رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 38

 

با یاداوری اون لیست و اماده کردنش دوباره خشم تمام وجودم رو میگیره .اما سعی میکنم به خودم مسلط بشم و به ارومی میگم:

_ بله حاضر کردم ..ولی چرا به من گفتید لیستی رو اماده کنم که هیچ نیازی به وسایلش ندارید .

دیوید با تعجب نگاهی به من میکنه و میگه:

_ کیی به تو گفته که من نیازی به اون وسایل ندارم ؟!

نمیخواستم اسمی از اماندا ببرم چون ممکن بود دیوید از دستش عصبانی بشه و اون رو تنبیه کنه . برای همین میگم:

_ کسی چیزی نگفته .. خب من حدس زدم ..گفتم اونجا قصر امپراطور هست و تو سال ها اونجا بزرگ شدی ..پس حتما وسایل مورد نیازت اونجا وجود داره .

دیوید سری تکون میده و میگه:

_ درسته تقریبا درست حدس زدی ..اما من اون لباس ها و وسایل رو برای خودم نمیخواستم ؟

من: من متوجه نشدم ..وسایل خودت رو برای خودت نمیخوای؟ پس برای کیی میخوای؟

_ خب هر سال وزیر اعظم یک مزایده فروش اجناس رو برگذار میکنه و داخل اون افراد اجناس اثار هنری که یکی از اونها موجود هست و یا اجناسی که ارزش خیلی بالایی دارن رو به بالاترین قیمت اونجا به فروش میرسونن .

من: خب این چه ربطی به لباس ها و وسایل تو داره؟

_ اون لباس هایی که من گفتم اماده کنی لباس های معمولی نبودن ..لباس هایی با پارچه های اصل ابریشمی و یا طلا کوب شده و یا پوست حیوانات هستن که فقط شاهزاده ها و شاهان توانایی خرید و یا استفاده از اونها رو دارن . من اونها رو گفتم اماده کنی تا داخل مزایده وزیر اعظم به فروش برسن .

من: اما چرا میخوای اونها رو بفروشی ؟ کسی این کار رو میکنه که به پولش احتیاج داشته باشه ولی تو شاهزاده ای ! چه نیازی به این کار داری؟!

_ من و وزیر اعظم تصمیم گرفتیم که نصف درامد این مزاید رو به افراد فقیر بدیم و یا صرف امور کشوری و رفاه مردم کنیم . من به پول این اجناس نیازی ندارم تمام پولش رو صرف این کارهایی که گفتم میکنم .

از این کار دیوید به شدت متعجب میشم .

_ چیه ؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی ؟

کمی خودم رو جمع و جور میکنم و میگم:

من: نمیدونم ..اخه اصلا فکر نمیکردم که تو همچین کار بزرگی رو انجام بدی !

_ فکر کردی چرا بهت گفتم که اون وسایل رو برام اماده کنی در حالی که بهشون هیچ احتیاجی ندارم؟

من: نمیدونم ..گفتم شاید میخواستی من رو اذیت کنی!

_ درسته من شاید اذیتت میکردم ولی الان فرق میکنه ..دیگه اذییتت نمیکنم

من: چرا یک دفعه نظرت عوض شد؟ من همیشه فکر میکردم تو از ازار دادن من لذت میبری.

دیوید کمی بهم نگاه میکنه و بعد از چند ثانیه سکوت میگه:

_ من هیچ وقت از ازار و اذیت کردن کسی لذت نمیبرم .

توی سکوت بهش خیره میشم . خیلی سوال ها توی ذهنم بود اما ترجیح دادم هیچکدوم رو به زبون نیارم و بزارمشون برای یک موقع مناسب تر .

چند لحظه ای میگذره .دیوید تک سرفه ای میکنه و برای اینکه بحث رو عوض کنه میگه:

_ سوالی درمورد قصر پدرم داری که بخوای جوابش رو بدونی؟

من: اره دارم .

_ خب بپرس تا اونجا که بتونم جوابت رو میدم .

من: خب اونجا قوانین خاصی داره که باید رعایت بشه؟..یعنی خب چجوری بگم ..من نمیدونم اونجا چه محیطی هست و چجوری باید رفتار کنم .

_ اونجا هم مثل قصر خودم هست فقط بزرگ تر هست و بیشتر کنترل میشه. تو اموزش های لازم رو دیدی .لازم نیست رفتار خاصی بکنی . فقط خیلی باید مواظب حرف زدنت باشی . مقام هایی که از تو بالاتر هستن رو به هیچ عنوان تو خطاب نمیکنی و باید رسمی حرف بزنی باهاشون .

من: فقط همین؟

_ اره فقط همین . اگه چیز دیگه ای یادم امد بهت گوشزد میکنم .

من: باشه ..ممنون

_ بسیار خب اگه سوالی نداری میتونی بری .

من: باید صبر کنم وقتی صبحانت تموم شد سینی رو ببرم .

دیوید نگاهی به سینی میکنه و میگه:

_ الان نمیخوام بخورمش ..یک سری کار دارم باید انجام بدم . هر وقت خوردم صدات میکنم بیایی ببریش.

من: اهان باشه .

این رو میگم و چادر رو ترک میکنم . بعد از اینکه متوجه شدم دیوید برای اذیت کردن من نخواسته که اون لیست رو اماده کنم عصبانیتم فروکش کرده بود .

نگاهی به دور و اطراف میکنم . خیلی جای قشنگی بود . حالا که کسی نیست این بهترین فرصت هست که بعد از مدت ها برم و گشتی برای خودم بزنم .

با این فکر لبخندی روی لب هام میشینه . به سمت درخت تنومندی که اونجا بود میرم. به سختی ازش بالا میرم و روش میشینم .

واقعا منظره زیبایی بود . حدود یک و یا دوساعتی اون بالا بودم که با صدای یکی از ندیمه ها که داشت من رو بلند بلند صدا میزد از درخت پایین میام .

به سمت اون ندیمه میرم و میگم:

من: من اینجام ..با من کاری داشتی؟

_ شاهزاده کارت داره ..داخل چادرش منتظر هست .

سری تکون میدم و به سمت چادر حرکت میکنم . دیوید رو میبینم که عصبی ببرون چادر ایستاده و داره به اطراف نگاه میکنه .

با قدم های اهسته به سمتش میرم و میگم:

_با من کاری داشتی؟

خشمگین به سمتم برمیگرده و میگه:

_ تا حالا کجا بودی؟ چرا دیر امدی؟

از این همه عصبانیتش متعجب میشم و اون درختی که روش نشسته بودم اشاره میکنم و با لحن متعجبی میگم :

من: روی اون درخت نشسته بودم ..چطور مگه؟! چیشده!؟

_ چرا بدون اینکه به کسی اطلاع بدی رفتی اونجا؟

من: خب نمیدونستم باید به کسی اطلاع بدم ..نزدیک بود گفتم اگه کسی کارم داشته باشه با خبر میشم .

دیوید نفسش رو کلافه بیرون میده و میگه :

_ از این به بعد هرجا که خواستی بری باید اطلاع بدی به من .

من: باشه ..حالا چیکارم داشتی؟

_ هیچی خواستم بگم بیایی سینی صبحونه رو ببری .

من: همین؟

_ اره همین !

وقتی دیدم دیگه حرفی نزد من هم سکوت میکنم و به داخل چادر میرم تا سینی رو بردارم. خب نمیتونست به یکی دیگه بگه سینی رو بردارهذکه من این همه راه نیام اینجا!

سینی رو برمیدارم و از چادر خارج میشم .دیوید رو نمیبینم. شونه ای بالا میندازم و به سمت جایی که ظرف ها رو میشستن میرم تا سینی رو تحویل بدم .

مدتی میگذره . بعد از خوردن ناهار کاروان شروع به حرکت میکنه . بالاخره بعد از دو و یا سه روز توی راه بودن به قصر میرسیم .

پرده های کالاسکه رو کنار میزنم و با اشتیاق به قصری که تازه واردش شدیم نگاه میکنم . وای خدا باورم نمیشه .

اینجا از قصر دیوید هم بزرگ تر هست ! با اینکه خیلی وقت بود توی قصر دیوید زندگی میکردم ولی اینجا انقدر زیبا بود که حتی نمیتونستم چشم ازش بردارم .

با تکون تکون خوردن های کالاسکه به خودم میام و متوجه میشم که دیوید از کالاسکه پیاده شده .

سریع به خودم مسلط میشم و من هم از کالاسکه پایین میام . سعی نیکنم تا اونجا که میتونم مثل ادم های ندید بدید رفتار نکنم و به در و دیوار قصر خیره نشم .

دیوید رو میبینم که منتظر من ایستاده . به سمتش میرم که میگه:

_ اگه اماده ای حرکت کنیم ..فقط حواست به رفتارت باشه .

من: باشه حواسم هست بریم .

دیوید جلوتر از من حرکت میکنه و من هم پشت سرش راه می افتم . از کنار هر سربازی که رد میشدیم احترام نظامی به ما میزاشتن .

بعد از کمی راه رفتن افرادی رو میبینم که جلوی در ورودی برای استقبال از ما ایستادن با نزدیک شدن بهشون بهتر میتونم چهرشون رو ببینم .

از بین اون افراد چهره فردی توجهم رو بیشتر از همه به خودش جلب کرد. مردی با قد بلند و صورتی کشیده و چشمانی نافذ .

با دیدنش یک حس دلتنگی شدیدی توی وجودم رخنه کرد . انگار سال ها بود که اون مرد گندوم گون رو میشناختم.

ناخوداگاه اشک داخل چشم هام حلقه میزنه . خدایا این مرد کیه؟ چرا من با دیدنش یک دفعه بهم ریختم .

اون مرد بی توجه به من داشت با لبخند به دیوید نگاه میکرد . حتی لبخندش هم اشنا بود .اما ..اما من این مرد رو که تا به حال ندیدم .

پس ..پس چرا انقدر برام اشناست . تقریبا به جایی که افراد که برای استقبال ما امده بودن رسیدیم .

همون مرد قدمی به جلو میزاره و با گرمی رو به دیوید میگه:

_ سرورم ..شاهزاده دیوید! خیلی خوشحالم که بعد از مدت ها شما رو میبینم .

دیوید دست های اون مرد رو با صمیمیت میفشاره و میگه:

_ من هم از دیدن شما خوشحالم .

اون مرد با شوق و اشتیاق فراوان سر تا پای دیوید رو نگاه میکنه و میگه:

_ خیلی تغییر کردید سرورم. زیبا و برومند شدید.

دیوید یکی از ابروهاش رو بالا میبره و میگه:

_ یعنی قبلا زیبا و برومند نبودم !؟

اون مرد خنده بلندی سر میده و میگه:

_ من جرعت همچین جسارتی رو ندارم قربان! شما زیبا و برومند بودید ولی الان یک اقتدار و جذبه خاصی توی نگاه و رفتارتون هست . واقعا که برازنده جانشینی هستید .

دیوید لبخند محوی میزنه و میگه:

_ میخواید تا اخر ما رو جلوی در نگه دارید وزیر اعظم ؟

اون مرد که حالا فهمیدم وزیر اعظم هست از جلوی در کنار میره و میگه:

_ بفرمایید داخل سرورم . ملکه و امپراطور هیلی وقته که منتظر ورود شما هستن .

دیوید سری تکون میده و به سمت داخل قصر حرکت میکنه . دیگه در دیوارهای قصر برام جذاب نبود .

چون فکرم درگیر مرد گرم و صمیمی بود که الان دیدمش . تمام مدتی که داشت با دیوید حرف میزد من حتی یک لحظه هم چشم ازش برنداشتم .

این مرد عجیب ذهن من رو به بازی گرفته بود . با صدای تقریبا اروم دیوید رشته افکارم پاره میشه .

_حالت خوبه؟! به چی داری انقدر عمیق فکر میکنی؟

با صدای دیوید به خودم میام و ریخته افکارم پاره میشه .

من: هی..هیچی ..چیزی نبود .

_مطمعنی ؟!

من: نه ..یعنی اره ..اون مرد وزیر اعظم بود؟

_ اره چطور مگه؟

من: تا به حال به قصر تو امده؟ یا من اون رو دیدم ؟

_ نه تو این چند مدتی که تو داخل قصر من بودی وزیر اعظم به اونجا نیومده .

به ارومی برای خودم زمزمه میکنم .

من: پس چرا من همچین حسی نسبت بهش دارم؟!

_ چه حسی داری!؟

من: تو شنیدی من چی گفتم؟!!

_اره ..نگفتی ..چه حسی نسبت به وزیر اعظم داری؟

من: نمیدونم ..احساس میکنم که برام خیلی اشناست .

دیوید سکوت میکنه و به فکر فرو میره .بعد از چند لحظه رو به من میگه:

_ چیزی نیست ..زیاد فکرت رو درگیرش نکن

من: اخه مگه میشه من …

میخوام بقیه حرفم رو بزنم اما با امدن وزیر اعظم پیش شاهزاده ترجیح میدم که سکوت کنم .

_ سرورم شما رو به اتاقتون راهنمایی میکنم . اول کمی خستگی تون رو رفع کنید و بعداً به دیدن ملکه و امپراطور برید.

دیوید کمی فکر میکنه و میگه:

_ نه اول میخوام پدر و مادرم رو ببینم و بهشون ادای احترام کنم . وقت برای استراحت زیاد هست .

وزیر اعظم سری تکون میده و میگه :

_ بسیار خب پس من هم همراهتون میام .

دیوید ” باشه ای” میگه و حرکت میکنه .نمیدونستم داریم کجا میرم اما همه جا پر از ندیمه و سربازهای محافظ بود .

همه اونا وقتی دیوید از کنارشون رد میشد دست از کار میکشیدن و به دیوید ادای احترام میکردن. اینجا خیلی بیشتر از قصر دیوید محافظت میشد .

به در طلایی رنگ بسیار بزرگی میرسیم . چهار سرباز کنار در ایستاده بودن . با دیدن دیوید ادای احترام میکنن .

دیوید قدمی بهشون نزدیک میشه و میگه:

_ میخوام پدرم رو ببینم ورودم رو اعلام کنید .

یکی از سربازها پاش رو به نشانه احترام به زمین میکوبه. اون در طلایی رنگ رو باز میکنه و با صدای بلندی میگه :

_ شاهزاده دیوید اجازه شرف یاب شدن میخواهند سرورم .

نمیدونم چی میشنوه و یا میبینه که به اون سه سرباز دیگه دستور میده که هر دو لنگه در رو برای ما باز کنن.

با باز شدن در نور شدیدی متابه . دستم رو جلوی چشمم میگیرم اما چند ثانیه بیشتر نمیگذره که چشمم به اون نور عادت میکنه .

دیوید بعد از یک مکث کوتاه حرکت میکنه . یک زن و نرد رو میبینم که روی صندلی های سلطنتی بزرگی نشسته بودن .

با ورود دیوید از جاشون بلند میشن و بلخند روی صورت هردو میشینه . از تاج ها و لباس های فاخرشون میفهمم که اونها پدر و مادر دیوید هستن .

دیوید با خوشحالی به سمتشون میره و هردو رو به تنگ در اغوش میگیره . مادرش و یا همون ملکه صورت دیوید رو توی دست هاش میگیره و غرق بوسه میکنه .

_ پسرم نمیدونی چقدر خوشحالم که تورو سالم میبینم .

دیوید اشک مادرش رو از روی گونش پاک میکنه و میگه :

_ عه مادر چرا گریه میکنید!؟ الان باید خوشحال باشید نه اینکه اشک بریزید !

پدر دیوید و یا همون پادشاه دستی روی شونه دیوید میزنه و میگه:

_ دیوید تو که میدونی مادرت چقدر احساسی هست . این اشک ها به خاطر شوق دیدن پسر بی معرفتش هست .پس اون رو سرزنش نکن .

_ من بی معرفت نیستم پدر ..رسیگی به کارهای قصر و مردم واقعا زمانم رو میگیر و وقت نمیکنم بهتون سر بزنم.

پادشاه لبخندی میزنه و میگه:

_ میدونم پسرم ..تو جانشین منی..برای اینکه یاد بگیری چطوری کشور داری کنی تورو حاکم یکی از ایالت ها کردم و خواستم که اونجا رو اداره کنی . کشور داری کار بسیار سخته برای همین میفهمم چرا نمیتونی زیاد به ما سر بزنی .

ملکه اشک هاش رو با دستمال پاک میکنه و میگه :

_ میدونم کارت زیاده پسرم ولی تو نباید ما رو فراموش کنی ..بدون که همیشه من و پدرت به یادت هستیم .

دیوید بوسه ای روی سر مادرش میزنه و با مهربونی میگه:

_ من هیچ وقت شما رو فراموش نمیکنم ..سعی میکنم از این به بعد بیشتر بهتون سر بزنم .

پادشاه سری تکون میده و میگه :

_ بیایید به تالار خانوادگی بریم و اونجا با هم صحبت کنیم .

دیوید و مادرش موافقت میکنن و به سمت جایی که گفته بود حرک میکنن. من و وزیر اعظم هم پشت سرشون به راه می افتیم .

زیر چشمی نگاهی به وزیر اعظم میکنم . خدایا من این مرد رو کجا دیدم؟!چرا انقدر برای من اشناست .

توی همین فکرها بودم که با صدای وزیر اعظم به خودم میام .

_ تو دختر اسمت چیه؟ چه نوع ندیمه ای هستی؟

من: منظورتون رو از چه نوع ندیمه ای هستی متوجه نشدم .

_ یعنی اینکه کارت چی هست؟ چه مقامی داری؟

من: من خدمتکار شخصی شاهزاده هستم ..اسمم ایزابلا هست .

وزیر اعظم چندبار اسمم رو زیر لب تکرار میکنه و میگه:

_ تو واقعا خدمتکار شخصی شاهزاده ای؟ از کی شروع به این کار کردی؟

من: بله هستم ..مدت کوتاهی هست که خدمتکار ایشون هستم .

_ چطوری خدمتکار شاهزاده شدی؟

مکث میکنم ..نمیدونستم باید چی بگم . دوست نداشتم بگم برای اینکه اسب شاهزاده از دستم فرار کرد و من پول نداشتم تا غرامت اسبش رو پرداخت کنم مجبور شدم خدمتکارش بشم .

آه عمیقی میکشم و رو بهش میگم:

من: ماجرای طولانی داره ..فکر نکنم شنا حوصله شنیدنش رو داشته باشید .

_ اهان پس نمیخوای بگی !

من: نه دقیقا ..گفتم شاید ماحرای من حوصلتون رو سر ببره .

میخواد حرفی بزنه که دیوید من رو صدا میکنه . اون لحظه خیلی ازش ممنون بودم که با صدا کردن ناخواستش من رو از این مهلکه نجات داد .

_ ایزابلا بیا اینجا .

نگاهی به وزیر اعظم نیکنم و بعد از تعظیم زورکی و کوتاهی به سمت دیوید میرم .

_ بله شاهزاده با من کاری داشتید؟

دیوید نگاهی به من میکنه و رو به پدر و مادرش میگه :

_ این همون خدمتکار شخصیم هست که گفتم .

بعد از گفتن این حرف به سمتم برمیگرده و میگه :

_ خودت رو به پدر و مادرم معرفی کن.

سری تکون میدم و با استرس میگم :

_ من ایزابلا خدمتکار شخصی شاهزاده هستم ..از دیدار شما بسیار مسرورم.

ملکه با چشم های ریز شده نگاهی به من میکنه و رو به دیوید میگه:

_ پسرم این دختر از ندیمه های قدیمی قصرت هست ؟

دیوید یکی از ابروهاش رو بالا میبره و میگه:

_نه مادر جان ..تازه به قصر من امده .

ملکه با تعجب به دیوید نگاه میکنه و میگه:

_ چی ؟! تازه به قصرت امده؟! پس چرا قیافش انقدر برای من اشناست؟! اصلا ببینم کسی که تازه به قصر امده چطوری شده خدمتکار شخصی تو!؟

دیوید با تعجب به مادرش نگاه میکنه و میگه:

_ این دختر برای شما اشنا هست؟ اما چطوری !؟ اون حتی تا به حال به پایتخت نیومده ! چطور ممکنه برای شما اشنا باشه؟!

ملکه کمی فکر میکنه و میگه:

_ نمیدونم ..اما قیافه این دختر من رو یاد کسی میندازه اما نمیدونم اون شخص کیی هست!

پادشاه که تا اون موقع توی سکوت داشت به حرف های ما گوش میکرد رو به دیوید و ملکه میگه :

_ خب شاید این فقط یک شباهت ظاهری با کسی باشه که ملکه اون رو از قبل میشناخته اما الان به خاطر نمیاره ..اما مسئله اصلی اینجاست که این دختر چطوری شده خدمتکار شخصی تو دیوید .

دیوید بیخیال روی مبل سلطنتی که اونجا بود لم میده و میگه:

_ چطوری نداره که پدر من ! دیدم کارش خوبه برای همین کردمش خدمتکار شخصیم .

مادر دیوید مشکوک نگاهی به من و پسرش میکنه و میگه:

_ پس چرا تا وقتی اینجا بودی هر چقدر که بهت اسرار میکردم که خدمتکار شخصی برای خودت بگیری قبول نمیکردی و میگفتی به دردم نمیخوره و همش جلوی دست و پا هستن ولی الان بدون اطلاع به ما برای خودت خدمتکار گرفتی؟!

دیوید نفسش رو کلافه بیرون میده و میگه:

_ خب من وقتی اینجا بودمونیازی به خدمتکار نداشتم ولی با رفتم از اینجا دیدم نمیرسم همه کارهام رو خودم انجام بدم برای همین خدمتکار شخصی گرفتم ..بعد هم مادر من ، من که دیگه بچه نیستم که برای هر کاری که میکنم به شما اطلاع بدم . خودم خوب و بد رو تشخیص میدم قربونت برم .

ملکه پشت چشمی برای دیوید نازک میکنه و میگه :

_ خیلی خب قانع شدم..ولی هر جا که کمک خواستی بدون ما هستیم .

دیوید سری تکون میده و با مهربونی میگه:

_ باشه مادر جان .

این رو میگه و بعد از مکث کوتاهی رو به جمع میگه :

_ خب اگه با من دیگه کاری ندارید من برم استراحت کنم .چون تازه رسیدم و خیلی خستم .

پدر دیوید سری تکون میده و میگه :

_ برو پسرم ..برو استراحت کن ..موقع غذا که شد میگم بیان صدات کنن .

دیوید سری تکون میده و از روی مبل بلند میشه و بعدداز خداحافظی با پدر و مادرش به سمت من و وزیر اعظم میاد

وزیر اعظم قدمی جلو میاد و رو به دیوید میگه :

_ سرورم شما رو به سمت اقامتگاهتون راهنمایی میکنم .

دیوید نگاه خسته ای به وزیر نیکنه و میگه:

_ لازم نیست . خودم راه رو بلد هستم ..میدونم که سر شما هم خیلی شلوغ هست ..وقتتون رو نمیگیرم بهتره برید به کارتون برسید .

_ اما اخه سرورم ..

دیوید اخمی میکنه و میگه:

_ وزیر اعظم ! تعارف نکردم !

وزیر با این حرف دیوید سری تکون میده و بعد از تعظیم کردن ما رو ترک میکنه . با رفتنش قدمی به دیوید نزدیک میشم و میگم:

من:خب الان باید کجا بریم؟ من هیچ جای این قصر رو بلد نیستم .

_ نگران نباش بعد از استراحتمون قراره گشتی داخل قصر بزنم اون موقع تقریبا همه جای اینجا رو بلد میشی ..الان خیلی خستم بهتره بریم به سمت اقامتگاهم .

من: اقامتگاهت کجاست؟

دیوید راه می افته و من هم باهاش هم گام میشم . در بین راه رفتنش میگه:

_ خب این قصر به این بزرگی از چندین قصر دیگه تشکیل شده .. یعنی قصر و یا اقامتگاه ملکه جدا..اقامتگاه پادشاه جدا ..اقامتگاه فرزندان و یا میهمان های سلطنتی هم جدا هست .

من: اوه پس خیلی اینجا بزرگه!! ادم به راحتی توش گم میشه.

_ اره اگه اینجا رو بلد نباشی به دردسر می افتی ..پس حواست رو خیلی جمع کن .

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan