رمان عروس استاد

رمان عروس استاد پارت 24

 

رمان

 

 

اون یه زن بود که زیر آرمین داشت ناله می کرد؟
چشمام و باز و بسته کردم. اصلا این آرمینه؟مگه مریض نبود؟
قدرت تجزیه ی صحنه ی مقابلم و ندارم.
دختری برهنه دراز کشیده روی میز ناهار خوری و آرمینی که داره…
با حماقت فکر کردم شاید آرمین نباشه اما صدا، صدای خودش بود. گوشام و گرفتم تا صداشون و نشنوم. یک قدم به عقب برداشتم که محکم به در خوردم.
از صدای در سر آرمین به شدت برگشت و با دیدن من رنگ از رخش پرید.
با نفرت نگاهش کردم و گفتم
_تو آدمی نیستی که لایق عشق دختری باشی. تو دلم چالت کردم،همین الان تو دلم چالت کردم.
نگاهم به دختره افتاد و تازه فهمیدم کیه! ستاره…. خوب معلومه وقتی دیشب ناکامش گذاشتم امروز میاد سراغ ستاره… به همین راحتی!
از اون فاصله گرفت و یک قدم بهم نزدیک شد و با صورتی رنگ پریده گفت
_عزیزم….
در و باز کردم و بی معطلی بیرون زدم. هنوز از پله ها پایین نرفته بودم که با همون بالاتنه ی برهنه توی این هوای سرد بیرون پرید و صدام زد
_هانا… نرو گوش بده.
حتی یک لحظه هم مکث نکردم…
هنوز چند قدمی نرفته بودم که بازوم و کشید و برم گردوند.
اشکای مزاحم و از صورتم کنار زدم و گفتم
_چیه؟
به تخت سینه ش کوبیدم و به عقب هلش دادم و داد زدم
_دارم میرم برو به عشق بازیت برس.
دستم و که روی سینش بود توی دست گرفت و چندین بار بوسید و تند گفت
_اومده بودی بهم جواب مثبت بدی آره؟آره هانا؟قسم می‌خورم من نفهمیدم چرا این حماقت و کردم ولی ما هنوز پیش نرفته بودیم…
دستام و از دستش بیرون کشیدم و جیغ زدم
_اما اگه من نمیومدم پیش می رفتی نه؟چه قدر عوضی هستی تو آرمین؟
پشتم و بهش کردم که این بار از پشت در آغوشم کشید و حریصانه گفت
_نمی‌ذارم بری…اشتباه کردم،حماقت کردم فراموش کن… خودمم نفهمیدم چی شد! من نمیخواستم هانا وسوسم کرد.
تمام تنم از برخورد تنش بهم لرزید.
همین الان این بدن چفت زن دیگه ای بود…
هر چه قدر بیشتر تقلا میکردم حلقه ی دستش تنگ تر میشد. اشکم در اومد و هیستریک داد زدم
_دست کثیفتو از دورم بردار…
دادم انقدر بلند بود که حلقه ی دستش شل شد..
با تمام توانم به عقب هلش زدم و با نفس نفس نگاهش کردم و گفتم
_دیگه تموم شدی برام آرمین.
_هانا لطفا…!
پشتم و بهش کردم و به سمت در رفتم.
گریه نمیکنی هانا. یک قطره هم به خاطر یه آدم لاشی اشک نمیریزی.
شنیدم که صدام زد اما برنگشتم.
مردی آرمین. دیگه برای من مردی.

سه ماه بعد.
مانتویی رو جلوم گرفتم و با دنیایی از تردید پرسیدم:
_این خوبه؟ فکر کنم اون قرمزه بهتره.
در حالی که لم داده بود روی مبل نگاهم کرد و گفت
_همش به تو میاد عزیزم بهتم میگم که اگه میخوای همش و بخر.
_اون طوری بازم باید اینا رو ببرم خونه و دوباره غصه بخورم که کدوم و بپوشم خوب یه نظر بده.
نگاهش و به سر تاپام انداخت و گفت
_اون مانتو سفیده عروسکت می‌کنه.
خوشحال از اینکه بالاخره چیزی گفت مانتوی سفید رو از بین حجم مانتو ها پیدا کردم و جلوم گرفتم.
دختر فروشنده با لبخند گفت:
_انتخاب کردید؟ اگه بخواین ستش رو هم برای آقا دارم.
ابرو بالا انداخت و گفت
_خوب بیارید.
فروشنده از خدا خواسته رفت و دقیقه ای بعد با یه کت سفید چرم دوزی شده و شلوار کتون برگشت.
اون ست مردونه رو که دیدم واقعا دلم خواست که اون مانتو رو بخرم.
پریدم توی پرو و گفتم
_بپوش ببینیم چی میشه!
اونم به اتاق پرو بغلی رفت. داشتم مانتوی تنم و در می‌آوردم که چند تقه به چوب بینمون زد و گفت
_نمیشه منم بیام اون ور؟
خندیدم و گفتم
_مسخره بازی در نیاز صدات و میشنون..
_خوب بشنون؟خر باشن اگه تا الان نفهمیدن بینمون یه چیزی هست.
_پوشیدماااا… حرف نزن بپوش!
چند دقیقه بعد در رو باز کردم و همزمان در اتاق پرو کناری هم باز شد.
با دیدنش توی اون لباس ها نفسم بند اومد.
این بشر اول جذابیت بود و بعد دست و پا در آورد.
نگاهی با تحسین به سر تا پام انداخت.هر دو مقابل آینه وایستادیم که گفت
_این لحظه یک سلفی می طلبه.
گوشیش و در آورد. لبخندی رو به دوربین زدم و درست لحظه ی آخر لبش روی گونه م نشست.
معترض نگاهش کردم که گفت
_چشماتو اون جوری نکن و گرنه یه لقمت می کنما.
فروشنده گفت
_پسندیدین؟
هر دو با رضایت سر تکون دادیم.
فروشنده که رفت با فرصت طلبی بهم نزدیک شد و سرش و کنار گوشم آورد و زمزمه کرد
_اگه مامانمم مثل من دلش و باخت و اینجا موندگار شد چی؟
خندیدم
_زبون نریز سام. اگه مامانت از من خوشش نیومد چی؟
_مگه میشه از تو خوشش نیاد عروسکم؟
_خوب مادرا معمولا پسرشون و در حد کسی نمی بینن. مخصوصا مامان تو… به خاطر اینکه اینجا موندگارت کردم قطعا به خونم تشنه ست.
خندید و گفت
_مامان منو نشناختی هنوز!
سر کج کردم و به سمت پرو رفتم.خواستم در و ببندم که پرید داخل. با چشمای گرد شده گفتم
_چی کار می کنی دیوونه؟
با شیطنت گفت
_مگه قرار نبود همه ی مکان های دنیا رو کنار هم تجربه کنیم؟ اینم یک نوعشه.

در پرو رو باز کردم و هلش دادم به بیرون و با چشم غره گفتم
_مکان های بسته نه… حالا هم لباس تو عوض کن.
در پرو رو روش بستم که صدای خندش بلند شد. لباس هامو عوض کردم و تند بیرون رفتم.
ساعت دو کلاس داشتم و هنوز در به در سام بودم. اون دیرتر از من کارش تموم شد…
دستش و دنبال خودم کشیدم و غر زدم:
_کند نباش سام به خدا دیرم شده.
در ماشین و باز کرد و با خونسردی گفت
_کند نیستم عشقم دارم از تک تک لحظات با تو بودن استفاده می‌کنم.
سوار شدم و باز نگاه به ساعت انداختم و با استرس گفتم
_امتحان دارم سام گاز بده.
سرش و خم کرد و گفت
_سفت بچسب عزیزم.
پشت بند حرفش پاش و روی پدال گاز فشار داد.. کمربندم و بستم و گفتم
_بعد کلاسم خودم میرم خونه شب بیا دنبالم.
_نیام دنبالت جلوی دانشگاه؟
_نه نیا..
سری کج کرد و چیزی نگفت. تا رسیدن به دانشگاه با حرص فقط ناخن هام و جویدم. به محض اینکه پارک کرد دستم به سمت دستگیره رفت و تند گفتم
_خدافظ.
مچ دستم و کشید و تا به خودم بیام گونه م رو بوسید و گفت
_حالا برو.
لبخندی زدم و پیاده شدم… این کلاسم رو با گند اخلاق ترین استاد دانشگاه داشتیم. پیرمرد احمق و پر حرفی که اگه یک بار سر کلاسش دیر میکردی خونت رو توی شیشه می‌کرد.
از خدا خواستم تصادف کنه و بمیره تا به جلسه ی امتحان نرسه.
جلوی کلاس با نفس نفس ایستادم. در کلاس باز بود و خداروشکر هنوز نیومده بود.
نفس عمیقی کشیدم که صدایی از پشت سرم گفت
_به موقع رسیدی خانم مجد.
با ترس برگشتم و سینه به سینه ی آرمین شدم. حتی نذاشتم نگاهم توی نگاهش ثابت بشه وارد کلاس شدم و روی اولین صندلی نشستم و با حرص لبم و گاز گرفتم.
با دیدن بچه ها که بلند شدن نگاهم و به در دوختم و با دیدن آرمین که به سمت میز رفت نفسم بند اومد.
نگاهش رو به بچه ها انداخت و گفت
_استاد تهرانی هستم،به خاطر کسالتی که برای استاد طاهری پیش اومد این ساعت رو من به جای ایشون امتحان می‌گیرم.
همه خوشحال شدن اما من رنگ به رخم نموند. این هم از اقبال من… کاش دعا نمیکردم بمیری استاد طاهری…
حالا این ساعت رو چطور بگذرونم وقتی من تمام کلاس هایی که با آرمین داشتم و حذف کرده بودم

سرم و پایین انداختم و حتی وقتی برگه جلوم گذاشته شد سر بلند نکردم.
نفسم و حبس کردم تا بوی عطرش به دماغم نخوره.اون برای من مرده بود،اون هم برای همیشه.
نگاهم و به برگه انداختم و به سؤال ها نگاه کردم. بعد از مدت ها با آرمین توی یک کلاس بودم و این حالم رو بد می کرد و به یادم میاورد که چه طور بهم خیانت کرد.
نتونستم تحمل کنم.بدون اینکه چیزی بنویسم بلند شدم و گفتم
_من باید برم.
کل سر ها به سمتم برگشت.
سنگینی نگاه آرمین و حس کردم.انگار عصبی شد که بی ملاحظه گفت
_بشین سر جات.
سری به طرفین تکون دادم و بدون نگاه کردن بهش حرفم و تکرار کردم.
_من باید برم.
صدای نفس بلندش رو حس کردم.پویا گفت
_زده به سرت ترنج؟این امتحان مهمه آخر ترم گند نزن به درسات.
صدای قدم های آرمین رو شنیدم که به سمتم اومد و گفت
_انقدر ضعیفی خانم مجد که تا چشمت به سؤالا افتاد دست و پا تو گم کردی؟
فهمیدم منظورش از سؤالا،خودشه.سکوت کردم… با تحکم گفت
_بشین و خودت و ثابت کن.
لبم و گاز گرفتم و بی اراده نشستم.برات مهم نباشه هانا… آرمین برات مهم نباشه.
سرم و پایین انداختم و تمرکزم و روی سؤال ها گذاشتم. با اراده ی قوی که به خودم دادم تمام سؤال ها رو حل کردم و همزمان با اتمام وقت راضی از سؤال ها برگه م و تحویل دادم.
سام انگار که ساعت گذاشته باشه همون لحظه بهم زنگ زد.
لبخندی زدم و جوابش رو دادم.
_بله
_شیری یا روباه؟
خندیدم و گفتم
_مگه میشه روباه باشم؟
_خانم زرنگ خودمی…دم دانشگاه منتظرتم.
اصلا حواسم نبود که کلاس کم کم داره خالی میشه با تعجب گفتم
_واقعا؟مگه نگفتم نیا؟
_دلم برای عشقم تنگ شد خوب بپر بیرون که هانای خونم کم شده.
با خنده گفتم
_باشه دو دقیقه ی دیگه میام.
تماس و قطع کردم و با دیدن کلاس خالی و بدتر از همه آرمینی که تکیه زده به دیوار به من زل زده بود رنگ از رخم پرید.
معمولا کلاس به این زودی ها خلوت نمیشد.
آب دهنم و قورت دادم و کوله م رو برداشتم در حالی که جون می کندم تا دست و پام نلرزه به سمت در رفتم.درست لحظه ی آخر سد راهم شد.
با سری پایین افتاده گفتم
_برید کنار.
جوابم و با تاخیر داد
_زل بزن تو چشمام و اینو بگو
اخمام در هم رفت. پرسید
_انقدر از من متنفری؟بس نیست هانا؟خط تو عوض کردی کلاساتو حذف کردی رفتی با یه حرومی ریختی رو هم حالا حتی تحمل نداری با من توی کلاس باشی؟وقتی حرف می‌زنم به من نگاه کن میدونی خوشم نمیاد چشاتو ازم بدزدی

???
@romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫71 نظرها

  1. حاجی بیخیال آخه چرا واقعن چرا داستان اینجا باید تموم شه میشه به نویسنده بگین همت کنه تند تر پارت بده من دارم دیوونه میشم ادمین جون

  2. ای بابا…زود به زود بذارین دگ…حالا چون رمانتون قشنگه باید کلاس بذارید و همه رو منتظر خودتون بذارید…عه…اتفاقا اگه بخایین رمانتون پربازدید تر بشه باید روزی یک پارت یا دو پارت بذارید تا بقیه علاقمند بشن…اگه طولش بدین همه خسته میشن و میگن ولش کن بدرک…

  3. خدايي خيلي پارتاش كوتاهن تو كانالتون كه همين پارتاروهم به چهارقسمت تقسيم ميكنين ، درسته كه هرشب ميذارين ولي ديگه خيلي پارتاش كوتاهه… باز اگه قسمتارو نداشتين و چندروز يه بار ميومد دستتون يه حرفي ولي قسمتارو دارين كه تو تلگرام زودتر ميذارين ، درك نميكنم چرا انقدر طولش ميدين ! البته بي نتيجه ام نبوده ! نگا چقدر تعداد كامنتاتون بالا رفته … بالاخره اينم يه نوعه كامنت جمع كردنه مگه نه ؟!!!!!!!

  4. باورتون میشه من همزمان باع اینع کع این رمانو بخونم ۴ تا رمانو تمومع کردمع از بس دیر به دیر میزارید

  5. یعنی بیکارترازماپیدانمیشه افتادیم دنبال ادمین ادمینم که انگارمال اینورانیست اصلازبونه مارونمیفهمه

  6. خب بزارین نقد کنم
    اهم اهم
    استا وارد میشود
    اول به نام خدا
    دوم تشکر از نویسنده
    سومم اینکه این رمان واقعا مضخرفوچرتوپرته و جز صحنه های منکراتیه مزخرفتر چیزه خاصه دیگه ای نداره
    البته قلم نویسنده بیشوخی خیلی خوبه
    ولی عزیزه دلم اخه این چه وضشه؟؟چرا همه یا عاشقش میشن یا ارمین ولش میکنم یا نمیدونم از این مواردددددد
    لطفا قلمه قشنگتو یه جایه دیگه بکار ببر گل♥♥♥♥♥♥♥

  7. أدمين جووون پارت ٢٥ كى گذاشته ميشه؟؟؟؟
    بابا شما مارو دق دادى كه چرا انقدر دير به دير ميزارين

  8. ادمین من جای توبودم الان دیوونه شده بودم ادمین راستشو بگوصبوری?یاخودتومیزنی به صبوری?بگوگلم من روان پزشکم بگوشایدامیدی باشه

  9. ادمین میدونم که داری تظاهرمیکنی ولی این روزها همه راحتی خودشونومیخوان توهم واسه ازدست ندادن کاربرات مجبوری باهاشون تاکنی من میدونم تقصیرتونیست من سالهاست رمان میخونم این روال کاررمان انلایه نگران نباش بعضی هاطاقت ندارن بعضی ها مشکل دارن میخوان ذهنشونوازاد کنن وتومجبوری چیزی نگی ولی امیدوارم موفق بشی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن