رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 71

 

چه رسومات عجیب و مزخرفی! تا به حال نشنیده بودم که حتی خانواده وزرا هم باید این سوگند رو به زبون بیارن. حالا مثلا اگر کسی این سوگند رو به زبون بیاره دیگه به کشورش خیانت نمیکنه؟

این سوگند میتونه جلوی خیانت اون شخص رو بگیره؟ اگر کسی بخواد کاری رو انجام بده تنها یک دلیل برای انجام اون کافی هست. این رسم واقعا پایه و اساسی نداره .

پدرم زودتر از من وارد سالن میشه و پیش پاپ میره. بعد از اینکه اسمم رو خوندن با تشویش به سمت جایگاه حرک میکنم.

همه نگاه ها رو به من بود و این باعث میشد من معذب بشم. نگاه کوتاهی به مادرم که در کنار ملکه نشسته بود میندازم.

لبخند دلگرم کننده ای میزنه و اشاره میکنه تا به سمت جلو حرکت کنم. بعد از انجام سوگند و معرفی من به تک تک وزرای حاضر در اونجا همگی به سمت سالن اصلی حرکت میکنیم.

همه وزرا همراه با خانواده یک به یک به سمتم می امدن و بهم تبریک می گفتن. بعد از گذشت یک ساعت بالاخره مراسم معارفه و خوش امد گویی به اتمام میرسه و همگی شروع به رقص و پایکوبی میکنن.

حوصله رقصیدن نداشتم برای همین گوشه ای از سالن ایستاده بودم و به رقصنده ها نگاه میکردم . سنگینی نگاه کسی رو روی خودم احساس میکنم برمیکردم که با نگاه خشمگین و پر نفرت الکساندرا و دخترش رو به رو میشم .

اونها کنار رونالد ایستاده بودن و داشتند در حالی که زیر چشمی من رو نگاه میکردند باهاش صحبت میکردند و رونالد هم ارام و مرموزانه سری تکون میداد.

با قرار گرفتن دستی روی شونم نگاهم رو از اون دونفر میگیرم. به سمت صاحب دست برمیگردم که با چهره دیوید رو به رو میشم.

دیوید دستم رو میگیره و به ارامی بوسه ای روش میزنه و میگه : خیلی زیبا شدی

از تماس لب هاش روی پوست دستم سرخ میشم و با صدای تحلیل رفته ازش تشکر میکنم.دیوید در حالی که هنوز دستم داخل دست هاش بود به قصنده ها اشاره میکنه و میگه : با من میرقصی بانوی زیبا ؟

هنوز هم کمی از دستش دلخور بودم برای همین میگم : متاسفم اما الان نمیتونم با….

نمیزاره حرفم رو کامل بزنم و در حالی که به سمت پیست رقص حرکت میکرد رو به من میگه : اجازه مخالفت کردن نداری

از این همه زورگو بودنش لجم میگیره اما اون با ارامش دست هاش رو روی کمرم میزاره و نرم شروع به رقصیدن میکنه .

زمزمه وار رو بهش میگم : تا به حال کسی بهت گفته که خیلی خودخواه و زورگو هستی ؟

_ نه ! تا به حال کسی جرعت نکرده همچین القابی رو بهدمن نسبت بده. از بچگیم تا بهدالان بجز تعریف از کسی چیزی نشنیدم . تنها دختری هستی که بعد از توهین به من تنبیه نشده.

من: اما من قبلا طعم تنبیه های تورو چشیدم.

با گفتن این حرفم اخمی روی صورت دیوید میشینه. در حالی که سعی میکرد نگاهش رو از من بگیره میگه: من واقعا بابت کارهایی که کردم متاسفم.

من: متاسف بودن تو چیزی رو میتونه درست کنه؟

دیوید با چشم های لرزون در حالی که ناراحتی توی چهرش به خوبی نمایان بود میگه: بزار تمام اشتباهاتی که کردم رو برات جبران کنم .

 

من: چطوری میخوای جبران کنی؟

_ ملکه من باش

متعجب به چشم های خوش رنگش خیره میشم و میگم: چی؟ منظورت از این حرف چی هست؟

دیوید متوقف میشه و توی چشم هام خیره میشه و میگه: با من ازدواج کن !

هنوز حرفی که زده بود رو تجزیه تحلیل نکرده بودم که من رو از خودش جدا میکنه. در حالی که لبخند محوی روی لب هاش بود دستش رو جلو میاره. یکی از دست های من رو میگیره و جلوی من زانو میزنه .

صدای موسیقی قطع شده بود و همه افرادی که داشتند میرقصیدن گوشه ای ایستاده بودن و داشتند به این صحنه نگاه میکردن.

دیوید تک سرفه ای میکنه و با لحن جدی و رسمی میگه : دوشیزه ایزابلا! من شاهزاده دیوید ولیعهد این کشور از شما میخوام که با من ازدواج کنید و ملکه من باشید.

خشکم زده بود و مات و مبهوت داشتم به این صحنه نگاه میکردم. باورم نمیشد این مردی که الان جلوی من زانو زده همون شاهزاده ای باشه که اوازه غرور و تکبرش کل کشور رو پر کرده.

هیچ وقت فکر نمیکردم که دیوید بخواد به این شکل اون هم جلوی تمام وزرا و اشراف از من خاستگاری کنه! انقدر از کاری که انجام داده بود شگفت زده شده بودم که حتی حرف زدن هم یادم رفته بود .

اشک داخل چشم هام حلقه میزنه. دیوید فشاری ارومی به دستم وارد میکنه و میگه : بانوی زیبا نمیخواید چیزی بگید؟ همه افراد داخل سالن منتظر شنیدن جواب شما هستند.

با حرف دیوید تازه به خودم میخوام و با صدای لرزونی میگم : من ..من خیلی گیج شدم ..اصلا نمیدونم باید چی بگم واقعا انتظار و امادگی همچین درخواستی نداشتم .

با این حرفم چشم های دیوید میلرزه و با صدای تحلیل رفته ای میگه : پس درخواستم رو رد میکنی؟

میخواستم کمی اذیتش کنم اما طاقت دیدن چهره غمگینش رو نداشتم به علاوه دیوید جلوی این همه ادم به خاطره من غرورش رو زیر پا گذاشته بود برای همین میگم: من همچین حرفی نزدم .

دیوید چند لحظه متوجه حرفی که زدم نمیشه اما بعد از اینکه منظور حرفم رو متوجه شد از جاش بلند میشه و با خوشحالی کمرم رو میگیره و من رو روی هوا میچرخونه.

میدونستم باید در همچین موقعیتی بخندم اما اشک هام مثل نم نم بارون صورتم رو خیس میکردن. دیوید با دیدن چشم های گریونم من رو زمین میزاره و صورتم رو توی دست هاش قاب میگیره.

_ چرا داری گریه میکنی بانو؟ ناراحت شدی از اینکه اینجوری بهت درخواست ازدواج دادم و یا دوست نداری همسر من باشی؟

من: نه نه ..من نگفتم نمیخوام همسرت باشم و از اینکه درخواست ازدواجت رو اینجوری بیان کردی خیلی خوشحالم باورکن ریختن این اشک ها دست خودم نیست نمیتونم جلوشون رو بگیرم .

دیوید با دستش اشک هام رو پاک میکنه و بوسه ای روی چشم های گریونم میزنه و میگه : تا میتونی الان گریه کن چون بعد از اینکه به طور رسمی همسرم شدی حق گریه کردن رو نداری. تو اون موقع فقط باید شاد و خوشحال باشی. بهت قول میدم ایزابلا که بهترین زندگی رو برای تو بسازم.

بعد از گفتن این حرف دیوید محکم در آغوشم میکشه. بدون تردید دست هام رو دور کمرش حلقه میکنم و سرم رو روی شونش میزارم. انقدر در حال و هوای خودمون غرق شده بودیم که به کلی زمان و مکان رو از دست داده بودیم .

با صدای دست زدن و تبریک گفتن افراد داخل سالن تازه به خودمون میاییم و از هم دیگه جدا میشیم. خجالت زده سرم رو پایین میندازم و کمی از دیوید فاصله میگیرم.

پدرم و دنیل رو میبینم که با جدیت داشتن به سمت ما می امدن. میدونستم درستش این بود که اول اجازه پدرم رو در این مورد میگرفتم و بعد جواب درخواست دیوید رو میدادم.

اما من از این خاستگاری یک دفعه ای هیچ اطلاعی نداشتم برای همین فکر میکنم بهترین رفتار رو در این شرایط انجام دادم. پدرم گرم و صمیمی دست های دیوید رو میگیره و با جدیتی اشکار میگه : شاهزاده بعد از این جشن بهتر هست گفت و گوی کوتاهی درمورد یک سری از مسائل داشته باشیم.

دیوید با متانت دست های پدرم رو می فشاره و مودبانه میگه : حتما جناب وزیر اعظم .. با کمال میل بعد از جشن منتظرتون هستم.

کم کم تمامی افراد سالن به سمت ما حرکت میکنن و یکی یکی به ما تبریک میگفتن. بعد از گذشت چند دقیقه بالاخره این تبریک ها و شاد باش ها تموم میشه .

ارام به سمت دیوید برمیگردم و میگم: پادشاه و ملکه هم از این موضوع خبر داشتن؟

_ اره قبل از اینکه این پیشنهاد رو به تو بگم این قضیه رو باهاشون درمیان گذاشتم. البته اونها نمیدونستن که من قراره اینجوری از تو خاستگاری کنم اونها حتما الان با دیدن این روش خاستگاری من متعجب شدن .

نگاهی به جایگاه پادشاه و ملکه میندازم. اونها غرق در صحبت با پدر و مادر من بودن. کمی از رو به رو شدن با پدر و مادر دیوید میترسیدم اما من ادمی نبودن که از مشکلاتم بترسم .

من همیشه تو دل ترس هایی که داشتم رفتم و حلشون کردم. برای همین تک سرفه ای میکنم و رو به دیوید میگم: بهتره بریم پیش پدر و مادرت .

_ مطمئنی اماده این کار هستی.؟

من: نه! ولی میخوام که انجامش بدم.

دیوید چند لحظه ای خیره نگاهم میکنه و بعدش بازوش رو به سمت من میگیره و میگه: افتخار همراهی رو به من میدید بانوی زیبا ؟

لبخندی میزنم. دستم رو دور بازوش حلقه میکنم و باهم به سمت جایگاه ملکه و پادشاه میریم.هردو خانواده با دیدن ما سکوت میکنن .

ملکه از جاش بلند میشه و به سمتم میاد. سعی کردم از روی چهره متوجه حس درونیش بشم اما فایده نداشت. ملکه چند لحظه خیره به من نگاه میکنه .

نمیتونستم مستقیم به چشم های ملکه نگاه کنم. لعنتی این زن جذبه ای داشت که ناخوداگاه باعث میشد ادم ها بهش احترام بزارن و بهش جذب بشن .

نمیدونستم ملکه و پادشاه قراره چه واکنشی نسبت به این موضوع نشون بدن. برای همین خودم رو برای شنیدن سخت ترین حرف ها اماده کرده بودم. اما با کاری که ملکه میکنه ترسم کم کم لز بین میره و لبخند روی لب هام میشینه .

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. رمانت واقعا عالیه فقط یکم بیش از حد دیر به دیر پارت میزاری نمیشه 4 روز یا 3 روز 3 روز پادت بزاری ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن