رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 11

 

جرج: قربان تنها کاری که میتونم بکنم اینه که برای اخرین بهشون پادزهر رو بدم و از طب سوزنی استفاده کنم

_ تب سوزنی دیگه چیه؟

جرج: طب سوزنی یا سوزن درمانی یک طب چینی هست که باعث تسکین درد و بهتر شدن جریان انرژی در بدن و درمان بیماری های خاص هست .

_ هرکاری که فک میکنی درسته رو انجام بده.

بعد از دادن دوباره پادزهر جعبه ای از داخل کیفش در میاره که توش پر بود از سوزن های باریک.

کنار ایزابلا میشینه و اولین سوزن رو توی بازوش فرو میکنه …حدود 10 تا سوزن در جای جای بدن ایزابلا فرو میکنه .

اخرین سوزن رو که از بقیه سوزن ها بزرگ تر بود رو کمی پایین تر از مچ دستش فرو میکنه .

وقتی سوزن وارد دستش میشه ایزابلا دستش رو مشت میکنه و نفس عمیقی میکشه .

باورم نمیشه که بعد از یک هفته از خودش واکنشی نشون داده باشه .
با عجله به سمت تخت میرم و کنارش می ایستم .

جرج شروع به در اوردن سوزن ها میکنه . وقتی اخرین سوزن رو درمیاره ایزابلا مشتش رو باز میکنه .

_ خب چیشد؟

جرج: خب سرورم مثل اینکه خطر رو رد کرده . نسبت به تب سوزنی از خودش واکنش نشون داد.

_ یعنی زنده میمونه؟

جرج: بله سرورم ..احتمالش زیاده تا شب بهوش بیاد .

_ این عالیه ..ازت ممنونم جرج .

جرج: وظیفم بود قربان .

_ به خاطره این کارت پاداش خوبی بهت میدم .

جرج: من برای پاداش این کار رو نکردم سرورم . نجات جون ادما وظیفه منه .

_ خوبه ..از قصر خارج نشو تا هر وقت بهشوش امد خبرت کنم .

جرج: اما سرورم من باید امروز چند نفر دیگه که حالشون خیلی بده رو معاینه کنم .

_ خیلی خب برو ولی تا خبرت کردم باید اینجا باشی .

جرج: چشم سرورم

با رفتن جرج به سمت ایزابلا میرم و پتو رو تا بالای قفسه سینش میکشم

بعد از چک کردن وضعیت ایزابلا از اتاق خارج میشم . باید به کارهای عقب افتادم رسیدگی میکردم .

به پایین پله ها رسیده بودم که صدای جیغی گوشمو کر کرد . الیس جیغ جیغ کنان داشت به سمتم میدوید .

الیس: وایی سلام عشقم ..خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود .

روی پاهاش بلند شد تا لب هام رو ببوسه که عقب کشیدم و با اخم بهش نگاه کردم .

_ الیس میدونی که بدم میاد کسی بهم بچسبه .

الیس دست هاش رو دور گردنم حلقه میکنه با لحن کشدار و لوسی میگه:

الیس: عه شاهزاده اینکه چسبیدن نیست . ابراز علاقه هست .

دوباره روی پاهاش بلند میشه و زیر گلوم رو میبوسه .

نفسم رو کلافه بیرون میدم و الیس رو از خودم جدا میکنم .

_ چیشد که امدی اینجا؟

الیس: مادر و پدرم برای یک سفر تجاری رفتن . منم حوصلم سر رفته بود گفتم تا مادر و پدرم برمیگردن پیش تو باشم .

_ کِی برمیگردن؟

الیس: نمیدونم ..مشخص نیست ..شاید 1 ماه دیگه .

من اینو نمیتونم یک روز هم تحمل کنم چه برسه به اینکه بخواد یک ماه اینجا بمونه .

کم مشکلات داشتم اینم اضافه شد بهشون !

_ الیس تو نمیتونی یک ماه اینجا بمونی .

الیس: چرا؟ من دوست دارم پیش تو باشم .

_ من یک پسر مجردم ..خودتم میدونی پدرت اجازه این کار رو نمیده

الیس: قرار نیست پدرم بفهمه که من پیش تو هستم .

_ میفهمه ..من بهش اطلاع میدم . من نمیتونم مسئولیت بودن تو رو در اینجا قبول کنم

الیس: خواهش میکنم دیوید ..با من این کار رو نکن ..من تنهایی میترسم ..قول میدم کاری به کارت نداشته باشم.

_ نه ! اجازه این کار رو بهت نمیدم .

الیس: حدعقل بزار امشب رو پیشت باشم .

وای خدا چرا این دختر انقدر سمجه ! الان بگم نه بازم گیر میده بهم .

_ خیلی خب ..فقط همین امشب رو اجازه داری اینجا باشی اما فردا حتما باید بری خونه خودتون .

الیس: اخ جون ..باشه ..مطمعن باش صبح من رو اینجا نمیبینی .

سری تکون میکنم و خنثی نگاهش میکنم .

_امیدوارم اینطور باشه .

تعظیمی میکنه و با خوشحالی به سمت پله های نوک برج قصر حرکت میکنه .

_ کجا میری؟

الیس: میرم توی اتاقت تا وسایلم رو بزارم .

نباید اجازه میدادم داخل اتاقم بشه چون ایزابلا اونجا بود .

_ به یکی از اتاق های مهمان برو .

الیس: اما من میخوام تو اتاق تو باشم .

_ الیس خودت هم داری میگی اتاق من! اون اتاق منه و کسی بجز من حق داخل شدن بهش رو نداره .

الیس: باشه پس توی یکی از اون دوتا اتاق ویژه که توی طبقه ای که اتاق تو هست میرم .

_ نه .. خودت هم میدونی اون اتاق ها برای پذیرایی از مهمان های ویژه و همسر شاهزاده هست . حق ورود به اونجا رو نداری.

الیس: اما من میخوام برم اونجا .

اخمی میکنم . عادت نداشتم کسی روی حرفم حرفی بزنه . الیس داشت زیاده روی میکرد . باید حد خودش رو بدونه .
کسی حق نداره از دستور من سرپیچی کنه .

_ الیس دارم با زبون خوش بهت میگم حق نداری بری اونجا .

با لحن لوس و زننده ای میگه:

الیس: نمیخوام ..من میرم اونجا

و بدون توجه به من به سمت پله ها میره تا ازشون بالا بره . از اعصبانیت در حال انفجار بودم .

چطور جرعت میکنه همچین رفتاری با من داشته باشه !و منو دستورم رو نادیده بگیره !

با اعصبانیت به سمتش میرم و بازوش رو میکشم و توی دستم فشار میدم. از بین دندون های به هم قفل شدم میگم:

_ زبون خوش سرت نمیشه نه؟ چطور جرعت میکنی از دستور من سرپیچی کنی؟

الیس: من ..من

_ خفشو نمیخوام صداتو بشنوم . تا الانم اگه مجازاتت نکردم به خاطره اینکه دختر عممی . و گرنه جات الان پیش سگای توی باغم بود .

ترس توی چشم هاش موج میزد . با صدایی که توش نمایان بود میگه:

_ باشه سرورم .. توی یکی از اتاق های مهمان میمونم .

منتظر میشم تا توی یکی از اتاق های مهمان مستقر بشه . بعد از اینکه مطمعن شدم سمت بالای برج نمیره از قصر خارج شدم .

به سمت اصطبل اسب های سلطنیتی میرم . خیلی وقت بود اسب سواری نکرده بودم .

لباس مبدل میپوشم و تنها از قصر خارج میشم. اما محافظ های شخصیم از دور مراقبم بودن.

تا شب با لباس مبدل بین مردم بودم و به حرف هاشون گوش کردم تا بفهمم چه مشکلی دارن .

دیگه وقتش بود به قصر برگردم . اسبم رو به مسئول اصطبل تحویل میدم و به سمت قصر حرکت میکنم .

از کنار هر سربازی که رد میشدم پاهاش رو به نشانه ی احترام روی زمین میکوبید . سری برای همشون تکون میدم و وارد قصر میشم .

ندیمه ها در سالن اصلی رو برام باز میکنن. با باز شدن در گرمای لذت بخشی به بدنم تزریق میشه . حس خوشایندی بهم دست میده .

اما این حس زیاد طول نمیکشه چون با دیدن الیس با اون لباس قرمز که یقش به شدت باز بود. تمام حس خوبم از بین رفت.

الیس: عه سرورم امدید ؟ کجا بودی ؟ چرا بهم خبر ندادی میخوای بری بیرون ؟ با کی رفتی بیرون؟ چرا رفتی بیرون؟

پوف باز شروع شد .این دختر کِی میخواد یاد بگیره که حق دخالت توی کار های من رو نداره؟ چرا هر دفعه این رو باید بهش گوشزد کنم؟

_ الیس! فک کنم قبلا بهت گفتم که کار های من به خودم مربوطه و من بابت کار هام به کسی توضیح نمیدم .

الیس: باشه عزیزم چرا عصبی میشی حالا .

به سمتم میاد و بوسه ای روی گونم میزنه . از بوسش هیچ حس خاصی بهم منتقل نمیشه . با نگاه سردی بهش خیره میشم .

نمیدونم نگاهم رو پیش خودش چی برداشت کرد .که لبخندی روی لب هاش نشست . نگاهش خیره به لب هام بود.

داشت اروم به سمت لب هام می امد . خدایا این دختر چقدر وقیحه ! اصلا خجالت نمیکشه.؟ یک ذره غرور توی وجودش نیست !؟

مبینه پسش میزنم ولی باز هم به سمتم میاد . واقعا از این دخترای سبکی که خودشون رو اویزون بقیه میکنن بدم میاد .

اخمی میکنم و ازش فاصله میگیرم .

الیس: عه چیکار میکنی ؟ چرا نمیزاری کارم بکنم؟

از این همه وقاحتش متحیر میشم .

_ الیس بهتره حد خودت رو بدونی ! تو فقط دختر عمه منی نه همسرم ! اجازه چنین کاری رو بهت نمیدم .

الیس: الان همسرت نیستم ولی در اینده هستم .

_ زیاد خیال بافی نکن . تو هیچ وقت همسر من نمیشی.

الیس: میشم . همه میگن من قراره ملکه اینده بشم .

_ اها پس به خاطره اینکه ملکه بشی میخوای همسر من بشی!

الیس: نه نه ..من من

_ هیس! نمیخوام دیگه به مزخرفات تو گوش بدم . خوب گوش هاتو باز کن . من هیچ وقت تورو به عنوان همسرم انتخاب نمیکنم .

الیس: همسرت میشم . مجبورت میکنم که منو به عنوان همسرت انتخاب کنی . من ملکه اینده این کشورم .

با ارامش به سمتش میرم . با هر قدمی که به سمتش برمیدارم حرف هامو بهش میزنم .

_ من رو تهدید میکنی؟

الیس : ن..نه

بهش نزدیک تر میشم .

_ میخوای همسر من بشی؟

الیس: اره

تیکه از موهاش رو توی دستم میگیرم و اروم نوازش میکنم . با چشم های خالی از هر حسی خیره میشم تو چشم هاش.

_ میخوای ملکه بشی؟

خیره نگاهم میکنه .

الیس: اره

پوزخندی میزنم .قسمت بیشتری از موهاش رو دستم میگیرم .

_ هه ملکه ! چه آرزوی قشنگی .

موهایی که داخل دستم بود رو کمی میکشم . اما نه انقدر که خیلی درش بیاد .

_ اما میدونی چیه این ارزو قشنگ تره؟

پرسشگرانه نگاهم میکنه

_ چی؟!

موهاش رو بیشتر میکشم . جیغی از درد میکشه و شروع به تقلا میکنه .
موهاش رو بیشتر به سمت عقب میکشم جوری که سرش کاملا به سمت بالا میاد .

شدت تقلاهاش رو بیشتر میکنه . بی توجه به التماس هاش موهاشو بیشتر میکشم . سرم رو کنار گوشش میبرم . دهنم رو کامل به گوشش میچسبونم.

_ اینجاش قشنگه که قراره این ارزو به گور ببری. دفعه دیگه من رو تحدید کنی میدم روی زبونت داغ بزارن تا برای همیشه خفه خون بگیری .

بیشتر موهاش رو میکشم و تو چشم های اشکیش زل میزنم . با لحن تحدید امیزی میگم:

_ با من بازی نکن دختر عمه . بازی با من حکم بازی کردن با جونت رو داره.

موهاش رو به شدت ول میکنم که باعث میشه بیوفته کف زمین .
به دستم نگاهی میکنم . قسمتی از موهاش کنده شده بود و داخل دستم بود.

چندشم میشه . موها رو از دستم جدا میکنم و کف زمین میندازم . صدای گریه الیس کل سالن رو برداشته بود .

صدای هق هقش روی اعصابم بود . کلافه شده بودم . دلم میخواست ارامش میخواست .

به سمت اتاقم میرم . اتاقی که این روز ها عجیب منبع ارامشم شده بود .
وسط پله ها بودم که صدای الیس من رو متوقف میکنه .

الیس: من این ارزو رو به گور نمیبرم . من به زور هم که شده همسرت میشم . این تویی که ارزوی بودن با خواهر دنیل رو به گور بردی .

از اعصبانیت رو به انفجار بودم . با فریادی که میزنم همه ندیمه ها به سالن میان .

_ چه گوهی خوردی دختره هرزه؟

الیس ترسیده پا به فرار میزاره .دنبالش میکنم که میره توی یکی از اتاق ها و در رو قفل میکنه .

خون ، خونم رو میخورد . لگد محکمی به در میزنم و فریاد میکشم .

_ باز کن درو الیس . از سگ کمتری اگه در رو باز نکنی . این لامصب رو باز کن تا بهت نشون بدم کی ارزوش رو به گور میبره .

الیس: باز نمیکنم . باز نمیکنم . خوب شد که خواهر دنیل گمشد تا داغش به دلت بمونه .

_ الیس دستم بهت برسه خوراک سگ هام میکنمت .. قسم میخورم زندت نمیزارم . باز کن در رو .

الیس: باز نمیکنم .

_ خوب تو گوشات فرو کن چه خواهر دنیل باشه یا نباشه من هرزه ای مثل تو که هر شب زیر خواب این و اونه رو همسر خودم نمیکنم .
یا همین امشب از اینجا میری یا به جرم توهین به شاهزاده میدم گردنتو بزنن .

حرفی نمیزنه . لگد دیگه ای به در میکوبم و از در فاصله میگیرم . همه ندیمه جمع شده بودن و با ترس داشتن به این صحنه نگاه میکردن.

_به چی نگاه میکنید ؟ برگردیید سرکارتون .. اماندا تو بمون .

اماندا: چشم سرورم .

بعد از اینکه ندیمه ها رفتن اماندا قدمی به جلو گذاشت .

اماندا: سرورم با من کاری داشتید ؟

سری تکون میدم .

_ ایزابلا به هوش نیومده؟

اماندا: هنوز نه سرورم .

_ الیس که به طبقه بالا نرفت ؟

اماندا: نه سرورم . چند بار خواستن به طبقه بالا برن اما مانعشون شدم .

_ خوبه ..سریع تر شام رو سِرو کنید .

اماندا: چشم سرورم .

به سمت سالن موسیقی میرم . دلم میخواست اروم بشم . و الان هیچ چیزی جز موسیقی ارومم نمیکرد .

پشت پیانو میشیم و قطعه مورد علاقم رو شروع به نواختن میکنم . تا موقعه ی شام داخل اتاق موسیقی بودم .

چند ضربه ای به در میخوره و اماندا خبر از حاظر شدن شام میده . دست از زدن میکشم .

هنوز هم اعصبانی بودم . حتی موسیقی هم نتونسته بود من رو اروم کنه . کلافه به سمت سالن غذا خوری میرم .

اماندا با قاشق نقره منتظرم ایستاده بود . از وقتی که اون اتفاق برای بلا افتاده بود دیگه نزاشتم کسی به عنوان پیش مرگ من از غذام بخوره .

بعد از چک سلامت بودن غذا شروع به خوردن میکنم . وسط های خوردن غذام بودم که صدای جیغی از طبقه بالای اتاقم میاد.

دست از غذا خوردن میکشم و با سرعت به سمت اتاقم میرم .

ایزابلا

توی انبار تاریک و نموری بودم . دست و پاهام رو انقدر صفت بسته بودن که به خون افتادن دستم رو احساس میکردم .

هیچ صدایی نمیتونستم از خودم دربیارم . دهنم رو با پارچه سفیدی بسته بودن .

هوا به شدت سرد و تاریک بود . صدای جغدی که این نزدیکی ها داشت ناله سر میداد ترسم رو دو برابر کرده بود .

نمیدونم از کِی داخل اون انباری زندانی بودم . با باز شدن در نوری داخل انباری میوفته .

چون چشم هام به تاریکی عادت کرده بودن با خوردن نور داخل انباری چشم هام رو بستم . کم کم به نور عادت کردم و چشم هام رو باز کردم

چهره اون شخصی که داخل اتاق امده بود برام واضح نبود . تنها چیزی که فهمیدم این بود که اون یک زن بود .

زن: هه تو هنوز زنده ای دختر؟ خیلی سگ جونی .

_ شما کیی هستید؟

زن : فرشته مرگت!

_ چی؟

زن : تو باید بمیری . وجود تو مانع رسیدن به خواسته های من و دخترم میشه . وجود تو اضافی هست .

_ شما کی هستید؟ چی از جونم میخواید؟

زن: جونت رو میخوام .

_ هه تو خواب ببینی که بتونی جونم رو بگیری .. مطمعن باش پدرم پیدات میکنه .
اون موقع به جرم دزدین من سرت از بدنت جدا میشه .

زن خنده بلندی سر میده که مور مورم میشه.
چاقویی از توی لباسش درمیاره و به سمتم حمله میکنه.

جیغ بلندی میکشم و از خواب بلند میشم . همون لحظه در اتاق به شدت باز میشه و چهره ترسیده دیوید نمایان میشه .

نگران داخل اتاق رو نگاه میکنه تا اینکه چشمش به چشم های اشکی من میوفته . به سمتم میاد و من رو توی بغلش میگیره.

تمام بدنم عرق کرده بود . به شدت وحشت کرده بودم به خاطره خوابی که دیدم . تمام بدنم میلرزید . الان واقعا به این اغوش نیاز داشتم.

محکم من رو توی بغلش میگیره و سرم رو نوازش میکنه . بدنم خشک شده بود .
به سختی دست هام رو دور بدنش حلقه میکنم .

سرم رو روی سینش میزارم و گریه میکنم . به نرمی سرم رو میبوسه و با صدای بم و ارومی کنار گوشم نجوا میکنه .

_ هیسس ..اروم باش. همه چی تموم شده . من کنارتم دیگه از چیزی نترس.

جوابی نمیدم . سرم رو بیشتر به سینش فشار میدم . نمیدونم این همه اشک رو از کجا اورده بودم

فقط دلم میخواست بدون اینکه به چیزی فک کنم توی بغلش خودم رو خالی کنم .
نمیدونم چقدر گذشت که تقریبا گریم تموم شد.

من رو از خودش جدا میکنه و اروم با دستش اشک هام رو پاک میکنه .
نگاهم به پیراهنی که تنش بود میوفته.

انقدر گریه کرده بودم که پیراهنش خیس شده بود . خجالت زده سرم رو پایین میندازم .

از فکر اینکه چند دقیقه پیش توی بغلش بودم و لباسش رو اینجوری با اشک هام خیس کردم .سرخ میشم و لبم رو گاز میگیرم .

با دستش لبم رو از چنگ دندونم در میاره و سرم رو بالا میاره .غرق چشم های عسلیش میشم .

از کِی تا حالا این چشم ها انقدر جذاب شدن؟! با صداش به خودم میام و نگاهم رو از چشم های نافذش میگیرم .

_ بهتری؟ جاییت درد نمیکنه؟

من:…. ِ ِ

_ چیشده چرا حرف نمیزنی؟

من:…

_ چرا فقط مثل ماهی لب هاتو بازو بسته میکنی ؟

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن