رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 58

 

جلو آینه روسریم و سرم کردم و از خونه زدم بیرون میخواستم برم دفتر خانم احتشام و بهش بگم که یه جورایی انگار کارای طلاق داره راحت تر میشه و به نظر راحت تر میتونم جدا شم.

به در خونه عمو که رسیدم آروم در زدم و بعد از خداحافظی از خونه خارج شدم و سر خیابون سوار تاکسی شدم و خودم و به دفتر رسوندم…

#شاهرخ

خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نمیتونستم بشینم اینجا و بیخیال همه چی باشم…
ساعت 4 صبح بود که راهی تهران شدم و حالا ساعت 2 ظهر بود و من تو خیابونای تهران سردرگم دنبال دلبر بودم!

و خوش خیالانه فکر میکردم پیداش میکنم!
اگه این امیدا نبود همینجا وسط خیابون پس میفتادم اصلا!
از گشت زدن تو خیابونا که خسته شدم ماشین و یه گوشه نگهداشتم و واسه چند لحظه چشمام و بستم …
کجا ممکن بود بره؟

با خودم فکر میکردم شاید رفته باشه خونه اون دوستش یا نه خونه عموش اما بعد با خودم میگفتم با چه رویی میخواد بره؟
چجوری میخواد به عموش بگه مردی که بخاطرش به تموم خانوادم پشت کردم یه بی لیاقت بود!

کلافه نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم با تموم این حرفا یه سر برم خونه عموش بالاخره وقتی من بااین حجم از نامردی اون و به این حال و روز انداخته بودم ممکن بود مجبور شده باشه بره اونجا!

خودم و رسوندم و حالا پشت در منتظر باز شدن این در لعنتی بودم و به خودم امیدواری میدادم که دلبر پناه آورده به این خونه!
با باز شدن در و دیدن زن عموش بی سلام و علیک گفتم:
_دلبر کجاست؟بگید بیاد میخوام ببینمش
نگاهش مملو از تنفر بود و لحنش حسابی تلخ:ب

_دلبر اینجا نیست
و خواست در و ببنده که مانعش شدم و تکرار کردم:
_نمیخوای بپرسی کجاست؟چرا دارم دنبالش میگردم؟
دستپاچه جواب داد:
_خب…کجاست؟

پوزخندی به این دستپاچگیش زدم و در و باز کردم و رفتم تو
کم کم داشتم مطمئن میشدم که دلبر همینجاست بخاطر همین بی توجه به حرف های زن عموش راه گرفته بودم تو حیاط و دلبر و صدا میزدم که یهو عموش اومد تو حیاط با اخم غلیظش روبه روم ایستاد:

_مگه این خونه صاحب نداره که همین جوری سرت و انداختی پایین و اومدی تو؟

حرفی که به زنش زده بودم و تکرار کردم:
_اومدم که دلبر و ببینم..کجاست؟
نگاه متاسفی بهم انداخت:
_اون اگه میخواست تو رو ببینه خب میموند تو خونت وقتی برگشته یعنی فهمیده چه غلطی کرده یعنی اومده که اشتباهش و جبران کنه پس برو…برو و دنبال این دختر نیا تاروز دادگاه که طلاقش بدی و تموم!
پوزخندی زدم:

_طلاقش بدم؟به همین راحتی؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_طلاقش و از توی عوضی میگیرم نمیذارم یادگار برادرم و بیشتر از این اذیت کنی!

ابرویی بالا انداختم:
_حالا شد یادگار برادرت؟تا چند وقت پیش که میخواستی ارثیه باباشم بهش ندی…تا چند وقت پیش که این دختر شده بود عروسک خیمه شب بازی پسرت…یادت رفته پسر بی همه چیزت باعث شد تا دلبر خودکشی کنه یادت…
با سیلی محکمی که تو گوشم خورد حرفم نصفه موند و با چشم هایی که ازش خون میبارید خیره شدم بهش:

_یاد بگیر که با بزرگترت چطور حرف بزنی…
دهان باز کردم تا پشیمونش کنم بابت این رفتارش که با شنیدن صدای دلبر همه چی عوض شد:
_بس کنید دیگه…

سرم و که چرخوندم عقب…پشت سرم بود و لباساش گویای از بیرون اومدنش بودن…

ادامه داد:
_چرا اومدی اینجا؟چرا داری یه ذره آرامشی هم که واسمون مونده ازمون میگیری؟
نگاهش انقدر سرد بود که ترسیدم…
یادم رفت واسه چی اومدم و بی هیچ حرفی فقط نگاهش کردم و اون که دلش نمیخواست بیشتر از این باهام چشم تو چشم باشه خطاب به عموش گفت:

_شما برید تو…منم ایشون و راه میندازم
و اینطوری اونارو فرستاد رفتن و بعد هم با بی تفاوتی از کنارم رد شد:
_رفتی در و هم ببند!

نمیخواستم این همه راه تا تهران اومدنم و دنبالش گشتن بیهوده باشه که گفتم:

_اومدم باهات حرف بزنم
بی اینکه بایسته جواب داد:
_دو روز دیگه دادگاهمونه حرفات و نگهدار واسه همون موقع
اسم دادگاه…لفظ طلاق حسابی بهمم میریخت که راه افتادم پشت سرش و دستش و کشیدم:

_تو همین الان با من برمیگردی خونه
عصبی چرخید سمتم:
_خونه من اینجاست…جایی که تو نیستی…جایی که اذیت نمیشم جایی که…
نفس عمیقی کشید و تو گوشم ادامه داد:
_جایی که شوهرم تو اتاق بغلی با زن دیگه ای همخواب نیست
و نیش خند تلخی زد:

_شاهرخ برو …برو و دو روز دیگه بیا دادگاه من همه چیم و بهت میبخشم توهم فقط راضی شو به این طلاق
چشمام سوسو میزد و نمیتونستم خوب نگاهش کنم انگار تموم تمرکزم و از دست داده بودم!

دستش و از تو دستم بیرون کشید و به در خروج اشاره کرد:
_برو!
و دوباره خواست راهی شه که اسمش و صدا زدم:

_اگه طلاقت ندم چی؟
تو همون قدم ایستاد و سرش و به سمتم چرخوند:

_خیالم راحته که بالاخره از هم جدا میشیم چون خانوادت و وکیلم حسابی پشتمن!

به سرعت خودم و بهش رسوندم و روبه روش ایستادم:
_تو کی وقت کردی وکیل گیری؟همه این کارارو مامانم کرده نه؟

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:
_هیچکس تو تصمیم من سهیم نیست الا تو
و لبخندی که از صدتا فحش بدتر بود تحویلم داد:

_انقدر باورم نکردی که کم کم داشت باورم میشد فکار تو درسته و من همون زن عوضی و بی لیاقتیم که تو میگی…انقدر جلو چشم اهالی اون خونه و هرکسی که میشناختمون تحقیرم کردی که باورم شد یه موجود بی ارزشم…
واسه ادامه حرفش چونش لرزید و چشماش خیس شد اما پا پس نکشید:
_ولی نبودم…من نه بی لیاقت بودم نه مستحق بی ارزش شدن…حالا از جونم چی میخوای؟
حالا دیگه چرا راحتم نمیذاری؟تو که هرکاری میخواستی کردی…به هرچی که یخواستی رسیدی…دیگه چیه؟

صدای لرزون و بالا رفتش داغ دلم و بیشتر میکرد که سرم و انداختم پایین تا لااقل چشماش و نبینم…!
انگار تو این لحظه ها دنبال کلمه ای برای جبران تموم بدی هام بودم…یه کلمه معجزه آسا که تموم بدی هام و از قلبش بیرون بیاره و این کینه لعنتی و از بین ببره اما هیچ کلمه ای نبود یا اگه بود نمیتونست گندای من و جبران کنه!

انقدر غرق افکارم بودم که حتی نفهمیدم کی رفت تو خونه و حالا با صدای کوبیده شدن در به خودم اومدم…
تنها وسط حیاط خونه ای ایستاده بودم که آدمهاش ازم بیزار و دلخون بودن…

قدم های سستم و به سمت در خروج برداشتم و از اون خونه زدم بیرون
اومده بودم که با دیدنش آروم بگیرم و برش گردونم اما حالا نه آروم بودم و نه تونسته بودم راضیش کنم به برگشتن…

#دلبر

دقیقه ها پشت در نشستم و از جام تکون نخوردم حرف هایی که به شاهرخ زده بودم همیشه تو دلم سنگینی میکرد اما نمیدونم چرا با این وجود هنوز حالم بد بود…

همه چیز داشت خوب پیش میرفت خانم احتشام حسابی امید داشت به موفقیت تو عمو و زن عمو هم بخشیده بودنم اما حالم خوب نبود….
نمیدونم شاید اگه شاهرخ و نمیدیدم حالا خوشحال حرفهای خانم احتشام جلو آینه تو اتاق موهام و میبافتم و به خودم نوید یه آینده خوب و خوش و میدادم اما حالا بی رمق افتاده بودم رو زمین و هیچ انگیزه ای حتی برای یه دقیقه دیگه نداشتم چه برسه به فردا و فرداها!

با به صدا دراومدن در و بعد هم شنیدن صدای زن عمو به خودم اومدم و از رو زمین بلند شدم:
_عزیزدلم برات ناهار آورد
در و باز کردم و جواب لبخند رو صورتش و با لبخند مصنوعی ای دادم:
_دستت درد نکنه زن عمو
و سینی غذارو از دستش گرفتم که پرسید:

_شوهرت خیلی اذیتت کرده؟
مبهم نگاهش کردم که ادامه داد:
_خودت میدونی که من چقدر اذیت میشم از اینکه اون پسر و به جای حامی کنارت ببینم اما امروز نگاه اون حالم و یه جوری کرد…انگار بدجوری دل شکسته بود!
پوزخندی زدم:

_اونی که دل شکستست منم زن عموجان ،بیخود دل نسوزون واسه این جماعت که گرگن تو لباس گوسفند
شونه ای بالا انداخت:
_پس برو غذات و بخور تا از دهن نیفتاده
زیر لب چشمی گفتم و بعد از رفتنش سینی غذا به دست وارد آشپزخونه شدم…

از شدت گرسنگی و عصبانیت ضعف کرده بودم و حالا بی اینکه بخوام لباس هام و عوض کنم یا آبی به دست و صورتم بزنم نشستم واسه خوردن ناهار که یه دفعه حالت تهوع بدی سراغم اومد و همین باعث شد که بدو بدو خودم و برسونم به دستشویی…

محتویات معدم که خالی شد با رنگ و روی پریده از دستشویی اومدم بیرون… دیگه دلم نمیخواست حتی به ظرف ماکارونی نگاه کنم و تو این گیر و دار مسمومیت هم شده بود غوز بالای غوز من!

…..

با شنیدن صدای آشنایی چشم باز کردم…
_دلکم دلبرکم دلبر بانمکم تویی…
با دیدن هیلدا که بالا سرم نشسته بود و واسم شعر هم میخوند بی اختیار پوکیدم از خنده و همین واسه قطع شدن شعر و شاعریش کافی بود که گفت:

_دو ساعته دارم باهات ور میرم بیدار نمیشی حالا که شعر واست میخونم بیدار میشی؟
نیم خیز شدم و با خنده نگاهی به سرتا پام انداختم:
_تا چه حد باهام ور رفتی؟

_با مشت محکمی که به پاهام کوبید صدای خنده های من ساکت شد و صدای خنده های هیلدا بالا گرفت:
_نترس اتفاقی برات نمیفته!
با قیافه گرفتم سرجام نشستم و گفتم:
_حالا جدا از شوخی…تو اینجا؟

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫19 نظرها

  1. چرا اینقد زجر کش میکنین دیر ب دیر پارت میذارین.
    اینحوری کلیا کلا متصرف خوندنش میشن

  2. ای بابا دلبر حامله شد دیگه نمیتونه از شاهرخ جدا شه چه حیف شاهرخ باید توان پس میداد😔😔😏😏

  3. بچه ها مثبت فک کنید شاید دلبر مسموم شده هر گردی که گردو نیس😂😂😂ولی واقعا همین حامله شدنش کم بود تو این اوضاع خو حداقل نویسنده میذاشتی دختره یه عروسی چیز بگیره بعد حاملش میکردی😐😐😂😂

    1. ولی از رمانا ایرانی بعیده مسموم شده باشه این احتمالا خوده گردوعه تو رمان خان هم گلناز فک کرد مسمومه ولی خیررر😂😂🤪

  4. واااااااااای یعنی نمیشه وقتی یک رمان از اواسطش نرمال شود تا آخررررررررش نرمال بمونه حتمن باید بعد چند قسمت پارت دوباره آنرمال بشه🤔😕😯🤐🤒🤕😳😵😨😖😢😠😡😱
    به قول؛ پیمان معادی/مرتضی/ تو فیلم؛ ابدویک روز••••( اون تیکه که خودشو خواهراش تو ماشین با مادرشون دعواشون شده بود سره قضیه محسن) ؛
    خدااایا منو گ•ا•و کن•

    یعنی الان باید دلبر حامله بشه بعد که فهمید از چشاش قلب بزنه 😍 بیرون دوباره عاشق شاهرخ بشه منصرف طلاق گرفتن بشه عین اون آیلییین احمق ک•و•د•ن ••••
    من تازه داشتم به این رمان امیدوار میشودم گفتم تازه داره جالب میشه•

  5. یه ماهه این رمان‌نخوندم الانم که خوندم دیدم چیزی رو از دست ندادمه.
    فقط فهمیدم نویسنده گرامی سواد نوشتن نداره.
    فقط در حد هرز گرایی و ترویج فساد.
    به زنش خیانت کنه بعدشم راحت زندگی کنه.
    طلاق بده بابا. بره با همون هلن

  6. رمان خان‌زاده و استاد خلافکار که کلا نمیخونم احتمالا همون روند چرت نویسی از این رمان.
    حیفه که انرژی منفی بگیرید.

    1. خب در همسایگی گودزیلا ، باورم کن ، ساختمون دو واحده خیلی قشنگن حتما بخون رمان عاشقانه اشتباه کردم هم قشنگه ، جرزن و استاد اشتباهی …اینا طنزن

  7. خیلییی دیر به دیر پارت میزارین دوستای گلم برین کانال تلگرامی دلبر استاد اونجا هر روز پارت گذاری داره خیلی خوبه من جلوتر میخونم این رمانو وای اگه حامله بشه دلبر که خیلی بده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن