رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 67

 

#دلبر

مامان مهین تو اتاق درحال استراحت بود و من از سر بیکاری فیلم میدیدم که صدای زنگ گوشیم حواسم و پرت خودش کرد.
گوشی رو از رو میز عسلی برداشتم و با دیدن شماره یلدا لبخندی زدم و صدایی تو گلو صاف کردم:

_سلام عزیزم
صداش تو گوشی پیچید:
_سلام خانم خوبی؟
حال و احوال مفصلی باهم کردیم که ادامه داد:

_عماد از شاهرخ شنیده بعد از کش و قوسهای فراوان که باید واسم تعریفش کنی خونه رو عوض کردید…آره؟
با خنده گفتم:
_عوض که نه…از اونجا اومدیم بیرون
آهانی گفت:
_راحت شدی…زندگی کنار مادر شوهری مثل مارال شدنی نیست
و خندید که منم خنده ام گرفت:
_واقعا درسته
بین خنده گفت:
_این مدت درگیر عروسی ارغوان بودیم نشد خیلی در ارتباط باشیم حالا میخوام واسه شام دعوتتون کنم

درخواستش و رد کردم:
_نوبتی هم باشه نوبت شماست که بیاید خونه ما اونم فرداشب…بگی نه هم ناراحت میشم!
نفس عمیقی کشید:

_داری زرنگ بازی درمیاری…من زنگ زدم که شمارو دعوت کنم داری همه چی و برعکس میکنی!
خندیدم:
_منتظرتونیما…دخترای نازتم از طرف من ببوس
تعارفها همچنان ادامه داشت اما نهایتا این من بودم که تونستم موفق شم و واسه فرداشب قرار شد بیان اینجا.

همزمان با تموم شدن حرفام صدای قدم های مامان مهین از سمت پله ها به گوشم رسید:
_خونتون غریبه…خوابم نمیبره که نمیبره
جواب دادم:
_کم کم عادت میکنیم
اومد کنارم نشست:
_نمیدونی چقدر خوشحالم که برگشتی!

لبخندی تحویلش دادم:
_خوشحالم که شاهرخ به خودش اومد
سرم و به آغوش کشید:
_اگه میرفتی شاهرخ دیوونه میشد،من شاهد بدحالیاشم اون خوب فهمیده چه اشتباهی کرده و حالا دیگه تورو با دنیا عوض نمیکنه!

نفس عمیقی کشیدم:
_منم بخشیدمش و میخوام یه زندگی خوب کنار هم داشته باشیم
دستش و نوازشوار پشتم کشید:
_روزی که ببینم مارال و افشینم قدرت و میدونن دیگه غصه ای ندارم!
سرم و از رو شونش برداشتم:
_همیشه که قرار نیست همه چی خوب و خوش باشه…مارال خانم و آقا افشین هیچوقت نمیتونن من و دوست داشته باشن…نه من و نه بچه ای که مادرش من باشم شماهم دیگه بهش فکر نکنید ما به اندازه کافی خوشبخت هستیم

سری تکون داد:
_بالاخره مارال هم یه روز به خودش میاد فقط امیدوارم اون روز دیر نشده باشه!

و قبل از اینکه من جوابی بدم در خونه باز شد و سر و کله شاهرخ پیدا شد:
_سلام بر خانه و خانواده
مامان چپ چپ نگاهش کرد:
_چه جلف!
لبخند رو لبهای شاهرخ ماسید:
_یه سلام دادم فقط

مامان خندید و من جواب سلامش و دادم:
_سلام عزیزم خسته نباشی
و همین شد که مامان ین بار زل زد به من:

_بدتر از شاهرخ!
و بلند شد و رفت تو آشپزخونه:
_واسه شام چی میخورید؟
شاهرخ قبل از من جواب داد:
_شام و قراره بریم بیرون ماشین فرهاد دوستم چند روزی امانت دستمه

بلند شدم و به سمتش رفتم:
_تو این اوضاع رستوران لازم نیست
نوچی گفت:
_تو نگران نباش همه چی خوبه
_آخه…

حرفم و قطع کرد:
_آخه نداره…مامان مهین فردا میخواد بره خونه دخترش بذار امشب و خوش بگذرونیم…

تا یادم بود ادامه دادم:
_راستی فرداشبم مهمون داریم.
منتظر نگاهم کرد:
_یلدا بهم زنگ زد منم واسه فرداشب دعوتشون کردم
لبخندی زد:

_کار خوبی کردی
و رفت سمت دستشویی.
مامان مهین از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

_اگه قراره بریم بیرون شهربازیم باید بریم
دوباره کودک درونش فعال شده بود که با خنده گفتم:
_با این وضعیت من؟
چپ چپ نگاهم کرد:

_چیکار به تو دارم؟من و شاهرخ که حامله نیستیم!
و زد زیر خنده و خنده های منم ادامه پیدا کرد…

…..

به خواست مامان مهین سر از شهربازی درآوردیم…
باورم نمیشد عین بچه ها ذوق زده تموم وسایل بود و هر کدوم که هیجان بیشتری داشت رو هم بیشتر میپسندید:

_شاهرخ تو که نمیترسی؟
شاهرخ که ترس تو چشماش موج میزد گفت:
_به نظرم همینکه بشینیم و نگاه کنیم کافیه

مامان پوزخندی زد:
_نکنه ترسیدی؟
شاهرخ برخلاف قیافش که داد میزد ترسیده جواب داد:
_نه بخاطر شما میگم وگرنه هر کدوم و که شما بخواین سوار میشیم
مامان بی معطلی گفت:
_پس همینجا وایسین تا من برم بلیط بگیرم!
و راه افتاد واسه گرفتن بلیط.

با رفتنش یه گوشه نشستیم…
شاهرخ نگاهی به شهربازی انداخت و بعد چشم دوخت بهم:
_اگه برنگشتم قول بده ای بچه رو خوب بزرگ کنی

داشتم از خنده میمردم:
_خیالت راحت انقدر خوب بزرگش میکنم که یه لحظه جای خالیت و حس نکنه…اصلا نمیذارم یادش بیاد که بابایی وجود داشته
لباش عین یه خط صاف شد:

_لطف میکنی
لبخند مسخره ای بهش زدم:
_قابل تورو نداره!
و صدای خنده هام و بالاتر بردم که مامان بلیط به دست برگشت:
_بریم شاهرخ!
نگاه مضطرب شاهرخ و چشمهای پر ذوق و شوق مامان مهین تضاد قهقهه آوری واسم فراهم کرده بود:
_خدا پشت و پناهتون
و حرص درار واسه شاهرخ دست تکون دادم و اون عین بچه ها دنبال مامان مهین راه افتاد….

با دیدنشون حتی از این فاصله خنده هام به راه میشد نمیدونستم شاهرخ که حالا سوار نشده رنگ و روش پریده بعد از سوار شدن میخواد به چه حالی دچار شه!

میخندیدم و نگاهشون میکردم که بالاخره سوار شدن…
قیافه شاهرخ دیدنی بود وقتی مامان مهین داشت به زور میبردش سمت اولین ردیف ترن هوایی!

هر جوری که بود کنار هم نشستن و بعد از تکمیل شدن مسافرا دستگاه شروع به حرکت کرد
بلند شدم و خودم و بهشون نزدیک تر کردم شاهرخ سفت نشسته بود و اولاش ساکت ساکت بود اما با افتادن تو پستی بلندی های وحشتناک شروع کرد به هوار داد و حتی از مسئولش میخواست نگهداره و مامان مهین در حال غر زدن به شاهرخ سعی داشت لذت ببره!

حسابی با دیدنشون سرگرم شده بودم و بیشتر از اونا داشت بهم خوش میگذشت که وقت به پایان رسید و باعث شد تا من از فرصت استفاده کنم و بتونم نفسی بکشم!

منتظرشون ایستاده بودم که با تصویر باورنکردنی ای مواجه شدم…
شاهرخ درحالی که مثل بید میلرزید تکیه داده بود به شونه مامان مهین و مامان داشت میاوردش!
عین بچه ها!

نمیدونستم بخندم یا نگران باشم که رفتم سمتشون با دیدن شاهرخ که رنگ به رخسار نداشت و تموم وجودش داشت میلرزید بی اختیار زدم زیر خنده:
_تو خوبی؟
حتی فکشم میلرزید و باعث کوبیده شدن دندوناش بهم میشد و نمیتونست حرف بزنه که صدای خنده هام قطع شد و واقعا نگران شدم:
_شاهرخ با توام!

مامان با یه دست هلش داد تا ازش فاصله بگیره و گفت:
_از هیکل گندش خجالت نمیکشه…نذاشت یه کم بهم خوش بگذره!
شاهرخ رو پا بند نبود و مامان هم دلخور از خوش نگذشتن به امون خدا ولش کرده بود که سریع دستش و گرفتم:

_مثل اینکه واقعا حالش خوب نیست بهتره بریم یه گوشه بشینیم یه کم آب بخوره حالش جا بیاد
مامان بلیط هایی که خریده بود و از تو جیبش بیرون آورد:
_من باید برم… خودت به شوهر لوست رسیدگی کن

آروم خندیدم:
_چشم
و مسیرمون از هم جداشد
راه افتادم سمت قسمت خالی ای و شاهرخی که هنوز بدحال بود و کنار خودم نشوندم:
_بهتری؟

سری به نشونه تایید تکون داد دستش و تو دستم گرفتم:
_بسه هر چقدر که ترسیدی…زشته جلو بچه!
با صدایی که میلرزید به سختی جواب داد:
_خیلی…تر..ترسناک ب…بود
خنده ام گرفت:

_کاش بشه ازت فیلم بگیرم هروقت شاخ شدی نشونت بدم!
و یهو گوشیم و از تو کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به گرفتن فیلم سلفی،فیلمی که شاهرخ سعی میکرد نگاه نکنه و با صدای لرزئن قشنگش تکرار میکرد:

_نگیر…نگیر…
و من کار خودم و میکردم!
چند دقیقه ای از خودمون فیلم گرفتم و بعد بلند شدم:
_من برم واست یه بطری آب بگیرم که حالت کاملا جا بیاد

انگار حالش یه کم بهتر شده بود که پاشد سر پا:
_باهم بریم
پرسیدم:
_مطمئنی؟
یه وقت نخوری زمین؟

دلخور نگاهم کرد:
_نه!
و برای اینکه نشون بده حالش خوبه جلوتر از من راه افتاد…

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 دیدگاه ها

  1. ادمین هر چند وقت یک بار ک میخوام بیام تو سایت بالا نمیاد جوری ک انکار فیلتر شده من الان بعد ۳ هفته تونستم بیام🙁🤦🏼‍♀️

  2. وای تورو خدا با این رماناتون اینو مطمئن باشید تو هر رمان ایرانی این جملات و کلمات هست یکی هرزه یکی دیگه من طلاق میخوام یکی دیگه منو ببخش
    واااای خدا کلافه شدم بهتون توصیه میکنم برید رمان افغانی بخونید😂
    در مورد این رمانم بگم که دلبر خیلی ساده است و همه ی رمانای ایرانی اینو میگن که زنا بازیچه ی مردا هستن و خیلی سادن چه دلبر چه ایلین چه گلناز چه…..
    مرداهم بی غیرت و خیانت کار….
    شاهرخم که که هرچی بهش فوش بدی کمه دلبر از اون بدتر چون دوباره بخشیدش😐
    تورو.جون عزیرتون یکم هیجان بدید به رمان این یعنی چی حاملس در واقع هرکی از راه میرسه واسه ما میشه نویسنده❌منظورم از هیجان اینکه کاش باردار نمیشد بعد برای اینکه از شاهرخ انتقام بگیره بره با فرهاد بعد طوری بشه که حامی دوباره برگرده و……

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan