رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 65

 

خندیدم و راه افتادنش به سمت بیرون مهلت حرف دیگه ای و نداد
همینطور که میرفتیم پایین آروم گفت:
_حواست باشه فعلا هیچکس تو این خونه نباید بفهمه که تو حامله ای
متعجب پرسیدم:

_چرا؟
جواب داد:
_اینطوری خیالم راحت تره

تو اشپزخونه صبحونه مفید و مختصری ه خوردم داد و وقتی دید دارم میترکم به رفتن راضی شد!
بین خنده و تعجب خدمتکارا از رو صندلی بلند شدم و خواستیم بریم که یهو آقا افشین روبه رومون قرار گرفت:
_شاهرخ دنبالم بیا
انقدر کلافه و عصبی این جمله رو گفت که تموم خنده های چند لحظه قبل فراموشمون شد و سکوت سنگینی فضای خونه رو پر کرد و شاهرخ با مکث جواب داد:

_وقتی برگشتیم میام دیدنتون
و بهم اشاره کرد که برم اما با فریاد بلند آقا افشین تو همون قدم ایستادم:
_همین حالا

شاهرخ دستم و گرفت و بی توجه به حرف پدرش راه افتاد و من و دنبال خودش کشوند:
_برو سوار ماشین شو تا من میام!

و بعد از رسوندن من تا جلوی در خودش برگشت سمت پدرش
قلبم تند تند میزد نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته اما میدونستم هردوشون عصبین و همین باعث شده بود تا مثل بید بلرزم و نتونم به حرف شاهرخ گوش کنم!

اما انگار موندنم هم بی فایده بود که آقا افشین و شاهرخ رفتن تو یکی از اتاق های پایین و تنها صدای کوبیده شدن در به گوشم رسید….

چند دقیقه ای میشد که اون تو بودن وصدایی هم ازشون بیرون نمیومد اما من میدونستم شاهرخ داره حرفها میشنوه و توهین ها بهش میشه فقط به سبب بودن با من!

با خودم فکر کردم خانواده ای که انقدر با خود من مشکل دارن با بچه ای که من مادرش باشم چه برخوردی قراره بکنن؟
ترس بدی همه وجودم و گرفت مبادا اون بچه به جرم اینکگه مادرش منم اذیت بشه؟

از فکر به شرایط نابه سامان الان و آینده ای که مبهم بود بی اختیار بغضم گرفت اما قبل از اینکه اشکی از چشمام بچکه شاهرخ زودتر از پدرش بیرون اومد
با چهره ای گرفته
با دلی پر غصه!

به سمتم که اومد سعی کرد قضیه رو با یه لبخند مصنوعی ماست مالی کنه:
تو که هنوز اینجایی؟
پرسیدم:
_چیشده؟
لبخندش و تکرار کرد:

_همون همیشگی!
و در و باز کرد،
وارد حیاط که شدیم ادامه داد:

_از دکتر که برگشتیم وسایلات و جمع کن هرچی که لازم داری میریم خونه خودمون!
و عین دیوونه ها چرخ زد سمت خونه:
_خداحافظ روزهای نحس و تلخ اینجا بودن…خداحافظ!

حالمون بد بود اما هر دو میخندیدیم که برگشت سمتم:
_سلام زندگی!
صدای خنده هام بالاتر رفت:

_من و تو از معدود آدمایی هستیم که تو اوج بدبختی اینجوری خل و چل میشیم!
میرفتیم سمت ماشین که جواب داد:

_همه که قرار نیست عین من و تو خاص و ناب باشن!
قبل از اینکه چیزی بگم در ماشین و باز کرد اما هنوز سوار نشده بودیم که گفت:

_راستی با ماشینهای این خونه هم باید خداحافظی کنیم نه که فکر کنی نمیتونم از اینا بخرما نه فقط دلم میخواد یه مدت از سایر محصولات استفاده کنیم مثلا 206!

زل زدم بهش:
_مخصوصا آلبالویی!
چپ چپ نگاهم کرد:

_عزیزم واسه شخص شما نیستا
دلخور نگاهش کردم:
_به هرحال من آلبالویی دوست دارم
پوفی کشید:
_خیلی خب ته مونده پولمونم میدیم یه 206آلبالویی دیگه چی؟
با خنده گفتم:

_با جیب خالی تعارف نزن که اگه بگیره بیچاره میشی!
و سوار ماشین شدم،بلافاصله سوار شد و همزمان با به حرکت دراوردن ماشین گفت:

_خیلی اینجوری نمیمونه الان تازه خونه اجاره کردیم خرجای بچه ام اضافه شده یه مدت دیگه درست میشه
نگاهی به شکمم که هنوز جلو نیومده بود اما خونه فعلی بچم بود انداختم و گفتم:
_بذار خرجاش شروع بشه بعد غر بزن!

و حرفامون راجع به خودمون تا رسیدن به مطب دکتر ادامه پیدا کرد…
از جایی که با وقت قبلی اومده بودیم مطب خیلی سریع وارد اتاق دکتر شدیم
دکتر معاینم کرد و با لبخند خطاب به من و شاهرخ گفت:

_واست سونوگرافی مینویسم بعد از سونو دوباره بیا
زیر لب چشمی گفتم و بعد از شنیدن چند تا توصیه از خانم دکتر که زن 40 و چند ساله ای بود شاید،از مطب بیرون زدیم…

همه چی خیلی سریع داشت پیشرفت
عین یه رویا
چشم که باز میکردیم شب میشد و زندگی رو دور تند در حال چرخیدن بود انقدر تند و سریع که نفهمیدم کی اما برگشتیم خونه و حالا با دوتا چمدون و در حالی که باید با تاکسی میرفتیم به خونه ای که هنوز ندیده بودیمش راهی شدیم..

کسی هم واسه بدرقمون نیومد
نه آقا افشین
نه مارال خانم اما تو لحظه آخر وقتی سر برگردوندم سمت خونه و متوجه مارال خانم شدم که از پشت پنجره نگاهمون میکرد ناخودآگاه ترسیدم
نگاهش من و میترسوند
میترسیدم که سایه شومی روی زندگیم بیفته
از این خانواده میترسیدم!

از خونه بیرون زده بودیم اما من همچنان تو فکر بودم که شاهرخ گفت:
_تو خودتی؟نکنه پشیمون شدی؟
تازه به خودم اومدم:

_دیوونه
شونه ای بالا انداخت:
_خلاصه اگه پشیمون شدی همین الان بهتره با خودت حلش کنی چون هیچ راه فراری از من نداری
و شیطنت بار نگاهم کرد:
_شاید تو این خونه میتونستی دوتا آدم خبرکنی و خودت و نجات بدی ولی تو خونه جدیدمون از این خبرا نیست فقط خودمم و خودت!
با خنده گفتم:
_البته فقط امشب!
چشماش چهارتا شد:

_نرسیده مهمون دعوت کردی؟
سری به نشونه تایید تکون دادم:
_خونمه اختیارش و دارم!
لب و لوچش آویزون شد:
_حالا کی هست؟

رسیدیم سر خیابون و همینطور منتظر تاکسی دربست بودیم که جواب دادم:
_غریبه نیست…مادربزرگ خوشگلته
چشماش از ذوق درخشید:

_جدی میگی؟پس باهام آشتی کرد؟
اوهومی گفتم:
_لابه لای جمع کردن وسایلا بهش زنگ زدم و ازش خواستم بخاطر گل روی منم که شده تورو ببخشه و بخشید به همین منظور هم فردا میاد تهران و مهمون خودمونه!

لبخند گله گشادی زد:
_تو رو برگردوندم مامان مهین باهام آشتی کرد…
ادامه حرفش و من گفتم:

_تکلیف اون دختره نکبت و هنوز معلوم نکردم مامان و بابامم که از ارث محرومم کردن!
زد زیر خنده:

_ممنون میشم اگه خوشحالی دو مورد اول و ازم نگیری
دلخورنگاهش کردم:
_پس ناراحتی من واسه دو مورد دوم چی میشه؟

با رسیدن یه تاکسی اول سوار شدیم و بعد شاهرخ جواب داد:
_از بابت مورد سومم خیالت راحت باشه تو همین چند روزه خبرای خوبش و واست میارم…فقط میمونه مورد چهارم که دیگه در توان من نیست اون و از خدا فقط باید بخوایم!
نفس عمیقی کشیدم و سرم و رو شونش گذاشتم:

_خدا خودش کمک کنه!
حرفم و تایید کرد:
_فقط خودش میتونه آقای توتونچی و خانمش و از خر شیطون پیاده کنه!
گفت و خندید اما من میترسیدم از اون نگاه از عصبانیت پدرش..
دیگه بینمون حرف خاصی رد و بدل نشد تا وقتی که رسیدیم به خونه نو…

خونه ی ویلایی که بیرونش دلم و برده بود و هنوز داخلش و ندیده بودم
خیره به نمای سفید رنگ خونه جلوی در ایستاده بودم که شاهرخ کرایه تاکسی و حساب کرد و اومد کنارم:
_چیه نپسندیدی؟

زیر لب نه ای گفتم و ادامه دادم:
_دارم فکر میکنم این خونه زیادی واسمون بزرگ نیست؟
نوچی گفت:

_دیگه دو نفر که نیستیم سه نفریما!
چشمام با حرص باز و بسته کردم:
_یه بچه چقدر ممکنه جا بگیره؟
کلید انداخت واسه باز کردن در:
_هرچقدر دوست داشته باشه!
کنار در ایستاد تا من وارد خونه بشم نگاهی به حیاط تابستونی خونه که حسابی سر سبز بود و تاب سفید تهش خود نمایی میکرد انداختم و گفتم:
_وای تاب!

و خواستم بدو بدو حمله کنم که یه دستم و گرفت و مانعم شد:
_شرایطت و یادت رفت؟داری میری تاب بازی؟
بدجوری خورد تو برجکم انقدر که لب و لوچم آویزون شد و دستم و از تو دستش کشیدم:

_خب آروم آروم تاب میخورم!
چمدونارو آورد تو و در و بست:
_فکرام و میکنم…فعلا بریم داخل و ببینیم!

جلو جلو راه میرفتم:
انقدر خوبه که من حاضرم حتی زمستونم اینجا سرکنم
با دوتا چمدون و به سختی داشت راه میومد که با صدای از ته چاه دراومده جواب داد:
_نه سرد میشه!
از دیدنش و شنیدن صداش هم جیگرم کباب شد هم خندم گرفت که رفتم کمکش:
_بذار کمکت کنم
و اونی که از همه سبک تر بود و پشت سر خودم کشوندم و بالاخره به در ورودی خونه رسیدیم
کلید و داد بهم:

_در و باز کن
با ذوق و شوق کلید و ازش گرفتم و در و باز کردم…
باورم نمیشد همه چی رویایی بود…
عکس های روی دیوارمون باعث شد تا لبخندم عمیق تر بشه
سرم و چرخوندم سمت شاهرخ:

_من چی بگم به تو؟
روبه روم وایساد:
_معمولا تشکر میکنن!
و با خنده ادامه داد:
_ولی تو بهم قول بده که تا آخر عمر تو این خونه کنارم باشی
زدم زیر خنده:
_یعنی صاحبخونه تا 200سال دیگه اینجارو به ما اجاره میده؟
لباش عین یه خط صاف شد:

_تا آخر عمر تو این خونه بودن کنایه از همیشه باهم بودن،اوکی؟
چشمام و گرد کردم:
_واو…اوکی!

و منتظر نموندم و راه افتادم تو خونه ای که داشت هوش از سرم میبرد
وارد آشپزخونه که شدم بی معطلی در یخچال و باز کردم:
_به به اینم که پره
جلو آشپزخونه وایساد و با نگاه متعجبی گفت:

_به نظرم الان باید راجع به وسایلا و رنگ پرده آشپزخونه نظر میدادی نه اینکه پر یا خالی بودن یخچال و چک کنی!
همینطور که یه شیرکاکائو برداشته بودم و داشتم سر میکشیدم نگاه گذرایی به پرده صورتی روشن پنجره و سایل نقره ای آشپزخونه انداختم و گفتم:

_ایناهم خوبن بابا!
قیافش بیتر از قبل وا رفت:
_همین؟

شیرکاکائوم و تموم کردم و با حرص گفتم:
_اگه گذاشتی بفهمم این شیر کاکائو چه طعمی داره!
و بعد دور لبم و لیس زدم که خیره بهم جواب داد:
_شیرکاکائو مزه موز میده موز!

و خواست مسخرم کنه که پوزخندی بهش زدم و این بار یه بطری شیرموز بیرون آوردم:
_اینه که مزه موز میده

و خواستم بازش کنم که سریع خودش و بهم رسوند:
_اینطوری نخور حالت بد میشه
یا تعجب نگاهش کردم:
_من تو جوونیام همبرگر و شیرموز و باهم خوردم هیچیمم نشده
و با مکث ادامه دادم:
_اوکی؟
سوراخای دماغش گشاد شد:

_اوکی!
و بدین ترتیب مانعی به نام و شاهرخ و از سر راه خوردن شیرموز برداشتم…

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫17 نظرها

    1. سلام ممنون از رمان خوبتون دلبر استاد … واقعا قشنگه اما چرا پارت بعدی رو نمیزارین … لطف کنید سریع تر پارت 66 رو بزارید .

  1. واقعا که. اخه چرا همه ی رمان ها مثل هم شدن؟ چی میشد مثلا یکی دیگه سر راه دلبر قرار میگرفت و باهاش ازدواج میکرد تا شاهرخ و همه ی مرد ها بفهمن که به زنا ظلم میکنن همیشه زنا نباید اونا رو ببخشن و بهشون فرصت دوباره بدن. 😐

    1. آره عزیزم میشه کسی مثل دلبر با یه نفر دیگه ازدواج کنه و نبخشه اما تا آخر عمرش خودش را لعنت میفرسته که اگه بخشیده بودم فلان طور میشد و ممکنه تا ته زندگیش حسرت بخوره . دوست داشتن در عین ساده بودن خیلی پیچیدس😊

  2. امیدوارم پارت بعدی پارت آخر دلبر استاد باشه نه فقط بخاطر اتفاقات رمان بیشتر بخاطر این مدت زمان طولانی پارت گذاشتن جناب نویسنده. واقعا که مزخرفه

    1. منم اميدوارم پارت اخرش باشه وگرنه كلا ديگه نمى خونم انقدر طولانى ادم اصلا يادش مى ره چى شد قبلش

  3. اه چقدر مسخره و خستا کننده هرکی ندونه فک میکنه چه رمان شاخیه که هر دو هفته ی بار یدونه پارت میذاره کاش تموم میشد زودتر😪

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن