رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 69

 

انقدر غرق بازی بودن که حتی متوجه حضورمون نشدن و بالاخره با لگدی که یلدا به پای عماد زد فهمیدن دوتا موجود زنده یه ربعه که زل زدن بهشون!

عماد در حالی که دستش و گذاشته بود رو پاش گفت:
_چیه؟
یلدا پوفی کشید:
_تازه چیه؟

و وقتی از عماد ناامید شد خطاب به شاهرخ گفت ماهم میخوایم بازی کنیم…مارپله یا منچ؟
شاهرخ و عماد همزمان زدن زیر خنده و شاهرخ به مسخره جواب داد:

_نه اینا سخته
و روبه من گفت:
_برو دوتا کاغذ بردار بیار با دوتا خودکار بشینید یه گوشه اسم فامیل بازی کنید
و هرهر به من و یلدا خندیدن که این بار من اعمال خشونت کردم و لگدی به پای شاهرخ زدم:

_باهم منچ بازی میکنیم!
عماد نگاهی به شاهرخ انداخت:
_توام؟
و شاهرخ که متوجه نشد نمیدونم چی تو گوشش گفت که شاهرخ جواب داد:

_نه بابا منکه چون بارداره دارم مراعاتش و میکنم
و عماد هم سری به نشونه تایید تکون داد:
_منم چون نمیخوام دلش بشکنه جلو شماها!

ما که از حرفاشون چیزی نمفهمیدیم اما احتمالا داشتن از زیربار زن زلیل بودن شونه خالی میکردن که یلدا پوفی کشید:
_نگفتید منچ یا مارپله؟
عماد تقاضا وار نگاهش کرد:
_آخه عزیزم الان چه وقت بازیه؟برو بگیر بخواب که یه وقت پوستت خراب نشه!

و اینجوری سعی در پیچوندن یلدا داشت که البته یلداهم خوب جوابش و داد:
_تو نگران پوست من نباش…بازی و انتخاب کن؟

اما قبل از عماد این بار شاهرخ روبه من گفت:
_مگه نشنیدی دکتر گفت بیخوابی اصلا واسه بچه خوب نیست؟
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_نه!

یلدا زد زیر خنده:
_پس حالا که هیچ بهونه ای نیست منچ بازی میکنیم!
و خوشحال روبه من گفت:
_از خونه آوردم …تو کیفمه!
و خیز برداشتنش به سمت کیف همزمان شد با بغل گرفتن زانوی غم شاهرخ و عماد….

چند دقیقه بیشتر طول نکشید و بازی شروع شد…
برخلاف شاهرخ و عماد که ماتم زده بودن من و یلدا توپ توپ بودیم و همون اول داشتیم باهم قرار مدار قهرمانی میذاشتیم که گفتم:

_اول و دوم ما باید باشیما مبادا اینا باشن؟!
چشمکی بهم زد:
_خیالت راحت

و در کمال بهت و خنده شاهرخ و عماد با غرور تاس و پرت کرد اما با اومدن 1 رو تاس این غرور خیلی دووم نیاورد و شاهرخ درحالی که از خنده روبه انفجار بود گفت:
_شما شروع نشده اولید!
عماد که مثل شاهرخ دهنش از شدت خنده بسته نمیشد ادامه داد:

_منتها از آخر!
و تاس و برداشت و با نهایت خرشانسی6 آورد:
_خب ما که رفتیم تو بازی شماهم انشاالله بیاید!
و جایزش و انداخت و با دوباره 6 آوردن مهره بعدی و آورد تو بازی و من و یلدا با حرص فقط نگاهش کردیم که تاس انداختن و ادامه داد و البته خوشبختانه این بار 5آورد و فقط تونست یکی از مهره هاش و 5 تا خونه جلو ببره و بعد نوبت رسید به من.

بدتر از یلدا سرم پر باد بود وخودم و قهرمان میدیدم که گفتم:
_حالا فقط نگاه کنید چطوری 3تا 6 پشت سرهم میارم
و مثلا حرفه ای تاس و انداختم که تاس رو 2 وایساد!

صدای خنده های شاهرخ و عماد کر کننده بود:
_عزیزم یه دونه 6 هم میاوردی ما راضی بودیم…
🍃🍃🍃

 

نگاه تاسف بار عماد باعث شد تا بیشتر زورم بگیره و با حرص روبه شاهرخ بگم:

_تو همین 2 رو هم نمیتونی بیاری!
تاس و برداشت و جواب داد:
_باشه!
و همون لحظه تاس انداخت و 6 آورد!!!

دیگه طاقت نداشتیم نه من و نه یلدا و عین بز بهم زل زده بودیم و سوراخ های دماغمون از شدت حرص گشاد شده بود که یلدا صفحه منچ و با خشونت برداشت و با صدای نسبتا بلندی گفت:

_اصلا شماها بلد نیستید…برید همون تختتون و بازی کنید!
دیگه نمیخندیدن داشتن غش میکردن که با مشت کوبیدم به بازوی شاهرخ:
_از حال نری؟
بین خنده ابرویی بالا انداخت:
_نه خیالت راحت

یلدا طاقت نیاورد و با بند و بساط جمع شده بلند شد:
_پاشو بریم دلبر
باشه ای گفتم و بلند شدم اما قبل از راهی شدنمون عماد که بدجوری رو مخ بود گفت:
_بودین حالا
یلدا لگد پایانی رو نثارش نکرد:

_نمیخوایم باشیم!
و جلوتر از من راه افتاد..
پشت سرش راه افتاده بودم که شاهرخ صدام زد:

_دلبر
سر چرخوندم سمتش:
_دوتا چای بردار بیار قربون دستت
سری به نشونه باشه تکون دادم و خواستم برم سمتش آشپزخونه که یلدا دستم و کشید:

_خودتون برید واسه خودتون چای بریزید!
و نذاشت من برم:
_ولشون کن!
رفتیم طبقه بالا و سری به بچه ها زدیم و وقتی دیدیمغرق خوابن انگار خودمون هم خوابمون گرفت که همزمان خمیازه ای کشیدیم:

_کاش ماهم بخوابیم دلبر
نگاهی به ساعت دیواری توی اتاق انداختم از 2 میگذشت:
_فکر خوبیه!

شروع کرد به عوض کردن لباس هاش:
_دیدی چقدر دقل بازی کردن؟
حرفش و تایید کردم:

_بازی بلد نبودن نبودن که فقط مسخره بازی!
هردو خندیدیم و یلدا بین خنده جواب داد:
_خودمون خوبیم فقط!
لباس های راحت تری تنم کردم و از جایی که یلدا با شلوار جین بود از لباسهایی که تا حالا استفاده نکرده بودم بهش دادم:

_بگیر اینارو بپوش راحت بخوابی
خوشحال از اینکه با شلوار جین نمیخوابید لباس هارو از دستم گرفت:
_مرسی و شب بخیر!
و خواست کنار دخترا که رو تخت خواب بودن بخوابه که گفتم:
_الان برات تشک و پتو هم میارم…

بااینکه یلدا مخالفت میکرد اما رفتم تو اتاقی که مامان مهین دیشب خوابیده بود و همراه با تشک و پتو و بالشت برگشتم و بعد از تحویل دادنشون به یلدا این بار واسه شاهرخ و عماد وسایل بردم.

دیگه جون نداشتم بااین پتوهای سنگین تا پایین برم که سر پله ها وایسادم و شاهرخ و صدا زدم:

_شاهرخ یه لحظه بیا
قبل از خودش صداش اومد:

_چیه دوباره میخواین منچ بازی کنین؟
و دوتایی خندیدن که غر زدم:
_نخیر براتون پتو و بالشت آوردم
و این بار بالاخره سر و کله اش پیدا شد.
اومد بالا و با لبخند نگاهم کرد:
_دست شما درد نکنه

و پتوها و بالشت هارو ازم گرفت که آروم گفتم:
_واسم سخته که امشب کنارت نمیخوابم!
چشماش از تعجب گرد شد و بعد لب زد:
_فقط یه همین امشبه
و بهم شاره کرد که خودم و بهش نزدیک تر کنم،

یه پله رفتم پایین و درست کنارش ایستادم که سرش و جلو آورد و بوسه ای به گونم زد:
_خوب بخوابی عزیزم!
لبخندی به روش پاشیدم:
_شب بخیر!

و بعد از هم جدا شدیم.
با حال خوب برگشتم سمت اتاق
یلدا خوابش برده بود و حالا همه چی فراهم بود واسه یه خواب آروم تا خود صبح که بند و بساط خوابم و پهن کردم و بعد چراغ و خاموش کردم…

 

#شاهرخ

20روز بعد…

چند وقتی میشد که فرهاد حرف های رد و بدل شده تو ماشین هلن و گوش میکرد و تمومش رو هم واسه من ضبط میکرد و میفرستاد دیگه مطمئن شده بودم که حرفای هلن تماما دروغه و پشت اون ادعای عاشقی کردنهاش نقشه ای هست نقشه ای که هنوز برام مبهم بود!

غرق فکر به ماجرا حتی یادم رفته بود که سر میز ناهارم و چیزی نمییخوردم که صدای دلبر دراومد:
_چرا نمیخوری؟
تازه به خودم اومدم:
_داشتم به تاریخ امتحانای این ترم فکر میکردم
جواب داد:

_قرار بود از این ترم بیام دانشگاه بازم نشد
لبخندی بهش زدم:
_بعد از به دنیااومدن بچه درست و ادمه میدی…خوبه؟
خندید:

_بعد به دنیااومدنش و بزرگ کردنش و مدرسه فرستادنش منظورته دیگه؟
سری به نشونه تایید تکون دادم:

_دقیقا!
چپ چپ نگاهم کرد:
_باشه حالا غذات و بخور!
زیر لب به مسخره چشمی گفتم و مشغول خوردن غذا شدم باید میرفتم دانشگاه و بعدهم فرهاد و میدیدم تا شاید چیز جدیدی دستگیرمون میشد…

ناهار و خوردم و از جایی که آماده بودم جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم و بعد از بستن ساعت مچیم گفتم:
_کاری نداری؟

پشت سرم ایستاد و تو آینه نگاهم کرد:
_مواظب خودت باش
چرخیدم سمتش:

_توهم همینطور…
و بعد از خداحافظی از خونه زدم بیرون و راه افتادم سمت دانشگاه.
دوتا کلاس دو واحدی داشتم و خوشبختانه امروز وقت برام به سرعت گذشت و خیلی زود تونستم از دانشگاه برم بیرون.

راهی خونه مجردی فرهاد شدم.
همینطور که تو مسیر بودم برای چندمین بار صداهارو گوش کردم.
صدای خنده های هلن و یزدان و بعد حرف زدن راجع به مسائل مختلفی که فعلا ربطی به من نداشت
تا رسیدن به خونه فرهاد صداهارو گوش دادم تا بلکه چیزی دستگیرم بشه اما نشد.

با رسیدن به خونه فرهاد ماشین و خاموش کردم و پیاده شدم.
جلوی ساختمونی که خونش این تو بود ایستادم و زنگ آیفون و زدم و بعد از باز شدن در وارد ساختمان شدم.

در واحدی که تو طبقه اول بود و برام باز گذاشته بود و خودش عین فیلم پلیسی ها نشسته بود پشت میز و داشت حرفای تو ماشین هلن وگوش میکرد.

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

  1. جدی فایل کاملش هست؟؟ 🙁 وای از دست تو نویسنده. خب پارت ها رو زودتر و بیشتر بذار دیگه. بابا من می خوام برم ۱ رمان دیگه رو شروع کنم. تازه پارت گذاریش هم خوبه.
    نویسنده اگه واقعا تو این رمان کاری کنی که اینم مثل بقیه نباشه میشه یه کاریش کرد. مثلا اینکه بچه ی دلبر به دست خانواده ی شاهرخ یا به دست هلن سقط بشه و خودشم از جریان رابطه ی هلن و شاهرخ خبردار بشه و از شاهرخ طلاق بگیره. از اونورم حامی آزاد بشه و …..کلا هیجان رمان بیشتر بشه ولی مثل بقیه رمانا نباشه که دلبر شاهرخ رو ببخشه . دلبر بره با ۱ پسر خیلی خوبه دیگه ازدواج کنه. فقط با شاهرخ نه.حالا اون می خواد حامی باشه یا یکی دیگه. 😄

    1. اتفاقن من همون موقع میگفتم اصلن حامله نشه طلاق بگیره یجوری بره خارج برای ادامه تحصیل و•••••••••••••

    2. من پارت ۷۰ رو میخواااااامممممم تورو خدا یکی بهم بگه پارت ۷۰ میاد یا نه؟؟؟خواهش میکنمممم😭😭😭😭😭😭😭شب خوابم نمیبرههههه😭😭😭😭التماستون میکنم پارت ۷۰ رو بدین بیرون اصلا میاد یا نه؟یا اگه میاد کی میاد؟تورو خدا یکی جواب بده😭😭😭😭😭

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن