رمانرمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت 1

 

#عروس_استاد
در واقع توی این رمان مهرداد و ترانه هم حضور دارن و یه جورایی فصل دوم استاد مغرور من هست فقط شخصیت ها کسای دیگه ای هستن
و مهرداد و ترانه زمانی وارد داستان میشن که استاد مغرور تمام بشه

 

دامن لباس عروسمو از زیر پام جمع کردم و شروع کردم به دویدن.عروسیم توی باغ خارج شهر بود و از شانس گندی که داشتم این اطراف هم پرنده پر نمی زد.
توی کوچه های تاریک می دویدم و همش پشت سرمو نگاه می کردم .اگه بابام یا طاهر به همین زودی متوجه ی غیب شدنم می شدن فاتحه م خونده بود.
به خیابون اصلی رسیدم… بالاخره چشمم به یه ماشین افتاد. بدون فکر به سمتش دویدم و خودم و پرت کردم جلوی ماشین.
ماشین نگه داشت،یه مرد با عصبانیت پیاده شد و گفت
_زده به سرت خانم؟چرا این طوری می پری جلوی ماشین ؟
خواستم دهنمو باز کنم که تازه متوجه ی مرد روبه روم شدم.خدای من این که استاد تهرانی بود.
لبمو گزیدم به خاطر شنلم صورتم و ندیده بود.رومو برگردوندم و با ترس بر خلاف جهتش به راه افتادم که صداش از پشت سرم اومد
_صبر کنید انگار شما حالتون خوب نیست؟
جوابشو ندادم و قدمامو تند تر برداشتم… به سمتم دوید و جلوی روم وایستاد .
_کمکی از دست من بر میاد ؟
خواستم از کنارش رد بشم که بازومو گرفت… ناچارا سرمو بالا آوردم.
با اخم نگاهم کرد و انگار کم کم منو شناخت که ناباور گفت
_تو از دانشجوهای سال اول نیستی؟
با بغض سر تکون دادم و گفتم
_بله استاد.
نگاهی به لباس عروسم انداخت و گفت
_با این وضع… این جا چی کار می کنی؟ می دونی اگه گیر به عده لا ابالی میوفتادی چ بلایی سرت میاوردن؟
بغضم ترکید و گفتم
_مجـبور شدم فرار کنم. بابام منو به یه مرد فروخته.اولش قبول کردم اما اون آدم یه مریض جنسیه بارها با خشونت باهام رفتار کرد میگه تو برده ی منی باید کفشامو لیس بزنی هر چی به بابام گفتم نفهمید منم مجبور شدم فرار کنم . لطفا از این جا بریم اگه یکی منو ببینه بدبخت میشم.
سری تکون داد دستمو به سمت ماشینش کشید ..ناچارا دنبالش رفتم و سوار ماشین آخرین مدل استاد شدم.
استارت زد از زیر چشم نگاهی بهم انداخت و گفت
_فکر نمی کردم اون دختر شیطون دانشگاه انقدر زندگی سختی داشته باشه فکر می کردم هیچ غمی نداری نگو عروس فراری بودی

از اینکه بهم گفت عروس فراری خندم گرفت.
واقعا هم عروس فراری بودم .
_خوب امشب کجا می مونی ؟
لبمو گزیدم فکر اینجاشو نکرده بودم… زمزمه کردم
_نمی دونم تو خیابون.
_زده به سرت؟با لباس عروس شبو میخوای تو خیابون بمونی؟
_آخه جایی و ندارم برم .
با اخم نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_پس بریم خونه ی من .
هول شده گفتم
_نه نه… شما منو یه جا پیاده کنید من خودم میرم.
_حرف نباشه دختر تو این حال نمی تونم بذارم بری.
مردد بودم… استاد تهرانی جوون ترین استادمون بود که خاطرخواه زیادی داشت اما پشت سرش هم شایعه زیاد بود مثلا چند نفر ادعا می کردن با استاد رابطه داشتن و اون ولشون کرده .
من رفتار بدی ازش ندیده بودم اما خوب ترسناک بود بخوای به خونه ی کسی بری که نمی شناسی .
از ناچاری سکوت کردم تا اینکه بالاخره به خونه ی استاد رسیدیم… در کمال تعجب ماشین رو روبه روی یه عمارت بزرگ نگه داشت
درو با ریموت باز کرد و ماشین و داخل برد. با دیدن استخر و حیاط بزرگ دهنم باز موند… یعنی استاد تا این حد پولدار بود ؟
به روی خودم نیاوردم از ماشین پیاده شد و منم پیاده شدم و خجالت زده دنبالش رفتم .. داخل هم کم از بیرون نداشت… مونده بودم ویلای به این بزرگی چرا هیچ کس توش نیست؟
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت
_تا حالا عروس فراری به خونم نیاورده بودم .
خندم گرفت
_منم تا حالا شب عروسیم فرار نکردم .
نگاهش روی صورتم ثابت موند
_بدبخت اون دامادی که چنین عروسکی از دستش رفته .
نگاهش یه جور خاصی بود.یه کم هیز و معنادار… برای اینکه از زیر نگاه خیره ش فرار کنم گفتم
_ببخشید کجا باید بمونم؟
نگاهشو ازم گرفت و به سمت پله ها راه افتد دنبالش رفتم در یکی از اتاقا رو باز کرد و گفت
_می تونی اینجا بمونی .
تشکر کردم و وارد شدم منتظر بودم درو ببنده اما نگاهی به بهم انداخت و زوم روی صورتم گفت
_می تونی زیپ لباستو باز کنی؟اگه بخوای من می تونم کمکت کنم لباستو در بیاری

 

خواستم بگم نه اما فکر کردم هیچ رقمه دستم به پشتم نمیرسه ناچارا سر تکون دادم.
استاد لبخند محوی زد و به سمتم اومد،پشتم رو بهش کردم،با یه دست موهام رو بالا گرفتم و با دست دیگه پیراهنمو نگه داشتم دست استاد تهرانی که به پوست گردنم خورد تمام تنم یخ بست.
حس می کردم زیادی برای باز کردن یه زیپ لفتش میده… نفس هاش پوست گردنم رو می سوزوند بالاخره زیپ رو پایین کشید .
خواستم تشکر کنم که دست داغش رو روی شونه ی برهنه م حس کردم… تمام تنم از ترس به رعشه افتاد. صداش رو زمزمه وار پشت سرم شنیدم
_پوستت خیلی صاف و سفیده.
چیزی نگفتم،دستش رو روی شونه م حرکت داد و خمار گفت
_اگه عروس من بودی نمی ذاشتم فرار کنی .
سریع ازش فاصله گرفتم و گفتم
_میشه از اتاق برید بیرون؟
دستاشو بالا برد و تسلیم وار گفت
_عصبی نشو خانم کوچولو… رفتم.
خیره به من عقب عقب رفت و در اتاق رو بست.
نفس عمیقی کشیدم باورم نمیشد تا چند لحظه پیش استاد تهرانی داشت تنم رو لمس میکرد .
استادی که توی دانشگاه انقدر سرد و خشک بود که حتی منم دورشو خط قرمز کشیده بودم و استثنا باهاش شوخی نمی کردم چون خیلی زود درستو می نداخت و اصلا رحم نداشت.
نفسی صاف کردم. حالا باید چی می پوشیدم؟
تو همین فکرا بودم که صدای استاد از بیرون اومد
_توی کمد اونجا چند دست از لباسای من هست می تونی بپوشی ..
با لبخند به سمت کمدش رفتم پر شده بود از لباس های مختلف مردونه.
دستم رو دراز کردم و یه تیشرت برداشتم .. لباس عروسمو در آوردم و تیشرتمو پوشیدم موهامو باز کردم و زیر پتو خزیدم. شب بدی بود… دقیقا ده دقیقه قبل از عقد فرار کردم اگه بابام دستش بهم می رسید مطمئنم با دست خودش خفم می کرد منو به اون یارو فروخته بود.
افکار و پس زدم و سعی کردم بدون فکر کردن به امشب بخوابم.
***
صبح با حس حضور کسی کنارم چشمامو باز کردم

با دیدن استاد تهرانی بالای سرم مثل برق نشستم.نگاهش روی پاهام ثابت مونده بود.سرمو پایین بردم و با دیدن پاهای برهنه م سریع تیشرت رو پایین کشیدم اما قدش انقدر کوتاه بود که نصف بیشتر پاهای صاف و سفیدم توی ذوق می زد.
نگاهش و از پاهام گرفت و به صورتم دوخت .حس می کردم چشماش حالت خاصی دارن… بخوام منصف باشم زیادی خوشتیپ بود.چشم و ابروی مشکی و هیکل ورزشکاری که داشت می تونم بگم نصف دختر های دانشگاه واسش می مردن.شاید برای همین بود که توی دانشگاه انقدر با غرور راه می رفت.
کنارم نشست و گفت
_خوبی؟
سر تکون دادم
_صبحانه ت حاضره… بخور که بریم دانشگاه.
با ترس گفتم
_نه توی دانشگاه نمی تونم. مطمئنا بابام و طاهر اونجا میان سراغم اون وقت منو می کشن .
یه تای ابروش بالا پرید
_طاهر؟
خجالت زده گفتم
_همونی که دیشب قرار بود باهاش ازدواج کنم.
_آهان،چرا فرار کردی؟
نگاهش کردم.حتی یه ثانیه هم چشمشو از روم بر نمی داشت چی می شد بفهمه من معذبم؟
به سختی شروع کردم به حرف زدن:
_گفتم بهتون… اون آدم یه بیمار جنسی بود،با خشونت باهام رفتار می کرد.
نگاهش رو بی پروا روم انداخت
_حیف تو نیست؟دختر به این خوشگلی و کی دلش میاد باهاش خشن باشه؟
لبخندی زدم… بلند شد و گفت
_بیا پایین صبحانه تو بخور،خواهرم اینجا لباس زیاد داره،یه نوشو برات میارم.می ریم دانشگاه.نه بابات نه اون مرده هم نمی تونن باهات کاری بکنن نگران نباش من مواظبتم.
حرفشو که زد حتی واینستاد تا من جوابشو بدم و از اتاق رفت بیرون.

دلم نمی خواست برم یه عمر توی دانشگاه برای خودم عزت خریده بودم حالا بابام یکی از همون داد های خوشگلشو سرم بزنه کل حیثیتم به باد میره.
چنان میگم یه عمر انگار دارم برای ارشد می خونم… خوبه هنوز سال اولم . دلو به دریا زدم و بلند شدم که در اتاق باز شد و استاد تهرانی در حالی که یه دست لباس دستش بود به سمتم اومد . لباسا رو به دستم داد،چشمکی حواله م کرد و از اتاق بیرون رفت . مات و مبهوت این چشمکش بودم . خدایا کوه غرور بیرون دانشگاه عجب شخصیتی داشت.
رفتم دستشویی و دست و صورتم و شستم.لباس هایی که استاد برام گذاشته بود و پوشیدم . و رفتم پایین .
خودش حاضر و آماده پشت میز نشسته بود و صبحانه می خورد. با دیدن من اشاره ای به صندلی کنارش کرد و گفت
_بیا بشین .
سری تکون دادم و نشستم برام چای ریخت که پرسیدم
_شما تو خونه ی به این بزرگی تنها زندگی می کنید؟یعنی پدر مادرتون ؟
وسط حرفم پرید
_آره تنهام .
این حرفش یعنی خفه شو بقیش به تو مربوط نیست . مظلومانه نشستم و صبحانه مو خوردم… خیلی زود کنار کشیدم و گفتم
_ممنون استاد .
سری تکون داد برعکس چند دقیقه قبل سرد و خشک شده بود .
بدون اینکه میز و جمع کنه سوئیچش رو از روی میز برداشت و کتش رو تنش کرد همیشه توی دانشگاه تیپ رسمی میزد .
دنبالش رفتم سوار ماشین شدیم ..توی کل راه سکوت کرده بود تا اینکه نزدیک دانشگاه گفت
_ببینم اسمت چی بود؟
خنده م گرفت ولی خودمو کنترل کردم و گفتم
_من مجد هستم،هانا مجد.
ابرویی بالا انداخت و آهانی گفت . ماشینو پارک کرد ،پیاده شدیم… زود تر از من وارد دانشگاه شد منم خواستم به سمت کلاسم برم که یکی بازومو محکم کشید… برگشتم که همون لحظه سیلی محکمی حواله ی صورتم شد و پخش زمین شدم

ناباور سرمو بلند کردم و به بابام خیره شدم. همه ی بچه های دانشگاه وایستادن و به من نگاه کردن .
بابام با عصبانیت داد کشید :
_حالا کارت به جایی رسیده که منو قال می ذاری؟
بازومو کشید
_می کشمت دختره ی خیره سر .
دستشو بلند کرد که دوباره بزنه اما یکی دستشو توی هوا گرفت.
برگشتم و قیافه ی جدی و اخموعه استاد تهرانی رو دیدم.طوری نگاه می کرد که ادم ازش می ترسید.
دست بابامو باشدت پایین انداخت و گفت
_بریم اتاق من صحبت کنیم.
بابام با عصبانیت داد زد
_چه حرفی اقای محترم ؟ اومدم دخترمو ببرم شوهرش منتظره.
با ترس نگاهی به استاد انداختم.با فکی قفل شده گفت
_اگه نیاین مجبورم حراست خبر کنم اون وقت هر کاری بکنین نمی تونین دخترتونو ببینید.
بابام باز خواست حرف بزنه که تهرانی با تحکم گفت
_از این طرف…
طوری این جمله شو گفت که بابامم نتونست حرف بزنه با هم وارد ساختمون شدن و منم با سری پایین افتاده دنبالشون رفتم .
طبقه ی بالا استاد در یه اتاقو باز کرد بابام چشم غره ای به سمتم رفت و وارد شد خواستم منم برم که تهرانی نذاشت و گفت
_همین جا وایستا.
ناچارا سر تکون دادم در اتاقو بستن …..با استرس راه می رفتم مطمئنم تهرانی هیچ کاری نمی تونست بکنه. من بابامو می شناختم . منو به طاهر فروخته بود خودمم کشتم اما حرف حرف خودش بود . استادم بابای منو نمی شناخت دو تا اخم بهش می کرد و خسته میشد .
نشستم روی صندلی نمی دونم چقدر طول کشید که بالاخره در باز شد و بابام لبخند به لب اومد بیرون . دستشو به سمت استاد دراز کرد اما اون فقط با اخم به بابام نگاه کرد . بابامم به روی خودش نیاورد و به من گفت
_من دیگه میرم دخترم،مبادا اقای تهرانی عزیز و اذیت کنی.
ناباور نگاهش کردم که دستی به سرم کشید و جلوی چشمای بهت زده م رفت . به استاد نگاه کردم که با نفرت گفت
_مرتیکه ی لجن .
بلند شد و پرسیدم:
_چیشد؟چرا بابام رفت چطور راضیش کردین؟
استاد تهرانی نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت
_دوبرابر پولی که طاهر داده بود و بهش دادم.
با لبخند محوی ادامه داد:
_به عبارت دیگه تو رو از بابات خریدم خانم کوچولو

دهنم باز موند.با تته پته گفتم
_شما چی میگین استاد؟چرا این کارو کردین؟
پوزخندی زد :
_توقع داشتی بدمت دست بابات تا دوباره بشونتت سر سفره ی عقد اون مرد؟
_من یه فکری به حال خودم می کردم اما الان…
درمونده سرمو پایین انداختم.کم پولی نبود پولی که طاهر به بابام داده بود… حالا دوبرابر اون پول رو من چطور به استاد تهرانی برمی گردوندم؟
نالیدم
_من اون پولو چطور جور کنم ؟
بی تفاوت گفت
_من نگفتم اون پول و جور کن.
نگاهش کردم . منو خریده بود حالا منم کل زندگیم رو باید ارباب استادی می بودم که حتی اسمشم نمی دونم. از چاله در اومدم توی چاه افتادم… لعنت به اون بابای لعنتی من که واسه خاطر پول دختر خودش و هم فروخت.
استاد نگاهی به سر تاپام انداخت و گفت
_به اون پولی که بهت دادم نمی ارزی اما…
نگاهش روی لبام ثابت موند،سرشو نزدیک آورد و گفت
_شاید بتونی خوب حال بدی چون هیکلت معرکست.
بعد از حرفش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت
_من دیگه برم کلاسم شروع شده
و جلوی چشمای بهت زده ی من رفت.
شل و وارفته کنار دیوار سر خوردم. منظورش چی بود که حال بدم؟ خدایا حالا من باید بشم یه وسیله برای این استاد که از نگاهش معلوم بود قصد خوبی نداره.
سرمو بین دستام گرفتم. باید یه راه نجاتی پیدا می کردم هر طور که شده.
ناچارا بلند شدم و دنبال استاد به کلاس رفتم… روی اولین صندلی که گیرم اومد نشستم. استاد تهرانی توی کلاسش طوری بود که هیچ کس جرئت یه کلمه حرف رو هم نداشت. اصلا باورم نمیشد این آدم اخمو چند لحظه پیش چه حرفی بهم زد .
نگاهی به سر تا پاش انداختم خوشتیپ بود… ورزشکار بود اما منو خریده بود. از امشب باید هر کاری اون می گفت می کردم. خدایا من ظرفیتشو ندارم.
با صدای خشکش به خودم اومدم
_خانم مجد حواستون به کلاسه؟
طوری بد نگام می کرد که سرمو پایین انداختم و آروم گفتم
_بله ببخشید .
چپ چپ نگاهم کرد و دوباره مشغول تدریس شد

درو با کلید باز کرد و منتظر موند تا من اول برم.باهاش راحت نبودم،حالا هم مجبور بودم تو خونه ی اون زندگی کنم . ناچارا وارد شدم و روی مبل نشستم. به آشپزخونه رفت و چند دقیقه بعد برگشت،با خستگی کتش رو در آورد و گره ی کروباتش رو باز کرد و بی تعارف کنارم نشست .
دستش رو پشت سرم روی پشتی مبل گذاشت و گفت :
_خوب آشپزی بلدی؟
یه کم جمع و جور نشستم و گفتم
_بلدم .
سر تکون داد
_خوبه،از این به بعد آشپزی و تمیز کردن این جا با تو. اتاقت مشخصه لباساتم می سپارم فردا از بابات بگیرن .
_خانوادتون ناراحت نشن من اینجام؟
پوزخندی زد. گفت
_ تو نگران اون قسمتاش نباش،اگه پرسیدن میگم دوست دخترمه.
مصنوعی خندیدم
_اما به من نمیاد دوست دختر شما باشم،من هنوز هجده سالمه.
نگاه معنی داری بهم انداخت
_سن و سال مهم نیست،همین که ببینن دلبری حرفی ندارن.
نگاهی به چشمای سرکشش انداختم و گفتم
_میشه این طوری حرف نزنید ؟
نزدیک تر اومد و کشدار گفت
_ناز زیاد داری،خشن رو دوست نداشتی،دارم با آرومی نازتو می خرم… اینم دوست نداری.
سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم گفت
_وقتی فروخته میشی به این و اون باید تحمل هر حرفیو داشته باشی… من سیصد میلیون پول ندادم که تو رو دکوری نگه دارم .
با تته پته گفتم
_منظورتون چیه؟
موهامو کنار زد
_منظورم واضحه،من مَردم… یه نیازایی دارم.به جای پول دادن به فاحشه های دو هزاری تو رو خریدم تا هر وقت میخوام باشی… در دسترسم باشی… اعتراض نکنی… چون مال منی کوچولو…

لاله ی گوشمو بوسید و زمزمه کرد
_فقط مال من.
خودمو پس کشیدم که بلند شد و گفت
_نترس خانم کوچولو امشب رو مود این حرفا نیستم اما برای شب های آینده آماده باش من از ناز کشیدن زیادی هم خوشم نمیاد .

با ترس نگاش کردم.. راه رفته رو برگشت و گفت
_آها راستی…اگه یه نفر توی دانشگاه از این حرفا با خبر بشه،اون وقت من از چشم تو می بینم.
فقط نگاهش کردم،زیاد بهم گیر نداد و به اتاقش رفت.
سرمو بین دستام گرفتم… فقط خدا باید بهم صبر می داد.
***
استاد ماشین و جلوی دانشگاه نگه داشت،مسخره بود من حتی اسم کوچیکشم نمیدونستم.
رومو برگردوندم سمتش تا بهش بگم کلاسم زود تموم میشه و خودم برمیگردم اما هنوز لب باز نکرده بودم در سمت من باز شد و یکی به طرز وحشیانه ای بازومو کشید .
از ماشین پرت شدم بیرون… سرمو بلند کردم و بر دیدن طاهر رنگ و از رخم پرید با تته پته گفتم
_تو…
خم شد و بازومو گرفت… همون طوری که منو به سمت ماشینش می برد گفت
_آره من… انتظار نداشتی بیام وقتی بابای بی همه چیزت تو رو به من فروخته اما فلنگو بسته؟
در ماشینشو باز کرد اما قبل از اینکه پرتم کنه بیرون صدای عصبانی استاد رو از پشت سرم شنیدم:
_می کشمت حروم زاده.
طاهر برگشت و همون لحظه مشت محکمی از جانب تهرانی به صورتش خورد .
پرت شد روی زمین … با ترس نگاهی به اطراف انداختم
خیلیا توجهشون به ما جلب شده بود اما تهرانی بی اعتنا خم شد و مشت محکم دیگه ای به صورت طاهر زد و عربده کشید
_یه بار دیگه از این غلطا کنی می کشمت فهمیدی؟
_اون دختر مال منه…خریدمش… پول دادم از باباش خریدم الانم باید با من باشه .
تهرانی عصبانی تر داد میزنه
_رو چیزی که مال منه نظر نداشته باش وگرنه زندت نمیذارم الانم گورتو کم کن تا جنازتو همین جا ننداختم.
بعد از این حرف دست منو گرفت و به سمت دانشگاه کشید که صدای داد طاهر از جاش بلند شد
_تو مال منی هانا فکر کردی از سر سفره ی عقد فرار کنی چیزی میشه؟قبل از اینکه دست این بچه سوسول بهت بخوره می گیرمت حالا ببین .
تهرانی ایستاد. با التماس گفتم
_استاد خواهش می کنم،اگه تو دانشگاه پخش بشه آبروی جفتمون میره.
معنا دار نگام کرد و گفت
_خارج از دانشگاه منو آرمین صدا کن… خوشم نمیاد هر جا بهم بگی استاد .
حرفش و که زد دستمو ول کرد و زودتر از من وارد دانشگاه شد

بهت زده دنبالش رفتم پس اسمش آرمین بود.
وارد دانشگاه شدم،یک روز طاهر یک روز بابام… خدا فردا رو بخیر می کرد .
***
جلوی خونه ی تهرانی ایستادم،بهم کلید داد و گفت خودم برگردم چون کلاساش طول می کشید .
درو باز کردم و وارد شدم،واقعا آدم توی خونه ی به این بزرگی خوف می کرد موندم تهرانی چطور تا الان توی این خونه دووم آورده .
با ترس قدم برداشتم و وارد عمارت شدم بدون اینکه به اطراف نگاه کنم رفتم توی اتاقم و درو بستم.
نفس آسوده ای کشیدم ،خیلی خسته بودم.مانتو مقنعه مو از سرم کشیدم و روی تخت افتادم و نفهمیدم کی خوابم برد .
با حس حرکت دستی روی تنم چشمام و باز کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای خمار و قرمز استاد بود.
با ترس خواستم بلند بشم که نذاشت.
تاپی که زیر لباسم پوشیده بودم یقه ش باز بود و حالا از شانس گندم کنار رفته بود و رد نگاه استاد هم دقیقا همون جا بود .
دستشو بالا آورد و روی تنم کشید که با ترس گفتم
_استاد نه…
خمار گفت
_هنوز که به من میگی استاد…وسط معاشقه دوست ندارم این طوری صدام بزنی تمام حس و حالم میپره .
اشکم در اومد
_لطفا،من الان آمادگی ندارم .
نگاهی به لبام انداخت
_خیلی زود راهت می ندازم کوچولو.
و بعد از اون سرش رو توی گردنم فرو برد. قلبم مثل چی می کوبید.من حتی خجالت می کشیدم اسم کوچیکش رو صدا بزنم اون وقت اون داشت بی رحمانه تن و بدنم و لمس می کرد.
لعنت به تو بابا که مجبورم می کنی هر روز اسیر دست یه نفر باشم.
دستمو روی سینش گذاشتم تا پسش بزنم که اوضاع بدتر شد. سنگینیش رو کامل روی من انداخت و با ولع بیشتری گردنم رو بوسید .
باورم نمیشد استادی که توی دانشگاه اخم ابروهاش باز نمیشد حالا اینجا انقدر نزدیک به من بود .
با هق هق گفتم:
_استاد خواهش می کنم.
سرشو بلند کرد و چشمای قرمزش رو بهم دوخت.با التماس نگاهش کردم که کشدار گفت
_بابای لاشخورت تو رو به من فروخته فهمیدی؟ من پول ندادم که تو رو نگه دارم.باید یه استفاده ای ازت ببرم یا نه؟
خواست دوباره سرشو پایین بیاره که با گریه گفتم
_باشه اما خواهش می کنم امشب نه،قول میدم خیلی زود با خودم کنار بیام اما لطفا امشب نه… من با این حال خرابم نمی تونم لذتی بهتون بدم.
عمیق نگاهم که گفتم
_لطفا.

 

برچسب ها
2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. سلام این چه وضعه رمان هانا خیلی ازخودش تو رمان تعریف میکنه هعی میگه من الی میکنم فلان میکنم ارمین ارمین یک مافی چون بامیلاد دست به یکی کرد تا ازشرش خلاص بشه حالا یادش اومده عاشق ارمین بادوست پسر قبلش میپرید ارمین براش مهم نبود لج بازی میکرد حالا یادش ومده عاشقش یکم شخصیت هایی هانا کمرنگ کنید خوشم نیمومد همش تو توهم های خودش ازخودش دیو میساخت بخدا بهترین رمان رمان قرارنبود بود که تو عمرم خوندم این رمان شما جز تعریف کوس شعر چیز دیگه نبود خداسرشاهده به وسطاش ادم میرسه بازهانا ازخودش تعریف میکنه ادم حالش بدمیشه رمان بخاد بخون حداقل تو بیان گفتاری یکم دقت کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن