رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 13

 

چشم هام رو میبندم و سرم رو چندبار تکون میدم تا شاید حالم بهتر بشه .
نفس عمیقی میکشم و چشم هام رو باز میکنم .

با قدم های سست از پله ها به ارومی پایین میام . اماندا پایین پله ها منتظرم ایستاده بود .

وقتی پایین پله ها میرسم دست های سردم رو توی دستش میگیره . از سرمای دستم لرزی میکنه و دست هام رو ول میکنه .

با لحن متعجبی میگه :

_وای دختر تو چرا انقدر سردی؟ حالت خوبه؟

دفتر کوچیکی که همراه خودم اورده بودم رو از توی جیبم در میارم و براش مینوسم .

من: تقریبا خوبم .. فک کنم به خاطره اینکه چیزی نخوردم فشارم افتاده و سرم یکم گیج میره .

نوشتم رو به دستش میدم تا بخونه. بعد از خوندن نوشتم سری تکون میده و میگه :

_ اوه عزیزم با من بیا تا از غذای امشب بهت بدم بخوری .

همینجوری که همراهش به سمت سالن غذا خوری میرم با ذوق میگه:

_ امشب غذای مورد علاقه تو هم پختیم . خوب شد که به هوش امدی . واقعا حیف بود اگه تو بی هوش باشی و نخوریش ..بدون تو اون غذا مزه نمیداد ..همش به یادت بودم .

با شنیدن اینکه امشب غذای مورد علاقه من هم توی غذاها هست ذوق زده میشم .
باورم نمیشه بعد از مدت ها قرار باز هم Cockles بخورم .

اب دهنم به شدت ترشح میشه و احساس میکنم گشنگیم دو برابر میشه .
دوست داشتم هرچه زودتر به سالن غذا خوری برسیم .

دست اماندا رو میگیرم و سرعت قدم هام رو بیشتر میکنم . وقتی وارد سالن غذا خوری میشم .
دیوید رو پشت میز در حال خوردن غذا میبینم.

تمام ذوقم از بین میره . پوف من تا کِی صبر کنم تا دیوید غذاش تموم بشه ؟
من تا اون موقع دلم اب میشه خب !

با وارد شدن ما دیوید نیم نگاهی به ما میندازه و دوباره مشغول خوردن میشه .

گوشه ای از سالن می ایستم تا دیوید غذاش تموم بشه . بعد از خوردن غذاش ظرف Cockles رو به سمت خودش میکشه و شروع به خوردن میکنه .

یکی ..دوتا …پنج تا ..ده تا ..وای خدای من باورم نمیشه همه Cockles رو خورد .
حتی یه دونه هم توی ظرف باقی نمونده.

مگه ادم چقدر میتونه جا داشته باشه که علاوه بره غذای اصلی 10 تا صدف دیگه هم بخوره .

بعد از خوردن غذاش بدون توجه به ما سالن رو ترک میکنه . بعد از رفتنش سریع به سمت میز میرم و به ظرف خالی صدف ها خیره میشم .

نامرد حتی یه یک دونش هم رحم نکرده بود .همشو خورده بود . بق کرده به سمت اماندا برمیگردم .

با چهره ناراحت به ظرف خالی از غذا اشاره میکنم و مثل بچه ها پام رو روی زمین میکوبم .

🍁🍁🍁🍁🍁
صدف راه ‌راه (Cockles)

یک میان وعده در خیابان های شهر لندن انگلستان می تواند صدف راه راه باشد. صدف راه راه به وفور در شهرهای ساحلی پیدا می شوند که رستوران دارها آنها را با سرکه و فلفل طعم می نماید و به صورت شور یا ترش آماده سرو هستند، اگر سری به بازار بورو زدید می توانید از این صدف های راه راه پیدا کنید و میل نمایید.

 

اماندا از رفتار بچگونم خندش میگیره. درحالی که سعی میکرد خندش به قهقه تبدیل نشه کنارم میاد و میگه :

_ حرس نخور دخترم .. برات خوب نیست ..هنوز صدف داریم داخل اشپزخونه .. نگاه قیافشو ! مثل بچه ها بق کرده .

با شنیدن حرف اماندا اخم هام باز میشه و با لبخندی که ردیف دندون هام رو به نمایش میزاره با ذوق به اماندا نگاه میکنم .

اماندا از تغییر چهرم خندش شدت میگیره. همینجوری که میخنده سری تکون میده و میگه :

_امان از دست تو دختر شکمو .. دنبالم بیا تا دلت اب نشده .

سری با ذوق تکون میدم و همراهش به اشپزخونه میرم . با وارد شدن اماندا همه دست از کار میکشن و تعظیم کوتاهی میکنن .

اماندا با خوش رویی سری برای همشون تکون میده و میگه :

_ راحت باشید ..به کارتون برسید .

اماندا همراه با ظرفی به سمت سر اشپز میره .

_ شارلوت ..لطفا کمی از اون صدف ها داخل این ظرف بریز.

شارلوت: چشم خانم ..برای شاهزاده میخواستید ؟

_ نه ..برای ایزابلا میخوام .

شارلوت: اما خانم ! این صدف ها ، با بقیه صدف هایی که مردم عادی میخورن فرق داره .. توی دریاچه سلطنتی پرورش پیدا کرده ..چطور میخواید اون غذا رو به یک رعیت بدید بخوره؟!

اماندا اخم ظریفی میکنه و با صدای محکمی شروع به حرف زدن میکنه:

_ خودم تمام این ها رو میدونم شارلوت ! لازم به یاداوری نیست . ایزابلا ندیمه شخصی شاهزاده هست . پس جزئ از خانواده سلطنتی هم به حساب میاد .

شارلوت: درسته ایزابلا ندیمه شخصی شاهزاده هست . ولی من نمیتونم اجازه بدم اون از این صدف ها بخوره .

_ شاهزاده دستور دادن هرچی که ایزابلا خواست سریع فراهم بشه و چون ایزابلا این چند وقت مریض بودن دستور دادن غذای مقوی بخوره تا زودتر سلامتیش رو به دست بیاره ..تو چطور جرعت میکنی از فرمان شاهزاده سرپیچی کنی؟

شارلوت: من ..من ..نمیخواستم که ..از فرمان شاهزاده سرپیچی کنم ..من ..

اماندا دستش رو به نشانه سکوت بالا میاره و میگه :

_ هیس ..نمیخوام چیزی بشنوم .. این دفعه چیزی به شاهزاده گزارش نمیدم اما دفعه بعدی در کار نیست !

شارلوت: بله خانم !

_ خوبه ..حالا لطفا کمی صدف داخل این ظرف بریز.

شارلوت: چشم خانم .

بعد از اینکه شارلوت ظرف پر صدف رو تحویل اماندا میده. از اشپزخونه خارج میشه .

اماندا ظرف پر از صدف رو به دستم میده

_ تا دلت میخواد بخور .

چشم هام از خوشحالی برق میزدن .با ذوق ظرف رو از اماندا میگیرم . چون نمیتونستم حرف بزنم با سر از اماندا تشکر میکنم .

به سمت میز وسط اشپزخونه میرم و با اشتها شروع به خوردن اون صدف های خوشمزه میکنم .

همینجوری که مشغول خوردن بودم صدای پچ پچ ندیمه ها به گوشم میخوره .

_ هی شنیدی میگن این دختره یک هفته تو اتاق شاهزاده بوده؟

_ یک هفته ؟ برای چی؟

_ میگن وقتی غذای شاهزاده رو تست میکرده توی غذای ایشون سم بوده ..اونم میخوره و حالش بد میشه .

_ پس چطوری هنوز زندست؟!

_ میگن شاهزاده پزشک شخصیش رو برای درمانش اورده.

_ چی؟ پزشک شخصیشون رو برای این دختره رعیت اوردن؟! خدا شانس بده

_ اره واقعا! حالا اگه ما جا اون دختره بودیم حتی پزشک معمولی هم برای درمانمون نمی اوردن .

_ اره والا .. معلوم نیست با شاهزاده چیکار کرده که اینجوری بهش میرسه .

_ معلومه دیگه وقتی یک هفته یک هفته تو اتاق شاهزاده میمونه معلومه از چه دخترایی هست .

_ یعنی میگی شبا به شاهزاده سرویس میده؟

_ اره دیگه ..اگه اینجوری نبود چرا شاهزاده باید جونش یک رعیت رو نجات میداد؟

_ چمیدونم والا ..ولی اصلا بهش نمیخورد این کاره باشه .

_ هه تازه کجای کاری ..شاهزاده اون رو توی یکی از اون دو اتاق مخصوص مستقر کرده .

_ هییع یعنی میگی اون ..

دیگه داشتن زیاده روی میکردن . اعصبانی قاشقم رو داخل بشقابم پرت میکنم و به سمتشون میرم .

به خاطره اینکه حرکتم ناگهانی بود . حرفشون رو قطع میکنن و متعجب به من نگاه میکنن.

میخوام حرفی بزنم اما از دهنم جز آوای نامفهومی خارج نمیشه .

من: ت….آ….مم..

اه لعنتی یادم . نمیتونم حرف بزنم . یکی از همون ندیمه ها که داشتن درمورد من حرف میزدن رو به من میگه:

_ چیزی میخوای بگی؟

عصبی و کلافه چشم هام رو محکم روی هم فشار میدم و نفسم رو پر حرس بیرون میدم.

چشم هام رو باز میکنم و با اعصبانیت بهشون خیره میشم .

_ چته تو ؟ چرا اینجوری میکنی؟

نمیتونستم چیزی بگم و این من رو بیشتر اعصبانی میکرد . هرچی لایق خودشون بود رو به من نسبت داده بودن .

چشم غره ای بهشون میرم . یکیشون با لحن زننده ای میگه :

_ وا چرا حرف نمیزنی مگه لالی؟ فقط بلدی چشم غره بری؟ یا کسر شأنت میشه با ما حرف بزنی؟

_ ولش کن جوآنا ..فک کرده یکم شاهزاده بهش توجه کرده خبریه . حالا خودشو برای ما میگیره .

بقیه هم برای تایید اون دختره سری تکون میدن و با نگاه تحقیر امیزی از کنارم رد میشن .

صدف هایی که خورده بودم کوفتم شد. دیگه میلی به خوردنشون نداشتم .
بدون توجه به اطرافم از اشپزخونه خارج میشم و به سمت اتاقم میرم .

داخل اتاقم میشم و خودم رو روی تخت پرت میکنم . سرم رو داخل متکا فرو میبرم و فشار میدم .

بغض بدی توی گلوم نشسته بود. اونا به من تهمت زده بودن . من هویچ وقت هم صحبت شدن با اون ها رو کسرشأن خودم نمیدونستم .

هیچ وقت به خاطره اینکه شاهزاده به من توجه میکنه به کسی فخر فروشی نکردم . اصلا نمیدونم دلیل این توجه های شاهزاده برای چی هست .

بعد از اون بلاهایی که سرم اورد حقم بود ازم مراقبت کنه . چرا انقدر تهمت میزنن ؟

دیگه مغزم یاریم نمیکرد . هنوز هم گشنم بود اما دیگه نمیخواستم به اشپزخونه برم . مدت کمی بود که به هوش امده بودم .

بدنم خیلی کوفته بود . چشم هام رو میبندم و سعی میکنم بخوابم . چیزی طول نمیکشه که به خواب میرم .

صبح با صدای کوبیده شدن های پی در پی ، در از خواب بیدار میشم .
اه این کیه اول صبحی اتاق رو گذاشته رو سرش .

کلافه سرم رو زیر متکا میبرم و متکا رو روی گوش هام فشار میدم.
بعد از گذشت چند دقیقه انگار طرف از در زدن خسته میشه . چون دیگه صدایی نمیاد .

دوباره داشت خوابم میبرد که با صدای فریاد دیوید ترسیده از خواب میپرم و از تخت می افتم پایین .

اخ مامان جونمم!! باسنم با زمین یکی شد . اخ اخ خدا فسیلت کنه این چه طرز بیدار کردنه؟

همینجوری با دستم باسنم رو میمالیدم تا شاید دردش کمتر بشه.
تو دلمم داشتم غر میزدم و به اجداد دیوید فش میدادم .

_ تموم شد؟

با چشم هایی که به خاطره خواب به سختی باز میشدن به دیوید سوالی نگاه میکنم .

_ مالیدن باسنت تموم شد؟

دستم روی جایی که داشتم میمالیدم خشک میشه . عه عه دختره خنگ گیژ جلو پسره داری باسنتو میمالی!!

ای خدا کِی میشه من جلو این سوتی ندم!! سعی میکنم خونسردی خودم رو حفظ کنم .

میخوام از جام بلند بشم که دامن لباسم زیر پام گیر میکنه و با مخ میخورم زمین .
صدای پوزخنده دیوید رو میشنوم .اخ کمرم .. اخ باسنم .

پستی بلندی های بدنم کلا صاف شد .. آیی مامان جونم غلط کردم .
من دیگه موقع خواب لباس بلند نمیپوشم .

_ تچ تچ دختر دستو پا چلفتی حواست کجاست ؟

پشت چشمی براش نازک میکنم . با احتیاط سعی میکنم از روی زمین بلند بشم.
بعد از بلند شدنم دستی به دامن لباسم میکشم و اون رو مرتب میکنم .

صاف می ایستم و به دیوید نگاه میکنم . تا بگه برای چی امده تو اتاقم و مثل وحشیا من رو از خواب بیدار کرده .

نمیدونم متوجه حرف های توی نگاهم شد یا نه . ولی وقتی دیدید منتظر نگاهش میکنم اخمی روی صورتش میشینه .

_ تو اینجا چه کاره ای؟

متعجب نگاهش میکنم . وا این چه سوالیه!؟ مگه خودش نمیدونه ؟! دفتری که توی اون مینوشتم رو بر میدارم و شروع به نوشتن میکنم .

من: معلومه دیگه ..من خدمتکار شخصی شما هستم .

دفتر رو به دستش میدم تا بخونه .

_ وظیفه خدمتکار شخصی یک شاهزاده چیه؟

من : به وظایف شخصی شاهزاده رسیدگی کنه ..صبحا بیدارش کنه ..وعده های غذایی رو اماده کنه ..لباسا رو اتو کنه و ..

با خوندن نوشتم سری تکون میده و بهم نزدیک میشه .

_ اوم ..که اینطور ..پس تو اینحا داری چه گوهی میخوری!؟ چرا به وظایت عمل نکردی ؟ هان؟

با دادی که میزنه لرزی به تنم می افته و با چشم های گرد شده نگاهش میکنم .

_ خوب گوشاتو باز کن دختر کوچولو اگه فقط یک بار دیگه ببینم از زیر کارات شونه خالی کردی انقدر با شلاق میزنمت که مثل سگ صدا بدی ..فهمیدی!!؟

با اوردن اسم شلاق تمام اون خاطرات بد توی ذهنم میاد. مظلوم نگاهش میکنم . چند لحظه ای خیره نگاهم میکنه .

یه دفعه لعنتی زیر لب میگه و از اتاق خارج میشه و در رو محکم میکوبه به هم . با رفتن دیوید انگار جون توی پاهام تموم میشه .

پاهام سست میشه و سرم گیج میره . همونجا روی زمین میشینم .

پسره روانی . چرا اینجوری کرد؟ چرا اعصبانی بود ؟ از روی زمین بلند میشم . سرم گیج میرفت اما اهمیت ندادم.

جلوی ایینه میرم و نگاهی به خودم میندازم . موهام ژولیده شده بود .
چشم هام به خاطر خواب به شدت پف کرده بود .

قیافم خنده دار شده بود . سریع به داخل دسشویی میرم و صورتم رو با اب سرد میشورم تا یکم پف چشم هم بخوابه .

صورتم رو با حوله داخل دسشویی خشک میکنم . از دسشویی بیرون میام .
لباس مناسبی میپوشم و موهام رو شونه میزنم .

به ساعت کنار میزم نگاهی میندازم . با دیدن ساعت چشم هام از تعجب گرد میشه .

اوه خدای من ساعت 09:00 صبحه ! پس بگو چرا دیوید انقدر اعصبانی بود . یادم رفته بود که بیدارش کنم .

سری تکون میدم و کارهام رو سریع تر انجام میدم. هنوز سرم گیج می رفت . بدون اهمیت به سرگیجم از پله ها پایین میرم .

نگاهی داخل سالن اصلی میندازم . کسی اونجا نبود . از یکی از ندیمه ها میپرسم که شاهزاده کجا هست .

به سمت سالن غذا خوری که دیوید اونجا بود میرم . با اخم غلیظی در حال صبحونه خوردن بود .

متوجه حظور من میشه و سرش رو بالا میاره و با نگاه سردی سرتاپامو نگاه میکنه .

وا چرا این رفتارش اینجوری شده!؟ تعادل رفتاری نداره کلا. نگاهش رو از من میگیره و با لحن سردی میگه:

_ چرا اونجا ایستادی؟ بیا برام چای بریز.

ایش شیطونه میگه بهش بگم مگه دست نداری خودت بریز دیگه !
اما خب شیطونه حرف مفت زیاد میزنه من که نباید گوش بدم بهش.

به سمت میز میرم . دیوید لیوان چایی رو به سمتم میگیره تا براش بریزم .

به خاطر اینکه از دیشب چیز زیادی نخورده بودم فشارم افتاده بود و سرم به شدت گیج می رفت .

با دست های لرزون قوری چای رو برمیدارم و براش میریزم .
اما چون سرم گیج می رفت قسمتی از چای روی دست دیوید میریزه .

دیوید فریادی میکشه و فنجون رو روی میز میزاره و دستش رو میگیره.

_ مگه کوری تو دختر! نمی تونی مثل ادم چایی بریزی؟ نگاه با دستم چیکار کردی!؟

با فریادی که دیوید میزنه اماندا هراسان وارد سالن میشه .

اماندا: چیشده سرورم ..اتفاقی براتون افتاده؟! چرا فریاد میکشید ؟

_ ازاین دختره دستو پا چلفتی بپرس ..چای داغ رو ریخت روی دستم .

اماندا هی میکشه و با دست توی صورتش میزنه . با شتاب به سمت شاهزاده میاد و نگران به دست شاهزاده نگاه میکنه .

اماندا: وای سرورم حالتون خوبه؟ میخواید پزشک مخصوصتون رو خبر کنم؟

_ نه نیازی نیست .

اماندا: اما ..

_ گفتم چیزی نیست اماندا! کشش نده

اماندا: چشم سرورم .

دیوید به سمتم برمیگرده و با خونسردی میگه :

_ دستت رو بیار جلو

از این همه خونسردیش متعجب میشم . فک کردم الان میاد و منو میزنه ولی اون الان خیلی خونسرده .

_ نشنیدی ؟ میگم دستت رو بیار جلو .

دست هام رو با ترس به سمتش میگیرم . قوری چای رو برمیداره و کمی چای برای خودش میریزه .

منتظر بودم ببینم برای چی گفته دستم رو به سمتش بگیرم . نیم نگاهی بهم میندازه .

یه دفعه قوری چای داغ رو روی دستم میریزه . جیغی از سوزش میکشم و میخوام دستم رو بکشم که دیوید با اون یکی دستش مچ دستم رو میگیره و مانع از کشیدن دستم میشه .

دوباره شروع به ریختن چای رو دستم میکنه . هرچی که تقلا میکردم فایده ای نداشت .

دستم داشت میسوخت . تمام چای داخل قوری رو خالی کرد روی دستم . دستم رو بالا میاره و نگاهی بهش میندازه .

اشک توی چشم هام حلقه زده بود. پوزخندی میزنه و میگه:

_ آخی کوچولو دستت سوخت؟ .. اشکال نداره این میشه درس عبرتی برات تا یاد بگیری حواست رو جمع کنی .

با بغض نگاه میکنم به دست هام .کف دستم کاملا سرخ شده بود . مطمعنن تاول میزد .

_ این مجازات کسیه که به من اسیب بزنه .. بهتره حواست رو بیشتر جمع کنی چون دفعه بعد مجازات سخت تری درپیش داری .

دیگه نتونستم بیشتر از این جلوی ریختن اشک هام رو بگیرم . اشک هام پشت سر هم از چشم هام پایین می امدن .

انگار برای ریخته شدن از هم سبقت میگرفتن . با چشم های اشکی زل میزنم به چشم های سرد و بی روحش .

چند لحظه ای خیره نگاهم میکنه . چهرش رو از پشت پرده اشک هام تار میدیدم .
نگاهش رو از چشم هام میگیره و به رو به رو خیره میشه .

بدون اینکه نگاهم کنه میگه :

_ بسه دیگه گریه نکن .. مقصر این اتفاق خودتی .. من خوشم نمیاد کسی از دستوراتم سرپیچی کنه . این رو خوب تو گوش هات فرو کن . سرپیچی از دستورات من عواقب خوبی برات به دنبال نداره .

به سمت اماندا برمیگرده که تمام مدت اون گوشه ایساده بود .

_ اماندا

اماندا: بله سرورم

_ پزشک رو خبر کنید دست ایزابلا رو مداوا کنه .

اماندا: چشم قربان.

از سر میز بلند میشه و سالن رو ترک میکنه . دستم به خاطر سوزش شدید نبض میزد .اماندا به سمتم میاد و من رو توی اغوشش میگیره .

اماندا: من رو ببخش دخترم ..ببخش که نتونستم برات کاری انجام بدم . من حق ندارم توی کارهای شاهزاده دخالت کنم و گرنه مجازات میشم .

صدای هق هقم کل سالن رو برداشته بود .انگار این سالن برای من نفرین شدس .
هر وقت وارد این سالن میشم بلایی به سرم میاد .

اماندا: بیا دخترم .. حتما دستت خیلی میسوزه ..بیا دستت رو بکن توی اب سرد تا سوزشش کمتر بشه .

همراه اماندا میرم . ظرفی پر از اب یخ میکنه و چند تیکه یخ هم داخلش میریزه . دستم رو میگیره و داخل اب سرد میکنه .

اماندا: عزیزم همینجا بشین . دستت هم از توی اب در نیار تا من برم پزشک رو برات خبر کنم .

بعد از رفتن اماندا روی زمین میشینم . کمی سوزش دستم به خاطر اب سرد کمتر شده بود اما همچنان میسوخت.

پسره وحشی . چیزی به اسم رحم انگار توی وجودش نداره . مگه از عمد خواستم چایی رو روی دستش بریزم .

انقدر گریه کرده بودم که دیگه اشکی برام باقی نمونده بود .
چشم هام به خاطره گریه زیاد باز نمیشدن .

دست هام رو از اب بیرون میارم تا ببینم چه بلایی سرشون امده .
کف دست هام کاملا سرخ شده بود و باد کرده بود .

خدایا من با این دست ها چیکار کنم!؟ دیگه حتی نمیتونم قاشق توی دستم بگیرم . خدا لالم کردی بس نبود!؟

زدی دست هام رو هم از کار انداختی؟! دیگه نه میتونم حرف بزنم نه چیزی برای دیگران بنویسم .

حالا چجوری با دیگران ارتباط بر قرار کنم؟ اگه بخوام چیزی رو به دیگران بگم چجوری بگم؟

سرم هنوز هم گیج می رفت و حالا هم سوزش دست هام بهش اضافه شده بود .
این باعث شده بود حالت تهوع شدیدی بگیرم .

اصلا حالم خوب نبود . دست هام رو دوباره داخل اب میکنم و سرم رو به دیوار تکیه میدم و چشم هام رو میبندم .

سعی میکنم حواسم رو پرت کنم تا کمتر به سوزش دستم توجه کنم . نمیدونم چیشد که به خواب میرم .

توی خونه ای مجلل بودم . لباس هام همه پاره و کثیف شده بودن . ظاهرم خیلی آشفته بود .

زنی با لباس قرمز مجللی به سمتم هجوم میاره و سیلی توی گوشم میزنه .
به خاطر ضرب سیلی گوشه لبم پاره میشه .

صورت زن برام شفاف نبود . زن با اون صدای جیغ جیغیش با سرم داد میزنه .

_ دختره احمق ! نکنه از جونت سیر شدی ؟ چطور جرعت میکنی با من اینطوری صحبت کنی ؟ میدونی من کیم من …

فریاد بلندی سر زن میزنم و با صدای محکمی شروع به حرف زدن میکنم .

_ خودم میدونم تو کیی هستی و این رو بدون برای من اینکه تو چه مقامی داری اصلا مهم نیست . من اصلا تورو ادم حساب نمیکنم که بخوام باهات درست صحبت کنم .

جیغی از حرس میکشه و سیلی دیگه ای توی گوشم میزنه به خاطره اینکه من ازش خیلی کوچیک تر بودم به خاطر ضرب سیلی روی زمین می افتم .

زن : خفشوو ..نگاه دختر یازده ساله چه زبونی داره . هه اما عیب نداره خودم زبونتو کوتاه میکنم .تو همیشه مایع عذابی برای من و دخترم . ازت متنفرم.. متنفر

_ احساستو برای خودت نگه دار اینکه تو چه احساسی داری اصلا برای من مهم نیست .

زن قهقه بلندی میکنه و میگه :

_ اشکال نداره ..الان تا میتونی لز زبونت استفاده کن چون تا چند وقت دیگه حتی یادت نمیاد که تو کیی هستی چه برسه به اینکه برای من زبون درازی کنی .

از صدای قهقه بلندش لرزی به تنم میوفته .

من: میخوای با من چیکار کنی ؟

پوزخندی میزنه و به سمت ظرفی که دست یکی از خدمه اونجا بود میره . از محتویات داخل ظرف کمی داخل لیوان میریزه .

به سمتم میاد و لیوان رو به سمتم میگیره .

_ بخورش .

سرم رو به چپ راست تکون میدم و با ترس نگاهش میکنم .

من: نمیخوام ..من از دست تو هیچی نمیخورم ..ولم کن بزار برم .

_ نمیخوری؟ هه ! مگه دست خودته باید بخوری .

من: نمیخوام ..نمیخورم ..مطمعن باش از این کار هات پیشمونت میکنم . به پدرم میگم تو چه رفتاری با من داشتی

زن پوزخندی بهم میزنه و چونم رو توی دستش میگیره و سرم رو بالا میاره. زل میزنم تو چشم هاش.

_ هه اگه تونستی زنده از اینجا بیرون بری حتما این کار رو بکن .

من: میرم .. پدرم من رو نجات میده

_ خیلی خوش خیالی دختر جون ..از این در یا میری بیرون بدون حافظت یا جنازت از این در خارج میشه.

خیلی ترسیده بودم . لرزی از ترس به بدنم افتاده بود . نمیدونستم چرا اینجام یا قراره چه بلایی سرم بیاد.

من: چی از جونم میخوای ؟ من که به تو و دخترت دشمنی ندارم. چرا ولم نمیکنی ؟ چرا نمیزاری برم ؟ چه مشکلی داری؟

_ مشکل من تویی ..خود تو!

من: چرا؟ مگه چیکارتون کردم؟

_ تو ..

با پاشیده شدن ابی روی صورتم از هراسان از خواب میپرم . با تعجب به اطرافم نگاه میکنم . داخل اتاقم بودم . کیی من رو اورده داخل اتاقم؟

اماندا رو بالای سرم میبینم که با یک ظرف اب و چشم های نگران بهم خیره شده . با دیدن چشم های باز من لبخندی میزنه .

_ بیدار شدی؟ حالت بهتره؟

هنوز هم گیج و گنگ بودم . اون چه خوابی بود که من دیدم ؟ اون زن کی بود؟ چرا من رو دزدیده بود؟

با قرار گرفتن دست اماندا روی شونم از جا میپرم .

_ اصلا حواست هست من چی گفتم ؟

سرم رو به نشانه نه تکون میدم . اماندا نفسش رو بیرون میده و دوباره حرفش رو تکرار میکنه .

_ هوف .. گفتم دیگه سوزش نداری؟

نگاهی به دست هام میندازم . باند پیچی شده بودن . کیی این کار رو کرده بود؟ اها حتما کار دکتر بوده .

دهنم رو باز میکنم تا بگم خوبم اما تنها اواهای نامفهومی از دهنم خارج میشه .

من:مم..ااا..پپ..

هوف بعضی وقتا یادم میره نمیتونم حرف بزنم . با دست های باند پیچی شده به گلوم اشاره میکنم .

_ خیلی خب نمیخواد چیزی بگی .. ببخشید یادم رفته بود نمیتونی حرف بزنی.

سرم رو به نشانه تایید تکون میدم .

_ تو نه میتونی حرف بزنی نه چیزی بنویسی . حالا میخوای چیکار کنی؟

شونه ای بالا میندازم و سرم رو پایین میندازم . اماندا کنارم میشینه و دستی به سرم میکشه و سرم رو بالا میاره .

_ خیلی خب نمیخواد ناراحت باشی فعلا .. میرم برات غذا بیارم تو همینجا بمون .

قدردان نگاهش میکنم . خیلی خوب بود که حالم رو درک کرد و نخواست که برم پایین همراهش .

چون واقعا حالم خوب نبود . بعد از رفتن اماندا دوباره خودم رو روی تخت میندازم و چشم هام رو میبندم .

هنوز هم خوابم می امد . اون خواب خیلی فکرم رو درگیر خودش کرده بود.
یعنی چی این خواب؟یعنی واقعی بود؟

از لباس های اون زن مشخص بود که یک اشراف زادس .
اگه اون خواب واقعیت باشه یک زن اشراف زاده چرا باید من رو بدزده .

من چه خطری برای اون و دخترش میتونم داشته باشم . هرچی فکر میکردم به هیچ جا نمی رسیدم .

دستم میسوخت . ولی سوزشش خیلی کمتر از دفعه اولش بود. با صدای تقه در توی تختم نیم خیز میشم .

اماندا با سینی بزرگی پر از غذا وارد اتاقم میشه . با خوردن بوی غذا به مشامم تازه میفهمم چقدر گشنمه .

صدای شکمم بلند میشه . خجالت زده سرم رو پایین میندازم . اخرش این شکمم ابروی من رو میبره.

اماندا خنده ای میکنه و سینی غذا رو روی پام میذاره . با صدایی که سیع میکرد خنده توش موج نزنه میگه:

_اشکالی نداره. درکت میکنم حتنا خیلی گرسنته . از من خجالت نکش دخترم

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن