رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 72

 

 

#شاهرخ

از شدت حرص دستم مشت شده بود…
کثافت عوضی به دلبر پیام داده بود و میخواست بکشونتش رستوران!

تو سکوت داشتم خودخوری میکردم که فرهاد پرسید:
_چیشده؟
کلافه جواب دادم:

_هلن به دلبر پیام داده و آدرس رستوران و براش فرستاده نمیدونم میخواد چیکار کنه
حالت متفکرانه ای به خودش گرفت:
_شنود…شنود و پیدا کردن!

نگران چشم دوختم بهش:
_حالا باید چیکار کنیم فرهاد؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد جواب داد:

_قرار سرجاشه فقط به جای اینکه تنها بری باهم میریم سر قرار با هلن!
دیگه مخم یاری نمیکرد که گفتم:

_نمیدونم هر کاری که فکر میکنی درسته رو انجام میدیم!
ماشین و به حرکت درآورد:
_باهم میریم….

#هلن

عکس های مامان و تو گوشی نگاه کردم…
عکسهای قدیمی ای که از رو آلبوم گرفته بودم…
عکسهای مادری که هیچوقت نتونسته بودم ببینمش…
مادری که کثافتی به نام افشین توتونچی از من گرفته بودش.
با فکر بهش
به سختی ای که کشیده بود
به ظلمی که در حقش شده بود در حالی که من و 6ماهه باردار بود قطره اشکی از گوشه چشمم غلتید و مسیر گونم و طی کرد

من انتقامت و میگیرم مامان
من نمیذارم کسی که باعث شده بی پناه و بی مادر بزرگ شم با خیال راحت به زندگیش ادامه بده!

غرق تماشاش بودم که پیامی از یزدان بالای صفحه گوشی نقش بست
پیامی که توش نوشته بود:

(خریت نکنی هلن…الان وقتش نیست…)
بی توجه به حرفش رفتم تو صفحه پیامی که به دلبر فرستاده بودم و ازش خواسته بودم بیاد به رستورانی که با شاهرخ قرار داشتم.

واسمم مهم نبود خریته یا هرچیز دیگه ای
یزدان جای من نبود اون نمیتونست بفهمه…
نمیتونست درک کنه حال من و
اون فقط کمکم کرده بود چون راضی نمیشدم بااین فاصله سنی زن دائمیش شم!

پیامم به دلبر رسیده بود اما اون جوابی نداده بود بااین وجود حتم داشتم اگه حس های زنونش فعال بشه میاد به اون رستوران تا بدونه چه خبره.

نگاهی به ساعت انداختم و ماشین و به سمت رستوران به حرکت درآوردم
قیافه شاهرخ حتما دیدنی میشد وقتی میفهمید من هم شنود و پیدا کردم و هم زنش و به صرف ناهار دعوت کردم!

 

#شاهرخ

ساعت از 1 میگذشت که وارد رستوران شدم قرار بود فرهادم چند دقیقه بعد بیاد سر میز تا فعلا هلن متوجه ماجرا نشه!

با دیدنش در حالی که واسم دست تکون میداد راهم و به سمت میزی که سمت راست رستوران بود کج کردم و خودم و بهش رسوندم و روبه روش نشستم…

با لبخند نظاره گرم بود:
_خب تصمیمت و گرفتی؟
سری به نشونه تایید تکون دادم:

_آره الان واست بگم؟
نامحسوس نگاهی به اطراف انداخت:
_نمیدونم اگه میخوای بعد از ناهار بگو چون من خیلی گشنمه!

ابرویی بالا انداختم:
_من گشنم نیست ترجیح میدم همین حالا بگم!
و قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم فرهاد یه صندلی کشید بیرون و نشست:
_خب حالا بگو

هلن با تعجب نگاهش و بین من و فرهاد چرخوند که فرهاد دستی به نشونه تسلیم بالا آورد:
_یادم رفت خودم و معرفی کنم:
_فرهاد هستم یکی از دوستان شاهرخ جان ببخشید که سرزده اومدم

نگاه هلن هنوز پر از سوال بود که گفتم:
_خب داشتم میگفتم…
هلن حرفم و برید:

_اینجا چه خبره؟
حالا که خودش داشت میپرسید منم صبر نکردم و گفتم:
_تو میگی یا من بگم؟

پوزخندی زد:
_ترجیح میدم دلبر برسه بعد حرف بزنیم
پوزخندی زدم:
_منتظرش نباش بهش گفتم نیاد!

چشمهاش سو سو میزد و کم کم داشت کنترلش و از دست میداد که شنود و گذاشت رو میز:
_خیلی زرنگی
و با لبخند تلخی ادامه داد:
_الحق که پسر بی شرفی به اسم افشین توتونچی ای

عصبی جواب دادم:
_راجع به پدر من درست حرف بزن
چشماش پر شد:
_پدرت یه عوضیه یه آشغال که 20 و چند سال پیش تو عالم مستیش به مادر بیچاره من رحم نکرد

سکوت کردم تا ادامه داد:
_مادر من باردار بود…با وجود بچه 6ماهه تو شکمش تو خونه بابای هفت خطت کار میکرد ولی بابات…
لرزش صداش مانع از ادامه دادنش شد
نمیدونستم حرفاش درسته یا نه اما میدونستم اون حق نداشت با زندگی من بازی کنه که گفتم:

_به هوای انتقام مادرت میخواستی گند بزنی به زندگی من؟من چیکاره بلایی بودم که سر مادرت اومده؟
بین گریه لبخند تلخی زد:
_افشین به این راحتیا دم به تله نمیداد من میخواستم با نابودی تو اون و هم به تباهی بکشم

دستم از شدت عصبانیت مشت شد و خواستم حرفی بزنم که فرهاد مانعم شد و پرسید:
_یزدان بهت گفته بود که بهترین راه انتقام از افشین نزدیک شدن به شاهرخه؟
سری به نشونه رد حرف فرهاد تکون داد:

_اون کمکم میکرد تا زن دائمش شم!
پوزخندی زدم:
_مو به مو و برنامه ریزی شده!

با پشت دست اشکاش و پاک کرد:
_برام مهم نیست که حرفام و باور کنی یا نه
و خواست بره که گفتم:
_بگیر بشین من هنوز باهات حرف دارم
نشست و منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:
_من میتونم خیلی راحت برم پیش پلیس و ازت شکایت کنم هم شاهد دارم و هم کلی مدرک و میدونی که میتونم این کار و بکنم اما میخوام بهت فرصتد زندگی بدم هم به تو هم به اون یزدان که بخاطر تو گند زد به رفاقتمون…میتونی راهت و بکشی بری به زندگیت برسی یا انقدردور من و خانوادم پرسه بزنی که برم پیش پلیس انتخاب با خودته!

از رو صندلی بلند شد:
_کار من با تو تمومه اما با پدرت هیچوقت تموم نمیشه!از قول من بهش بگو دختر زنی که باعث مرگش شدی تا وقتی زندست عین سایه دنبالته…بهش بگو از سایشم بترسه!

 

بی اینکه بایسته واسه شنیدن جواب راهش و کشید و رفت.
از رو صندلی بلند شدم تا دنبالش برم که فرهاد با گرفتن دستم مانعم شد:
_اون دیگه با تو کاری نداره
جواب دادم:
_واسه بابا دردسر درست میکنه
سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_آدما فقط نتیجه کارایی که کردن و میبینن همین…
حرفاش به فکر فرو بردم نشستم رو صندلی و گفتم:
_یعنی بابا چطور تونسته همچین کاری کنه؟
لبخند تلخی زد و چیزی نگفت انگار نمیدونست باید چی بگه درست عین من!

غرق سکوت نشسته بودیم که یهو صدای دلبر و از پشت سر شنیدم:
_نمیخوای بگی اینجا چه خبره؟
سر که چرخوندم سمتش همراه با هیلدا پشت سرم ایستاده بود.
فرهاد بعد از سلام و احوالپرسی بهشون گفت که بشینن و بعد شروع کرد به گفتن ماجرا…

به اتفاقاتی که افتاده بود و از هلنی گفت که تو این مدت فقط به یه چیز فکر کرده بود
انتقام خون مادرش…

#دلبر

نه تنها من حتی هیلداهم ماتش برده بود …
وقتی به اصرار هیلدا اومدیم اینجا و دیدم اون دختر اینجاست عصبی شدم و هزار جور فکر کردم اما حالا با دونستن حقیقت حتی دلم هم واسش سوخت…
کی بود این افشین توتونچی؟

چجوری یه آدم میتونست انقدر بی رحم باشه؟
تو دلم هزار بار خدارو شکر کردم که شاهرخ مثل اون نیست!
و حالا با شنیدن صدای شاهرخ به خودم اومدم:
_حالا دیگه هرچی که بود تموم شد…دیگه نه هلنی تو زندگیمون هست و نه گره ای…حالا بهم بگو هنوز مصممی واسه کنار من بودن؟

لبخندی زدم:
_دلم میخواد همه عمر و کنارت زندگی کنم!
فرهاد با خنده گفت:
_خب بهتره ما بریم سر یه میز دیگه ناهار بخوریم شماهم اینجا دل بدین و قلوه بگیرین!

و هیلدا از خدا خواسته بلند شد سرپا:
_آره آقا فرهاد اون میز هم خالیه
و لبخند ملوسی تحویل فرهادی داد که مثل همیشه نبود و چشم دوخته بود به هیلدا!

متعجب به شاهرخ نگاه کردم نگاه اون هم درست مثل من گیج بود که همزمان زدیم زیر خنده و اما فرهاد و هیلدا بی توجه به خنده های از سر تعجب ما خیلی زود جمع کردن و سر میز دیگه نشستن و اتفاقا سریع هم شروع کردن به حرف زدن!!!

لب زدم:
_نکنه اینا…
حرفم و برید:
_فکر کنم مبارکه!
و دوتایی خندیدیم….
به عشقی که در یک نگاه به وجود اومده بود و خیلی هم تبش تند بود به نظر!

شاهرخ نگاهی به منو انداخت:
_به عنوان شیرینی ماشین و کنده شدن کلک هلن و آشنایی هیلدا و فرهاد چی میخوای واسم سفارش بدی؟
چپ چپ نگاهش کردم:
_واسه دو مورد اول که همه چی پای خودته واسه مورد سومم باید بگم که این آقا فرهاد اگه تموم دنیارو هم بگرده لنگه هیلدا پیدا نمیکنه و بازم تو باید شیرینی بدی بابت خوشبختی دوستت!

خندید:
_کاملا قانع شدم!
تکیه دادم به صندلی:
_خیلی خب حالا برام کباب لقمه و نوشابه و زیتون و سالاد و ماست و سایر مخلفات و سفارش بده
چپ چپ نگاهم کرد:
_حتما اینارو هم بچه هوس کرده نه تو؟
سری به نشونه تایید تکون دادم:
_من که کم غذام
قهقه ای زد:
_بر منکرش لعنت!

و بعد غذارو سفارش داد..

………

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫10 نظرها

  1. ادمین عزیز خسته نباشید. واقعا ازتون خواهش میکنم تقاضا دارم پارت هارو زود تر بذارید. قبلا پارت ها رو زود میذاشتید حتی طولانی تر بودن الان هم خیلی کم شدن هم خیلییی دیر میذارید امیدوارم توجه کنید

      1. عزیزم شما رمان رو از کجا می خونید که میدونید تموم شده؟ اگه توی سایت یا کانالی می خونی آدرسشو بهم بده قربونت. ☺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن