رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 19

 

با دستش شروع به بازی کردن با نوک س*ینم میکنه . نباید میزاشتم بیشتر از این پیش روی کنه .

با دستی که ازاد بود دستش رو میگیرم . عصبی دستم رو پس میزنه و س*ینم رو توی دستش میگیره و فشار میده .

از درد چشم هام رو میبندم ولی نه ،نباید کوتاه بیام . تا جایی که بتونم نباید بزارم به خواستش برسه. دوباره دستش رو میگیرم .

بالاخره از نگاه کردن به سینه هام دل میکنه و با چشم های قرمز شده بهم خیره میشه .

با صدایی که به خاطر ترس میلرزید رو به دیوید میگم:

من: بزار من برم . چرا نمیفهمی من نمیخوام باهات باشم!

_ اینکه تو چی میخوای یا نمیخوای برای من مهم نیست ! پس بهتره یا لذتشو ببری یا دهنتو ببندی بزاری من لذتم رو ببرم .

از این همه وقاحتش متحیر میشم . اشک هام راه خودشون رو باز کرده بودن .

من: هیچ وقت فکر نمیکردم همچین ادم سست اراده ای باشی! اسم خودتو گذاشتی مرد؟! تو نر هم نیستی چه برسه به مرد!

با تموم شدن حرفم یک طرف صورتم میسوزه. رنگ صورت دیوید از شدت خشم رو به کبودی میزد .

_ اگه جرعت داری یک بار دیگه اون حرفی رو که زدی تکرار کن تا نشونت بدم مرد کیه دختره دهاتی! تو اندازه اشغال هم برای من ارزش نداری چه برسه به اینکه با دیدنت بخوام سست بشم .

اشک هام بی وقفه از چشم هام پایین می امدن و صورتم رو خیس میکردن .برای حفظ پاکیم باید این تحقیرها رو تحمل میکردم .

من: خب مگه نمیگی برات هیچ ارزشی ندارم . پس ولم کن بزار برم ..چرا میخوای با بودن با من این حرفت رو نقض کنی .

دیوید برای چند لحظه خیره نگاهم میکنه . نمیدونم چیشد اما انگار دلش به حالم میسوزه و میگه :

_ همین الان از اتاق من گم میشی بیرون . تا شب هم نمیخوام قیافت رو ببینم حتی برای ناهار و شام !

نمیدونم توی اون لحظه چقدر از حرفش خوشحال میشم . به سرعت از روی تخت بلند میشم . نمیخواستم اتفاقی بیوفته و دیوید از حرفش منصرف بشه .

سعی میکنم لباس پاره شدم رو تا اونجایی که میتونم به هم نزدیک کنم تا کمتر بدنم مشخص بشه .

سرم رو بالا میارم که نگاهم به نگاه خیره دیوید میوفته . سرم رو پایین میندازم و به سرعت از اتاقش خارج میشم .

به سمت اتاقم پا تند میکنم . داخل اتاقم میشم . همونجا پشت در میشینم و شروع به گریه کردن میکنم .

نمیدونم چقدر گریه کردم که اروم شدم. به خاطر گریه زیاد سکسکم گرفته بود .هنوز هم داشتم میلرزیدم .

از روی زمین بلند میشم و به سمت کمدم میرم تا لباسم رو عوض کنم .سر درد عجیبی گرفته بودم و سرم گیج میرفت.

با هر بدبختی که بود بالاخره لباسم رو عوض کردم . به سمت دسشویی میرم تا ابی به صورتم بزنم .

به خوم داخل ایینه نگاه میکنم. چشم هام از شدت گریه سرخ شده بودن و نوک دماغمم قرمز شده بود .

بعد از انجام کارهای لازم از دسشویی بیرون میام . دوست نداشتم از اتاقم بیرون بیام . احساس میکردم این اتاق امن ترین جای ممکن توی قصره برای من .

اما نمیشد داخل اتاقم بمونم . باید کارهایی که دیوید بهم گفته بود رو انجام میدادم .دوست نداشتم یک بار دیگه قیافه نحسش رو ببینم.

. پس برای اینکه دوباره بهانه دستش ندم به اجبار از اتاقم خارج میشم . با خارج شدن از اتاقم یک حس ناامنی بهم دست میده .

سعی میکنم این حس رو از خودم دور کنم تا بتونم به کارهام برسم . برگه ای که لیست کارها رو توش نوشته بود رو از داخل جیبم درمیارم .

لرزش دست هام انقدر زیاد بود که نمیتونستم کلمات داخل کاغذ رو بخونم .توی دلم به خاطر حال بد الانم به دیوید لعنت میفرسم .

این دفعه با دوتا دست هام برگه رو میگیرم تا شاید از لرزش دستم کمتر بشه .نگاهی به لیست بلندی که دیوید برام چیده بود میندازم .

انقدر کارها زیاد بودن که نمیدونستم از کجا باید شروع کنم. فکر کنم با شستن لباس ها شروع کنم بهتر باشه .

از پله ها پایین میرم . دنبال اماندا میگردم تا بپرسم جای لباس های شسته نشده کجاست

_ دنبال کسی میگردی؟

سرم رو به سمت صدا برمیگردونم که با چهره دنیل رو به رو میشم . این مگه کار و زندگی نداره که همیشه اینجاست ؟!

من: دنبال اماندا هستم .. تو اینجا چیکار میکنی؟

_ باید درمورد موضوعی با شاهزاده صحبت کنم ..اگه دنبال اماندا میگردی اون داخل سردابه .

من: اهان ..باشه مرسی که بهم گفتی.

از کنار دنیل رد میشم تا به سرداب برم ولی با گرفته شدن بازوم توسط دنیل می ایستم .

_ چیزی شده ایزابلا؟ رنگت پریده!

من: چیزی نشده .. دستم رو ول کن .

_ دوباره داری دروغ میگی .

من: دروغ نگفتم . چون صبحونه نخوردم رنگم پریده ..حالا دستم رو ول کن .

بازوم رو سفت تر توی دستش میگیره و کمی من رو به سمت خودش میکشونه . عصبی میشم .

به شدت بازوم رو از دستش بیرون میکشم و با صدای تقریبا بلندی میگم:

من: به من دست نزن ! نمیفهمی میگم ولم کن .

دنیل با تعجب بهم خیره میشه . خودم هم از رفتارم تعجب کرده بودم . بعد از اتفاقی که صبح افتاد میترسیدم وقتی پسری بهم نزدیک میشد .

دنیل دست هاش رو به حالت تسلیم کمی بالا میبره . مثل پسر بچه هایی که کاری خطایی انجام دادن با حالت مظلومی میگه :

_ خیلی خب .. معذرت میخوام ..نمیخواستم اذیتت کنم .

چیزی نمیگم . نمیخواستم حرف هامون ادامه پیدا کنه . فقط دوست داشتم فرار کنم و برم.

برم جایی که هیچ جنس مذکری وجود نداشته باشه تا بخواد اذیتم کنه . دنیل وقتی حالم رو دید با نگرانی قدمی به سمتم برداشته .

میخواد حرفی بزنه که دستم رو به نشونه سکوت بالا میبرم و میگم:

من : جلوتر نیا..نزدیکم نشو .

_ ایزابلا تو حالت اصلا خوب نیست ..رنگت پریده ..بیا بشین تا برم پیکی برای دکتر بفرستم تا به اینجا بیاد و معاینت کنه .

من: نمیخوام ..من حالم خوبه ..یکم که بگذره خوب میشم . فقط ازت خواهش میکنم تنهام بزار.

وقتی دیدم دنیل از پیشم نمیره خودم پیش قدم میشم و اونجا رو ترک میکنم . از هر موجود مذکری که داخل قصر بود واهمه داشتم .

حتی از سربازهایی که برای گشت زنی کل محوطه رو چرخ میزدن هم میترسیدم. با قدم های سست به سمت سرداب میرم .

اماندا رو میبینم که در حال برسی سبد حصیری بزرگی بود .حتی توان این رو نداشتم تا حضورم رو اعلام کنم .

اماندا برای لحظه کوتاهی سرش رو بالا میاره و نگاهش به من می افته . دوباره سرش رو پایبن میندازه و همینجوری که در حال برسی محتویات داخل اون سبد هست رو به من میگه:

_ اوه تو اینجایی ایزابلا. بیا اینجا رو ببین .

با قدم های ارومی به سمتش میرم.با ذوق محتویات داخل سبد رو نشونم میده و میگه:

_ ببین این رو ! گوشت آهوی تازه هست. شکارچیا همین دیشب شکارش کردن و صبح برامون اوردن . برای ناهار غذای خوشمزه ای میشه باهاش درست کرد .

با نگاه خنثی بدون هیچ حسی به گوشت نگاه میکنم با صدایی که انگار از ته چاه درامده رو به اماندا میگم:

من: خیلی خوبه ..ولی من امروز برای ناهار و شام نمیتونم بیام کمکتون و میز رو بچینم .

اماندا بدون اینکه سرش رو بالا بیاره میگه:

_چرا؟ علت خواصی داره که نمیتونی کمک کنی؟ خودت که میدونی اگه دلیت موجه نباشه.شاهزاده برای اینکه نیومدی برای ناهار یا شام توبیخت میکنه .

من: میدونم ..نگران نباش خود شاهزاده بهم دستور دادن برای ناهار یا شام نیام.

اماندا با تعجب به سمتم برمیگرده .

_چرا ایشون همچین حرفی رو زدن؟..صبر کن ببینم تو چرا انقدر رنگت پریده دختر؟

من: من خوبم ..صبح با هم یکم دعوا کردیم برای همین بهم گفت امروز جلوش زیاد افتابی نشم .

اماندا با تاسف سری تکون میده .

_ دختر جون چند دفعه بهت بگم انقدر سر به سر شاهزاده نزار؟! اخرش با این کارهات سر خودت رو به باد میدی .

دستی به صورتم میکشه و میگه:

_ نگاه کن تورو خدا صورتت مثل کچ سفید شده ! حتما از صبحانه هم نخوردی!

من: نه چیزی نخورم ..میلم نمیره چیزی بخورم ..امدم اینجا ازت بپرسم جای لباس های شسته نشده کجاست.

_ با شکم خالی که نمیشه کار کرد ..باید اول یک چیزی بخوری بعد شروع به کار کنی .

من:اما اخه..

_هیس هیچی نگو ..تا چیزی نخوری نمیزارم کار کنی . زود باش دنبالم بیا .

حوصله بحث کردن رو نداشتم برای همین بدون هیچ مخالفتی با اماندا همراه میشم. از سرداب خارج میشیم .

برای اینکه به داخل اشپزخونه بشیم مجبور بودیم از سالن غذا خوری عبور کنیم . استرس گرفته بودم . اگه دیوید توی سالن باشه من چیکار کنم؟!

من: اماندا من واقعا میل به خوردن چیزی ندارم . بگو جای لباس های نشسته کجاست .

_ تا صبحونه نخوری بهت نمیگم .

کلافه نفسم رو بیرون میدم .با استرس وارد سالن غذا خوری میشم . دیوید پشت میز نشسته و داشت صبحونه میخورد .

سعی میکنم خودم رو پشت اماندا مخفی کنم تا دیوید من رو نبینه. اما زیاد موفق نبودم .چون دیوید من رو میبینه .

لقمه ای توی دستش بود رو روی میز پرت میکنه و با صدای بلندی رو به من میگه :

_مگه بهت نگفتم جلو چشم های من افتابی نشو! زبون ادم حالیت نمیشه دختره زبون نفهم!؟

من: من نمیخواستم به اینجا بیام.اماندا مجبورم کرد .

_ سریع گورتو گم کن و از اینجا برو ..وقتی میبینمت اشتهام کور میشه.

از اعصبانیت دستم مشت میشه . با نفرت به دیوید نگاه میکنم . با اعصبانیت از سالن خارج میشم .

خیلی حالم بد بود . از یک طرف سرم گیج میرفت و سرم درد میکرد . و هم از برخورد دیوید به شدت اعصبانی شده بودم .

من هیچ وقت این تحقیر ها و توهین هارو فراموش نمیکنم . یک روز جواب تمام تحقیرهاش رو بهش برمیگردونم.

با قرار گرفتن دستی روی شونم رشته افکارم پاره میشه . با خشم به سمت صاحب اون دست برمیگردم که با چهره ناراحت اماندا رو به رو میشم .

_ دختر من متاسفم ..نمیخواستم اینطوری بشه .

من: من میدونستم اینجوری برخورد میکنه .. چرا به حرفم گوش ندادی .!؟

_ فکر نمیکردم اینجوری برخورد بکنن ..مگه سر چی دعوا کرده بودید که انقدر شاهزاده اعصابشون خورد بود ؟!

چیزی نمیگم .یعنی چیزی برای گفتن نداشتم که بگم . تعریف کردن اون اتفاق فقط حالم رو بدتر میکرد

من: نمیخوام با تعریف کردن اون اتفاق دوباره اون صحنه ها برای من مرور بشه .خواهش میکنم چیزی نپرس.

_ خیلی خب اگه نمیخوای بگی بگو. ولی بدون اگه خواستی برای کسی حرف بزنی تا خودت رو خالی کنی میتونی رو من حساب کنی .

لبخند کم جونی به اماندا میزنم و ازش تشکر میکنم . همراه اماندا به اشپزخونه میریم .

با اینکه گشنم بود ولی بیشتر از دو ،سه تا لقمه نتونستم بخورم. اماندا هم وقتی دید بیشتر از این نمیتونم بخورم دیگه بهم گیر نداد .

بعد از گرفتن ادرس به سمت جایی که لباس های شسته نشده دیوید قرار داشت میرم. اما با چیزی که میبینم کلافه میشم .

وای خدا یعنی قرار من این همه لباس رو بشورم؟! مگه چند دست لباس در روز استفاده میکنه که انقدر زیادن ؟!

بی حوصله به سمت لباس ها میرم و نگاهی بهشون میندازم . این ها که نصفشون تمیزن!؟ چرا باید لباس تمیز رو دوباره بشورم؟

پوف ولی اگه هم لباس ها رو نشورم دیوید اعصبانی میشه و تنبیهم میکنه . با فکری که به سرم زد لبخندی روی لب هام میشینه .

شروع به جدا کردن لباس های تمیز از لباس های کثیف میکنم . لباس هایی که کثیف بودن رو میشورم ولی لباس هایی که تمیز بودن رو فقط داخل اب میکنم و درشون میارم .

اون لباسا که تمیزن نیاز به شستن ندارن همین که توی اب کردمشون کافیه . بعد از اتمام کارم سبد لباس ها رو به سختی از روی زمین برمیدارم .

به سمت فضای سبز پشت قصر میرم تا لباس ها رو روی بند بندازم . وای خدا کمرم نصف شد ! چقدر سنگین بود .

بعد از پهن کردن لباس ها به داخل قصر برمیگردم . تا نیمه های شب مشغول انجام دادن کارهای داخل لیست بودم .

بعد از خوردن شام خسته و کوفته به سمت اتاقم میرم تا بخوابم . لباسم رو با یک لباس راحتی عوض میکنم و تقریبا خودم روی تختم پرت میکنم .

چشم هام رو میبندم و به امروزم فکر میکنم . در کل روز بجز صبح موقع صبحانه دیگه دیوید رو ندیدم و از این بابت خوشحال بودم .

چشم هام داشت کم کم گرم میشد . خواب و بیدار بودم که یادم میاد که در اتاقم رو قفل نکردم .

خوابالود با چشم های نیمه باز به سمت در میرم تا قفلش کنم .بعد از انحام کارم ،میخوام از در فاصله بگیرم که گفت و گوی دو نفر توجهم رو جلب میکنه .

_ سرورم سفرتون چطور بود .

دیوید : خوب بود اماندا .

_ تونستید پدرتون رو قانع کنید که شما با مادام الیس هیچ کاری نکردید .

دیوید: پدرم از اول هم میدونست که من قصد تجاوز به الیس رو نداشتم . قبلا هم بهت گفتم این احضار فقط برای ساکت کردن عمه و الیس بود .

_ بله متوجه شدم .

دیوید: ایزابلا همه کارهایی که بهش داده بودم رو انجام داد؟

_ بله سرورم تمام مدت حواسم بهشون بود .

دیوید: کسی که توی انجام کارهاش کمکش نکرد؟

_ خیر سرورم به همه ندیمه ها دستور داده بودم که کسی کمکش نکنه .

دیوید: خوبه ..باید کمی ادب میشد این دختر . زیادی زبون درازه .

_ اما سرورم گناه داشت .طفلک خیلی خسته شده بود

دیوید: من برای کسی دل نمیسوزونم اماندا . اون خدمتکار شخصی منه پس وظیفه داره هرچی من دستور میدم انجام بده .

_ بله سرورم شما درست میگید . ولی تمیز کردن اصطبل اون هم یک نفره واقعا کار یک دختر اون هم ، هم سن و سال ایزابلا نیست . لطفا از برنامه فردا تمیز کردن اصطبل رو حذف کنید .

دیوید: اماندا توی کارهای من دخالت نکن . این مسئله به تو ربطی نداره…دیر وقته بهتره بری . من فردا جلسه مهمی با وزرا دارم دلم نمیخواد دیر از خواب بلند بشم.

_ چشم سرورم .ببخشید قصد دخالت توی کارهاتون رو نداشتم .

دیگه صدای حرف زدنشون رو نمیشنوم فقط صدای باز و بسته شدن در اتاق به گوشم خورد .

به سمت تختم میرم و روش میشینم . باورم نمیشد! یعنی دیوید واقعا میخواد من اصطبل به اون بزرگی رو تمیز کنم ؟!

داشتم به این نتیجه میرسیدم که دیوید از ازار دادن من لذت میبره . درسته خدمتکارش بودم ولی برده اون که نبودم .

اون اصطبل حدود دویست راس اسب داخلش هست . هر وقت میخوان اونجا رو تمیز کنن بیست تا کارگر میارن حالا من چجوری اونجا رو تمیز کنم؟!

عصبی چندتا مشت روی متکام میکوبم تا یک ذره از اون خشمی که توی وجودم بود کمتر بشه ولی فایده ای نداشت .

با اعصبانیت سرم رو روی متکا میزارم و پتو رو روی سرم میکشم . اصلا هنوز که فردا نشده !

الان هم کاری از دست من ساخته نیست . پس بهتره بخوابم اون وقت فردا یک فکری در موردش میکنم .

اصلا اگه بهم گفت اصطبل رو تمیز کنم به حرفش گوش نمیدم . فوقش میخواد تنبیهم کنه نمیکشتم که!

ایزابلا احمق نشو!تنبیه های اون از صدتا کشتن بدتره!بهتره باهاش لج نکنی . ولی نمیشه که اون هرچی دستور داد من هم انجام بدم!

توی جام غلطتی میزنم . نفس عمیقی میکشم و به دیوار رو به روم خیره میشم . بعضی وقت ها ارزو می کردم ای کاش دیوید هیچ وقت از سفر برنمیگشت!

درسته در نبودش دلتنگش بودم ولی حدعقل اون موقع ارامش داشتم .ولی الان چی؟..الان با دیدنش چهارستون بدنم میلرزه .

به افکارم خاتمه میدم و سعی میکنم بخوابم . چیزی نمیگذره که از خستگی خوابم میبره .

نزدیک های صبح بود که با خوابی که میبینم وحشت زده از خواب بیدار میشم . کل بدنم عرق سرد کرده بود.

تصویر اینکه دیوید قصد داشت بهم تجاوز کنه حتی توی خواب هم دست از سرم برنمیداشت .

پوف عالی شد! این همه فشار روحی کم بود حالا کابوسهای شبانه هم بهش اضافه شد! نگاهی به ساعت میکنم .

چهار و بیست دقیقه صبح بود . خب خوبه هنوز وقت داشتم تا شیش صبح بخوابم .نگاه کلی به اتاقم میندازم و دوباره میخوابم .

صبح با صدای ساعت از خواب بیدار میشم . بعد از انجام کارهای لازم به اتاق دیوید میرم تا بیدارش کنم .

چند لحظه پشت در اتاقش مکث میکنم .سعی کردم اضطراب درونم رو سرکوب کنم تا اروم بشم .

با اینکه خیلی میترسیدم ولی تمام جسارتم رو جمع میکنم و وارد اتاقش میشم . طبق معمول بدون لباس با یک شلوار خوابیده بود .

با فاصله زیاد از تختش می ایستم و صداش میزنم . اما جوابی دریافت نمیکنم . بعد از اینکه چند بار پشت سر هم صداش کردم بالاخره با صدلی خوابالویی گفت :

_ فقط ده دقیقه ..ده دقیقه ساکت باش بزار بخوابم ..خودم بلند میشم..برو بیرون از اتاقم

شونه ای بالا میندازم و اتاق رو ترک میکنم . اگه دیر از خواب بلند شد به من ربطی نداره . من به دستور خودش از اتاق امدن بیرون .

به سمت سالن غذا خوری میرم تا میز صبحونه رو بچینم .تعداد کمی از ندیمه ها بیدار بودن.

چون ساعت کاری اون ها از هشت صبح شروع میشد . اما من برای اینکه صبحانه دیوید رو حاظر کنم و بیدارش کنم باید شیش صبح از خواب بلند میشدم .

به میز نگاهی میندازم . خب همه چیز اماده بود . چون دیوید لیست کارهای امروزم رو بهم نداده بود برای همین نمیدونستم باید چیکار کنم .

تصمیم گرفتم به کتابخونه برم و یک کتاب برای خوندن برای خودم پیدا کنم . به ساعت نگاه میکنم یک ربع به هشت بود!

خیلی دو دل بودم برم دیوید رو دوباره بیدار کنم یا نه . اون تاکید داشت حتما ساعت هفت یا نهایت هفت و ربع از خواب بیدار بشه .

از طرفی هم میترسیدم دوباره برم داخل اتاقش .اون اتاق یاداور خاطرات تلخی برای من بود .

اه اصلا به من چه اون گودزیلا رو بیدار کنم! مگه خودش ساعت نداره داخل اتاقش ! یکی باید مثل بچه ها هر روز بره بیدارش کنه ؟!

ولی اگه بیدارش نکنم خیلی اعصبانی میشه و معلوم نیست چه بلایی سرم بیاره . ایزابلا انقدر ترسو نباش!

اصلا حقشه که امروز دیر از خواب بلند بشه و به جلسه نرسه . به خاطر کاری که دیروز باهات کرد این تنبیه کوچولو تازه کم هم هست براش .

همیشه که نباید اون تورو تنبیه کنه ! با این فکرها سعی میکنم خودم رو قانع کنم تا نرم بیدارش کنم .

به سمت کتابخانه میرم . بعد از چند دقیقه گشتن بالاخره کتاب مورد علاقم رو میتونم پیدا کنم .

کتاب رو برمیدارم و از کتابخانه خارج میشم . کنار شومینه میشینم و شروع به خوندن میکنم . تقریبا ده صفحه از کتاب رو خونده بودم که اماندا صدام میزنه .

_ ایزابلا ..کجایی تو دختر ؟!

اخرین جمله اون صفحه رو میخونم و کتاب رو میبندم . از جام بلند میشم و به سمت اماندا که داشت دنبالم میگشت میرم .

من: من اینجام اماندا ..کاری با من داشتی ؟

_ اره دخترم ..شاهزاده رو بیدار کردی؟

من: بله بیدار کردم.

_ خوبه ..صبحونشون رو کامل خوردن ؟!

من: نه هنوز صبحونه نخوردن.

اماندا با تعجب میگه:

_ منظورت چیه هنوز صبحونه نخوردن؟! چرا نخوردن؟!

من: صبح رفتم و بیدارش کردم اما اون من رو خیلی عصبی از اتاق بیرون انداخت بیرون و گفت خودش بیدار میشه . من هم دیگه نرفتم بیدارش کنم .

اماندا هین میکشه و توی صورتش میزنه .

_ وای دختر تو چیکار کردی!؟ شاهزاده از خواب بیدار بشه خیلی اعصبانی میشه . ایشون امروز یک جلسه مهم داشتن .

من: به من چه اون خودش …

با صدای فریاد دیوید حرفم رو نیمه تموم میمونه .

_ ایزابلا..ایزابلا ..کجایی ..زود بیا اینجا دختره احمق.

اماندا نگران نگاهم میکنه . لبخند الکی بهش میزنم و با گفتن چیزی نیست از پیش اماندا میرم به سمت صدای دیوید .

دیوید مثل یک ببر زخمی بالای پله ها ایستاده بود و با اعصبانیت داشت سالن رو نگاه میکرد . نگاهم به قیافه ژولید دیوید میوفته و خندم میگیره ولی جلوی خودم رو میگیرم تا نخندم .

با دیدن من به سرعت از پله ها پایین میاد .رو به روی من می ایسته و تقریبا با صدای بلندی میگه :

_ واسه چی من رو از خواب بیدار نکردی ؟ هان؟! من خدمتکار برای چی گرفتم ؟! که توی قصر بخور و بخوابه یا وضایفشو انجام بده ؟!

اخم ظریفی روی صورتم میشینه .

من: من وظایفم رو انجام دادم .

_ مطمعنی وظایت رو انجام دادی؟! یک نگاه به ساعت کردی؟! ساعت هشت و نیمه ! من ساعت نه جلسه دارم.

من: خب ! دیر بلند شدن تو تقصیر من نیست!

_ پس میشه بگی تقصیر کیه که من رو از خواب بیدار نکرده!

من: من از خواب بیدارت کردم ولی خودت بهم دستور دادی از اتاق برم بیرون ..گفتی خودت بیدار میشی .

_ من گفتم !؟

من: اره ..مگه یادت نمیاد ؟

دیوید چپ چپ نگاهم میکنه و میگه

_ اصلا من بگم . تو از کِی تاحالا حرف گوش کن شدی ؟! مگه نمیدونستی من امروز جلسه دارم! نباید بیدارم میکردی؟

من: تو دیروز به من گفتی جلوی چشمت نباشم از کجا باید میدونستم تو جلسه داری !

دیوید برای چند لحظه چیزی نمیگه و فقط عصبی نگاهم میکنه . کلافه دستش رو داخل موهاش میکشه .

زیر لب چیزی میگه که من متوجه نمیشم .پشتش رو به من میکنه و هیمجوری که به سمت پله ها میره رو به من میگه:

_ برو بگو اسبم رو حاظر کنن به همراه چندتا محافظ بفرستن جلوی در اصلی قصر .. هرچه سریع تر این کار رو بکن خیلی دیرم شده .

من: باشه ..تا تو حاظر بشی اسب ها هم اماده میشن .

دیوید چیزی نمیگه و به سرعت پله ها رو یکی بعد از دیگری طی میکنه . نفس عمیقی میکشم و دستم رو روی پیشونیم میزارم .

وای خدا به خیر گذشت . باورم نمیشد که دیوید من رو تنبیه نکرد . پوزخندی به این فکرم میزنم .

نگاه کن دیوید چجوری رفتار کرده که من توی تصوراتم از دیوید یک غول ستمگر ساخته بودم. که فقط بلده به دیگران زور بگه .

سری تکون میدم و افکارم رو کنار میزنم . تا بهانه دیگه ای دست دیوید ندادم بهتره برم کاری که گفته بود رو انجام بدم .

سریع به سمت اتاقی که مسئول اسب ها اونجا بود میرم و دستور دیوید رو بهش میگم. بعد از انجام کارم به سالن غذا خوری برمیگردم .

نگاه به میزی که چیده بودم میندازم . دیوید که وقت نمیکرد صبحونه بخوره پس بهتره میز رو جمع کنم .

لقمه کوچیکی برای خودم درست میکنم و اون رو کنار میز میزارم و شروع به جمع کردن بقیه مخلفات روی میز میکنم .

وسایل روی میز رو داخل اشپزخونه میبرم . وقتی برمیگردم دیوید رو میبینم که لقمه ای توی دستش داره و داره به سمت در میره .

من رو که میبینه می ایسته و میگه :

_ مرسی بابت لقمه .

این رو میگه و بدون هیچ مکثی سالن رو ترک میکنه . مبهوت به جای خالیش نگاه میکنم . لقمه؟!

کدوم لقمه ؟! من که چیزی برای دیوید درست نکرده بودم ! با یاداوری لقمه ای که برای خودم روی میز گذاشته بودم به سرعت به سمت میز حرکت میکنم .

با دیدن جای خالی لقمم نفسم رو آه مانند بیرون میدم .دیوید لقمم رو برداشته بود .

_ ایزابلا ؟

با صدای اماندا به سمتش برمیگردم.

من: بله..با من کاری داشتی اماندا؟!

_ شاهزاده لیست کارهایی که امروز باید انجام بدی رو بهت داد؟!

من:نه خیلی سریع قصر رو ترک کرد .چیزی به من نداد.

_ اهان خب پس یعنی بذای امروز کاری نداری . میتونی استراحت کنی.

من: اره کاری ندارم ولی توی کارها بهت کمک میکنم .

_ممنونم دخترم . ولی خیلی امروز به خیر گذشت برات .

من: چرا؟!

_ چون شاهزاده امروز میخواست بهت بگه اصطبل رو به تنهایی تمیز کنی . ولی چون دیرشون شده بود هیچ کاری بهت واگذار نکردن . شانس اوردی

من: میدونستم .

_ میدونستی! اما از کجا ؟

من: دیشب میخواستم در اتاقم رو قفل کنم که به طور اتفاقی حرف هاتون رو شنیدم .

اماندا با چشم های ریز شده نگاهم میکنه و میگه:

_ پس بگو برای چی شاهزاده رو از خواب بیدار نکردی. میخواستی دیرش بشه تا یادش بره بهت بگه اصطبل رو تمیز کنی .

من: شاید یکی از دلیل هاش این باشه اما دلیل اصلی این بود که نمیخواستم مدت زیادی توی اتاق با دیوید تنها باشم .

_ وا چرا؟!

نمیخواستم چیزی از ترسم نسبت به دیوید بدونه.برای همین به سمت اماندا میرم و دستم رو دور شونش حلقه میکنم و با لحن بچگونه ای میگم :

من: اخه اون یه گوزیلای بی شاخ و دم هست که میخواد من رو بوخوله .

اماندا خنده ای میکنه و میگه:

_ اینجوری در مورد شاهزاده پیش کسی حرف نزنیا. بعضیا برای خود شیرینی میرن حرف هات رو به شاهزاده میگن .اون وقت برات دردسر میشه .

من: نه حواسم هست گلم . نگران نباش .

_خیلی خب خوبه ..من دیگه برم به کار هام برسم . کلی کار سرم ریخته .

من: من هم کمکت میکنم .

…..

چند ماهی از اون اتفاق میگذره .اتفاق خاصی توی این مدت رخ نمیده . بجز اینکه دیوید روز به روز سخت گیری هاش رو نسبت به من بیشتر میکرد .

دیگه از فضای خفقان اور قصر خسته شده بودم . ولی اجازه خارج شدن از قصر رو نداشتم .

دلم برای دیدن مردم و گشتن توی بازهای شلوغ تنگ شده بود .دیگه داشتم کم کم افسردگی میگرفتم . هر روز برام تکراری شده بود .

از اون بدتر رفتارهای دیوید بود که روی مخم بود . بعد از اینکه اون اتفاق که من دیوید رو پس زدم و نزاشتم به خواستش برسه .

دیوید هم بعد از چند روز بعدش شروع کردن به اوردن های رنگارنگ به قصر . کار هر شبش این بود که با یک دختر جدید بخوابه .

از اون بدتر این بود که هر شب من رو به بهانه های مختلف به اتاقش میکشوند . یک بار به بهانه قهوه ..یک بار به بهانه اوردن شراب و..

یک بار سینی قهوه رو به اتاقش بردم و یکی از اون دخترها از عمد پاش رو جلوی پای من اورد و سینی و تمام مخلفاتش روی زمین ریخت .

بماند که چقدر دختر جیغ جیغ کرد و خودش رو برای دیوید لوس کرد . از اون بدتر حرف های دیوید بود که من رو جلوی دختره تحقیر کرد .

دیگه به این کارهای دیوید عادت کرده بودم . یه جورایی برام عادی شده بود . اگه یک روز با یک دختر جدید به قصر نمی امد برام غیر عادی بود .

امروز قصر بیشتر از روزهای دیگه شلوغ بود . همه در تکاپو بودند و سربازهای اطراف قصر هم بیشتر شده بودن .

نگاهم به ساعت می افته . ای وای کلاسم دیر شد ! الان استادم کلی سرم غر میزنه که چرا دیر امدم .

سریع کتاب نت خوانیم رو از روی میز برمیدارم و با عجله از اتاقم خارج میشم . امروز کلاس اموزش پیانو داشتم .

چون ندیمه شخصی شاهزاده بودم باید کلی چیزهای مختلف یاد میگرفتم تا در مواقع نیاز بتونم به دیوید کمک کنم .

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن