رمان شاهزاده و دختر گدا

رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 78

 

پارت اصلاح شد 

 

صدای پچ پچ کردنشون رو میشنیدم اما برام مهم نبود. فارغ از همه آدم هایی که اونجا بودن دستم رو دور بدن دیوید حلقه میکنم و ریه هام رو پر از عطر تنش میکنم. دست دیوید دور کمرم محکم تر میشه و من رو بیشتر به خودش فشار میده.

به ارومی انگشت های دستم رو روی کمرش به حرکت درمیارم در کودکی بهم گفته بود که روی کمرش حساسه برای همین یکم اذیت کردنش که اشکالی نداره ؟ داره؟!. میدونستم چون خدمتکارها و سربازها اینجا هستن داره خودش رو کنترل میکنه تا واکنشی از خودش نشون نده.

زیر چشمی نگاهی به صورتش میندازم. با جدیت اخم کرده بود و به رو به رو خیره شده بود. نیم نگاهی بهم میندازه و زیر لب زمزمه میکنه .

نکن دختر!

لبخندی میزنم و بی اعتنا به حرفش به کارم ادامه میدم. دیوید نگاهی به اطراف میندازه دیگه کسی داخل محوطه نبود. میخواستم از بغلش بیرون بیام که مانع میشه. همینجوری که داخل بغلش بودم حرکت میکنه و من رو بین دیوار و خودش گیر میندازه.

میخوام از دستش فرار کنم که فاصلش رو باهام کمتر میکنه. یکی از دست هاش رو زیر چونم میزار و سرم رو بالا میاره. میخوام حرفی بزنم که با قرار گرفتن مهر سکوتش روی لب هام از خجالت ذوب میشم.
دیوید با خشونت شروع به بوسیدن لب هام میکنه. نمیتونستم جلوش رو بگیرم برای همین خودم رو دست بوسه های پر عطشش میسپارم و باهاش همراه میشم.

با شنیدن صدای شخصی دست از بوسیدن میکشه و به اطراف نگاه میکنه. صدای صحبت کردن یکی از سربازها به گوش میرسید.

_ بانوی من شما نمیتونید داخل بشید

_ چطور جرعت میکنی جلوی من رو بگیری نادون! میدونی من چه کسی هستم؟!

_ بانو لطفا من رو ببخشید اما به فرمان شاهزاده هیچکس اجازه ورود به اقامتگاهشون رو نداره.

_ چرا شاهزاده همچین دستوری رو دادن؟!

داشتم به گفت و گوی اون سرباز و الیس گوش میدادم که یک دفعه دیوید دستم رو میگیره و من رو به داخل اتاقش میبره

من : چرا من رو اوردی داخل اتاقت؟! باید قبل از اینکه الیس به اینجا بیاد مخفی بشم. اون نباید من رو اینجا ببینه.

دیوید خونسرد به سمت میزش میره و میگه : نگران نباش اون نمیتونه وارد اقامتگاهم بشه. سربازها تحت فرمان من هستن الیس حتی اگه بخواد بکشتشون اونها از فرمان من سرپیچی نمیکنن.

با این حرف دیوید تا حدودی خیالم راحت میشه. دیوید دستی به یقه لباسش میکشه و با اخم میگه : چرا با لباس خدمتکارها به قصر امدی؟! میدونی که این لباس ها درخور دوشیزه ای مقل تو نیست. ممکن بود به خاطره پوشیدن این لباس ها به خطر بی افتی اگه من از روی صدات متوجه نمیشدم که تو هستی میخواستی چیکارکنی؟! ممکن بود به جرم جاسوسی در قصر دستگیرت کنن.

من: من تقریبا مطمئن بودم که تو میتونی صدای من رو تشخیص بدی و نجاتم بدی . بعد از اون اتفاق دیگه از پدر و برادرم خبری نشد. مادرم خیلی نگران بود برای همین با لباس مبدل به قصر امدم تا بتونم خبری از اونها پیدا کنم. جدا از اینها دلم میخواست که تورو هم ببینم.

دیوید سری تکون میده و میگه: – پدرت همون شب همراه با نامه سلطنتی که از پدرم دریافت کرده بود به همراه رونالد به عنوان نماینده پادشاه به کشوره رونالد رفت تا به خاطره کاری که اون انجام داده داخل کشور خودش مجازات بشه.

من: برادرم چی؟! اون الان کجاست؟

– ما تونستیم سر نخی از جایی که جورجیا و برادرش اونجا مخفی شدن پیدا کنیم. برای دستگیری اونها به عرد قابل اعتمادی نیاز داشتم برای همین دنیل رو به این ماموریت فرستادم.

من: اما چرا پدر و برادرم در این مورد اطلاعی به من و یا مادرم
ندادن؟!

نمیدونم شاید انقدر این اتفاقات سریع رخ داد که فرصت اطلاع دادن به شما رو نداشتن.

نگاهم رو از دیوید میگیرم و به فکر فرو میرم. شاید واقعا پدر و برادرم در شرایط سختی بودن و نتونستن اطلاعی از وضع خودشون به ما بدن. سنگینی نگاه دیوید رو روی خودم احساس میکنم.
سرم رو بالا میارم و به دیوید نگاه میکنم. برای لحظه ای برق شیطنت رو داخل چشم هاش احساس میکنم. اما طولی نمیکشه که دیوید از اون حالت در میاد. به پاش اشاره میکنه و با لحن جدی میگه: بیا اینجا ! گیج نگاهش میکنم و میگم: چی؟! – نشنیدی گفتم بیا اینجا؟

انقدر لحنش جدی بود که نمیتونستم در برابرش مقاومت کنم. با قدم های اهسته به سمتش میرم و در فاصله چند قدمی از اون می ایستم.

دیوید با دیدن این حرکتم اخمی روی چهرش میشینه و با خشونت دستم رو میگیره و من رو روی پاش میشونه. یکی از دست هاش رو روی دکمه های پشت لباسم به حرکت در میاره.

سرش رو کنار گوشم میاره و زمزمه وار میگه: داری از من فرار میکنی؟!

من: فرار نمیکردم فقط..

با باز شدن اولین دکمه لباسم حرفم نصفه کاره میمونه. دیوید شروع میکنه دونه به دونه باز کردن دکمه های لباسم. با برخورد دستش با پوست بدنم تازه به خودم میام.

میخوام از روی پاش بلند بشم که دست های قدرتمندش رو دور بدنم حلقه میکنه و مانع از بلند شدنم میشه. استرس گرفته بودم من امادگی این کار رو نداشتم !

با صدایی که میلرزید با خجالت میگم: ا..الان نه دیوید ..من ..من امادگیشو ندارم

دیوید بی توجه به حرفم کشوی میزش رو باز میکنه و وسیله ای رو از داخلش بیرون میاره. میخوام برگردم تا ببینم چه چیزی رو از داخل میزش بیرون اورده اما با قرار گرفتن دستش روی صورتم مانع از این کار میشه و با جدیت میگه: برنگرد!

انقدر گیج شده بودم که نمیتونستم کاری انجام بدم. دیوید اخرین دکمه لباسم رو باز میکنه و من رو کمی روی پاش جا به جا میکنه. با عجله لباسم رو با دستم نگه میدارم تا مبادا از روی تنم بیوفته.

من: دیوید خواهش میکنم ..من ..من نمیتونم ..من ..

_ هیشش ساکت باش بزار کارم رو بکنم!

دیوید میخواد قسمت بیشتری از لباسم رو باز کنه که مانع میشم و با دستم محکم تر لباسم رو میگیرم.

_ بردار دستت رو!! وقتی انقدر لباست رو محکم گرفتی نمیتونم کارم رو انجام بدم.!

دیوید وقتی میبینه کاری انجام نمیدم نفسش رو کلافه بیرون میده و با خشونت پشت لباسم رو پاره میکنه و میگه : برگرد و پشتت بکن به من!

بی اختیار کاری که گفته بود رو انجام میدم. حالا پشتم کاملا در معرض دیدش قرار گرفته بود. کف دستم غرق کرده بود. نگاه خیره دیوید رو روی خودم احساس میکنم.

باید جو رو عوض میکردم برای همین بدون هیچ فکری میگم: داری به جای یادگاری هایی که برام گذاشتی رو نگاه میکنی؟!

با برخورد لب های داغش روی جای زخم هام لرز شدیدی به بدنم میشینه. بدنم انقدر سرد بود که وقتی لب های دیوید روش قرار میگرفت حس میکردم پوست بدنم داره اتیش میگیره.

من: چی..چیکار داری ..میکنی..|

با اخرین بوسش روی پشت گردنم احساس سست شدن بهم دست میده. صورتم از شدت خجالت سرخ شده و بدنم یخ بسته بود. دیوید دست از بوسیدن برمیداره و صورتش رو عقب میبره.

زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه که متوجه نمیشم. با ریخته شدن مایع سردی روی بدنم نفسم داخل سینم حبس میشه. قبل از اینکه بخوام سوالی بپرسم دیوید شروع به حرف زدن میکنه.
به این مرحم کم یابی هست که از یک تاجر بسیار بزرگ خریدم. اون تاجر به من گفت این مرحم خواص پزشکی و دارویی خیلی قوی داره. اگه یک سال به طور مداوم استفاده بشه میتونه جای بدترین زخم ها هم از بین ببره. هر شب قبل از خواب این رو به بدنت بزن .
متعجب به سمت دیوید برمیگردم و میگم: تو این مرحم رو برای من خرید؟!

دیوید نگاهش رو از من میگیره و میگه: تو یک دختری طبیعیه که به خاطره جای زخم های روی بدنت ناراحت باشی. خب فکر کردم شاید این..کمی از ناراحتیت رو بتونه جبران بکنه.

دیوید کمی مکث میکنه و دوباره میده.
_ خب میدونی حای زخم روی بدن مردان یک چیز طبیعیه چون اکثرشون توی جنگ ها شرکت داشتن و اسیب دیدن اما فکرکنم جای زخم برای یک زن یک چیز دردناک باشه و خب..

من:دیوید ایا تو از اینکه من جای همچین زخم هایی رو دارم ناراحتی و نمیتونی بدن من رو همینجوری که هست بپذیری؟!

بعد از زدن این حرفم دیوید جوری نگاهم میکنه که از گفته خودم پشیمون میشم. اخم غلیظی روی صورتش نشسته بود که بیشتر از همیشه ترسناک ترش کرده بود.

مشخص بود داره خودش رو کنترل میکنه تا خشمش رو بیش از اندازه بروز نده. با لحن جدی و محکمی رو به من میگه:
_من هیچ وقت دنبال خوش گذردنی های لحظه ای نیستم. من به هر ادمی اجازه نمیدم که کنار من باشه! ولی وقتی میخوام کسی تا ابد کنار من باشه یعنی اون شخص رو با تمام خصوصیات خوب و بدش میخوام! برای من مهم نیست که تو همچین زخمی داری چون من هیچ وقت دنبال بدن تو نبودم! متوجه شدی؟!

دستم رو نوازش وار روی صورتش میکشم و سعی میکنم با دستم اخم هاش رو از هم باز کنم اما فایده ای نداشت. همینجوری که مشغول نوازش کردن صورتش بودم میگم: من هیچ وقت فکر نکردم که تو ادم سستی هستی و فقط دنبال بدن منی! فقط سوالی بود که برام پیش امده بود و پرسیدمش..باورکن منظور دیگه ای نداشتم.

هنوز چهرش عصبی بود. دستم رو از روی صورتش برمیداره و میگه: همینجا منتظر باش دستور میدم یکی ها برات لباس بیاره.

باشه کوتاهی میگم و از روی پاش بلند میشم. نگاه خیرش رو روی بدنم حس میکردم نیازش رو به خودم درک میکردم اما من اماده این کار نبودم

اما مشکلی نبود که حل نشه من فقط به کمی زمان نیاز داشتم. دیوید به سمت در اتاقش میره و دسته سفید رنگ کوچکی که کنار در اتاقش بود رو میکشه. طولی نمیکشه که یکی از ندیمه ها پشت در اتاق میاد و میگه : – سرورم درخدمتم.. یا اجازه ورود دارم؟

_ نه نداری ..برو پیش خياط سلطنتی و بگو اون دو جعبه مخصوصی که شاهزاده دستور دوخت اونها رو داده به اینجا بیاره.

_ اطاعت میشه سرورم.

بعد از چند دقیقه ای که میگذره بالاخره دو ندیمه همراه با دو جعبه بزرگ داخل دستشون وارد اتاق میشن. در گوشه ترین قسمت اتاق می ایستم و پشتم رو به ندیمه ها میکنم تا چهرم رو نبینن.

– سرورم طبق دستورتون جعبه ها رو براتون اوردم.

– بسیار خب بزارشون روی تختم و به بانو کمک کن تا لباس ها رو بپوشه.
ندیمه ها انگار تازه چشمشون به من و لباس های پاره شدم افتاده بود. میتونستم نگاه های متعجب و فضولشون رو از پشت سرم حس کنم.

دیوید با خشم رو به دو ندیمه میگه : به چی اینجوری خیره شدید؟! کاری رو که گفتم انجام بدید!

اگر ندیمه ها من رو با این وضعیت تو اتاق دیوید ببینن و بفهمن که من چه کسی هستم شایعات کل قصر رو پر میکنن و من حوصله هیچ گونه پاسخی درمورد مورد رو نداشتم .

برای همین بی اختیار رو به دو ندیمه میگم :صبر کنید..همونجا به ایستید.

لباسم رو محکم تر میگیرم و توی خوم جمع میشم. با لحن اروم و نلرزونی رو به دیوید میگم : سرورم از لطف شما بی نهایت سپاس گذارم. اما اگر اجازه بدید من خودم این کار رو انجام بدم.

_ وظیفه خدمتکارها و ندیمه ها این هست که در انجام دادن کارها به تو کمک کنن..دلیل مخالفتت برای انجام این کار چی هست؟!

من: سرورم هدیه که شما به من دادید بسیار با ارزش و خاص هست. این لباس لیاقت این رو داره که من خودم شخصا اون رو به تن کنم به نظرم اینجوری بهتر هست. با هرچیزی طبق اون ارزشی که داره باید برخورد کرد لطفا اجازه این کار رو به من بدید سرورم.

_ بسیار خب … شما ندیمه ها دیگه میتونید برید.

ندیمه ها نگاه کوتاهی به هم دیکه میندازن و بعد از تعظیم کوتاهی اتاق رو ترک میکنن. میشد فهمید که الان چه حسی دارن حتما دارن از فضولی میمیرن !!با رفتن ندیمه ها نفس اسوده ای میکشم و به سمت دیوید برمیگردم.

_ چرا نخواستی اون ندیمه ها بهت کمک کنن.؟!

 

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن