رمان ناگفته ها

رمان ناگفته ها پارت آخر

_آره. ولی اگر بگم که داره از دوریت دق می کنه غلو نکردم. نمی دونی چقدر منو با القاب زیبا مستفیذ کرد!
با شادی خندیدم.
_ بهت گفتم که این دوری براش لازمه. پسره ی پوست کلفت مغرور!
بلند تر خندیدم. او هم به خنده افتاد.
_نازلی به نظرم خیلی بهتری. می تونی بری و کار آخر رو هم انجام بدی
خنده ام جمع شد. اما او با محبت بیشتری به من نگاه کرد.
_می شه ….
حرفم را قطع کرد و قاطع گفت:
_نه نمی شه.
اشاره ایی به زخم کرد.
_بذار روش باز باشه.
وسایلش را جمع کرد.
_بذار تموم بشه نازلی. من بهت قول می دم که آن چنان حس سبکباری بهت دست میده، که روزی صد دفعه اموات منو خیرات میدی! به من اعتماد کن.
_هیچ حسی بهش ندارم. حتی ازش متنفرم هم هستم.
_حق داری. ولی بذار گفته بشه. بذار آروم بشی. این دیدار باید انجام بشه. اگر نری نازلی مطمئن باش که برای تموم عمرت زندگی نرمالی پیدا نمی کنی.
می دانستم که حق با اوست. ولی نمی توانستم خودم را راضی کنم که به دیدن او بروم. به دیدن مردی که فقط از لحاظ ژنتیکی عنوان پدری مرا با خود یدک می کشید. مردی که بیست و یک سال قبل با دلیل یا بدون دلیل منطقی مرا به وجود آورده بود و بعد مرا از زندگیش قلم زده و پاک کرده بود. با دانستن چنین چیزی چطور می توانستم که با او دیدار کنم؟ حتی اگر که می خواستم فقط به قول سپهر در صورتش تُف بیاندازم.
_این نیز بگذرد نازلی. به من اعتماد کن.
سرم را تکان دادم. تمام مدت به او اعتماد کرده بودم.
_کی؟
_با محمد صحبت می کنم. بذاره یه روزی که دایی ات هم بتونه باشه. بالاخره اون هم سهم داره. خواهر اون هم بوده
_شما نمیاید؟
_نباشم بهتره. به نظر من که اصلا هیچ کس نباشه بهتره. ولی از اون جایی که مادر محمد و خواهرات امکان داره که دوباره مشکل ایجاد کنه، یک نفر باشه بهتره.
چیزی نگفتم. حس خوبی نداشتم ولی این راهی بود که باید می رفتم. نمی دانستم که انتهایی این جاده چه چیزی انتظارم را می کشد. فقط می دانستم که این راه باید رفته شود.
_باشه.
بی اراده گفتم:
_بابک چی؟ اون کی برمی گرده؟
خندید و برخاست.
_چه عجله ایی داری دختر خوب؟ اون فعلا باید تو خماری بمونه. به موقعش خودم خبرش می کنم.
از اتاق بیرون رفت. او متوجه نبود که من هم داشتم از دوری بابک دق می کردم؟ ای کاش او در کنارم بود. با وجود او مطمئن بودم که با آمادگی بیشتری به دیدن علی کسروی می رفتم. از اتاق بیرون رفتم. سپهر با محمد آهسته صحبت می کرد. محمد به من نگاه کرد و لبخند زد. سپهر علی رغم اصرار محمد و گلی برای شام نماند. گفت که مهمان خواهرش است و باید برود.
دم در لبخند زد و دستم را فشرد و آهسته گفت که زمان بهتری درباره ماهی با هم حرف می زنیم. برای لحظه ایی نگاهش جدی شد و گفت که قوی باشم، چون که تمام زندگی آینده من به این دیدار بستگی دارد. اگر بتوانم خودم را پیدا کنم دیگر به وجود هیچ کس احتیاج نخواهم داشت. آنقدر قوی خواهم شد که بتوانم خودم باشم بدون هیچ ترس و عذاب وجدانی. او حق داشت من باید او را می دیدم. من باید این راه را می رفتم. زندگیم بدتر از آن چه که بود نخواهد شد. خدا را چه دیدی شاید بهتر شد و من توانستم از این گردابی که در آن افتاده بودم نجات پیدا کنم.
فصل بیست و هشتم
پاهایم را تکان تکان می دادم. چیزی نمانده بود که به محمد بگویم” که دور بزن و برگرد.” چیزی نمانده بود که از شدت هیجان قالب تهی کنم. محمد دستش را روی زانویم گذاشت.
_نازی بسه آروم باش.
نفس عمیقی کشیدم. چطور می توانستم آرام باشم. اگر هر کدام از این آدم هایی که به من اصرار می کردند که آرام باشم فقط برای یک لحظه خودشان را به جای من می گذاشتند این حرف را نمی زدند. از لحظه ایی که دایی ام آن حرف ها را زده بود بدتر شده بودم. سعی کردم که حرف هایش را فراموش کنم. ولی شدنی نبود. مثل این بود که در مغزم حک شده بود.
جریان اینکه ماهی می گفت که مریم و علی کسروی صیغه کرده بودند را برایش تعریف کردم. خیلی ناراحت شد و گفت که یا ماهی می خواسته مرا آرام کند. یا که واقعا نمی دانسته است که اگر اجازه پدر نباشد صیغه صحیح نیست. آن چنان شوکه شدم که چیزی نمانده بود زیر گریه بزنم. فکر می کردم که این نکته فقط درباره عقد داییم صدق می کند. آن قدر حالم بد شده بود که بیچاره حرفش را عوض کرد. گفت” که البته بعضی علما هم عقیده دارن که میتونه باطل هم نباشه.” ولی می دانستم که می خواهد مرا امیدوار نگه دارد. حالا با این حال و روز می خواستم بروم و پدر عزیزم را هم ببینم. خیلی شانس می آوردم اگر همان جا سکته نمی کردم.
به مقابل خانه شان رسیدیم.
_من باهاتم آروم باش.
فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
یک زمانی چقدر به این خانه علاقه داشتم. این خانه برایم یک پناهگاه بود. پناهگاهی که می توانستم برای لحظاتی هر چند کوتاه از دست آزارهای عمران به آن جا پناه ببرم. یادم می آید که با چه شوقی به این جا می آمدم. به عشق بچه ها و عشق اینکه علی کسروی برای لحظاتی دست نوازش به سرم می کشید و مرا باباجان خطاب می کرد. این لحظات خوش بسیار کوتاه، برای منی که هیچ محبتی به غیر از مامان پری در زندگی نمی دیدم مثل آب گوارا برای یک تشنه رو به مرگ بود. هیچ زمانی هیچ محبت مردانه ایی در زندگیم نداشتم. من هیچ وقت طعم خوش لحظات پدرانه و دخترانه را نچشیده بودم. هیچ زمانی پدرم از اولین دست پخت من حتی اگر قابل خوردن نبود، تعریف نکرده بود. من هیچ زمانی دست در گردن پدرم نیانداخته بودم و او را نب*و*سیده بود. حالا علی کسروی چه می خواست به من بگوید؟ اصلا حرفی هم مانده بود که بخواهد بگوید؟
دهانم به شدت خشک شده بود. محمد دست در کمرم انداخت و مرا به خودش فشرد. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. خم شد و کنار سرم را ب*و*سید و لبخند اطمینان بخشی زد. لبخندی که می گفت نمی گذارد که حتی پدرش هم مرا اذیت کند. نگاهم به بدری خانم افتاد که با اخم هایی درهم از پنجره به من و پسرش نگاه می کرد. سرم را پایین انداختم. او هم شاید قربانی بود. قربانی زندگی زناشویی درد آوری که شاید به او تحمیل شده بود.
در را باز کرد و دستم را گرفت و تقریبا مرا به داخل خانه کشاند. متوجه شدم که از شدت استرس به نفس نفس افتاده بودم.
علی کسروی روی مبل نشسته بود. با دیدن ما برخاست و به طرفم آمد. با حیرت نگاهش کردم. به وضوح مشخص بود که شکسته تر از زمانی شده است که ایران را ترک کرد. دستش را دراز کرد تا روی شانه ام بگذارد. خودم را کنار کشیدم. از اینکه بخواهد مرا لمس کند چندشم می شد. دست خودم نبود. چند لحظه مکث کرد و با لحن و صدایی شکسته گفت:
_نازلی بابا جان….
حرفش را قطع کردم. این بابا جان دیگر فقط مخصوص امیرهوشنگ بود.
_دیگه به من نگید بابا جان.
دلم می خواست بگویم که پدر بودن قداست دارد. حرمت دارد. خواهش می کنم قداست و حرمت این اسم مقدس را بیشتر از این به گند نکش.
بدون هیچ حرفی به سالن رفتیم و نشستیم. دایی محمد آمده بود و با اخم هایی درهم نشسته بود. با دیدن من برخاست و مرا در آغوش گرفت و ب*و*سید و کنار خودش نشاند. چند لحظه ایی هر سه نفرمان ساکت نشسته بودیم. محمد کمی دیگر به دایی ام اشاره کرد و گفت:
_محمد جان بریم یه سیگار دود کنیم.
از جا برخاست و دایی ام هم به اکراه برخاست. نگاهی با نگرانی به من کرد ولی من لبخند اطمینان بخشی زدم.
بعد از رفتن آنها چند لحظه ایی دیگر سکوت بین ما افتاد.
_از من متنفری؟
نگاهش کردم. صورتش خسته و چشمانش غمگین و نگران بود.
_آره
لبخند تلخی زد. چشمانش را به روی هم فشرد.
_بیچاره تر از من هم آدمی هست؟ بدبخت تر از من پدری هست؟
اخم کردم. با این حرف ها چه چیزی را می خواست ثابت کند؟ اینکه بی گ*ن*ا*ه است؟ اینکه مرا می خواسته ولی نتوانسته مرا داشته باشد؟ بله جناب کسروی بدبخت تر از شما بنده هستم. منی که هیچ خوشی در زندگیم نداشتم. دلم می خواست بلند شوم و بگویم که” ننه من غریبم فایده نداره. اگر بنا به بیچارگی باشه من زندگیم از همه تراژدی تر بوده. ”
_خیلی شبیه مریم شدی. اون قدر زیاد که گاهی منو از دلتنگی بیچاره می کردی. اون هم همین چشمای تو رو داشت. بابک رو سرزنش نمی کنم اگر عاشقت شده باشه. برات خوشحالم. این پسر اگر هر عیب و ایرادی داشته باشه ولی مردی و مردونگیش برام ثابت شده است.
حرفی نزدم.
نفس عمیقی کشید. من در طی کمتر از دو هفته شاهد اعتراف دو مرد بودم. دو مردی که در زندگی من مهم بودند. پدرانم. پدر بیولوژیکی ام و پدر خوانده ام.
_ مریم رو از کوچیکی می شناختم. برام یکی بود مثل بقیه دخترهای خانواده هایی که با اونها رفت و آمد داشتیم. خیلی شیطون بود. وقتی که بزرگ شد این شیطنت با اون زیبایی آفت جون مردها شد. هر روز خواستگار داشت. نمی دونم از کی توجهم به اون جلب شد. از کی فهمیدم که بزرگ شده. از کی زیبایش رو دیدم.
سرش را بین دستانش گرفت و با صدای خفه ایی گفت:
_با بدری با عشق ازدواج نکردم. اون زمان این طوری نبود که جوونها اون قدر آزادی عمل داشته باشن. اون زمان تو خانواده پدر حرف اول رو می زد. مخصوصا پدر من. اون بدری رو انتخاب کرد. گفت که این دختر خوب و نجیبه و خانواده اش به خانواده ما می خورن. من هم قبول کردم. با اینکه هیچ حسی بهش نداشتم. ولی خوب اون زمان همه عقیده داشتن که عشق بعد از ازدواج به وجود میاد. ما ازدواج کردیم. ولی هیچ وقت عاشقش نشدم. دوستش داشتم، بهش احترام می گذاشتم، ولی عشق نه. حسی که به بدری داشتم حسی بود که به مادر بچه هام داشتم. حس زنی که داشت با من زندگی می کرد و جوونیش رو برام میگذاشت. بدری زن بدی نیست. نه مادر بدی، نه همسر بدی. ولی من نتونستم عاشقش بشم. نتونستم هیچ وقت اون حسی که به مریم پیدا کردم رو به بدری پیدا کنم. این هم از بدبختی منه. بدبختی که همه رو به آتیش انداخت.
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. نگاهش درمانده ترین نگاهی بود که در تمام عمرم دیده بودم. چیزی مثل آخرین نگاهی که هند آن روز در هزار تو به من کرد. مثل نگاهی که سپهر می گفت قبل از خودکشی ام داشتم. چنین نگاه هایی کاملا عمق درماندگی را نشان می دهد. نگاه هایی که در نهایت منتهی به یک چیز می شود. خودکشی.
_عاشق مریم شدم. گفتم که نمی دونم کی. نمی دونم چه زمانی متوجه شدم که اون بزرگ شده و دیگه نتونستم چشم ازش بردارم.
پوزخندی زد.
_فکر نکن من همیشه این طوری بودم. منم جوونی هام خوش تیپ و جذاب بودم.
می دانستم. تمام مردان خانواده کسروی همین طور بودند.
_حس کردم که مریم هم بی میل نیست. اون کلا این اخلاق رو داشت که اصلا هیچ توجهی به مردها و پسرهای هم سن خودش نداشت. اولین چیزی که از خواستگار هاش می پرسید این بود که چند ساله شونه. نمی دونم چرا، ولی کلا تمایلش بیشتر به مرد های مسن بود. اوایل نشون نمی دادم. ولی دیدم دیگه نمی تونم بیشتر از این خودم رو به بی خیالی بزنم. داشتم از عشقش مریض می شدم. دیونه شده بودم. حسی بود که روز به روز اضافه می شد. ثانیه به ثانیه. داشتم روانی می شدم. اون زمان هنوز بدری ماهی رو ح*ا*م*ل*ه نبود. جمع کردم و برای اینکه از مریم دور بشم یه چند ماهی رفتم مسافرت و تهران نبودم که بخوام دوباره بی قرارش بشم. ولی نشد.
نگاهم کرد. حرفی نزدم. چیزی نداشتم که بگویم. برایم دلایل او مهم نبود. هر چه که بود، مهم نبود. او یک مرد متاهل بود. حتی اگرمریم هم به دنبال او افتاده بود، در نهایت این او بود که مثلا بزرگ تر بود. او بود که باید مریم را هم نصیحت می کرد نه آنکه خودش هم این آتش را فوت کند تا شعله ورتر شود. از عشق گفتن دلیل موجهی نبود. خیانت کردن به زن و بچه هایش و به دنیا آوردن من و بیچاره کردنم، همه نمی توانست با علت عاشقی منطقی شود.
_نتونستم. دیگه نمی تونستم به چیزی به جز مریم فکر کنم. این بار اون خودش قدم جلو گذاشت.
سرش را تکان تکان داد.
_رفتیم پیش یکی از دوستام. اون پدرش شیخ بود. اون صیغه مون کرد…..
حرفش را قطع کردم و با پرخاش گفتم:
_بدون اجازه پدرش؟ مثل اینکه ظاهرا من تو آمریکا بزرگ نشدم. شما شدی.
نگاهم کرد. نگاهش پر از پشیمانی بود.
_دوستم گفت، ولی من اون زمان …..
نتوانست ادامه دهد و من به جای او جمله را تمام کردم.
_ اون زمان اون قدر درگیر عشق و عاشقی بودی که کور و کر شده بودی.
گریه اش گرفت. ولی من آن قدر عصبی بودم که هیچ چیزی آرامم نمی کرد.
_گفتی گور بابای اون بچه ایی که قرار پس بندازم. می خواد تا ابد ننگ حروم زاده بودن بخوره به پیشونیش می خواد نخوره. من کیفم رو می کنم. من به عشقم می رسم. گور بابای بقیه. گور بابای زنی که به پام خودش رو پیر کرده بود. گور بابای عمران. آره؟
به طور رقت انگیزی گریه می کرد.
_نه این طور نیست. من فکر کردم که …..
سرش را به دستش تکیه داد و ادامه داد.
_فکر کردم که اصل اینکه ما به هم محرمیم. به نظرم اون زمان این مهم بود.
اشک هایش را پاک کرد.
_می خواستم باهاش ازدواج کنم. می خواستم که بدری و طلاق بدم و مریم رو بگیرم. می دونستم خانواده اش صد در صد مخالفت می کردند برای همین گفتم کار رو تموم می کنم که دیگه نتونن کاری بکنن و مجبور به رضایت بشن. ولی نشد بدری ح*ا*م*ل*ه شد و چند ماه بعد هم مریم. دیگه رسما داغون بودم. اصلا نمی دونستم چی کار باید بکنم. بدری شک کرده بود ولی حرفی نمی زد. ولی کاملا معلوم بود که منو تحت نظر گرفته. عاقبت فهمید. اون زمان تو اوج بدبختی، در خطر ورشکستگی هم بودم. خونه هایی که ساخته بودم فروش نرفته بود. بازار مسکن راکد شده بود و طلبکار ها از همه طرف به من فشار می آوردن. مجبور شدم که از پدر بدری پول بگیرم. بدری هم از این موضوع استفاده کرد و گفت که باید مریم و ول کنم و گرنه علاوه بر اینکه طلاق می گیره و بچه ها رو می بره، باید پول پدرش رو هم بدم.
نگاهم کرد. پوزخند زدم. حالا فهمیدم که من به چه قیمتی رها شده بودم. چند میلیون. ارزش من فقط چند میلیون بود. اینکه تمام عمرم به فنا برود و نابود شود. چقدر ارزان بودم.
_به مریم گفتم بچه رو بنداز. گفتم نمی تونم اون رو داشته باشم. بهش گفتم که با اینکه عاشقشم ولی نمی تونم باهاش بمونم.
دوباره به گریه افتاد. چشمانم را بر هم فشردم که فریاد نکشم.
_مریم همون روز مرد. نه هفت ماه بعد. ولی چی کار باید می کردم؟
سرش را بالا آورد و در حالیکه مثل یک زن گریه می کرد گفت:
_بعد از اینکه مریم رفت می خواستم بیارمت پیش خودم. می خواستم به عمران بگم که بچه منی ولی بدری نذاشت. گفت یا من یا اون بچه.
با کف دستش چند بار به پیشانی اش کوبید.
_منه بی همه چیز می دیدم که عمران داره چه بلاهایی سر بچه ام میاره ولی چیزی نمی تونستم بگم. فهمیدم که وقتی بزرگ شدی مامان پری برای چی ردت کرد که بری. ولی دستم بسته بود. بدری به مامان پری گفته بود که اگر نازلی بفهمه که کی پدرشه دیگه پیش عمران نمی مونه یا خارج نمی ره، من هم نمی تونم نگهش دارم باید بره بهزیستی. به من هیچ ربطی نداره. مامان پری خدا بیامرز هم که دیده بود این طوریه چیزی به تو نگفته بود که تو مجبور بشی بری و در امان باشی….
زار زار گریه می کرد. می خواستم بگویم” بلند شو مرد خودت را جمع و جور کن. بگذار این یک مثقال حیثیت نداشته ات حفظ شود.”
حس قدردانی که همیشه نسبت به مامان پری داشتم حالا هزاران برابر شده بود. اون از همان ابتدا همه چیز را می دانست ولی تمام مدت به نفع من کار کرده بود.
_تو اشتباه زندگی من بودی
همین یک کلمه نفس مرا برید. با حیرت نگاهش کرد. دهانم باز مانده بود. چیزی نمانده بود که از شدت بغض خفه شوم. من اشتباه زندگی او بودم؟ چرا؟ مگر من به خواست خودم و یا سفارشی و با لَک لَک به این دنیا آمده بودم که او این حرف را می زد؟ من حاصل اشتباه او بودم نه اشتباهی
با فریاد گفتم:
_من اشتباهی نیستم. من بچه ات هستم.
اشک هایم پایین می ریخت و جلوی چشمانم را تار کرده بود. بدری خانم را از میان اشک هایم دیدم. با اخم نگاهم می کرد. این زن هم زندگی را باخته بود. برایش احساس تاسف می کردم. زندگی کردن با مردی که می دانی هیچ علاقه ایی به تو ندارد و فقط از سر اجبار و پای بند های سنتی زندگی کردن و به خاطر فرزندانت، یک اعصاب فولادین می خواست که این زن داشت. به طرفش رفتم. حس می کردم که من باید به جای مادر خطا کارم از او طلب حلالیت کنم. این را به او مدیون بودم. مهم نبود که او از من متنفر بود و حاضر شده بود که من کتک بخورم و غربت نشین شوم ولی مرا نگه ندارد. نه اصلا مهم نبود. او حق داشت.
دستم را روی دستش که به سینه حلقه کرده بود گذاشتم. جا خورد و اخم هایش بیشتر در هم فرو رفت.
_می دونم سخته ولی حلالش کن. شاید زندگی من آروم بشه.
با حیرت نگاهم کرد. اشک هایم را پاک کردم.
_منو هم حلال کن. نمی خواستم که شوهر ماهی رو از دستش در بیارم. هنوز هم اگر خودشون بخوان، هم بابک و هم ماهی، با وجود اینکه دوستش دارم ولی ازش طلاق می گیرم. دلم نمی خواد زندگی کسی رو ویرون کنم، روش آبادی خودم رو بسازم.
حرفی نزد ولی کاملا مشخص بود که حیرت کرده است. شانه هایم از شدت گریه می لرزید. دستانی به دور شانه ام حلقه شد. از بوی عطرش برادرم را شناختم. چرخیدم و در آغوشش فرو رفتم. بعد از بابک تنها او بود که آرامم می کرد. تنها او بود که عاشقش بودم. همیشه بودم. حالا می فهمیدم که این خون بود که مرا به طرفش می کشید. با ملایمت کمرم را نوازش کرد.
_مثل مادرت نیستی. از همون اول هم می دونستم. وقتی که می دیدم چقدر بچه ها رو دوست داری، با اینکه من همیشه باهات بد بودم ولی تو رفتارت با اونها عوض نمی شد. ولی نمی تونستم قبولت کنم. بچه هووم بودی. بچه کسی که شوهرم عاشقش بود. حسی که هیچ زمانی به من نداشت.
نگاهش کردم. اخم داشت. مثل همیشه. ولی همین حرفش یعنی بهترین حرف. یعنی یک مهر تایید. اینکه من شبیه به مریم نیستم. همین برایم کافی بود. معلوم بود که او نمی توانست مرا قبول کند. وقتی که پدرم مرا اشتباه می دانست از او چه توقعی می توانستم داشته باشم؟
بدون هیچ حرفی به طبقه بالا رفت. احساس می کردم که دلش با من صاف شده است. قطعا مرا دوست نداشت ولی دیگر آن کینه عمیق را هم نداشت. دیگر مرا با مریم برابر نمی دانست.
علی کسروی هنوز گریه می کرد. این من بودم که باید گریه می کردم نه او. محمد بالای سرش ایستاده بود و بی تفاوت نگاهش می کرد. باید چیزهایی را می گفتم. باید خودم را خالی می کردم. او باید می دانست که چه بلاهایی سر من آمده است. من یک دختر نرمال نبودم و این به لطف او بود. به لطف چیزی که او آن را عشق می نامید. عشقی که حاضر شده بود به خاطرش دل خیلی ها را بشکند. عشقی که با چند میلیون آن را معاوضه کرده بود. عشقی که حاصل اش را به حال خود رها کرده بود، تا زیر دست نا پدری جان بدهد. عشقی که حاصل اش را اشتباهی می دانست. علی کسوری باید می فهمید که این عشق نبوده است. اگر عشق بود کمی، فقط کمی به فکر من می بود. نه آنکه مرا به امان خدا رها کند، فقط برای اینکه زندگیش خراب نشود. فقط برای اینکه مبادا مجبور شود که بدهی پدر زنش را پرداخت کند.
_می دونی با من چی کار کردی؟ می دونی که جای خیلی از کتک هایی که از عمران می خوردم رو به شماها نشون نمی دادم. چون که فکر می کردم ممکنه همه فکر کنن که من حتما بچه بدی بودم که کتک خوردم. می دونستی وقتی که حبسم می کرد گاهی از ترس خودم رو خیس می کردم؟ اگر مامان پری نبود تا حالا هفت تا کفن پوسیده بودم. می دونستی وقتی که عمران منو فرستاد شبانه روزی، سیاه ترین سالهای زندگی من تازه شروع شد. شبها از ترس و تنهایی خوابم نمی برد. می دونی تنهایی چیه؟ می دونی بی کسی چیه؟ می دونی وقتی یک دختر به سن بلوغ برسه ولی هیچ کس رو نداشته باشه که ازش بپرسه که من چه مرگم شده، یعنی چی؟ ( جمله آخر را با جیغ گفتم. فریادی که سالها بود به روی هم انباشته شده بود. فورانی شده بود. کوهی از آتشفشان. ) تو حتی نمی دونی بیچارگی یعنی چی؟ بعد اون وقت می گی که از من بیچاره تر هم آدمی هست؟ آره هست. من! وقتی که از ایران رفتم افسردگی گرفته بودم و غذا نمی خوردم تو می فهمی این هایی که من میگم یعنی چی؟…..
از شدت گریه زیاد به هق هق افتاده بودم. دلم می خواست بگویم آن چه که در شبانه روزی به من رفته بود. بگویم تا پی به عمق فاجعه ایی که مسبب اش او بود، ببرد. بداند که با من چه کرده است. هم او و هم مریم. بداند کسی که او را اشتباهی می خواند بیچاره بود. نیازی نبود که بدبخت ترش کند. ولی نتوانستم. از آن واقعه نمی توانستم چیزی بگویم. حرف زدن در این باره برایم مقدور نبود.
محمد با اخم نگاهم می کرد. حس می کردم که متوجه شده بود که شاید من مشکلی برایم پیش آمده بوده است.
_کجا بودی وقتی که تا سر حد مرگ از عمران کتک خوردم، چون که می خواست بهم ت*ج*ا*و*ز کنه. کجا بودی زمانی که از بیکسی به یه مرد غریبه پناه بردم. کجا بودی وقتی که پرده گوشم پاره شد و دنده ام ترک برداشت. ( با جیغ و گریه گفتم)
حالا اومدی و به من می گی که من اشتباه زندگیت بودم؟ من؟ من بیچاره و بدبخت بودم، چون که تو بابام بودی. هیچ وقت خوشی تو زندگیم نداشتم. می فهمی چی می گم؟ تو رو خدا بفهم. بفهم که من اشتباهی نیستم. من فقط بدبختم که تو بابامی.
به سکسکه افتاده بودم. محمد دیگر نگذاشت که حرفم را تمام کنم. او هم برای لحظه ایی از گریه افتاد و بعد یک دفعه از روی مبل سر خورد و پایین پای من به روی زمین افتاد. وحشت زده پاهایم را کنار کشیدم و جیغ خفه ایی کشیدم.
محمد مرا رها کرد و به روی او خم شد. صدایش می زد و نبضش را چک می کرد. وحشت زده و گیج و حیران نگاهشان می کردم.
گریه ام قطع شده بود. از ترس خودم را جمع کرده بودم. تمام زمانی که محمد به اورژانس زنگ زد و آمدند و او را بردند من مثل یک مجسمه ایستاده بودم. مثل اینکه پاهایم به زمین میخ شده بود. آن قدر همه در تلاطم بودند که کسی به من که شاید علت اصلی این اتفاق بودم، توجهی نداشت.
من چه کرده بودم؟ باعث شده بودم که او سکته کند؟ من که می دانستم او مریض است، نباید این حرف ها را می زدم. می دانستم که سکته کرده است. گفتن این حرف ها باعث شده بود که من خالی شوم و او پر. ولی حالا هیچ حس خالی بودن نداشتم. حالا تنها حسی که داشتم حس ناراحتی بود. دوست نداشتم که باعث مرگش شوم. مگر من چه کسی بودم که بخواهم آرزوی مرگ کسی را داشته باشم. تنها یک بار آرزوی مرگ عمران را کردم که بعد بلافاصله در نهان پشیمان شدم.
اگر اتفاقی برای او می افتاد خواهرها و برادر تازه پیدا شده ام مرا نمی بخشیدند. بالاخره اون پدرشان بود. پدری که عوض همه ناپدری هایی که برای من کرده بود برای آنها پدری را به حد کمال رسانده بود. تمام آنها همیشه غرق در ناز و نعمت و نوازش های او بودند.
همان طور گیج و منگ بودم که دایی ام دستم را گرفت و سوار ماشین کرد و با آنها به بیمارستان برد.
در بیمارستان ماهی و گلی گریه می کردند. محمد به دیوار تکیه داده بود و بدری خانم هم ساکت و با اخم بدون هیچ حرف و یا گریه ایی روی صندلی نشسته بود و کتاب دعایی کوچکی را آهسته می خواند. حس می کردم که آن شخصیتی که همیشه فکر می کردم دارد عوض شده است. دیگر این” به قول عمران سلیطه گری ” را انجام نمی داد. مثل اینکه کینه اش تمام شده بود و انتقامش گرفته شده بود. حالا دیگر آرامش برایش ثابت شده بود. اخم داشت و عصبی بود. ولی آرام بود.
_اگر بمیره ….
به دایی محمد نگاه کردم و با بغض ادامه دادم.
_اگر بمیره من مقصرم. من چیزهایی گفتم که نباید می گفتم.
دستش را روی دستم گذاشت.
_تو فقط خودت رو خالی کردی.
_آره من خالی شدم ولی اون پر شد. اون ظرفیتش رو نداشت. من که می دونستم اون سکته کرده نباید بهش فشار می آوردم. دایی جون….
به گریه افتادم و پیشانی ام را به شانه اش تکیه دادم.
_چیزی نمی شه عزیز دلم. آروم باش. ایشالا بهوش میاد.
نگاهش کردم. وضع او از من بدتر بود. رنگش به شدت پریده بود. حرف های علی کسروی برای او هم گران تمام شده بود. هر چند که نیمی از حرف های ما را نشنیده بود. ولی همان هم او را بهم ریخته بود. پس من چه پوست کلفتی بودم و خودم خبر نداشتم. چیزی نمی گفت و سعی می کرد تا مرا هم آرام کند.
تا صبح در بیمارستان ماندیم. دلم بابک را می خواست. دلم می خواست که بود تا سر به روی شانه های مردانه اش می گذاشتم. در پناه آن شانه ها غم هایم کم رنگ می شد. دیگر برایم کم اهمیت تر شده بود که او ابراز علاقه نمی کرد. آن قدر دلتنگش بودم که بعضی دلگیری های احساسی که داشتم، رنگ باخته بود.
ماهی کنارم نشست.
_اگر خوب نشه؟
سرش را روی شانه ام گذاشت.
_خوب میشه. دعا کن نازلی.
_من مقصرم.
سرش را بلند کرد و چند لحظه با جدیت نگاهم کرد.
_نه تو مقصر نیستی. شاید یکم زیاده روی کردی. دلت پر بوده، ولی مقصر نیستی.
این بار من سرم را به شانه اش تکیه دادم. دستان هم را گرفته بودیم. مثل دو خواهر واقعی. نگاه بدری خانم از صورت های ما به روی دستان در هم گره کرده ی ما قفل شد. دیگر نگاهش آن تلخی همیشگی که در زمان هایی این چنینی به خود می گرفت، را نداشت. یادم می آید که قدیم به محض اینکه می دید من و ماهی با هم خواهرانه رفتار می کنیم، گوشت تلخی می کرد و ناراحت می شد.
تمام شب را بیدار بودیم. نزدیک سحر بود که شهاب و دکتر خودش آمد و گفت که وضعیتش تقریبا ثابت شده است و می توانیم یک نفس راحت بکشیم.
شاید واقعا راحت ترین نفس تمام عمرم را کشیدم. اگر او می رفت همراه با او، شاید رابطه من هم با محمد و گلی و ماهی نابود می شد.
دایی محمد مرا به خانه رساند. گفتم که بیاید و همان جا بخوابد ولی قبول نکرد. به نظر می رسید که مایل است تنها باشد.
خسته بودم و بیشتر از آن پریشان و درمانده. روی تخت افتادم. نگاهی به ساعت کردم. هشت نیم صبح بود. گوشی را برداشتم و به سپهر تماس گرفتم. شب قبل زنگ زده بود. ولی من آن قدر آشفته بودم که نتوانسته بودم با او صبحت کنم.
او هم که ظاهرا عروسی دعوت بود نمی توانست به کمکم بیاید. خیلی ناراحت شد و حتی گفت اگر می بینم که وضع روحیم آشفته است او عروسی را کنسل کند و به نزدم بیاید. ولی من متقاعدش کردم که تنها نیستم و دایی محمد همراهم است.
با سومین زنگ گوشی را برداشت. مثل همیشه صدایش سرحال و آرامش بخش بود.
_نازلی. حالت چطوره دختر خوب؟
لبخند زدم. این دختر خوب هم تکیه کلام او بود.
_خوبم. شما چطورید؟ خوش گذشت؟
_بله مرسی به لطف شما. بابات چطوره؟
آهی کشیدم. چه می خواستم و چه نمی خواستم، او پدرم بود.
_بهتره. دکتر گفت که وضعش ثابت شده. دایی محمد هم منو آورد خونه.
_خوب به سلامتی. خوشحالم. خودت چطوری؟ حست چطوره؟…..
مکثی کرد و گفت:
_ببین نازلی من الان دارم می رم دانشگاه. ولی برای ساعت دوازده بیکارم. نظرت چیه ناهار رو با من باشی و برام تعریف کنی که حست چیه و حالت چطوره. این طوری تو هم یکم می تونی بخوابی.
همیشه به فکر همه بود و همیشه عاقلانه ترین تصمیم ها را می گرفت.
_آره مرسی. خوبه.
_خب پس ساعت دوازده می بینمت. آدرس رستوران رو برات اس ام اس می کنم. می تونی با ماشین بابک بیای؟ فقط جی پی اس رو روشن کن گم نشی.
خندیدم. او هم خندید.
کمی خوابیدم. خوابی نا آرام و بریده بریده. ولی بهتر از بیداری بود. ساعت ده و نیم بیدار شدم. حمام کردم. سپهر آدرس را فرستاده بود. آماده شدم ولی ترجیح دادم که با آژانس بروم. به راه افتادم ولی قبل از آن با محمد تماس گرفتم تا از آخرین وضعیت علی کسروی با خبر شوم.
او بیمارستان بود و گفت که بهتر است. ولی گفت که ماهی و گلی و مادرش به خانه برگشته اند.
زودتر از او رسیدم و به گارسونی که برای گرفتن سفارش آمده بود گفتم که منتظر کسی هستم.
_نازلی حالت چطوره؟ خیلی معطل شدی؟
لبخند زدم.
_نه یه کم. شما چطورید؟
کتش را بیرون آورد و پشت صندلی اش آویزان کرد. آستین هایش را تا زد و گفت:
_من هم خوبم. یه دستی می شورم بعد در خدمت شما هستم.
خودم را با نوشابه ایی که برایم آورده بودند مشغول کردم.
کنارم نشست و پرسید.
_خوب علی کسروی چطوره؟ خودت چطوری؟
_اون بهتره. خودم هم خوبم.
_خودت بهتری یا خوبی؟
سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم:
_خوبم
دستش را روی دستم گذاشت.
_به من نگاه کن.
نگاهش کردم.
_نازلی وقتیکه من حالت رو می پرسم مثل یه آدم معمولی احوال پرسی نمی کنم که تو جواب معمولی و عادی خوبم، رو به من می دی. حالا یه بار دیگه می پرسم. حالت چطوره؟
سعی کردم تا جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم. این جا اصلا جای مناسبی نبود.
_خوب نیستم. غم دارم.
چند لحظه موشکافانه نگاهم کرد.
_غمت چیه؟ اصلا چرا از ملاقات با پدرت برام تعریف نمی کنی؟ هان؟ فکر می کنم گره اون جا ایجاد شده. بگو تا من گره رو باز کنم.
بغضم را فرو دادم.
_به من گفت که من اشتباه زندگیش بودم. به من گفت که عاشق مادرم شده بوده ولی آخرش گفت که من اشتباهی بودم.
شروع کردم و جریان را تعریف کردم. صورتش تغییری نکرد و فقط کمی اخم میان ابروانش افتاد.
_خب این حرف قشنگی نیست.
با صدای لرزانی گفتم:
_نه اصلا قشنگ نیست.
چند لحظه حرفی نزد. حس کردم که زمانی برای پیدا کردن خودم به من می دهد.
_نازلی؟
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
_حرف علی کسروی اصلا خوب نبوده با هر مقیاسی که بخوای حساب کنی. ولی چرا فکر نکنیم که اون نتونسته منظورش رو بیان کنه؟ هان؟ شاید ادبیات مناسبش رو پیدا نکرده. شاید نتونسته درست بیانش کنه.
چیزی نگفتم. ادامه داد.
_ما آدم ها در طول روز خیلی پیش میاد که با حرفهامون از هم می رنجیم. حرف های ما منبع بیکران انرژی هستند. البته از نظر من! ما حرفی می زنیم که شاید واقعا از بیانش منظوری نداشته باشیم. اصلا نمی خوایم که کسی رو ناراحت کنیم ولی ناخواسته می شه. ناخواسته همدیگرو ناراحت می کنیم. شاید اون هم منظورش واقعا این نبوده که تو اشتباهی هستی. شاید منظورش این بوده که من اشتباهی کردم که دودش تو چشم تو رفت. تو ماحصل اشتباه من شدی. نه اینکه خودت اشتباه باشی.
نگاهش کردم. این مرد یکی از منطقی ترین و مهربان ترین آدم هایی بود که تا به حال دیده بودم. این حرف را می زد که مرا آرام کند.
چیزی نگفتم. گاهی نگاه کردن به قضیه با دیدی متفاوت بد نبود، ولی نه در این مورد. در مورد من با هر دیدی که به قضیه نگاه می کردید یک جای دیگر مشکل دار می شد.
_همین که تو حرف هات رو بهش گفتی خوبه.
_آره داشت می مرد. بعدش عذاب وجدان گرفتم.
لبخند زد.
_حالا چطوری؟
خوب نبودم ولی کاری هم از دستم بر نمی آمد.
_نمیدونم.
_خواهر و برادرت چی گفتن؟
کمی از جریان را تعریف کردم. حتی اینکه با بدری خانم صحبت کرده بودم و به جای مریم از او حلالیت طلبیده بودم. خیلی تعجب کرد و گفت که کار خیلی خوبی کرده ام. گفت که اصلا فکر نمی کرده است که من با این شخصیت شکننده ام بتوانم این کار را بکنم.
_روزی که برای بار اول دیدمت فهمیدم کیسی هستی که زمان می بره تا نرمال بشی. خیلی شکسته بودی. ولی خب خدا رو شکر سریع تر از اون چه فکر می کردم بهتر شدی. خوب نه. ولی بهتر، آره. فکر نمی کردم که تا این حد منطقی عمل کنی. بعد از خود کشیت فکر کردم که هر چی رشته بودم پنبه شده. ولی خب این طور نشد خدا رو شکر. کاری که کردی رو درک می کنم. دقت کن که می گم درک نه تایید. اونشب فشار زیادی رو تحمل کرده بودی. از یک طرف حرف هایی ناپدریت و از یک طرف نامادریت که تکونت داده بود. ولی فکر کنم که از همه بدتر نبود بابک بود. آره؟
نگاهش کردم. ولی چیزی نگفتم.
_نبود و غیبت بابک برای تو مثل تیر خلاص شد. ماشه رو کشیدی. فکر نکردی که شاید گرفتار شده که نتونسته برگرده.
چند لحظه سکوت کرد و به من نگاه کرد.
_بگذریم. حالا به نظرم بهتری. مخصوصا از زمانی که خواهرت برگشت خیلی بهتر شدی. کاری به حال و روز الانت ندارم. این حالی که الان داری، یه ضربه است. ضربه حرف های بابات. رفع می شه . نمی تونم بگم کی؟ چون زمان می بره که البته این زمان هم دست خودته. به خودت بستگی داره که کی ازش دست بکشی. چون من ایمان دارم که ما باید تو زندگی از بعضی افکارمون که حالا یا پوسیده و کهنه است و یا مخربه، دست بکشیم. تو هم باید این کارو بکنی. پس زمانش به خودت مربوطه. ولی موقتیه. حال عمومی تو به کسانی مربوطه که در ارتباط مستقیم با اونها هستی. یکی مثل خواهرت یکی مثل بابک. خودت چی فکر می کنی؟ به نظر خودت حالت بهتر نشده از زمانی که خواهرت برگشت؟
_آره بهترم. چون که….
با خنده چشمک زد.
_چون که عذاب وجدانی که از طرف اون داشتی بهتر شده، آره؟ چی بهت گفت؟
جریان ماهی را به اختصار تعریف کردم. خندید. غذا هم رسید.
_این خواهرت شخصیت خیلی جالبی داره. اون یکی هم این طوریه؟
_گلی؟ نه ماهه. نمی دونید این دختر چقدر خوبه. به نظرم خوشبخت مردی میشه که با اون ازدواج کنه.
نگاهم کرد و کمی بلند تر از معمول خندید.
_نازلی من روانپزشکم. تو بگی ف من رفتم فرحزاد. لازم نیست که مثل خواستگارها با لفت و لعاب حرف بزنی.
هم خنده ام گرفته بود و هم خجالت زده شده بودم.
_می دونستی که یکی از دلگیری های بابک ماهی بود؟
حرفی نزدم. چون می دانستم. فقط سرم را تکان دادم.
_تو همین چند روز قبل که با هم صحبت می کردیم، می گفت. می گفت که ماهی همیشه رو زندگی ما سایه انداخته بود.
این را هم می دانستم.
_بابک حس منو درک نمی کرد. اون فقط می گفت، چون من ماهی رو نخواستم پس تو نباید هیچ مشکل و عذاب وجدانی داشته باشی. به این فکر نمی کرد که من اون دختر رو دوست داشتم. به این فکر نمی کرد که من اعتراف به عشق مستقیم ماهی رو شنیده بودم. اصلا به این کاری ندارم که ماهی تا چه حد مغز فندقیه!! چون این چیزی که واقعا تازه به اون پی بردم. من از اون زمان صحبت می کنم. از زمانی که من تو بدترین شرایط بودم. همه اش فکر می کردم که کارم اشتباهه. ولی بابک فقط حرف خودش رو می زد.
سرش را چند بار تکان تکان داد.
_می دونی بابک از لحاظ عاطفی مثل یه بچه بود. حس عاطفی و عشقی اون رشد نکرده. اون هیچ حسی از پدر و مادرش ندیده بود که حداقل یاد بگیره که باید چطور رفتار کنه. به علاوه اینکه اون ذاتا خشک و مغروره. فکر می کرد که اگر همه کاری برای تو بکنه، اگر ساپورتت بکنه، کافیه. نمی دونست که تو یه دختر نرمال نیستی. تو تشنه بودی. تشنه یه محبت مردونه تو زندگیت. ولی بابک هم آدمی نبود که این محبت رو حداقل کلامی بهت برسونه و نثارت کنه. بابک عاشقته. حتی اگر سر سوزنی شک داشتم که هوی و ه*و*س باشه، تو این مدت فهمیدم که دیوانه وار دوست داره. اون فقط نمی دونست چی کار باید بکنه. نمی دونست که ابراز علاقه به این معنی نیست که هر دقیقه جلوی همه قربون صدقه ات بره. این ابراز علاقه می تونه حتی پنهانی باشه. اصلا این طوری بهتر هم هست. اینکه اون تو تنهایی هاتون و عاشقانه هاتون یه کم ابراز علاقه کلامی بکنه، تو رو راضی میکنه. ولی اون این رو نمی دونست.
لبخندی زد و ادامه داد.
_حالا بگذریم. پس گفتی که بهتری؟
مکث کردم. بهتر بودم؟ شاید بهتر بودم، ولی خوب نبودم.
_خوب نیستم.
_نباید هم باشی. نازلی تو بهتر شدی ولی کاملا درمان نشدی. برای تو بهترین دوا فعلا زمانه. گذشت زمان می تونه بهترت کنه. تو دیگه الان گره ایی تو زندگیت نداری. ولی هنوز احساس نرمال بودن هم نداری. این به خاطر اینکه سالهای طولانی و البته درسن خاصی، شرایط بدی داشتی و تجربیات بدی رو از سر گذروندی. این به مرور زمان درست می شه. باید زمان بگذره. زمانی که زندگیت شکل ثابتی به خودش بگیره. زمانی که انشالا بچه دار بشی. اون زمان دیگه من می تونم با اطمینان بهت بگم که نازلی تو خوب شدی. به خودت مهلت بده. تو این چند ماه لحظات نفس گیر زیاد داشتی. حالا فقط آروم باش. بذار که این نفس بریده شده برگرده سر جاش. خوب میشی. من بهت قول میدم.
_اگر شما نبودید من…..
حرفم را قطع کرد و گفت:
_اگر بابک نبود من هم نبودم. اگر اون پناهت نمی داد، اگر اون به فکرت نبود، اگر اون کمکت نمی کرد، من که تو رو نمی شناختم که بخوام کاری برات بکنم. بابک خاطرت رو خیلی می خواد. همین که این قدر نگران و به فکرته یعنی دوست داره.
او حق داشت. اگر همان روزی که به خانه اش پناه برده بودم. مرا به عمران تحویل می داد و یا بی تفاوت رفتار می کرد، من الان وضعیتی کاملا متفاوت داشتم. بابک بود که دستم را گرفت و پناهم داد. او بود که ترس هایم را دور کرد و آرامم کرد.
_شنبه ی هفته دیگه تولدمه. خواهرم هر سال یه جشنه کوچیک برام می گیره. کاغذ کشی و بادکنک نداریم. ولی یه مهمونی آدم بزرگونه داریم. اگر بیای خوشحال می شم.
چشمکی زد و ادامه داد:
_اگر دوست داری خواهر و برادرت رو هم می تونی دعوت کنی. حالا من خودم زنگ می زنم به برادرت شخصا دعوت می کنم.
خندیدم.
صورتحساب را پرداخت. دیگر نتوانستم بیش از این خودداری کنم و پرسیدم
_بابک کی برمی گرده؟
درحالیکه کتش را می پوشید، خندید و گفت:
_چه عجله اییه؟ میاد. نگران نباش!
چشمانم را با عصبانیت چرخی دادم. این بار بلند تر خندید و با هم به طرف درب خروجی رفتیم.
دو روز بود که امیرهوشنگ و بانو به تهران آمده بودند. پسرشان برمی گشت و آنها هم سر از پا نشناخته برای استقبالش آمده بودند. امیرهوشنگ در تهران آپارتمان کوچکی داشت ولی به اصرار من به آن جا آمده بودند. من اگر تمام عمرم را هم کمر به خدمت این زن و مرد می بستم، باز هم کم بود. کاری که امیرهوشنگ برای من کرده بود علی کسروی نکرده بود. دوستش داشتم. برایم نمونه ی کامل یک مرد بود. چیزی که بیشتر برایم مهم بود، این بود که بابک را هم مثل خودش بار آورده بود. بابک تمام خصوصیات لوطی منشی و دست گیریش را از او آموخته بود و گرنه قادر خان چیزی در چنته نداشت که بخواهد به او بیاموزد.
امیرهوشنگ هم با بابک در تماس بود. می دیدم که گاهی تلفنی آهسته صحبت می کند و تقریبا مطمئن بودم که این صحبت ها با بابک است. دلم بی نهایت تنگش بود. آیا او هم دلتنگ من بود؟ این چنین دیوانه وار و خورد کننده؟
با بانو و ماهی و گلی برای خرید هدیه ی سپهر رفتیم و چقدر هم خوش گذشت. علی کسروی مرخص شده بود و به خانه برگشته بود و خواسته بود تا دوباره مرا ببیند. ولی من دیگر هیچ علاقه ایی به دیدار دوباره اش نداشتم. همان یک بار برای تمام عمرم کافی بود.
به ماهی درباره سپهر گفته بودم و حالا او بیرحمانه به گلی تکه می انداخت. ولی گلی نازنینم در این حال و احوال ها نبود. اصلا نمی گرفت که ماهی درباره چه صحبت می کند. سپهر را فقط سپهر می دانست. احترام زیادی می گذاشت ولی به عنوان مردی که خواهرش را نجات داده و درمان کرده بود. فقط همین. گلی هنوز عزادار سعید بود. هنوز گاهی شبها زمانی که پیش من می ماند صدای گریه هایش را می شنیدم. سپهر هم عزادار زنش بود. عزادارها بهتر یکدیگر را درک می کردند ولی ظاهرا هنوز زمانش نشده بود. یا لااقل برای گلی هنوز زود بود.
بانو عاشق ماهی و شیطنت هایش شده بود. می گفت این دختر بامزه و با نشاط است. روزی دو ساعت با مسعود صحبت می کرد. آن قدر زیاد که صدای محمد و گلی هم در آمده بود.
دوست داشتم این روزهایی را که دور و اطرافم این قدر شلوغ بود. ولی باز هم هیچ کدام از این شلوغی ها او نمی شدند. او که تنها وجودش برای من همه کس بود.
سپهر، بانو و امیرهوشنگ را هم با اصرار دعوت کرد. هر چه امیرهوشنگ گفت که این مهمانی ها مال جوانهاست نه ما. سپهر زیر بار نرفت.
نگاهی به گلی کردم که زیر دست ماهی گیر کرده بود و ماهی مثل یک اختاپوس خودش را به روی او انداخته بود و صورتش را با با پارافین اصلاح می کرد.
_آخ درد بگیری ماهی! مُردم! من اصلا اگر نخوام اصلاح کنم کیو باید ببینم؟
ماهی نگاهش کرد و موذیانه گفت:
_نمی خوام قهره. قهر هم مال دختریه که دلش شوهر می خواد. نکنه تو هم دلت شوهر می خواد؟
گلی با زحمت دستش را آزاد کرد و یک تو سری محکم به ماهی زد.
_احمق!
خندیدم و پیراهنم را برداشتم و به حمام رفتم و عوض کردم.
به سالن برگشتم و در آیینه قدی مقابل در، موهایم را درست کردم. ماهی یک آرایش کامل به روی صورتم انجام داده بود. طوریکه خجالت می کشیدم با این قیافه بیرون بروم. جلوی آیینه رژ ل*ب*م را کم رنگ تر کردم. یک چشمم به در اتاق بود که یک دفعه ماهی بیرون نیاید. اگر می دید قشقرق بر پا می کرد.
زنگ در را زدند. از چشمی نگاه کردم. با حیرت به در تکیه دادم. او این جا چه می کرد؟
امیرهوشنگ را صدا کردم و آهسته گفتم که عمران پشت در است. تعجب نکرد و گفت که آمده با من صحبت کند . گفت که از او اجازه گرفته است.
در را باز کرد.
با امیرهوشنگ مثل آن روز با احترام کامل سلام و احول پرسی کرد. هنوز مرا ندیده بود. کفش هایش را در آورد و وارد شد.
_سلام
سرش را بالا آورد و با حیرت به من نگاه کرد. سرش را به نشانه سلام تکان داد، ولی چیزی نگفت. کمی لاغر شده بود ولی مثل همیشه خوش تیپ و خوش پوش بود. یک کیسه نسبتا بزرگ دسته دار در دست داشت.
امیرهوشنگ لبخندی زد و گفت:
_عمران بابا جان! بیا تو. نازی جان، بابا بیا پدر خونده ات رو ببر تو اتاق مهمون با هم راحت حرف بزنید.
اگر بابک می فهمید خیلی عصبی می شد. امیرهوشنگ فکرم را خواند و گفت:
_بابک در جریانه باباجان. بیا برو.
من روی تخت یک نفره نشستم و او روی صندلی که در اتاق بود.
چند لحظه نگاهم کرد. سرم را پایین انداختم.
_دارم می رم.
نگاهش کردم. چشمانش خسته بود. درست مثل قمار بازی که بر سر همه ی هست و نیستش قمار کرده و آن را باخته است.
_کجا؟
_اربیل. یه چند وقتی می خوام دور باشم. یه دوست صمیمی دارم که اون جاست. می رم یه مدت پیش اون. بعد که برگشتم احتمالا پولم رو از شرکت بیرون می کشم. شرکت داره منحل میشه. بابک آخرش کار خودش رو کرد.
سرم را تکان دادم.
_خوبه
دوباره سکوت برقرار شد.
_امیرهوشنگ گفت که رفتی پدرت رو دیدی
چشمانش پر از رنج بود. رنجی که زنی به اسم مریم برایش به ارمغان آورده بود.
_آره.
مشت های گره کرده اش که روی زانوانش گذاشته بود نشانگر شدت خشمی بود که فرو خورده بود.
_شنیدم سکته کرد.
_آره! از حرف های من
خندید. زهر خندی تلخ.
_می دونی نازی از اون شب تا چند روز گیج بودم. می نشستم و زندگیم رو می ذاشتم رو دور کند و فلش بک می کردم. تو همون چند روز متوجه شدم که هر چی که تا حالا زندگی کردم، باختم. اصلا زندگی نبوده. یه قمار دو سر باخت بوده.
می دانستم که چه می گوید. اگر یک نفر در دنیا او را درک می کرد، من بودم.
از کیسه یک جعبه بیرون آورد. بلافاصله آن را شناختم. جعبه طلا و جواهرات مامان پری بود. همان که مرا به سرقت آنها متهم کرده بود. به طرفم گرفت. با تعجب نگاهش کردم.
_با عمه کتی ات صحبت کردم. اول گفت بهت بگم که خیلی بی معرفتی. عمران بده و اذیتت کرده از من هم یادی نمی کنی. ببینی فارغ شدم یا نه؟
با اعتراض گفتم
_خب می خواستی بهش بگی که چه بلایی سر من آورده بودی که من آواره ی کوه و جنگل شدم.
خنده بی حوصله ایی کرد.
_گفتم
_خب چی گفت؟
این بار خنده اش پر رنگ تر شد.
_این دیگه به تو ربطی نداره. می بینی؟ بد تربیتت کردم و گرنه تو کار بزرگ تر از خودت فضولی نمی کردی.
خم شد و جعبه را روی پاهایم گذاشت.
_فارغ شد به سلامتی ؟
لبخند کجی زد.
_آره. دایی شدم. پسره!
_قدمش مبارک باشه
چند لحظه نگاهم کرد و بعد با سردی و تمسخر گفت:
_آره مبارک! بگذریم. درباره وسایل مامان پری باهاش صحبت کردم. مامان پری همیشه دوست داشت که یه چیزهایی از اون به تو برسه. با کتی حرف زدم. گفت که طلا ها و وسایلی که نازی بیشتر دوست داره رو بهش بده، بقیه رو برای من نگه دار.
عمه کتی هم ماه بود. او هم دست پرورده مامان پری بود.
_می دونست؟
_چی؟ اینکه تو بچه من نیستی؟
_آره
_اوایلش نه. آخه وقتی که من مریم رو گرفتم کتی هنوز بچه بود. ولی خوب بعد فهمید.
آهی کشیدم و در جعبه را باز کردم. تمام این وسایل برای من خاطره انگیز بود. دوست داشتم که همه شان متعلق به من می شدند. ولی خوب عمه کتی از من محق تر بود. او دختر مامان پری بود.
چند تکه طلا را که بیشتر دوست داشتم، برداشتم. درون کیسه را نگاه کردم. چادر نماز و جانماز و عطر مامان پری را هم برایم آورده بود.
_مرسی.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد سرش را تکان داد و برخاست.
_این پسره پژمان، خاطرت رو می خواد. بشین زندگیت رو بکن. مثل مادرت نشو. سالم زندگی کن. هر چند که مطمئنم که شبیه به مریم نیستی.
_با خانم صدری می ری؟
خندید.
_نه چطور مگه؟
_فکر کردم که شاید چیزی بینتون هست
آهی کشید.
_بود. بعد از این که تو رفتی. ولی اون یه چیز دایمی و همیشگی می خواست که من آدمش نبودم و نیستم. مهرش رو به علاوه یه سرمایه جزیی بهش دادم که بتونه یه کار و بار برای خودش جور کنه. دیگه نخواد بره خونه ها کار کنه.
_چرا داییمی اش نکردی؟ برات خوب نبود؟ به نظرم زن بدی نبود. کاری ندارم که اومد بر علیه من شهادت داد. تو مجبورش کردی. ولی برای تو مناسب بود.
دستش را روی دهانش کشید.
_نمی تونم نازی. من آدم نرمالی نیستم. نمی خوام زندگی اون هم خراب بشه. تنها راحت ترم. روابط کوتاه برام بهتر از داییمه.
_دوستت داشت؟
سرش را تکان داد.
_آره منو می خواست.
دلم برایش سوخت. چند لحظه دیگر بدون حرف به من نگاه کرد و بعد به طرف در رفت و بدون هیچ حرف دیگر و حتی خداحافظی رفت. فقط با امیرهوشنگ خداحافظی کرد و رفت. هیچ طلب بخشایشی نبود. هیچ عذرخواهی برای آنکه زندگی را به من زهر کرده بود. حتی هیچ حرفی از علی کسروی هم نزد. حتی نه یک اشاره غیر مستقیم. حتی نام او را هم نبرد. فقط گفت که پدرت را دیدی. به نظر می رسید که دیگر راهش را از من جدا کرده است. دیگر نمی خواست مرا حتی ببیند.
شاید توقع زیادی بود از او که تمام عمر و جوانی اش تباه شده بود. همین که مرا به حال خودم رها کرده بود، برای مردی مثل عمران کسروی چیزی شبیه به معجزه بود.
همین برای من کافی بود. همین که می دانستم دیگر زندگیم در آرامش خواهد بود. اینکه دیگر عمران خیال اذییت و آزارم را ندارد. همین که بُرید و رفت، برای زندگی متلاطم من بهترین هدیه بود. از او توقع عذرخواهی و حلالیت طلبی نداشتم. عمران بود می شناختمش. او رفته بود و از زندگیم خارج شده بود. این مهم بود.
نیم ساعت دیگر در اتاق ماندم. تا کمی خودم را پیدا کنم. گوشواره های مروارید مامان پری را به گوشم انداختم. انگشترش را در آوردم و به جایش حلقه ایی که بابک آن شب به دستم انداخته بود، دست کردم.
از اتاق بیرون رفتم. ماهی مشغول بلبل زبانی کردن برای امیرهوشنگ و بانو بود. امیرهوشنگ از ته دل می خندید و بانو قربان صدقه اش می رفت.
محمد و گلی آهسته با هم حرف می زدند.
_چیزی شده؟
محمد نگاهم کرد وموهایم را کنار زد و گوشواره های مامان پری را نگاه کرد و لبخند زد.
_نه عزیزم چیزی نشده. چه خوشکل شدی.
لبخندی زدم.
_ورپریده چرا رژ لبت رو کم رنگ کردی؟ بیا این جا ببینم…..
دستم را کشید تا به اتاق ببرد و دوباره آرایشم کند.
_نه ماهی تو رو خدا. خیلی پررنگ بود. خودم کم رنگش کردم. بابک از آرایش زیاد خوشش نمیاد.
خبیثانه خندید و گفت:
_حالا که بابک نیست!
چیزی نگفتم ولی بی حوصله مانتو پوشیدم و آماده رفتن شدم.
سپهر خودش به استقبالمان آمد. یک پیراهن آستین کوتاه مردانه با پاپیون به تن داشت و مثل همیشه با محبت هر چه تمام تر برخورد کرد. خواهرش را شناختم. جلو آمد و با من دیده ب*و*سی کرد و آهسته احوالم را پرسید. گفت که همیشه از سپهر جویای احوالم بوده است. خانواده اش هم مثل خودش ماه و دوست داشتنی بودند.
مانتو و شالم را باز کردم. گلی و ماهی هم مانتو هایشان را به من دادند تا به اتاق سپهر ببرم.
_حالت چطوره؟
مانتو را از من گرفت و آویزان کرد. روی تخت نشست و با دستش اشاره کرد تا کنارش بنشینم.
_خوبم. امروز تولدتونه . دکتری رو تعطیل کنید.
خندید.
_برای من دکتری هیچ وقت تعطیل شدنی نیست. بشین ببینم.
کنارش نشستم.
_قبل از اینکه بیایم این جا عمران اومد.
تعجب نکرد. این من بودم که تعجب کردم. باید می دانستم که بابک و امیرهوشنگ بدون تایید او کاری نمی کنند.
_شما می دونستید؟
خندید و سرش را تکان داد.
_آره. بابک با من تماس گرفت و گفت امیرهوشنگ گفته که عمران می خواد نازلی رو ببینه. نگرانت بود. می گفت که نمی خواهد عمران حتی یک بار دیگه نگاهش به تو بیفته. ولی من متقاعدش کردم که بذار بیاد. می دونستم که اون دیگه باهات کاری نداره. مشکلی پیش اومد؟
_نه اصلا چیزی نگفت. فقط گفت که داره میره اربیل و بعد هم یک سری از وسایلی که مامان پری دوست داشت که به من برسه رو برام آورده بود.
لبخند زد.
_می دونستم. عمران الان مثل یه شیر بی یال و کوپال شده. اونقدر از اون ضربه گیجه که دیگه نمی تونه کار دیگه ایی بکنه.
_شما همیشه بهترین تصمیم رو می گیرید.
خندید.
_تو هم یکی از مهربون ترین دختر هایی هستی که علی رغم زندگی بدی که داشتی، تو این چند سال طبابتم دیدم. معمولا دختر هایی مثل تو احساس های عاطفی فقیری پیدا می کنن. ولی تو نه. توی محبت خرج کردن برای همه غنی هستی.
از اتاق بیرون رفت. کادویش را از کیفم بیرون آوردم و از اتاق بیرون رفتم.
با چشم به دنبال ماهی و گلی گشتم. کنار بانو و امیرهوشنگ نشسته بودند و خواهر سپهر هم کنارشان با خانم دیگری نشسته بود. تعداد خانم های مجلس کم بود. بیشتر آقا بودند، که قطعا از دوستان و همکاران سپهر بودند. مهمانی شلوغی نبود و تعداد مهمان ها زیاد نبود.
به سمت میزی که در وسط سالن بود و کادوها را روی آن گذاشته بودند رفتم تا کادو را آن جا بگذارم.
او را دیدم. کنار پنجره با سپهر و محمد و باربد ایستاده بود. خشکم زد. برای لحظه ایی تمام صداهای اطرافم قطع شد. تا به حال چنین حسی را تجربه نکرده بودم. قرمز شدم. حس کردم که سرخ و برافروخته شدم.
نگاهش به روی من بود. همان اخم و همان خشکی صورت. کت و شلوار تیره و مجلسی به تن داشت. موهایش را رو به بالا شانه کرده بود. سیگار نازکی به دست داشت.
احساس می کردم که هر لحظه از شدت خوشی و هیجان زیاد سکته خواهم کرد. قل*ب*م آن چنان محکم در سینه می کوبید که کوبش آن را از روی پیراهن به وضوح می دیدم.
من تا به این اندازه عاشقش بودم و خودم خبر نداشتم؟ حسی که داشتم مخلوطی بود از خوشی بی اندازه و هیجان و کمی هم ترس.
کادو را روی میز گذاشتم. چیزی به آنها گفت و از آنها فاصله گرفت. باربد از همان دور برایم سری تکان داد و لبخند زد. ولی من آنقدر هیجان داشتم که جوابم تنها لبخندی کج و کوله بود.
به سمتم آمد. بازویم را گرفت. حس می کردم که جای انگشتانش از روی لباس مثل آتشی دستم را می سوزاند.
بدون حرف مرا به اتاق سپهر برد.
در را بست و چند ثانیه نگاهم کرد. دستش را میان موهایم کرد. صورتم را جلو کشید و مرا ب*و*سید. ب*و*سه ایی نه مثل هیچ کدام از ب*و*سه هایی که تا به حال داشتیم. ب*و*سه ایی که در آن فقط دل تنگی بود و حسی ناب. عشق خالص. خودم را رها کردم. بیشتر مرا به خودش فشرد.
پیشانی اش را به پیشانی ام تکیه داد و آهی کشید. بوی آدامس نعنایی اش که با سیگار مخلوط شده بود، در بینی ام پیچید و باعث شد که لبخند بزنم.
موهایم را نوازش کرد. نگاهش پر از حس بود. حس خوب عاشقی. چیزی که قبلا هرگز نمونه اش را ندیده بودم. ضربه ایی به در خورد.
با پشت دست دهانش را پاک کرد و آهی کشید و از من فاصله گرفت ولی قبل از آنکه کسی که پشت در بود داخل بیاید، آهسته گفت:
_فردا ساعت پنج بیا دفترم.
سرم را تکان دادم. سپهر نگاهی به او کرد و نگاهی به من. هر چه کردم نتوانستم از سرخ شدن جلوگیری کنم.
_بابک من چی بهت گفتم؟
نگاهش تند و عصبی بود.
بابک سرش را تکان داد. او بدتر بود. عصبی تر و تند تر.
_باشه. گفتم ساعت پنج دفترم باشه.
_خوبه.
اشاره ایی کرد که بیرون برویم.
بابک دستم را گرفت و بیرون برد.
_چیزی شده؟
چرخید و نگاهم کرد. به یاد ب*و*سه چند لحظه قبلمان افتادم و دوباره سرخ شدم.
_مگه دوست نداری حرف بزنیم؟
_آره ولی چرا تو دفترت؟
ابرویش را بالا برد و گفت:
_خونه رو ترجیح می دی؟
با تعجب نگاهش کردم. آرام خندید.
_چشمات رو این طوری نکن.
مرا روی مبلی نشاند و خودش هم کنارم نشست و دستم را گرفت.
_سپهر این طوری خواست. گفت که هر جایی به غیر از خونه. گفت می خوام که فقط صحبت کنید. نمی خوام چیز دیگه ایی ذهنتون رو منحرف کنه. فقط حرف بزنید و مسایل تون رو حل کنید. خونه که باشید مسایل دیگه حرف هاتون رو تحت شعاع قرار می ده.
نگاهی به لبانم کرد.
_شاید حق داشت.
سرم را پایین انداختم. او می خواست که ما مثل دو غریبه بدون هیچ کشش ج*ن*س*ی با هم حرف بزنیم و مسایلمان را حل کنیم. مثل همیشه سپهر بهترین راه را انتخاب می کرد.
_باشه خوبه!
سرش را به خشکی تکان داد و دیگر چیز نگفت و فقط برخاست و نزد امیرهوشنگ و بانو رفت و با آنها سلام و احوال پرسی کرد. ماهی موشکافانه نگاهش می کرد. به نظر می رسید که نگران و ناراحت است. ولی بابک با او رفتاری مثل رفتار همیشه اش را داشت. دست دادند و چند لحظه ایی صحبت کردند. به نظر می رسید که نگاه ماهی هم آرام شد. آرام از این که بابک از دستش ناراحت نیست.
زیاد نماند. به نظر بی حوصله و خسته می آمد. در تمام مدت نگاهش به روی من بود ولی سمتم نمی آمد. کنار امیرهوشنگ و محمد و باربد نشسته بود و صحبت می کرد. ناامیدانه و با ناراحتی متوجه شدم که دوباره زیادتر از همیشه سیگار می کشد. خاموش تر از همیشه شده بود و حتی در صحبت های آنها هم بیشتر شنونده بود. چشمانش مرا جستجو می کرد. نگاهی پر از احساس و علاقه. علاقه ایی که به نظر می رسید دیگر قصد پنهان کردنش را ندارد. کمی بعد از شام خداحافظی کرد و رفت. برخاستم و با سپهر به بدرقه اش رفتم.
_مرسی بابک جان!
_هر کاری هم که بکنم باز هم کمه.
اشاره ایی به من کرد.
_نازلی مثل خواهرمه. کار زیادی برای خواهرم نکردم.
سری برای هم تکان دادند و سپهر ما را برای لحظه ای تنها گذاشت. نگاهی به پشت سرم کرد. در راهروی جلوی در، تنها بودیم. دستش را روی گونه ام گذاشت. اخم داشت و نگاهش خسته و تنها بود. آنقدر زیاد که برای لحظه دوست داشتم او را در آغوش بگیرم و بگذارم که تنهایی و خستگی هایش درمان شود. من درمان دردش بودم، می توانستم این را با تمام وجود حس کنم. همان طور که او درمان درد های من بود. هم درد بودیم و دوایمان هم با هم بودن بود.
_جون کندم….
اخم هایش بیشتر در هم رفت و دیگر ادامه نداد. خم شد و گونه ام را طولانی و با احساس ب*و*سید.
_منتظرتم.
سرم را تکان دادم. چیزی نگفت. آسانسور را زد و پایین رفت.
از ماشین پیاده شدم و شالم را مرتب کردم.
_مواظب خودت باش.
سرم را خم کردم و ب*و*سه ایی برای دایی محمدم فرستادم. ماهی با بدج*ن*س*ی هر چه تمام تر گفت:
_دایی راست میگه. مواظب خودت باش!!
غش غش خندید و دایی محمد را هم به خنده انداخت.
_عوضی….
زبانش را برایم در آورد. دایی محمد گفته بود که خودش مرا به دفتر بابک می رساند. ماهی هم همراهمان آمده بود و حالا با بی رحمی هر چه تمام تر مرا اذیت می کرد. شب قبل بعد از برگشتن از مهمانی و دو ساعت صحبت کردن با مسعود به اتاق برگشته بود و من و گلی را که خوابیده بودیم، بیدار کرده بود تا برایمان تعریف کند که مادر مسعود به بدری خانم زنگ زده و صحبت هایی کرده است. بعد هم تا دو ساعت بعد نگذاشت که هیچ کدام بخوابیم. چرت و پرت گفت و شیطنت کرد و سر به سر من گذاشت. این دختر بزرگ نمی شد.
دستی برایشان تکان دادم و به سرسرای شرکت وارد شدم. ناخوداگاه به یاد آن شبی افتادم که بی پناه و کتک خورده و زخمی به این جا پناه آورده بودم. به تفاوت هایی که با آن شب داشت فکر کردم. آن شب مثل یک گربه زخمی به دفترش نرفته بودم. به پارکینگ رفته بودم و آن جا انتظارش را کشیده بودم. ولی حالا در مقام همسرش و با آرامش و اعتماد به نفس کامل به دفترش می رفتم.
منشی اش یک زن مسن و جا افتاده بود. سرش در کامپیوتر بود و مرد جوانی هم کنارش ایستاده بود و چیزی را به او دیکته می کرد.
_سلام
هر دو نفرشان سرشان را بالا آوردند و نگاهم کردند. لبخندی زدم.
_من همسر آقای پژمان هستم.
منشی برخاست و با محبت دستم را فشرد.
_بله خیلی خوشحالم ازآشناییتون. خیلی خوش آمدید. آقای پژمان منتظرتون هستن.
مرد هم احوال پرسی کوتاهی کرد و حواسش را به کارش داد.
جلو تر از من به سمت اتاقی رفت و در زد و گفت:
_جناب پژمان. خانمتون تشریف آوردن.
با دستش مودبانه به داخل اتاق اشاره کرد. تشکر کردم و داخل شدم.
_سلام.
برخاست و چند لحظه نگاهم کرد. با دستش اشاره کرد که به نزدش بروم. جلو رفتم. به لبه میز تکیه داد و دستهایش را به سینه زد.
_چطوری؟
_خوبم. ببخش دست خالی اومدم.
لبخندی زد. دستش را دراز کرد و بازوی مرا گرفت و با یک حرکت در آغوش کشید. قل*ب*م طپش های دیوانه وارش را شروع کرد. شال را از سرم باز کرد و روی میز گذاشت. گیره سرم را باز کرد و دستش را در میان موهایم کرد. می دانست که این کارش آرامشم را هزار برابر می کند. صورتش را میان موهایم کرد و بو کشید.
_تو خودت برام بهترین هدیه هستی.
صدایش آهسته بود.
رهایم کرد. ولی دستم را نه. همان طور که دست مرا در دست داشت. پرونده ایی که روی میز بود جمع کرد. برای لحظه ایی عنوان یکی از کاغذها را دیدم. درخواست طلاق بود. نگاهم را دید و با حالتی عصبی گفت:
_مال مامانه. می خواد طلاق بگیره.
لحنش به غیر از خشم، غم و ناراحتی هم داشت.
_متاسفم!
آهی کشید.
_نباش! تازه راحت میشه. دیگه خودش هم خسته شده. می خواد بره پیش خواهرش زندگی کنه.
مرا به سمت دری که به اتاقش می خورد، برد.
اتاقی بود با یک میز بزرگ و چند صندلی. چیزی مثل اتاق کنفرانس.
سکوت کرده بود.
_کی برگشتی؟
پوزخندی زد.
_از کجا؟
با تعجب گفتم:
_از قطر دیگه
دستم را در دست گرفت.
_من جایی نرفتم. این جا کلی کار داشتم. قطر کاری نداشتم که برم. تمام مدت این جا بودم.
با اخم پرسیدم.
_کجا بودی؟
لبخند زد.
_خونه باربد بودم. بعضی شب ها هم که کارم زیاد بود تو دفتر می خوابیدم.
_برای چی خودت رو آواره کردی؟
خندید.
_واجب بود.
چیزی نگفتم. کمی خودش را روی صندلی به طرف من خم کرد.
_دلتنگم شده بودی؟
سرم را بالا بردم و در چشمانش نگاه کردم. زمزمه کردم.
_خیلی. تو چی؟
چشمانش را به روی هم فشرد. دستش را دراز کرد و مرا از روی صندلی بلند کرد و روی پاهای خودش نشاند.
_من داشتم از دوریت دق می کردم.
گردنم را ب*و*سید.
_هیچ وقت فکر نمی کردم که تا این حد عاشقت بشم. اون قدر که دوریت دیونه ام بکنه.
دستم را در دستش گرفت و با حلقه ام بازی کرد.
_این دوری واجب بود. واجب بود که بفهمم چقدر ……
حرفش را قطع کرد. چند لحظه نگاهم کرد. مثل همیشه اخم داشت.
_چقدر می خوامت، دوستت دارم و بدون تو ناقصم.
آهی از سر آرامش خیال و راحتی کشیدم.
_تموم مدت عاشقت بودم. فکر میکردم تو می دونی، می فهمی. احتیاجی نیست که بهت بگم.
_از کجا باید می دونستم؟
_از رفتارم، از کارهام، حرکاتم. پرسیدی چرا بهت میگم نازنین؟ چون برام نازنین بودی. چون دوست نداشتم به اسمی صدات کنم که عمران روت گذاشته. چون به نظرم نازنین برازنده تر بود. دوست داشتم تو خلوت و تنهایمون تو نازنین ام باشی.
ل*ب*م را گزیدم. حرف محمد درست بود. من نازنین اش بودم. نسیم خنکی در دلم وزید و لذت و شعفی وصف ناپذیر احساس کردم. با صدای آهسته ایی گفتم:
_من فکر می کردم که کارها و حرکاتت فقط برای اینکه منو داشته باشی. برای رابطه. نه که دوستم داشته باشی.
_رابطه با تو فقط از روی عشق بود. دوستت داشتم و حاضر بودم برات همه کاری بکنم. ولی تو نمی فهمیدی. همه اش تو فکر ماهی بودی
_تو چرا درکم نمی کردی؟ تو که می دونستی من ماهی رو دوست دارم چرا یکم خودت رو جای من نمی ذاشتی؟ درک نمی کردی که من تو چه برزخی بودم؟
دستش را دور کمرم حلقه کرد.
_وقتی که اون طوری از ماهی حرف می زدی و به فکر ماهی بودی، منم اعصابم خورد می شد. همه حرفت از ماهی بود. احساس می کردم هر کاری که می کنم و هر حرکت عاشقانه ام، تو رو به یاد ماهی می اندازه و معذب می کنه. اون شب همه واقعیت رو برات گفتم به این امید که یکم این فکر ماهی رو ول کنی. ولی نشد. روز عقدمون وقتی که اون جوری بهم ریختی، فکر کردی برای من راحت بود؟ راحت بود که ببینم تو این طوری شدی؟ فکر می کنی من چه حسی داشتم؟ بذار بهت بگم. فکر می کردم که هیچ حسی به من نداری. اگر چیزی هست فقط یک حس آنیه. یک جرقه.
با اعتراض گفتم:
_می دونستی که تا سر حد مرگ از رابطه زناشویی می ترسیدم ولی به خاطر تو بهش تن دادم این کار چه معنی ایی می تونست از نظر تو داشته باشه؟
لبخند تلخی زد.
_فکر می کردم که می خوای منو از دست ندی. فکر می کردم که دوستم نداری. اگر کاری می کنی یه جورهایی ادای دینه. چون فکر می کردی که من فقط ازت رابطه می خوام. در صورتیکه این طور نبود. من خودت رو می خواستم. وجودت رو. نازنین رو.
اخم کردم.
_واقعا که!!
_این طوری نبود؟
_معلومه که نه!
_ خب تو بگو که من از کجا باید می دونستم که این طوری نیست و تو دوستم داری. تو چرا یه بار به من نگفتی که بابک دوستت دارم. من مغرور و خشکم، درست. ولی تو چرا چیزی نگفتی؟
با غصه گفتم:
_چون فکر می کردم که درست نیست. چون فکر می کردم که حس تو واقعی نیست. می ترسیدم اگر بگم، بگی که توهم زده شدم و تو منو فقط برای رابطه می خواستی و عشقی در کار نبوده.
موهایم را نوازش کرد.
_از همون روز اول ازت خوشم اومد. ولی فقط همین. خوشگل بودی. نمی شد نادیده گرفته بشی. رفتارت رو می دیدم. با اینکه اون جا بزرگ شده بودی ولی خیلی از مرحله پرت بودی. تو خودت بودی و به غیر از ماهی با کسی آن چنان صمیمی نبودی. من کسی بودم که همیشه از طرف جنس مخالف به من توجه شده بود. حتی اگر نخواسته بودم. حتی زمانی که زندگی پاکم رو شروع کرده بودم. ولی تو کسی بودی که توجهی نداشتی. می دونی….
حرفش را قطع کرد و آرام خندید و گونه ام را نوازش کرد.
_نقطه قلقلک احساس من شدی. این که بی توجه بودی. وقتی که با ماهی نامزد کردم می دیدم که تا چه اندازه نگرانشی. رفتارات برام جالب بود. دوست داشتم بازیت بدم تا واکنش هات رو ببینم. یک بار با ماهی گرم گرفتم. یادته؟ اون روز خودت از تو بالکن ما رو دیدی؟ می خواستم واکنش ات رو ببینم. همون زمان فهمیدم که تا چه اندازه ماهی رو میخوای. رفتارات برام معما بود. دیگه احساس می کردم که این، از مرحله پرت بودن نیست. این به نظرم یکم عجیب بود. می دونی چه تصمیمی داشتم؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_می خواستم بعد از اینکه از ماهی جدا شدم و کارهام یکم ردیف شد. بهت نزدیک بشم و بیشتر باهات آشنا بشم.
لبخند زد.
_عمران این فرصت رو بهم داد. تو با پای خودت اومدی سراغم.
خندیدم و به شانه اش کوبیدم. خندید.
_ولی فکر کنم امیرهوشنگ فرصت اصلی رو در اختیارم گذاشت. وقتی که بهم محرم شدی. بیشتر به کارها و رفتارت دقیق شدم. هر چی جلوتر می رفتیم و بیشتر با هم صحبت می کردیم و آشنا می شدیم، بیشتر پی می بردم که تا چه اندازه با همه دخترهایی که باهاشون بودم یا می شناختم فرق داشتی. اخلاقت و رفتارت. اون حسی که به ماهی و گلی و محمد داشتی برام جالب بود. اون عشق خالصی که به اونها داشتی برام جالب و مبهم بود. پیش خودم می گفتم دختری که این اندازه وفاداره اگر عاشق بشه چی کار می کنه؟ حست به جونم افتاده بود. دوست داشتم منو ببینی. برات هر کاری می کردم؛ ولی تو منو نمی دیدی. ولی خب خدا یه فرصت بهم داد. فهمیدن گذشته ات و شبانه روزی، تو رو خواه نا خواه به من نزدیک تر کرد. می دیدم، می فهمیدم، که تا چه اندازه می خوای خودت رو از من دور نگه داری، ولی نمی شد. عاشقم شده بودی ولی داشتی مقاومت میکردی. مثل من. حالت رو می فهمیدم. حال خودم رو داشتی….
مکث کرد و نگاهی عمیق و طولانی به چشمانم کرد.
_سپهر با یک نگاه به هر دو نفرمون موضوع رو تا ته خط گرفته بود. همیشه می گفت که نازلی دوست داره، فقط باید بگذاری که خودش رو پیدا کنه. اون گفت که باید باهات راه بیام. اون میگفت که چی کار کنم که تو آروم بشی و بهم نزدیک بشی و منو ببینی.
آهی کشید و حلقه دستانش را به دور کمرم محکم تر کرد. نگاهم کرد و با شیطنتی که هرگز ندیده بودم، چشمکی زد و خندید و گفت:
_یه چیز دیگه هم هست که نمی گم.
چشمانم را گرد کردم. می دانستم که دوست دارد.
_چی؟ بگو. نکنه از همون اول افکار پلیدانه داشتی؟
این حرف را به شوخی گفتم و حتی یک درصد هم احتمال نمی دادم که او همین نظر را داشته است.
بلندتر از همیشه خندید.
_بابک….
نامش را با اعتراض گفتم.
همان طور که می خندید. سرش را در میان موهایم کرد.
_جانم؟
غرق در حس خوب دوباره ای که از شنیدن این کلمه پیدا کرده بودم، گفتم:
_چیه؟ بگو.
پوزخندی زد و چشمانش را تنگ کرد.
_اونقدر از خوشگلی و صورتت خوشم اومده بود که اگر به امیرهوشنگ قول نداده بودم که پاک بمونم، همون لحظه تو فرودگاه مُخت رو میزدم و با خودم می بردمت خونه. پیش خودم گفتم می رم کمکش ساکش رو می برم. اگر کسی اومده بود سراغش یعنی که بابک برو رد کارت زیر قولت نزن، خدا داره نگاهت می کنه! ولی اگر تنها بود…..
خندید.
_اگر تنها بودم می خواستی منو ببری خونه؟
_نه. نمی بردمت. ولی شاید اگر تنها بودی پیشنهاد می کردم که برسونمت و یه جوری سر حرف رو باهات باز می کردم.
دستم را بالا آورد و پشت دستم را ب*و*سید.
_ولی مثل اینکه خدا خودش تو رو برای من می خواست. نیمه گمشده ام بودی. کم کم عاشقت شدم.
حس خوبی که با گفتن کلمه به کلمه جملات عاشقانه اش پیدا می کردم برایم غیر قابل باور بود. حس می کردم که قل*ب*م از شدت شادی و خوشی بی اندازه متورم شده است و در سینه ام جایش تنگ شده است.
سرم را روی شانه اش گذاشتم. چه خوشبخت بودم. دیگر هیچ چیزی برایم مهم نبود. دیگر اینکه تمام عمرم کتک خورده بودم و هیچ زمانی طعم لذت بخش داشتن پدر و مادر را نچشیده بودم، مهم نبود. حتی اینکه علی کسروی مرا اشتباهی می دانست هم مهم نبود. من او را داشتم. او که هدیه ویژه خدا برای من بود.
مثل اینکه خدا بعد از آن همه طوفانی که در زندگیم ایجاد شده بود او را کادو کرده و برایم فرستاده بود. او که مثل کوه پشتم ایستاده بود و می توانستم با بهانه و بی بهانه به او تکیه کنم. وقتی که خسته می شوم بگذارم که او کارها را انجام دهد. بگذارم که بار زندگی را به دوش بکشد. بگذارم که عاشقانه زندگی مرا هم رهبری کند. او که زندگی ام را مدیونش بودم. آرامش و بالهای قوی و با اراده ایی که برای پرواز به من هدیه کرده بود. مرا رها کرده بود تا بزرگ شوم. ترس هایم را کنار زده بود. با او من عاشقی کردم. او پای عشق را به قلب من باز کرد. حس خوبی که فکر می کردم هرگز در زندگی نخواهم داشت. او بود که به من این حس را القا کرد که می توانم. در تمام لحظه به لحظه نگرانی ها و بیچارگی هایم او بود که پشتم ایستاد، دستم را گرفت و مرا همراهی کرد. دیگر چه چیزی از زندگی می خواستم؟ با او که بودم دیگر تلخی گذشته هم کمتر بود. هر چه بود آرامش بود و عاشقی.
دیگر هیچ چیزی برایم مهم نبود. دیگر ناگفته ایی در زندگیم باقی نمانده بود. اگر هم بود، باز هم مرا ترسی از آن نبود. او با من بود.
لبخندی زدم و دستان مردانه اش را در دست گرفتم. چقدر شیرین بود ناگفته ایی که با او گفته شد. ناگفته ی دوستت دارم. ناگفته ایی که دلم را آرام کرد. ناگفته ایی عاشقانه.
ب*و*سه ایی بر لب هایش زدم. لبخند زد. چشمان و لبانش هم زمان.
_دوستت دارم.
نگاهش برای لحظه ایی آن چنان لبریز از شیفتگی شد که مرا مجنون کرد. جاهایمان عوض شد. چه ایرادی داشت که من مجنون او شوم؟
_منم عزیز دلم. منم دوستت دارم.
سرهایمان را در هم فرو بردیم. درست مثل قوهایی که زمانی با دست، و در تاریک و روشن اتاق، درست می کردیم.
_بریم خونه؟
نگاهش کردم.
_بریم.
لبخند زد و موهایم را از روی صورتم کنار زد.
_برام لباس آلبالویت رو بپوش.
خندیدم. خندید.
_با اون لباس دیونه ات شدم.
مرا از روی پاهایش بلند کرد و ایستاده مرا در آغوشش فشرد.
_فقط با اون لباس؟
مردانه خندید و میان موهایم زمزمه کرد.
_قول می دم که همیشه دیونه ات بمونم.
دایره زندگیم کامل شده بود. نازلی کسروی که از ابتدا رنجور و ناتوان و ضعیف، این دایره را شروع کرده بود. حالا مقتدر و قوی، دایره را کامل کرده بود. دایره زندگیم با «او» کامل شده بود.
امیدوارم که مفید بوده باشه …..
در نهایت ناگفته ها را به همسرم تقدیم می کنم …. به خاطر عشق و محبتی که بی دریغ نثارم می کند و مرا باور دارد …
با تشکر بهاره حسنی
پنجم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود و سه
پایان
با تشکر از بهاره حسنی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا
نام رمان : ناگفته ها
نویسنده : بهاره حسنی

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

‫3 نظرها

  1. این یه رمان جذاب و دوست داشتنی بود هدفمند سالم بدون نکات غیر ضروری ج…….. و بدون کش دادن های الکی و صفحه پر کن آدم از خوندنش حس تلف شدن وقت بهش دست نمیده

    کاش رمان دختر حاج آقا و خان هوس باز هم از این امتیاز برخوردار بودن که متاسفانه نیستند مخصوصا دختر حاج آقا
    که بیشتر بنظر میرسه نویسنده فقط قصدش از نوشتن این داستان تحریک عواطف و هیجانات خواننده هست

  2. این یه رمان جذاب و دوست داشتنی بود هدفمند سالم بدون نکات غیر ضروری ج…….. و بدون کش دادن های الکی و صفحه پر کن آدم از خوندنش حس تلف شدن وقت بهش دست نمیده

    کاش رمان دختر حاج آقا و خان هوس باز هم از این امتیاز برخوردار بودن که متاسفانه نیستند مخصوصا دختر حاج آقا
    که بیشتر بنظر میرسه نویسنده فقط قصدش از نوشتن این داستان تحریک عواطف و هیجانات خواننده هست

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن