رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 66

 

احساس سیری که کردم دستی رو شکمم کشیدم:
_میتونیم بریم بقیه خونه رو ببینیم
دیگه حرفی واسه گفتن نداشت که جلو جلو راه افتاد و جلوی پله ها وایساد:

_پایین و که دیدی بیا بریم بالا
و جلوتر از من راه افتاد…
طبقه بالا هم انقدر قشنگ و ناب چیده شده بود که هینی کشیدم:

_چجوری انقدر این خونه خوشگله؟
لبخندی زد:
_اتاق خواب و ندیدی
بی صبرانه قدم برداشتم به سمت اتاقی که شاهرخ داشت بهش نگاه میکرد در و که باز کردم چشمام از ذوق درخشید باورم نمیشد یه ست کامل آینه ای نقره ای با آینه های چراغی!

باقی وسیله هاهم به رنگ فیروزه ای این اتاق و حسابی آرامبخش و چشم نواز بود!
قدم برداشتم تو اتاق و جلوی آینه ایستادم چقدر راضی بودم از قرار داشتن تو این نقطه از زندگی
از آشتی کردن با شاهرخ و وجود این بچه!

سکوت بینمون که طولانی شد شاهرخ گفت:
_اتاق بچه هم وسایلاش کامله ولی هنوز لباسا و اسباب بازیاش مونده گفتم اول جنسیتش معلوم شه بعد باهم بریم خرید به سلیقه خودت!
سر چرخوندم سمتش:

_به نظرت دختره یا پسر؟
شونه ای بالا انداخت:
_سالم باشه دختر باشه بقیش مهم نیست
با خنده گفتم:
_ولی من پسر دوست دارم دلم میخواد وقتی بزرگ شد خیالم راحت باشه که یکی واسه همیشه پشتمه و هوام و داره!

یه تای ابروش و بالا انداخت:
_یعنی من نمیتونم پشت و پناهت باشم؟
لبخند به روش پاشیدم:

_دلم میخواد علاوه بر تو پسرمم مواظبم باشه حسود!
نفس عمیقی کشید:

_که اینطور
دستش و گرفتم و رو شکمم گذاشتم:
_اول بذار یه کم جا بگیره تو این دنیا بعد حسودی کن!

دستش و نوازشوار رو شکمم کشید:
_هرچی که اشه دم رو چشم!
و ازم دور شد:
_واسه ناهار با یه املت همسر پز چطوری؟
با شنیدن اسم املت قیافم گرفته شد:
_دلت میاد اولین غذای مشترکون تو این خونه املت باشه؟
جلوی در برگشت سمتم:
_پیتزا خوبه؟
چشمکی بهش زدم:
_با نوشابه مشکی!

پوزخندی زد:
_حالا حالاها خبری از نوشابه نیست دوغ باهاش سفارش میدم حرفم نباشه
پوفی کشیدم:

_باشه!
خندید و گوشی به دست مشغول شد…

از باقی مونده ناهار شاهرخ شامش روهم خورد و من که از ظهر سیر بودم حالا مشغول دیدن تلویزیون بودم که کنارم نشست:
_دلبر

سوالی که نگاهش کردم ادامه داد:
_تو ناراحت نیستی؟
متعجب گفتم:
_از چی؟
تو فکر فرو رفت:

_از اینکه نتونستم خوب مواطبت باشم از اینکه خیلی اذیتت کردم از اینکه…
خنده تلخی کرد وادامه داد:

_از اینکه حتی یه عروسی نگرفتیم و همه چی خلاصه شد تو همون عقدی که البته به لطف مامان و بابا کوفتمون شد
با این حرفا داشت خودش و اذیت میکرد که تلویزیون و خاموش کردم و گفتم:
_من دیگه ناراحت نیستم چون باور دارم تو عوض شدی راجع به عروسیم واقعا عین خیالم نیست و تا حالا حتی بهش فکرم نکردم آخه عروسی میگرفتیم که چی؟اصلا کی و میخواستیم دعوت کنیم؟
خانواده نداشته منو یا خانواده موافق تورو؟

و آروم خندیدم که گفت:
_با همه اینا یعنی تو دلت نمیخواست لباس عروس بپوشی؟
لب و لوچم آویزون شد:

_دلم خواست!
بعدا بریم یه لباس عروس کرایه کنیم توهم یه دست از اون کت شلوار خوشگلات و بپوش 4تا عکس بندازیم!
لبخند رضایت بخشی زد:

_همین روزا میریم
و قبل از اینکه من جوابی بهش بدم یهویی دستش و گذاشت پشت گردنم و بوسه عمیقی به لب هام زد و دستش و تحریکوار رو گردنم تکون داد یه کم که از شوکه شدن دراومدم شروع کردم به همراهی کردنش
یه دل سیر بوسیدیم هموبه تلافی همه روزای تلخی که گذشته بود به تلافی همه سختی ها،دوری ها،نبودنها…

آروم آروم دست رو تنم کشیده میشد و من با چشم های بسته و خیالی آسوده داشتم لذت میبردم از این معاشقه به جا و به وقت که سرش و برد عقب:
_ازت سیر نمیشم!

و بالبخند خبیثانه ای دوباره جلو اومد و این معاشقه رو تبدیل به رابطه دلچسبی کرد مثل همون موقع ها…

……

آخر شب بود.
روی تخت دراز کشیده بودم و برخلاف شاهرخ که یکساعتی میشد خوابیده بود خوابم نمیبرد
دچار آشفته حالی بودم.
گاهی عشق انقدر قلبم و پر میکرد که کارهای شاهرخ فراموشم میشد و چند دقیقه بعد فکر اون دختره میفتاد به جونم و کلافم میکرد!

انگار کم میاوردم بایادآوری اون روزها انگار دلم میگرفت که شاهرخ چجوری تونسته بود اون بلارو سرم بیاره و با خودم فکر میکردم شاید من اشتباه کردم که بخشیدمش

عقل میگفت اشتباهه و دل با دیدنش سر شوق میومد!
تو دوراهی بدی گیر کرده بودم
نمیدونستم حرفای کی و باید گوش کنم…

قلبم؟
منطقم؟
گیر کرده بودم و فقط اینو میدونستم که گذشتن از شاهرخ در توانم نیست!

من باید تموم سعیم و میکردم واسه فراموشی اون روزها
من باید تموم فکرم و میذاشتم رو این بچه که مهرش بد به دلم افتاده بود…

من باید زندگیم و میساختم
دوباره،ازنو تو این خونه کنار این مرد
من باید به روزهای خوب زندگی برمیگشتم.

با شنیدن صدای شاهرخ از فکر و خیال بیرون اومدم:
_بگیر بخواب که فردا بتونی مهمون داری کنی
نفس عمیقی کشیدم:
_خوابم نمیبره!

چشماش و باز کرد و زل زد به منی که به پشت خوابیده بودم و زل زده بودم به سقف اتاق:
_ناراحتی؟

جواب دادم:
_نه فقط فکرم آروم نیست
نگاهش سوالی شد:

_چرا؟
چرخیدم سمتش:
_هی اون دختره هلن یادم میاد هی حالم بد میشه از تصور شبایی که باهات بوده و شاید…
حرفم و قطع کرد:

_به جون خودت من هیچوقت به اون میلی و حسی نداشتم…دیوونه ای اگه فکر کنی هلن خارج از نقشه ای که داشتم تو زندگیم بوده!
با لب و لوچه آویزون گفتم:
_کاش اونشب واسه نجات من خودت و نمینداختی جلو اون ماشین کاش بعد تصادف حرفای مارال خانم و آقا افشین و باور نمیکردی کاش هلن وارد زندگیت نمیشد!

چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد جواب داد:
_من بیشتر از تو دلم میخواد همه چی پاک شه عوض شه تموم شه…ولی نمیشه همه این اتفاقا افتاده همشم تقصیر من بوده

غم که تو چشماش نشست سعی کردم با وجود حال بدم بحث و عوض کنم عین وقتی که حامی اذیتم کرده بود و شاهرخ بهم ریخته بود اما بیشتر از اینکه به حامی و دزدیدن من فکر کنه به عشقی که بینمون بود فکر کرد

با عشق من و خواست و اون اتفاق و فراموش کرد حالا منم باید همینکار و میکردم…
باید تموم سعیم و میکردم واسه دور ریختن گذشته.
لبخندی به روش پاشیدم:

_جواب مامان مهین و چی بدم؟اونقدر که من جدی بودم واسه طلاق بنده خدا الان فکر میکنه چجوری برگشتم
متقابلا لبخندی زد و دستش و رو شکمم گذاشت:

_بگو بخاطر این مهمون ناخواسته مجبور شدم بمونم
دستم و تو ته ریشش کشیدم:
_همش که بخاطر اون نیست

منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:
_بیشتر بخاطر باباش بود که دوباره تونست دلم و بلرزونه!
ابرویی بالا انداخت:

_امیدوارم دلت همیشه بلرزه
با خنده گفتم:
_مگه ژلست؟
خنده اش گرفت:
_نمیدونم فقط میدونم من خوابم میاد توهم حرفای سخت و دشوارت و نگهداشتی برای الان.

با همون لبخند روی لب گفتم:
_خیلی خب دیگه بخوابیم که فردا میخوام کدبانوییم و نشون مامان مهینت بدم
نفس عمیقی کشید:

_منکه چشمم آب نمیخوره…شب بخیر
مشتی به بازوش کوبیدم:
_شب بخیر…

صبح مثل فنر از جا پریدم مهمونمون واسه ناهار میرسید و ما کارها داشتیم…
سرسری صبحونه ای خوردم و
بلند شدم واسه سرک کشیدن تو آشپزخونه.
با باز کردن کابینت ها و دیدن ظرف و ظرفی که با سلیقه چیده شده بودن لبخند خوشایندی زدم،

پس خوب فکر همه جارو کرده بود!
کابینت هارو دونه دونه دید میزدم که با شنیدن صدای صندلی و بعد هم شاهرخ کارم ناتموم موند:

_صبحت بخیر سحرخیز
چرخ زدم سمتش:
_یه کم میخوابیدی هنوز خیلی زوده واسه بیدار شدن

خمیازه ای کشید:
_خیلی خوابم میاد ولی خب نمیتونم بذارم تنهایی همه کارارو به عهده بگیری
لبخندی به مهربونیش زدم:

_خب بگو واسه ناهار قرمه سبزی و مرغ دلبر پز خوبه؟
یه لقمه کره عسل خورد و جواب داد:
_عالیه
ادامه دادم:
_با ته دیگ کنجدی!
نفس عمیقی کشید:
_آره خودشه
خندیدم و رفتم به سمت یخچال و یکی یکی وسایلای لازم و بیرون آوردم و قبل از همه قرمه سبزیم و رو گاز گذاشتم البته به هزار بدبختی!

از شانس مزخرفم نسبت به بوی غذا بدجوری ویار پیدا کرده بودم و هر ثانیه حالت تهوع میگرفتم!
برای چندمین بار که اوق زدم سر و کله شاهرخ تو آشپزخونه پیدا شد با دیدن من نگران به سمتم اومد:

_حالت بده؟
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_ویار…
و قبل از هر حرف دیگه ای دوباره اوق زدنم باعث شد تا سریع خودم و به دستشویی برسونم.

یه کمی که حالم جااومد آبی به دست و ورتم زدم و شاهرخ همچنان پشت در همراهیم میکرد:
_بیا آماده شو بریم دکتر

در و باز کردم:
_دکتر لازم نیست…نگران نباش
یه کمی ازم فاصله گرفت و با چشمهایی که شیطنت توش موج میزد نگاهم کرد:

_نگران تو که نیستم بادمجون بم آفت نداره،نگران اون فسقلیم که یه وقت چیزیش نشه!
با حرص نفس عمیقی کشیدم:
_که اینطور؟

و خم شدم واسه برداشتن صندلم و پرت کردن به سمت شاهرخ که یهو به صدا دراومدن زنگ آیفون باعث شد تا شاهرخ از آسیب در امان بمونه و بره سمت آیفون.

با لبخند به تصویر نقش بسته جلوی چشم هاش نگاه کرد و گفت:
_قربونش برم…مامان مهینه!
و در و باز کرد…

#شاهرخ

ساعت 11 بود،یک ساعتی میشد که مامان مهین رسیده بود و حالا گرم گفتوگو با دلبر بود و از دلتنگیش واسه دیدن دلبر و خوشحالیش به سبب نتیجه دار شدنش حرف میزد که صدای گوشیم باعث شد تا به سمت اوپن برم.
با دیدن شماره هلن نفس سختی کشیدم و طوری که دلبر متوجه نشه آروم جواب دادم:

_بله بفرمایید
و وارد آشپزخونه شدم که صداش تو گوشی پیچید:
_سلام خونه نو مبارک!میگفتی تو اسباب کشی کمکت میکردم!
و زد زیر خنده که گفتم:

_اگه کاری داری بگو
خنده هاش قطع شد:
_انگار به حرفام فکر نکردی و ترجیح دادی اول برم پیش مارال خانم و بعد دلبر عزیزت!

باید طبق نقشه پیش میرفتم و قبل از اینکه اون بتونه بهم ضربه ای بزنه من گیرش مینداختم واسه همین گفتم:
_باید همو ببینیم!

باخنده گفت:
_حرفم و پس میگیرم،فکر کردی!

جواب دادم:
_بعدظهر ساعت 5 فقط تو بیا دنبالم من ماشین ندارم
صدای بلندش تو گوشی پخش شد:
_چشم…فعلا!
خداحافظی کردم و بی معطلی به فرهاد که این روزا حسابی هوام وداشت پیام دادم و ساعت قرار و هرچی که بود و بهش گفتم و ازش خواستم که قبل از دیدن هلن شنود و بهم برسونه!

بدجوری امید داشتم به رو شدن دست هلن و سربلند شدن جلوی دلبر
اگه دست هلن رو میشد همه چیز عوض میشد مامان و بابا میفهمیدن که هلن دختریه که تو زرد از آب دراومده و من میتونستم بی هیچ مزاحمی زندگیم و با دلبر ادامه بدم…

موندنم تو آشپزخونه که طولانی شد صدای دلبر به گوشم رسید:
_سه تا چای بردار بیار خودتم بیا!
نفس عمیقی کشیدم و با سینی چای به گپ و گفت های مامان مهین و دلبر برگشتم.

مامان با دیدن سینی چای تو دستم با خنده گفت:
_ماشاالله مردی شدی برای خودت!
با خنده جواب دادم:
_چاره نمونده برام
سینی و از دستم گرفت و گفت:
_تو این چند ماه نباید بذاری زنت دست به سیاه و سفید بزنه
با ظاهر گرفته نگاهش کردم:

_دیگه شماهم پرروش نکن!
دلبر قبل از مامان مهین جواب داد:
_عزیزم بعدا باهم صحبت میکنیم که کی پررو هست یا نیست!
و مثلا تهدیدم کرد و بعد همراه مامان خندید که نفس عمیقی کشیدم:

_من از همین تریبون پشیمونی خودم و اعلام میکنم…پررو منم
خنده هاشون ادامه داشت و مامان در تایید حرفم سر تکون میداد:
_آفرین پسر!

ناهار و که خوردیم به بهونه کلاس داشتن تو دانشگاه از خونه زدم بیرون.
فرهاد سر خیابون منتظرم بود.
سوار ماشینش شدم و راه افتادیم…
حرف هامون راجع به هلن در جریان بود که فرهاد ادامه داد:

_حواست و جمع کن اون خیلی زرنگه بی هیچ حرفی که بتونه اتویی شه واسش برو ببینش و این شنود و بذار تو ماشینش
سری به نشونه تایید تکون دادم:

_همچنان با یزدان در تماسه؟
اوهومی گفت:
_مدام باهمن من شک ندارم که یزدان واست یه نقشه ای داره این شنود و که بذاری تو ماشینش همه چی و میفهمیم بهت قول میدم

تا وقتی زمان قرار با هلن برسه با فرهاد بودم تا بالاخره عقربه کوچیک ساعت به عدد 5 نزدیک شد.
نزدیک همونجایی که با هلن قرار داشتم از ماشین فرهاد پیاده شدم و چند دقیقه ای منتظر موندم تا هلن رسید.

سوار ماشین که شدم لبخندی زد:
_سلام ستاره سهیل!
به جواب سلام بسنده کردم و ادامه دادم:

_راه بیفت باهم حرف میزنیم
چشمکی زد:
_اطاعت

و همزمان با راه افتادن ادامه داد:
_خانم بچه ها خوبن؟
با تعجب نگاهش کردم که دوباره لبخند سرسام آوری زد:
_آره دیگه مگه تو بیمارستان بهت نگفتن داری بابا میشی!

نفس هام نامنظم شد هلن خیلی زرنگ تر از اونی بود که فکرش و میکردم سعی کردم خودم و کنترل کنم:
_خوبن
جواب داد:

_فکر کنم این بچه اعث شه که راحت تر پیشنهادم و قبول کنی البته اینم بگم که من فعلا اصراری ندارم واسه گرفتن خونه..میتونیم یه مدت از خونه من به عنوان خونه مشترکمون استفاده کنیم!

دلم میخواست داد بزنم
دلم میخواست خفش کنم اما حالا وقتش نبود اون باید فکر میکرد که من از هیچی خبر ندارم و قراره به پیشنهادش فکر کنم واسه همین گفتم:
_من هنوز تصمیمی نگرفتم

جلو یه کافی شاپ نگهداشت:
_بریم یه قهوه بخوریم توهم کم کم تصمیمت و میگیری!
بهترین فرصت بود واسه چسبوندن شنود به زیر صندلی که قبول کردم:

_خیلی خب
و بعد از پیاده شدنش طوری که متوجه نشه شنود و چسبوندم زیر صندلی و پیاده شدم….
🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. اه چقدر بى مزه خب با دلبر حرف بزنه چرا مخفى مى كنه چرا يكم مثل خان زاده شده
    الانم لابد رفت تا دو هفته ديگه
    من ديگه نمى خونم چرا به خوانندتون احترام نمى زاريد

  2. آخ آخ اخ عوققققق
    چه خبره
    زیادی دارین تخیلی میشه.
    یکم نویسنده به خودت بیا
    کل خواننده های رمانت اعتراض دارند و تو داری همچنان چرت مینویسی.
    حالم به هم خورد.
    وافعا بچه دبستانی بهتر از شما مینویسه.
    عوق عوق

  3. یعنی واقعا واقعا واقعا واقعا
    خاک عالم با این چیزی که نوشتید تو ملاجتون
    یعنی بگم چی چی
    بعد دو هفته این زاغارت و گذاشتی
    هرچی خفت بدم کمه :/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن