رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 70

 

انقدر غرق شنیدن صداها بود که تا خواستم حرفی بزنم دستش و به نشونه سکوت بالا آورد و با تمرکز به اون حرقا گوش کرد،

دل تو دلم نبود بدونم داره چی میشنوه و اون فقط سر تکون میداد بی طاقت جلوش ایستادم:
_چیشده فرهاد؟
زل زد بهم:
_دارن راجع بهت حرف میزنن صبر کن!

نفس عمیقی کشیدم و ناچار راه افتادم تو خونه و بی قرار قدم زدم که دوباره صدای فرهاد و شنیدم:

_با یزدان همدسته!
تو همین قدم ایستادم و برگشتم سمتش:
_خب؟
ادامه داد:
_فکر کنم حرفایی زدن که خیلی به دردمون میخوره…بیا اینجا گوش کن.

سریع رفتم به سمتش که صدای ضبط شده رو پلی کرد:

( …..شاهرخ هنوز بهت زنگ نزده؟
هلن جواب داد:
_نه ولی زنگ میزنه خیالت راحت!
یزدان با کمی مکث گفت:
_هرطور شده باید راضیش کنی که مخفیانه باهات ازدواج کنه
هلن که قصد دلبری داشت با لحن لوسی گفت:
_دوست دارم این مدت خیلی زود بگذره…افشین و خانوادش و زمین زنم و دوباره برسم به تو!
_چه لذتی داره انتقام از این خانواده و بعد یه زندگی آروم!…)

 

حرف هاشون راجع به ما که ته کشید با چشمایی هراسون و متعجب چشم دوختم به فرهاد:
_انتقام از افشین و خانوادش؟
سری به نشونه تایید تکون داد:

_یزدان با پدرت مشکلی داره؟
حرفش و رد کردم:
_نه حتی خیلی نمیشناستش
تو فکر فرو رفت:

_ولی دنبال انتقامن!
نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم:
_دیگه نمیدونم باید چیکار کنم
جواب داد:

_باز هم صبر باید چیزهای بیشتری بدونیم
خودم و انداختم رو یکی از مبلا و دستی تو موهام کشیدم:
_یزدان…هلن… چه دشمنی ممکنه با ما داشته باشن؟

مثل من سردرگم بود:
_نمیدونم ولی میفهمیم…حالا چای میخوری یا قهوه؟
بی میل بودم که گفتم:

_هیچکدوم…
سعی در عوض کردن بحث داشت:
_چه مهمون کم خرجی!
و راه افتاد سمت آشپزخونه:
_دوتا قهوه میارم!

و ادامه داد:
_راستی اونا منتظر زنگ و جوابتن فعلا نمیخوای با هلن قرار بذاری؟
جواب دادم:

_نمیدونم دیگه مخم نمیکشه
دوتا قهوه ردیف کرد و اومد بیرون:
_یه فکری دارم!
منتظر چشم دوختم بهش که گفت:
_اینا داشتن میرفتن واسه دیدن ساختمون یزدان این یعنی دوباره زود برمیگردن تو ماشین

_خب؟
یه فنجون قهوه جلو گذاشت و روبه روم نشست:
_وقتی برگشتن تو بهش زنگ بزن و بگو که میخوای بینیش و باهاش حرف بزنی راجع به پیشنهادش
_خب؟
شمرده شمرده گفت:
_بعد از تموم شدن حرفاتون اونا حتما راجع به تو حرف میزنن و ما بیشتر میفهمیم

لبخندی از سر رضایت زدم:
_عالیه!

#دلبر

هوا تاریک شده بود و هنوز خبری از شاهرخ نبود.
از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداختم داشتم نگران میشدم.
هرچی زنگ میزدم گوشی و جواب نمیداد و خبری ازش نداشتم.

جلو تلویزیون نشستم و واسه چندمین بار شماره اش و گرفتم اما بی فایده بود!
نگران تر از هروقتی منتظر اومدنش یا زنگ زدنش، تصمیم گرفتم خودم و با دیدن تلویزیون مشغول کنم اما فکرم آروم نبود
دقیقه ها تو بی خبری میگذشت که بالاخره ساعت 11 در خونه باز شد
با دیدن شاهرخ از رو مبل بلند شدم و سمتش رفتم:
_معلوم هست کجایی؟گوشیت و چرا…

کلافه و عصبی حرفم و قطع کرد:
_بعدا حرف میزنیم
و از کنارم رد شد و از پله ها بالا رفت!

نمیتونستم بذارم همینطوری بره که دوباره پرسیدم:
_کجا بودی؟من نگرانت شدم
بی اینکه برگرده سمتم یا حتی بایسته گفت:

_چیزی نشده…یه سررفته بودم خونه حالاهم برگشتم میخوام بخوابم!
هیچ جوره نمیخواست حرف بزنه و حوصله نداشت که با صدای آرومی گفتم:
_خیلی خب شب بخیر!

برگشتم و رو مبل سه نفره دراز کشیدم و چشمام و بستم شاید بهتر بود امشب و اینجا صبح میکردم و فردا باهم حرف میزدیم اما مگه وقتی ناراحتی و دلواپس خواب به چشم هات میاد؟

فکرم درگیر بود شاهرخ از خونه پدرش اومده بود و اینطور بدحال بود و این یعنی یه اتفاقی افتاده بود اتفاقی که ازش بی خبر بودم…

نفهمیدم دیشب ک خوابم برد و چطور صبح شد اما با شنیدن سر و صدایی از تو آشپزخونه بیدار شدم
تموم بدنم گرفته بود بخاطر خوابیدن رو مبل بااین وجود بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم

شاهرخ با دیدنم گفت:
_چرا دیشب اینجا خوابیدی؟
جوابش و با سوال دادم:

_تو حالت بهتره؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_بیا بشین صبحونه بخور

کلافه شدم:
_نمیخوای بگی چیشده؟
به صندلی اشاره کرد:

_بشین حرف میزنیم
نشستم رو صندلی و منتظر چشم دوختم بهش که روبه روم نشست:
_دیشب رفتم خونه و بحثای همیشگی با بابا

نوچی گفتم:
_فقط این نیست!
حرفم و رد کرد:
_با بابا بحثم شده فقط همین
پرسیدم:

_دوباره بخاطر من؟
اوهومی گفت:
_بخاطر تو بخاطر اصرارشون به ازدواج با هلن

پوزخندی زدم:
_هلن؟مگه اون فقط یه…
حرفم و قطع کرد:

_خانواده ام که نمیدونن هلن فقط یه نقشه الکی بوده
تکیه دادم به صندلی و نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد:
_تو نگران نباش … همین روزا میفهمن که ماجرا از چه قراره

شونه ای بالا انداختم:
_امیدوارم یه روزی برسه که مشکلی نداشته باشیم و با خیال راحت زندگی کنیم
لبخندی زد:

_مهم فقط بودنته باقیش و درست میکنم و اما…
حرفش وقطع کرد و زل زد بهم:
_قراره یه جایی بریم!
منتظر نگاهش کردم:

_کجا؟
_حاضر شو بریم میفهمی
زیر لب باشه ای گفتم و بلند شدم:

_پس من میرم حاضر شم فعلا صبحونه نمیخورم و از آشپزخونه زدم بیرون….

سریع حاضر شدم و اومدم پایین شاهرخ زودتر از من آماده شده بود و منتظرم نشسته بود با دیدنم گفت:
_خب بریم ؟

کفشام و پوشیدم:
_آره!
و راهی شدیم به سمت جایی که نمیدونستم کجاست اما ذوقش و داشتم!
سوار ماشین فرهاد که این روزا ماشین ما شده بود شدیم و راه افتادیم که گفتم:
_اگه این فرهاد نبود تو میخواستی چیکار کنی؟

با خنده گفت:
_واقعا نمیدونم
آروم خندیدم:
_هنوزم نمیخوای بگی کجا داریم میریم؟

کش و قوسی به بدنش داد:
_میتونی حدس بزنی!
هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نمیرسید و نمیتونستم بفهمم داریم کجا میریم که گفتم:

_جون بچمون خودت بگو
چپ چپ نگاهم کرد:
_دیوونه چرا جون بچم و قسم میدی؟

لب و لوچم آویزون شد:
_چون بگی!
بالاخره تسلیم شد:
_یادمه که 206 آلبالویی دوست داشتی!

با ذوق نگاهش کردم:
_خب؟
ادامه داد:
_داریم میریم ببینیمش اگه تو خوشت اومد که مبارکه!
از خوشی در پوست خود نمیگنجیدم:

_یعنی داریم ماشین دار میشیم؟
اوهومی گفت:
_قراره بالاخره ماشین فرهاد و پس بدیم!

 

بین خنده هامون دست برد سمت ضبط ماشین و آهنگ قول میدم از علی لهراسبی و پلی کرد…

من قول میدم یا میرسم به تو
یا میمیرم دو روز بعد تو
مریض نیستم دیوونتم فقط
قول میدم چیزی نخوام ازت

من قول میدم چیزی عوض نشه
قول میدم حال تو بد نشه
بزار مردم هرچی میخوان بگن
بمون پیشم حالا که وقتشه…

هر دومون با آهنگ زمزمه میکردیم و بهم قول میدادیم تا بالاخره رسیدیم به نمایشگاه ماشینی که شاهرخ یه 206آلبالویی قلنامه کرده بود و حالا قرار بود ماشین دار بشیم…

کارهای ماشین و انجام دادیم و حالا دیگه میتونستیم ماشین و ببریم خونه اما ماشین ها دوتا بودن و ماهم دو نفر و حتما باید جدا برمیگشتیم خونه!

شاهرخ با تردید سوییچ و داد دستم:
_ آروم پشت سرم بیا،میتونی؟
چپ چپ نگاهش کردم:

_فقط چون مسیر خونه فرهاد و بلد نیستم پشت سرت میام
و پوزخند زنان پشت فرمون ماشین جدید نشستم که با خنده از کنارم رد شد و سوار ماشین فرهاد که برلیانس سفید رنگی بود، شد و جلو تر از من راه افتاد…

داشتم کیف میکردم از همه چی از بودن با شاهرخ از روی خوش زندگی که امید به بهتر شدنش هم داشتم و از روندن این ماشین که عجیب دوستش داشتم!

….

#شاهرخ

از تو آینه نگاهش کردم با حالت با مزه ای پشت فرمون نشسته بود و دنبالم میومد
با اینطور دیدنش خندیدم و خواستم حواسم و جمع مسیر روبه روم کنم که گوشیم زنگ خورد
نگاهی به صفحه گوشی که روی صندلی کناریم بود انداختم،

با دیدن شماره هلن و چیزایی که دیروز فهمیده بودم و البته هنوز خیلی واسم روشن نبود گوشی و جواب دادم:
_بله
صدای زجر آورش تو گوشی پیچید:

_سلام خوبی؟امروزم میتونیم همو ببینیم
جواب سلامش و دادم و گفتم:
_نه کار دارم
به ظاهر دلخور اما درواقع تهدید وار گفت:

_یعنی نمیخوای شیرینی ماشین جدیدت و بدی؟
لعنتی پس همین حوالی بود و داشت مارو میدید عصبی گفتم:
_تو کجایی؟
آروم خندید:
_یه جایی نزدیک تو نزدیک زندگیت نزدیک دلبر!

و قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم ادامه داد:
_هی بهت میگم بیا زودتر ازدواج کنیم من بشینم تو خونمون منتظر تو ولی قبول نمیکنی خب منم مجبور میشم راه بیفتم تو خیابون و اینجوری ببینمت تو بلاتکلیفی

دندونام از شدت عصبانیت روهم چفت شده بود و صدای نفس هام بلند شده بود و فعلا نمیتونستم چیزی بگم که دوباره صداش و شنیدم:
_چیشد امروز میبینمت واسه شیرینی ماشین؟یا میخوای وقتی رفتی پیش دلبر دوباره زنگ بزنم و بفهمم میای یا نه؟هوم؟

کلافه دستی تو صورتم کشیدم:
_بعدظهر میام میبینمت…

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 دیدگاه ها

  1. خدا وکیلی دوماه نخونده بودمش.
    الانم بر خسب اتقاق دیدم
    یعنی واقعا چرت ترینه.
    خاک تو سر نویستده.
    کرونا اومد داره میره
    این‌هنوز ادامه داره.
    عووووق

  2. باید به قول لیلی خانم منتظر اتفاقات و داستان های جدید جدید باشیم لعنتی تموم نمیشه که. 😂 من نزدیکای ۲۰ یا ۳۰ تا رمان تموم کردم ولی این هنوز ادامه داره. 😐
    پارت ها رو تند تند بنویس نویسنده تا ادمین هم زود بذاره و اینقدر وقت ما گرفته نشه. و زود بفهمیم آخرش رو. 😒

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan