رمان ناگفته ها

رمان ناگفته ها پارت 4

_ بهت دست زد؟ اذییت کرد؟
اخم کردم. من نمی خواستم آن لحظات را به خاطر بیاورم.
_آره! ولی نمی خوام درباره اش حرف بزنم.
خیره نگاهم کرد و پک کوتاهی به سیگارش زد. کاملا معلوم بود که یک سیگاری حرفه ایی نیست. شاید فقط برای کمی آرامش دود میکرد.
_فکر میکنی آدم هاش رو هم با خودش میبره؟
بقیه نسکافه را هم خورد و خاکستر سیگار را در همان ماگ تکاند. به پشتی مبل تکیه داد و خونسرد گفت:
_یکیشون که همیشه همراهشه، راننده اشه آقای خبیری. ولی اون یکی رو بعید میدونم. احتمالا میزارتش این جا که ما رو بپاد.
_ساعت چند راه می افتیم؟
_یک، دو، سه …. هر چی دیرتر بهتر.
_نشناستمون؟
نیم نگاهی به من کرد.
_با ماشین شهاب میریم.
گره کراواتش را شل کرد و سیگارش را خاموش کرد.
_آخه اگر ماشین شهاب رو صبح شناخته باشن که کارمون تمومه.
با اخم نگاهم کرد.
_سرکار خانم من اونقدر ها هم گیج نیستم. با ماشین قدیم شهاب میریم. پرایده، یک ماشینه که زیاده و جلب توجه نمیکنه. یکم هم شیشه هاش دودیه. شما که میری عقب میخوابی منم کلاه میزارم عینک میزنم، مطمن باش شناخته نمی شیم. حتی اگر خود عمران هم می بود. حالا که فقط آدمشه. اون هم نصف شب بالاخره یکم گیج و خواب آلود میشه. یک نفر هم هست. بهت قول میدم که آسه بریم آسه بیایم. اگر هم مشکلی پیش آمد و تعقیبون کرد. میریم خونه علی از اون جا میدم اون تا یه شهری ببرتت. بعد خودم راه می افتادم با یه فاصله زمانی یکی دو ساعته میرسم بهت. چطوره؟ ولی مشکلی پیش نمیاد.
سرم را تکان دادم. به او اعتماد داشتم. تا به حال نشان داده بود که آدم خونسرد و مسلط به خودی است. کسی که در موقع بحران نیاز به کسی نداشت تا او را آرام کند.
تلفنش زنگ خورد. برداشت علی بود که شماره شناسنامه من را میخواست. ظاهرا برای صیغه نامه به آن احتیاج شده بود. دوباره به علی تاکید کرد که صیغه نامه کاملا محضری باشد حتی اگر لازم باشد که مبلغ زیادی را خرج کند، خرج کند ولی همه چیز طوری باشد که عمران نتواند با آن قدرت مانور داشته باشد.
در حالیکه روی میز با انگشتانش ضرب گرفته بود به باربد تماس گرفت و باربد هم گفت که به عمران تماس گرفته و ظاهرا عمران مجبور شده که تا شب خودش را به کیش برساند. به خاطر آوردم که این همان پروژه ایی است که قرار بود به آن سر بزند و بعد با هم به پاریس برویم. چقدر احمق بودم که حرف های او را باور کرده بودم. سرم را روی دستم گذاشتم. حس خوبی نداشتم و این حس بد روز به روز در من قوی تر میشد.
حس کثیف بودن. این حس نا آشنا نبود. آشنا بود. قبلا هم دچارش شده بودم. حسی مثل داشتن یک حس بد گ*ن*ا*ه. حسی که از خودم بدم می آمد. دوست داشتم بمیرم. این حس زمانی که در شبانه روزی بودم با شدت بیشتری به سراغم آمده بود. حسی که به خاطرش شبهای زیادی را بیدار مانده بودم. چیزی که به خاطرش تا مرز خود کشی رفته و برگشته بودم. چنین حسی می توانست قدرت تخریب زیادی داشته باشد. مخصوصا اگر کسی با یک گذشته داغان به آن دچار شود. زمانی که در شبانه روزی به آن مبتلا شدم فکر میکردم که دوام نخواهم آورد. روزها و هفته ها هیچ کاری نمیکردم و فقط یک گوشه مینشستم و به یک نقطه خیره میشدم. بی اشتها شدم و به کاهش وزن شدیدی مبتلا شدم. بی خوابی هایم دقیقا از همان زمان آغاز شد. از همان زمانی که احساس کردم که چقدر از نازلی کسروی بدم میاید. از همان زمانی که فهمیدم ضعیف و بی اراده هستم. از همان زمان از خودم متنفر شدم. افت تحصیلی وحشتناکی که پیدا کردم، اولیای مدرسه را به تکاپو انداخت. مدیر شخصا پی گیر کارم شد. ولی خانه از پای بست ویران بود.
من بیچاره شدم. ساعتها و روزها با خودم، با نازلی کسروی کلنجار رفتم تا توانستم کمی خودم را به خودم علاقه مند کنم. و دست از آن خود آزاری بردارم. ماهها و سالها طول کشید تا من بهتر شدم. ولی با یک تلنگر دوباره به هم ریختم. حالا دوباره آن حس بد و تنفر از خود برگشته بود و این بار با شدت بیشتری در برابرم قد علم کرده بود.
آن حس علاقه به مرگ و پایان دادن به همه چیز دوباره برگشته بود. میدانستم که مریضم . من هیچ وقت فکر نکرده بودم که یک دختر سالم هستم ولی هیچ وقت هم علاقه ایی نداشتم به این که به گذشته برگردم و سعی کنم که این گره های متعددی که در زندگیم ایجاد شده بود را باز کنم تا شاید درونم و روح و روانم نفس تازه ایی بکشد. حتی زمانی که نسیم را به عنوان یک دوست صمیمی در کنارم داشتم. میدانستم که نسیم حدس هایی راجع به من زده بود ولی آن قدر ماه و خانم بود که هرگز هیچ اشاره ی مستقیم راجع به آن نکرد و فقط یک بار گفت که اگر مشکلی باشد او خوشحال میشود که کمکم کند و این پیشنهادی بود که من با وجود اینکه بارها در تنهایی هایم به آن فکر کرده بودم ولی هیچ وقت پیش قدم نشدم و آن را مطرح نکردم و حالا آن حس خفه کننده برگشته بود و بیچاره ام کرده بود.
_خوب این هم از عمران، رفت به سلامت. کی برگرده خدا میدونه. به باربد گفتم که حسابی دستش رو اون جا بند کنه.
نگاهم کرد. نمی دانم صورتم از افکار درونی ام چه حالتی پیدا کرده بود که با نگرانی گفت:
_خوبی؟
سرم را تکان دادم. برخاستم و گفتم:
_می شه یکم بخوابم؟
_آره برو. من تا شب خونه هستم راحت باش.
به اتاق رفتم و لباسهایم را در آوردم و روی تخت افتادم. به لوستر خیره شدم. یک فکر دایمی رهایم نمیکرد. فکری که با آن کاملا آشنا بودم. چشمانم را روی هم فشردم. دستانم را مشت کردم و دندانهایم را روی هم فشار دادم. آن قدر محکم که آرواره هایم درد گرفت. سعی کردم تا با این درد جسمی آن فکر را از ذهنم خارج کنم. به یاد خود آزاری هایم در شبانه روزی افتادم.
فکرم را متمرکز کردم روی شیرین ترین خاطره ایی که داشتم. این روشی بود که درباره اش در اینترنت خوانده بودم. گاهی جواب میداد. البته فقط گاهی.
روزی را به یاد آوردم که با ماهی و گلی و محمد به گردش در جنگل رفته بودیم. کلی خندیدیم و گردش کردیم. ناگهان در میان خاطره ام صحنه ایی از اتفاق امروز در راه پله ها موذیانه به درون ذهنم نفوذ کرد و مثل ویروس تمام مغزم را درگیر کرد. حالا فقط یک چیز را می توانستم تصور کنم، آن هم عمران بود و آن افکار کثیف و بی شرمانه اش.
برخاستم و شروع کردم به قدم زدن در اتاق. موهایم راباز کردم و با انگشتانم پوست سرم را ماساژ دادم. گیج و سردرگم بودم. آن قدر در اتاق بالا و پایین رفتم که خسته شدم. روی تخت نشستم . پاهایم را در شکمم جمع کردم و به دیوار نگاه کردم. این هم یک روش برای خسته کردن چشمانم بود. این یکی موثر واقع شد و من توانستم به خواب بروم و چند ساعتی را در دنیای خواب به آرامش بگذرانم.
با صدای حرف زدن کسی از خواب پریدم. نگاهی به ساعت کردم. پنج عصر بود و هوا هم تاریک شده بود. تقریبا پنج ساعت خوابیده بودم که با آن اعصاب خراب شبیه معجزه بود. ولی شب قبل حتی یک ثانیه هم چشم بر هم نگذاشته بودم بالاخره انرژی هر آدمی حد و اندازه ایی دارد. برخاستم و روی تخت نشستم. صدای حرف زدن بابک می آمد. از اتاق بیرون آمدم. حتما علی یا شهاب برگشته بودند. نگاهی به سالن کردم. اما صدایش از بالکن اتاق خواب شهاب می آمد. با تلفن صحبت میکرد.
_سر من داد نزن. من اگر بخوام سر تو داد بزنم صدام خیلی از تو بلند تره. ( کلمه بلند را به راستی بلند تر از بقیه جمله تقریبا فریاد کشید) فهمیدی؟
_……
با حیرت از زاویه در نگاهش کردم. تا به حال این قدر او را عصبی و بهم ریخته ندیده بودم. نکند عمران بود؟
انگشت اشاره اش را بالا آورد و مثل اینکه برای کسی خط و نشان میکشید، با خشم گفت:
_شما فکر بی خود کردی برای خودت. هیچ پنهان کاری نداشتم. از روز اول بهت گفتم که وضعیتم چطوریه؟
_…….
_حالا که چی؟ چی میخوای بهش بگی؟
_…….
پوف مسخره آمیزی کرد. و با جذبه و جدیت گفت:
_فعلا که چیزی نشده. شما هم بنده نوازی میکنی بانو. یک وقت به مشکلی برنخوری؟
_……
_بس کن تو رو خدا این خزعبلات رو!
_…….
_خوابه. گفتم که چیزی نشده. اون کسی که گزارش داده. اشتباه گزارش داده. شما چرا؟ شما که ادعا داشتی. من و نازی مثل خواهریم بودی. حالا چی شد جا زدی؟
_……
_خدا کنه. من که بخیل نیستم. ولی ماهی بدون هر چیزی هم که بشه چیزی….
چرخید تا از روی میز مسافرتی که روی بالکن بود فنجان چایش را بردارد که چشمش به من افتاد که مات و متحیر، با دهان باز نگاهش میکردم. خشکم زده بود. حرفش را خورد. ماهی بود و چیزی که من از مکالمات آنها دستگیرم شده بود، اصلا چیز خوب و آرام کننده ایی نبود.
_بیا با خودش حرف بزن
گوشی تلفن را به طرفم گرفت.
با دستانی لرزان گوشی را گرفتم و علی رغم سردی هوا روی همان صندلی های تاشوی روی بالکن نشستم.
_الو نازی؟
صدایش دلخور بود. این را با تمام سلولهای بدنم احساس میکردم. آن قدر او را می شناختم که هر حرفی را نزده من تا ته سطر رفته بودم.
_ماهی جان.
کمی مکث کرد.
_چی شده؟ عمران زنگ زد همین حالا گفت که تو و بابک صیغه کردین. درسته؟
این ماهی ماه نوش همیشه من نبود. دلخوری و ناراحتی از تک تک کلماتش می بارید. عصبی بود و می دانستم که بر طبق عادت گوشه ناخن اش را به دندان گرفته است.
چیزی نمانده بود که به گریه بیفتم. بغض تا گلویم بالا آمد. آن را فرو خوردم و سعی کردم تا خوددار باشم. حس بد گ*ن*ا*ه و عذاب وجدان برگشته بود. حس آشنایی که در درونم میگفت اگر هر اتفاقی می افتد مقصرش خودم هستم. اگر عمران کتکم زده و اگر به من نظر داشته است. اگر حالا دختری که نزدیک ترین کس به من بود را از دست داده بودم، تمامش مقصر نازلی کسروی است.
آب دهانم را فرو دادم.
_نه ماهی چیزی نیست. مجبور شدیم دروغ بگیم.
چند لحظه سکوت کرد. آن قدرطولانی که فکر کردم تماس قطع شده است.
_ماهی؟
آهی کشید و با ناراحتی گفت:
_باشه اشکال نداره. خودت چطوری؟
اشکم پایین ریخت. یک قطره، و بعد از آن پشت سر هم شروع به ریزش کردند. مثل اینکه همیشه قطره ی اول مجوز خروج بقیه آنهاست. سرفه ایی کردم و سعی کردم تا چیزی در صدایم مشخص نباشد.
_خوبم تو چطوری؟ گلی چطوره؟
با غصه گفت:
_هیچی نازی. هیچ تغییری نکرده، براش دعا کن. خیلی می ترسم.
_باشه.
صدایم شکست.
_نازی؟
_جانم؟
کمی مکث کرد و گفت:
_اگر خواستی و اگر دیدی چاره ایی نبود صیغه اش بشو. این طوری دیگه جات امن میمونه. ( صدایش شکست و آهی کشید و ادامه داد) من راضیم.
با گریه گفتم:
_چیزی نمیشه. قراره منو ببره یه جای امن. دیگه به این کار احتیاجی نیست.
_اگر احتیاج بود. حداقل شاید ……
حرفش را قطع کرد و با بغضی که بیشتر در صدایش نشان داده میشد گفت:
_ولش کن….برای گلی دعا کن
بینی ام را بالا کشیدم.
_باشه تو مواظب خودت باش.
او هم بینی اش را بالا کشید و بی حوصله خندید.
_مواظب؟ مثل اینکه طوفان اومد تو زندگی مون. اون از تو این از گلی. دیگه چی قراره بشه.
مکثی کردم و گفتم:
_دوستت دارم.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با ناراحتی گفت:
_منم! باید برم یادت باشه چی گفتم. خداحافظ.
قبل از خداحافظی من گوشی را قطع کرد. به گوشی نگاه کردم و آن را روی میز گذاشتم. گریه امانم را بریده بود. ماهی ناراحت بود این را کاملا متوجه شده بودم.
سنگینی چیزی را روی دوشم احساس کردم. به بابک نگاه کردم. یک پتوی مسافرتی روی شانه هایم انداخت و خودش هم به لبه بالکن تکیه داد و به حرکت ماشین ها نگاه کرد. به یاد صحبت هایشان قبل از ورودم افتادم. ماهی چه چیزی را مطرح کرده بود که او را این طور بهم ریخته بود؟ برای چه ماهی داد میزد؟ برای این که فکر کرده بود که ما صیغه کردیم؟ یا چیز دیگری در میان بود؟ وضیعت او از روز اول چطور بوده که ماهی هم از آن مطلع بوده است؟ چه چیزی بود؟ ماهی با زندگیش چه کرده بود؟
نگاهم کرد و آمد و کنارم روی صندلی نشست.
_بسه نازی
همچنان که گریه میکردم گفتم:
_اون ناراحت بود می دونم، از دستم ناراحت بود.
نفسش را عمیق فرو داد و کمی به طرفم خم شد.
_نه ناراحت نبود. دیدی که خودش بهت اجازه داد.
از پشت پرده ایی از اشک نگاهش کردم. پلک زدم و اشکم فرو ریخت.
_مجبور شد. چی بگه دیگه. من دارم زندگیش رو بهم میریزم.
چند لحظه بدون حرف به من خیره شد و گفت:
_هیچ کس نمی تونه زندگی کسی رو بهم بزنه. آدم ها خودشون با ندونم کاریشون زندگی خودشون رو بهم میزنن. تو این رهگزر زندگی چهار نفر دیگه هم که به زندگی اون آدم وصله تحت شعاع قرار میگیره.
_چی شده بابک؟
_چی، چی شده؟
پتو را بیشتر به دور خودم پیچیدم و گفتم:
_چی بین تو و ماهی بوده؟ تو بزور گرفتیش؟
نگاهش را از من گرفت و به خیابان نگاه کرد. آن قدر سکوتش طولانی شد که به این نتیجه رسیدم که حرفی نخواهد زد.
_زور؟ بستگی داره که این کلمه رو چطور تعبیر کنی؟ یا بهتر بگم که کجا به کارش ببری.
نیم نگاهی به من کرد و دوباره به نگاهش را به خیابان داد.
_سفسطه نکن بابک! فقط میخوام بدونم که جریان چی بوده.
نگاهم کرد و حالت نگاهش عوض شد. لبخند کجی زد. دوباره برگشت به زمانی که حالت صورتش تمسخر آمیز می شد و این طور استنباط میشد که در دلش به طرف مقابل میخندد.
_چرا باید از زندگیم به تو بگم؟
با حیرت نگاهش کردم. این مرد واقعا خوددار بود. تمام مدت از آن روزی که به او پناه آورده بودم احساس میکردم که رفتارش عوض شده است. فکر میکردم که تا حدودی یک اعتماد متقابل بین ما ایجاد شده است. ولی حالا با حیرت متوجه شدم که آن فقط یک پوسته ظاهری بوده است. او هنوز هم به شدت از احساساتش و آن چه که در درونش می گذشت محافظت میکرد و به کسی اجازه ورود به دنیای درونش را نمی داد. وقتی که بحث از رازهایش شده بود عقب نشینی کرده بود و دوباره همان بابک پژمان سرد و محافظه کار شده بود که همه چیز را از دریچه تمسخر و کوچکی میدید.
_تو از زندگیت چیزی به من گفتی تا حالا؟ داری از چی رنج میکشی؟ چیه که نسبت به همه بی اعتمادی؟ نخیر خانم! همه تو زندگیشون یک ناگفته هایی دارن. اگر می خوای بدونی باید گوینده باشی.
حق داشت. هر بار که چیزی می پرسید و یا می گفت که به مشاوره مراجع کنم، من فقط یک کلمه در جوابش می گفتم “خوبم”
اما خب تراژدی زندگی من که یکی دو تا نبود. از رومیو و ژولیت هم حزن انگیز تر بود. به کدامیک میخواستم بپردازم؟ کودکی پر از خشونتم، نوجوانی وحشتناکم، جوانی پر از استرسم، یا پدری که اصلا نمی دانستم کیست و در کجای این دنیا زندگی میکند. یا اصلا زنده است یا نه؟ در این چند روز خیلی به این موضوع فکر کرده بودم. به اینکه چطور می توانم سراغی از پدر واقعیم بگیرم. اینکه چه کسی می داند که او واقعا کیست. عمو علی یا شاید بدری خانم. ای کاش مامان پری زنده بود. باید خانواده مادریم را پیدا میکردم. شاید آنها چیزهایی می دانستند که می توانست مرا به پدر واقعیم برساند. اینها مشکلات زندگی من بود که خود او هم کما بیش از آن با خبر بود. چیزهای دیگر ناگفتنی بودند.
ولی چیزی که من از او میخواستم ناگفته هایی از زندگی اش نبود. درباره ماهی بود. کسی که زندگی و خوشبختی اش برایم حتی مهم تر از زندگی خودم بود.
_من نگران زندگیتون هستم.
بی آنکه مرا نگاه کند گفت:
_زندگیمون؟ (سرش را چرخاند و نیم نگاهی کوتاه به من کرد و ادامه داد) من زندگیم مشکلی نداره. هیچ وقت به خوبی الان نبوده.
_با ماهی مشکلی دارید؟
چند لحظه نگاهم کرد. پوزخند کجی زد و انگشت اشاره اش را به حالت دورانی گردش داد و گفت:
_سوال بعدی.
_چه چیز دیگه ایی میمونه؟
پوزخندش پررنگ تر شد.
_خب پس بحث تمامه.
نیم خیز شد تا بلند شود. بازویش را گرفتم. با تعجب به من نگاه کرد.
_فقط یک سوال. ماهی رو دوست داری؟
انگشت میانی ام را روی انگشت اشاره ام به نشانه برآورده شدن آرزو صلیب کردم. عادتی بود که در شبانه روزی و بعد در دانشگاه پیدا کرده بودم.
جواب چیزی بود که حدس زندن آن چیز چنان سختی نبود. رفتارهای او بعد و قبل از نامزدی و عقد کنان، رفتارهای یک مرد عاشق نبود. همیشه این ماهی بود که در عاشقانه هایشان پیش قدم بود. او فقط با رفتاری سرد و بزرگ مابانه سعی در حفظ رابطه شان داشت. اما من با اینکه می دانستم جواب او چه خواهد بود باز هم امیدوارانه دعا میکردم تا شاید معجزه ایی شود و او بگوید که عاشق ماهی است. چیزی که از همان ابتدا، هم من و هم گلی فقط دعا میکردیم که اتفاق بیافتد.
برخاست و خیلی خشک و رسمی گفت:
_ شام چی میخوری؟
نگاهش کردم. برخاستم و رو به رویش قرار گرفتم.
_از چی فرار میکنی؟
گوشه لبش بالا رفت. با کف دستش چند بار آهسته روی شانه ام زد و آرام خندید. خنده ایی پر از ناراحتی و عصبی.
_فرار؟ اون که تخصص شماست. من چیزی ندارم، صاف صافم.
کف دستش را رو به روی شکمم گرفت و نشانم داد.
_هر کسی کار خودش بار خودش! اگر از ناگفته های زندگیت گفتی من هم از برنامه هام میگم و از ناگفته هام. نظرت چیه هان؟ یِر به یِر.
با ناراحتی گفتم:
_من چیزی ندارم که بگم.
ابرویش را بالا برد و گفت:
_دقیقا مثل من!
این را گفت و از بالکن بیرون زد و از همان اتاق خواب بلند بلند گفت:
_بیا تو سرما میخوری. انرژیت رو ذخیره کن واسه سرمایی که داری میری توش.
بی توجه به حرفش پتو را بیشتر به دور خودم پیچیدم و به چراغ های خیابان نگاه کردم.
دعا کردم که بتوانم از این بند رها شوم. دعا کردم که خدا گلی را به من برگرداند. طاقت رفتنش را نداشتم. این دیگر خارج از صبر و تحمل من بود.
*****
_کسی نیست؟ کسی تعقیبمون نکنه؟
از میان دندانهای بهم کلید شده اش گفت:
_نازلی حواسم رو پرت نکن کسی نیست. حتی یک گربه هم تو خیابون نیست چه برسه به آدم!
_آخه مگه میشه که او آدم برای کشیک دادن ما نگذاشته باشه؟
_حالا که شده. حتی یک ماشین هم تو خیابون پارک نشده…(حرفش را قطع کرد) دیدمش.
_وای یا خدا!
آرام و با سرعتی متعادل از خیابان فرعی بیرون آمد و وارد خیابان اصلی شد.
_دنبالمونه؟
_آره.
_وای! وای! وای!…..
حرفی نزد و نیم ساعتی را در خیابان چرخید و وقت کشی کرد و بعد تلفنش را در آورد و به علی تماس گرفت و گفت که پارکینگ را باز کند تا او به داخل برود.
به خانه علی رفتیم. خدا را شکر مادر و پدرش برای دیدن برادرش به کاشان رفته بودند. نزدک صبح من در ماشین علی نشستم و ساک کوچکم را هم جا به جا کردیم و با علی از خانه بیرون زدیم. با بابک هم زمان بیرون آمدیم و بابک به خانه رفت و ما هم به جاده زدیم. خدا را شکر که او ما را تعقیب نکرد و به تعقیب بابک پرداخت. قرار مان آستارا بود. بنابراین ما راه افتادیم تا او هم در آستارا خودش را به من برساند. ساعتی بعد گفت که آدم عمران دم خانه هنوز کشیک میدهد گفت که کمی دیرتر خواهد رسید.
با ماشین خودش به شرکت رفته بود و از آنجا پیک موتوری گرفته بود و با کلاه کاسکت پیک موتوری به طوریکه شناخته نشود به خانه برگشته بود و با ماشین شهاب راهی آستارا شده بود. دقیقا کلک خود عمران را به خودش زده بود. مثل همان روزی که او بابک را در دفترش دور زده بود و خودش را به من رسانده بود. مطمن بودم که اگر عمران به کیش نرفته بود ما هرگز نمی توانستیم به این راحتی سر او را کلاه بگذاریم و فرار کنیم . رفتن عمران یک فرصت طلایی را برای ما ایجاد کرد. گذشتن از هفت خوان رستم راحت تر از خارج کردن من از تهران بود. عاقبت بعد از یک روز پر از تنش، در آستارا به من رسید. علی که خیلی درگیر بود همان جا سرو ته کرد و به تهران برگشت و ما هم راهی خانه امیر هوشنگ شدیم.
فصل پانزدهم
مه آنقدر غلیظ بود که آدم یک قدمی خودش را هم نمی دید. چه رسد به ماشینی که در جلو حرکت میکرد. بابک با احتیاط و آرام میراند. یعنی مه آنقدر غلیظ بود که جای هر گونه سرعت را میگرفت.
_چه مهی!
آهسته خندید و گفت:
_درست بشین. کمرت داغون شد…
با خنده متوجه شدم که آن قدر به جلو خم شده ام که تقریبا بینی ام به شیشه جلو چسبیده است.
_ترسناکه!
_ اینجا همیشه همین طوره. حالا بهش عادت میکنی.
_چرا؟
_نمی دونم ولی این منطقه و کلا این گردنه خیلی مه خیزه.
گاهی مه کمی رقیق میشد و بعد دوباره مثل یک ابر و توده ایی از دود ما را در بر میگرفت. خدا را شکر جاده خلوت بود. هوا سرد بود مدارس هم باز بود، به همین خاطر فصل مسافرت نبود. اگر هم کسی بود از افراد بومی خود منطقه بودند که به آستارا یا اردبیل رفت و آمد میکردند
به نقطه ای رسیدیم که مه کاملا رقیق شد و بعد از بین رفت و من در آن جا توانستم زیبایی بکر و بی بدیل منطقه را ببینم. بابک حق داشت که برای تجدید قوا به آن جا میرفت.حق داشت که میگفت در تابستانها این جا شبیه به بهشت است. وقتی که در آن فصل سرد سال تا این حد تماشایی باشد در تابستان که دیگر جای خود را خواهد داشت. از ماشین پیاده شد و پالتویش را روی پلیور یقه اسکی سفیدش پوشید و به طرف دکه ایی که چای وآش دوغ و عسل می فروخت رفت و با دو کاسه آش دوغ برگشت. از ماشین پیاده شدم و کمی قدم زدم. کنار جاده دره بود. جلو رفتم و به زیر پاهایم نگاه کردم. علی رغم پاییز که به درختان زده بود و تابلوی هزار نقش آفریده بود خود دشت و دمن هنوز سر سبز بود. رطوبت هوا آنقدر زیاد بود که احساس کردم حتی موهای سرم هم نمناک و فرفری شده است.
_سردت میشه نازی. بیا تو ماشین.
به او که کنار ماشین ایستاده بود و کاسه های آش را روی کاپوت گذاشته بود نگاه کردم و شانه هایم را بالا بردم و دوباره به دره زیر پاهایم نگاه کردم. فوق العاده بود. یک سمت دره را مه و ابر پوشانده بود و سمت دیگر را آفتاب نیمه جان پاییزی.
پالتویم را روی شانه ام انداخت و کاسه آش را به دستم داد.
_سرما می خوری. کسی نیست ازت پرستاری کنه خانم. حواست به خودت باشه.
نگاهش کردم. نگاهش بر خلاف کلامش رنگی از سرزنش نداشت. مهربان و جدی بود . دوباره شده بود بابک پژمانی که من بی پناه به او پناه آوردم و او مردانه مرا زیر بال و پر خودش گرفت.
_خیلی قشنگه. میبینی؟
سرش را تکان داد.
_آره این جا قشنگه. ولی روستای میر آباد فوق العاده است مثل بهشته.
نیم نگاهی به طرفم کرد و گفت:
_ ولی اون جا هم همیشه مه آلوده.
_خوبه دوست دارم.
با انگشتم به ویلاهایی که ساخته شده بود اشاره کردم
_چقدر ساخت و ساز شده.
سرش را تکان داد و آرنجم را گرفت و گفت:
_بیا نازی الان مه بیشتر میشه.
آش را خوردیم و دوباره حرکت کردیم.
موزیک ملایمی از الهه ناز بنان را گذاشته بود. این هم یکی از آهنگ های مورد علاقه های من بود. با این آهنگ هم کلی خاطره داشتم. چه آن زمانی که مامان پری زنده بود و این آهنگ را گوش میکرد و چه زمانی که خداداد این آهنگ را زیرلب زمزمه میکرد.
کمی دیگر که طی کردیم راهنما زد و از جاده خارج شد. حالا وارد یک جاده ی تقریبا مال رو شده بودیم که خیلی باریک و با آسفالتی چهل تکه و پر از چاله و گودال بود و شیب نسبتا ملایمی که داشت در هر چند متر کمی به سمت بالا بیشتر میشد.
_از این طرفه؟
سرش را تکان داد.
_چه پرته؟ عمران هیچ وقت نمیتونه من رو پیدا کنه.
شعف و شادی درون صدایم او را به خنده انداخت.
گفت:
_چه حسی داری؟
نفس عمیقی کشیدم.
_آزادی.
کمی دیگر در همان شیبی که حالا یک نواخت و ملایم شده بود رفتیم. تا بالاخره ساختمان ها از دور پیدا شدند. همه سفید بودند با سقف شیروانی آبی رنگ. خیلی تمیز و با ته مایه رنگ آبی. به طوریکه باعث آرامش میشد. رنگ جادویی زرد و قرمز درختان و سفیدی خانه های گچی در هم آمیخته شده بود و جایی رویایی را به وجود آورده بود. خانه ها کوچک و با نمایی از گچ و ساده بودند و همه پرچین های کوچکی از جنس چوب جنگلی داشتند که اطراف حیاط شان که پر از مرغ و خروس بود، کشیده شده بود. مرغ های تپل و گرد و قلنبه ایی که به سختی خودشان را تکان میدادند. چیزی به اسم دیوار وجود نداشت.
جلوی اولین خانه نگه داشت. اولین خانه و بزرگترین آنها. در حقیقت خانه نبود یک ویلای نقلی دو طبقه کوچک بود. با یک بالکن بزرگ، مقابل آن و یک حیاط کوچک که دور تا دورش به جای دیوار مثل بقیه خانه های روستا پرچینی از چوب بود. ویلا دقیقا چسبیده به یک محوطه جنگل مانند بود که ظاهرا از طرفی دیگر به دره ایی می خورد که در آن رودخانه خروشانی رد میشد.
_صدای آب میاد
بابک در حالیکه به اندامش کش و قوس میداد با انگشت شصتش به حاشیه جنگل اشاره کرد که درختان تراکم خودشان را از دست داده بودند و فضایی خالی ایجاد شده بود.
_اون جا یه دره است که توش رودخونه جاریه.
_میشه ببینم؟
دستم را گرفت و گفت:
_حالا بیا فرصت زیاده میبینی. بیا بریم
مرا به سمت خانه هدایت کرد. دستم را در دستش رها کردم و اجازه دادم که آن را بگیرد. محیط آن جا آنقدر آرام بود که ناخوداگاه مرا هم آرام کرده بود و توانسته بودم بدون هیچ حس بدی دستم را در دست او باقی بگذارم.
_بابک؟
چرخیدیم. با حیرت به مردی که به سمت ما می آمد نگاه کردم. قد بلندش تقریبا هم قد بابک بود . کمی از بابک لاغر تر بود ولی برای مردی به سن او هیکلی کاملا سالم و ورزشکاری بود. سیبیلهایی بلند و تابیده داشت. همیشه در فانتزی هایم رستم را با چنین سبیل دو شاخه و تابیده و بلند تجسم میکردم و حالا یکی مثل او جلوی رویم ایستاده بود. ل*ب*م را گزیدم تا لبخندم را فرو بخورم.
به طرف ما آمد و در همان حال نگاهش روی دست های ما که در هم قلاب شده بود خیره ماند.
_چطوری پیره مرد؟!!
با دستش به شانه بابک کوبید. آن قدر محکم که شانه من به جای او درد گرفت.
اما بابک با خنده و احترام دستش را به سینه گذاشت و گفت:
_کوچیک شماییم امیر هوشنگ.
به من اشاره کرد و گفت:
_نازلی که براتون تعریفش رو کرده بودم.
امیر هوشنگ نگاه نافذش را روی من انداخت و چند لحظه مرا خیلی دقیق نگاه کرد. بعد لبخند مهربانی زد و گفت:
_چطوری بابا جان؟ خوبی شما؟
نفس راحتی کشیدم. ظاهرا از گزینه سر بلند بیرون آمده بودم.
_مرسی به لطف شما! خیلی لطف کردید که منو قبول کردید.
سرش را تکان تکان داد و گفت:
_میری تو خونه خود بابک. زحمتی برای ما نداری بابا جان!
نگاهی به بابک کرد و گفت:
_صیغه کردید دیگه نه؟
_نه!
نگاهش رنگ ملامت گرفت.
_چرا بابا جان؟
بابک توضیح داد:
_نازلی این طوری راحت تر بود.
با تعجب به من نگاه کرد و بعد به شوخی گفت:
_بابا جان نگاه به اخمش نکن دلش صافه. یکم بدخلقه فقط!
لبخندی به زور زدم و گفتم:
_نه موضوع اصلا سر این حرف ها نیست ….من فقط یک پناهگاه می خواستم که بابک لطف کرد و در اختیارم گذاشت، همین. من هم تا همیشه ایران نیستم . کارم درست بشه میرم.
چند لحظه بدون حرف نگاهم کرد و گفت:
_حالا بیاین بریم خونه من تا درباره اش صحبت کنیم. بابک باباجان ساک و چمدون نازلی خانم رو ببر تو خونه بزار بیا خونه ی من.
با دستش به مسیر سربالایی که از کنار ماشین شروع میشد اشاره کرد
بابک از من جدا شد و با وسایل اندک من به خانه رفت. من با امیرهوشنگ به راه افتادم ولی در این فکر بودم که آیا او می دانست بابک ازدواج کرده است یا نه؟ مگر میشد که نداند. کسی که بابک برایش دست به سینه میشد و اظهار کوچکی میکرد پس حتما از تمام جزییات زندگی او هم خبر داشت.
روستایی ها با کنجکاوی به من نگاه میکردند. تیپ و لباسهای من با آنها متفاوت بود. زنهایشان لباسهای رنگین تنشان بود. ساده و بدور از هر گونه تجملی. چیزی سنتی و محلی نبود. به استثنایی زنهای سالمند روستا، زنان جوان بلوز و دامنهای معمولی به تن داشتند ولی همه رنگین و شاد. و چیزی که توجهم را جلب کرد روسری هایشان بود که کمی از آن را روی چانه شان به صورت اُریب آورده و بسته بودند. نمی دانم که نشانه چه بود. ولی همه همین طور روسری پوشیده بودند. بچه ها بسیار زیبا بودند و همه قوی و خوش بنیه. آن آب و هوا همه را از مرد و زن و کودک سالم و شاداب کرده بود.
با همه سلام و احوال پرسی میکرد و همه روستا هم با احترام برایش خم و راست می شدند.
_شما اهل این جا هستید؟
با لبخند مهربانی نگاهم کرد و گفت:
_نه. ولی خیلی ساله که این جا زندگی میکنم. من خودم مهابادی هستم بانو هم کرمانشاهیه
سرم را تکان دادم
_خیلی قشنگه.
مقابل یک خانه مثل خانه های دیگر روستا ایستاد و در کوتاه چوبی پرچین را باز کرد و کنار ایستاد و مرا به داخل دعوت کرد.
_بانو ….بانو جان….. بیا مهمانمان آمد.
در ورودی خانه باز شد و زن قد بلندی به ایوان آمد. خوش پوش بود و بلند قامت و علی رغم سن و سالش هنوز شاداب و زیبا رو.
دستش را جلو آورد و با من دست داد. اولین زنی بود در روستا که دیدم روسریش را ساده بسته بود.
_سلام خانم.
_بانو عزیزم. منو بانو صدا کن.
لبخند زدم.
_بله بانو. خوشحالم از آشناییتون.
_منم دختر جون. بیا تو بابک کو؟
دهانم را باز کردم تا بگویم که می آید که صدای خود بابک از پشت سرم آمد.
_سلام بانو حالت چطوره؟
_سلام بابک جان . خوبم تو چطوری کا؟
جالب بود لهجه بانو غلیظ تر از امیرهوشنگ بود. گاهی در بعضی کلمات میشد تشخیص داد که او کرد است ولی بانو یک کرد به تمام معنی کلمه بود.” کا” را جوری تلفظ میکرد که برایم جالب بود.
بابک لبخند زد و تشکرکرد.
به داخل رفتیم. داخل خانه بر خلاف بیرونش خوب و نسبتا پر تجمل بود. مبلمان و میز ناهار خوری کهنه ولی تمیز و گران قیمتی داشتند و تمام خانه بسیار بسیار با سلیقه و تمیز چیده شده بود.
نشستم و شالم را باز کردم. بانو و امیرهوشنگ نگاهی با هم ردوبدل کردند و بابک پوزخندی به من زد و دستش را جلوی دهانش گرفت و درحالیکه سعی میکرد تا جلوی خنده اش را بگیرد با ابرویش به من اشاره کرد.
به سرعت شالم را دوباره به سرم کردم. بانو خندید و گفت:
_کا بابک ولش کن. بذرا هرطور راحته.
بابک آهسته خندید.
امیرهوشنگ گفت:
_خوب بابا جان شما چه کار میخواین بکنین؟ برنامه تون چیه؟
بابک نگاهی به من کرد و گفت:
_هیچی نازی این جا میمونه تا کارش ردیف بشه بره آمریکا همین. شما هم لطف کنید تو این چند وقت حواستون بهش باشه.
امیرهوشنگ و بانو نگاهی دیگر ردوبدل کردند و بانو گفت:
_خودت نمی خوای پیشش بمونی؟
بابک سرش را به نشانه نفی تکان داد. امیرهوشنگ گفت:
_محرم نیستن بانو جان.
بانو با تعجب به ما نگاه کرد.
_چرا بابک جان؟ آخه اینطور که نمیشه.
دلم می خواست فریاد بکشم . چرا نمیشد؟ من که قرار بود در خانه بابک بمانم بابک هم که به تهران بر میگشت دیگر چه چیز ناشندنی در کار بود؟
بابک سکوت کرده بود و حرفی نمیزد. مودبانه گفتم:
_بابک که قرار نیست این جا بمونه برمیگرده تهران. دیگه مشکلی نیست وقتی که اون نباشه.
بانو به امیرهوشنگ نگاه کرد و امیرهوشنگ گفت:
_خب همین رفتنش مشکل سازه بابا جان.
_چرا؟
_این جا همه بابک رو میشناسن. بهش احترام می گذارن. بعد اون وقت نمیگن این دختر کیه که بابک با خودش آورده گذاشتش این جا خودش رفته؟ اگر بگه زنمه که میگن حاشا به غیرتش که زنش رو ول کرده رفته. اگر هم بگه که زنش نیستی که براش حرف در میارن می گن یه دختر نامحرم رو برداشته آورده این جا گذاشته. صورت خوشی برای خود تو هم تو روستا نداره بابا جان. این جا جامعه کوچیکیه سنتی فکر میکنن. این جا دخترها روشون نمیشه جلوی پدر خودشون روسریشون رو در بیارن بعد اون وقت یک همچین چیزی تو روستا برای خودت هم درست نیست. بالاخره تو این روستا مرد و پسر جوون زندگی میکنن اونها هم دل دارن. ماشلا تو هم از خوشگلی چیزی کم نداری. یک وقت دلشون میره خوبیت نداره. ولی وقتی بدونن که صاحب داری و سایه یه مرد بالای سرته دیگه به خودشون اجازه نمی دن که به ناموس کس دیگه چشم داشته باشن. اون وقت ناموس بابک ناموس اونها هم میشه. من این چیزها رو می دونم که می گم بهتره صیغه کنید.
با ناامیدی گفتم:
_خوب به همه بگید که ما صیغه کردیم.
بانو به خنده افتاد و گفت:
_آخه دخترم اون وقت مردم نمیگن بابک چرا زنش رو ول کرده سراغی ازش نمیگیره؟
لبخندی عصبی زدم و به بابک که با آسودگی روی مبل لم داده بود و پرتقال پوست می گرفت نگاه کردم. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد و لبخند بامزه ایی زد و دوباره سرش را به پرتقالش گرم کرد. آن چنان با دقت الیاف سفید دور پرتقال را میگرفت، مثل اینکه یک کار حیاتی انجام میدهد.
با عصبانیت نگاهم را از او گرفتم و به امیرهوشنگ گفتم:
_خوب بابک بیاد بمونه من که کاریش ندارم.
این بار امیرهوشنگ هم به خنده افتاد.
_بابا جان این بابک به خدا اونقدرها هم بد نیستا.
با التماس به آنها که همه چیز را به شوخی میگرفتند گفتم:
_تو رو خدا آقای امیرهوشنگ!
با حالتی خنده دار و تهدید آمیز گفت:
_امیرهوشنگ خالی! نمیشه دختر جون درست نیست. من از لحاظ اخلاقی نمی تونم چنین چیزی رو قبول کنم. عیبه، بده!
نگاهی دوباره به بابک کردم تا شاید او به کمکم بیاید . ولی او نیمی از پرتقالش را تعارفم کرد و خودش مشغول شد.
آهسته صدایش کردم.
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. اشاره کردم که اگر میشود چند لحظه تنها صحبت کنیم.
_امیرهوشنگ میشه من و نازی یه چند لحظه تنها صحبت کنیم؟
امیرهوشنگ با دستش یکی از اتاقهای خانه را نشان داد و بابک برخاست و من هم به دنبالش، به اتاق رفتیم.
_تو رو خدا بابک راضیشون کن.
نگاهم کرد و خیلی خونسرد گفت:
_محمد که بهت گفت اخلاق امیرهوشنگ چطوریه راضی نمیشه. هر کی یه مدلیه این هم اینطوریه
_تو نگفتی که اجازه نمیده که من تنها بمونم. گفتی منو میزاری خودت میری تهران.
اخم کرد و گفت :
_نازی درک کن که همه ی حرف هاشون منطقیه. من به این جنبه فکر نکرده بودم چون این جا زندگی نمی کنم. ولی حالا که شنیدم می بینم هیچ حرف خارج از قاعده و قانونی نمی زنه بنده خدا.
_یعنی چی؟
_یعنی که یا صیغه میکنیم که من هر از چند گاهی بتونم بیام بهت سر بزنم یا اینکه برمیگردیم تهران…..
حرفش را قطع کردم و با خشونت گفتم:
_که در اون صورت باز هم باید صیغه شما بشم. البته اونجوری عمران هم هست که هر لحظه تمام چهار ستون تنم ازش بلرزه.
یک ابرویش را به نشانه تصدیق حرفهای من بالا داد و گفت:
_دقیقا!
با اخم گفتم:
_این بنده خدا میدونه که شما زن داری؟ میدونه که از قضا زنت دختر عموی منه؟
خیلی خونسرد گفت:
_آره میدونن.
با حیرت گفتم :
_خوب بهشون بگو که زنت راضی نیست.
چند لحظه به چشمانم خیره شد. سعی کردم تا از چشمانش حال درونش بفهمم. ولی مثل همیشه سرد و ساکت بودند. چشمان او تمام حرف هایش را پنهان میکرد.
با کلافگی گفت:
_نازی ظاهر و باطن همین که هست. می خوای بسم ال… نمی خوای تا برگردیم تهران.
_یعنی چی؟
اخم کرد و کمی به طرفم خم شد. ناخوداگاه به عقب رفتم.
_حرفم کاملا واضح بود. من تا همین قدر از توانم بر میاد. دیگه میگی چی کار کنم؟
_نمی خوام صیغه ات بشم. نمی خوام….
حرفم را قطع کرد و با لحنی آرام ولی عصبی گفت:
_می دونستی که داری بهم توهین میکنی؟ من اصلا خیال ندارم بخورمت، خیلی گوشت تلخی مطمن باش! ولی یکم اعتماد هم چیز خوبیه سرکار خانم.
راهش را گرفت تا به سمت در اتاق برود. دستش را گرفتم. من فقط او را داشتم. کاملا به او حق میدادم که کاسه صبرش سر ریز شود. او به هر سازی که من زده بودم ر*ق*صیده بود و موقعیتی هم که حالا پیش آمده بود دست او نبود و گرنه این همه دردسر را متحمل نمیشد تا مرا به این جا بیاورد . ولی من هم نمی توانستم این کار را بکنم. هنوز هم صدای ناراحت ماهی در گوشم بود. صدایی که میگفت دوست ندارد که شوهرش حتی به صورت صوری و موقت همسر کس دیگری شود. جواب بله ایی که ماهی به من داد از صد جواب نه بدتر بود. جوابی بود که حتی یک کودک هم میتوانست به تصنعی و از سر وظیفه بودن آن پی ببرد.
نمی خواستم ماهی را ناراحت کنم ولی مثل اینکه به هر دری میزدم بسته بود. برایم مثل روز روشن بود که ته این ماجرا ختم به خیر نخواهد بود و ماهی را از دست خواهم داد. چیزی که از آن وحشت داشتم. دیگر تنهای تنها میشدم.
چه کار باید میکردم؟ در دو راهی گیر کرده بودم که هیچ راه فرار سومی در آن وجود نداشت. امیرهوشنگ نمی گذاشت که من تنها در آن جا بمانم پس یا باید صیغه میکردم و هر از چند مدتی بابک می آمد و می رفت و یا به تهران برمیگشتم که در آن صورت علاوه بر صیغه کردن خطرات احتمالی دیگری هم در پیش بود. کلافه و بی قرار نگاهش کردم.
_ماهی ناراحت میشه میدونم.
دستش را روی شانه ام گذاشت. به سختی پسش زدم. الان دیگر آن آرامش نیم ساعت قبل که به من اجازه داد که دستم را در دست او بگذارم، را نداشتم. حالا کوچکترین تماسی مرا آشفته میکرد.
با بیچارگی و لحنی که غم و غصه از آن می بارید گفتم:
_هر کاری میدونی بکن. ولی تا اون جا که میتونی به ماهی چیزی نگو میشه؟
لحنم مثل کسی بود که حکم مرگ خودش را صادر میکند. پر بود از ناتوانی و استیصال.
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. نگاهش معجونی از حسهای مختلف بود. تعجب، نگرانی، شگفتی و آرامش. به او حق میدادم اگر یک نفس راحت هم میکشید. در این مدت بیچاره تمام کار و زندگیش را برای من روی هوا گذاشته بود.
_نازی این جا عملا ارتباطتت با همه جا قطعه . این جا موبایل آنتن نمی ده. ولی باشه به ماهی چیزی نمی گم.
ل*ب*م را گزیدم و بغضم را فرو خوردم. تنها یک فکر تمام مغزم را به اشغال خودش در آورده بود. “ماهی از دستم ناراحت خواهد شد.”
ناگهان به فکرم رسید که ما قرار بود صیغه کنیم تا او بتواند راحت به این جا آمد و شد داشته باشد. ولی آخر چطور می توانست به این جا بیاید بدون اینکه عمران تعقیبش نکند و جای مرا پیدا نکند.
با امیدواری گفتم:
_ما داریم صیغه می کنیم به خاطر اینکه شما بتونی بیای و بری دیگه نه؟ آخه این شدنیه خود تو بگو. حالا اینها در جریان فرار مصیبت بار ما نبودن خود شما که به بیچارگی خودت رو رسوندی آستارا دیگه چرا؟ اگر یک بار دیگه بخوای برگردی خب عمران پیدام میکنه. اینها رو بهشون بگو.
نگاهم کرد. طولانی و عمیق و عاقبت خندید. خنده ایی پر از حرص و عصبانیت.
_باشه بگو…ببینم جواب امیرهوشنگ چیه
سرم را تکان دادم و دعا کردم که این حرف امیرهوشنگ را متقاعد کند. از اتاق بیرون آمدیم.
امیرهوشنگ نگاهی به ما کرد و گفت:
_خوب چی شد؟
بابک به طور خلاصه جریان فرار ما و اینکه ما نمی خواهیم که عمران جای مرا پیدا کند را تعریف کرد. هر چند که احساس میکردم هر حرفی که بابک می زند امیرهوشنگ از قبل در جریان آن بوده است.
امیرهوشنگ چند لحظه طولانی حرفی نزد و فکر کرد. بعد رو به بابک کرد و گفت:
_بابک تو بعد از اینکه از این جا بری میری کجا؟ تهران؟
بابک سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
_جوری نمی تونی بیای که طرف نفهمه؟
بابک نگاهم کرد و گفت:
_راستش یه چند روزی هست که میخوام برم قطر، یعنی باید دو روز پیش میرفتم که نشد. حالا اگر بشه میرم تهران یک سره بلیط میگیرم میرم قطر.
_چند روزی هستی اون جا؟
_من اون جا ویزا کار دارم. البته یک جور ویزای فورمالیته است برای من، طرف حسابم تو قطر از اون شیخ های پول داره. هر وقت بخوام میتونم برم.
_خوب برو از اون جا بیا این جا. یا جوری وانمود کن که نیستی تهران و تو قطر موندی . اصلا میتونی بلیط یه شهر دیگه رو بگیری بری و از اون جا بیای این جا. هزار راه باباجان! تو با ترکمن های گرگان هم کار میکنی آره ؟
_آره
_خوب میتونی بری گرگان فرودگاه داره. از اون جا بیای این جا. کلید خونه اردبیل رو میدم بهت که اگر با هواپیما آمدی بری ماشین رو برداری. حالا نازی خانم مدارک نداشت جا به جاییش با هواپیما ممکن نبود. تو میتونی این شهر اون شهر بکنی که اون طرف هم ردت رو گم کنه. توهم که ماشالا همیشه به سفری .
بابک به من نگاه کرد. دهانم باز مانده بود. امیرهوشنگ فکر همه جا را کرد. بابک لبخندی به روی صورت گیج و منگ من زد.
سرم را با بیچارگی تکان دادم. برای من در این صیغه خود بابک نبود که مشکل ساز بود. خیالم از جانب او جمع بود در این چند روز چیزی به غیر از حمایت از او ندیده بودم. این ماهی بود که تمام نگرانی مرا تشکیل میداد نه محرم شدنم به بابک .
_می خوای صیغه رو خودم بخونم؟
با حیرت گفتم:
_مگه میشه؟
_آره بابا جان. چرا نشه؟
با بیچارگی گفتم:
_شما که روحانی نیستید.
به دنبال مفری بودم و عاجزانه به کوچکترین پر کاهی چنگ میزدم.
امیرهوشنگ خندید و گفت :
_مشکلی نیست میگم این نیمچه آخوند روستا بیاد بخونه.
اما بابک گفت:
_نه امیرهوشنگ نمی خوام کسی بفهمه که ما این جا به هم محرم شدیم. به همه بگید نازی زن عقدیمه لطفا.
بانو با خنده و شوخی گفت:
_خوب کا عقدش کن راحت!
فریادم هر سه نفرشان را به خنده انداخت.
در کمال سادگی و بدون هیچ تشریفاتی امیرهوشنگ صیغه عقد را جاری کرد و من به بابک محرم شدم. فقط با چند کلمه من به او محرم شدم و او میتوانست مرا تصاحب کند. تصوری که پشتم را از ترس لرزاند. دعا کردم که او آن قدر مردانگی داشته باشد که مرا به حال خودم بگذارد. چون اگر او خواستار رابطه می شد هیچ قانونی نمی توانست جلوی او رابگیرد.
کمی دیگر هم ماندیم و به خانه بابک برگشتیم. جلوی در خانه دستش را گرفتم و او را متوقف کردم.
چرخید و با تعجب نگاهم کرد.
_بهت اعتماد دارم. ولی قول بده که حد خودت رو نگه داری. منو به حال خودم بذار. من به قول خودت گوشت تلخم!
چند لحظه نگاهم کرد. نگاهش سرد و متعجب بود.
_نازی آروم باش داری میلرزی.
یک لحظه به خودم آمدم و متوجه شدم که حق با اوست. می لرزیدم و دندانهایم به هم می خورد. از سرما بود؟ صد در صد نه. از ترس و هیجانی بود که به آن دچار شده بودم. ترس از بابک! جالب بود که در تمام این چند روزی که بدون هیچ محرمیتی در خانه اش بودم حس امنیت و آرامشی داشتم که حالا با این محرمیت نداشتم. آن حس اعتماد و ایمان به بابک درهم شکسته بود. چون فکر میکردم که اگر او نظری به من داشته باشد دیگر چیزی به اسم مذهب و ایمان و اعتقاد وجود نخواهد داشت تا جلوی او را بگیرد. من برای او حلال بودم.
دستم را گرفت و مرا به داخل خانه کشید. دستش را پس زدم. می ترسیدم و علاوه بر همه ی اینها چیزی نمانده بود که حس بد عذاب وجدان مرا خفه کند. حس بد خیانت. از لحظه ایی که امیرهوشنگ صیغه عقد ما را خواند چهره ماهی و ب*و*سه ها و عاشقانه هایش با بابک یک ثانیه هم از جلوی چشمانم دور نمی شد.
_باشه نازی. آروم باش بیا تو زشته یکی میبینه.
به داخل خانه رفتم.
قوز کرده بودم و دستانم را زیر بغلم گذاشته بودم. نگاهی بی تفاوت به خانه کردم. دو طبقه بود و یک پله های چوبی دو طبقه را به هم وصل میکرد. برخلاف بیرون ساختمان که خیلی ساده بود. داخل کاملا مدرن و تجملاتی بود.
آشپزخانه مدرن با تمام وسایل و امکانات رفاهی، تلوزیون و سیستم پخش آخرین مدل، مبلمان شیک و اسپورت، در کنار تمام این مدرنیته کمی هم سنت گرایی کرده بود و جنبه هایی از زندگی روستایی را هم به نمایش گذاشته بود. شومینه ایی سنگی و یغور و روستای و در آشپزخانه ریسه های سیر و فلفل از دیوار آویزان کرده بود و قابلمه ها و ظروف مسی را در کنار کانتر ردیف کرده بود.
دهانم باز مانده بود. این جا را قطعا یک دیزاینر تزیین کرده بود. یک تزیین ساده نبود و قطعا کار خود بابک هم نمی توانست باشد. زیر چشمی نگاهش کردم. او حاضر شده بود که چقدر خرج کند تا یک دیزاینر به این جا بیاید و این خانه را دیزاین کند؟
چیزی از میزان ثروتش نمی دانستم. ولی وقتی محمد از او تعریف میکرد و میگفت که او شم اقتصادی قوی دارد و دست به هر کاری میزند پر سود میشود، تخمین زدن ثروتش کار چندان سختی نبود.
روی مبل نشستم و به او که بی توجه به من به این طرف و آن طرف میرفت نگاه کردم.
در شومینه چوب گذاشت و کمی نفت به روی آن روی ریخت و با فندکش آتش زد. اشاره ایی به من کرد و صندلی راک رو به روی شومینه را نشانم داد و گفت:
_بیا این جا بشین گرم بشی.
برخاستم و افتان و خیزان کنارش ایستادم و لحظه ای دستانم را جلوی شعله دلچسب آتش گرفتم تا گرم شود. بدون هیچ حرفی کنارم ایستاده بود و به آتش چشم دوخته بود. احساس کردم که از دستم ناراحت شده است. حق داشت.
_خونه ی قشنگی داری.
سعی کردم لحنم دلجویانه و تا حدودی عذر خواهانه باشد.
نیم نگاهی به من کرد و فقط سرش را کمی تکان داد و دوباره به آتش چشم دوخت. آهی کشیدم و روی صندلی راک نشستم. چرخید و به شومینه تکیه داد و به من خیره شد. سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. در چشمانش به غیر از سیاهی نفوذ ناپذیر چیز دیگری نبود.
چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بعد به طرف آشپزخانه رفت. خیلی دوست داشتم که بدانم در آن لحظه در مغز او چه می گذرد.
_قهوه میخوری؟
_بله مرسی.
_می خوای برو یه دوش بگیر بیا
_باشه بعدا
کمی بعد با قهوه برگشت. فنجان را به دستم داد و رو به روی من کنار آتش روی زمین نشست و پلیور یقه اسکی اش را در آورد.
زیر آن یک تیشرت آستین حلقه ایی به تن داشت. تا به حال بازوانش را ندیده بودم. کشیده و کاملا عضلانی بود. مثل بازوان بسکتبالیست ها. عضلاتی که در اثر ورزش بدون یک گرم چربیه اضافه، کشیده و نمایان می شود.
کمی به سمت راست خم شد تا پلیورش را به زمین بگذارد و فنجان قهوه اش را بردارد که من تاتوی روی بازوی چپش را دیدم. نزدیک به شانه اش بود به همین خاطر در آن چند روز که تیشرت آستین کوتاه به تن داشت ندیده بودم. آن قدر تعجب کرده بودم که بی اختیار خم شدم و انگشتم را روی آن کشیدم. مثل اینکه می خواستم مطمن شوم که نقاشی نیست و یک تاتوی واقعی است.
با تعجب به من نگاه کرد. من هم حیرت زده از اینکه بابک پژمان تاتو دارد مات و متحیر نگاهش میکردم. آنقدر اتو کشیده و رسمی بود که اصلا نمی توانستم او را با یک تاتو آن هم اژدها به روی بازویش تصور کنم.
_تاتو داری؟
لحنم کاملا شگفت زده بود و تا حدودی حالتی به اصطلاح مچ گیرانه داشت. با حیرت نگاهم کرد و لبخند کجی زد و دستش را روی تاتو کشید و سرش را پایین آورد تا خودش هم نگاهی به آن بیاندازد.
_آره یادگار دوران جاهلیته!!
خندیدم.
_جاهلیت؟
_آره مال جوونی هامه
_جوونی؟ مگه الان پیری؟
یک ابرویش را بالا برد و گفت:
_مهم اینه که از دید کی این حرف گفته بشه. خانم ها همه کشته مرده آقایون یکم پخته تر و سرد و گرم چشیده تر هستن. ولی خوب از نظر خود آقایون من دیگه یکم سنم بالا رفته.
کمی از قهوه ام خوردم. تاتوی او باعث شد که حال و هوای هر دوی ما عوض شود. من از آن ترس و حس نا امنی که پیدا کرده بودم خارج شدم و او هم از آن حالت قهر و کدورت بیرون آمد.
_چند سالته؟
نگاهم کرد و گفت:
_چند میخورم؟
سریع یک حساب سر انگشتی کردم. محمد سی سالش بود و او بر طبق گفته گلی چهار سال از محمد بزرگ تر بود.
_سی و چهار؟
چشمانش را تنگ کرد و گفت:
_آفرین به ماهی. گزارش هاش همیشه بی عیب و نقصه. دیده بان حقوق بشر هم چنین گزارش هایی نمیده!
بی حوصله خندیدم. یاد ماهی دوباره مرا ناراحت کرد. احساس بدی داشتم. احساس یک دزد را داشتم. بابک حالا میباید در کنار ماهی می بود و به او قوت قلب میداد نه اینکه این جا برای نگهداری و امنیت من خودش را به خطر بیاندازد و مرا صیغه کند.
برای متفرق کردن حواسم گفتم:
_حالا این تاتو مال کی هست؟
کمی فکر کرد و گفت:
_مال هفت هشت سال پیشه.
کمی خم شدم و گفتم:
_میشه ببینمش؟
بازویش را جلو آورد. فوق العاده بود. یک اژدهای کامل با تمام جزییات. خیلی عالی و بی نقص کار شده بود.
_ایران کار کردی؟
_نه چین
_خیلی عالی کار شده.
نگاهش کردم و با خنده گفتم:
_دیگه چی داری؟ رو کن ببینم بابک پژمان اتو کشیده و رسمی؟! گوشواره؟ پرسینگ زبون؟ زیر ابرو برداشته؟ مصرف ماری جوانا؟
آهسته خندید و سرش را تکان داد.
_نه دیگه جهالت در اون حد ندارم. ولی ماری رو یک بار یه پک کشیدم. افتضاح بود. بار اول و اخر بود. فقط محض کنجکاوی تو چی؟ پرسینگ ناف نداری؟
_من گوشم رو هم بزور سورخ کردم این قدر ترسو بودم. خود مامان پری برام سوراخ کرد. با وسایل ابتدایی نخ و سوزن. وحشتناک بود!
احساس میکردم که آن جو سنگینی که در این چند روز اخیر هر دو نفرمان درگیرش بودیم رو به آرامش نسبی بود. در آن چند روز تمام تمرکز و حواسمان این بود که عمران ما را گیر نیندازد و ما بتوانیم فرار کنیم. حالا که به جزیره آرامش رسیده بودیم کمی آرامش حقمان بود. البته اگر من میتوانستم حقی از طرف بابک برای خودم قایل شوم.
سعی میکردم تا با او مثل خداداد رفتار کنم. یک رفتار دوستانه و به دور از هر گونه نظر و اشتیاق زنانه و مردانه.
اگر این شیوه حفظ میشد ما دوستانه از هم جدا میشدیم و هر کدام پی زندگی خودمان میرفتیم.
برخاست و گفت:
_من یکم میخوابم سرم داره گیج میره. خواستی دوش بگیر.
من هم برخاستم و به دنبال او به طبقه بالا رفتم. ظاهرا اتاق های خواب بالا بود. طبقه بالا از پایین خیلی دلباز تر بود. یک بالکن بزرگ داشت که به دره و رودخانه مشرف بود و چشم اندازی بی نظیر و عالی داشت و یک بالکن کوچک و نقلی هم طرف دیگر خانه بود که به حیاط مشرف بود. در کمال تعجب متوجه شدم که خبری از اتاق خوابها نیست. فقط یک اتاق خواب بزرگ بود که در نهایت سلیقه و تجمل چیده شده بود. یک تختخواب بسیار بزرگ که سه نفر به راحتی میتوانستند به روی آن بخوابند و غلت بزنند و یک میز آرایش بزرگ، به علاوه یک دست مبل راحتی کاناپه مانند تزیینات اتاق را کامل کرده بود. کمد های دیواری و دکوری هایی که همه شان از جنس شیشه و قرمز رنگ بودند. کاغذ دیواری، قرمز روشن با خط های اُریب و نامتقارن سیاه بود. و روتختی هم قرمز و مشکی بود. با حیرت سرم را چرخاندم تا شاید یک اتاق دیگر را ببینم. ولی از اتاق دیگر خبری نبود.
بابک آن خانه را یک جای کاملا اختصاصی کرده بود، یک استراحتگاه واقعی برای خودش به تنهایی. بیشتر مساحت طبقه بالا در اتاق خواب بزرگ آن به کار رفته بود. بقیه در بالکنی که به دره مشرف بود و یک سرویس بهداشتی بزرگ و کاملا رویال.
نگاهی به او که در میان اتاق خواب ایستاده بود و به من خیره شده بود کردم و گفتم:
_همین یه اتاق رو داری؟
سرش را تکان داد. چشمانم را روی هم فشردم.
_اون وقت شب کجا باید بخوابیم؟
با دستش به تخت بزرگ اشاره کرد و گفت:
_من فکر تنها بودن خودت رو میکردم. بعد هم من همیشه خودم تنها میام این جا. یک بار فقط با بچه ها آمدیم که اونها دو تاشون این جا با من خوابیدن . میبینی که تخت بزرگه. حالا هم مشکلی نیست. شما یک سمت بخواب من یک سمت.
نگاهش کردم. خیلی بی تفاوت بود. همین بی تفاوتی کمی مرا دلگرم کرد. شاید اگر حساسیت بی جهت نشان میدادم به ضرر خودم تمام میشد. با حساسیت زیاده از اندازه مثل تابلو اعلاناتی می شدم که چشمک میزد “به من توجه کنید.”
بی تفاوتی بهترین کار و البته سخت ترین کار بود. ولی چاره دیگری نداشتم. دوست نداشتم جلب توجه کنم و لج او را در بیاورم. سرم را تکان دادم و مانتویم را در آوردم و روی مبلی که در اتاق بود انداختم. بابک از کمد شلوار بیرون آورد و به حمام رفت و همان جا لباسش را عوض کرد و به اتاق برگشت و خوابید.
به سرعت خوابش برد. در این چند وقت پا به پای من به شب زنده داری پرداخته بود. من به کم خوابی عادت داشتم ولی کاملا این بیخوابی ها به روی بابک اثر گذاشته بود. امروز صبح پشت فرمان خمیازه میکشید و چشمانش پر از خواب و خستگی بود.
حوله را برداشتم و به حمام رفتم. یک حمام کاملا لوکس و مجلل بود. خنده ام گرفت چه پذیرایی از خودش کرده بود. وان را پر کردم و در آن دراز کشیدم. سعی کردم تا افکار بد را از ذهنم دور کنم. دوست داشتم برای آینده ام برنامه ریزی کنم. زمانی که از این جا بروم و بتوانم یک نفس راحت بکشم.
ولی نتوانستم و فکرم به سمت گلی کشیده شد. اگر برای گلی اتفاقی می افتاد چه؟ حتی نمی خواستم که به آن فکر کنم. سعی کردم تا من هم کمی در وان چرت بزنم. ولی فکرم مشغول تر از این ها بود که بتوانم لحظه ایی آرام و قرار داشته باشم تا بلکه بتوانم به چشمانم استراحت بدهم. تمام فشار ها و افکار بد و نابودکننده ایی که این چند روز با من بود مرا حساس تر از همیشه کرده بود.
لباس پوشیدم و از حمام بیرون آمدم. بابک هم چنان خواب بود. نگاهش کردم. خدا را شکر ظاهرا از آن دسته آدم هایی بود که زیاد در خواب تکان نمی خورند. خیلی آرام و بدون تکان به یک طرف خوابیده بود و دستش را هم زیر سرش گذاشته بود.
روی صندلی میز آرایش نشستم و موهایم را شانه کردم. روی میز آرایش پر بود از لوازم بهداشتی و عطر و ادکلنها و افتر شیوهای او. معلوم بود که زیاد به آن جا رفت و آمد میکند. نگاهی به ساعت کردم. هوا رو به تاریکی بود. به پایین رفتم و چراغ ها را روشن کردم و به آشپزخانه رفتم. در یخچال را باز کردم. چیزی در آن نبود. با ضربه ایی که به در ورودی خورد به سالن برگشتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. ناخوداگاه قبلم به طپش افتاده بود. در این چند روز آن قدر نگرانی و استرس به من وارد شده بود که با کوچکترین صدایی از جا می پریدم.
بانو بود که یک سبد بزرگ در دستش بود. در را باز کردم.
_سلام بانو.
_سلام عزیز جان عافیت باشه! سرت رو خشک کن دختر جان سرما میخوری.
باد سردی از بیرون آمد و باعث شد که به خودم بلرزم. لبه های سویشرتی که به تن داشتم را بیشتر به روی هم آوردم و کلاه آن را به سرم گذاشتم.
_بابک کو؟
_خوابید. خیلی خسته بود.
_خوب کرد. بیا عزیز جان براتون شام آوردم. تا فردا بابک بره چیزی میخوای برای خانه بخره.
سبد را گرفتم.
_مرسی زحمت کشیدید.
_موهات رو خشک کن
دوباره تشکر کردم. خداحافظی کرد و رفت. نگاهی به ظرف غذا کردم. چلو خورش قیمه بود و آن چنان عطر اشتها آوری داشت که گرسنه ام شد. ولی در ظرف را بستم و کنار گذاشتم تا بابک بیدار شود. درست نبود، بی احترامی بود.
ولی ظاهرا او هم با صدای در و صدای حرف زدن من با بانو بیدار شده بود. در آن چند روز فهمیده بودم که او هم خواب سبکی دارد.
_درش رو نبند نازی.
چرخیدم و نگاهش کردم. به کانتر پشت سر من اشاره کرد و گفت:
_بشقابها اون جاست. در میاری؟
با کمک هم میز را چیدیدم و در سکوت به صرف شام مشغول شدیم. آرام بود و همین ارامش و بی توجهی مرا امیدوار و آرام کرده بود. به نظر بی حوصله می آمد . شاید هم فقط خسته بود.
دستپخت بانو حرف نداشت.
_عالیه.
سرش راتکان داد و گفت:
_غذا بلدی درست کنی؟
_نه خیلی کم.
لبخند کجی زد و گفت:
_اگر به کسی نگی من بلدم. بهت یاد میدم.
با تعجب نگاهش کردم.
_آشپزی بلدی؟
چانه اش را بالا برد و با بی تفاوتی گفت:
_بعضی غذاهای ساده رو آره
_آره دوست دارم. گاهی از عمه کتی یه چیزهایی یاد میگرفتم.
ولی بیشتر غذاهای آماده میخوردم. تو شبانه روزی هم که …. اون جا آشپز داشت.
بشقاب خالیش را کنار زد و در حالیکه به پشتی صندلی تکیه داده بود مرا نگاه کرد. چند لحظه نگاهش کردم. دیگر مثل آن روزهای اول نگاهش برایم ترسناک نبود. چشمانش پر نفوذ بود و جذبه زیادی داشت . فقط همین. ولی ترس نه.
_من پس فردا میرم. نمی دونم کی برمیگردم ولی سعی میکنم از همون قطر برگردم. بلیط برگشتم رو قطر به شیراز میگیرم و از شیراز هم پرواز مستقیم به تبریز دو روز در هفته هست. میام تبریز از اون جا هم میام اردبیل. از اردبیل هم میرم خونه امیرهوشنگ با ماشین اون میام.
سرم را تکان دادم و سعی کردم تا خوشحالیم را مخفی کنم!
_چیزی نمی خواهی برات بیارم؟
نگاهش کردم. علی رغم اخم میان دو ابرویش و حالت خشک و عب*و*س دهانش، خنده ایی در چشمانش بود که نتوانسته بود آن را مخفی کند.
خنده ام را فرو خوردم و گفتم:
_فقط یک مقدار مجله و کتاب.
عاقبت لبخند کوچک و خشکی زد و در حالیکه از پشت میز برمی خواست، بشقابش را برداشت و خیلی جدی گفت:
_می تونی از الان خوشحالی کنی.
بی اختیار خندیدم.
بی هیچ حرفی پشت به من کرد و بشقاب ها را در ماشین گذاشت. اما زمانی که خم شد تا از درون قفسه پودر ظرفشویی را بردارد نیم رخ خندانش را دیدم که به نرمی می خندید.
*****
آن قدر دویده بودم که از نفس افتاده بودم. در کاب*و*س هایم اسیر بودم. همان کاب*و*س تکراری. اما با یک فرق بزرگ. این بار حضور او را در پشت سرم احساس میکردم. در همان هزار تو بودم. همان ساعت از روز بود. نزدیک غروب آفتاب . همان هوای گرگ و میش و با نور و دید کم. ولی او پشت سرم بود. صدای نفرت انگیزش در گوشم بود و من میدویدم. آن قدر سریع که سینه ام به خس خس و سوزش افتاده بود. جیغ میکشیدم ولی مثل اینکه لال شده بودم. هیچ صدای از دهانم بیرون نمی آمد. تنها دهانم باز و بسته می شد ولی بدون صدا . درست مثل یک پانتومیم. یک پانتومیم دلهره آور برای من. بدترین حسی بود که تا به حال داشتم. از ته دلم جیغ میکشیدم ولی هیچ فایده ایی نداشت. شاید مسخره ترین قسمت این خوابها این بود که در بیشتر مواقع میدانستم که خواب میبینم ولی نمی توانستم جلوی ترس فلج کننده ایی که دچارش میشدم را بگیرم.
با تکان محکمی از کاب*و*سم به دنیا واقعی پرت شدم. چهره بابک در تاریک روشن اتاق نگران به رویم خم شده بود و هنوز شانه ام در دستش بود. خودم را کنار کشیدم. آن قدر سریع که آن نگرانی درون صورتش جای خود را به حیرت داد.
_داشتی خواب میدیدی.
دستش را دراز کرد تا احتمالا دستم را بگیرد. ولی من خودم را بیشتر جمع کردم و در حالیکه گیج و منگ، نیمی از ذهنم هنوز در آن کاب*و*س بودم بیشتر به گوشه تخت پناه بردم.
_من خوبم. خواهش میکنم به من دست نزن!
حیرت زده مرا نگاه کرد. سعی کردم تا به طور منظم نفس بکشم تا آن کمبود اکسیژنی که در آن کاب*و*س دامن گیرم شده بود، جبران شود. چیزی نمانده بود که به گریه بیفتم. ولی به سختی خودم را کنترل کردم. بابک چند لحظه نگاهم کرد و بعد بدون هیچ حرفی برخاست و به پایین رفت و برایم آب آورد. تشکر کردم و تمام آب را یک نفس نوشیدم.
دیگر به تخت برنگشت و همان جا روی مبل رو به روی من نشست و چراغ آباژور سمت من را روشن کرد. هر دو دستش را از آرنج روی مبل گذاشت و در جلوی دهانش به هم گره زد. متفکرانه و با دقت کامل مرا نگاه میکرد.
موهایم را از دورم جمع کردم. نیم خیز شدم و گیره سرم را برداشتم و همه راجمع کردم. کلافه بودم و آنها بیشتر عذابم میداد. نگاهش کردم. هنوز نگاه موشکافانه اش به روی صورتم میخ شده بود.
آهی کشیدم و به تاج تخت تکیه دادم و سعی کردم تا آرام باشم. یک تیشرت آستین حلقه ایی دیگر با طرح جالبی از یک اژدها به تن داشت. بعد از شام من بدون توقف دندان هایم را مسواک کردم و زودتر از او به رختخواب رفتم. دوست نداشتم که همزمان بخوابیم یا من دیرتر از او به رختخواب بروم. برایم اصلا قابل هضم نبود که با کسی به رختخواب بروم و چون نمی خواستم حساسیت بی جهت نشان بدهم؛ به همین خاطر زودتر به خواب رفتم و فقط زمانی که او بالا آمد و به حمام رفت بیدار شدم و دوباره به خواب رفتم. دور از چشم او یک مسکن خورده بودم تا هم سردرد جزیی که داشتم خوب شود و هم بتوانم بدون بی قراری بخوابم. می دانستم که اگر بخواهم طبیعی و بدون قرص بخوابم، آن قدر درگیر احساسات و ترسهایم بودم که به این راحتی ها نمی توانستم بخوابم، و به همین خاطر حساس تر میشدم. ولی با آن قرص دیگر زمانی که او به رختخواب آمد بیدار نبودم تا دچار ترس و حساسیت شوم.
بدون هیچ حرفی برخاستم. دیگر نمی توانستم بخوابم. نگاهی به ساعت دیواری کردم. نزدیک به پنج صبح بود. از مقابلش رد شدم که دستم را گرفت.
_بشین حرف بزنیم.
دستم را از دستش بیرون کشیدم . بدون مقاومت دستم را رها کرد.
_من خوبم. فقط دیگه خوابم نمی بره …
حرفم را قطع کرد و با تمسخر گفت:
_خوبی؟ فکر کنم تمام میر آباد صدای جیغ هات رو شنیدن. اون وقت خوبی؟
با حیرت گفتم:
_جیغ؟
من که صدایم در نمی آمد.
سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
_بیدار نمی شدی هر چی تکونت میدادم. اون قدر کاب*و*ست عمیق بود که توش غرق شده بودی. بعد حالا میگی خوبی؟
درست بود. غرق شدن واژه کاملا درستی بود. مثل اینکه در زندگی بعضی واژه ها برای بعضی از آدم ها ماندگار میشود. غرق شدن هم واژه ایی بود که مخصوص من خلق شده بود. من همیشه غرق بودم. غرق در بی کسی هایم، غرق در تنهایی ها و ترسهایم و غرق در بی ارادگی هایم، غرق در همه چیز. من هیچ وقت در ساحل نبودم. از همان زمانی که خودم را شناختم غرق بودم. و تنها گاهی دست و پا میزدم، برای اکسیژنی بیشتر. به روی آب می آمدم و دوباره به زیر میرفتم. صحبت ما آدمها همیشه سر تنازع بقاست. حتی اگر چیزی هم برای از دست دادن نباشد باز هم غرق شدن با کمی تلاش همراه خواهد بود. مگر برای کسی که به ته خط رسیده است. گاهی به ته خط رسیده بودم ولی همیشه مثل گوشی موبایل کمی شارژ اضطراری داشتم تا مرا باز هم کمی امیدوار نگه دارد و وادار کند تا دست و پا بزنم. ولی در هر حالی من غرق بودم و او کاملا حق داشت. من حتی هنر راه رفتن بر روی آب را هم نداشتم. بعضی آدم ها اگر در ساحل آرامش نیستند حداقل غرق هم نیستند و گاهی بیشتر زندگیشان را بر روی آب راه میروند ولی من ناتوان از انجام این کار بودم و به نظر میرسید که آن قدر غرق شده ام که دیگر هر چیزی حساسیت خودش را از دست داده است.
نگاهش کردم. و بی حوصله گفتم:
_حالا که خوبم.
به سمت در رفتم.
_از چی فرار میکنی؟ برای یه بار هم که شده بیا بدون هیچ فرار کردنی حرف بزن. بزار آروم بشی.
بدون آنکه بچرخم و نگاهش کنم از همان جلوی در گفتم:
_ خوبم.
صدای خنده تمسخر آمیزش کلافه ام کرد ولی بی توجه به او پایین رفتم.
فصل شانزدهم
به او که در بالکن ایستاده بود و آهسته آهسته با امیر هوشنگ صحبت میکرد نگاه کردم. گاهی برمیگشت و به من نگاه میکرد و دوباره حواسش را به امیرهوشنگ میداد. هوا آنقدر سرد بود که موقع حرف زدن از دهانش بخار بیرون می آمد. دستانش را در جیب پالتویش کرده بود و یقه آن را بالا داده بود. با آن سر تراشیده اش هیبت گنگسترهای فیلم های دهه سی و چهل هالیوود را پیدا کرده بود. خنده ام گرفت. نگاهش به صورت خندان من افتاد و برای لحظه ایی حرفش را قطع کرد و دوباره با یک وقفه کوتاه به صحبت پرداخت. برایم جالب بود، آنقدر که او با امیرهوشنگ صمیمی بود با پدر خودش چنین صمیمیتی نداشت. هر زمان که او را دیده بودم در مقابل پدرش حالتی محافظه کارانه داشت. حالت رییس و زیر دستی . نه یک رابطه پدر و پسری دوستانه. و این چیزی بود که همان روز اول، زمانی که با قادر خان برای گفتن تسلیت جلو آمد کاملا از فرم راه رفتنشان مشخص بود. قادر خان در جلو و باربد و بابک در پشت سر او.
ولی حالا میدیدم که چطور با امیرهوشنگ صمیمی است. با او حرف میزد و با احترام کامل با او برخورد میکرد.
ناهار را میهمان خانه امیرهوشنگ بودیم. بانو سنگ تمام گذاشته بود. دستبختش عالی بود و بابک با اشتهای کامل غذا میخورد. وقتی که صبح همان روز دو ساعت تمام در حیاط بسکتبال بازی کرده بود باید هم آن طور با اشتها غذا میخورد. بعد از کاب*و*سم دیگر به اتاق خواب برنگشتم. در میان کتاب های بابک کتاب کوچک با قطع جیبی شوهر آهو خانم را برداشتم و شروع به خواندن کردم و نفهمیدم که بابک دوباره خوابید یا نه ؟ نزدیک به ساعت هشت بود که پایین آمد و همان طور سرپا کمی قهوه خورد و لباس ورزشی پوشیده به حیاط رفت و ورزش کرد. کمی بعد من هم به او ملحق شدم. روی پله ی مقابل خانه نشستم و به ورزش کردن او نگاه کردم. ولی او که به نظر نارحت می آمد بدون هیچ توجهی به من به کار خودش مشغول بود.
کمی بعد امیرهوشنگ آمد و خواست تا برای ناهار به خانه آنها برویم. تمام صبح را سکوت بین ما حاکم بود. او در سکوت و سردی به حمام رفت و بعد خیلی خونسرد مقابل آیینه افتر شیو زد و لباس عوض کرد و بدون توجه به من روی مبل لم داد و در حالیکه قهوه میخورد منتظر من ماند تا آماده شوم.
ولی حالا به نظر میرسید که بر خلاف صبح لحظات خوبی را سپری میکند.
به داخل برگشتند و بانو هم میوه آورد. آمد و کنار من نشست. کمی سرش را پایین آورد و کنار گوشم و با سردی محسوسی گفت:
_به چی میخندیدی؟
سرم را کج کردم و به چشمان سیاهش که بسیار نزدیک به صورتم بود نگاه کردم. کمی خودم را کنار کشیدم و گفتم:
_شما!
نگاهش رنگ حیرت گرفت. با اخم گفت:
_چی خنده دار بود؟
صادقانه گفتم:
_شبیه به گنگسترها شده بودی.
هر دو ابرویش با حیرت بالا رفت. چند ثانیه کوتاه نگاهم کرد. بعد گوشه لبش بالا رفت و لبخند کجی زد.
_به لطف سرکار عالی آل کاپون هم شدم.
با خنده به سرش اشاره کردم و گفتم:
_به خاطر موهاته.
با کف دستش روی سرش دست کشید.
_چشه مگه؟
_یکم خشنی! چرا میزنیشون؟
چانه اش را بالا برد و گفت:
_با خودم سر یه چیزهایی قرار گذاشتم اگر بشه و بتونم دیگه نمی زنمشون.
با کنجکاوی پرسیدم:
_چه قول و قراری؟
نگاهم کرد و با چشمکی پرسید:
_دیشب چه خوابی دیدی؟
با حیرت نگاهش کردم. او در بیشتر صحبتهایمان با زرنگی هر چه تمام تر گرو کشی میکرد.
_من دیشب ملایم ترین رویاهای ممکن رو دیدم.
با تمسخر خندید.
_منم که موهام پریشونه پریشونه. روزی سه تا شونه میشکنم!
خندیدم. این چهره از او را ندیده بودم. چقدر این بابک پژمان با آن آدمی که روز اول در هواپیما دیدم تفاوت داشت. حالا گرم تر و خودمانی تر بود. احساس میکردم که در زیر آن جدیدتی که همیشه داشت، کمی هم روحیه شوخی و شیطنت وجود داشت که گاهی خودش را نشان میداد. البته فقط کمی!
_یه سوال بپرسم؟ این دیگه خیلی مهمه.
نگاهم کرد و چیزی نگفت. قطعا این نگاه همان معنی بگو را میداد.
_اون ادل کریمی کی بود اون روز باهات بود؟ خودش می گفت دوست دخترته؟ تو میگفتی که نیست و ماهی گفت خواهر دوستته که خاطرخواهته. حالا کدومش درسته؟
بی تفاوت به سوال من خم شد و برای خودش نارنگی برداشت و با دقت پوست گرفت. کم کم به این نتیجه رسیدم که به این سوال هم جوابی نخواهد داد و یا اگر بدهد با گروکشی همراه خواهد بود.
نیمی از نارنگی اش را به من تعارف کرد و خیلی خونسرد گفت:
_ همون حرف ماهی درسته.
_پس شما با اون چی کار میکردی؟
چرخید و نگاهم کرد و با تمسخر گفت:
_قرار شد یه سوال باشه.
مظلومانه جواب دادم:
_خوب این هم مهمه
چند لحظه نگاهم کرد و بعد بی تفاوت گفت:
_خوب جواب من بستگی داره به این که برای کی مهمه
_خوب معلومه ماهی
_ماهی؟
به اطرافش نگاه کرد و با حالتی کاملا جدی گفت:
_کو پس چرا من نمیبینمش؟
با حیرت نگاهش کردم. او مرا دست انداخته بود؟ با اخم گفتم:
_منظورم اینکه قطعا این جواب برای ماهی مهمه. ولی از اون جایی که ماهی هم برای من مهمه دوست دارم جوابش رو بدونم.
پوزخند تمسخر آمیزی زد و بی تفاوت و با کمی سردی نگاهم کرد و تنها یک کلمه گفت:
_صحیح!!
نگاهش کردم خیلی خونسرد یک ابرویش را بالا برد و به خوردن میوه اش مشغول شد. میدانستم دیگر جوابی از او نخواهم شنید.
عصر قبل از غروب آفتاب به خانه برگشتیم. هوا خیلی سردتر از تهران بود. بابک حق داشت که از سرمای این جا مرا ترسانده بود. هوا رو به گرفتگی بود. ابرهایی از سمت شرق به جلو پیش می آمدند. ولی خدا را شکر بر خلاف همیشه مه آلود نبود. هوا صاف بود. قدم زنان به خانه برگشتیم. در راه سکوت کامل بینمان بود. فقط گاهی بعضی از روستاییان که ما را میدیدند می ایستادند و با بابک حال و احوال میکردند. برایم خیلی جالب بود این احترامی که به او گذاشته می شد. روستایی ها با احترام کامل می ایستادند و دست به سینه حال و احوال میکردند و به ما تبریک میگفتند. ولی از این جالب تر رفتار خود بابک با آنها بود. با یک مهربانی و توجه کامل با آنها برخورد میکرد. می ایستاد و احوال تک تک اعضای خانواده طرف مقابلش را می پرسید و با دقت به حرف های آنها گوش میداد.
این نوع رفتار توام با توجه و مهربانی را حتی از محمد هم درباره کسانی که کمی از او زیر دست تر بودند، ندیده بودم. ولی حالا بابک برایم مثل یک معما شده بود. کسی که از کار و زندگیش برای من زده بود و خودش را به خطر انداخته بود، ظاهرا مردی بود که برای هر کسی هر کاری که از توانش بر می آمد انجام میداد. وقتیکه یکی از روستاییان دقیقا مقابل در خانه به ما رسید و بعد از کلی تبریک و شادباش گفت که پمپ روستا دوباره مشکل بهم زده است و اگر میشود بابک فردا کسی را برای تعمیر بیاورد، فهمیدم که او در کارهای این چنینی هم دستی به خیر دارد.
ولی خودش حرفی نمیزد. حتی از من خواست که به خانه بروم تا او با آن مرد روستایی برود و سری به پمپ بزند.
به خانه برگشتم و او دو ساعت بعد در حالیکه تمام دست و صورتش روغنی و کثیف شده بود به خانه برگشت. با حیرت نگاهش کردم. او خودش پمپ را تعمیر کرده بود؟ برای چه ؟ برای اینکه مردم بدون آب نمانند. در حالیکه ما خودمان یک منبع بزرگ گالوانیزه در حیاط داشتیم چه چیز دیگری به غیر از کمک به روستاییان می توانست بابک پژمان تمیز و اتو کشیده را وادار کند که دست به آچار شود؟
چیزی نگفت. بی هیچ حرفی به حمام رفت و بعد هم در سکوت با تخم مرغ هایی که از مرغ داری امیرهوشنگ آورده بودیم نیمرو درست کرد. خاموش بود و سرد. مثل اینکه دلخور بود و یا شاید بی حوصله. نمی دانم هنوز از صبح ناراحت بود یا آنکه موضوع چیز دیگری بود؟
_ناراحتی؟
با انگشتش به قفسه پشت سرم اشاره کرد و گفت:
_یه چاقو از اون جا میدی؟ نه برای چی نارحت. یکم فکرم درگیره
چاقو را برداشتم و بدون آنکه به او بدهم گوجه فرنگی ها را برش زدم و کمی نمک به رویشان پاشیدم و سر میز گذاشتم.
_درگیر چی؟
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد و یک لقمه برای خودش گرفت و بدون جواب دادن به سوال من در دهان گذاشت.
_فردا صبح میرم هر چی لازم داری برات میگیرم . عصر هم راه میفتم.
من هم به تبعیت از خودش بدون حرف سرم را تکان دادم. درگیر من بود یا ماهی؟ یا حتی کارهایی که در این چند مدت رهایشان کرده بود؟ مثل رفتنش به قطر که به خاطر من آن را به تعویق انداخته بود.
_تنها نمیترسی؟
_نه
آهی کشید و برخاست. کمکش میز را جمع کردم و به سالن رفتیم.
آن جا کانال های تلوزیون ایران را با پارازیت میگرفت. بنابرین بدون روشن کردن تلوزیون، جدولی از عسلی کنار دستش برداشت و شروع به جواب دادن به آن کرد. من هم به پشت پنجره رفتم و به بیرون نگاه کردم. هوا کاملا گرفته بود و آسمان به رنگ مسی زیبایی در آمده بود. آسمان یک ابر برفی بود. سرخ سرخ.
سنگینی نگاهش را به روی خودم احساس کردم . چرخیدم و نگاهش کردم. همانطور که جدول در دستش بود به من خیره شده بود. نمی دانم به چه فکر میکرد. چون به نظر میرسید همان طور که خودش گفته بود فکرش درگیر و مشغول است.
_هیچ کجای این جا موبایل آنتن نمیده؟
سرش را به نشانه نفی تکان داد.
_اگر اون مسیری که انحرافی و سربالایی اومدیم رو برگردی و برسی نزدیک جاده اون وقت آنتن میده.
برگشتم و کنارش نشستم.
_پیاده چقدر راهه؟
_یه دو ساعتی راه هست. شاید هم بیشتر.
_میشه یک گوشی موبایل هم برام بیاری؟
نگاهم کرد.
_برای چی؟ هر چی لازم داشتی به امیر هوشنگ بگو . اون دایما میره اردبیل برات میگره. یا بگو به من خبر بده برات بیارم
بی قرار نگاهش کردم.
_صحبت سر چیزی نیست. دل نگران گلی هستم. میخوام که بتونم حداقل هفته ایی یک مرتبه ازش خبری بگیرم.
چند لحظه عمیق و طولانی نگاهم کرد.
_من خودم ازش خبر میگیرم برات میارم.
با اخم گفتم:
_من دوست دارم خودم از محمد خبر بگیرم.
پوزخندی زد و گفت:
_آهان از اون لحاظ!
با کمی ناراحتی گفتم:
_از کدوم لحاظ؟ خواهشا شما دیگه بدری خانم دوم نشو. محمد برای من فقط محمده نه یه مرد.
به نرمی خندید. و سرش را تکان تکان داد.
_نه یه مرد! محمد بشنوه کلی دلخور میشه که مردانگیش رو زیر سوال بردی! باشه برات میارم. تو این مدت اگر کاری داشتی گوشی امیرهوشنگ رو بگیر باهاش تماس بگیر. ولی خواهشا خودت سر خود راه نیفت بیا لب جاده.
در حالیکه از حرف قبلش هم خجالت زده و هم ناراحت بودم بی توجه و با سردی گفتم:
_باشه مرسی.
می خواستم بگویم که برایم جنبه های مردانه محمد هیچ وقت مهم نبوده است. ولی ترجیح دادم که سکوت کنم. این حرفها چیزی نبود که بشود در باره اش با یک مرد جوان بحث و یکه به دو کرد.
از جایش برخاست و گفت:
_من میخوابم. فردا خیلی درگیرم.
به رختخواب رفت و من هم دوباره مشغول مطالعه کتاب شوهر آهو خانم شدم. تا ساعت سه و نیم بیدار بودم و بعد به رختخواب رفتم.
گوشه تخت پشت به سمتی که من میخوابیدم خوابیده بود. خوابیدن کنارش دردسری نداشت. حد خودش را نگه میداشت و کج و بد و پر تلاطم نمی خوابید. لحاف را کنار زدم و خوابیدم. با آمدن من به تخت بیدار شد و غلتی زد و به طرف من چرخید. نیم خیز شد و نگاهی به ساعت کنار دستش کرد. آهی کشید و با هر دو دستش صورتش را ماساژ داد.
_معذرت میخوام نمی خواستم بیدارت کنم.
در تاریکی نگاهم کرد. چشمان سیاهش مثل گربه برق میزد. به سمتم چرخید و دستش را زیر گونه اش گذاشت و گفت:
_نه اشکال نداره. منم یکم بد خواب شدم امشب.
من هم چرخیدم.
_چرا؟
_یکم ذهنم درگیره.
از ابتدای شب این دومین باری بود که به درگیر بودن ذهنش اشاره میکرد.
برخاست و بدون هیچ حرفی و حتی بدون آنکه چراغ را روشن کند در تاریکی پلیورش را پوشید و بی حوصله گفت:
_من میرم یکم قدم بزنم.
_این موقع شب؟
_آره عادت دارم تو بخواب. من یه سیگار میکشم میام.
و از در بیرون زد و تا یک ساعت بعد که من بیدار بودم به خانه برنگشت.
کلاهی که بانو برایم بافته بود و یک منگوله بانمک داشت را روی سرم گذاشتم و جلوی آیینه موهایم را به زیر آن مخفی کردم. شال را دور گردنم پیچیدم تا چیزی از گردنم معلوم نباشد. زیر شنلم یکی از یقه اسکی های بابک را پوشیده بودم. برایم خیلی بزرگ بود آستین هایش را چند بار تا زده بودم ولی چاره ایی نداشتم . بار آخری که بدون یقه اسکی بیرون رفتم گلو درد و گردن درد گرفته بودم. قلم و کاغذی که با آن لیستم را تنظیم میکردم برداشتم و پلیور یقه اسکی را هم به نیاز هایم اضافه کردم. زمانی که بابک برمیگشت لیست نیازمندی های من از روزنامه همشهری هم بیشتر شده بود. چکمه هایم را به پا کردم. از شب قبل بارش برف شروع شده بود و من با شوق و ذوق تمام شب را منتظر شدم تا صبح شود و بتوانم از خانه بیرون بزنم. اگر چه آنقدر در آن روستا احساس امنیت میکردم که اگر نیمه شب هم بیرون می آمدم مطمن بودم که هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد. حالا بعد از گذشت یک هفته از رفتن بابک معنی حرف روز اول امیرهوشنگ را فهمیده بودم. اینکه اگر اهالی بدانند که من ناموس بابک هستم ناموس آنها هم خواهم شد. حس امنیت و راحتی خیالی که داشتم قابل قیاس با هیچ کجا نبود.
وقتی که آن همه احترام و مهربانی را با تمام وجود لمس می کردم. به انتخاب بابک برای گذراندن اوقات فراغتش یا به قول خودش تجدید قوا، آفرین گفتم.
روز اول بعد از رفتن بابک که همراه با یک خداحافظی سرد از جانب هر دو نفرمان بود من بی حوصله و تنها تمام روز را در خانه گذراندم. باران می آمد، آن چنان شدید مثل آنکه سقف آسمان سوراخ شده است. هوا به طور وحشتناکی چندین درجه سرد شده بود. به طوریکه من تمام مدت روزم را کنار آتش شومینه گذراندم. از شدت بی حوصلگی چیزی نمانده بود که فریاد سر بدهم. کتاب شوهر آهو خانم تمام شده بود و من کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی را شروع کرده بودم. چیزی که به مذاق من چندان خوش نبود. هنوز نتوانسته بودم با آیدین، اورهان و آیدای داستان رابطه برقرار کنم. ولی از بیکاری بهتر بود. چیزی که بیشتر عذابم میداد اوهام و افکاری بود که با تنها شدنم جان گرفته بودند و در سرم رژه میرفتند. سرم مثل میدان جنگ گلادیاتورها شده بود. هر کدام از افکار موذی در یک مقطع زمانی به میدان می آمدند و خود نمایی میکردند. نگرانی درباره آینده خودم و سلامت گلی و آینده ماهی قسمت عمده افکارم را تشکیل میدادند که من روی توقفشان هیچ کنترلی نداشتم. روز اول تنهاییم به من صد روز گذشت.
ولی روز دوم امیرهوشنگ به سراغم آمد. باران قطع شده بود ولی مه آنقدر زیاد بود که آدم احساس میکرد اگر دستش را دراز کند می تواند یک تکه ابر را لمس کند. با امیرهوشنگ قدم زدیم. ابتدا راضی نبودم. کمی خجالت میکشیدم و ارتباط برقرار کردن برایم دشوار بود. ولی بعد از مدتی آن چنان شیفته شخصیت و وجود او شدم که به بابک حق دادم که با او صمیمی تر از پدر خودش باشد. برخورد آن چنانی با قادر خان نداشتم ولی قطعا این شخصیت با صلابت و در عین حال آرام و مهربان امیرهوشنگ را نداشت.
بسیار مطلع و دانا بود. به طوریکه می توانست در مورد هر چیزی نظر بدهد و به طور جامع حرفی بزند. زبان انگلیسی و فرانسه را روان صحبت میکرد و کمی هم عربی و ترکی استانبولی بلد بود.
از تحصیلاتش پرسیدم و فهمیدم که ارتشی بوده و در یگان زرهی با درجه سرهنگی باز نشسته شده است. از ارتشی هایی بوده که در زمان پیش از انقلاب در خارج درسش را تمام کرده است. از جنگ از او پرسیدم و فهمیدم که در جنگ هم بوده است. لنگ کمی که در پای چپش می زد و خیلی نامحسوس بود یادگار ترکشی بود که پزشکان نتوانسته بودند آن را خارج کنند.
بیشتر صحبت های ما حول و حوش او میگشت. از من چیزی نمی پرسید مگر اینکه خودم چیزی را برای او تعریف میکردم. آن زمان آرام و با توجه به حرفهایم گوش میداد و گاهی نظری میداد و گاهی هم خاموش به چیزی خارج از بحث ما اشاره میکرد و به این ترتیب ماهرانه بحث را به سمت دیگری هدایت میکرد. هر روز که میگذشت با جنبه های بیشتری از شخصیت او آشنا میشدم و متوجه میشدم که بابک از کجا خط مشی میگیرد و شخصیتش از روی چه شخصیتی شکل گرفته است. همان اعتقادهای سالم و ثابت و سازنده امیرهوشنگ را داشت و همان اخلاق همکاری و ملایم بودن نسبت به کسانی که به هر طریقی از او زیر دست تر بودند. تمام این ها را از امیر هوشنگ فرا گرفته بود.
با هم به قدم زدنهای طولانی میرفتیم و من با تمام وجود حسرت می خوردم که چرا باید از بین تمام پدرهای خوب دنیا کسی مثل عمران پدر من شود. چه میشد اگر من هم پدری مثل امیرهوشنگ داشتم؟
مهربانی بی حد و اندازه اش با بچه های روستا مرا حسرت به دل میکرد. دلم میخواست میتوانستم با او درباره بی کسی هایم و رفتارهای عمران صحبت کنم ولی حس میکردم خیلی زشت و بد است که من بخواهم درباره مردی که به عنوان یک پدر تمام عمرش را به من نظر داشته با او صحبت کنم. نمی دانستم که او تا چه اندازه در جریان مشکلات من است؟ قطعا چیزهایی می دانست ولی هرگز اشاره مستقیم نمی کرد و من هم سکوت می کردم و حرفی نمی زدم. در همراهی هایمان او متکلم وحده بود و من بیشتر گوش میدادم و از مصاحبت با او لذت میبردم. به طوری که اگر یک روز کار داشت و نمی توانست به سراغم بیاید تا با هم به پیاده روی برویم آن روز من هم بی حوصله و ناراحت به دنبال چیزی میگشتم تا سرم را گرم کند و کمی آرامش را به ذهنم هدیه کند. در تنهایی هایم به طور دیوانه کننده ایی افکار بد حضور پیدا میکردند. بدون دعوت می آمدند و در ذهنم خانه میکردند. ولی زمانی که با امیرهوشنگ و بانو میگذراندم این افکار به پستوی ذهنم میرفتند تا برای برگشتی دوباره تجدید قوا کنند. گاهی به خانه شان می رفتم و با بانو ساعت ها حرف میزدیم و بانو در آرامش برایم کلاه می بافت، که به سفارش خودم یک منگوله بانمک هم به آن اضافه کرده بود. این زن و شوهر جای کمی از دلتنگی هایی که از ماهی و گلی و محمد داشتم را پر کرده بودند و باعث می شدند که من کمتر نگران و به فکر دایمی گلی باشم و خودم را عذاب بدهم. آرامشی که آنها داشتند مرا هم آرام کرده بود. به طوریکه کاب*و*سهایم کمی بهتر و فواصلش بیشتر شده بود.
با ضربه ایی که به در خورد بیرون رفتم. امیرهوشنگ کاملا مجهز در ایوان به انتظارم ایستاده بود. بانو به اردبیل رفته بود و حالا دو روزی بود که امیرهوشنگ هم تنها شده بود و دایما گله و شکایت میکرد که چه معنی دارد زن شوهرش را رها کند و تنها به مسافرت برود. ولی کاملا معلوم بود که تا چه اندازه دلتنگ بانوست.
رفتارهایشان برایم جالب بود. آن احترام و عشق متقابل که به یکدیگر داشتند خیلی دلنشین و دوست داشتنی بود. جوری که نمی توانستم امیرهوشنگ را بدون بانو و بالعکس تصور کنم. دو نیمه سیب بودند که با هم کامل میشدند.
_سلام
لبخند زد و گفت:
_سلام بابا جان!
خیلی از این کلمه لذت میبردم. گاهی دوست داشتم او را صدا کنم تا فقط بابا جان او را بشنوم.
_چه برفی! بانو کی میاد؟
_ای بابا جان! چه میدونم این هم واسه ما زن نشد!
خندیدم. از خانه بیرون زدیم. اولین برف آن سال بود و بچه ها با شوق و ذوق مشغول بازی بودند.
_امیر هوشنگ؟
_جانم بابا جان؟
مکثی کردم و گفتم:
_از بابک خبری ندارید؟
چند لحظه جوابی نداد.
_میاد بابا جان گرفتاره. هنوز قطره. گفت معلوم نیست کی برگرده. کاری داری به من بگو. مثل دختر خودمی. من دختر ندارم.
نگاهش کردم و یکی از آن لبخند هایی که تا قبل از آشنایی با او فقط مختص به ماهی و گلی و محمد بود را زدم.
میدانستم دختر ندارد. تنها یک پسر داشت به اسم شاهپور که پوری صدایش میکردند و هم سن بابک بود. انگلیس بود و پزشکی می خواند.
_نه کاری ندارم. نگران گلی هستم.
ایستاد و در حالیکه با دستش کنده درختی که جلوی پایمان بود را کنار میزد گفت:
_اون هم ایشالا خوب میشه بابا جان. مشیت خدا هر چی باشه همون میشه
_یعنی مشیت خدا این که گلی بره؟
به جنگل رفتیم.
_من گفتم بره؟
نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
_راضی باش به رضاش، تا بهترین ها برات اتفاق بیفته.
قدم زنان تا حاشیه دره رفتیم و مسیر برگشت را از پشت خانه ی ما برگشتیم.
_خیل دوستش داری؟
_آره اونها تنها کسایی هستن که همیشه برام مهم بودن
_من دخترها رو ندیدم ولی محمد و خود علی کسروی رو دیدم. محمد خمیر مایه اش تومنی سه هزار با پدرش فرق داره. خیلی به دلم نشسته. ولی دخترها رو نمیدونم. چون ندیدمشون و نظری هم راجع بهشون ندارم.
با حیرت نگاهش کردم. کاملا مشخص بود که نظر مساعدی نسبت به عمو علی ندارد.
_عمو علی که مرد خوبیه
به سمتم برگشت و لبخند پر معنایی زد و گفت:
_مرد خوب بابا جان اون مردیه که همه ازش راضی باشن. بعضی مردها فقط واسه آدم های بیرون خوبن. تو خونه میشن دیو و ذره ذره جیگر زن و بچه شون رو میخورن. بعضی مردها برعکس هستن مثل علی کسروی. برای زن و بچه شون فرشته هستن ولی بیرون دست به هر کاری میزنن. حلال و حروم کردن کار یه مرد خوب نیست. مرد خوب مردیکه تعادل رو رعایت کنه. مال کسی رو قاطی مال خودش نکنه. نشه مال خودم مال خودم، مال مردم هم مال خودم. این درسته.
با شنیدن این ضرب المثل به یاد مامان پری افتادم. او هم گاهی همین را به عمران میگفت. او هم از اینکه اسم پدر بزرگم به بدی یاد شود وحشت داشت.
_می دونستید که ماهی زن بابک شده؟
حالا به مقابل خانه رسیده بودیم. با دستش به خانه اشاره کرد و گفت:
_خسته شدی یا دوست داری بریم یه سر تو روستا؟
_نه خسته نیستم.
قدم زنان به طرف سراشیبی روستا به راه افتادیم. چند لحظه سکوت کرد و چیزی نگفت.
_بله میدونستم.
_نظرتون چیه؟
نگاهم کرد و در همان حال گوشه سبیلش را با دست چپش تاب داد.
_نظر من ؟ مگه مهمه؟
خیلی جالب بود. دقیقا همان اخلاق سوال را با سوال جواب دادن خود بابک و همان گرو کشی ها را داشت. مثل اینکه امیرهوشنگ کاشته بود و بابک برداشته بود.
_بابک ماهی رو دوست داره؟
_چرا از خود بابک نمی پرسی؟
ایستادم تا نفسی تازه کنم. او هم ایستاد و موشکافانه نگاهم کرد.
_ماهی خیلی برای من مهمه امیرهوشنگ. ولی از همون اول هم احساس میکردم که بابک زیاد به این وصلت راغب نیست. محمد میگه که این وصلت کار قادر خانه برای اینکه پول تو خانواده بمونه، بابک با غیر عروسی نکنه و ماهی هم زن کمتر از خودش نشه. ولی با شناختی که تو این چند وقت از بابک پیدا کردم نمی تونم درک کنم که قادر خان تونسته باشه اونو مجبور کنه که به زور ماهی رو بگیره. میترسیم، نگران ماهی هستم.
_ماهی بابک رو میخواد؟
_آره عاشقشه!
لبخندی زد و با محبت گفت:
_می دونستی که گل چرا این قدر بی دریغ ما رو مهمون زیبایی خودش میکنه؟ چون فکر میکنه که همه همون ذات فداکار و مهربون خودش رو دارن. ذاتی که بیشتر از خودش به فکر زنبور و به پروانه است. ذات تو هم همینه.
با خنده و خوشحالی گفتم:
_ممنون . نظر لطف شماست!
_اگر عاشقشه چرا بدون شوهرش گذاشت رفت مسافرت؟
دهانم بسته شد. حرف حساب جواب نداشت.
سرم را به نشانه موافق بودن با حرف او تکان دادم.
_بابک هم دوستش نداره.
سعی کردم تا جمله ام یک جمله خبری کامل باشد ولی نمی دانم چرا خوب از آب در نیامد و نا خواسته کمی هم چاشنی سوالی پیدا کرد.
_این الان پرسش بود؟
به آن همه ذکاوت و تیز هوشی او آفرین گفتم.
به راه افتاد و من هم به دنبالش.
_سعی میکنم که پرسشی نباشه.
خندید.
_از خودش بپرس بابا جان.
نا امیدانه گفتم:
_خوب آخه جوابم رو نمیده.
_بابک اخلاق خاصی داره ولی قلبش مثل این برف سفید و صافه. میدونی اگر بتونی به داخل بابک نفوذ کنی یک دنیا محبت میبینی. نگاه به ظاهرش نکن یکم خشک و سرده ولی قلبش کوچیکه. حقیقتش اینکه قادر از بچه شانس آورد. نه باربد نه بابک به خود قادر نرفتن. بابک شاید یه جاهایی اشتباهاتی داشته ولی چون ذاتش خوب بود تونست خودش رو اصلاح کنه.
_ روزهای اول آن چنان نسبت بهش خوشبین نبودم ولی بعد کم کم نظرم نسبت بهش عوض شد. ولی برای ماهی نگرانم. میدونید چه حسیه؟ ماهی برام مثل خواهریه که هیچ وقت نداشتم. از این طرف بابک برام کارهایی رو کرد که من رو مدیون خودش کرد. حالا اگر نخوام واژه مدیون رو به کار ببرم باید بگم که دید من رو نسبت به خودش عوض کرد. ولی چه کنم که نگرانی من نسبت به ماهی کم نمیشه.
خواست تا جوابم را بدهد که چند نفر از روستایی ها از کنارمان رد شدند و ایستادند و به احوال پرسی پرداختند. آن همه احترامی که به من می گذاشتند فقط به عنوان اینکه مرا همسر بابک می دانستند مرا شرمنده میکرد.
با رفتن آنها اشاره ایی به پیرمردی که در بین شان بود کرد و گفت:
_همین کربلایی جان محمد رو دیدی؟ مرید بابکه. پارسال دخترش با جهیزیه کاملی که بابک بهش داد رفت خونه شوهر. حالا مونده تا بابک رو بشناسی. آدم جنجالی نیست که بخواد همه جا بره جار بزنه که من فلان کار رو کردم ولی کار خیرخیلی کرده. برای همینه که پولش اینقدر برکت داره.
با تعجب به کربلایی جان محمد نگاه کردم. کسی که از همان روز اول بیشترین احترام را به من گذاشته بود و فردای رفتن بابک خودش شخصا با یک ظرف بزرگ ماست چرب و فوق العاده خوشمزه ی روستایی به دیدنم آمده بود و گفته بود که هر کاری داشتم فقط به خودش بگویم.
به امیر هوشنگ که حالا مشغول صحبت با یکی از روستاییان بود نگاه کردم. ” حالا مونده تا بابک رو بشناسی” به منظوری که پشت این حرف بود فکر کردم. ما مشغول صحبت درباره ماهی بودیم. و نتیجه گیری که من از حرف امیرهوشنگ کردم این بود که مانده تا بابک را بشناسی و بعد نگران ماهی شوی. چون بابک به کسی نارو نمیزند. یا آنکه مانده تا بابک را بشناسی و متوجه بشویی که از سر ماهی زیاد است!
با آمدن چند نفر دیگر از روستاییان و گرم شدن بحث و صحبتشان درباره گوسفندی که دو روز قبل گرگ آن را خورده بود من هم با اشاره از امیرهوشنگ خداحافظی کردم و به خانه برگشتم. جلوی در خانه ایستادم. دودل بودم که به خانه بروم یا باز هم کمی دیگر قدم بزنم. ولی از آن جایی که چند روز قبل در روستا یک گرگ دیده شده بود منصرف شدم و به خانه برگشتم. بارش برف دوباره شروع شده بود. چوبهای بیشتری در آتش انداختم و لباسهایم را با لباس منزل عوض کردم. یک شلوار ورزشی که خیلی گرم و عالی بود را با سویشرتم پوشیدم. به پاهایم جوراب های بافتنی که بانو بافته بود را کشیدم و برای خودم قهوه درست کردم و کوسن های جلوی شومینه را روی هم چیدم و در حالیکه به آنها لم داده بودم به برنامه مجله پزشکی که با پارازیت فراروان بخش میشد با لذت نگاه کردم.
*****
مجهز و کاملا لباس پوشیده به حیاط رفتم. هوا بی نهایت سرد شده بود. بعد از آن برف، هوا خوب شد و کمی گرم شد و برف ها آب شدند. ولی به سرعت و سه روز بعد دوباره برف شروع شد و بعد از ان هم یخبندان بدی ادامه پیدا کرد و حالا دو روزی بود که تمام زمین پوشیده از یخ شده بود و دیگر قدم زدن و گردش کردن غیر ممکن شده بود. امیرهوشنگ هم خانه نشین شده بود. مخصوصا که به گفته خودش در سرمای زیاد درد پای ترکش خورده اش خیلی بیشتر میشد. بانو هم برگشته بود و او هم مثل بقیه زنان روستا به علت سرما بیشتر وقتش را در خانه بود. تقریبا پانزده روز بود که بابک رفته بود و هیچ خبری هم از او نبود. امیرهوشنگ خانه نشین شده بود و نتوانسته بود به سر جاده برود و خبری از بابک بگیرد. آن برف و سرما همه را خانه نشین کرده بود.
به سختی خم شدم و چکمه هایم را پوشیدم. آنقدر روی هم لباس پوشیده بودم که مثل یک توپ گرد و قلنبه شده بودم. دو روز بود که عملا از در خانه پایم را بیرون نگذاشته بودم و دیگر آن قدر کسل و بی حوصله شده بودم که دوست داشتم حتی اگر شده باشد تا نزدیک خانه هم بروم و برگردم. زمانی که در آمریکا بودم همیشه تنها بودم و همیشه هم اظهار میکردم که تنهایی مرا اذییت نمی کند ولی حالا که این تنهایی را با آن تنهایی مقایسه میکردم، متوجه میشدم که نباید هم آن تنهایی مرا اذییت میکرد. زمانی که تمام وسایل و امکانات تفریحی مثل تلوزیون، ماهواره، اینترنت و خیلی چیزهایی دیگر در اختیار آدم باشد تنهایی عذاب دهنده نیست. ولی در این روستا که عملا هیچ ارتباطی با خارج نداشت و به علت کوهایی که دور و اطرافش کشیده شده بود از لحاظ دریافت سیگنال خیلی ضعیف بود تنهایی بیشتر حس میشد و عذاب دهنده بود.
ظرف خورده هایی نان را در دستم جابه جا کردم. پرنده ها دیگر مرا میشناختند. عادت کرده بودند که هر روز برایشان خورده های نان بریزم. روزهای اول فقط یکی دو پرنده می آمدند و از نانهای اهدایی من میخوردند ولی بعد از چند روز تعدادشان به تدریج زیاد شد. حالا گوش به زنگ بودند تا من نان بریزم و آنها هم دوستانشان را خبر کنند و همه به حیاط من هجوم بیاورند.
پرچین را باز کردم و نگاهی به سراشیبی روستا کردم. ساکت و خلوت بود. نزدیک ساعت دوازده ظهر بود. آهسته و قدم زنان به سمت مسیری که به جاده می خورد رفتم. با اینکه امیرهوشنگ تاکیید کرده بود که تنها قدم نزنم ولی من در خانه دیگر چیزی به دیوانگیم نمانده بود. تا به حال گرگی ندیده بودم و حیف نبود که طبیعت به این زیبایی را ندیده بگذارم؟
چیزی در حدود یک ساعت قدم زدم. ولی خسته شده بودم. راه رفتن در برف و یخ انرژی بیشتری را می طلبد. دوباره قدم زنان به خانه برگشتم. امیر هوشنگ با اخم های درهم دم در خانه ایستاده بود.
_سلام
_سلام باباجان. مگه من به شما نگفتم تنها نرو قدم بزن. این جا شهر نیست نازی جان بابا. این جا طبیعت وحشیه. میدونستی که همین پارسال یکی از زنهای روستا رو خرس خورد!
با چشمان گرد شده نگاهش کردم. از ترس خشکم زده بود. او حق داشت و من کار احمقانه ایی کرده بودم.
_حق با شماست. ولی خیلی حوصله ام سر رفته بود.
کمی نرم شد و با محبت گفت:
_خوب بابا جان بیا خونه ما.
سرم را تکان دادم و دوباره عذر خواهی کردم. بحث را عوض کرد و گفت که برایم یک نوع حلوای محلی آورده است. پنج شنبه بود و گفت که فاتحه را فراموش نکنم. هر چه اصرار کردم تا به داخل بیاید گفت که کار دارد و کره یکی از اسبهایش تازه به دنیا آمده و کلی کار دارد. بعد هم گفت که عصر به سراغم می آید تا با هم به دیدن کره اسب تازه به دنیا آمده برویم. با شوق و ذوق قبول کردم. عاشق و شیفته این زندگی روستایی شده بودم و فقط اگر این ترس از عمران و تنهایی و نگرانی هایی که داشتم به من فشار نمی آورد می توانستم بهترین لحظات را بگذرانم.
بعد از ناهار و آن حلوای خوشمزه به طبقه بالا رفتم تا کمی استراحت کنم. راه رفتن در برف مرا خسته کرده بود و احساس می کردم که عضلات پشت ساق پاهایم منقبض و دردناک شده است.
به زیر لحاف خزیدم و سرم را زیر لحاف کردم. قسمتی که بابک خوابیده بود هنوز بوی عطر ملایمی می داد. نوک بینی ام یخ زده بود. با گرم شدن بدنم، چشمانم هم خسته شد و روی هم افتاد. سالها بود که من شبها هم درست نخوابیده بودم ظهر که دیگر جای خود را داشت. ولی آن روز چیزی در حدود نیم ساعت خوابیدم که برای خودم هم خیلی عجیب بود.
چند لحظه ایی بود که بیدار شده بودم ولی حوصله ی اینکه از تخت بیرون بیایم را نداشتم. همان جا دراز کشیده بودم و یکی از جدول های بابک را حل میکردم. این مرد به طور عجیبی معتاد به حل کردن جدول بود . آن قدر زیاد که کتاب جدول تهییه میکرد و سر یک هفته نشده آن را تمام میکرد. بدون هیچ جای خالی و اشتباهی. اطلاعات عمومی فوق العاده ایی داشت.
در حالیکه سر مدادم را در دهان کرده بودم و به سوال خیره شده بودم. صدای ماشین از بیرون شنیده شد. با ترس و لرز جدول را کنار گذاشتم و لحاف را کنار زدم. در آن روستا ماشین خیلی کم آمد و شد میکرد و هر بار که صدای ماشین شنیده میشد من هم قل*ب*م از حرکت می ایستاد. می ترسیدم که عمران جایم را پیدا کرده باشد و به دنبالم آمده باشد.
به کنار پنجره رفتم و از گوشه آن به طوریکه دیده نشوم به بیرون نگاه کردم. یک تویوتای شاسی بلند بود. حالا طپش قل*ب*م به بالا ترین درجه خودش رسیده بود. اگر عمران باشد چه؟
در ذهنم تمام راه هایی فرار به خانه امیرهوشنگ را چک میکردم که درماشین باز شد و بابک از آن پیاده شد. نفس راحتی کشیدم.
از همان فاصله دور هم سیاهی روی سرش که همیشه سفید و براق بود توجهم را جلب کرد. آن قدر حیرت زده شده بودم که همان طور مات و متحیر به سر او نگاه میکردم. شلوار جین تنگی به پا داشت، همراه با یک پلیور چسبان یقه هفت. شال گردن بلند سفیدی هم به دور گردنش شل حلقه کرده بود. خم شد و از صندلی عقب پالتوی بلندش را بیرون آورد و پوشید و دو کیسه نایلون بزرگ هم بیرون آورد و با پایش در را بست.
در قطر او را عوض کرده بودند ؟ سری که آشکارا معلوم بود از زمانی که از روستا رفته بود تراشیده نشده است و شلوار جین؟!!
سویشرتم را روی تیشرت آستین حلقه ایی پوشیدم. زیر لحاف گرم بود ولی فضای خانه لباس بی آستین نمی طلبید. موهای آشفته ام را پشت سرم بستم و پایین رفتم. نمی توانستم انکار کنم که از دیدنش خوشحال نشده ام. تنهایی و سکوت خانه آنقدر به من فشار آورده بود که حالا از دیدنش از ته دل خوشحال شده بودم. او آمده بود و من کمی از تنهایی خارج میشدم. علاوه بر اینها با آمدن او مثل اینکه حجم زیادی از امنیت به فضای خانه سرازیر شده بود. حتی از همان بیرون خانه. حس خوبی که داشتم برای خودم هم عجیب بود.
با شوق از پله ها پایین رفتم و قبل از آنکه او در را باز کند خودم در را باز کردم. دستش که کلید در آن بود میان هوا و زمین خشک شد. با حیرت به صورت آفتاب سوخته و برنزه اش نگاه کردم. موهایش تقریبا نیم سانت رشد کرده بود و یک سایه کامل به روی سرش انداخته بود. چهره اش خیلی جذاب تر و دلنشین تر شده بود. چند لحظه مرا نگاه کرد و بعد لبخند گرمی زد و دستش را به سمتم دراز کرد. دستم را در دستش گذاشتم و نه چندان محکم فشردم.
_سلام
_سلام
کنار رفتم تا او وارد شود. کیسه ها را روی زمین کنار در گذاشت و گفت:
_دستشون نزن تا خودم بیام جابه جا کنم. سنگینه.
دوباره به ماشین برگشت و با یک ساک بزرگ و یک کیسه دیگر برگشت. چکمه هایش را بیرون آورد و به داخل خانه آمد.
_چطوری؟
لبخندی زدم و به سمت آشپزخانه رفتم تا برایش قهوه درست کنم. نمی توانستم جلوی لبخند شادی که بر لبهایم نشسته بود را بگیرم.
_خوبم . شما چطوری؟
_منم خوبم.
صدایش که از کنار گوشم شنیده شد مرا از جا پراند. متوجه نشده بودم که همراه من به آشپز خانه آمده است. دستش را روی شانه ی من گذاشت.
_هوا چه سرد شده. مشکلی نداشتی این چند روزه؟
به کانتر تکیه داد. چشمانش خسته بود.
_چرا مجبور شدم یقه اسکی های تو رو بپوشم.
خنده آرامی کرد.
_توش گم نشدی؟
نگاهی به سرتاپای خودم کردم و با خنده گفتم:
_هنوز که نه!
_دیگه چه خبر؟
به سرش اشاره کردم و گفتم:
_خبرها پیش شماست! قول و قرارت با خودت تمام شد؟
با انگشتم به سرش اشاره کردم.
دستش را برخلاف جهت رشد موهایش به بالا کشید.
_آره.
چون میدانستم که چیز دیگری اضافه نخواهد کرد گفتم:
_قطر خوش گذشت؟ کی برگشتی؟
پشت میز آشپزخانه نشست و گفت:
_ بد نبود. سفر کاری بود. دیروز رسیدم. ولی اونقدر خسته بودم که شب رو اردبیل موندم.
_مگه با ماشین اومدی ؟
_نه! بلیطم قطر _شیراز، شیراز _تهران، تهران _اردبیل بود. می خواستم شیراز _تبریز بگیرم که فقط روزهای دو شنبه و پنج شنبه پرواز داشت. اگر می دونستم این همه لقمه رو دور سرم نمی چرخوندم. همش تو هواپیما بودم.
قهوه را مقابلش گذاشتم و روبه رویش نشستم.
_گلی چطوره؟ خبری داری ازش؟
جرعه ایی از قهوه اش را نوشید و گفت:
_آره یه دوباری زنگ زدم. تغییری نکرده.
آهی از سر بیچارگی کشیدم. مشیت خدا چه خواهد بود؟ دعا میکردم که رفتن گلی نباشد. خارج از تحمل من بود. چند لحظه عمیق نگاهم کرد و گفت:
_محمد نگرانت بود. من هم گفتم که صیغه ات کردم تا از نگرانی در بیاد.
دهانم باز مانده بود. من نمی خواستم ماهی چیزی بفهمد و حالا اگر محمد به ماهی می گفت چه؟
_چرا گفتی؟
اخم کرد و با لحن سردی گفت:
_چرا نگم؟ دارم میگم نگرانت بود. می خواست ببینه میام بهت سر بزنم یا نه؟ محمد اخلاق امیرهوشنگ رو میدونه. میدونه که نمی زاره بدون محرمیت زیر یک سقف باشیم.
آهی کشیدم و گفتم:
_چی گفت
_هیچی!
سکوت کردم و حرفی نزدم. میخ نگاهش در تمام بدنم فرو میرفت. عاقبت نگاهش را از من گرفت و با خستگی گفت:
_دیگه چه خبر؟ چی کار کردی این چند مدت؟
سعی کردم تا خودم را کنترل کنم. هر چه نبود او این همه مسیر را به خاطر من آمده بود و ناسپاسی بود که اگر می خواستم با او برخورد بدی داشته باشم. دلم می خواست از عمران بپرسم. از اینکه آیا او خبری دارد که از کیش برگشته یا نه؟
اما گذاشتم برای بعد. دوست نداشتم حس خوبی که داشتم را با خبرهای بد احتمالی درباره عمران خراب کنم. موضوع گلی فرق میکرد. درباره عمران هم اگر مشکلی بود و یا ردم را زده بود حتما بابک به این خونسردی نبود. پس عمران را کنار گذاشتم و با هیجان گفتم:
_من آشپزی یاد گرفتم(یکی از پاهایم را بالا آوردم با انگشتم به جورابم اشاره کردم و ادامه دادم) یکم بافتنی یاد گرفتم. چند میل این جوراب کار خودمه. یاد گرفتم که چطور میشه پنیر محلی درست کرد. طرز تهیه ماست رو هم یاد گرفتم. می دونم که گل گاو زبان و سنبل الطیب با لیمو عمانی خیلی خوشمزه میشه در ضمن برای تقویت قلب هم خوبه. میدونم که باید تو بعضی از مرباها یک کوچولو آب لیمو ریخت تا کپک نزنه. میدونم اگر پیاز و سیب زمینی رو جای تاریک بزاری سبز نمیشه. حالا هم در حال یاد گیری قالی بافی هستم. یعنی تازه می خوام شروع کنم. خیلی سخته امروز عصر هم قراره با امیرهوشنگ برم کره اسب تازه متولد شده اش رو ببینم.
با لبخند و نگاهی که گویای چیزی بود ولی من متوجه نمی شدم که چه چیزی، مرا نگاه میکرد. جرعه ایی از قهوه اش را نوشید و به آرامی گفت:
_خوبه یه دختر روستایی تمام کمال شدی. شیر چی بلدی بدوشی؟
_از گاو به حد مرگ میترسم. حاضر نیستم از صد متریش هم رد بشم.
از جیبش یک پاکت کامل سیگار بیرون آورد و با دقت زرورقش را باز کرد و با ضربه ایی که به ته پاکت زد یک نخ را بیرون کشید.
از میان سیگاری که به لب داشت بریده بریده گفت:
_چرا؟ گاوها که خیلی آروم هستن.
مثل همیشه پک کوتاهی زد و گفت:
_با اهالی روستا چطور؟ کنار اومدی؟
_آره مهربونن.
نگاهش کردم و با کمی بد ج*ن*س*ی گفتم:
_وقتی هر جا میرم حرف از بابک پژمان و خوبیهاشه مگه میشه که به من هم بی احترامی بشه. خوب من هم باهاشون جور میشم دیگه.
یک پک دیگر به سیگار زد. این یکی عمیق تر از قبلی بود. خاکستر سیگارش را در فنجان خالیش تکاند و بدون هیچ حرفی موشکافانه نگاهم کرد. عاقبت سرش را تکان داد و بی حوصله گفت:
_کی این حرفها رو بهت گفته؟ امیرهوشنگ؟
_آره.
از پنجره به حیاط نگاه کرد و گفت:
_فقط یه جبرانه.
_جبران برای چی؟
برخاست و با انگشت اشاره و کناریش نوک بینی ام را آهسته فشرد و گفت:
_من از تو زرنگ ترم. حرفم سر جاشه. بگو تا من هم بگم.
با حیرت نگاهش کردم و به خاطر حس خوبی که داشتم خندیدم. او هم لبخندی زد و گفت:
_من یه دوش میگیرم.
سیگارش را در همان فنجان خاموش کرد و در حالیکه از آشپزخانه بیرون میرفت پلیورش را بیرون آورد و با انگشتش به کیسه های مقابل در اشاره کرد و گفت:
_این ها برای توهه. یک مقداریش رو از قطر گرفتم ببین خوشت میاد.
از پشت سر نگاهش کردم. رکابیش از پشت، استخوانهای کتف و سرشانه های قوی و مردانه اش را سخاوتمندانه به تماشا گذاشته بود. به طبقه بالا رفت. من هم به سراغ اولین کیسه پلاستیک رفتم و با شوق و ذوق به جستجو در آن پرداختم.
پر از کتاب و مجله بود. چه به انگلیسی و چه فارسی. یک جعبه دیگر هم در کنارش بود، آن هم پر از دی وی دی بود. سر سری کیسه های دیگر را جستجو کردم. لباس و لوازم بهداشتی، پالتو و چکمه، پلیور های ضخیم و پشمی، لباسهای خواب بانمک و عروسکی و حتی یک رو فرشی عروسکی که خیلی با نمک و گرم بود و در کیسه ایی جدا لباسهای زیر و پدهای بهداشتی. هیچ چیزی از قلم نیفتاده بود. به سراغ کیسه بعدی رفتم. درش را باز کردم و با خوشحالی متوجه شدم که پر از بسته های شکلات مورد علاقه ام است و ته آن هم یک جعبه موبایل قرار داشت. با حیرت نگاهش کردم. نو بود. برای من خریده بود. نگاهی به تمام کیسه ها انداختم. این همه چیز برای من؟ از عطر مورد علاقه ام گرفته تا شامپوی همیشگییم و شکلات های دوست داشتنیم. جعبه را بیرون آورد و به طبقه بالا رفتم. در اتاق باز بود و بابک در حالیکه یک حوله به دور کمرش بسته بود با یک حوله کوچکتر سر و سینه اش را خشک میکرد. جلوی آیینه ایستاده بود و نگاهش به جایی خیره بود.
_ای وای ببخشید.
حواسش به من جمع شد و حوله را روی سرش انداخت.
_اشکال نداره. کاری داشتی؟
در حالیکه سعی میکردم نگاهم تنها به صورتش باشد گفتم:
_آره این موبایل هم مال منه؟
سرش را تکان داد و به پالتویش که در کمد آویزان بود اشاره کرد و گفت:
_مگه تو موبایل نخواستی؟ سیم کارتش تو جیبمه برش دار.
پشت میز آرایش نشست و مشغول زدن افتر شیو به صورتش شد. این حرفش یعنی که خودم سر جیبش بروم.
در کمد را باز کردم و در جیبش به جستجو پرداختم.
_پیدا کردی؟
پشت سرم ایستاده بود و همچنان خونسرد و بی تفاوت نگاهم میکرد. سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
به طبقه پایین رفتم و سیم کارت را روی موبایل انداختم. حتی دریغ از یک خط آنتن. روی مبل نشستم و در بسته شکلات عزیزم را باز کردم و به منوی بازی رفتم. از بیکاری بهتر بود.
لباس پوشیده و خوشبو آمد و با فاصله ی خیلی اندک کنارم نشست. به طوریکه اگر کمی دستم را یا دستش را حرکت می دادیم به هم برخورد میکرد. یک تکه از شکلات را به دهانم گذاشتم و بقیه را به او تعارف کردم. تکه ایی کند و در دهان گذاشت. با انگشتم به شکلات اشاره کردم و گفتم:
_از کجا میدونسی؟
_از محمد پرسیدم. همون این و هم شامپو و صابون و عطر مورد علاقه ات رو.
_مرسی. عالیه!
لبخند بی حوصله ایی زد.
_بی حوصله ایی؟
دو دستش را در پشت سرش به هم قلاب کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
_دلیل این رو می تونم بپرسم یا دلیل این هم سیکرته!
از گوشه چشمش نگاهی تمسخر آمیز به من کرد و گفت:
_تو دیگه حرف از سیکرت نزن.
دستش را برداشت و کمی به سمت من چرخید و دستش را روی مبل پشت سرم گذاشت و کمی به من نزدیک شد. ناخود اگاه کمی خودم را عقب کشیدم. در جواب واکنش من پوزخندی زد و در چشمانم خیره شد و گفت:
_علی دنبال کارته. احتمالا تا یه ده پونزده روزه دیگه شناسنامه دستته. بعد هم میتونه بره پاسپورت بگیره . بعدش هم که دیگه آزادی.
پوزخندش عمیق تر شد و اضافه کرد:
_می تونی بری پیش ماهی و گلی و محمد!
با حیرت نگاهش کردم. لحنش چیزی ما بین کمی حسادت و مسخره کردن بود. خنده دار بود. اینکه بابک حسادت کند. آن هم به ماهی. البته او آن چنان مرموز و عجیب بود که گاهی واقعا آنالیز رفتارش کار چندان راحتی نبود. شاید هم این حسادت نبود و چیز دیگری بود.
نگاهش خیره به من بود. حالا آن پوزخند از بین رفته بود و به جایش بی تفاوتی نشسته بود.
_نمی خوای از عمران بپرسی؟
سرم را تکان دادم و در حالیکه هنوز کمی از عکس العمل های او گیج بودم گفتم:
_دوست دارم خبرهای بد رو دیرتر بشنوم.
_از کیش برگشته. تا زمانی که من تهران بودم همه اش جلوی در خونه کشیک میداد. من تقریبا پنج روز تهران بودم که در مجموع یک روزش رو هم خونه نبودم. سرم خیلی شلوغ بود. ولی شهاب میگفت که عمران هر روز جلوی در خونه است. ظاهرا حتی جلوی شهاب رو هم گرفته بوده . شهاب هم گفته بوده که زنشه دوست داره تو خونه بمونه به تو چه؟ مشکلی داری برو با مامور بیا. این که دخترت نیست. میگه دوست داشتم زن بابک شدم.
یکم هم دست به یقه شده بودن که همسایه ها جداشون میکنن. بعدش هم که من رفتم قطر رو از قطر هم که یک راست اومدم این جا. حقیقتش وقت هم نکردم که از شهاب خبر جدید بگیرم.
_نکنه منو پیدا کنه؟
به پشتی مبل تکیه داد و با دستش گردنش را ماساژ داد.
_نه احتمالش خیلی کمه.
_گردنت درد میکنه؟
_آره دیشب بد خوابیدم.
نگاهش خیره به من بود. خواستم بگویم که میخواهی برایت مسکن بیاورم که صدای در نگذاشت. امیرهوشنگ بود که برای بردنم آمده بود. بابک برخاست و برای باز کردن در رفت.
_سلام
امیرهوشنگ در حالیکه مشخص بود از دیدن بابک از ته دل شاد شده است او را در آغوش فشرد و گفت:
_اِ …. بابک جان ….برگشتی؟ کی رسیدی بابا جان؟
با دستش به امیرهوشنگ اشاره کرد تا به داخل بیاید.
_همین یه نیم ساعت قبل.
سلام کردم. امیرهوشنگ با خنده جوابم را داد و گفت:
_چشمت روشن باباجان. دیدی بابک هم برگشت. همش میگفتی کی برمیگرده؟!!
بابک چرخید و با حیرت نگاهم کرد و من کمی سرخ شدم و با حرف بعدیم اوضاع را خراب تر از آن چه که بود کردم.
_خوب نگران گلی بودم.
دستم را جلوی دهانم گرفتم. تازه بعد از اینکه این حرف از دهانم بیرون آمد متوجه شدم که چه حرف احمقانه ایی است.
پوزخند بابک پررنگ تر از همیشه به نمایش گذاشته شده بود. امیرهوشنگ میانجی گری کرد و گفت:
_بپوش باباجان. توهم بابک اگر خواستی بیا. کره ی آرارات بدنیا اومده.
بابک درحالیکه هنوز نگاه سخت و پر از اخمش به روی من بود گفت:
_سالمه؟ چی هست؟ مادیانه؟
_آره
به سرعت به طبقه بالا رفتم تا هم لباس بپوشم و هم از تیر نگاههای بابک در امان باشم.
_سخت ترین کاری بود که در تموم عمرم کرده بودم. امیرهوشنگ….داغون شدم، داغون. ولی باید این ریشه قطع میشد. باید این دستش از کارها بریده میشد. دیگه همه خسته شده بودن. تو اون هفته دو تا از سخت ترین کارهای عمرم رو کردم….اون یکی هم یک شیون و واویلایی راه انداخته بود که بیا و ببین….
در میانه پله ها ایستادم که امیرهوشنگ مرا دید. اشاره ای با ابرویش به بابک کرد و بابک حرفش را قطع کرد و چرخید و به من که لباس پوشیده و آماده نگاهشان میکردم، نگاه کرد.
به سرعت نور خودش را از امیرهوشنگ جدا کرد و به سراغ من آمد. ناخوداگاه چند پله ایی که پایین آمده بودم را به بالا رفتم و به اتاق خواب برگشتم. باید از او عذر خواهی میکردم. حرف نسنجیده ایی که زده بودم باید یک جوری رفع و رجوع میشد.
به داخل اتاق آمد و در را بست. یک از دستانش را به کمر زد و دست دیگر را روی موهای سرش کشید. همان حرکتی که همیشه انجام میداد و برای من چه خنده دار و بی معنی می آمد.
_می دونستی فال گوش ایستادن اصلا کار خوبی نیست؟
جلو آمد و سینه به سینه ام ایستاد. سرم را بالابردم. چرا این قدر قدش بلند بود؟ از مردان قد بلند متنفر بودم.
_من فال گوش نبودم. اتفاقی شنیدم. داشتم از پله می اومدم پایین. در ضمن هیچی هم از حرفاتون متوجه نشدم. در مورد حرفی هم که زدم عذر میخوام. من خیلی نگران گلی بودم ولی به این معنی نبود که نگران شما نباشم.
پوزخندی زد و گفت:
_شرمنده کردید بانو!
نگاهش کردم. نگاهش سرد و ناراحت بود.
دستش را روی بازویم گذاشت و مرا به کناری هل داد. خیلی آرام. می خواست از سر راهش کنار بروم. با سردی هر چه تمام تر گفت:
_از این به بعد فقط یه سر میام یه خبر از گلی برات میارم و برمیگردم.
ل*ب*م را گزیدم. ناراحت شده بود و حق داشت. حرفم اصلا منصفانه و حتی مودبانه هم نبود. ولی من خیلی احمقانه آن را بیان کرده بودم.
_متاسفم!
چند لحظه نگاهم کرد. آهی کشید و از من دور شد و در حالیکه روی تخت می نشست گفت:
_فکر میکردم که خیلی عاقل تر از سنتی. حداقل عاقل تر از ماهی .
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.
_تصمیمم همونه که گفتم. عذر خواهیت قبوله. ولی من دیگه فقط برای خبر دادن از حال گلی بهت میام. زیاد هم نمی مونم. فقط اندازه ایی که دهن مردم بسته بشه.
چیزی نمانده بود که به گریه بیافتم. این عادت بابک بود. او بحث نمیکرد، دعوا نمی کرد و حتی صدایش را هم بلند نمی کرد، ولی با رفتارش جوری آدم را به غلط کردن می انداخت، که از یک دعوا و کتک کاری هم بدتر بود. مثل زمانهای که با ماهی به خاطر رفتارهای بچگانه او و ب*و*سه هایش در مقابل چشمان ما برخورد میکرد. آن زمان هم همین بود. با کمی اخم و سردی جوری ماهی را سر جای خودش مینشاند که تا چند ساعت گیرنده ی ماهی خاموش می شد.
کنارش نشستم. بی تفاوت به من تیشرتش را بیرون آورد و در همان حال جوراب هایش را به پا کرد.
چطور می توانستم به او حالی کنم که تا چه اندازه از دیدنش خوشحال شدم؟ چطور میتوانستم به او بگویم که چقدر با بودنش احساس امنیت و آرامش میکردم؟ گفتن این حرف به مرد زن داری که از قضا همسر کسی بود که مثل خواهرم بود کار اشتباهی بود.
جورابش را پوشید و برخاست و جلوی آیینه به بدنش عطر پاشید و از کشوی میز آرایش یک پلیور یقه اسکی بیرون آورد و در حالیکه نگاهش به من بود گفت:
_چته؟ الان باید خوشحال باشی
برخاستم و بی توجه به او که می خواست شلوارش را هم بیرون بیاورد گفتم:
_یک لحظه خواهش میکنم.
و دستم را روی دستش در روی کمر شلورش گذاشتم و مانع بیرون آوردن شلوارش شدم.
_اصلا این طور نیست. من فقط منظورم رو بد رسوندم. به خاطرش عذر خواهی هم کردم حاضرم باز هم عذر بخوام
دست دیگرش را روی دست من گذاشت و دستم را در دست خودش گرفت. دستانی گرم و قوی با انگشتانی کشیده و بلند.
_گفتم که عذرخواهیت قبوله.
لحنش آرام تر و مهربان تر شده بود. به سیب گلویش نگاه میکردم. دستش را زیر چانه ام برد و صورتم را بالا کشید.
_چیز دیگه ای هم هست که بخوای بگی؟
نگاهش هم دیگر خشمگین و سرد نبود. بابک پژمان یکی از باهوش ترین آدم هایی بود که تا به حال دیده بودم . او اقرار به اشتباه من را نمی خواست. او میخواست که من از او خواهش کنم که بیاید و بماند. به نظرم او هم متوجه شده بود که وجودش برایم آرامش زا و امنیت بخش است.
نمی توانستم به چشمانش نگاه کنم. آن چشمان نافذ و سردش. نگاهم را به چانه اش دوختم. چطور تا به حال متوجه نشده بودم که چانه اش کمی، فقط کمی، یک فرو رفتگی کوچک و با مزه داشت. یک قوس خیلی کم.
_آره، بیا بمون!
دستش را برای لحظه ایی روی موهایم گذاشت.
_چرا کارها رو برای هر دو نفرمون سخت میکنی؟
حرفی نزدم و سرم را بالا بردم و به چشمانش نگاه کردم. لبخند کجی زد.
_اسب سواری بلدی؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم. برای عوض کردن بحث موضوع خوبی را انتخاب کرده بود.
از من جدا شد و گفت:
_اگر یکم هوا گرم تر بود بهت یاد میدادم. ولی تو این برف و یخ سوارکارهای ماهرش هم می مونن چه برسه به توهه مبتدی.
به چمدانش اشاره کرد و گفت:
_از اون تو یه شلوار جین میدی؟
خم شدم و شلوار را بیرون آوردم.
_جین پوش شدی؟
_گاهی می پوشم. تو تهران نه. ولی موقعی که میام این جا یک نفر دیگه میشم. همین تغییرها برام لذت بخشه.
به حمام رفت و شلوارش را عوض کرد و به اتاق برگشت. من هنوز کمی گیج و منگ روی تخت نشسته بودم. از کاری که کرده بودم در حیرت بودم. من از او خواهش کردم که بیاید و بماند. در حالیکه باید راضی می بودم که او فقط بیاید و به قول خودش دهان مردم را ببندد و برود. حالا به نظرم کار احمقانه ایی بود. یک تصمیم عجولانه. از دست خودم ناراحت بودم. او یک مرد زن دار بود. چرا من توقع داشتم که به من برسد و برای من آرامش را محیا کند؟ این خود خواهانه ترین کار ممکن بود، در حالیکه او می باید در کنار زنش باشد. حتی اگر به زنش علاقه ایی هم نداشت باز هم در قبال او مسئول تر بود تا من. برای او من باید در درجه دوم اهمیت قرار میگرفتم. نه اینکه خودخواهانه از او بخواهم که مرا به ماهی ترجیح بدهد.
چرا؟ برای اینکه در کنار این مرد آرامش داشتم؟ دلیل فقط همین بود؟ سعی کردم تا صورت مسئله را در ذهنم قلم بزنم. بله آرامش چیزی بود که من هرگز رنگ آن را به خودم ندیده بودم. یک آرامش توام با امنیت.
مثل اینکه او سوپرمن بود و می توانست مرا از هر چه خطر بود دور کند. برای منی که همیشه در نا امنی و نگرانی و هراس بودم چنین چیزی و چنین مردی باید هم حکم آشیل را پیدا میکرد. ولی آیا این آشیل من پاشنه ایی نداشت؟ پاسخ این یکی سوال هم مثبت بود. پاشنه آشیل من همسرش بود. همسر عقدی و رسمیش . زنی که مثل خواهرم بود. آن نیمه دیگر من . کسی که در تمام روزهای خوش زندگیم یک خاطره مشترک با او داشتم. بله دقیقا ماهی پاشنه پای آشیل من بود.
_کجایی؟
جلوی پاهایم روی زانوانش نشست.
_خوبی؟
سرم را تکان دادم. دوست داشتم بگویم برو و دیگر هیچ وقت برنگرد. دوست داشتم بگویم که برو و به زنت برس. اوست که از من مهم تر است. ولی نتوانستم. همیشه فاصله حرف تا عمل میلیاردها سال نوری است. برخاستم و همراهش به پایین رفتم.
دیدن کره اسب تازه متولد شده دیگر برایم هیچ جذابیتی نداشت.
در راه روستاییانی که ما را با هم میدیدند می ایستادند و لحظه ایی با بابک و امیرهوشنگ حال و احوال میکردند. و حرف ها هم عمدتا به ترکی در و بدل میشد. بابک هم ظاهرا کامل میفهمید و کمی هم می توانست صحبت کند.
به اصطبل امیرهوشنگ رفتیم. کره اسب تازه متولد شده در گوشه ایی همراه با مادرش ایستاده بود و بدنش را کاملا به بدن مادرش چسبانده بود. دلم لرزید. تا به حال صحنه ایی به این خالصی و بکری ندیده بودم. یک منظره ی کاملا روستایی و طبیعی بود.
_خیلی خوشکله.
دستم را در دست خودش گرفت. نه معمولی. انگشت در انگشت. خیلی خاص و با ملایمت انگشتانش را در انگشتانم قفل کرد.
_دوست داری لمسش کنی؟
دستم را کشیدم. نگاهش خیره شد و دستم را رها کرد.
_میشه؟
به جای او امیرهوشنگ جوابم را داد.
_چرا نشه باباجان. بیا جلو نترس.
جلو رفتم و آهسته دستم را دراز کردم. ولی هم کره و هم مادرش حرکت کردند و کمی تکان خوردند. جیغ خفیفی کشیدم و به جای اولم برگشتم.
_تکون خوردن!
بابک خندید.
_توقع داشتی تکون نخوره؟ مگه تاکسیدرمیه دختر؟!!
بازویم را گرفت و با خودش به طرف اسب برد و گفت:
_حالا آروم لمسش کن.
آهسته دستم را روی گردنش گذاشتم. گرم بود و خیلی سخت و ماهیچه ایی. چیزی تپنده مثل نبض زیر دستم می کوبید. با حیرت گفتم:
_چه گرمه.
دستم را کشیدم. مردان بیشتری از روستا به جمع ما پیوستند. یکی از آنها ترانه محلی جالبی را میخواند. ترانه ایی فولکولر که آدم را به جایی دیگر میبرد. بعضی از ترانه ها و آهنگ های دارای این خاصیت جادویی هستند که شنونده را به جایی میبرند که احساس آرامش می کند. جایی که همه چیز رویایی و مدینه فاضله ایی است. جایی در ناکجا آباد. همین جادوست که ترانه ایی را ماندگار میکند.
گئجه لر فیکریندن یاتا بیلمیرم
بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم
نئیله ییم که سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
اوزوندور هیجرینده قارا گئجه لر
بیلمیرم من گئدیم هارا گئجه لر
ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
به بابک نگاه کردم. با دقت و علاقه گوش میداد. مثل اینکه این آهنگ برای او هم تاثیرگذار بود. آهسته گفتم:
_چه زیبا میخونه. چی میگه؟
نگاهم کرد و کمی خم شد و در گوشم شروع به ترجمه کرد.
از فکر تو شبها خوابم نمیبره
نمیتونم این فکر رو از سرم بیرون کنم
چیکار کنم که نمیتونم بهت برسم
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتره جدایی
در هجر تو شبها سیاه و درازند
نمیدونم کجا برم من شبا
به قلب من زخم زده شبا
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتره جدایی
_چه غمگین میخونه! مثل اینکه که تمام غم های دنیا تو دلشه.
چیزی نمانده بود که من هم پابه پای صدای پرسوز و گداز او گریه را سر دهم. هم انگیزه کافی داشتم و هم بیچارگی هایم طوماری بلند و بی کم و کاست بود!
نگاهم کرد. عمیق و طولانی و گفت:
_آره همیشه از جدایی گفتن غمباره
کربلایی جان محمد فنجانی چای تعارفمان کرد. لیوان چای را دو دستی گرفتم و دستانم را با آن گرم کردم. علی رغم بوی دودی که میداد طعم خوبی داشت. بعد از چای بازویم را گرفت و رو به امیرهوشنگ گفت:
_امیرهوشنگ ما دیگه بریم. من یکم خستم.
_برید باباجان به سلامت.
وقتی که از اصطبل بیرون آمدیم برف هم دوباره شروع به بارش کرد. هوا حسابی گرفته و مه آلود بود ولی برف خیلی ریز بود. بازوانم را بغل کردم و گفتم:
_چه سرد شده
دستش را به دور شانه ام حلقه کرد و مرا به خودش فشرد. معذب شدم و خواستم تا کمی از او فاصله بگیرم ولی با صدای زوزه گرگ که به نظر خیلی نزدیک هم می آمد. خشکم زد و خودم را بیشتر به او فشردم.
_صدای گرگه؟ نزدیکه؟
نگاهی دقیق به اطراف کرد. اطرافمان پر از درخت بود . درخت های پوشیده از برف. دیدن یک گرگ خاکستری در آن دید کم و هوای مه آلود دشوار بود. یک زوزه ی دیگر. این یکی کمی دورتر بود.
_آره یکم نزدیکه. ولی چون روزه معمولا تو روز تو جایی که میدونن آدما هستن نمی یان. شب چرا ولی روز نه. مگه اینکه گرسنگی خیلی بهشون فشار بیاره.
قدم هایش را تند تر کرد. من هم سعی کردم تا با او هم گام شوم. بالاخره به خانه رسیدیم. در را بست و از پنجره چند لحظه ایی بیرون را نگاه کرد.
_دیگه هیچ وقت تنها نرو بیرون باشه؟
سرم را تکان دادم.
_باشه.
پالتویش را در آورد و مقابل آتش دستانش را گرم کرد.
_بیا این جا یکم گرم بشی
کنارش ایستادم و دستانم را مقابل آتش گرفتم.
_این گرگها آدم هم میخورن؟
نیم نگاهی کرد و با بی تفاوتی گفت:
_آره مخصوصا از گوشت دخترهای خوشگل و حرف گوش نکن خیلی خوششون میاد!!
با دهان باز نگاهش کردم. منظورش من بودم؟
_منظورت منم؟
چرخید و کاملا روبه رویم قرار گرفت. دقیق نگاهم کرد و در حالیکه حلقه ایی از موهایم را از روی صورتم کنار می زد، خیلی جدی گفت:
_بذار ببینم. آره تو هم خوشگلی هم حرف گوش نکن! امکانش خیلی زیاده!
خنده آرامی کرد و به طبقه بالا رفت.
فصل هجدهم
حالا دو روز بود که بابک آن جا بود. حس خوبی بود. دیگر خبری از بی حوصلگی نبود. با هم کنار آتش می نشستیم و در حالیکه پاپ کورن می خوردیم از فیلم هایی که با خودش آورده بود یکی را انتخاب میکردیم و تماشا میکردیم. ساعت ها در کنار هم تخته بازی میکردیم و در نهایت با هم به تهیه غذا می پرداختیم . برایم جالب بود که می دیدم او تا چه حد ماهرانه و با دقت پیازها را خلال میکرد و ماکارانی هایش تا چه اندازه خوشمزه بودند. ساعت ها کنار هم در مقابل آتش دراز میکشیدیم و هر کدام به تفریحات خودمان می پرداختیم. من کتاب می خواندم و او جدول حل میکرد. گاهی با هم رو به شکم می خوابیدم و هر کدام یک قسمت از جدول را جواب می دادیم و من با خواهش و تمنا از او می خواستم که بگذارد تا من جواب سوالات آسان تر را بدهم. آن قدر با هم صمیمی شده بودیم که بدون خجالت از او مقابلش رو به شکم بخوابم و مچ پاهایم را در بالای سرم تکان تکان بدهم. حس خوبی که با او داشتم تا به حال با هیچ کس دیگری تجربه نکرده بود. در کنارش آرامش و امنیت و خوشحالی را با هم داشتم. با هم حرف می زدیم و زمانی که هوا کمی بهتر میشد به قدم زدنهای طولانی می پرداختیم. از زندگیم در آمریکا می پرسید و من از دانشگاهم برایش تعریف میکردم. از خداداد و نسیم. از استادانی که دوستشان داشتم و از دروسی که بیشتر از بقیه به آنها علاقه داشتم. ساعتها در مورد سیاوش شاهنامه صحبت میکردیم و من از اطلاعات نسبتا خوبش در زمینه ادبیات شگفت زده میشدم. گاهی هم بحث به ایران کشیده میشد. درباره ماهی و گلی و محمد صحبت میکردیم و من متوجه میشدم که او گاهی با زرنگی هر چه تمام تر از زیر صحبت کردن در باره ماهی شانه خالی میکرد. برایم قابل هضم نبود که کسی ماهی را دوست نداشته باشد. ماهی زیبا بود. خوش خلق و خوش صحبت. دیده بودم که مردان تا چه حد شیفته او می شوند و خواستار مصاحبت با او هستند. ولی حالا مردی که مالک قلب و جسم او بود علاقه چندانی به او نداشت. فهمیدن این موضوع چشم بصیرت نمی خواست. حتی یک بچه هم می توانست این موضوع را تشخیص بدهد.
گاهی صحبتهایمان به عمران کشیده میشد و بعد بابک ماهرانه موضوع را به سمت پدرم میکشاند. پدر واقعیم. کسی که از لحاظ ژنتیکی نیمی از ژنهای او در تمام رگ و پی بدنم به کار رفته بود. می خواست بداند که آیا مایل نیستم که بدانم او کیست؟ و این در حالی بود که من نمی توانستم به سوال او جواب بدهم.
مدت طولانی زمان برد تا توانستم جواب این سوال او را بدهم. چیزی در حدود یک روز. تمام مدت را در خودم بودم و فکر میکردم. او که می دید من در خود فرو رفته و بی حوصله هستم کمتر به سراغم می آمد و زمان بیشتری را با امیرهوشنگ میگذراند.
تا به حال شده است که مایل نباشید به موضوعی فکر کنید و هر لحظه و هر ثانیه فکر و تصمیم گیری درباره آن را به تعویق بیاندازید؟ من همین حال را داشتم. حس بدی بود. می دانستم که باید در این باره فکر کنم ولی نمی توانستم.
فکر کردن دراین باره به این معنی بود که من تمام دفتر خاطرات کودکی و نوجوانی ام را هر چند بد و تلخ می بستم و کنار می گذاشتم. سخت بود و بار این سختی هم فقط بر روی دوش من بود. برایم دور و غیر قابل هضم بود که بخواهم کس دیگری را به عنوان پدر تصور کنم. هر چند که هیچ وقت عمران را هم به عنوان پدر تصور نکرده بودم ولی همیشه به نظرم پدر و مادر دارای یک نوع قداست خاص بودند. قداستی که به نظرم پدر واقعیم لایقش نبود. نه پدرم و نه مادرم. همیشه مادرم برایم مثل فرشته ها بود و این موضوع که من باعث مرگش شده بودم باری بود بر روی شانه هایم. ولی این بار برداشته شده بود. همان روزی که مادرم از عرش سقوط کرد و مثل شیطان رانده شده برای من هبوط کرد. دیگر هیچ قداستی نداشت که بخواهد مرگش برایم عذاب دهنده باشد.
پدر سالها بود که برای من فقط یک واژه بود. یک کلمه که در لغت نامه این طور معنی شده بود:”مردی که از او دیگری به وجود آمده است”
و در ذهن من مرد جوانی بود که به غیر از کتک زدن و اعمال خشونت بر علیه من چیز دیگری از او ندیده بودم. حالا چه حسی می توانستم نسبت به مردی داشته باشم که حتی اسمش را هم نمی دانستم. مردی که وجود من آن قدر برایش بی ارزش بود که تمام این سالها به خودش زحمت پیدا کردن مرا نداده بود. برایم درد آوربود. ولی این عین حقیقت بود. حقیقت زندگی من. اینکه پدر واقعیم مرا نمی خواست. نمی توانستم انکار کنم که دوست داشتم او را بشناسم ولی وقتی به این نکته فکر میکردم که اگر او مرا پیدا کرده بود تا چه اندازه زندگیم می توانست تغییر کند از او متنفر می شدم. تمام این سالها که من می توانستم مثل دخترهای نرمال و عادی در میان اعضای خانواده ام و در کشور خودم باشم را در شبانه روزی و تنهایی و غربت کامل گذرانده بودم. فکر میکنم حق داشتم که نسبت به پدر واقعیم حس خوبی نداشته باشم.
_چی میخونی؟

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن