رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 64

 

سری به نشونه تایید تکون داد:
_خداروشکر کن که این درخواست طلاق باعث شد به خودت بیای و بفهمی چی و داری از دست میدی!
با خنده گفتم:

_باشه ولی اگه حدسیاتت اشتباه درمیومد و دلبر طلاق میگرفت و من میفهمیدم باعث و بانیش تویی خودم با همین دستام خفت میکردما!
خندید:
_حالا که نقشه هام خوب از آب دراومده هرکی نداره تو که میدونی من فوق لیسانس روانشناسی دارم!

و قبل از اینکه جوابی بدم ادامه داد:
_حالا هم به جای زحمت دادن به دستات واسه خفه کردن من پات و فشار بده رو اون پدال گاز که گمشون نکنیم!

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و چند دقیقه بعد یزدان جلوی یه ساختمون مسکونی تو میرداماد به انتظار باز شدن در پارکینگ ماشین و نگهداشت که گفتم:
_همون خونست که باهم اومدن؟

_نه اون انگار خونه مجردی هلنه که اگه تو شک کردی نشونت بدن و اینجا خونه دونفرشونه واسه یه شب خوب بعد از یه شام عاشقانه!
پوزخندی زدم:
_روزی که بفهمم ماجرا از چه قراره این ساختمون و رو سر یزدان خراب میکنم!

با داخل رفتن ماشین و بعد هم بسته شدن در پارکینگ فرهاد سرچرخوند سمتم:
_فعلا عجله نکن فقط فردا زنگ بزن به یزدان ببین بهت میگه ایرانه یا نه
سری به نشونه تایید تکون دادم:
_با این دختره چیکار کنیم؟

قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت:
_تو ماشینش شنود میزاریم!
ابرویی بالا انداختم:
_مامور مخفیم هستی؟
زیر لب جواب داد:
_نه اینیکی و تو فیلما دیدم!
و ادامه داد:
_تو فردا زنگ بزن به یزدان و بعدشم با هلن قرار بذار و شنود بذار تو ماشینش باقی کارهام بسپر به من!

با صدای بلند گفتم:
_چشم قربان امر دیگه ای باشه؟
خمیازه ای کشید:
_فعلا فقط من و برسون پیش ماشینم که خستم!

فرهاد و که رسوندم ساعت از 12 گذشت و حالا نصفه شبی داشتم برمیگشتم خونه.
راضی از اینکه همه چی داشت خوب پیش میرفت خدارو شکر کردم…
با پیدا کردن یه اتو میتونستم هلن و از ماجرا واسه همیشه حذف کنم و فقط مونده بود غول مرحله آخر یعنی به دست آوردن دل بابا و مامان که با وجود بلایی که سرم آورده بودن هنوز میخواستم حرمتی بینمون بمونه!
میخواستم بدونن دلبر و دوست دارم از ته دل،از اعماق وجود
میخواستم درک کنن میخواستم کنار بیان با اینکه هلن فقط یه مدت وارد زندگیم شده بود و حالا پشیمون بودم از ورودش به زندگیم
ای کاش شدنی بود…

ای کاش میشد مثل تموم خانواده ها دورهم خوب باشیم و خوش ای کاش وقتی مامان خبر برداری دلبر و میشنید خوشحال میشد ای کاش بابا ذوق میکرد واسه نوه دار شدن!
ای کاش…

با رسیدن به خونه ماشین و گذاشتم تو پارکینگ و وارد خونه شدم.

سالن خونه سوت و کور بود و انگار همه خواب بودن که رفتم تو آشپزخونه واسه پیدا کردن یه خوردنی که جلوی ضعفم و بگیره که صدای مامان و از پشت سر شنیدم:
_کجا بودی تا حالا
برگشتم سمتش:

_سلام گفتم که وسایلای اون خونه رو دادم بچینن لازم بود خودمم باشم
پوزخندی زد:
_قشنگ دیوونه شدی
پرسیدم:
_چرا؟چون فهمیدم همه این مدت الکی تو گوشم خوندین که دلبر من و به یه زندگی راحت فروخته؟
چون دیگه نمیخوام زندگیم ازهم بپاشه؟

همچنان پوزخند به لب داشت:
_چون احمقی!
چون واست مهم نیست که اعتبار بابات زیر سوال میره چون نمیفهمی که مردم مسخره ما نیستن که تو بخوای دخترشون و بازیچه کنی!
ابرویی بالاانداختم:

_این مردم و دختری که بازیچه شده هلن و خانوادشن؟
_آره اصلا به هلن فکر کردی؟
لبخند تلخی زدم:

_نه ولی انگار شما خوب فکر کردید هم به خودش هم به خانواده خوبش!
سری به نشونه تایید تکون داد:
_چرا نمیفهمی آینده تو برای ما مهمه؟چرا نمیفهمی تو باید با یه دختر در حد خودت ازدواج کنی تو باید از زنی مثل هلن بچه دار بشی و نسل پدرت و ادامه بدی
فعلا نمیتونستم حرفی از هلن بزنم تا وقتی که دستش رو بشه و از طرفی هم میترسیدم از اینکه بفهمن دلبر بارداره و یه وقت بخوان بلایی سرش بیارن واسه همین گفتم:

_من فقط یه کم زمان میخوام بعدش همه چی درست میشه مطمئن باشید هیچ آبرویی قرار نیست از شما بره
و بی اینکه چیزی بخورم از آشپزخونه زدم بیرون که مامان دنبالم اومد:
_همین که دوباره خر شدی و میخوای بااون دختره به زندگیت ادامه بدی یعنی بی آبرویی
عصبی برگشتم سمتش:

_من عاشق اون زنم…طلاقشم نمیدم…به هر قیمتی که شده زندگیم و حفظ میکنم
و بی معطلی راه افتادم سمت بالا…

صفه شب بود و هنوز خبری از شاهرخ نبود و همین باعث شده بود تا یه کم نگران بشم و از اتاق بزنم بیرون که یهو صدای بلندش به گوشم رسید انگار داشت با مارال خانم بحث میکرد اونم سر موضوع و مبحث همیشگی،من!

با صدای بلند گفت:
__من عاشق اون زنم…طلاقشم نمیدم…به هر قیمتی که شده زندگیم و حفظ میکنم

با این حرفاش انگار احساساتم قلقلک داده شد که لبخندی رو لبام نقش بست و تو سکوت راهرو قلبم دوباره واسه این مرد شروع به تپیدن کرد
شاید واقعا میتونستم دوباره بهش اعتماد کنم!
شاید شاهرخ واقعا عوض شده بود…

غرق فکر بهش حتی نفهمیدم کی اومده بالا اما حالا روبه روم ایستاده بود:
_چرا اینجا وایسادی؟
نگاهم و دوختم بهش:

_دیر اومدی
لبخندی تحویلم داد:
_پس نگران شدی!
زیر لب اوهومی گفتم:
_یه کم
آروم خندید:
_حالا که اومدم بریم بخوابیم هم خودت هم اون بچه نیاز به استراحت دارین…یه کم حواست به خودت باشه!

جلو تر از شاهرخ وارد اتاق شدم:
_تو چی؟تو حواست به خودت هست؟
بلوزش و از تنش دراورد:

_هست…فقط یه کمی درگیرم که اونم همین روزا درست میشه تو اصلا بهش فکر نکن!
رفتم سمتش:
_احساس میکنم این روزا خیلی داری اذیت میشی
نیمرخ صورتش و به سمتم چرخوند:

_یه کم دیر کردم انقدر مهربون شدی اگه اینطوریه از فرداشبم دیر بیام!
آروم خندیدم:
_فقط خواستم بگم که لازم نیست خودت و انقدر اذیت کنی
نگاهش رنگ غم گرفت:

_یه جوری خوب نباش که تا آخر عمر حس شرمندگی کنم
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_بهش فکر نکن!
لبخند بی جونی زد:
_تا آخر عمر خودم و سرزنش میکنم که چرا انقدر نامردی کردم در حقت
میدونستم پشیمونه میدونستم شرمنده اتفاقاتیه که افتاده میدونستم یه جورایی باعث شده من کلی درد بکشم و اذیت شم اما دلم نمیخواست تو این حال باشه دلم نمیخواست آشفته حال باشه
چی بود این عشق؟

که تموم نمیشد…
که کینه و نفرت و میشست و میبرد
که من و سمت این مرد میکشوند…

رفتم سمت میزآرایش وجعبه حلقه هارو از تو کشو بیرون آوردم و برگشتم کنار شاهرخی که حالا رو کاناپه نشسته بود:
_امروز چشمم افتاد به اینا
و در جعبه رو باز کردم:

_به نظرم میتونیم دوباره برشون گردونیم به جایی که بهش تعلق دارن!
و انگشت حلقم و نشونش دادم که سرش و نزدیک دستم کرد و بوسه ای به انگشت حلقم زد:
_ازت ممنونم بخاطر همه چی!
و حلقه رو انداخت به دستم و منم همینکار رو براش کردم:
_چقدر به دستامون میاد!

نگاه پر ذوقش از دستم کشیده شد به سمت لب های خندونم و بهم نزدیکتر شد
حدس میزدم میخواد چیکار کنه که چشمام و بستم و همزمان لبها داغش به روی لب هام فرود اومد و گرم بوسیدن شدیم….

انقدر همو بوسیدیم که انگار یه عمر بود منتظر همچین شبی بودیم
انقدر که به نفس نفس زدن افتادیم!
زودتر از شاهرخ سرم و کشیدم عقب:

_استپ
با چشمهای خمارش زل زد بهم:
_بریم بخوابیم فردا وقت دکتر داری وهمینطور قراره خونمون و ببینی!
با ذوق نگاهش کردم:
_آماده شد؟
چشمکی زد:
_آماده ورود و حضور گرمت!
و بعد دستم و گرفت و از رو کاناپه بلندم کرد:

_حالاهم بگیر بخواب که دیر وقته
و تا تخت هدایتم کرد
دراز کشیدم رو تخت:
_تو نمیخوابی؟

پتو رو روم کشید:
_تا تو چشمات گرم بشه منم میام
و به حموم اشاره کرد:

_یه دوش بگیرم
باشه ای گفتم:
_شب بخیر

نفهمیدم کی خوابم برد یا شاهرخ کی خوابید اما وقتی بیدار شدم کنارم نبود.
خمیازه ای کشیدم و نشستم سرجام که دیدم گوشی به دست وارد اتاق شد

داشت با گوشی حرف میزد و با اشاره هم به من سلام وصبح بخیر میگفت که با قیافه خوابالوم زدم زیر خنده و بلند شدم واسه آماده شدن و رفتن به مطب دکتر واسه خاطرجمعی از سلامت بچه ای که تو راه بود واسه رسیدن به این دنیا!

لباسام و که پوشیدم حرفهای شاهرخم تموم شد بالاخره:
_اول صبحونه میخوردی بعد آماده میشدی
از تو آینه نگاهش کردم:

_دیر میشه فعلا بریم برگشتنی یه چیزی میخورم
پوزخندی زد:
_به همین خیال باش…میریم پایین میشینی قشنگ صبحونت و میخوری دکتر که قحطی نیست این نشد یکی دیگه!

پوفی کشیدم:
_نیومده چقدر هواش و داری!
روبه روم وایساد و نوک بینیم و کشید:
_نیومده چقدر داری حسودی میکنی!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫12 نظرها

  1. بنظرم رمانش خسته کننده و یکمی هم قابل حدس شده
    امیدوارم هرچه زودتر بدون چالش اضافی ای تمومش کنه

  2. بهلهههه خوش آمد میگم به دلبرخانم که به جمع آیلین و بهار احمق•اَبله
    خلوچل/کودن/ پیوست 👐👏
    😐😑🤔😶😣😥😮🤐😫😓😒🙁😔😕😷🤒🤕😯😲😞😟😤😦😧😩😬😰😳😵😨😖😢😡😠

    1. به هركى بگى رمان يه هفته يبار مياد فك مى كنه چه رمان خفنى مى خونى كه نويسنده انقدر روش وقت مى زاره😐😂

  3. واقعا شوخیتون گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعده دو هفته چرا پارت نمیذارید؟؟؟اصن کسایی که این رمان را میخونن آدم حساب می کنید؟؟؟جمع کنید بابا خودتونا مسخره کنید با این پارت گذاری!!!!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن