رمان روشنایی مثل آیدین

رمان روشنایی مثل آیدین پارت 7

چرا وقتی یک در خط میان جواب تلفن های میثاق را نمی دادم هر شب خودم را ملزم می دانستم با این بچه حرف بزنم؟

دفتری از خاطره پر کنم.

عکس های جورواجور بگیرم.

واقعا چرا؟

باز سر جایم دراز کشیدم.

با ذهنی مشوش.

– تو واسه این بچه حتی عادتاتو ترک کردی…به پهلو می خوابی ولی از پهلو خوابیدن خوشت نمیاد…بندری نمی خوری…قهوه و چایی و نسکافت رو کم کردی…اینقدر ارزشش زیاده؟

– آره.

– اون وقت منی که میگم این بچه رو نمیخوام مهم نیستم؟

ساکت ماندم.

این مرد بچه شده بود.

حسادت می کرد.

به بچه خودش حسادت می کرد.

– میثاق من یه عمر به حرفت گوش دادم…یه عمر بهت اعتماد کور داشتم…دیگه بسمه…چون ضربه خوردم…دیگه ازم نپرس چرا…چون خودت جواب همه اون چراهایی که می پرسی.

غمگین لبخند زد و ماشین را نگه داشت.

در پمپ بنزین بودیم.

قبل از پیاده شدنش خم شد و گونه ام را طولانی بوسید.

– وقت زخم می زنی میخوام بمیرم…ولی می دونم بمیرم هم دلم پیشته….دنیا من…دوست دارم… خیلی دوست دارم.

– می دونم.

باز لبخند غمگینش را تکرار کرد و پیاده شد.

می دانستم دوستم دارد.

بارها گفته بود.

هر دوی ما می دانستیم همدیگر را دوست داریم.

ولی چگونه اش مهم بود.

دست کم برای من خیلی مهم بود.

خم شدم تا بی سر و صدا زیپ ساک را ببندم.

سه ساعتی بود رسیده بودیم.

میثاق روی تخت من خوابیده بود.

موهایم را که از روی صورتم کنار زدم و صاف ایستادم نگاهم به چشم های بازش افتاد.

خمیازه ای کشید و گفت : سلام.

– بخواب هنوز وقت هست تا ناهار.

– نمیخواد…دیگه خوابم پرید.

گردنش را کمی ماساژ داد و گفت : چه خبره؟…خوشگل کردی.

– همه دارن واسه ناهار میان اینجا.

– یعنی من نمی تونم یه روز بی سرخر واسه مادرزنم ناز بیام؟

چشم غره ای حواله اش کردم و جلوی میز آرایش کوچکم ایستادم و خودم را کمی نگاه کردم و گفتم : میثاق؟

– جـــــــون؟

همیشه اینگونه جوابم می داد.

– راس میگی چاق شدم؟…الان مامان هم یه جوری نگام می کرد وقتی داشتم مربا می خوردم…گفت نخورم.

ناله وار گفتم و او زد زیر خنده.

فاصلمان را پر کرد و من به آنی وصل سینه لختش شدم.

خواستم خودم را عقب بکشم که نگذاشت و محکم روی موهایم را بوسید.

– من قربون اون هیکلت برم…خیلی هم خوبی…مهم اینه من بخوام که دربست نوکرت هم هستم…البت که این چاقی واسه اون بچه است…ولی بهت میاد درکل.

خودم را به زور کنار کشیدم و سعی کردم نگاهم به سینه اش نیوفتد.

– من میرم کمک مامان…تو هم یه دوش بگیر بیا همایون اومده.

سری تکان داد و دستی به موهایش کشید.

به سالن که قدم گذاشتم همایون سر از گوشیش بیرون آورد و گفت : شوهرت بیدار نشد؟

– داره میاد.

کنار مامان ایستادم و فیله های مرغ را در آرد سخاری خواباندم.

همایون – حالا میخوای بری شوهرت اینجا سر و گوشش نجنبه.

مامان – همایون عمه این چه حرفیه؟

همایون نیشخندی زد و سرش را زیر گوشم آورد و گفت : نه که اصن هم سابقشو نداره.

حرصی نگاهش کردم و او شانه بالا انداخت و سیبی از ظرف میوه برداشت و گاز زد.

مامان – حالا کی عازم هستین؟

– دو هفته دیگه.

مامان – دلم رضا نیست به رفتنت.

همایون – عمه آخه چرا تو دل اینو خالی می کنی؟…بذار حداقل این واسه خودش یه پخی بشه.

مامان – مگه همین جا نمیشه؟

– مامان…

مامان – نمیدونم والا…خودت می دونی و شوهرت.

– اون که راضیه.

همایون – از اولش هم میثاق نبود شما نمی ذاشتین این دختر بره تهرون درس بخونه…به آنی عروسش می کردین.

مامان – تو شدی دایه مهربون تر از مادر؟…من خیرشو میخوام.

همایون – حالا نیگا کن قربون اون چشات….بچه موفق…واسه خودش خانوم مهندس…خوب بود مثه من الاف باشه؟

میثاق – بحث چیه؟

نگاهم رفت سمت میثاقی که با حوله روی شانه اش آب گوش هایش را می گرفت و دل من را به هم می زد.

با بینی چین داده ام رو گرفتم.

می دانست از این حرکت بیزارم.

و هیچ وقت هم محل نگذاشت به این حس من.

می گفت همه چیز که نباید مطابق خواسته من باشد.

می گفت مگر تو مانتو کوتاه هایت رو دور انداختی که من این اخلاقم را دور بیندازم.

آدم ناکسی می شد گاهی.

همایون – سر رفتن زن تو بحثه.

میثاق دانمارکی از ظرف شیرینی برداشت و گازی زد و قسمت گاززده را برابر دهان من گرفت و گفت : بحثی نیست دیگه…دنیا میره درس می خونه من هم میرم بهش سر می زنم…تموم میشه برمی گرده…اولش هم دوهفته ای باهاش میرم تا از جا و مکانش خیالم راحت بشه.

من در میان حرف هایش گازی گنده به شیرینی زدم و همایون گفت : هنوز هم این کثیف بازیاتونو ترک نکردین؟

همایون از آنها بود که لیوان خودش را هم بارها می شست.

از آنها که دهان زده کسی را نمی خورد.

و میثاق چقدر از این بابت مسخره اش می کرد.

زنگ در که خورد همایون رفت پی باز کردن در و میثاق دست گرد کمرم پیچاند و من جلوی مامان نتوانستم چشم غره ای به ریشش ببندم.

خاله و مادرجان را بوسیدم.

حسابی دلتنگی در کردیم.

پرستو هم حسابی مرا چلانده بود و دست آخر میثاق با تشر او را از من جدا کرده بود.

پرستو هم کفری به من گفته بود تحفه و میثاق هم چشم و ابرویی آمده بود و جلوی چشم همه خم شده بود و چندتایی بوسه محکم به گونه ام زده بود.

و من نمی دانم که چرا کنار نکشیدم.

که چرا چشم غره نرفتم.

اصلا نمی دانم چرا ته دلم یک چیزی بال بال زد.

همایون بالاخره از دوست دخترش دل کند و گوشی را قطع کرد.

برایش ابرو بالا انداختم و گفتم : چه اعجب.

بینیم را کشید و گفت : حسود خانوم.

– اصن چه معنی داره وقتی با من میای بیرون حواست به بقیه باشه؟

خندید و گفت : حواس شوهرت باید بهت باشه.

– اون که می دونم هست.

میعاد لبخندی بهر ویم پاشید و انگار خوشبختیمان را پذیرفته بود.

پرستو – حالا با دوریش میخوای چی کار کنی؟

روی حرفش با میثاق بود.

میثاقی که از ابتدا تنها دست گرد شانه ام انداخته بود و مرا به خود چسبانده بود و گذاشته بود من راحت تنش را نفس بکشم.

میثاق – تو اسکایپ با هم حرف می زنیم.

میعاد – خیلی راحت حرف می زنی.

میثاق – چون موفقیتش خیلی برام ارزش داره.

همایون – ببند حالم بد شد.

خندیدم و میثاق کنار گوشم لب زد که…

میثاق – تو سینم نخند قلقلکم میشه.

بدجنس بیشتر خندیدم و نگاهم گیر کرد به لبخند همایون.

لبخند می زد.

بگذار لبخند بزند.

خیالش راحت شود.

اصلا چه دلیلی دارد نگرانم باشد؟

همه عمر نگرانم بوده.

با همه چند ماه کوچکتر بودنش باز هم نگران بوده.

بگذار این بار فکر کند همه چیز خوب است.

آرام است.

میعاد که از روی تخت بلند شد و دست پرستو رو کشید همایون گفت : داری میری؟

میعاد – آره فردا صبح زود باید برم بیمارستان.

همایون – اوکی من هم دارم میرم پس.

– آخه چرا؟

همایون – فردا میخوای تلپ شی خونمون حالا میگی چرا؟…برم یه کم کمک بدم به مامان.

همان بچه ننه هم زیادیش بود.

اصلا همایون از همان اول هم یک جورهایی باید دختر می شد.

بس که دلش می رفت برای مادرش.

بس که همیشه آویزان مادرش بود.

همایون هم که رفت از آغوش میثاق خودم را کندم و پاهایم را از تخت آویزان کردم.

– همایون خیلی دوست داره.

– من هم دوسش دارم.

– شب عروسیمون بهم گفت خیلی اذیتت کردم…به جز اون شب مگه آزار دیگه ای هم بهت رسوندم که اون ازش خبر داشته و من نه؟

– یه چی گفته…خواسته بگه پشتمه.

– دنیا چیزی هست که من ندونم؟

پوزخند زدم و نفسی عمیق کشیدم و هوای زمستانی را به ریه کشیدم.

– آره هست.

و قدمی به داخل خانه برداشتم.

مامان و بابا و دانیال خوابیده بودند.

ایام درس دانیال زود می خوابیدند.

پالتویم را روی صندلی گوشه اتاق انداختم و دستی به موهایم کشیدم.

از آینه به میثاقی که در را می بست خیره شدم.

شب را بی شک باید اینجا می خوابید.

روی تخت یک و نیم نفره ی من که عملا نیم بیشتر اتاق دوزاده متری مرا گرفته بود.

بی خیال.

نیمی از شب های عمرم را در اتاق همدیگر خوابیده بودیم.

دیگر میلم به این سوسولی ها نمی رفت.

دیگر از آن ترس اوایلم چیزی نمانده بود.

گوشه انتهایی تخت خوابیدم و در نور چراغ خواب به او که پولیورش را در می آورد خیره شدم.

برای هیکلش چندسال کامل بدنسازی می رفت.

حتی کراتین هم آن اوایل می خورد و من چقدر برایش جیغ جیغ می کردم.

چقدر موهایش را می کشیدم.

حتی یکبار گریه کردم از بس می گفتم و گوش نمی داد.

از آن روز کراتین را گذاشت کنار.

ولی هیکلش همچنان عالی ماند.

کنارم دراز کشید.

مثل من به پهلو دراز کشید.

رخ به رخ هم بودیم.

– اولین بار که پیشم خوابیدی سه سالت بود.

بی حرف نگاهش کردم.

– دوست داشتم…اصن از همون بچگی یه جوری بودی برام.

چشم هایم را بستم و میان ابروهایم با تری لب هایس تر شد.

پیشانیش را به پیشانیم چسباند.

– دوست دارم.

– می دونم.

– نه نمی دونی.

این بار کمی مات نگاهش کردم.

– نمی دونی…تو هیچی نمی دونی.

و با هر کلمه اش تاری از موهایم را نوازش کرد.

– موهات کم شدن.

– آره ریزش مو دارم.

– دارو تقویاتو که می خوری؟

– آره میثاق…چقدر میگی.

– چون نگرانتم…چون ضعیفی.

– میثاق…

لب به ریشه موهایم چسباند و زمزمه کرد که…

– جان میثاق؟

– بخوابیم.

– بخوابیم.

پشت به او کردم و او دستش را زیر سینه ام حلقه کرد.

معترض گفتم: میثاق.

– فقط همین امشب.

خفه ام کرد.

حرفش خفه ام کرد.

اصلا انگار به دلم چنگ انداخت.

آرام گرفتم و او عمیق نفس کشید.

حس زیاد بدی هم نبود.

اصلا می خواهم بگویم خوب بود.

عالی بود.

به اندازه تمام رویاهای دخترانه پرپر شده ام عالی بود.

ذهن لعنتی بگذار فقط به رویاهای پرپر شده ام فکر کنم.

بگذار فقط همین امشب را بی خیال آن شب لعنتی شوم.

قول می دهم اصلا.

فقط همین امشب را بگذار.

از کریستال زیبای روی میز مشتی گردو کش رفتم و گفتم : مگه قر ار نبود همگی بیاین تهرون؟…حالا اونا درگیر مراسم خانوم دایی شدن…تو و میعاد می اومدین.

لیوان شیر را به دستم داد و گفت : من هم درگیر بودم.

– درگیر چی؟

عمیق آه کشید و مطمئنا می خواست مسیر بحث را عوض کند.

– ولش کن اینو…حالا میخوای بری…

– پرستو…من می شناسمت…یه مرگیت هست.

سر پایین انداخت و گفت : چیز خاصی نیست.

– آره جون عمت.

نگاهم کرد و کمی لب هایش را غم انگیز کش داد و گفت : مخلص کلامو میخوای بشنوی؟

– اوهوم.

دسته ای از موهایش را دور انگشتش پیچاند و گفت : بچه دار نمیشیم.

لیوان شیر را محکم تر گرفتم.

– شوخی…

– شوخی نمی کنم دنیا…بچه دار میشیم ….باهم بچه دار نمیشیم.

– خب؟

– چه راحت داری میگی خب.

– ته حرفت یه چیز عجیب بود…هزار تا راه هست واسه بچه دار شدن…خودت هم می دونی…نشد هم مگه خدا پرورشگاهو گرفته؟

– راحته گفتنش واست.

– نه راحت نیست…ولی نمیخوام به چیزی که تو حتمی داری بهش فکر می کنی فکر کنم.

از سر جایش برخاست و من لیوان شیر را روی میز کوبیدم.

– خودتو گم کردی چرا؟….میعادی که من می شناسم نه آدم له له زدن واسه بچه است نه آدمی که تو رو بتونه بی خیال بشه.

– ولی من بی خیالش میشم.

ماتم برد.

– تو چی فکر کردی دنیا؟…بی خیال نشستی…میعاد چندسال قراره پام بمونه؟

– تا آخر عمرش.

– نه.

– چی دیدی مگه ازش که این همه بی اعتمادی؟

– همه مردا دوس دارن بابا بشن.

پوزخند زدم.

همه مردها دوست داشتند بابا شوند جز میثاق.

– چرت نگو.

– چرت نمیگم.

– حتما تو این چند وقت هم نشستی خون کردی به جیگر میعاد…آره؟

– دنیا خالت از من نوه میخواد.

– مگه تو زندگیت با میعاد ، خاله من مهمه؟

– دنیا منطقی باش.

– تو منطقی باش.

– نمیخوام…نمیخوام وقتی می دونم دوسال دیگه دل میعادو می زنم.

– میعادو تو اینطور شناختی؟

چشمانش پر از اشک شد و سر روی شانه ام گذاشت.

– میعاد ماهه.

– پس چرا دیوونه شدی؟

– عمرشو دارم هدر میدم.

– کوفت…دیوانه…با خودش حرف زدی یا فقط خودت تصمیم گرفتی؟

– دنیا من باید به هردومون فکر کنم.

– مرده شور خودت و اون فکراتو ببرن.

– دنیا…

– کوفت و دنیا.

– تو حداقل درکم کن.

– نمی کنم….چون دوست دارم…چون میعادو دوس دارم…چون زندگیتونو دوس دارم.

– این زندگی چندسال دیگه میشه مسلخ جفتمون.

– تو داری بیشتر به میعاد فکر می کنی یا خودت؟

– چی میگی تو؟

– بشین به حرفم فکر کن…کلاتو قاضی کن…ادای اونایی هم درنیار که میخوان واسه عشقشون از خودشون بگذرن.

از جایم برخاستم و کیفم را روی دوش انداختم.

– کجا میری؟

– میرم حجره باباحاجی.

همراهم تا دم در آمد.

– دنیا؟

– جون؟

– ممنون.

بوسیدمش.

حق داشت.

از بابت تردیدهایش حق داشت.

من هم حق داشتم.

این که از همان ابتدا هی در ذهنم تکرار شود من در آن شرایط با چه حکمتی حامله شدم و پرستو با چه حکمتی با این همه آپشن حامله نمی شود.

من هم حق داشتم.

همایون در آغوشش نگهم داشته بود.

مامان با پر روسریش اشکش را گرفت و گفت : مراقب خودت باشیا.

با لبخند خودم را بیشتر به همایون فشردم و او گونه ام را بوسید.

– چشم مامانم.

بابا لبخندی زد و می دانستم اهل اینکه احساستش را بیرون بریزد نیست.

میثاق – دیر شد دنیا جان.

همایون در گوشم پچ پچ کرد که…

همایون – دلم برات تنگ میشه.

– من هم.

و قطره اشکم چکید.

بیشتر در آغوش همدیگر فرو رفتیم و کمی بعد با بوسیدن همه و در میان اشک های پرستو و خاله و مادرجان و مامان راهی ماشین میثاق شدم.

برای دانیال و همایون دست تکان دادم.

در جایم که آرام نشستم گفت : زودی تموم میشه.

– دلم واقعا براشون تنگ میشه.

– دل من داغون میشه از دوریت.

لبم را آرام به دندان کشیدم و ساکت ماندم.

سکوتمان به درازا کشیده بود.

– شهاب امروز زنگ زد.

– خب؟

– بلیطامون اوکیه.

– خوبه.

– نامدار هم میاد.

– واسه چی؟

– چندماهی میاد…اینا همه با هم یه خونه خریدن…فک و فامیل هم زیاد اونجا دارن.

– آهان.

– نبینم دپرسیتو.

– تو که عادت داری.

پوفی کشید و گفت : این چند روز خیلی خوب بود.

– آره عالی بود.

کمی ساکت ماند و گفت : دنیا بابات چطور راضی شد من دومادش بشم؟

– یعنی چی؟

– بابات که می گفت دختر یکی به دونشو به فامیل نمیده…می گفت با ازدواج فامیلی مخالفه.

راست می گفت.

بابا کلا بدش می آمد از این قسم ازدواج ها.

اما خب برای سرپوش حلقه پس فرستادن سبحان ، تنها گزینه ، ازدواج من با میثاق بود.

گزینه دیگری هم داشتم مگر؟

– خب بعد سبحان…

پوزخند زد.

از آن ها که کل حرص آدم را القا می کند.

– یادمه…سبحان محشره…سبحان همه چی تمومه…بعد سبحان چی شد؟…چه پخی شد؟…هی گفتم نکنین…هی گفتم این پسره لندهور آدم جا زدنه…نگفتم؟

– بعد چندماه دوباره نوحه سراییت شروع شده؟

– دلم می سوزه.

– وقتی با دخترعموش رو هم می ریختی نمی سوخت؟

سکوت شد.

نمی گفتم که می مردم.

کمی بعد صدای نیشخندش پیچید و گفت : اگه یه روز بهم بگن بارزترین تیکه شخصیتتو بگم میگم یه وقتایی یه چیزی میگی که تا ته آدمو می سوزنه….میگم آدم چزونی…میگم…

– اگه به من بگن….میگم نامردی…میگم گناه دوتا دیگه رو دوس داری پا یکی دیگه بنویسی…میگم یه عمر اون روتو ندیده بودم.

داغ کرد.

این را از نفس های عمیقی که می کشید فهمیدم.

ماشین را کشاند گوشه جاده.

سر گذاشت روی فرمان.

– امشب بگو….همه اون چیزی که قراره یه عمر بزنی تو سرمو همین امشب بگو.

حرصی شدم.

انگار رگ های سرم را کشیدند.

انگار مشتم زدند.

انگار فحشم دادند.

اصلا انگار گفتند بمیر.

– چی؟…فقط امشب؟…مگه میشه؟…مگه من امشب بگم خاطرش پاک میشه؟…مگه من امشب بگم تموم میشه؟…مگه من امشب زار بزنم همه چی حل میشه؟…تو چی خیال کردی؟…واقعا که…واقعا که…

داد زدم.

آخر حرف هایم را داد زدم.

و گلویم خش برداشت.

خشی عمیق.

خشی به همراه بغضی لعنتی.

دستگیره در را کشیدم و زدم بیرون.

چند قدم در تاریکی برداشتم و نفس عمیق به ریه کشیدم.

این مرد را باید بر می گرداندم عقب.

می بردمش به همان شب.

به همان شبی که مرا نفس سبحان خواند.

کنار گوشم فریبا فریبا گفت.

قطره اشکش روی صورتم چکید.

همان شبی که من مردم.

درد کشیدم.

هق زدم.

لب هایش را روی لب هایم حس کردم.

همان شبی که مرا کشت.

لعنتی مرا کشت.

مرا کشت.

مرا کشت و می گوید همین امشب غرهایم را بزنم.

دیوانه است.

دیواااااااااااااااااااااا ااااااانه.

مادام از پنجره به بارش باران خیره بود و شهاب برابر من روی مبل لم داده بود و سر در لپ تاپش فرو برده بود.

عینکم را برداشتم و به شهاب گفتم : تو خونه زندگی نداری؟

شهاب – جا تو رو که تنگ نکردم بچه پررو.

– خب میای اینجا این دخترا هم معذب میشن.

شهاب – به تو چه؟

مادام – شهاب.

ابرو بالا انداختم و لب هایم را کش دادم.

شهاب – چرا منو دعوا می کنی قربونت برم؟

مادام – با دختر من درست حرف بزن.

شهاب – مادام؟

با بهت گفت و من به خنده افتادم.

مادام – برای مهمونی آخر هفتت تدارک دیدی؟

شهاب – آره همه چی اوکیه…تو هم میای؟

مادام – برو خودتو مسخره کن پسرجان.

شهاب خندید و سری تکان داد.

شهاب – تو که میای؟

– گودبای پارتی؟

شهاب – اوهوم.

– نمی دونم…بهش فکر نکردم.

شهاب – مگه بله سر سفره عقده فکر بخواد؟

مادام – محیطش برای یه زن حامله زیاد خوب نیست.

شهاب – خوشگل می شینه بغل دل شوهرش و تکون هم نمی خوره.

– میثاق میاد؟

شهاب ابرو بالا انداخت و گفت : نباید بیاد؟…آخ ببخشید یادم نبود متاهله باید از خانومش اجازه بگیره…بچم متاهله دیگه…متاهل بی زن.

با کج خندش گفت.

با چشم هایی که استهزاء داشت.

با چشم هایی که می خواست چیزهایی را به صورتم بکوید.

و نمی داسنت من آدم پذیرش و فهم آن چیزهایی که می خواست به رویم بیاورد نبودم.

مادام – شهاب جان.

مادام خوب درکم می کرد.

نمی دانستم چقدر از زندگیم را می داند ولی می دانستم که خوب درکم می کند.

شهای – اوکی مادام…لال میشم.

لپ تاپش را که درون کوله اش گذاشت مادام گفت : میخوای بری؟

شهاب – آره شب میرم پیش میثاق.

ابرویی بالا انداختم و لب جلو دادم و گفتم : چه خبره؟

شهاب لبخندی زدو به سمتم خم شد و بینیم را نرم کشید و گفت : فوضولی شما؟

مادام لبخندی زد و من لب هایم بیخودی کش آمد و سر کنار کشیدم و گفتم : حالش خوبه؟

شهاب – عین سگ پاچشو گرفتی و عین سگ یه هفته است افتاده به جون پاچه همه آدما دور و برش اون وقت میگی حالش خوبه؟…چی گفتی بهش اینقده خرابه؟…چرا تلفنشو جواب نمیدی؟

– حوصلشو ندارم.

شهاب – والا عمه ما نبود که همین چند دقیقه پیش پرسید حالش خوبه…جنابعالی بودی.

– تو هم که منتظر بهونه ای.

خندید و با بوسیدن گونه مادام راهی شد.

راهی شد و ندانست که کمی چیزی میان دل من هوار شد.

یک هفته بود.

یک هفته بودکه همدیگر را ندیده بودیم.

یک هفته بود که صدای همدیگر را نشنیده بودیم.

یک هفته بود که دلخور بودیم.

یک هفته بود.

یک هفته.

– دلت برای میثاق تنگ شده؟

به مادام نگاه کردم.

– نمی دونم.

– خوبه که حداقل نگفتی نه.

سری تکان دادم و گفتم : من هنوز با خودم کنار نیومدم.

– همین هم خوبه…من برم میز شام رو بچینم.

از جا بلند شدم تا کمکش کنم.

کلا زندگی با مادام خوب است.

همه چیز سر جای خودش است.

حتی احساسات آدم.

دستی برای مادام تکان دادم و در را پشت سرم بستم.

نفسی عمیق کشیدم و هوای سرد اوایل زمستان را به ریه کشیدم.

قدمی سمت ماشین برداشتم و دستگیره را کشیدم و زیرلب گفتم سلام.

– سلام.

خیره نیمرخم بود.

– خوشگل شدی.

لب هایم کمی کش آمد.

– ممنون.

– نگام نمی کنی؟

نگاهش کردم…بعد از ده روز.

هوا تاریک بود اما برق نگاهش معلوم بود.

هوا تاریک بود اما خیره چشم هایش شدم.

– دقیقا تو این تاریکی از کجا فهمیدی خوشگل شدم؟

– از اونجا که نور سردر خونه مادام یه پریو بهم نشون داد.

– اوه…اولا از این تعریفا بلد نبودی…می گفتی آرایش می کنم مثه زامبی میشم.

– شوخیامو باور می کردی؟

– دخترا اصولا هر چی درباره ظاهرشون بفهمنو باور می کنن.

– پس دخترا جنبشون پایینه.

– ربطی به جنبه نداره…اسمش حساسیته.

– ولی من شوخی کردم.

– من هم هیچ وقت حرفات واسم مهم نبوده که بخوام باورش کنم.

– تو که راس میگی.

لبم را به دندان کشیدم.

دلم تنگ شده بود؟

بعد از یک ساعت به خانه ویلایی شهاب رسیدیم.

سوتی زدم و گفتم : بابا بچه پولداز.

میثاق لبخندی زد و ماشین را گوشه باغ پارک کرد و برای سرایداری که در را گشوده بود دستی تکان داد.

از ماشین پیاده شدم.

صدای موزیک تا بیرون هم می آمد.

شهاب در ایوان خانه منتظرمان ایستاده بود.

هنگام بالا آمدن از پله ها دست طرفم دراز کرد و دستم را گرفت و گفت : چه خوشگل شدی امشب.

میثاق – زن منه نه دختری که بخوای مخشو بزنی.

شهاب – همچین تحفه ای هم نیست که اینقدر مواظبشی.

خندیدم و از کنارشان گذشتم.

پا به سالن گذاشتم.

غلغله ای بود.

دوستانم هم بودند.

شهاب هیچ کس را از قلم نینداخته بود.

میثاق کمک کرد پالتویم را درآورم.

موهایم را اتو کشیده بودم و آرایشم هم نیازی به تجدید نداشت.

دستش را گرد کمرم انداخت و من خیره نیمرخش شدم.

ته ریش گذاشته بود و من بی اندازه ته ریش هایش را دوست داشتم.

زیر گوشم گفت : دلت برام تنگ شده بود؟

– فکر کن یه درصد.

خندید و من در آغوش مژده و پونه ای که در این هفته آخر عزای عمومی برای رفتنم گرفته بودند ، فرو رفتم.

سعید و سامان هم دستم را فشردند.

دوقلوهای ناهمسان جالبی بودند.

اولین بار هم از این بابت فکرم را مشغول کرده بودند.

روی مبلی همان حوالی نشستم و شهاب به سمتمان آمد.

نوشیدنی زردرنگ را به سمت میثاق گرفت و آب پرتقال را سمت من.

میثاق با لبخندش تشکر کرد و من پر اخم نگاهم به همان مایع زرد رنگ بود.

سامان – برای مراسم میای ایران؟

– برای عروسیتون آره…ولی فکر نکنم بتونم برای نامزدی بیام.

سامان – عروسی همون سه سال دیگه است…پس میخوای بری حاجی حاجی مکه تا سه سال دیگه.

شانه بالا انداختم و حس کردم که دست میثاق روی شانه ام محکم تر شد.

سامان – با اینکه بری یه جیغ جیغو از دورم کمتر میشه ، ولی دلم واست تنگ میشه.

سعید خندید و سر تکان داد و گفت : تو برسی فرودگاه این پسره می زنه زیر گریه.

سامان مشتی به بازوی سعید کوبید و پونه به خنده افتاد و سرش را به بازوی سامان تکیه داد.

از سامان زیاد هم بعید نبود در فرودگاه بزند زیر گریه.

مدلش بود.

در کنار مثلا مرد بودن هایش زیادی احساساتی بود.

یادم نمی رود روزی را که پونه برای اولین بار با اون قهر کرد.

نشسته بود جلوی من در کافه اش و دستمال کاغذی های جعبه پیش رویش ار هدر می داد.

لبخندی از این یادآوری روی لبم نشست.

من این آدمها را خیلی دوست داشتم.

دل کندن از آن ها برایم سخت بود.

سامان که به پونه پیشنهاد رقص داد سعید هم خودی نشان داد و دست مژده را کشید.

بی شک این دو زوج با هم به مشکل برمی خوردند.

بی شک روزهایی می شد که از هم متنفر می شدند.

بی شک بی غم بار آمدن های سامان و سعید کار دستشان می داد.

بی شک مژده زیاد از دست بی خیالی های سعید حرص می خورد.

بی شک پونه از آن همه روابط راحت سامان به ستوه می آمد.

اما…

ته همه آن بی شک ها باز هم همدیگر را دوست داشتند.

و باز هم حسرتِ تمام این چندسال آشنایی من با خودشان می شدند.

و باز هم من بی شک جایی میان دلم به پونه و مژده حسادت می ورزیدم.

– ما هم برقصیم؟

– نه…زیاد تحرک برام خوب نیست.

– تو بغل من یه کم تکون خوردن به جایی بر نمی خوره.

– گفتم نه….این اصرارتو درک نمی کنم.

– باشه…هرچی تو بخوای.

و مرا بیشتر به خود فشرد.

خیلی راحت بعد از ده روز به او لم دادم و آب پرتقالم را نوشیدم و او حتی به آن مایع زرد رنگ لب هم نمی زد و این لبخند مرا در پی داشت.

– به چی لبخند می زنی؟

– هیچی…همین جوری.

دستش را کشاند تا روی شکمم…شکم کمی برآمده ام.

– دیروز تلفنی با دکترت حرف زدم…راضیه…میگه دیگه مشکلی نداری…اون اوایل هم فقط استرس داشتی.

– آره…دیگه مشکلی ندارم.

– خوبه.

به نیم رخش نگاه کردم و اصلا توجهی نکردم به دستی که روی شکمم سرد می شد.

– حس بدی دارم دنیا.

هیچ چیز نگفتم و او ادامه داد که…

– حس بدی دارم وقتی به این دوری فکر میکنم.

– ولی من حس خوبی دارم.

– تو از دور شدن از من خوشت میاد…زورم میاد ولی حق داری.

سری تکان دادم و قلپی دیگر از آب پرتقالم را نوشیدم.

– چه مرد نمونه ای میشم تو چشم همه وقتی قراره اونور بچه بکارم تو شکمت و برگردم اینجا بیخیال زنم زندگی کنم.

– میثاق این بهترین راه حل ماست…طور دیگه ای نمی تونیم همه رو مجاب کنیم.

– باشه دنیا…باشه.

دختری سمتمان می آمد.

زیبا بود و من از رنگ عسلی موهایش خیلی خوشم آمده بود.

– میثاق خودتی؟

میثاق مرا بیشتر چسبید و تنها دست در دست دختر گذاشت و گفت : چطوری بنفشه؟

– عالیم…فکر نمی کردم اینجا ببینمت…دوست دخترته؟

– نه…همسرمه.

– اوه بهت تبریک میگم پسر.

و این بار دست سمت من دراز کرد.

دستش را نرم فشردم ولی خب یک جورهایی سوای موهای عسلیش از طرز نگاهش به میثاق خوشم نمی آمد.

اصلا به من چه.

بنفشه – من بنفشه ام..از دوستان مشترک میثاق و شهاب.

لبخندی به لب آوردم و گفتم : از دیدنتون خوشبختم…من هم دنیام.

ابروهایش بالا رفت و گفت : اوه….همون دنیای معروف؟

میثاق لبخندی عصبی به لب آورد و گفت : تو ازدواج نکردی؟

دنیای معروف؟

من معروف هم بودم؟

بنفشه – نه بابا…اهل قید و بند بیخودی نیستم.

تکه انداخت.

لب هایم را کج کردم و میثاق گفت : من این قید و بندو دوس دارم.

و روی موهایم را بوسید.

در هر حالت دیگری بودیم چشم هایم را در کاسه می چرخاندم و ادای عق زدن در می آوردم.

اما در این چند ماه انگار عوضم کرده بودند.

بنفشه لبخندی زد و گفت : من برم پیش فوآد…تنهاست…خوشحال شدم دیدمتون.

و رفت.

ابرو بالا انداختم و گفتم : دوستای جالبی داری.

لب هایش یک وری شد و لیوان مرا گرفت و به لب برد و هر چه ته لیوان بود را بالا رفت.

– من این قید و بندو دوس دارم دنیا…این تیکه رو از ته دل گفتم.

و برخاست و سمت چند مردی که دایره وار کمی آن طرف تر ایستاده بودند رفت.

شهاب کنارم نشست و من نگاه از قامت بلند میثاق گرفتم.

– می بینم که روابط حسنه شده.

– زندگی من شده شبیه یه دندون که از ریشه خرابه….ظاهرش مشکلی نداره ولی درد این ریشه داره داغونم می کنه…شاید باید بکنمش بندازمش دور شاید هم باید بذارم جراحی بشه.

– خوشگل حرف می زنی…ولی بذار شعاری نکنیم قضیه رو…خیلی بهتری…دلت صاف تره…لبت هم پر خنده تره…این منو امیدوار می کنه…به اون تن لش عوضی امیدوارم می کنه…می بینم جز نامردی کارای دیگه ای بلده.

– تو هم قبول داری که نامرده؟

– جفتمون نامردیم….ما دوتا آسون ترین راهو واسه رسیدن به خواستمون انتخاب کردیم.

– تو چی کار کردی که این همه از دست خودت شکاری؟

– مطمئنا می فهمی…برسیم اونور می فهمی.

– شهاب…برام عجیبی.

– تو هم برام عجیبی…زیادی آرومی…با میثاق راه میای…شکایتات هم زیاد نیست…میثاق هم هی پررو میشه…توقعاش بالا میره…بهت حق میدم جواب تلفناشو ندی…حتی بهت حق میدم ازش متنفر باشی…ولی اون رفیقمه…اگه بعضی وقتا طرفداریشو می کنم پای این بذار… من یه غلطی کردم و میثاق ازم دور شد…سبحان هم بیشتر به میثاق نزدیک شد…ولی حالا میثاق یه غلطی کرده…من ولش نمی کنم…پای زندگیش وامیستم…زور می زنم تا این زندگی سرپا بشه…چون اون هم هرچند به قهر ولی برام زور زد.

قدمی برداشت سمت دایره میثاق و دوستانش.

– یه چیزایی شهاب هیچ وقت درست نمیشه…تاوان یه چیزاییو رو نمیشه پس داد…فقط باید روش چشم بست…درد کشید ولی دم نزد…اون شب از همون چیزاست…واسه من…واسه بچم…دارم میرم که چشم ببندم…وقتی چشم می بندم …آرومم…به میثاق رو میدم…پرروش می کنم.

پوزخند زد و رفت.

پوزخند زدم و به لیوانی که میثاق بالا رفته بود و حالا در دستان من بود ، خیره شدم.

دستی را کشید و من گفتم : دقیقا واسه چی اومدیم اینجا؟

– به مادام گفتم….گفتم میخوام خونمو نشونت بدم.

– نصفه شبی؟

– یه شب خونه شوهرت بمونی آسمون به زمین نمیاد.

– تو کلا چیزی به اسم حق انتخاب به گوشت خورده؟

ابرو بالا انداخت و لب هایش کش آمد.

نیشخندی زدم و در را باز کردم.

همراه هم در اتاقک آسانسور ایستادیم.

طبقه پنجم مجتمع آپارتمانی خانه اش بود.

کلید در ، در انداخت و به من تعارف زد اول وارد شوم.

ثمرات چندسال دوستی با فریبا بود دیگر.

جنتلمنش کرده بود.

به خودم و فریبایی که همیشه بود پوزخند زدم.

نگاهم را در آپارتمان شصت متریش چرخاندم.

عکس خودم و خودش در تولد سه سال پیش من ، به دیوار روبروی در ، نصب بود.

یک خواب داشت و آشپرخانه ای کوچک.

روی کاناپه نشستم.

پالتو را از تن درآورد و سمت آشپرخانه رفت.

دو لیوان از شیر پر کرد و سمتم آمد.

کنارم نشست و لیوان را به دستم داد.

همیشه همین گونه بود.

همه حرکاتش را با نگاه می بلعیدم.

و این چشم های لعنتی بی آبروی من همیشه در پیش بود.

خسته نمی شد از این پیگیری های مکرر و بی حاصل.

خیره همدیگر بودیم.

بی حرف.

فقط خیره همدیگر بودیم.

این نگاه خیره عصبیم می کرد.

– خونه خوبیه.

– مسخره می کنی؟

– میثاق تو زیاد هم کم نیاوردی.

– آره عالیم….فقط یه چک دویست ملیونی دست زندی دارم که باهاش می تونه دودمانمو به باد بده.

– اگه تا حالاش تونستی بقیشو هم می تونی.

– خوشم میاد قوت قلب به آدم میدی.

– ما اینیم دیگه.

خندید و دستش را دور شانه ام حلقه کرد.

– فردا شب میریم و من دو هفته بعدش ندارمت.

بی حرف لیوان شیر را توی دستم چرخاندم و سرم را به بازویش فشردم.

چانه اش روی موهایم بود.

– یادته اون وقتا بابا حاجی برامون یه خونه درختی تو باغ ساخته بود؟

– اوهوم…خیلی دوستش داشتم.

– اولین بار اونجا بود که فهمیدم بزرگ شدی.

– چی؟

– هیچی…بی خیال…شیرتو بخور من برم لباس عوض کنم.

کمی بعد شلوارک پوش روبرویم ایستاد و لباسی سمتم گرفت و گفت : برو عوض کن…اذیتی اینجور.

وارد اتاقش شدم.

لباس دو بندی حریر را تن زدم.

چین های حریر لباس بیرون زدگی شکمم را نشان می داد.

به عکس روی میز توالت خیره شدم.

دو سال پیش بود.

همگی رفته بودیم شمال.

من موهایم را باز کرده بودم و باد می بردشان و میثاق با لبخند و شوخی از من عکس می گرفت.

لبخند زدم.

به یاد آن روز.

آن روزی که وقتی آب پاشیدم به میثاق ، میثاق مرا انداخت رو کولش و من جیغ و داد راه انداخته بودم.

روزهای عالی بود.

در آن روزها به فریبا فکر نمی کردم.

فقط خودمان بودیم.

خودمان و خوشی هامان.

خودمان و عکس هامان.

خودمان و خودمان.

– یادش بخیر.

به چارچوب در تکیه داده بود و دست هایش را در سینه جمع کرده بود.

– آره…یادش بخیر.

– امشب زیاد سرپا بودی بیا برو دراز بکش.

روی تختش دراز کشیدم و او آن سمت تخت طاق باز خوابید.

– دوس داری بچه چی باشه؟

خیره نیمرخش شدم.

اولین بار بود که از بچه می پرسید.

حرفی از بچه می آورد.

بی نق.

بی ایراد.

اولین بار بود واقعا.

– فرقی نمی کنه.

– برا اسمش فکر کردی؟

– یه چند تایی انتخاب کردم.

– خوبه.

باز هم سکوت بود.

اینبار تلاشی برای در آغوش گرفتنم نمی کرد.

– سبحانو دوس داشتی؟

نفسی عمیق کشیدم و چشم هایم را بستم.

– این سکوتت یعنی آره؟

– سبحان یه انتخاب منطقی بود.

– منطقی…

با پوزخند گفت.

– منطقیو خوب اومدی…باورم نمی شد اینقدر انتخابت سطحی باشه.

– میشه انتخاب عمقیو واسه من شرح بدی با ذکر مثال؟…عمقی یعنی فریبا؟

باز هم پزخند زد.

– فریبا…سبحان…خودت هم می دونی اونقدری که فریبا منو می خواست من نمی خواستمش.

– اون شب که یه جور دیگه به نظر می رسید…همه که یه جور دیگه فکر می کردن.

– مهم اینه که تو چی فکر می کردی.

– من هم فکر می کردم فریبا خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی تو زندگیت نفوذ داشت.

– نظر تو که اینه نظر بقیه دیگه چیه.

– نظرم اینه چون اون شب هیچ چی خلاف این نظر نبود.

– لعنتی تو از درد من چی می دونی؟

پشت به او کردم و پتو را تا زیر گلویم بالا کشیدم.

من چه می دانستم؟

من فقط می دانستم جنینی میان شکمم رشد می کند.

می دانستم که دیگر دختر نیستم.

می دانستم که…

قطره اشکم چکید.

لعنتی تو از درد من چه می دانی؟

گونه ام که از بوسه اش تر شد قطره بعدی اشکم چکید.

دست هایش گرد تنم پیچید و قطره های بعدیم تندتر چکیدند.

– ببخش…ببخش…من خرو ببخش…ببخش…

ببخش هایش در گوشم اکو می شد.

پیشانیش را روی شقیه ام گذاشت.

و هنوز اشک های من چکه می کرد.

– دوست دارم….دوست دارم….دوست دارم…خیل دوست دارم…

با نفس های لرزانش می گفت و نفس های من بیشتر می لرزید.

آخرین نفس لرزانم را عمیق کشیدم و خودم را از او دور کردم.

در آغوشش همه چیز فراموشم می شد.

حداقل امشب فراموشی نمی خواستم.

روی صندلی نشستم و شهاب سر در گوشیش برد و گفت : نیم ساعت تاخیر داره لعنتی.

بی تفاوت شانه بالا انداختم و نگاهم را در سالن چرخاندم.

میثاق بطری آب معدنی به دست به سمتمان می آمد.

کنار شهاب روبرویم ایستاد و بطری را به دستم داد.

قرص های تقویتیم را دانه به دانه بالا رفتم و شهاب گفت : بابا اینجور سوسولش می کنی،چکش می کنی،اونور از این خبرا نیستا.

میثاق چشم غره ای رفت و دست در جیب هایش فرو برد.

شهاب – نامدار هم اومد.

به احترام مرد خوش اتیکت و جذابی که کنارمان ایستاد ، ایستادم و لبخندی به رویش پاشیدم.

حس مثبتی از حضورش دریافت می کردم.

دستم را فشرد و به لبخندی مهمانم کرد.

باز روی صندلی نشستم و میثاق هم کنارم نشست.

بچه ها را به اجبار راضی کرده بودم در این نیمه شب دنبال ما راه نیوفتند بیایند فرودگاه.

راضی کردن مادام واقعا سخت تر بود.

هر دو کمی برای هم اشک ریخته بودیم.

دلم برای این فرشته زمینی تنگ می شد.

نامدار – خوشحالم که باز هم می بینمت.

تشکری کردم و کمی بعد او به من تعارف زد تا ساک دستی کوچکم را برایم حمل کند.

میثاق خیلی عادی برخورد می کرد.

در مواجهه با شهاب و نامدار و برخوردشان با من راحت بود.

میان میثاق و نامدار نشستم.

میثاق بی حس و حال بود.

و شهاب لو داده بود که امروز کمی درگیری داشته است با طلبکارش.

چشم های خسته اش را با دو انگشت ماساژ داد و کمی به سمتم متمایل شد و گفت : راحتی؟

– آره خوبم.

و کمی به چشم های خسته اش نگاه کردم.

یاد گرفته بودم برای خستگی هایش نگران شوم.

به خستگی های اهمیت دهم.

یاد گرفته بودم رابطه فامیلی ما از هر چیزی بیشتر می ارزد.

– خوبی؟

لبخند خسته ای زد و من سعی کردم نگاهم را از روی زخم گوشه ابرویش بردارم.

سرم را به پشتی صندلی فشردم و نامدار گفت : میثاق خوبه؟

– چرا از من می پرسین؟

– چون میثاق جواب درستی نمیده…خیلی دوس داره همه چیزو خودش حل کنه.

ابرویی بالا انداختم.

– همه ما اینجور بار اومدیم.

– خوبه…خیلی خوبه.

لبخندی مهمانش کردم و گفتم : چندماه قراره پیش ما بمونین؟

– دو سه ماهی هستم…دلم برای شمیم تنگ شده.

– رابطه خوبی با هم دارین؟

– شمیم با همه رابطه خوبی داره.

– مثل شهاب.

– نه ابدا…شهاب فقط با اونایی که راحته خوبه ولی شمیم به همه محبت می کنه.

– آهان.

– شهاب در مورد خونوادش با تو حرفی نزده؟

– نه زیاد.

– پس دوس نداره چیزی بدونی.

– خیلی چیز مهمیه؟

– چیزای مهمی تو زندگی شهابه….تقریبا میشه گفت حضور میثاق تو نوجوونی شهاب زندگیش رو جهت داده…وگرنه شهاب از همون هیجده سالگی می خواست درسو بذاره کنار و بچسبه به فروشگاه و کار آزاد.

لب هایم با تعجب کش آمد.

شهاب را اصلا نمی شد پشت دخل مغازه تصور کرد.

شهاب را تنها می شد سر میز نقشه کشی و کنار لپ تاپ تصور کرد.

شهاب را تنها می شد با عینک وقت مطالعه اش تصور کرد.

خوب شد که میثاق در زندگی شهاب آمد و این همه استعداد حرام نشد.

لبخندی به تعجبم زد و گفت : خونواده ما کمی عجیبن…یکی شرق میزنه یکی غرب.

لپ تاپش را باز کرد و مشغول شد.

چشم های خسته ام را بستم.

مادام دم آخر به من گفته بود خوب می کنم که می روم.

گفته بود این رفتن به نفع من است.

به نفع میثاق است.

گفته بود میثاق می تواند در این سه سال خودش را جمع و جور کند.

گفته بود من می توانم تصمیم درستی برای زندگیمان بگیرم.

زندگیمان…

زندگیمان یعنی زندگی من و میثاق…

من و میثاق و بچه…

زندگی ما سه نفر…

من باید برای هر سه نفرمان تصمیم درست می گرفتم.

با لبخند به خانه شیروانی دار روبرویم نگاه کردم.

سوز سرد هوا را دوست داشتم.

همیشه از هوای سرد خوشم می آمد.

شهاب جلوتر از همه حصار را گشود و کمی بعد دختری زیبا با موهای بلند خرمایی و چشم های عسلی در تراس خانه با خوشحالی ظاهر شد.

شهاب دست هایش را برای او گشود و او به سمتش دوید و شهاب در هوا چرخاندش.

لبخندی به این خوشحالی عمیق هردوشان زدم.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن