رمان روشنایی مثل آیدین

رمان روشنایی مثل آیدین پارت 11

– علی پر از آرامشه…امکان نداره کسی ازش خوشش نیاد.

سری تکان داد و به نقطه ای روی میز خیره شد.

– این سوالا واسه چی بود؟

– میخوام از خوشبختیش مطمئن شم.

– برای چی؟

پوزخند زد.

– چرا اینقدر نسبت بهم جبهه گرفتی؟

– شمیم فرشته است…بی چشم داشت محبت می کنه…شیله پیله هم تو کارش نیست…تا حالا پیشنهادهای دوستیش هم کم نبودن…اما علی لیاقت داره…خیلی لیاقت داره.

ابرویی بالا انداخت.

حضور میثاق نگاهم را از روی نامدار برداشت.

دست به جیب ایستاده بود و نگاهمان می کرد.

– چیزی نیاز داری؟

میثاق – اگه میشه یه لیوان آب.

– پارچ تو یخچاله.

صدای تک خند نامدار را شنیدم.

خب به من چه؟

و صدای گریه های آیدین نگذاشت لذت این ضایع کردن را ببرم.

شهاب بغلش زده بود.

سر انگشتش خونی شده بود.

نگاهم از روی انگشتش برداشته نمی شد.

میثاق اما زودتر به خودش آمد.

از جعبه کمک های اولیه قاب شده به دیوار چسب زخمی برداشت و با خنده و شوخی به دست آیدین بست.

نگاه شهاب پر اخم به من خیره بود.

حتما می خواست یک جا تنها گیرم بیاورد و بداند مرتب پیش خانم سمیعی می روم یا نه.

این فوبیای چندساله دیوانه ام کرده بود.

میثاق باز رفت سر وقت باب اسفنجیش.

کاش مِن بعد بی خیال میوه پوست گرفتن می شد.

اصلا کاش من اینقدر وسواس دیوانه وار نداشتم.

یک زخم جزئی بود دیگر.

نامدار – من میرم پیشش…اینقدر حساس نباش…این بچه رو داری خفه می کنی دنیا.

چه می دانست آخر؟

چه می دانست از این حساسیت وجود من.

این بچه را از خدا گرفته بودم.

باید مثل چشم هایم مراقبت می کردم.

این بچه امانت خدا بود.

فرصت بود.

نمی فهمیدند.

به خدا که نمی فهمیدند.

مادام که وارد آشپزخانه شد اعصابم کمی آرام تر شد.

باید فردا آیدین را همراه مادام می فرستادم کلیسا.

سارمِن هم دیروز تماس گرفته بود که می خواهد فرداشب بیاید اینجا.

مادام با اخم میز شام را می چید.

کنار صورتش خم شدم.

می دانستم این دیوانه بازی های مرا دوست ندارد.

– منو ببخشین.

لبخندی نرم روی لب هایش نشست.

مادام – من نگران خودتم…خیلی داری خودتو اذیت می کنی…دوبار هم بخوره زمین به جایی بر نمی خوره.

– آخه…

مادام – می دونم عزیزدل…می دونم.

لبخندی زدم و گونه اش را طولانی بوسیدم.

و نمی دانم که چرا حس می کردم یک نگاه آشنا روی این بوسه سنگینی می کرد.

شاید هم دوست داشتم که حس کنم.

گرد میز که نشستیم چشم های شهاب و آیدین برقی از خوشی زد.

هر دو بنده شکم هاشان بودند.

شهاب – دنیا هر هنری نداشته باشی لازانیا پختنت بیسته.

نامدار کم کشیده بود.

آدم کم غذایی نبود اما شب ها مراعات می کرد.

بیخود نبود این هیکل روی فرم.

میثاق نگاهش به بشقابش بود.

تماس های محدودمان انگار غافلم کرده بود.

مرد عجیبی شده بود.

انگار دیگر مثل آن وقت ها کف دست برایم نبود.

آن وقت ها دست پخت مرا دولپی می خورد ولی حالا…

بعد از شام مادام اصرار کرد خودش ظرف ها در ماشین بگذارد.

باید چند ایمیل می فرستادم.

پشت میزم که نشستم تقه ای به در خورد.

قامتش همچنان بلند بود و هیکلش روی فرم تر.

در این چندسال انگار به او بد نگذشته بود.

نگاهش را از گرد اتاقم کند و بی تعارف روی کاناپه روبروی میز نشست.

انگشت های دو دستش را زیر چانه به هم گره زد.

پا روی پا هم که انداخته بود.

که چه؟

مثلا می خواست دل ببرد؟

دست زیر چانه زدم و نگاهم را در صفحه لپ تاپم گرداندم.

– کاری داری؟

– برنامت چیه؟

– برای چی؟

– آیندمون.

– به طلاق فکر کردم.

– من هم فکر کردم.

اصلا هم جوابش دلم را نسوزاند.

– خب؟

– تو بگو اول.

– بدون شک خونواده هامون…

– به خونواده هامون فکر نکن…یه بار شده فقط به خودمون فکر کن.

– تو انگار تو این چندسال و هفت ماه خوب فکر کردی.

– آره.

– نتجیه فکرات چیه؟

– بستگی به تو داره.

ابرو بالا انداختم و گفتم : سبحانو دوهفته پیش دیدم.

ابرو در هم کشید.

کل واکنشش همین بود؟

– خب؟

– هیچی…یه کم حرف زدیم و قهوه خوردیم.

– قهوه هم که باهاش می خوری.

با تمسخر گفت.

– سبحان خیلی فرق کرده.

– خب پس انگار برنامه هایی داری.

– شاید.

دست به صورتش کشید.

– دکتر سمیعی میگه این جدایی ما زیادی شده…یا قال قضیه رو بکنیم یا بشینیم سر خونه زندگیمون.

دکتر سمیعی دردهای من را می دانست.

می دانست و این گونه به این مرد گفته بود؟

اصلا این جدایی چندساله و تماس های سالی یک بارمان توصیه دکتر بود؟

سری تکان داد.

– آیدین اذیت نمیشه تو این یه هفته دوریت؟

لب هایم را انحنا دادم از بابت تعویض این بحث.

آیدین حتما اذیت می شد.

و خودم ذره ذره آب می شدم.

اما به قول مادام این همه وابستگی خیلی هم خوب نبود.

– حتما اذیت میشه ولی خب کاره دیگه.

از جایش برخاست.

– تصمیم اصلیتو بهم بگو.

سمت در که قدم برداشت گفتم : با جدایی موافقی؟

– نظرم مهمه؟

سکوت کردم.

به سمتم برگشت.

دست روی میز گذاشت و روی صورتم خم شد.

– اگه مهمه …بی زحمت دامن نپوش تو شرکت من…پا روی پا ننداز تو اتاق کنفرانس من…خلخال ننداز به پات جلوی مهندسای من.

در اتاق که کوبیده شد نیشخندی روی لب هایم نشست.

از این غیرت های خرکی که نداشت.

ثمره این چندسال جدایی بود؟

به قول شمیم من از آن قسم آدم ها بودم که کرم های وجودم زیادی زیاد بودند.

با استاد میرجلیلی ملاقات داشتم.

نشستن با استاد حواسم را از زمان پرت کرده بود.

باید می رفتم دنبال آیدین و بعد به دنبال مادام.

برای شام شب هم خرید داشتم.

کلیسا رفتن مادام هم حداقل سه ساعتی زمان می برد.

با این دل خجسته در فکر هم بودم که بروم چند دست لباس برای مامان و چند جلد کتاب برای بابا بخرم.

باباحاجی هم سفارش یک تفسیر قرآن را داده بود.

همایون هم گفته بود وقت ندارد برای تولد دوست دخترش چیزی بخرد سپرده بود انگشتری درخور برایش پیدا کنم.

زیادی برای دوست دخترهایش خرج می کرد.

پسر یکی یک دانه دایی بود دیگر.

جلوی مهد آیدین ترمز گرفتم.

امروز ساعت شش صبح بیدار شده بود و با تفنگ ساچمه ایش حیاط مادام را متر کرده بود و من خواب آلود در پله های ایوان نشسته بودم و فحش می دادم به باعث و بانی این حرکت نوظهور آیدین خان.

با ریموت درها را قفل کردم.

خاله سوگل مربی آیدین سپرده بود که بیایم باهم گپ و گفتی داشته باشیم.

با لبخند به بازی بچه ها در محوطه مهد نگاه می کردم.

خاله سوگل آیدین با لبخندش فنجانی چای به دستم داد.

آیدین بی خیال میان بچه ها می دوید.

با چشم هایم دنبالش می کردم.

تشک های کف محوطه احتمال آسیب دیدن را می گرفت اما باز هم…

– آیدین کودک بسیار باهوشیه.

با لبخند آیدینم را نگاه کردم و گفتم : بله…خیلی.

– به همون اندازه هم شیطون و بازیگوشه.

سری به تاسف تکان دادم.

– مشاور بردمش…عقیده داره بیش فعال نیست.

– نه ابدا…من با کودکان بیش فعال مواجهه داشتم آیدین اینطور نیست…فقط کمی لجبازی رو دوس داره.

– اطرافیانش خیلی لی لی به لالاش میذارن…یه نمونش خود من..برای همین کمی لوس شده.

– متوجه شده بودم…چند وقت پیش ازم پرسید که چرا اون بابا نداره.

چشم هایم روی آیدین ثابت ماند.

هیچ گاه به من یا حتی به مادام نگفته بود.

سارمِن و شهاب که از محبت چیزی کم نمی گذاشتند.

خودم هم از این توجیهاتم حالم به هم می خورد.

دست روی شانه ام گذاشت.

– شما مجردین در حال حاضر؟

– تقریبا.

– آهان…در هر صورت من لازم دیدم بگم.

– ممنون.

کمی بعد آیدین را صدا زد که که وسایلش را جمع کند.

آیدین را بغل زدم و صندلی عقب نشاندم.

کمر بندش را که بستم گفت : تالمن تی میات؟

– امشب سارمن میاد.

– تالمِن بلام تاتائو هم میاله؟

– نمی دونم.

– تو تلا اتم تلدی؟

آخ که اگر می شد این ت را از او گرفت.

– دارم رانندگی می کنم عزیزم…اخم نکردم.

به بیرون خیره شد.

می دانست هنگام رانندگی شوخی ندارم.

برایش موزیک شادی گذاشتم.

در جایش تکان تکان می خورد و موهای لخت طلایی رنگش با هر تکانش جا به جا می شد.

از آینه هوایش را داشتم.

به دنبال مادام رفتم.

مادام در راه از درد زانوهایش شکایت می کرد.

باید فردا وقتی از دکترش می گرفتم.

دردهای این چند وقته اش زیادتر از حد معمول شده بود.

به دنبال مادام و آیدین پیاده شدم.

مادام سوالی نگاهم کرد.

– میخوام برم پیش آترین و مایا.

سری تکان داد.

پشت محوطه کوچک کلیسا ایستادم.

به ردیف صلیب های سنگی خیره شدم.

کنار دو صلیب در کنار هم ایستادم.

خیلی جوان بودند.

غمشان چشم های مادام را در این چندسال غمگین کرده بود.

من که ندیده بودمشان اما تعریف از آن ها مرا هم غمگین کرده بود.

برای آمرزششان دعا کردم و راه افتادم سمت اتومبیلم.

صدای هیاهوی آیدین و آناهیس در محوطه کلیسا پیچیده بود.

سارمِن اگر بود می گفت این بچه ها تماما آلودگی صوتیند.

می گفت و خودش بیشتر از بچه ها هیاهو به راه می انداخت.

خریدهایم را انجام دادم.

به خرید لباس برای مامان نرسیدم اما توانستم برای بابا چند جلد کتاب پیدا کنم.

و سفارش همایون خان را هم انجام دهم.

انگشتر خریده شده بیشتر چشم خودم را گرفته بود.

به دنبال مادام و آیدین که رفتم چشم های مادامم آرامش بیشتری داشت.

آیدین در ماشین به خواب رفت.

آن همه تحرک تا حالا بیدار نگهش داشته بود هم خیلی بود.

ابتدا آیدین را در تختش گذاشتم و سپس خرید ها را به خانه منتقل کردم.

مشغول پختن شام که شدم مادام کتاب به دست روی یکی از صندلی های آشپرخانه نشست.

به لبخندی مهمانش کردم.

– امروز اتفاقی افتاده جانا؟

– چطور مگه؟

– چشمات غمگینن.

– با مربی مهد آیدین حرف زدم.

– خب؟

– گفت ازش پرسیده چرا اون پدر نداره؟

مادام دستی روی جلد کتاب کشید.

انگار او را هم این حرف عاجز کرده بود.

– نمی دونم چی بگم؟

– چندسال دیگه خودش می فهمه.

– چندسال دیگه پیرت می کنه با این سوالا تا بفهمه.

– من وقتی این زندگی رو پذیرفتم باید تمام جوانبش هم بپذیرم.

– جان دل من تو مسئول هیچی نیستی.

– امرزو کنار سنگ آترین و مایا فکر کردم خدا چرا اینطور می کنه با بنده هاش ؟…اونا خیلی حیف بودن….یکی مثل من هر روز آرزوی مرگ داشته اون وقت…

– جان دلم…

– می ترسم مادام.

صدای زنگ در نگذاشت مادام دلداریم دهد.

سارمن با هیامو از راه رسید.

چند بسته کاکائو به همراه داشت.

کاکائوها لبخند به لبم آورد.

حضور خودش هم لبخند به لبم می آورد.

این پسر بیست و دوساله خوش چهره بور ، را کسی نمی توانست دوست نداشته باشد.

گونه مادام را بوسید.

سارمِن – آیدین کجاست؟

– خوابیده.

انگار پنچرش کردند.

از هر بچه ای بچه تر بود این پسر بیست و دو ساله.

مادام – خوبی عزیزم؟

سارمن – ممنون عمه جان.

– بشین برات قهوه و کیک بیارم.

سارمن – ممنون میل ندارم دنیا جان…میرم پیش آیدین کمی بخوابم…خسته ام.

– اون بفهمه تو تختش خوابیدی موهاتو از جا در میاره.

سارمن – ما آندراسیان ها با هم کنار میایم.

سری تکان دادم.

این سه موجود در این خانه باصفا ، آندراسیان های دوست داشتنی زندگی من بودند.

پسرها بیدار شده بودند.

رالف خرابکار صدایش در خانه پیچیده بود.

مادام رفته بود استراحت کند.

من هم پشت میز کارم نشسته بودم.

پروژه فکرم را درگیر کرده بود.

رئیس پروژه شاید بیشتر.

دروغ که نمی شد گفت من این دوسال دلم از نبودش گرفته بود.

کاری هم به حرف های خانم دکتر سمیعی نداشتم که این جدایی باید باشد.

میثاق در تمام زندگی من بود و این دوسال نبودش زیادی به چشم می آمد.

من شش ماه بود برگشته بودم و او یک ماه قبلش رفته بود تاجیکستان.

مادام انگار بهتر از همه دردم را می دانست.

رکسانا هم از آن سر دنیا دم به دم تماس می گرفت که رو ندی ها….رو بدهی آستر هم می خواهد.

شمیم اما می گفت این زندگی برای هر دوی ماست…می گفت غرور جایی ندارد.

شده بود یک بوم و هزار هوا.

یک کفه سنگین زندگیم شبی بود بارانی قریب به چهارسال پیش.

کفه دیگر مردی بود که تمام عمرم بود و محبت می کرد.

این یکی هم کفه سنگینی بود.

شماره سبحان که روی تلفنم خط انداخت اخم میان چهره دواندم.

همان روز ملاقات قهوه ام سرد شده بود و گفته بودم که دیگر مزاحم من و زندگیم نشود.

گفته بودم بچسبد به زندگیش.

بچسبد به دخترش.

گفته بودم و از کافی شاپ زده بودم بیرون.

و برق حلقه دومین انگشت دست چپم انگار کورش کرده بود.

حالا باز تماس می گرفت که چه؟

تماس را ریجکت کردم.

و روی لیست مخاطبینم بالا پایین رفتم.

تردید را کنار گذاشتم و تماس را برقرار کردم.

– باید باورم کنم که دنیا خانوم تماس گرفته؟

– سلام.

– سلام…خوبی؟…اتفاقی افتاده؟

– نه.

– پس…

– فاز اول پروژه رو میشه برام ایمیل کنی؟

– فقط برای همین زنگ زدی؟

سکوت کردم.

– دنیا؟

– بله؟

و جایی میان حنجره ام چهار حرف جیم الف نون میم ، را خفه کردم.

– دکتر سمیعی می گفت دو هفته ای هست بهش سر نزدی.

– وقت نکردم.

– دنیا…

– میثاق…تو تصمیمتو گرفتی.

– من هیچ تصمیمی نگرفتم.

باز هم سکوت کردم.

– امشب با سارمن و آیدین میریم شهربازی.

– خب؟

– خب…

– من الان باید این جمله خبری رو تعارف به همراه تلقی کنم؟

– نمی دونم خود مختاری.

صدای خنده اش در گوشم پیچید.

– ساعت هفت میام دنبالتون.

– باشه….منتظریم….خب کاری نداری؟

– دنیا؟

– بله؟

– خوشحالم که خلخالتو میندازی…ولی دیگه تو جمع ننداز.

– عادت کردم بهش.

– دوسش هم داری؟

– آره.

– شهاب گفت خوشت اومده.

– ممنون.

– قابلی نداشت….می بینمت.

– می بینمت.

مچ پایم را تکانی دادم.

دو سال پیش علی برایم خلخال خریده بود.

خیلی خوشم آمده بود.

آنقدر که همه فهمیدند.

همیشه به پایم می بستم.

تا اینکه قفلش شکست.

دوماه پیش شهاب جعبه ای برابرم گذاشت و گفت میثاق گفته به دستم برساند.

خلخال زیبایی بود.

و من می دانستم که ریز و درشت زندگیم را می دانست.

شهاب جاسوس دو جانبه خوبی بود.

ساعتی بعد همگی آماده شدیم.

مادام گفته بود با این پا درد اذیت می شود بیاید.

آیدین ذوق زده پله ها را پایین می دوید.

نگران تذکرش می دادم.

همین چند ماه پیش بود که از همین پله ها افتاده بود کف حیاط و بالای ابرویش سه بخیه برداشته بود.

میثاق به ماشینش تکیه داده بود.

در این چهارسال برای خودش ثروت خوبی به هم زده بود.

وجود نامدار بی شک در این موفقیت بی تاثیر نبود.

زمین های شمیرانات نامدار و طراحی های بی نظیر میثاق و فروشی که برای هر دو سود ویژه ای داشت.

شهاب می گفت میثاق خودش را در این چهارسال با کار کشته است.

حتی کلاس های بیشتری در دانشکده برداشته بود.

شهاب می گفت باید خانه اش را ببینم.

سارمن با میثاق دست داد و آیدین به بغل صندلی عقب نشست.

دستم را میان دستش گذاشتم و او با لبخندی گفت : خوشگل شدی.

این تعریف هایش را نباید دوست می داشتم.

اصلا ما زن ها کاش کر می شدیم.

این نقطه ضعف شنیداری ما بد دردی بود.

کنارش روی صندلی جلو نشستم و آیدین از میان دو صندلی تن جلو کشید و گونه میثاق را بوسید.

تفنگ ساچمه ای شب پیش کار خودش را کرده بود.

میثاق هم گونه آیدین را بوسید و گفت : بشین آیدین جان خطر داره.

نسبتا رابطه خوبی با بچه ها داشت برقرار می کرد.

این را پرستویی می گفت که کودک نه ماهه اش عزیزدل عمو میثاق بود.

آیدین اوقات خوشی را تجریه می کرد.

سارمن پا به پایش بود.

حضور سارمن خیالم را راحت کرده بود.

و من کنار مردی با موهای جوگندمی نشسته بودم.

موهایش زیبا بود.

ارثیه پدرش.

میعاد هم همین گونه بود اما نمی دانم چرا به صورت این مرد خوش تر نشسته بود.

– با سبحان در ارتباطی؟

– نه…یعنی خب…اون تماس می گیره گاهی ولی…

– امروز اومده بود شرکت.

در صندلیم جا به جا شدم.

آمده بود که چه؟

– پرسید تصمیممون برای آینده چیه؟

– به اون چه ربطی داره؟

لبخندی نرم روی لب هایش نشست.

– من گفتم خوشبختیم.

من هم همین را گفته بودم.

با لبخندی که از لب هایم جدا نمی شد به سارمن و آیدین خیره شدم.

با هم پشمک صورتی می خوردند.

نامردها فقط ما دوتا را آورده بودند که دلمان را بسوزانند.

– آخر هفته من هم میام.

نگاهش کردم.

– اونا فهمیدن یه چیزی بین ما درست نیست.

– می دونم.

– حالا این برگشتن دوتاییمون…

– دنیا ما مجبور نیستیم چیزی رو برای کسی توضیح بدیم…تمام این چهارسال نذاشتم کسی توی زندگیم دخالت کنه…من بعدش هم نمیذارم.

– اونا خونوادمونن.

دستم را از روی میز گرفت.

– از چی می ترسی؟

– از ناراحتی بقیه.

– هیچ وقت از ناراحتی من ترسیدی؟

نگاهش کردم.

چشم هایش جدی بود.

سوالش مسخره.

– قبل از این چهارسال برای خوشیت همه کار می کردم.

دستم را فشرد.

لبخندش را نمی شد ندید گرفت.

– بعد از این چهارسال چطور؟

نگاهم را به دستم هایمان دوختم.

انگشت شستش پشت دستم را نوازش می کرد.

حلقه اش هم درون انگشت دوم دست چپش بود.

به پوست تیره رنگش می آمد.

اصلا این مرد سی و سه ساله همه چیز به تنش می آمد.

اصلا هم خاص نبود.

اصلا هم زیبا نبود.

مثل سارمن موهای طلایی و چشم های سبز رنگ داست.

حتی مثل نامدار برق نگاهش کور کننده نبود.

علی وار هم مهربان نبود.

این مرد فقط میثاق بود.

میثاق تمام سال های کودکی و نوجوانی و جوانیم.

میثاق بود و میثاق بودنش خوب بود.

سارمن و آیدین که آمدند با پیشنهاد شام بیرون مخالفت کردم.

این همه شام پخته بودم.

سارمن و آیدین با اصرار میثاق را مهمان خانه کوچک مادام کردند.

سارمن تماما انرژی بود.

مادام می گفت آترین و مایا که رفتند سه ماه افسردگی شدید پیدا کرده بود.

اما حالا با خنده هایش سکوت خانه مادام را می شکست.

آیدین را عاشق بود.

آیدین هم او را.

و چه قدر من این دو پسر مو طلایی چشم رنگی را دوست داشتم.

میثاق و مادام کنار هم پچ پچ می کردند.

آخر مانده بودم این همه حرف را برای هم از کجا می آورند.

اصلا این پسر چه داشت که ریز و درشت دوستش داشتند.

نوه عزیزدانه باباحاجی که بود.

نورچشم مادرجان هم که تلقی می شد.

استاد میرجلیلی هم که یک میثاق می گفت نود و نه تا تصاعدی از کنارش بیرون می زد.

مادام هم که این گونه.

نگاه خیره ام را حس کرد که ابروهایش بالا پرید.

بی خیال موهایم را تابی دادم و قاشقی سوپ به دهان گذاشتم.

مرا عملا کنار گذاشته بودند.

مادام – دنیا جان؟

– جونم؟

مادام – شما چرا ساکتی؟

خیلی دلم می خواست بگویم چون تحویلم نگرفتید اما مادام بود و عزیزدل.

اصلا این مادام پسر دوست بود.

شهاب که بود همه توجهش مال شهاب بود.

نامدار که بود جور دیگر.

سارمن و آیدین که دیگر هیچ نگو.

میثاق هم امشب آمده بود همدم مرا دزدیده بود.

اصلا چرا فقط با مادام حرف می زد؟

میثاق – دنیا میتونم از لپ تاپت استفاده کنم.

مادام – بله پسرم چرا نمیشه؟

چشم هایم گشاد شد.

من برگ چغندر بودم دیگر.

میثاق با خنده ای فروخورده پشت سرم می آمد.

در اتاق را که پشت سرمان بست دستم را کشید.

روبرویش ایستادم و نگاهم را از دکمه یقه اش بالاتر نبردم.

– حسود خانوم با مادام حرف خصوصی داشتم.

– من که چیزی نگفتم.

سری تکان داد به تمسخر و من دستم را کشیدم.

پسورد لپ تاپ را که وارد کردم روی صندلیم نشست.

لبه تخت نشستم و او سر فرو برده در لپ تاپ گفت : فرداشب دارم میرم خرید لباس برای مهمونی شهاب.

– خب؟

– خب…

– من الان باید این جمله خبری رو تعارف به همراه تلقی کنم؟

لبخند آرامی زد.

از جایش برخاست و کنارم نشست.

لباس جذب طوسی رنگش را دوست داشتم.

و آن زنجیر و پلاکی که همچنان بود.

– دکتر سمیعی میگه ما میتونیم به یه شروع دوباره فکر کنیم.

خب آره می شد.

وقتی که من به دکتر سمیعی گفته بودم تمام رج های زندگیم دوستت دارم های ناگفته ام به میثاق را بافته اند.

می شد وقتی که دکتر سمیعی لبخند زده بود و دستم را نرم فشرده بود و گفته بود عاشقیت در خون من است.

می شد اگر این مرد باز هم دوستت دارم را در گوش من هجی می کرد.

می شد اگر این قدر دور نبود.

سخت نبود.

و برای من قیافه نمی گرفت.

از جایش که برخاست نگاهش کردم.

– من برم…شب خوبی داشته باشی.

می شد اگر قبل از رفتنش خم می شد و موهایم را می بوسید.

مادام یک ریز سفارش کرده بود.

یک سبد پرو پیمان هم تغذیه داده بود دستم.

آیدین را بغل زدم.

حسابی چلاندمش.

او هم از گردنم آویزان بود.

هربار سر هر سفر من ما این برنامه را داشتیم.

قول هزار جور خرده ریز را دادم تا با چشم های اشکیش که دلم را خون می کرد به آغوش سارمن رفت.

سارمن با لبخند چشمکی به من زد.

می دانستم از چشم هایش بیشتر مراقبش است.

بی شک آیدین فردا در مهمانی ماهایا مرا فراموش می کرد.

اصلا آیدین خان تا چشمشان به آناهیس جانشان می افتاد همه دنیا را فراموش می کردند.

سارمن که گاهی به شوخی می گفت این پدرسوخته از حالا دوست دخترش را انتخاب کرده است.

بوسه آخر را روی گونه آیدین گذاشتم و با چشم های اشکیم از در خانه بیرون زدم.

سبد و کوله ام را از دستم گرفت.

روی صندلی ماشین نشستم.

همین صبح بود که تماس گرفته بود ساعت نه شب منتظر باشم می آید دنیالم.

کنارم که نشست شوخ به چشم های اشکیم خیره شد.

– تو که بچه تری.

نگاهم را از چشم هایش گرفتم.

سرد شده بود اما چشم هایش گاهی مثل سابق مهربان می شد.

در سکوت بودیم.

حتی موزیکی هم پخش نمی شد.

سکوت و سیاهی جاده دلگیرترم کرده بود.

چرا حرفی نمی زد؟

چهارسال پیش دلپذیرتر بود این مسیر.

سبد را زیر و رو کردم و گفتم : میوه می خوری؟

از گوشه چشم نگاهم کرد.

به این سبک میثاق عادت نداشتم.

لعنتی همیشه همه حواسش پیش من بود.

حالا این جاده بیشتر از من حواسش را پرت می کرد؟

– ممنون میشم اگه برام پوست بگیری.

نه بابا.

میثاق و این حرف ها؟

با فریبا هم این مدلی حرف نمی زد.

اصلا میثاق جنتلمن بازی بلد نبود.

یادم است بزرگترین مشکل فریبا بعد از روابط صمیمی میثاق با من همین عدم جنتلمن بازی ها بود.

میثاق بی ادب نبود اما تا مرد رویاها هم فاصله داشت.

شاید پای کسی در میان بود.

شاید یکی بود که رویش اثر گذاشته بود.

اصلا شاید پای یک زن…

– دنیا جان.

– هوم؟

– کجایی؟

– هیچ جا.

– فکرت مشغوله.

– کمی.

– مشغول آیدین؟

– آره.

بگذار این جور فکر کند.

– فکر کنم باباحاجی میخواد با هر دوی ما حرف بزنه.

– خب حق هم داره…یک ماه قبل برگشت من ، جا گذاشتی از ایران رفتی…چه انتظاری داری آخه؟

از گوشه چشم نگاهم کرد.

– برای شغلم بود…از عمد که نرفتم.

زیر لب گفتم : بعید هم نیست.

بعید نیست وقتی یک تعارف نمی زند دنیاجان عزیزم بیا برویم خانه ای که به نامت کردم را ببین.

بعید هم نیست وقتی یک بار هم عکس های عروسیمان را ندیدم و شهاب از آن ها تعریف می کند.

بعید هم نیست وقتی خانم مهندس بهره مند این قدر با لبخند های کش دار حضرت والا را تماشا می کنند.

اصلا برای من هم مهم نیست.

لبخندی کنج لبش نشسته بود.

– میوه نمیدی به ما؟

دلم خیلی می خواست بگویم کوفت هم زیادیت می شود ولی به دور از ادب بود.

میوه را پوست گرفتم و به سمتش دراز کردم.

کمی خم شد و لب هایش را به مچ دستم رساند.

روی نبضم را نرم بوسید.

بوسه های طولانی میثاق وارانه نبود.

اما با این تم شخصیتی این چند وقته اش حرکت سه امتیازی می شد تلقی شود.

روی مچم را با دستم دیگر پوشاندم.

و چقدر فضای هامر غول پیکرش کوچک به نظر می رسید.

با آرامش سیبش را خورد.

اینطور سکوتی کلافه ام می کرد.

دوست داشتم آهنگ گوش دهم.

آهنگی مثل “منو شکنجه کن “چندسال پیش.

همانی که گوش دادیم و برایم اشک ریخت.

اصلا آن میثاق را دزدیده اند.

اصلا شاید دل من همان میثاق اشک ریز را بخواهد.

به قول خانم دکتر سمیعی من عادت کرده ام میثاق به من محبت کند.

عادت کرده ام همه توجه میثاق به من باشد.

ولی عادت نکرده ام من هم به میثاق محبت کنم.

عادت نکرده ام همه توجهم به میثاق باشد.

به خانم دکتر گفته بودم که همه عمر عاشق میثاق بوده ام.

گفته بود به نظرت کافیست؟

گفته بود و من سر پایین انداخته بودم.

گفته بود این مرد لوس است.

می خواهد محبت ببیند.

گفته بود شوهرت نازپرورده مادرش است.

نازپروده پدربزرگت است.

نازپرورده دوست دختر سابقش است.

حالا تو هی برایش طاقچه بالا می گذاری؟

گفته بود و من محق به چشم هایش خیره شده بودم.

حق چشم هایم را ندید گرفته بود و گفته بود مگر تو نگفته ای عاشقی؟

شیشه حق چشم هایم ترک برداشته بود.

گفته بود اگر عاشقی ببخش.

نه کامل ها.

اصلا.

گفته بود این مردی که حالا مظلوم است خیلی ظالم بوده.

گفت مردت جنایت کرده.

اما تو ببخش به خاطر خودت.

تمام این چندسال در گوشم خوانده بود.

و من دوماه پیش که رفتم باغ باباحاجی در اتاق ته باغ را گشودم.

میانش قدم زدم.

خاطره در ذهم ردیف شد.

بوسه ها به ذهنم رسید.

اشک های میثاق را به یاد آوردم.

فریبا فریبا گفتن ها را از ذهنم خط زدم.

فریباها را خط زدم و یادم آمد میان هق های ریز من میثاق نالیده بود”منو ببخش دنیایی”.

یادم آمد با هر هق من اشک ریخته بود.

یادم آمد گناهکار بی وجدان دادگاه زندگی من تلقی می شود.

تا عمر دارد.

تا عمر دارم.

اما شاید خانم سمیعی راست می گفت.

من باید می بخشیدم.

یکبار شده برای خودم.

باید می گذاشتم خوشی از مرزهای زندگیم عبور کند.

اصلا شاید خانم سمیعی راست می گفت که خوشی زندگی من تنها با میثاق رقم می خورد.

خانم سمیعی می گفت وقتی حرف می زنم از خاطراتم از ده کلمه ام نه تایش میثاق است.

می گفت این شادی را به خودم حرام نکنم.

می خواستم حرام نکنم.

آن وقت این آقا آمده بود با قیافه کنار من نشسته بود و هامرش را می راند.

آمده بود و فقط یک بوسه روی مچ دستم گذاشته بود.

اصلا می خواستم نیاید.

از فلاسک چای برای خودم ریختم.

– خسته نیستی؟

– نه.

– امروز اومده بودی شرکت؟

– آره.

– لباستو دوست داشتی؟

– آره ممنون.

لبخندی نرم روی لب هایش نشست.

– در داشبردو باز کن.

لیوان را با یک دست گرفتم و جعبه ای از میان خرت و پرت های داشبرد چشمم را گرفت.

با اشاره سرش جعبه را برداشتم.

بی شک سرویس جواهر گران قیمتی بود.

– فکر کردم به لباست میاد.

– نمی دونم چی بگم؟

– هیچی نگو…فقط ازش لذت ببر.

– آخه نیازی نبود.

– بود…ازش خوشت میاد؟

– عالیه.

لبخندش گسترده تر شد.

اگر میثاق آن روزها بود با عالی گفتن من خم می شد و گونه ام را طولانی می بوسید.

اما…

این مرد خوددار این روزها برای من تعریف نشدنی ترین موجود جهان بود.

حتی شب پیش هم در خرید پر سکوتمان تنها اسکورتم کرده بود.

میثاق آن روزها اگر بود در خریدم دخالت می کرد.

اما او آرام آمده بود.

آرام همراهیم کرده بود.

و آرام مرا به شام دعوت کرده بود.

در میان موزیک لایت رستوران هم آرام خیره ام شده بود.

نگاهش هم حتی میثاق وار نبود.

اصلا شاید آدم فضایی ها آمده بودند میثاق مرا دزدیده بودند و میثاق دیگری جایش گذاشته بودند.

میثاق من که این همه سکوت نمی دانست چیست.

میثاق من اینستایش پر از عکس های من بود.

میثاق من دست هایم را همیشه می فشرد.

میثاق من به زور هم شده با من حرف می زد.

میثاق من حالا کجا بود؟

چشم هایم را بستم.

سال ها پیش این مسیر را با حالت تهوعی شدید در کنار این مرد طی کردم.

حالا بغضی به بزرگی یک سیب راه نفسم را گرفته است.

*******

در جایم غلتی خوردم و به او که به قاب در تکیه داده بود خیره شدم.

خاطره دوری نبود.

اما او بار قبل تماما تکیه داده بود برای عدم فرو ریختنش و حالا استایل شیکی به خودش گرفته بود.

خاطره دوری نبود اگر به سمتم پرواز می کرد مثل بار پیش.

اگر تنم را در آغوش می گرفت.

موهایم را بوسه می کاشت.

صورتم را نوازش می کرد.

و زیر لب از بابت سلامتیم خدا را شاکر می شد.

اصلا خاطره دوری نمی شد اگر تنها دو گام بلند بر می داشت و کنار من استراحت می کرد و صبح با همان چشم های خسته بهانه نمی آورد که می خواهد قدم بزند.

شاید باید در سرمای استخوان سوز می نشستم و او می آمد و تنم را در آغوش می گرفت.

در گوشم می گفت همه چیز درست می شود.

که من هنوز او را دارم.

آری باید می رفتم یک جایی تا پاها و دست هایم از سرما کرخت شوند و بعد گرمای آغوش او تنم را گرم کند.

شاید باید شب ها در خودم مچاله می شدم و او مرا محکم می چسبید و هق های بی صدایم را گوش می داد.

باید کاری می کردم تا در گوشم دوستت دارم را دم به دم هجی می کرد.

اصلا باید ساعت ها می رفتم حمام و او از ترس در حمام را می کوبید و التماس می کرد و دنیا دنیا گفتنش گوش فلک را کر می کرد و ته تهش قفل در را می شکست و مرا که با لباس در وان نشسته بودم و دندان هایم هم از شدت سرما به هم می خورد را بغل می کرد و اشک می ریخت و می گفت خدا لعنتش کند.

آری خدا لعنتش کند.

زیاد هم لعنتش کند.

لعنتی را باید لعنت کرد وقتی لعنتی وار به قاب در تکیه می زند و لعنتی می شود.

– مامان میز صبحونه را چیده.

بی حرف پاهایم را به زمین رساندم.

ده دقیقه بعد کمی به خودم رسیده بودم و پله های خانه خاله جانم را پایین می رفتم.

پرستو هم آمده بود.

با ذوق بوسیدمش.

پرهامش را بغل کردم.

عزیزدل من بود.

شاید زیبایی اساطیری آیدین را نداشت اما بانمک بود.

ناهار را خانه مادرجان دعوت بودیم همگی.

کلا هر وقت من می آمدم همه این چند روز خودشان را مهمان خانه مادرجان می کردند.

میثاق پرهام را در آغوش کشیده بود و من و پرستو سر میز صبحانه حرف می زدیم.

و نگاهم گاهی متوجه خاله جانم می شد که با حسرت به میثاق و پرهام در آغوشش خیره بود.

پرستو حسم را حس کرده بود.

دستم را زیر میز نرم فشرده بود.

این قسم نگاه ها روح او را خراشیده بود.

و خدا چه پاداش خوبی برای این صبر بی پایان کنار گذاشته بود.

میثاق چشم و ابرویی برای خاله آمد و نگاه خاله روی من برگشت.

نگاهم را گریز دادم.

خاله حق داشت.

نمی دانست.

نمی دانست که چشیدن طعم سنگ فرش های استکهلم سوئد چقدر طاقت فرسات.

خاله نمی دانست تکان آخر شکم یعنی چه؟

خاله فقط جنین سه ماهه اش را بعد از دو فرزند از دست داده بود.

داغ سنگینی هم برایش به شمار نمی رفت.

میثاق – دنیا ، عزیزم یه لحظه میای؟

به دنبالش از پله ها بالا رفتم.

در اتاق را برایم باز کرد و اشاره زد که اول وارد شوم.

دست به سینه وسط اتاق مجردیش ایستادم.

در را بست و دست به سینه برابرم ایستاد.

– کاری داشتی؟

– به مامان من توجه نکن…به هیچکس توجه نکن…فقط منو ببین…تو چشمای من چی می بینی؟

پوزخند زدم و نگاهم را دور اتاق چرخاندم.

چانه ام را چسبید.

قدمی نزدیک تر شد.

شاید باید به راهکارهایی که در گذشته امتحان کرده بودم راهکار چانه را هم اضافه می کردم.

– اونا حقی ندارن روی من و تو…این زندگی منه…زندگی توئه دنیا…برای بار هزارم…واسه خودت زندگی کن.

اگر تهش هم می گفت “واسه من زندگی کن” به جایی بر می خورد؟

زبانش مو در می آورد با سه کلمه؟

لبه تختش نشستم.

– مامانت حق داره.

– نه حق نداره..مامانمه…دوستش دارم…ولی حق نداره با نگاش تو رو اذیت کنه.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن