رمان ناگفته ها

رمان ناگفته ها پارت 5

یک کوسن از روی کاناپه برداشت و دست برد کمرم را گرفت و با یک حرکت مرا بلند کرد و با اخم گفت:
_مگه نگفتم رو شکم می خوابی یه بالش بذار زیرت تا گودی کمرت اذییتت نکنه.
_پس چرا خودت نمی ذاری؟
با دستش به کمرش اشاره کرد و گفت:
_تو عضلات من رو با خودت مقایسه میکنی؟ من دو طرف مهره های کمرم ماهیچه هام قویه ولی مال تو ضعیفه این طوریکه می خوابی فشار اصلی رو مهره های کمرته نه ماهیچه ها
کنارم نشست و خم شد و نگاهی به زیر دستم کرد.
_باز داری تقلب میکنی؟
خندیدم.
_نمی دونی چه حالی میده فقط جواب سوالهای آسون رو بدی
تازه از بیرون آمده بود. نگاهی به ساعت کرد و گفت:
_ناهار چیزی گذاشتی؟
_نه!
با حالت خنده داری نگاهم کرد و با کمی خشونت گفت:
_شانس آوردی که به امیر هوشنگ گفتم گوشت بیاره برای کباب.
کنارم روی زمین دراز کشید و هر دو دستش را روی سینه اش به هم قلاب کرد.
_درباره اش فکر کردی؟
چرخیدم و دستم را ستون سرم کردم و چند لحظه به نیم رخش نگاه کردم.
_آره
سرش را چرخاند و نگاهم کرد.
_خوب؟
_تو چیزی درباره اش می دونی که بهم نمیگی؟
او هم دستش را ستون سرش کرد و صورتش را روبه روی صورت من قرار داد.
_نه از کجا باید بدونم.
_پس چرا این حرف رو زدی؟
از نگاهش چیزی خوانده نمی شد و من مطمن بودم که اگر از هویت پدر واقعیم چیزی هم بداند باز هم از چشمانش نمی توانستم چیزی بخوانم.
_یعنی تو نمی خوای بدونی که کیه؟
صاف و صادق گفتم:
_نمی دونم بابک. شاید فکر کنی که من بی محبتم ولی واقعیت اینکه هیچ حسی بهش ندارم. واقعیت اینکه که اون من رو نمی خواد، اگر می خواست از خیلی قبل تر ها من باید زندگی آروم تری می داشتم .
چند لحظه نگاهم کرد. عمیق و طولانی.
_پس نمی خوای بدونی که کیه؟
آهی کشیدم و گفتم:
_راستش روزهای اول بعد از این اتفاق چرا خیلی دوست داشتم بدونم کیه. حتی می خواستم از بدری خانم و عمو علی بپرسم. چون فکر میکردم که اونها چیزهایی می دونن. ولی به مرور زمان اون یه حس کوچولو از بین رفت. نمی دونم می تونی من رو درک کنی؟ اینکه ….
حرفم را ناتمام گذاشتم و چشمانم را روی هم فشردم.
_عمران به شهاب گفته بوده که اگر نازی برگرده بهش میگم پدرش کیه.
نگاهش کردم و با پوزخندی گفتم:
_بلوف زده. تو اون…. اون .. روز.(آب دهانم را فرو دادم. حرف زدن درباره آن روز مرا به لکنت زبان می انداخت) گفت نمی دونه که پدر من کیه
_محمد میدونه؟
سرم را تکان دادم.
_بعید میدونم.
دستم را از زیر سرم برداشتم و مچم را ماساژ دادم.
_شاید هم زمانی برسه که من بتونم قبول کنم که باید بفهمم پدر واقعیم کیه. شاید اون هم از وجود من بی اطلاع بوده. اگر بخوام این طوری به قضیه نگاه کنم فقط من این وسط مقصر بودم که به دنیا اومدم.
مچ دستم را گرفت و آهسته با انگشت شصتش آن را ماساژ داد.
_شاید تو راست میگی.
برخاست و چهار زانو نشست.
_گفتم امیرهوشنگ گوشت برای کباب بیاره تو بالکن باربکیو میکنیم. گفتم بانو و خودش هم بیان. چطوره؟
خنده ام گرفتم. مثل یک شوهر واقعی صحبت میکرد. درست مثل فیلم هایی که دیده بودم. تنها تصور من از زندگی خانوادگی.
_آره خوبه.
برخاستم تا به اتاق برم و لباس مناسب تری بپوشم. در همین حال صدای سلام و احوال پرسی او را با بانو و امیرهوشنگ از طبقه پایین می شنیدم. موهایم را شانه کردم و پشت سرم بستم. اوایل کمی از اینکه در مقابل امیرهوشنگ حجاب نداشتم عذاب وجدان داشتم ولی بعد خود امیرهوشنگ گفت که مرا مثل دخترش می داند و استثنا برایم قایل میشود.
به پایین برگشتم. بابک در آشپزخانه بود و بانو و امیرهوشنگ در مقابل آتش خودشان را گرم میکردند و در ضمن در مورد موضوعی آهسته صحبت میکردند. سلام کردم و با بانو دست دادم و به آشپزخانه رفتم تا بتوانند راحت صحبتشان را بکنند. بابک پیش بند بسته بود و پیاز ها را رنده میکرد. نگاهی به من کرد و گفت:
_بیا این دو تا پیاز رو خلال کن.
چاقو برداشتم و آهسته آهسته شروع به خلال کردن پیاز کردم. او کارش را تمام کرد و آب پیاز را روی گوشتها ریخت و ماست و نمک را اضافه کرد. پشت سرم قرار گرفت و مچ هر دو دستم را به نرمی گرفت و آهسته کنار گوشم گفت:
_بده من تا کار دست خودت ندادی. آخه آدم چاقو رو این طوری میگیره؟ مگه کُلنگ گرفتی دستت دختر؟!
خندیدم و سعی کردم تا از زیر دستش فرار کنم. ولی تا خودش نمی خواست و کنار نمی رفت غیر ممکن بود. پشت سر من ایستاده بود و کاملا مرا احاطه کرده بود. چاقو را به دستش دادم.
_بفرمایید.
صبر کردم تا کنار برود و بگذارد تا من هم آزاد شوم. ولی کنار نرفت. سرم را چرخاندم و لبخندی عصبی و کاملا اجباری زدم. نگاهش مثل همیشه فقط یک نگاه بود. بدون هیچ حرفی.
چشمان سیاهش مثل یک تونل بود تونلی که انتهایش معلوم نبود. نمی توانستم بگویم که عاقبت این سیاهی مرا به کجا خواهد برد. زوال و نابودی یا جاودانگی و آرامش؟
صورتش آن قدر نزدیک به صورتم بود که باز دمش مستقیم به گونه ام می خورد. مثل همیشه نفس هایش بوی آدامس نعنایی می داد. آدامسی که علاقه زیادی به آن داشت. دلم میخواست جیغ بکشم. نفسم بند رفته بود.
تا به حال این قدر به من نزدیک نشده بود. این طور چسبیده به من. تمام بدنش را از پشت کمرم به من چسبانده بود و مچ هر دو دستم در دستانش بود. چیزی نمانده بود که از حال بروم.
من بیچاره بودم، او نمی دانست. من ناتوان بودم، او نمی دانست. من دردمند بودم، او نمی دانست. من نرمال نبودم، او نمی دانست. من نازی بودم نه همسرش، او می دانست و این طور مرا در عذاب و فشار نگه میداشت. مثل اینکه دوست داشت که این حس بد مرا در خودش حل کند.
چه باید می گفتم؟ چه باید میکردم؟ تا مرا به حال خودم بگذارد. باشد ولی نه این طور. من بابک حمایت گرم را می خواستم نه مردی که به من بچسبد و نفس هایش به گونه ام بخورد. چرا نمی فهمید که این صحنه ها مرا به گذشته پرتاب میکند.
_ بذار برم!
التماسی که در صدایم بود را دوست نداشتم ولی چاره ایی نداشتم. با حیرت رهایم کرد و کنار رفت و با اخم های درهم به کانتر تکیه داد و هر دو دستش را در کنار بدنش به روی کانتر گذاشت. نفس راحتی کشیدم و سعی کردم تا حد امکان نگاهم به آن دو تونل سیاه نیفتد. با صدای بانو به خودمان آمدیم . من خوشحال از آمدن کسی و او کمی گیج، هنوز نیمی از نگاهش به من بود و نیم دیگر به بانو.
خودم را جمع و جور کردم و قبل آنکه بانو متوجه چیزی شود با او از در آشپزخانه بیرون رفتم. تمام روز را از دست او فرار میکردم. ولی سنگینی نگاهش به طور دایم با من بود. احساس میکردم که در هر ثانیه به ثانیه آن روز تحت نظرش هستم. احساس یک موجود کوچک را داشتم به زیر میکروسکوپ.
در تمام مدتی که در بالکن مشغول باربکیو بود نیمی از نگاهش به من بود. به علت سرما نگذاشت کسی برای کمک به بالکن برود و تمام گوشتها را خودش کباب کرد. ساکت و کم حرف به ذغال های سرخ چشم دوخته بود و یقه کتکش را بالا داده بود. یک بار برایش قهوه بردم ولی خاموش و سرد تنها با تکان دادن سرش از من تشکر کرد.
مثل اینکه امیرهوشنگ و بانو هم متوجه شده بودند که بین ما مشکلی به وجود آمده است. چون نگاه نگرانشان به طور دایم بین من و بابک در گردش بود.
دوباره سرد شده بود و بی تفاوت. بر خلاف این چند روز که به طور دایم بر سر میز غذا حواسش به غذا خوردن من بود و نمی گذاشت که من کمتر از همیشه بخورم. آن روز حتی حواسش به غذا خوردن خودش هم نبود چه رسد به من. در انتهایی غذایش برخاست و عذر خواهانه به حیاط رفت و سیگاری آتش زد. امیرهوشنگ نگران به او که حیاط قدم میزد نگاه میکرد ولی چیزی نمی پرسید. من هم سرم را به جمع کردن ظرفها و تمیز کردن میز گرم کردم. در نهایت امیرهوشنگ طاقت نیاورد و به حیاط رفت. با هم قدم زدند و بیشتر امیرهوشنگ صحبت کرد و بابک گوش داد. در داخل خانه هم بانو با من صحبت میکرد. از چیز خاصی نمی پرسید. احساس کردم که می خواهد روحیه مرا عوض کند. از دانشگاهم و زندگیم در آن جا می پرسید.
تا عصر به من هزار سال گذشت. اینکه او از رفتارم ناراحت شده بود یا نه را نمی دانستم. در رابطه با بابک فقط می توانستم به احتمالات دل خوش کنم. چون هیچ چیز قابل پیش بینی در این مرد وجود نداشت. ولی در اینکه به فکر فرو رفته بود حرفی نبود.
می ترسیدم که همان لحظه وسایلش را جمع کند و برود. با اینکه می دانستم که بالاخره دیر یا زود باید به دنبال کار و زندگیش برود ولی نمی خواستم به زمان آن فکر کنم. من به این امنیت و آرامشی که با او پیدا کرده بودم عادت کرده بودم.
بعد از رفتن بانو و امیرهوشنگ کنار آتش نشست و کوسن ها را روی هم چید و یک فیلم گذاشت و اشاره کرد که کنارش بنشینم تا با هم فیلم ببینیم. هنوز سرد و تا حدودی ناراحت به نظر می آمد ولی این دعوتش برای فیلم دیدن کمی نقطه ی امید بود.
بساط پاپ کورن را مهیا کردم و همان طور که ذرتها در ماکروویو ترق و تروق راه انداخته بودند به تیتراژ فیلم که او با دقت تماشا میکرد نگاه کردم.
پاپ کورن را در ظرفی ریختم و کنارش نشستم. نیم نگاهی بی تفاوت به من کرد و گفت:
_فلفل سیاه هم زدی؟
تنها حرفی که در این چند ساعت از دهانش خارج شده بود.
سرم را تکان دادم ولی حرفی نزدم. بابکی که در این چند مدت اخیر رفتارش گرم و دوستانه شده بود دود شده و به هوا رفته بود.
بالاخره فیلم شروع شد. ولی من نتوانستم بیشتر از نصف آن را ببینم. از دقیقه پنجاه فیلم دیگر دیدنش برایم امکان پذیر نبود. در حالیکه می لرزیدم برخاستم و به طبقه بالا رفتم.
صدای تلوزیون قطع شد و بلافاصله صدای پاهایش که از پله ی چوبی بالا می آمد شنیده شد.
سعی کردم تا به خودم مسلط باشم. کنار پنجره ایستادم و به هوای مه آلود بیرون که رو به تاریکی بود خیره شدم. کنارم ایستاد.
_نازی؟
نگاهش کردم.
_خوبی؟
سرم را به طور نامحسوسی تکان دادم. نه خوب نبودم. مگر با دیدن فیلمی که مرا به یاد آن شبانه روزی می انداخت میتوانستم خوب باشم. احساس میکردم که قل*ب*م در جای همیشگی خودش نیست. حس بدی که سالها بود از یادم رفته بود. دلم می خواست فریاد بکشم و بگویم. از تمام بیچارگی هایم. از احساسی که مشکل داشت، معلول بود و مثل یک ساعت خراب کار میکرد.
ولی نتوانستم. تنها سعی کردم لرزشهای موذی که تمام عضلات بدنم را دچار اسپاسم کرده بود را، کمی مخفی کنم.
دستش را روی دستم که به سینه ام صلیب کرده بودم گذاشت. ولی همین یک تماس کوچک مرا از جا پراند.
_چته؟ آروم باش دختر
آرام؟ من اصلا می دانستم که رنگ زیبای آرامش چه رنگی است؟
_میشه تنهام بذاری؟
نگاهم کرد. احساس میکرد که یک جای کار لنگ میزند ولی نمی توانست نقطه درد را پیدا کند. دردی که سالها وجودم را خورده بود و تبدیل به سرطان شده بود. سرطان روح و احساسات دخترانه و لطیف من.
بی آنکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت. همان جا کنار تخت روی زمین نشستم و زانوانم را در آغوش گرفتم. چانه ام را روی زانوانم گذاشتم و به دیوار و گل های قرمزش خیره شدم.
برای شام مرا صدا کرد ولی جوابی نشنید. بالا هم نیامد. ناتوان و افتان و خیزان به سرویس بهداشتی رفتم و دوش گرفتم و مستقیم به رختخواب رفتم. دوست داشتم می خوابیدم. خوابی که بیداری نداشته باشد. حس بدی که سالها با آن همزاد بودم با شدت بیشتری برگشته بود و به تمام وجود و قل*ب*م دهنه زده بود و هی هی کنان می تاخت و جلو میرفت تا تمام وجودم را تصرف کند، و من ناتوان از مقابله با او حتی سنگر هم نگرفته بودم.
چشمانم را بستم تا شاید خواب این آخرین نقطه ی آرامش من در زندگی دلش به رحم بیاید و لحظه ایی مرا مهمان بالهای سیاهش کند. ولی نمی شد.
سکانس به سکانس فیلم جلوی چشمانم می آمد. سکانس به سکانسی که با زندگی من در شبانه روزی عجین شده بود.
فایده نداشت . اگر همین طور پیش می رفت باید تمام شب را بیدار می ماندم. از کشوی کنار تخت مسکنی بیرون آوردم و خوردم. به امید آنکه کمی آرام شوم تا بتوانم این افکار پریشان را سامان دهم.
*****
در هزار توی همیشگی می دویدم. این بار دیگر تنها نبودم. هند هم با من بود. دقیقا همان روز بود. همان روز شوم. می دویدیم و آنها هم به دنبالمان بودند.
او دست انداخت و از پشت لباس هند را گرفت. هند به عقب کشیده شد و زمین خورد. ولی در آخرین لحظه به من اشاره کرد تا فرار کنم و من هم مثل ترسو ها فرار کردم. پشت بوته ها قایم شدم و دیدم. همه چیز را دیدم. همه ی آن صحنه های چندش آور و کثیف را. صحنه هایی که برای هشت سال آینده زندگی را برایم تبدیل به جهنمی متحرک کرد. بیچاره ام کرد و مرا به خاک سیاه نشاند. من در آن عصر گرفته و ابری سیاتل در آن هزار تو همه چیز را دیدم. چیزهایی که برای یک دختر سیزده سال سم مهلک است. سمی که زندگی و روانم را مسموم و آلوده کرد.
و فردای آن روز باز هم دیدم. منتهی این باز جنازه هند را در وان حمام شبانه روزی.
_نازی …..نازی ….پاشو دختر داری خواب میبینی.
آن چنان محکم تکانم میداد که دندانهام به من می خورد. هنوز در آن کاب*و*س اسیر بودم. گیج و منگ نگاهش کردم. نگاه نگرانش تمام اجزای صورتم را زیر نظر گرفته بود.
_بیدار شدی . الان بیداری
مرا در آغوشش گرفته بود. به خودم آمدم و خودم را به شدت کنار کشیدم. در حالیکه می لرزیدم و چانه ام بی اختیار تکان تکان می خورد. دستم را جلوی صورتم گرفتم و گفتم:
_تو رو خدا به من دست نزن.
هنوز نیمی از ذهنم درگیر آن کاب*و*س بود. کاب*و*سی که به طور کاملا شفاف تمام جز به جز صحنه آن روز را در آن هزار تو و در پشت بوته ها به نمایش گذاشته بود. برایم جالب بود. در تمام این سالها من خواب آن هزار تو را میدیدم ولی هرگز درک درستی نداشتم. فقط فضایی تاریک و روشن و ترس و وحشتی کشنده تمام سناریو کاب*و*سهای این چند سال را تشکیل داده بود. ولی آن شب با دیدن آن فیلم جرقه ایی زده شد و انبار باروت وجودم منفجر شد. فکر میکردم که تمام آن اتفاقات در ضمیر ناخواگاهم دفن شده است. کاری که در تمام این سالها با سرسختی هر چه تمامتر انجام داده بودم. ولی ظاهرا ضمیر ناخوداگاهم عاقل تر و هوشیار تر از همیشه بیدار و گوش به زنگ بوده است. شیر خفته تنها با یک حرکت بیدار شده بود و تمام قد با یال و کوپال مقابلم ایستاده بود.
_نازی…. بذار آرومت کنم دختر
به کنار تخت پناه بردم. بغضم ترکید و هق هق کنان گفتم:
_تو رو خدا به من دست نزن
مثل اینکه تمام دانش زبانی من خلاصه به همین جمله شده بود.
_چه خوابی می دیدی؟
سرم را تکان تکان دادم. دوست داشتم می توانستم برای او درددل کنم ولی آن اتفاقات را آن قدر شرم آور می دانستم که حتی بیانش برای کسی مثل ماهی که آن قدر به او نزدیک بودم هم برایم مشکل بود. چه رسد به او که مرد بود و نا آشناتر.
کمی خودش را به طرفم حرکت داد. ولی من دیگر جایی نمی توانستم بروم. کمی آن طرف تر معادل با سقوط از تخت خواب بود.
_هند کیه؟
با چشمان اشک بارم نگاهش کردم. مطمن بودم که قبلا چیزی از هند به او نگفته بودم. پلک زدم و قطره اشکی پایین ریخت و من توانستم چهره نگرانش را بهتر ببینم.
_تو خواب صداش میکردی.
آهی کشیدم. ظاهرا کاب*و*سم خیلی عمیق تر از این حرف ها بوده است.
_نازی برام بگو بزار آروم شی. تو آمریکا کسی اذیتت کرده؟
حرفی نزدم و هق هقم بلندتر شد. دستش را آرام به روی بازویم گذاشت. آن چنان از جا پریدم که او را هم ترساند.
_دورتی کیه؟
ماتم برد. می توانم قسم بخورم که برای چند ثانیه قل*ب*م از طپش ایستاد. سالها بود که این اسم ملعون و نفرین شده را حتی در ذهنم هم نبرده بودم چه رسد به زبان. امشب چه اتفاقی برای من افتاده بود که همه چیز آن طور بی پروا در وجودم زبانه کشیده بود؟
چشمانم از حدقه بیرون زده بود و دهانم باز مانده بود و برای یک جرعه اکسیژن باز و بسته میشد. درست مثل ماهی که از تنگ آب بیرون افتاده است.
چهره اش ترسیده و ناراحت شد. دستم را گرفت و بی توجهه به تلاش ها و دست و پا زدنهایم مرا در آغوش کشید. نفسم همراه با آهی عمیق باز شد.
حالا ناله میکردم و زار میزدم. پیراهنش را در مشت گرفته بودم و سرم رابه سینه اش می فشردم و با تمام وجود گریه میکردم. گریه ای آن چنان سخت و بلند که مرا مثل بچه ها به سکسکه انداخته بود.
تمام مدت با ریتمی یک نواخت و آرامش بخش کمرم را نوازش میکرد و عجیب بود که دیگر نوازشش عذابم نمی داد و برایم آرمش بخش بود.
زمان از دستم خارج شده بود و نمی دانستم چقدر بود که در آغوشش مانده بودم. جلوی تیشرتش با اشکهایم و آب بینی ام خیس شده بود. از پا تختی دستمالی بیرون آورد و خیلی آرام و با ملایمت بینی ام را گرفت.
آن چنان در آغوشش حل شده بودم که دلم نمی خواست حتی برای یک ثانیه این مامن را از دست بدهم. کمی مرا از خودش جدا کرد و به صورتم نگاه کرد. دست کرد و پیراهنش را بیرون آورد و دوباره سرم را به سینه اش گذاشت.
_کی اذییت کرده؟ چی شده؟ بهم بگو
مدت طولانی حرفی نزدم. وقتی که چیزی را سالیان سال در وجود و فکر خودتان کشته باشید، واگویه کردنش برایتان دشوار خواهد بود. آرام موهایم را نوازش میکرد و نوازش هایش مثل یک مخدر مرا آرام میکرد.
_تو شبانه روزی…..
چانه اش را روی سرم گذاشت و خیلی نرم موهایم را ب*و*سید. نوازش دستانش را به بازوهایم منتقل کرد و خیلی با ملایمت بازوانم را لمس کرد.
_شبانه روزی؟ فکر میکردم شبانه روزیتون دخترونه بوده.
کمی مرا از خودش فاصله داد تا بتواند صورتم را ببیند. نگاهم را دزدیدم و آرام زمزمه کردم.
_دخترونه بود.
دهانش باز مانده بود. مثل کسی که حرف زدن را از خاطر برده است و حالا گنگ و پریشان مانده که چگونه باید منظورش را بیان کند.
_دخترها؟….. اونها….
دوباره دهانش را باز و بسته کرد. آن قدر شوکه شده بود که اگر من به او درباره آزار و اذییت یک مرد جوان در آمریکا گفته بودم آن قدر شوکه نمی شد. عاقبت بعد از لحظاتی کش دار نفسش را محکم بیرون فرستاد و تنها یک کلمه گفت:
_پناه بر خدا!
به تاج تخت تکیه داد و مرا هم بلند کرد و روی پاهای خودش گذاشت. بدون هیچ اجباری سرم را روی سینه اش گذاشتم. یعنی دیگر نیرویی برایم باقی نمانده بود که بخواهم مقاومت کنم. به روبه رو و فضای خالی خیره شدم.
_همین همیشه عذابت میداد؟
صدایش دو رگه و خش دار شده بود. خیلی جزیی سرم را تکان دادم. عاقبت زبان گشودم و گفتم آن ناگفته ها را.
از هند گفتم و زیباییش. از کسانی که در بدو ورود چشمشان به دنبال او بود. از فسادی که در خوابگاه ها غوغا میکرد. از خودکشی هند بعد از آن روز شوم و از دیدن جنازه غرق در خونش، که خودم آن را پیدا کردم. از تهدیدهای دورتی بعد از خودکشی هند گفتم. اینکه بعد از آن روز نیمه احساسی من هم مرد و نابود شد.
دیدن آن صحنه ها در هزار تو مرا از درون کشت و نابود کرد. از شروع شدن بی خوابی هایم گفتم و افسرگی وحشتناکی که به آن مبتلا شدم. به طوریکه حتی خود مدیر را هم ترسانده بود. مرا احضار کردند و با خواهش و تمنا خواستند تا علت این تغییر یک باره مرا بدانند ولی من از ترس تهدیدهای آنها هیچ حرفی نزدم و درست بعد از همان زمان بود که حس بد و عذاب دهنده کثیف بودن و تنفر از خود را پیدا کردم. حسی که هنوز با من بود. آن چنان در این سالها در تمام رگ و پی بدنم نفوذ کرده بود که بیرون کردنش کاری غیر ممکن بود.
حسی که میگفت اگر آن روز می ایستادم و به هند کمک میکردم شاید این اتفاق نمی افتاد و یا شاید هم فردا جنازه هر دو نفرمان را پیدا میکردند. ولی هر چه بود از این حس لعنتی که لحظه ایی مرا به حال خودم نگذاشته بود بهتر بود.
از ترس و دلهره ایی که تمام لحظه به لحظه آن سالها و در آن شبانه روزی نفرین شده مرا در خودش ذوب کرده بود، گفتم. از ترسی که نکند آنها به سراغم بیایند. اینکه از سایه خودم هم وحشت داشتم.
از خوشحالیی که چند سال بعد پیدا کردم گفتم. او را از شبانه روزی اخراج کردند.
بلایی که بر سر هند آورده بود دوباره تکرار شده بود و این بار آن دختر به خانواده اش اطلاع داده بود و به این ترتیب موجبات اخراج او فراهم شد.
از آن روزی گفتم که بعد از سالها هم من و هم بقیه دخترها یک نفس راحت کشیدند. نظم و انضباط بیشتری بر شبانه روزی حکم فرما شد و مدیر هم از کار بر کنار شد.
با توجه به اینکه آن جا یک شبانه روزی سطح بالا بود، موضوع حتی به رده های بالای آموزش هم کشیده شده بود و بعد از آن نظارت بیشتری به روی کار شبانه روزی انجام شد.
خانواده های فرزندان مرفه و سطح بالایی که از تمام ملییتها، از هندو گرفته تا اروپایی و سوری و عرب و آمریکایی و خاور دوری در آن شبانه روزی بودند، نگران فرزندانشان، مدرسه را تحت فشار گذاشتند و آنها هم بالاخره متوجه شدند نظارت فقط به این معنی نیست که ما شکممان با بهترین خوراک ها پر شود و بهترین لباس ها را بپوشیم و بهترین آموزش ها را داشته باشیم.
فهمیدند که منع کردن دخترها و دوریشان از جنس مخالف تنها راه جلوگیری از هرز رفتن آنها نیست و فساد جوری دیگری خودش را نشان خواهد داد. تنها در سالهای پایانی تحصیل من بود که وضع مدرسه نسبتا بهتر شد و افرادی دلسوز تر و مسئول تر بر سر کار آمدند. ولی آن دوره سیاه اثر خودش را به روی من و تعداد دیگری از دخترها گذاشته بود و مرا حتی از رابطه با جنس مخالف هم زده کرده بود.
به طوریکه حتی یک رابطه نرمال زناشویی را هم کثیف و تهوع آور می دانستم. من حتی نمی توانستم یک نوازش را تحمل کنم، چطور می توانستم حتی به یک رابطه فکر کنم. تمام ذهن و فکر من بیمار شده بود. از نظر من حتی یک رابطه ج*ن*س*ی حلال و مشروع و قانونی هم کثیف ترین کار دنیا بود.
گفتم و گفتم. آن قدر که سپیده صبح زد و من هنوز حرف میزدم. باورم نمیشد که من تمام ناگفته هایی که سالها روی قل*ب*م سایه انداخته بود را گفته بودم، آن هم به یک مرد.
ولی حس خنثی و نه بد و نه خوبی که داشتم مرا کمی از آن حالت خجالت و شرم بیرون می آورد.
حس اینکه این حرف ها گفته شده بود و این عقده های چرکی گشوده شده بود. زخمهایی که در آن سالها به روح و روانم وارد شده بود، عفونت کرده بود ولی حالا کسی پیدا شده بود که آنها را باز کرده بود تا هوا بخورد و مداوا شود.
ولی در لابه لایی این آرامش جزیی حسی بد هم نهفته بود. حسی که نمی توانستم به طور دقیق جنس آن را بگویم. حسی که چیزی شبیه به عذاب وجدان و باری بر دوش بود. باری که علی رغم تمام تخلیه های روانیم، آن بار از روی دوشم به زمین گذاشته نشده بود. تمام این سالها این اتفاقات را در درون خودم خفه کرده بودم.
هر زمانی که ذهنم کمی به طرفش کشیده می شد سریع به ذهنم لگام میزدم و او را به سمت دیگری هدایت میکردم. می خواستم خودم را به جهالت بزنم تا شاید این اتفاقها فراموشم شود. نمی دانستم که اتفاق آن روز در ذهنم حک شده بود. چه چیزی می توانست آن را پاک کند؟ شاید احتمالا یک مشاوره خوب و طولانی مدت. چیزی که هرگز انجام نشده بود. و حالا آن اتفاق گشوده شده بود و با شدت بیشتری در ذهنم قدرت خودش را به رخ میکشید و من درمانده هیچ کنترلی به روی ذهنم نداشتم.
آتش زیر خاکستر روشن شده بود و هیچ چیزی جلو دار آن نبود. می سوزاند و خاکستر میکرد تمام وجود و روح و روانم را. و در چند روز بعد به جای آنکه بهتر شوم بدتر شدم. آن حس بد و موذی تمام ذهن و روح و حتی جسمم را فلج کرد.
بی قرار و آشفته مثل یک روح سرگردان شده بودم. بابک کاملا گیج شده بود. اوضاع روحی و روانیم به دوران بعد از آن روز شوم برگشت. شبها حتی یک دقیقه هم پلک بر هم نمی گذاشتم. چیزی نمی خوردم و با هیچ کسی حرف نمی زدم. چیزی به دیوانگیم نمانده بود. بابک از ترس خودکشی من تمام وسایل خطر زا را از دست رسم دور کرده بود.
دوست داشتم تنها باشم. دیگر حضورش آرامم نمی کرد. پا به پایم شبها بیدار می ماند و در نهایت این او بود که از پا افتاد.
من بیمار بودم و سالها بود که نمی دانم چگونه، ولی بدنم کمبود خواب را احساس نمی کرد. یا اگر کمبودی بود نامحسوس بود. ولی بابک از پا افتاده بود. خسته و آشفته بود و من با چشمانی تب دار و درخشان مثل مجسمه ایی نظاره گر این اوضاع بودم.
دعوا و تهدید و حتی خواهش هایش اثر نداشت. من مثل پازلی شده بودم که ناتمام و نیمه کاره بعضی از قطعاتم گم شده بود.
قطعه احساس و روح من هم در همان روز گم شده بود و در این سالها فقط روی آن سرپوشی گذاشته بودم و آن را در ذهنم و ضمیر ناخوداگاهم به عقب رانده بودم.
مشکل حل نشده بود. من فقط صورت مسئله را پاک کرده بودم.
حالا دیگر حتی ذهنم هم جواب گویی بی قراری و آشفتگی هایم نبود و مثل یک موتور کهنه مرا جواب کرده بود. موتوری که سالها ناقص کار کرده بود و حالا به روغن سوزی افتاده بود.
مرا نزد امیرهوشنگ و بانو گذاشت. هیچ ظاهرنمایی نبود . آنقدر آشفته بودم که دیگر نمی توانستم ظاهر سازی کنم. نمی دانم بابک به آنها چه گفته بود ولی مطمن بودم که واقعیت را نگفته است.
در عرض سه روز پنج کیلو وزن از دست دادم. دقیقا به همان زمان بعد از حادثه برگشته بودم. همان آشفتگی های روحی و ذهنی، عدم توانایی در تمرکز ذهنم و گفتارم. بریده بریده و نیمه کاره صحبت میکردم. بی اشتهایی مطلق و بی خوابی کامل.
تمام روز را مثل یک روح سرگردان در جنگل قدم میزدم. امیرهوشنگ و نه هیچ کس دیگری نمی توانست جلوی مرا بگیرد.
من اصلا حرفش را نمی شنیدم که بخواهم گوش بدهم و اطاعت کنم. آن قدر در خودم فرو رفته بودم که فقط جلوی پاهایم را میدیدم. آن هم البته گاهی.
و زمانی که به خانه برمی گشتم دستان زخمیم گواه این عدم تعادل و معلق بودن من در میان هوا و زمین بود.
دیگر گرگ برایم معنی نداشت و به دل جنگل میزدم. برایم مهم نبود که راه را گم کنم و حتی از بین بروم. مرگ چیزی بود که اگر می آمد با جان و دل پذیرایش می شدم.
یک بار که آن چنان زمین خوردم که خون از گوشه پیشانیم جاری شد . متوجه شدم که در تمام این راهپیمایی های من امیرهوشنگ با تفنگ سایه به سایه همراهم بوده است. دوست داشتم از او تشکر کنم و مطمئن اش کنم که مشکلی ندارم. ولی خوب این طور نبود و من واقعا مشکل داشتم.
بابک برگشت همراه با یک نفر. مردی که آن روز نفهمیدم که چه کمکی به من خواهد کرد. سپهر سجادی. مردی که ناجی من شد.
روی پله ها نشسته بودم و زانوانم را در آغوش گرفته بودم. ساعتی قبل بابک بعد از سه روز بی خبری برگشته بود و حالا او و مرد جوانی که همراهش آمده بود در اتاق خواب مشغول صحبت بودند. تمام اظهار آشنایی من با آن مرد خلاصه شد به یک کلمه “سلام”.
نمی دانم چه کسی بود و راستش برایم مهم هم نبود. ولی چشمان نافذش و نگاه تاثیر گذارش باعث شد تا یک بار دیگر به او نگاه کنم. صورتی معمولی داشت. نه جذاب و خوش قیافه مثل بابک و نه زشت و بد چهره. ولی چشمانی به غایت نافذ و موثر داشت.
خودش را سپهر سجادی معرفی کرد. نمی دانم بابک مرا به چه عنوانی معرفی کرده بود و باز هم برایم مهم نبود.
با نشستن کسی در کنارم به خودم آمدم. نگاهش کردم. اخم هایش بیشتر از همیشه در هم بود.
_چی کار کردی با خودت؟
دستش را با احتیاط به روی دستم گذاشت. عکس و العملی نشان ندادم.
_می خوای به محمد بگم خودش یا ماهی یک کدوم بیان این جا؟
فقط سرم را به نشانه نفی تکان دادم. چشمانش را به روی هم فشرد و به آن مرد که کناری ایستاده بود و به نوعی ما را تحت نظر گرفته بود نگاه کرد.
_ایشون سپهر سجادی هستن. دوست من.
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. نگاهش علاوه بر نفوذ و تاثیر، یک نوع مهربانی و توجه خاص داشت. مودبانه و کوتاه تنها یک کلمه گفتم:
_خوشبختم.
_منهم بانو
نگاهم را به بابک دوختم. دستم را گرفت و از جا بلند کرد. نگاهی به سپهر سجادی کرد. او هم به طور خیلی نامحسوس سرش را کمی تکان داد.
مرا به اتاق خواب برد و روی تخت نشاند و خودش هم کنارم نشست.
_این دوستم یک روانکاوه ماهره. به خاطر تو این همه راه رو کشوندمش این جا. همکاری می کنی باهاش؟
نگاهش کردم. آن قدر حال نزار و بدی پیدا کرده بودم که دل سنگ را هم آب میکرد. اخم هایش به کناری رفت و با لحن آرامی گفت:
_محض رضای خدا باهاش همکاری کن نازی. داری از دست میری. محمد منو میکشه!
نرم و آهسته موهایم را از روی گردنم کنار زد و به پشت سرم فرستاد.
_هیچ خوابیدی؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_باهاش همکاری میکنی؟
چند لحظه مکث کردم و تنها یک کلمه گفتم:
_آره
خودم هم از این وضع خسته شده بودم. دوست داشتم که اگر راهی هست از این جهنم خلاص شوم. به نظر می رسید حالا که آن ناگفته ها را گفته بودم، بازگو کردنش چندان سخت به نظر نمی رسید. طلسم شکسته شده بود و قفل دهان من باز شده بود.
دیگر از تحمل این وضع خسته شده بودم. دوست داشتم این بار از روی دوشم برداشته شود. دوست داشتم که بعد از این همه سال من هم بتوانم مثل دختران هم سن خودم زندگیه نرمالی داشته باشم. زندگی بدون کاب*و*س، خوابی راحت و عمیق و فکری آزاد و رها. دلم می خواست نفس بکشم. یک نفس راحت. دیگر از تکرار جمله ی “من خوبم ” عُقم می گرفت.
سالها بود که در جواب تمام سوالها و نگرانی های اطرافیان فقط همین جمله را به کار برده بودم. آن قدر زیاد که کهنه و نخ نما شده بود. حقیقت این بود که من خوب نبودم و دیگر نمی خواستم و نمی توانستم به خودم دروغ بگویم.
با انگشت اشاره اش آرام گونه ام را نوازش کرد. ناخوداگاه خودم را کنار کشیدم. سپهر سجادی را صدا کرد درحالکیه نگاهش به من بود گفت که من حاضر به همکاری با او و درمان هستم.
_فقط یه کاری کن سپهر این یکم بخوابه. الان فکر کنم سه چهار روزه که امیرهوشنگ گفت سرجمع هفت ساعت هم نخوابیده.
سپهر نگاهی طولانی به من کرد و رو به بابک گفت:
_یه آرام بخش بهش میزنم که بخوابه.
من خاموش و سرد و مثل یک آدم اهنی به حرف های آنها گوش میدادم و هیچ عکس و العملی نشان نمیدادم. درست مثل یک شخص ثالث کاملا بی طرف.
آرام بخش تزریق شد و من به عمیق ترین خوابی که تا به حال به یاد داشتم رفتم. خوابی که هیچ کاب*و*سی در آن بود.
در تمام مدت خواب حس بیداری داشتم. مثل اینکه می دانستم خواب هستم ولی با این حال نیرو و توان برخاستن را نداشتم. البته هیچ علاقه ایی هم به بیداری نداشتم. حس خوبی که تا به حال نظیرش را نداشته بودم.
تمام مدت یک رنگ آبی ملایم پشت پلک هایم بود. مثل دریا موج می انداخت. دریای یک روز آرام ولی ابری. مثل این بود که کسی پلک هایم را به طرف پایین می کشید.
بالاخره از خواب بیدار شدم. نیمه شب بود. بابک کنارم خوابیده بود. نگاهش کردم. مثل همیشه یک دستش را زیر گونه اش گذاشته بود. نگاهی به ساعت کنار دستم کردم. چهار صبح بود. زمان را گم کرده بودم. چه روزی بود؟ چقدر خوابیده بودم. غلتی زدم و از جا برخاستم.
_بیدار شدی؟
چند لحظه دیگر نشستم. سرم گیج می رفت. نیم خیز شد و دستم را گرفت.
_خوبی؟
_اوهوم. چند ساعته خوابم؟
_چهارده ساعته.
چرخیدم و با حیرت نگاهش کردم. یک ابرویش را بالا انداخت و چراغ کنار تخت را روشن کرد.
_خودم هم ترسیده بودم. دایم می اومدم چکت میکردم ببینم نفس میکشی یا نه؟
دستم را روی پیشانیم گذاشتم. سرم درد می کرد. حس میکردم چیزی درون سرم با هر حرکت قل می خورد و به این طرف و آن طرف مغزم می رود. بی اراده ناله کردم.
_آخ خدا سرم!
از حالت نیم خیز برخاست و کنارم نشست. دستش را روی شانه ام گذاشت.
_مال آرام بخشه. باید یه چیزی بخوری.
گیج و منگ بلند شدم ولی سرم گیج رفت و سکندری خوردم. مچ دستم را گرفت و مرا نگه داشت.
با کمک او به سرویس بهداشتی رفتم. آب سرد به صورتم پاشیدم تا کمی از آن حالت گیجی و رخوت بیرون بیایم.
پشت پلکهایم ورم کرده بود. کف هر دو دستم را همان طور خیس روی چشمانم فشار دادم. اصلا حال خوبی نداشتم. یک جور خلا ذهنی در سرم به وجود آمده بود. پرش فکر اذییتم میکرد. اصلا و به هیچ عنوانی نمی توانستم حتی برای چند لحظه فکرم را متمرکز کنم.
روی لبه وان نشستم و سرم را بین هر دو دستم گرفتم. ذهنم مثل یک تند باد از جایی به جای دیگر می رفت و من هیچ کنترلی روی آن نداشتم. ضربه ایی به در خورد.
_یعنی این قدر سرت درد میکنه؟
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. صورتش علی رغم اخم همیشگی نگران بود.
_آره.
کنارم نشست. با عجز و نا توانی گفتم:
_نمی تونم تمرکز کنم. بدتر از قبل شدم
دستم را گرفت و از جا بلندم کرد.
_باید یه چیزی بخوری
به آشپزخانه رفتیم و تمام مدتی که او غذا گذاشته بود تا گرم شود من هم همان جا کف آشپزخانه نشستم و سرم را به دیوار تکیه دادم.
_دوستت رفت؟
غذا را از ماکروویو بیرون آورد و روی میز گذاشت.
_نه خونه امیرهوشنگه
بدون حرف شروع کردم. هیچ اشتهایی نداشتم. مثل اینکه دهانم بسته بود.
_امیرهوشنگ و بانو نصف عمر شدن.
نگاهش کردم.
_چرا این طوری شدی؟ فکر میکردم بهتر میشی
دوباره نگاهش کردم. آهی کشید و گفت:
_به سپهر اعتماد کن. بهترینه. من همه چیز رو بهش گفتم. ولی خودت هم باید بگی. اگر چیزی هست که به من نگفتی به اون حتما بگو. بزار این گره باز بشه نازی از بین می برتت.
دوباره نگاهش کردم.
دیگر حرفی نزد. فکر می کنم خودش هم متوجه شده بود که از من حرف و جوابی نخواهد شنید. بعد از غذا خواست تا وادارم کند کمی دیگر بخوابم ولی من دیگر حتی فکر خواب هم حالم را به هم می زد. تنها یک کلمه گفتم که دیگر خوابم نمی آید. روی زمین کنار آتش نشستم و بدون انجام هیچ کاری فقط به آتش خیره شدم. او هم دیگر به رختخواب بر نگشت همان جا کنار من روی زمین دراز کشید و در حالیکه ساعدش را روی پیشانی اش گذاشته بود گفت:
_محمد زنگ زد احوالت رو پرسید. ولی من چیزی نگفتم. گفتم شاید دوست نداشته باشی چیزی بدونه
سرش را چرخاند و نیم نگاهی به من کرد.
_مرسی.
کوسنی برداشت و کنار سر خودش گذاشت.
_بیا دراز بکش . نمی خوابی نخواب. حداقل دراز بکش کمرت داغون نشه
کنارش دراز کشیدم و مثل خودش چشم به سقف دوختم. ولی نمی دانم چه شد که دوباره خوابم برد. مسکن مرا به اندازه سه روز یک آدم سالم خوابانده بود.
*****
نمی دانم درمانم شروع شده بود یا نه؟ من که چیزی احساس نمی کردم. سپهر هر روز می آمد و ساعتها کنار من، جلوی آتش یا در بالکن در سرما می نشستیم و حرف میزدیم. چیزی کلاسیک و کلینیکی نبود.
مثل آن ذهنیتی که از درمان روانکاوی در مغزم شکل گرفته بود. دکتر در اتاقی نیمه تاریک بنشیند و مریض هم روی کاناپه دراز بکشد و برای دکتر حرافی کند و دست آخر هم دکتر با یک کیسه قرص و دوا او را روانه منزل کند.
اصلا نمی دانستم کاری که ما انجام می دهیم نامش درمان است یا نه؟ ابتدای حرف های ما با حرفهای روتین و پیش پا افتاده شروع شد. مرد بسیار خوش مشرب و خندانی بود. البته به جای خودش کاملا جدی. اما کاملا مشخص بود که یک مهربانی ذاتی و روحیه همکار و آرام کننده دارد. شغلش کاملا برازنده اش بود.
آدم ناخوداگاه آن اعتماد و اطمینان کافی را پیدا میکرد تا با او از جزی ترین ها و حتی خصوصی ترین ها صحبت کند. ابتدا او صحبت کرد. از خانواده اش گفت و از دوستیش با بابک.
حرف می زد و سعی می کرد تا مرا هم به حرف بیاورد. حتی از سیاست و وضع اقتصادی و قیمت و طلا و دلار هم صحبت به میان می آورد. بیچاره زمین و آسمان را به هم بافت تا من کم کم دهانم باز شد و توانستم کمی صحبت کنم.
صبحت های ما با درس و رشته من و زندگی و دوستان من در آمریکا شروع شد و به عمران و مامان پری و ماهی و گلی و محمد کشید.
احساس میکردم که خیلی آرام آرام و لایه به لایه در حال جلو رفتن است. جوری صحبت میکرد مثل اینکه ما دو دوست قدیمی و بسیار صمیمی هستیم که هیچ کاری به غیر از کنار هم نشستن و گل گفتن و گل شنیدن نداریم.
داروهای ناچیز و لایتی که به خوردم میداد، بیشتر جنبه آرام بخشی داشت. بیشتر خوابم را تنظیم کرده بود و باعث شده بود که به آرزوی دیرینه ام برسم و شبها بالشم را بغل کنم و رو به شکم به یک خواب عمیق بروم.
بیشتر با حرفها و صحبتهایش مرا جهت می داد. هر جا می دید که من عقب گرد می کنم و به پوسته خودم فرو میروم، سریع یک دنده عقب میگرفت و دور میزد و برمیگشت و از لاین دیگری وارد میشد.
یک کار بلد و حرفه ایی بود. به طوریکه همان روز اول بعد از چند ساعت صحبت با او احساس بدی نداشتم . نمی توانستم حرفی درباره ی آن موضوع بزنم ولی حسی بدی هم راجع به شخص او نداشتم.
فکر میکردم که بعد از گفتن آن ناگفته ها دیگر بازگو کردن دوباره اش آن چنان دردناک نخواهد بود. ولی دیدم که این طور نیست. دردناک بود و سخت. درست مثل زخمی که خوب نشده روی آن فشار بیاورید. دردی توام با حسی بد در وجودتان پیدا خواهد شد.
گاهی مخصوصا اوایل صحبت هایمان من از حرف زدن طفره می رفتم. حرف نمی زدم. نه اینکه نخواهم . نمی توانستم. مثل اینکه زبانم قفل می شد. ولی او دست بردار نبود از راهی دیگر وارد میشد و قفل زبانم را باز میکرد. ساعتها با هم صحبت میکردیم و گاهی حتی این صحبت ها برایم لذت بخش و آرام کننده هم می شد.
به نوعی مرا به یاد خداداد می انداخت. شاید همین تشابه باعث شد که سفره دلم را برایش بگشایم. شاید هم به ته خط رسیده بودم و خودم خبر نداشتم. می خواستم به هر نحوی که شده این دُمل چرکین گشوده شود و من از درد و رنج آن راحتی پیدا کنم.
بابک ما را تنها میگذاشت. بیشتر با امیرهوشنگ بود. گاهی به اردبیل میرفت تا از همان جا با تلفن و ایمیل کارهایش را سامان دهد. شاید همین اعتمادی که بابک به این مرد داشت مرا هم ترغیب کرد که او را معتمد خودم بدانم و برایش حرف بزنم.
برایش از عمران گفتم و کتک هایی که در کودکی از او تحمل کرده بودم. از حبس های طولانی مدت گفتم. از بی مهری ها و بی محبتی هایش. از فرشته بودن مادرم و اینکه چطور بعد از آن روز آن بتی که از او برای خودم ساخته بودم افتاد و شکست. از آن روز گفتم. روزی که دلایل آن همه نفرت انباشته شده ی عمران را در طی آن سالها فهمیدم.
در گفتن بعضی قسمت ها واقعا گیر میکردم و او به کمکم می آمدم. برایم موضوع را عنوان میکرد و می گذاشت تا من با آرامش بیشتری به آن بپردازم. بر روی عمران تمرکز بیشتری میکرد. جز به جز را می پرسید. برایش مهم بود که من حتی جزییات را هم توضیح دهم. در زمان حرف زدنمان می دیدم که گاهی با تلبتی که دارد مشغول می شود. برایم عجیب بود و بعد متوجه شدم که گاهی حرف های مرا ثبت و ضبط می کند.
سعی میکردم که آرام باشم ولی گاهی واقعا درمانده میشدم. کلافه و بی قرار میشدم و گاهی حتی دست به خود آزاری میزدم. با نزدیک شدن بحثمان به اتفاقات شبانه روزی حال من هم بدتر می شد.
رو به روی من می نشست و با دقت و آرامش سوالاتش را مطرح میکرد. سعی می کرد تا ذره ذره جلو برود ولی من حتی این را هم تاب تحمل نداشتم. بی قرار و کلافه گاهی به جان ناخن هایم می افتادم و گاهی موهایم. موهایم را به دهان میبردم و می جویدم و گاهی هم می کشیدم و می کندم.
ناخن هایم را می جویدم و زخمی میکردم. به طوریکه تمام گوشه و کنار انگشتانم زخم های کوچک و دردناک پیدا کرده بود.
در چنین مواقعی سریع او جهت صحبت را عوض میکرد و گاهی حتی به بابک اشاره میکرد که دستانم را مهار کند. وقتی که بحثمان به جاهای حساس کشید. از بابک خواست که در کنارمان بماند.
بابک در بحث هایمان شرکت نمی کرد و فقط نقش یک نوعی حامی را داشت. چیزی مثل آچار فرانسه. یک وسیله ی همه کاره.
کناری می نشست و کتاب می خواند و در صورت لزوم با یک اشاره سپهر به میدان می آمد و مرا آرام میکرد.
خودم هم در عجب بودم که این من بودم؟ این دختر در هم ریخته با این اوضاع روحی وخیم من بودم؟ چطور آن سالها تحمل کرده بودم؟ چه چیزی باعث شده بود که به این حال در بیایم؟ گفتن ناگفته هایی که سالها آنها را در خودم سرکوب کرده بودم؟
فنر وجودم بیش از اندازه فشرده شده بود. آن همه نیرویی که در تمام این سالها به آن وارد شده بود. تبدیل به نیروی مخرب شده بود که پیش می رفت و همه وجودم را تخریب میکرد.
روزی که صحبت هایمان به شبانه روزی کشید آن قدر وضع روحیم به وخامت گذاشت که احساس میکردم هر لحظه از حس بدی که تمام وجودم را پر کرده بود خواهم مرد.
مثل لیوانی شده بودم که بیش از اندازه در آن آب ریخته شده بود. سدی بودم که با یک باران شدید سرریز شده بود و خرابی به بار آورده بود.
احساس میکردم قل*ب*م تحمل آن همه فشار را ندارد. دواهایش را بیشتر کرد. کمی داروهای ضد اضطراب هم به آنها اضافه کرد.
و بحث را همان جا نیمه کاره رها کرد. نمی دانم چطور باید خدا را به خاطر وجود بابک شکر می کردم. کاملا خونسرد و مسلط به خود مرا هم آرام میکرد.
در آن لحظات پر طنش و بی قراری هایم اگر او نبود قطعا خودم را از بالای دره به پایین پرت کرده بودم. مرا به یاد محمد می انداخت. گاهی فکر میکردم که حتما کار خوبی انجام داده ام که پاداشم کمک های اوست.
گاهی فکر میکردم که آنقدر در مانده ام که دیگر امکان ندارد بتوانم تنها از پس زندگی بر بیایم. منی که از دوازده سالگی تنها زندگی کرده بودم حالا از همان زندگی که مرا جویده بود و مثل یک تفاله بیرون انداخته بود وحشت داشتم. می ترسیدم که با آن روبه رو شوم. فکر میکردم زمانی که از این جا بروم چه خواهد شد؟ این فکر لحظه ایی رهایم نمی کرد. و مثل یک خوره مغزم را می خورد.
این حمایت قرضی بد جور مرا وابسته کرده بود. منی که فکر میکردم که مستقل ترین دختر روی کره زمین هستم، حالا ناتوان از برخورد و رفتن در دل زندگی بودم.
دوست داشتم تا آخر عمرم در این روستا بمانم. امکانات نداشت؟ مهم نبود. سیگنال ها در آن جا ضعیف بود و اینترنت و ماهواره نداشت، آن هم مهم نبود. مهم آن آرامشی بود که من در آن جا پیدا کرده بودم. حداقل قبل از این طوفان که وجودم را تخریب کرده بود. تا قبل از این نبش قبر گذشته، به من در این روستا خوش میگذشت. ولی می دانستم که این آرامش و این خانه و این روستا همه عاریه است . رفتنی باید می رفت. شاید این هم یکی از دلایل طغیان روح و روانم بود.
وقتی که دوباره و فردای آن روز بحث نیمه کاره مان را شروع کرد. من احساس بدی که روز قبل داشتم و چیزی مثل از کار افتادگی قلب در اثر هیجان فراوان بود را، نداشتم. ضربان قل*ب*م اوج می گرفت و گاهی آن قدر آرام میشد که احساس میکردم ایستاده است ولی دیگر آن حس مخوف روز قبل را نداشتم.
دارو های ضد اضطراب کار خودشان را کرده بودند و عصاب کش آمده ی مرا کمی آرام و نرمال کرده بودند. در بالکن نشسته بودیم. بابک با کمی فاصله از ما جدول حل میکرد.
_خوب امروز حالت چطوره؟
_خوبم
_لبخند آرامی زد.
_دوست داری بیشتر درباره شبانه روزی صحبت کنیم؟
_نه
_چرا نه؟
سکوت کردم.
_می دونی تو یک فرق با همه بیمار هام داری. اون اینکه خودت به بیماریت واقفی. نمی خوای این گره باز بشه؟
_چرا
_خوب پس دختر خوب بگو. همه رو بریز بیرون. من گوش میدم.
نفسی که کشیدم مقطع و بریده بریده بود. قفسه سینه ام درد میکرد. دهانم خشک شده بود، که از عوارض دارو ها بود.
_اسمش چی بود؟
نگاهش کردم. چشمانم خیره شده بود.
_دورتی
آن قدر صدایم پایین بود که خودم هم نشنیدم چه رسد به او.
_چی؟
دستم را جلوی دهانم گذاشتم. چرا زجر کشم میکرد؟ با حرص و ناراحتی فکر کردم که دانستن اسم او چه کمکی به روند درمانم خواهد کرد؟ شاید اگر من کمی از روانشناسی می فهمیدم، متوجه میشدم که او می خواست مرا ترغیب کند به این که این ترس را دور بریزم. ترسی که حتی از اسم او هم در وجودم ریشه دوانده بود.
_دورتی
_آفرین بلند تر دختر. دورتی که الان این جا نیست که ازش میترسی. یک بار دیگه بلند تر بگو.
(برخاست و اشاره کرد تا من هم برخیزم) اصلا بیا این جا رو به این دره داد بزن . اسمش رو بلند داد بزن. تا اون نازلی درونت بفهمه که تو ازش نمی ترسی. بزار اون هم آروم بشه. اون نازلی می ترسه. حتی از یه اسم.
فکر کردم که شوخی میکند ولی وقتی قیافه کاملا جدیش را دیدم برخاستم و کنار نرده های بالکن ایستادم. با دستش اشاره کرد.
_بگو! بلند و با خشم. هر چی خشم و ناراحتی داری سر اسمش خالی کن.
آهسته اسمش را گفتم و بعد از چند دقیقه آن چنان صدای فریادم در کوه می پیچید که تمام پرندگان را هراسان کرده بود. اسمش را همان طور که او خواسته بود با خشم و نفرت فریاد کردم. آن قدر زیاد و بلند که احساس میکردم تارهای صوتییم آسیب دید و صدایم خش دار و گرفته شد.
زمانی به خودم آمدم که روی زمین ولو شده بودم و با صدای بلند گریه میکردم. بابک مرا در آغوش گرفته بود. گریه میکردم و تخلیه می شدم. اشک هایم درونم را شتشو میداد. نمی دانم کدام معجزه کرد، فریاد هایم و یا گریه هایم؟ یا شاید هر دو.
با آرام شدن نسبی من دوباره شروع کرد. پرسید و پرسید. حرف زد و مرا وادار به حرف زدن کرد. از حس عذاب وجدانم گفتم. از باری که بر روی دوشم بود. از حسی که می گفت اگر هر اتفاقی بیافتد من مقصر هستم. از احساس بدی که نسبت به رابطه و حتی یک نوازش ساده داشتم گفتم. با حرف هایش آرامم کرد. مثل آبی بود به روی آتش.
منی که نه سال تمام همه چیز را سرکوب کرده بودم و فقط به طور دایم خودم را سرزنش کرده بودم، حالا کسی پیدا شده بود که میگفت “نازلی کار اشتباهی نکرده، اون فقط یک بچه کوچولو بوده که ترسیده و فرار کرده شاید اگر یک دختر بزرگ تر هم می بود همین کار را میکرد.”
کسی که می گفت رابطه چیز کثیفی نیست. رابطه ایی سالم باعث استحکام عشق بین زن و مرد می شود. باعث ایجاد آرامش در زندگی می شود و نسل را ادامه می دهد .
بابک از کنارم تکان نخورد. همانطور که دستم را در دست داشت، او هم با دقت به حرف های سپهر گوش میداد.
_تا به حال عاشق شدی؟
آن چنان با حیرت نگاهش کردم که خنده اش گرفت.
_عشقی که دوست داشته باشی نسبت به یک جنس مخالف داشته باشی ولی بدون ایجاد رابطه.
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_تجویز میکنم که نسبت به مردها بی توجه نباش . در قلبت رو باز کن. بزار عشق بیاد تو زندگیت. عشق معجزه میکنه، معجزه! بزار بیاد و تو رو آتیش بزنه. مهم نیست. اصلا کار عشق همینه آتیش زدنه. ولی درست مثل ققنوس عمل میکنه. آتیش می زنه و از خاکسترش یک موجود تازه به دنیا میاد. یک نازلی نو و تازه. بزار بیاد تو رو هم بسوزونه. نمی دونی چه قدرتی داره و چه ها که نمی کنه. اون زمان شاید رابطه هم چیزی بشه که خودت هم بهش فکر کنی و دیگه ازش فرار نکنی. عشق اسطرلاب اسرار خداست. خودت که ماشالا ادبیاتی هستی باید بدونی عشق چه کارهایی با بزرگترین مشاهیر کرده. باید بدونی که عشق زمینی با شیخ صنعان چه کرد. از اون عشق زمینی به بالا رفت.
حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست
سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست.
ازش فرار نکن اگر هر زمان و هر کجا دیدی داره در میزنه در رو باز کن .
بعد از یک هفته حسی که داشتم بهتر بود. صحبت هایمان آرام ترم کرده بود و دارو هایی که مصرف میکردم به این آرامش کمک کرده بود و ذهنم از آن پرش فکر و حالت تلاطم خارج شده بود. می توانستم تمرکز کنم و اشتهایم بهتر شده بود که البته این هم از عوارض دارو ها بود. بعد از یک هفته سپهر عزم رفتن کرد و همین مرا به هراس انداخت. احساس میکردم که با رفتن او حالم دوباره بد خواهد شد. ولی او اطمینان داد که دیگر به آن حال بر نخواهم گشت. مگر اینکه خودم هم نخواهم به خودم کمک کنم. دستور یک سری تمرین های ذهنی را داد. اینکه هر روز سی دقیقه تمرکز کنم . این تمرکز می توانست روی هر چیزی باشد. می توانست با نگاه کردن به شعله های آتش باشد یا حتی می توانستم فقط چشمانم را ببندم. باید تمرین میکردم که به هیچ چیز فکر نکنم . خیلی سخت بود. چون فکرم به طور دایم به این طرف و آن طرف می رفت. گفته بود که این کار حتی برای یک آدم سالم و نرمال هم روش بسیار خوبی برای بالا بردن سطح تمرکز خواهد بود. باید روزی چند بار در آیینه به خودم نگاه میکردم و می گفتم که من مقصر نیستم. باید در ذهنم تمرین میکردم که خودم را سرزنش نکنم.
قول داد که پانزده روز دیگر بر خواهد گشت. گفت که دوست دارد وقتی پانزده روز دیگر برگشت با یک نازلی دیگر مواجه شود. نمی دانستم بابک هم با او خواهد رفت یا نه؟ می دانستم که کارهایش در هم گره خورده است. هر روز یک مسیر یک دو ساعته را تا اردبیل می رفت تا در خانه امیر هوشنگ به کار هایش سامان بدهد. ولی بابک گفت تا چند روز دیگر می ماند که حالم بهتر شود. پیشنهاد کردم که مرا هم با خودش به اردبیل ببرد. حداقل این طور خسته نمی شد. استقبال کرد و گفت که علت این که مرا به این جا آورده، این است که زمان هایی که خودش نباشد کسی باشد که مواظبم باشد و در ضمن روستایی ها خودشان مثل یک حامی بودند که او به روی آنها حساب باز کرده بود. ولی حالا که خودش بود می شد به اردبیل رفت. وسایل را جمع کردیم و هر سه نفرمان به اردبیل رفتیم. تا از آن جا سپهر به تهران برگردد.
فصل بیستم
دستم را روی موس لپ تاپ لغزاندم و یک پنجره دیگر باز کردم. یکی از عوارض قرص هایی که مصرف میکردم درد در مفاصل، مخصوصا مفصل زانو بود. همان طور که با دقت مقاله را می خواندم با دست دیگرم زانوی راستم را ماساژ دادم. دو روز بود که به اردبیل آمده بودیم . خانه امیرهوشنگ یک خانه قدیمی و بسیار بزرگ بود. از آن خانه هایی که در زیر زمینش حتما یک سمندون پیدا می شد!
یک خانه قدیمی با هشتی و اتاق هایی تو در تو و شیشه های سنتی و رنگین. یکی از زیباترین خانه هایی بود که در عمرم دیده بودم. یک حوض بزرگ وسط حیاط پر از دار و درخت بود که جان می داد تابستان ها در آن هندوانه انداخت و زیر درخت روی تخت نشست و بی خیال دنیا شد. تمام خانه پر بود از وسایل عتیقه و قدیمی. گرامافون قدیمی با صفحه هایی از خانم دلکش و ویگن و پوران.
اتوی زغالی و چراغ های سه فیتیله، که مامان پری هم از آنها داشت. چراغ گرد سوز و حتی یک فانوس بسیار قدیمی که از همان لحظه که آن را دیدم تصمیم گرفتم که آن را تمیز کنم و بشویم و جلا دهم. اتاق ها، تاقچه های کوچک داشت که پر بود از عکس و دکوری های قدیمی. روز اول که رسیدیم تا یک ساعت با دهان باز دور تا دور اتاق به وسایل نگاه میکردم و بابک هم که می دید من کنجکاو و آرامم به حال خودم رهایم کرد تا هر چقدر می خواهم تماشا کنم و لذت ببرم. در این خانه همان آرامش روستا را داشتم با این تفاوت که این جا اینترنت و ماهواره و تلفن هم داشتیم. بابک به کارهایش میرسید. روزانه ساعات بسیاری را با تلفن حرف میزد و با اینترنت به کارهایش سامان میداد. من هم گاهی با لپ تاپ او و گاهی با گوشی خودم گریزی به دنیای مجازی میزدم.
با صدای تلفن بابک برخاستم و به دنبال تلفن گشتم. با دیدن اسم ماه نوش خشکم زد. مثل اینکه یک تشت آب یخ به روی سرم ریخته شد. همان طور که گوشی در دستم بود می لرزیدم. مسخره بود منی که عاشق ماهی هستم دوست نداشتم که با او حرف بزنم. حس دزدی را داشتم که در حین ارتکاب جرم توسط صاحب خانه مچش گرفته شده است. به طرف حمام رفتم و ضربه ایی به در زدم .
_بابک؟
_چیه؟
_ماهیه
مکثی کرد و گفت:
_بردار ببین چی میگه
ل*ب*م را گزیدم. آن قدر دست دست کردم تا قطع شد. همان جا کنار در حمام روی زمین نشستم. دوباره اضطرابم شدت گرفته بود. برای اینکه صدایش را بشنوم و بتوانم لحظه ایی با او و محمد حرف بزنم جان میدادم ولی نه حالا. نه زمانی که احتمالا ماهی فهمیده بود که من صیغه شوهرش شدم. حتی با وجود اینکه خودش این اجازه را صادر کرده بود. می دانستم که از ته دل نیست. می دانستم که حالا چه حسی دارد. من یک زن بودم. درست بود که عاشق نبودم و تجربه عاشقانه نداشتم. ولی بعضی چیزها هست که فقط یک زن می تواند آنها را درک کند؛ حتی اگر در آن زمینه بی تجربه باشد. دوباره شروع به زنگ خوردن کرد و مرا از جا پراند. در حمام باز شد و بابک بیرون آمد. با تعجب به من که کنار در حمام چنباتمه زده بودم نگاه کرد.
_چی می گفت ماهی؟ این کیه زنگ میزنه؟ بده ببینم.
گوشی را به طرفش گرفتم.
_الو؟
روی صندلی که من تا چند لحظه قبل نشسته بودم نشست و با حوله کوچک تر سرش را خشک کرد.
_خوبم. تو چطوری؟ گلی چطوره؟
_…….
_یعنی چی؟ یعنی هیچ تغییری؟
آهی کشید و حوله را روی شانه هایش انداخت.
_آره اون هم خوبه.
_…….
_نه چیزی نیست . آره این جا پیشمه …..
اخم هایش در هم فرو رفت. به من نگاه کرد و همان طور که نگاهش به من بود اشاره کرد که نزدش برم.
برخاستم و کنارش رفتم. صدایش بلند شد و اوج گرفت.
_من به قادر خان هم اجازه نمی دم به من بگه چی کار بکن چی کار نکن. تو که دیگه جای خود داری.
دستم را گرفت و مثل بچه ها از دهانم جدا کرد. متوجه شدم که ناخوداگاه مشغول جویدن ناخن هایم شده بودم. چشم غره ایی رفت و دستش را دور کمرم حلقه کرد و با یک حرکت مرا روی پاهای خودش نشاند و هر دو دستم را در دست خودش گرفت.
با حیرت نگاهش کردم. با اخمی شدید جوابم را داد. گوشی را به طرفم گرفت و گفت:
_بیا محمده . (پوزخندی کج زد و گفت) می خواد ببینه بهت دست نزده باشم. لااله الا….بگو همین حالا بهت دست زدم، نشوندمت رو پاهام!
از روی پاهایش بلند شدم.
_الو محمد؟
_چی میگی تو بابک ؟ من این حرف و زدم؟
آن قدر ناراحت بود که حتی متوجه نشد که گوشی دست من است.
_محمد منم.
مکث کرد.
_خوبی؟
حتی صدایش هم خسته بود. از آن سوی خط صدای جر و بحث ماهی و بدری خانم سر به فلک کشیده بود. چه اتفاقی افتاده بود؟ حس میکردم که موضوع بحث شان بر سر من است. بغض کردم ولی حرفی نزدم.
_خوبم. تو خوبی؟ گلی چطوره؟
آهی کشید و یک دفعه صداها قطع شد. مثل اینکه او به جای دیگری رفت.
_دکترا میگن که یک درجه هوشیار تر شده ولی ما که چیزی حس نمی کنیم. میگن اگر یکم اوضاعش ثابت بشه عملش میکنن. تو چطوری؟
_خوبم ماهی چطوره؟( مکثی کردم و به سختی پرسیدم) فهمیده؟
مکث او طولانی تر شد.
_آره.
_چی میگه؟
بدون آنکه جواب سوال مرا بدهد گفت:
_خدا کنه کارت زودتر ردیف بشه.
_چی شده محمد؟
لحنش خسته بود و همین مرا نگران کرد.
_همه چی به هم ریخته نازی…..
_بهم بگو
دوباره مکثی دیگر.
_ولش کن. همین قدر بدون که اگر هر کسی هر چی بگه برای ماهی و من تو هنوز همون نازلی هستی. مواظب خودت باش. پاسپورتت رو که گرفتی سریع بلیط بگیر بیا. باشه؟
پس حدسم درست بود. بحث شان بر سر من بود.
_باشه. تو هم مواظب خودت باش
خداحافظی سریعی کرد و گوشی راقطع کرد. بابک برخاست و به اتاق رفت تا لباس بپوشد من هم عصبی و خشمگین به دنبالش رفتم.
_چرا اون حرف رو زدی؟
چرخید و با حیرت و اخم نگاهم کرد.
_اگر رو اسپیکر بوده باشه که دیگه تمومه. همون بدری خانم از کاه کوه میسازه. میگه آره حتما بهش دست زده.
یک ابرویش را با حالت تمسخر آمیزی بالا برد.
_بدری خانم چی کاره است؟ من براش تره هم خورد نمی کنم.
با تعجب گفتم:
_چی میگی بابک مادر زنته. در ضمن من دوست ندارم برام حرف درست کنه
پوزخند کجی زد و گفت:
_حرف؟ حرف پشتت در میاد. تو الان صیغه منی. محض اطلاعتون من هم سیب زمینی نیستم. مَردم.
با خباثت دست برد تا حوله اش را که به عادت همیشه به دور کمرش بسته بود باز کند. سرم را چرخاندم.
_خیلی….
حرفم را قطع کردم. بعد از آن همه کاری که برایم کرده بود دلم نمی آمد حرف درشتی به او بگویم.
جلوی رویم سبز شد. سرم را پایین انداختم. دست برد چانه ام را بالا داد.
_خیلی چی؟
نگاهش کردم. قیافه اش کاملا حق به جانب بود. خندیدم.
_پلیدی!
او هم آرام خندید و دستش را دور کمرم حلقه کرد و مرا به خودش فشرد. دهانم باز ماند و خنده ام فراموشم شد. علی رغم لب خندانش، نگاهش دلخور بود.
_پلید؟
جوابش را ندادم. نگاهم را به سر شانه اش دوختم. دوباره چانه ام را بالا داد تا او را نگاه کنم. نمی توانستم. سخت بود. چرا او درک نمی کرد؟ حالا چشمانش حالتی کنجکاوانه داشت. اخم کرده بود. چند ثانیه دقیق نگاهم کرد.
_دوست داری شام بریم بیرون؟
در همان حال با دست چپش پشت کمرم را نوازش کرد. اخم کردم و لرزیدم. خودم را عقب کشیدم. خیلی نزدیک شده بود.
_آره خوبه.
سرعت جواب من او را به خنده انداخت. خنده ایی ما بین حرص و ناراحتی و یک خنده واقعی. فهمیده بود که می خواهم از دستش فرار کنم. حلقه دستانش را تنگ تر کرد و بیشتر مرا به خودش فشرد. نفسم بند رفت و لرزش اندام هایم بیشتر شد. چیزی نمانده بود که به التماس بیافتم تا مرا رها کند. دست چپش را از پشت کمرم برداشت و به نوازشش خاتمه داد. نفس راحتی که کشیدم از نظرش دور نماند. دستش را بالا آورد و انگشتانش را در موهایم فرو برد. چرا رهایم نمی کرد؟ نمی دانست؟ من معیوب بودم. من هنوز یک زن سالم نبودم. یک باره دستش را از درون موهایم بیرون آورد و از من فاصله گرفت و با پوزخندی غلیظ زیر لب چیزی گفت که من فقط یک کلمه کافی را از آن شنیدم.
خیلی راحت و آسوده سیگاری از جیب کتش بیرون آورد و در حالیکه کنار پنجره می رفت با لحنی کاملا معمولی و حتی تا حدودی سرد گفت:
_برو بیرون میخوام لباس بپوشم. خودت هم آماده شو.
گیچ و منگ از رفتار او از اتاق بیرون رفتم و آماده شدم. از خانه که بیرون زدیم برف هم شروع شد. آرام و آهسته می بارید و بر زمین می نشست. هیچ حرفی بینمان رد و بدل نمی شد. سکوت کرده بود و من هم حرفی نمی زدم. به رستوران رفتیم. در تمام مدت شام هم مثل دو غریبه ساکت و آرام غذا خوردیم. میز کناری ما توسط دو زوج جوان اشغال شده بود. می گفتند و می خندیدند و به ترکی صحبت میکردند. به نظر می آمد که دو مرد با هم دوست بودند و همسرانشان هم با هم صمیمی شده بودند. نگاهش کردم. جدی و موشکافانه نگاهم میکرد. فکر کردم که اگر حالا به جای من، ماهی با او در این جا بود او همین اندازه ساکت و آرام بود یا مثل این دو زوج عاشقانه دست در دست میگذاشتند؟ خودم هم می دانستم که احتمالا همین حالت بود. شاید هم با سردی بیشتر. البته نه از طرف ماهی.
دستش را از روی میز دراز کرد و دستم را در دست گرفت.
_به چی فکر میکنی؟
به موهایش که حالا تقریبا یک سانت شده بود و حالت صورتش را کاملا عوض کرده بود نگاه کردم.
_به اینکه اگر احتمالا الان با ماهی این جا بودی مثل اونها بودید یا نه؟
با ابرویم آهسته به میز کناری اشاره کردم. لحظه ایی نگاهشان کرد و در حالیکه با انگشت شصتش پشت دستم را نوازش میکرد گفت:
_بلند شو اگر خسته نیستی یکم قدم بزنیم.
نگفتم زانوانم درد میکند. خودم هم دوست داشتم که قدم بزنم. از رستوران بیرون آمدیم و در جهت خلاف جایی که ماشین را پارک کرده بودیم به راه افتادیم.
_چه سرده!
پالتویش را از هم باز کرد و دستش را دور کمرم حلقه کرد و مرا به خودش چسباند و پالتو را روی قسمتی از کمر من هم کشید. اعتراضی نکردم. گرمایی بدنش در آن سرما لذت بخش بود. درست مثل یک نقطه ی اتکا. نقطه ی اتکایی که می دانستم هیچ وقت سقوط نخواهد کرد. نمی دانم از کجا، ولی این اطمینان را به بابک داشتم که مردیست که هیچ وقت پشت کسی را که به او تکیه کرده است، خالی نمی کند.
_برای آینده ات چه برنامه ایی داری؟
چرخیدم و نگاهش کردم. صورتش کاملا جدی و خشک بود.
_نمی دونم.
پوزخندی زد و گفت:
_فکر میکردم که برنامه داری که بری و اون جا به زندگی و درست برسی.
_تو که می دونی چرا می پرسی؟
_گفتم شاید عوض شده باشه. که دیدم بله عوض شده. چون اولش گفتی نمی دونم.
جوابش را ندادم. از زمانی که در امان قرار گرفته بودم زیاد به این موضوع فکر کرده بودم. از روستای میر آباد خیلی خوشم آمده بود. دوست داشتم که مدتی را در همان جا بمانم و زمانی که آن قدر آرام شدم که توانایی رفتن در دل زندگی را پیدا کردم به درس و کار و زندگیم بپردازم. ولی خوب می دانستم که ماندن در آن روستا کار راحتی نیست. همیشه که نمی توانستم در خانه بابک بمانم و بابک همه نیاز هایم را برآورده کند و من خوش و خرم تمام وقتم را به قدم زدن و راحتی بگذرانم.
می دانستم که این کار شدنی نیست. من عملا هیچ منبع درآمدی نداشتم. یعنی هیچ چیز نداشتم. اگر به آمریکا هم برمیگشتم دیگر باید کار میکردم و درس می خواندم. دوره راحتی و بی خیالی در مورد مسایل مالی به سر آمده بود. ولی خوب این را هم میدانستم که اگر بروم ممکن است بتوانم کار خوبی پیدا کنم و یک جوری گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. ولی این جا و در این روستا من هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. می خواستم چوپانی کنم یا شیر دوشی؟ یا قالی بافی؟ کاری برای من در این روستا نبود. شاید به غیر از معلمی، که آن هم بچه ها به مدرسه روستای دیگر می رفتند. چون در خود روستا مدرسه نبود. می دانستم که تا همیشه نمی توانم طُفیلی بابک باشم. بالاخره ماهی برمی گشت و شوهرش را می خواست. از محمد هم نمی خواستم کمک بگیرم. تحمل زخم زبان بدری خانم را نداشتم. ناگهان با تعجب متوجه شدم که نسبت به پولی که حالا بابک برایم خرج می کرد راحت تر بودم تا حتی محمد. با حیرت نگاهش کردم.
_چیه؟
سرم را تکان دادم.
_هیچی.
_نگفتی بالاخره برنامه ات چیه؟
شانه هایم را بالا بردم و بی حوصله گفتم:
_احتمالا می رم اون جا، هم کار میکنم و هم درس می خونم.
به یک پارک رسیدم. نسبتا خلوت بود ولی هوا فوق العاده سرد بود.
_بریم یکم تو پارک یا خسته ایی برگردیم؟
_نه خوبه بریم.
برف های روی اولین نیم کت را تکاند و نشستیم.
_دوست داری این جا بمونی؟
نگاهش کردم. از نگاهش هیچ چیزی خوانده نمی شد. دست راستش را دور شانه ام حلقه کرد و تکیه مرا به خودش داد.
_نه
دروغ گفتم. دروغی که حتی یک بچه هم میتوانست آن را تشخیص دهد.
_نه؟
با دست دیگرش دستم را در دست گرفت و انگشتانش را در انگشتانم قفل کرد.
سرم را پایین انداختم. آهی کشید و گفت:
_صحیح!
نگاهش را از من گرفت و به آسمان قرمز رنگ نگاه کرد. بارش برف قطع شده بود ولی از رنگ آسمان مشخص بود که بارشی دیگر در راه است.
دیگر حرفی نزد. زانوی درد ناکم را ماساژ دادم.
_درد میکنه؟
_آره امروز تو یه مقاله خوندم که از عوارض داروهاست.
دستش را از دستم خارج کرد و به ماساژ زانویم پرداخت. سوالی که از چند روز قبل ذهنم را به خودش مشغول کرده بود، دوباره به سرزبانم آمد.
_بابک؟
همان طور که کمی خم شده بود سرش را چرخاند و نگاهم کرد. صورتش دقیقا مقابل صورتم قرار گرفته بود.
_بله؟
_اگر پدر و مادرت بفهمن چی کار میکنی؟
نگاهم کرد. طولانی و عمیق.
_مامان می دونه. قادر خان هم اصلا برام مهم نیست.
خشکم زد. “مامان می دونه” اصلا درک این جمله برایم ممکن نبود. زنی که قربان صدقه قد و بالای ماهی می رفت و با بدری خانم دو جان در یک بدن بودند، حالا می دانست که پسرش دختر عموی همسرش را صیغه کرده است. آن هم نه از روی عشق و علاقه فقط به خاطر رضای خدا و کمک کردن.
_مامانت می دونه؟
سرش را تکان داد. دستم را روی دستش گذاشتم و حرکت او را متوقف کردم.
_مامانت چی میدونه؟
کمرش را راست کرد و با اخم نگاهم کرد.
_چیزهایی که باید بدونه.
_چی؟
به عقب تکیه داد و دوباره مرا به خودش فشرد. خودم را از او جدا کردم و سرسختانه گفتم:
_بهش چی گفتی؟
چشمانش را تنگ کرد و با لحنی ترسناک و خشن گفت:
_به محمد گفتم به تو هم میگم. من به بابام هم توضیح نمیدم.
_چی میگی؟ یه سر این قضیه منم، یه سرش ماهی، یه سرش تو. من باید بدونم مادری که تا یک ماه قبل عروس گلم عروس گلم میکرد، حالا چطور با صیغه کردن پسرش مخالفتی نداره.
به جلو خیز برداشت. ترسیدم و عقب رفتم. نگاهش رنگ دیگری به خود گرفت. آرام شد و اخم میان دو ابرویش کم رنگ تر.
دوباره به عقب تکیه داد.
_بعد درباره اش حرف میزنیم تو خونه.
برخاستم.
_سردمه
واقعا سردم بود.
_یک دفعه؟
بی حوصله سر تکان دادم. آهی کشید و برخاست. قدم زنان و در سکوت به محلی که ماشین را پارک کرده بودیم برگشتیم.
در خانه بی حوصله و حتی بدون آنکه لباسش را عوض کند پای تلوزیون نشست و بی هدف کانالها را زیر و رو کرد. دندان هایم را مسواک کردم. از روزی که به خانه امیرهوشنگ آمده بودیم هر کدام در یک اتاق می خوابیدیم. من در یک اتاق با تخت یک نفره فلزی و قدیمی و او در اتاق خواب بانو و امیرهوشنگ، در تخت دو نفره آنها. ظاهرا جناب پژمان روی تخت دو نفره کمتر خوابش نمی برد.
_امشب پیش من بخواب.
با تعجب نگاهش کردم.
_حرف بزنیم.
سرم را تکان دادم و به اتاق خواب او رفتم. پشت سرم تلوزیون را خاموش کرد و به اتاق آمد. لباس هایش را عوض کرد و آمد و کنارم خوابید. چند لحظه بدون هیچ حرفی ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت و چشمانش را بست. آن قدر طول کشید که فکر کردم خوابش برده است. برخاستم تا به اتاق خودم برگردم که دستم را گرفت و مانع شد.
_کجا؟
دستم را کشید. روی سینه اش افتادم. خودم را جدا کردم و کمی فاصله گرفتم. به طرفم چرخید و گفت:
_ ماهی از مادر من چی بهت گفته؟
حرف های ماهی را به خاطر آوردم. اینکه ثری خانم برای پرستاری از مادر باربد به آن جا آورده شده و بعد از فوت مادر باربد قادر خان که متوجه وابستگی باربد به ثری خانم میشود او را صیغه میکند. اینکه هنوز صیغه است یا نه معلوم نیست.
_چیز زیادی نگفته
آن چنان نگاهی به من کرد که از خجالت سرخ شدم. نگاهی که می گفت می داند من دروغ میگویم. پوزخندی زد.
_یعنی می خوای باور کنم که ماهی چیزی به تو نگفته؟ به تو؟ اون هم ماهی وراج و فضول.
حرفی نزدم. دستش را ستون سرش کرد و به طرف من چرخید. چند لحظه دقیق نگاهم کرد.
_منو چطوری شناختی؟
غلت زدم و نگاهش کردم. فکر میکردم قرار است از مادرش صحبت کند. حرفی نزدم و به سوالش فکر کردم. اینکه او چطور بود، یا من او را چطور شناخته بودم؟ به نظرم سرسخت بود و خشک. ولی قلب پاکی داشت. مهربان بود و یک نوع خوش قلبی ذاتی داشت.
_مهروبونی، یکم خشک و خشن هستی ولی قلبت پاکه.
یک ابرویش را بالا برد و آرام خندید.
_اگر بهت بگم که این بابک پژمان ساخته و پرداخته امیرهوشنگه چی میگی؟ اگر بگم که این بابک چند ساله که این بابک شده چی میگی؟
با حیرت نگاهش کردم.
برخاست و نشست و به تاج تخت تکیه داد. بی قرار و کلافه بود. مثل کسی که نمی داند چطور موضوعی را عنوان کند.
_چیزهایی که الان بهت میگم تا به حال از چهار چوب خانواده ام اون طرف تر نرفته. برای اولین باره که من دارم اینها رو به کسی میگم. دوست ندارم زود موضع گیری کنی. منطقی فکر کن و منطقی رفتار کن. من تو رو دختر منطقی شناختم، پس خواهش میکنم شناخت من رو خدشه دار نکن. من می خوام که ما همدیگر رو بهتر بشناسیم. نمی خوام بلند شی بزنی و بشکونی و دوباره خودت رو به هم بریزی. باشه؟
به طرفم خم شد و با ملایمت بازویم را در دست گرفت. چشمانش به قدری نافذ و عمیق بود که گاهی حالتی دستور دهنده پیدا میکرد. با خنده ایی عصبی گفتم:
_داری منو می ترسونی؟
لبخندی کج زد و دستش را بالا آورد و در موهایم فرو کرد.
_نه! یکم شناخت متقابل می خوام.
دست برد و از پاتختی پاکت سیگارش را برداشت و آتش کرد. متوجه شدم که از صبح بی قرار بود. معمولا روزی یکی یا دو نخ بیشتر نمی کشید. گاهی حتی اصلا نمی کشید. ولی آن روز از صبح، آن چهارمین نخی بود که آتش کرده بود.
_امروز خیلی نگران و بی قراری.
جمله ام کاملا خبری بود. پک آرامی زد و سرش را تکان داد. با انگشتم به سیگارش اشاره کردم.
_زیاد سیگار کشیدی.
با انگشت اشاره و کناریش بینی ام را فشرد.
_دیگه تو چه کارهای من دقیق شدی؟
خندیدم و با حالتی موذیانه گفتم:
روزی یک بار شیو میکنی. صبح ها قهوه ات باید تلخ و بدون شیر باشه. نمی دونم چی جوری می خوری؟ ولی می خوری! جین دوست داری، ولی فقط وقتی که از تهران میای بیرون می پوشی. این رو هم نمی دونم چرا؟ آهان! یه چیز خیلی عجیب تر اینکه وقتی می خوای کاری رو فراموش نکنی ساعتت رو به دست راستت می بندی!
خندید.
_شیطونی! رو نکرده بودی تا حالا!
سیگارش را خاموش کرد و چند لحظه بدون هیچ حرفی به من نگاه کرد. با انگشت اشاره و شصتش تیغه بینی اش را فشرد و شروع به صحبت کرد.
_امیرهوشنگ یک زمانی دوست و شریک بابام بود. با هم کار میکردن. یه سرمایه خیلی زیاد گذاشتن و روش کار کردن. ولی بعد از یه مدتی امیرهوشنگ می بینه که قادر خان اونی نیست که نشون میده. می بینه که قادر خان با اعتقادات اون زمین تا آسمون فرق داره. به همین خاطر درخواست پولش رو می کنه که شراکتشون رو به هم بزنه. قادر خان هم که می دونسته با رفتن پول امیرهوشنگ از کار ضرر خیلی زیادی میکنه، کلی چک و سند جعلی درست میکنه و نصف بیشتر پول امیرهوشنگ رو بالا میکشه. از اون زمان امیرهوشنگ و بابام سایه هم دیگه رو با تیر میزنن. اون موقع من دبیرستانی بودم که این اتفاق افتاد. قادر خان هنوز با علی و عمران کسروی آشنا نشده بود. دیگه امیرهوشنگ که خیلی ضرر کرده بود از تهران رفت و من تا مدتها ندیدمش. من دبیرستانم تمام شد و بعدش رفتم دانشگاه
تو دانشگاه من معروف بودم. می دونی به چی؟ (نگاهم کرد. چشمانش غمگین بود.) معروف بودم به خانم بازی. به پول زیاد و ماشین ها جور وا جور. معروف بودم که استادها رو با پول می خرم. که البته این یکی دروغ بود. من خودم درسم عالی بود. تو اون چهار سال حتی یک بار هم نمره زیر پانزده نداشتم. ولی مسئله سر اینکه وقتی کسی خراب بشه، دیگه تو همه ی زمینه ها خراب میشه. اون فسادش رو عمومیت می دن به همه چیز.
حرفش را قطع کرد و نگاهم کرد. دهانم باز مانده بود. آن قدر حیرت زده شده بودم که حد و اندازه نداشت. مردی که از روزی که در خانه اش پناه آورده بودم تا به امروز به من دست نزده بود، اعتراف میکرد که یک دختر باز قهار بوده است. ناگهان حرف های عمران را به خاطر آوردم. “بابک شیطنت هایی داره. ماهی می تونه با این اخلاق بابک کنار بیاد؟ ”
_همیشه زیبا ترین دوست دخترها رو داشتم. زیبا ترین ولی کثیف ترین ها. همیشه زیبا ترین الزما بهترین نیست. دیگه سال تا سال هم به خونه برنمی گشتم. گاهی با باربد و بیشتر خودم تو خونه مجردیم مهمونی می گرفتم و بزن و بکوب راه می انداختم.
مامان دیگه از دست کارهام عاجز شده بود. می خواست منو به راه راست بیاره ولی شدنی نبود. چون قادر خان پشتم بود. ساپورتم میکرد. به جلو هُلم میداد. قادرخان کیف میکرد از کارهای پسراش. پول می ریخت تو دست و بال ما مثل ریگ بیابون. میگفت اینکه پسرم شبی رختخوابش بدون زن نباشه نشون مردونگیشه.
برخاست و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. چرخید و نگاهم کرد و پوزخندی پررنگ و تحقیر آمیز به لب آورد. و پوفی مسخره آمیز کرد و ادامه داد:
_هه! مردونگی! دانشگاهم که تمام شد مستقیم رفتم پیش خود قادر خان. اون موقع علی و عمران کسروی هم با ما شریک شده بودن. کار و بارمون حسابی سکه شده بود. از در و دیوار شرکت پول می ریخت. سرمایه علی و عمران یه تکون حسابی به شرکت داده بود. تو همین زمانها بود که شرکت یه منشی استخدام کرد. یه دختر خیلی خوشگل. از همون اول رفتم تو نخش. اون هم با کاراش نشون می داد که اهلشه و باهام راه میاد.
به صورت غرق در حیرت من نگاه کرد.
_باهام راه اومد، ولی ظاهرا قبلش هم با قادر خان راه اومده بود. یعنی هم زمان به ریش هر جفتمون خندید. حسابی قادر خان رو تیغ زد. یه زمانی فهمیدم که قادر صیغه اش کرده بود.
با خشم دندان به روی هم سایید. به دیوار کنار پنجره تکیه داد.
_کسی که مادر نجیب و سالم منو این همه سال صیغه نگه داشته بود، حالا یه دختر هر جایی رو هم طراز مادر من کرده بود. همین یه تکون اساسی به من داد. تازه فهمیدم که آقا این همه سال چه کثافت کاری هایی میکرده. تازه فهمیدم چرا اصرار داشت که پسرهاش هم مثل خودش بشن. چون می خواست اون قدر ما رو درگیر زنها و روابط کثیف بکنه که دیگه هیچ کدوممون فرصت نداشته باشیم که بگیم چرا این کارها رو با مادر ما میکنی؟ می دونست که این کثافت کاری ها و حلال و حروم کردن ها بالاخره اثرش رو روی روح و روان آدم می زاره و آدم و بی غیرت میکنه. می خواست که بی غیرت بشم. که نگم چرا این بلاها رو سر مادرم میاری؟ همون طور که شده بود. اون قدر تو عشق و حال خودم فرو رفته بودم که نمی فهمیدم درد مادرم چیه؟ چرا همه اش چشماش گریه ایی؟ چرا این قدر پیر و شکسته شده؟ چون نبودم و اگر هم بودم اهمیت نمی دادم. نمی گفتم چرا بعد از این همه سال مادر منو عقد نمی کنی؟ نمی گفتم، چون فکر میکردم عقد یا صیغه، اصلا چه فرقی میکنه؟ نمی دونستم که برای یک زن فرق میکنه. نمی فهمیدم. مثل کبکی بودم که سرش رو تو برف فرو کرده و چون خودش چیزی رو نمی بینه فکر میکنه که وجود نداره.
پشیمانی از تمام اجزای صورتش نمایانگر بود. قدم می زد و آرام و قرار نداشت. من هم نمی توانستم چیزی بگویم. یعنی اصلا نمی دانستم که چه باید بگویم. صحبت هایش آنقدر باعث تعجب من شده بود که مات و متحیر شده بودم.
_ خلاصه حسابی باهاش بحثم شد. تو روی هم وایسادیم. باربد هم طرف منو گرفت. مادرم رو خیلی دوست داره. شاید حتی به نوعی بیشتر از من احترامش رو داره. جمع کردم و از در شرکت زدم بیرون، ولی به باربد گفتم بمونه حواسش به مادرم و کارها باشه. برگشتم خونه. حسابی به هم ریخته بودم. به مامان چیزی نگفتم و فقط گفتم که یه چند وقتی دوست دارم تنها باشم.
مامان که دید ناراحتم آدرس امیرهوشنگ رو داد. ظاهرا تموم این سالها با بانو امیرهوشنگ در ارتباط بوده. گشتم امیرهوشنگ رو پیدا کردم. تو همین روستای میرآباد بود.
نگاهم کرد و لبخند زد. لبخندی آرام و موفقیت آمیز.
_ اومدم که یه چند وقتی بمونم ولی موندگار شدم. امیرهوشنگ منو عوض کرد. دیدم رو، طرز فکرم رو و همه زندگیم رو.
اون بود که بهم یاد داد مرد بودن چیه؟ محبت چیه؟ مرام و مردونگی و اخلاق چیه؟ بهم گفت فقط یاد گرفتی جلوی آیینه به موهات برسی و اون قدر مردونگی نداشتی تو این سالها که ببینی درد مادرت چیه؟ ببینی که قادر چه بلایی به سرش میاره؟ اون قدر مردونگی نداشتی که بفهمی داری تو چه کثافتی دست و پا میزنی و خودت خبر نداری. بوی لجن خودت رو خودت نمی فهمی بس که ادکلن خدا تومنی به خودت می زنی. اگر اون رو نزنی که بوی گندت تموم عالم رو می گیره. هرزی و مثل اون ها رفتار میکنی.
برخاستم و چهار زانو روی تخت نشستم.
_ هر حرفی که امیرهوشنگ بهم می گفت مثل یه ضربه بود که به صورتم میخورد. ولی به جای اینکه بی هوشم کنه تازه منو به هوش میاورد. هفت ماه تو روستا موندم. درست مثل معتادی که تو ترکه شده بودم. منی که هر شب بساط لهو و لعبم به راه بود. همه رو یه شبه ب*و*سیدم گذاشتم کنار. نوشیدنی و زن و سیگار و همه چیز رو.
دستش را روی موهای سرش کشید و گفت:
_موهام رو از ته زدم و یه قول و قراری با خودم گذاشتم که تا زمانی که حس نکنم آدم آدم شدم و خیلی چیزهای دیگه، موهام رو بلند نکنم.
داشتن رابطه ج*ن*س*ی زیاد و هرز رفتن درست مثل اعتیاده. منم درست مثل معتادها شده بودم. هفت ماه تموم امیرهوشنگ روی من کار کرد. بهم گفت که اگر پاک بمونم اون وقت می تونم لذت رابطه با همسر رو بفهمم. نه زمانی که اشباع شدم و دیگه قل*ب*م و روحم ظرفیت پذیرش عشق رو نداره.
آمد و کنارم نشست و به تاج تخت تکیه داد.
_ امیرهوشنگ بهم گفت که مادرم رو نجات بدم. اون بود که گفت مادرم تو تموم این سالها که من پی عشق و حال خودم بودم چه زجری از دست قادر کشیده. بهم سرمایه داد. گفت که اولین کار اینکه پولم رو از پول کثیف قادر بیرون بکشم. می گفت حتی دست زدن به پول قادر هم کراهت داره.
با پول و تجربه امیرهوشنگ زدم تو کار اسب و تجارت اسب. نمی دونم خدا می خواست بهم بفهمونه که دارم راه درست رو می رم یا اینکه نیت خوب امیرهوشنگ بود که یک دفعه از روی زمین کنده شدم. دیگه پول و سرمایه من زد روی دست قادر که این همه ساله کار کرده بود. اون که دستش به من نمی رسید شروع کرد به اذییت کردن مامانم. من هم این جا دستم ازش کوتاه بود.
نگاهم کرد و سرش را با تاسف تکان تکان داد.
_ ولی مامانم خیلی صبوره. تحمل کرد. همه چیز رو تحمل کرد. هنوز هم داره تحمل میکنه.
دستانش را به سینه زد و برای چند لحظه حرف هایش را قطع کرد. چیزی مثل نفس گرفتن. فکر میکنم بیشتر برای من لازم بود تا او. من که از حرف های او نفسم بریده بود. شخصیتی که می دیدم زمین تا آسمان با آن چیزی که دیده بودم تفاوت داشت. این پوسته جدید او بیشتر برازنده قامتش بود تا چیزی که تعریفش را میکرد. من این بابک را دوست داشتم. نه بابکی که در گذشته جا مانده بود. حالا علت تمام آن احترامی که برای امیرهوشنگ قایل بود را می فهمیدم. آن همه احترامی که به حق سزاوارش بود. روز اول که قادر خان را دیده بودم اصلا فکر نمی کردم که چنین شخصیتی داشته باشد. ولی چیزی که مسلم بود و شاید حتی خود بابک هم آن را نمی دانست این بود که او از نظر قدرت شخصیتی به خود قادر خان رفته بود. مثل او بود. او هم در همان چند دیدار به نظرم شخصیت قوی و خود ساخته ایی داشت. به این که تا چه اندازه فساد اخلاقی و یا طمع دارد کاری ندارم. شخصیت خود ساخته و محکم بابک به پدرش رفته بود و با تربیت امیرهوشنگ مردی شده بود که در زندگی می شد همه جوره به او اعتماد کرد و رو دست نخورد. چه خوشبخت بود ماهی!
چشمانش را به روی هم فشرد. آن همه اعتراف روحش را خسته کرده بود.
_ همه اینها گذشت تا یه کاری پیش اومد که بازده خیلی خوبی داشت. قادر به علی کسروی گفت که بیا پول بذار شریک بشیم. ولی علی زیر بار نرفت. چرا رو دیگه من نمی دونم. من هم از فرصت استفاده کردم بهش گفتم پول می ذارم، هفتاد- سی. خیلی بهش برخورد. توقع داشت که من بهش بگم بیا این پول سرمایه گذاری کن، نصف نصف. یا اصلا همه سود مال تو چون پدرمی. چون گند زدی به تمام زندگیم با این تربیت کردنت.
ولی من هم کوتاه نیومدم. باربد رو هم گرفتم زیر بال و پر خودم و فقط سوری گذاشتمش تو شرکت بمونه که یه ستون پنجم تو شرکت داشته باشم. قادر که خیلی پول لازم بود قبول کرد که من سرمایه گذاری کنم. من هم پیش شرط براش گذاشتم. پیش شرطم هم این بود که همه زنهای صیغه ایش رو رد کنه بره و مادر من رو عقد رسمی بکنه. جار و جنجال راه انداخت. زمین و زمان رو بهم دوخت تا من کوتاه بیام ولی من کوتاه بیا نبودم. قبول کرد و مادرم رو عقد کرد.
حرفش را قطع کرد و دستش را روی صورتش کشید. لبخندش تلخ بود و خسته.
_ بعد از این همه سال که مادر بیچاره من سرکوفت همه تو سرش بود که زن صیغه ایی قادره، حالا می تونست سری تو جمع بالا ببره. دیگه مجبور نبود که زخم زبون و ریشخند زنهای فامیل رو تحمل کنه. دومین شرطم هم این بود که دست من رو تو کارها باز بزاره. بالاخره طمع قادر کشوندش ته چاه.
اون که میدید من سر سه چهار سال نشده تو کارم از اون موفق تر شدم فکر میکرد که لابد یه خبریه. نمی دونست که صدقه سر دعای مردمی که دستشون رو گرفته بودم از رو زمین کنده شدم. پیش خودش گفت که بذارم کارها دست بابک باشه کار بلده می دونه چی کار کنه. همه اختیار کار جدید رو به من داد.
سرش را تکان داد و چشمانش را تنگ کرد و با حرص و ناراحت ادامه داد:
_ من هم حالا حالاها براش برنامه داشتم شروع کردم و آروم آروم جلو رفتم. . قادر باید پولش تمیز میشد. باید تقاص بلاهایی که هنوز داره سر مادرم میاره پس می داد. این ها گذشت تا علی کسروی یه پول هنگفتی از زنش بهش ارث رسید. اون هم طمع کاره. هم خودش هم زنش.
زنش هم اومد گفت که من رو هم شریک کنید. اون هم پول گذاشت. قادر که چشمش پول علی کسروی رو گرفته بود می ترسید که یک دفعه علی هم مثل امیرهوشنگ بگه شراکتمون تمام و پولم رو بده. به همین خاطر به من گفت که بیا دختر علی کسروی رو بگیر. گفت این طوری گوشت علی کسروی میره زیر دندون ما، به خاطر دختر ته تغاریش هم که شده دیگه صحبتی از قطع شراکت نمی کنه.
یا اگر مثل اون دفعه برای سرمایه گذاری روی کاری ازش پول بخوایم دیگه نمی تونه دست رد به سینه مون بزنه. قبول نکردم و زیر بار نرفتم. کار من نبود.
حرفش را قطع کرد و موشکافانه به من نگاه کرد. به من که شوکه شده نگاهش میکردم. می خواست تاثیر حرف هایی که حالا نه فقط از خودش بلکه از ماهی بود را در من ببیند. نتوانستم از اخمی که میان دو ابرویم نشست خودداری کنم. لبخند کجی زد و ادامه داد:
_من دیگه سالها بود که دنبال عشق بود. نیمه گمشده ام. از همه اینها گذشته این کار نامردی بود که من دیگه اهل نامردی نبودم. قاطع نه گفتم. اون هم به باربد فشار آورد. ولی باربد هم زیر بار نرفت. خیلی ساله که عاشقه. ولی قادر جلوی پاهاش سنگ می اندازه.
یه مدتی گذشت. تو این مدت تو رفتار ماهی دقیق شدم. از من خوشش می اومد. این رو حتی یک بچه هم می تونست تشخیص بده.
آهسته و با غم و غصه خندید. خنده ایی تلخ. نگاهم کرد و سرش را با تاسف تکان داد و ادامه داد:
_هر کاری میکرد که بتونه توجه منو به خودش جلب کنه. کارهای بچگونه و احمقانه. ماهی فقط یه بچه است. یه بچه شیرین، که من مثل یک دوست ازش خوشم می اومد. مثل یک دختر خاله. نه بیشتر. ولی اون نمی فهمید.
قادر از طریق مامانم وارد شد. بهش فشار می آورد. اذیتش میکرد. تا بالاخره وادارش کرد که با بدری خانم صمیمی بشه و وانمود کنه که ماهی رو به عنوان عروس می خواد. من اون موقع ایران نبودم. برای یک سری از کارهای خودم رفته بودم قطر. چیزی در حدود پنج یا شش ماه بود که ایران نبودم.
وقتی برگشتم دیدم که بله مامان حسابی با بدری خانم صمیمی شده و همه با یک دید دیگه به من نگاه میکردن. شاید به استثنای گلی و محمد که راضی به این وصلت نبودن. ماهی و بدری خانم رو هوا سیر میکردن.
هر چه جلو تر می رفت. دلهره و اضطراب من هم بیشتر می شد و اخم هایم بیشتر در هم فرو می رفت.
_باربد جریان رو برام تعریف کرد. یک بزن و بکوب حسابی با قادر تو دفترش راه انداختم. تمام وسایل دفترش رو شکستم و یه خرج سنگین رو دستش گذاشتم. ولی اون حرفی نمی زد. حاضر بود که من ماهی رو بگیرم بیاد کف پاهام رو هم بب*و*سه. این آدم هر خفتی رو حاضره برای پول تحمل کنه.
گذاشتم از کشور خارج شدم. رفتم یک مدتی پیش یکی از دوستام. اعصابم داغون بود. اگر تو ایران می موندم ممکن بود که یه بلایی سر قادر یا خودم می آوردم. به مامان گفتم بیا بریم ولی قبول نکرد.
می دونم که ماهی بهت گفته که مادر من تازه به دوران رسیده است. میدونم که شاید این نظر خودت هم باشه. لباس هاش و جواهراتش همه ….
حرفش را قطع کرد و خندید. خنده ای پر از حرص و کلافگی. دستش را تکان تکان داد. مثل اینکه از طرفی دوست نداشت که راجع به مادرش صحبت کند و از طرفی می دانست که احتمالا مردم پشت سرش چه چیزهایی می گویند.
_همه این ها احمقانه است. ولی مادر بیچاره من که تموم عمر به خاطر صیغه بودن، سرش تو جمع فامیل و دوست پایین بوده حالا دوست داشت خودش رو نشون بده. فکر نمیکرد که کارش و رفتارش ممکنه خنده دار بشه. فقط هدفش این بود که بگه من هستم. ببینید من زن عقدی و رسمی قادر شدم و قادر برام همه کاری میکنه.
قبول نکرد با من بیاد چون فکر میکرد که بدری خانم یا بقیه دوستش دارن. فکر میکرد که دیگه زندگیش خوبه. مادر من مثل مرغ خونگیه. نمونه یک زن سنتیه.
زنی که میگه با لباس سفید اومدی تو خونه ی این مرد باید با کفن بری بیرون. زنی که میگه اگر شوهرت تو سرت هم زد نباید سرت رو بالا بگیری نگاهش بکنی.
خلاصه رفتم. چند وقتی به بهانه کار گشتم. ولی خوب کار داشتم تو ایران، نمی تونستم همه رو به امان خدا ول کنم بگردم. برگشتم.
نگاهم کرد. طولانی. جز به جز صورتم را از نظر گذراند.
_تو راه تو رو دیدم. وقتی خودت رو نازلی کسروی معرفی کردی فکر کردم که یه تشابه اسمیه ولی وقتی عمران رو تو فرودگاه دیدم تعجب کردم که گفتی دخترشی. فقط شنیده بودم که عمران یه دختر داره ولی نمیدونستم که این قدر بزرگه. فکر میکردم نهایتا دوازده سیزده سالشه.
حرفش را قطع کرد. سیگاری دیگر آتش زد. برخاست و به کنار پنجره رفت. مدت زمان زیادی حرف نزد. سیگار دوم را با اولی آتش زد و دوباره با خونسردی کامل آن را هم کشید.
_وقتی برگشتم دیدم اوضاع بدتر شده که بهتر نشده. دیگه نمی تونستم تحمل کنم. ماهی رو خواستم. بهش گفتم که خصوصی همدیگر رو ببینیم. اون هم از خدا خواسته قبول کرد.
بهش گفتم که دوستش ندارم. بهش گفتم که نمیگم تو بدی ولی تیکه ی من نیستی. اون نیمه گمشده ام. اون کسی که به خاطرش بی قرار بشم. اون کسی که به خاطرش وقتی کارم تموم شد با کله به خونه برگردم. کسی که بی تاب وجودش بشم. کسی که عاشقش باشم.
خیلی ناراحت شد. ولی منطقی رفتار کرد. غرورش رو حفظ کرد. بهش گفتم که این ها همش برنامه است. برنامه قادر برای پولی که می خواد تو خانواده بمونه. واسه اینکه من و تو بشیم گوشت قربونی.
چرخید و آمد روبه روی من ایستاد. دست به سینه و عصبی. احساس خستگی کاملا در صورتش مشخص بود. مردی که در زندگی به کسی توضیحی نداده بود. حالا نزدیک به یک ساعت بود که برای من تمام ریز و درشت زندگیش را روی دایره ریخته بود.
_اون روز چیزی نگفت ولی چند وقت بعدش تماس گرفت و خواست که همدیگر رو ببینیم. بهم گفت که اگر منو عقد کنی چی گیرت میاد؟ یا به عبارت واضح تر قادر چقدر حاضره برای این کار به من باج بده؟
گفتم که نمی دونم ولی احتمالا خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنم. پیشنهاد داد که عقد کنیم و سودی که از این کار نصیب من میشه، نصف به نصف بشه.
دقیق نگاهم کرد. او از ماهی صحبت میکرد. کسی که بیشترین اهمیت را برای من داشت. به او حق می دادم که مرا به زیر ذره بین بگذارد. چیزی نگفتم و او ادامه داد:
_اصلا باورم نمی شد. تموم اعضای این خانواده سرشون تو حساب و کتاب بود. شاید باورت نشه ولی اونقدر شوکه شده بودم که حد و اندازه نداشت. یک دختر داشت سر بکارت روح و جسمش معامله میکرد و این اصلا تو قاموس من جایی نداشت.
شاید اگر چند سال قبل این پیشنهاد به من شده بود با کله قبول میکردم. پیش خودم میگفتم هم فال و هم تماشا. من حال خودم رو میکنم بعد هم نهایتا طلاقش میدم. ولی من دیگه اون آدم نبودم.
ولی حالا می دیدم که یک دختر که قاعدتا باید روحیه لطیفی داشته باشه خیلی راحت جلوی من نشسته بود و مثل کاسب کارها معامله می کرد و چونه میزد.
بهش توپیدم. کم مونده بود که بزنم تو گوشش. بهش گفتم آخه تو دختری، یکم ناز داشته باش. سر پول داری چی رو می فروشی؟
آخه اگر بدبخت بود دلم نمی سوخت. می گفتم برای گذران زندگیش مجبوره که از تنش مایه بزاره. ولی نه وقتی که می دونستم مثل ریگ پول تو دست و بالش ریخته. این برام اصلا قابل هضم نبود.
گفت که می خواد بره خارج ولی پدرش مخالفه و بهش کمک نمی کنه. اون پول رو برای این می خواست که بتونه باهاش اون جا تو دانشگاه ثبت نام کنه و خرج خودش رو جور کنه. یه جورهایی این پول زیاد رو برای گرفتن اقامت می خواست. گفت که چنین پول زیادی نداره.
عاشق این بود که بره خارج، بیاد پیش تو. همیشه می گفت دوست دارم مثل نازلی آزاد باشم. ایران رو دوست نداشت. ولی از اون طرف خانواده اش هم که دوستش داشتن راضی نمی شدن که بره.
کار دنیا رو می بینی؟ یکی مثل تو واسه یه ذره محبت خانوادگی جون میده و به اجبار فرستاده میشه اون طرف. یکی هم مثل ماهی همه چیز داره ولی باز هم ناراضیه.
ماهی حاضر بود که به خاطر رفتن به خارج همه چیز رو زیر پا بزاره. همه چیز رو. حتی محبت خانواده اش رو. آن چنان با حسرت از زندگی تو اون جا صحبت میکرد که دل سنگ رو هم آب میکرد.
گفت که دوست داره بره پیش تو. تو رو دوست داشت. چیزی که هیچ وقت بهش شک نکردم. از من خواست تا پیشنهاد قادر رو قبول کنم.
شانه هایش را بالا برد و با کمی بی قیدی گفت:
_من هم که دیدم این طوریه قبول کردم. این طوری هم مشکل او حل میشد و هم من می تونستم به این وسیله دست قادر رو از کارها کوتاه کنم. بهت دروغ نمی گم. صد در صد این ماجرا به نفع من هم بود. من هم به پول رسیدم و هم کارم رو با پدرم یک سره کردم.
آمد و کنارم نشست. نمی توانستم حرف هایش را باور کنم. چرا ماهی باید چنین کاری میکرد؟
_ رفتم و با قادر صحبت کردم. گفتم حاضرم سر آینده و زندگی و عشقم قمار کنم به شرط اینکه همه چیز به نفع من باشه.
قبول کرد. اون قدر توی اون چند وقته پول تو دست و بالش ریخته بودم که خیالش از طرف من راحت بود. فکر میکرد من کورم یا خرم که نفهمم دوباره کثافت کاریهاش رو از سر گرفته.
فکر میکرد چون میتونه سر مادرم رو کلاه بذاره سر من رو هم میتونه شیره بماله. به روش نیاوردم. گذاشتم تو خماری بمونه.
بهش گفتم که یک وکالت بهم بده. اون هم داد. من هم شروع کردم. آروم آروم دستش رو از کارها قطع کردن. جوری آروم و زیر پوستی، که آب از آب تکون نخورد.
وقتی به خودش اومد دید که دیگه کاری نمی تونه بکنه. هنوز کارم باهاش تموم نشده. هنوز مونده تا تموم بشه.
چهره اش سخت شده بود. خشن و خشک. چشمان سیاهش از خشم برق میزد.
_با ماهی قرار مدار گذاشتیم که صیغه عقد جاری بشه ولی محضری نشه. قرار شد بعد از رفتنش من خودم برم و صیغه عقد رو باطل کنم. یک وکالت به من داد که بتونم به کارها برسم.
حرفش را قطع کرد و سیگار دیگری آتش زد و این بار به سرفه افتاد. کیف دستی اش را از زیر تخت بیرون آورد و همان طور که سیگار گوشه لبش بود. از داخل آن شناسنامه اش را بیرون آورد و به طرف من گرفت. شناسنامه را باز کردم و صفحه دومش را نگاه کردم. سفید و تمیز بود. پاک پاک. دوباره به طرف پنجره رفت و روی لبه آن نشست و ادامه داد.
_من نمی تونستم فیلم بازی کنم ولی ماهی هنرپیشه خوبی بود. یا شاید هم هنوز بهم علاقه مند بود. نمیدونم. گاهی احساس میکنم که ماهی هنوز هم بهم علاقه داره. چون تو آخرین لحظه ها هم میگفت که بیا با هم بریم.
ولی همون زمان هم احساس میکردم که تو و گلی یه چیزهایی فهمیدید. وقتی که ماهی با خانوادش رفت، با یک حساب بانکی پر و پیمون رفت. چیزی که ماهی فکرش رو نکرده بود تصادف گلی بود، و گرنه تا حالا ماهی کارهاش رو کم کم ردیف کرده بود. حرف من اصلا سرزنش ماهی نیست. اون دوست داشت این کار رو بکنه که کرد. من هم به مراد دلم رسیدم. حرف من اینکه تو دست از ناراحتی برای ماهی برداری. بدونی. بفهمی که جریان از چه قرار بوده. چی پشت پرده است.
حرف هایش تمام شد. آمد و کنارم روی تخت نشست. آن چنان شوکه شده بودم که هیچ حرفی نمی زدم. گنگ و گیج نگاهش میکردم. دستم را در دست خودش گرفت و به نرمی نوازش کرد. دستم را کشیدم و با ناراحتی گفتم:
_ ماهی اگر دوست داشت بره خارج به من میگفت. ما هیچ چیزی رو از هم پنهون نمی کردیم.
تمسخر آمیز خندید.
_بهت گفتم منطقی رفتار کن. این منطقه ؟ من رو متهم به دروغ گویی کنی؟
خودش را به من نزدیک کرد و با انگشت اشاره اش زیر گلویم را قلقلک داد و با تمسخر گفت:
_ چرا شما فکر میکنی که ماهی باید همه چیز رو به شما می گفت خوشگل خانم؟ هان؟ نه اینکه خودت همه جیک و بوک زندگیت رو بهش گفته بودی که همچین توقعی داشتی درست باشه؟ نه عزیز من این طوری نیست. تو زندگی هر کسی یه چیزهای هست که دوست نداره گفته بشه. حالا به هر دلیلی. به اونش اصلا کاری ندارم. می بینی تو هم ناگفته هایی داشتی که به ماهی نگفته بودی این به اون در.
حرف حسابش جواب نداشت. ولی آخر چرا؟ ل*ب*م را گزیدم. ماهی با زندگیش چه کرده بود؟ حماقت تا این حد؟ بچگی تا این اندازه؟
_ می دونی من بیشتر احساس میکنم که ماهی دوست نداشت به تو بگه چون می دونست که اگر بگه تو رای و نظرش و عوض میکنی. چون می دونست که امکان داره که تو راضی نباشی و یک وقت بری به خانواده چیزی بگی. حس میکنم به این علت به تو چیزی نگفت. دوست داشت که بیاد پیش تو. ماهی آدمیه که همیشه همه چیز داشته. عشق خارج و اینکه بیاد پیش تو راحتش نمی گذاشت.
نگاهش کردم. و سرم را در تایید حرف هایش تکان دادم. دقیقا همین طور بود. ماهی به همین دلیل حرفی به من نزده بود. چون می دانست که من مخالف صد درصد این کارش هستم. به یاد حرف گلی افتادم.
“ماهی همیشه همه چیز داشته حالا اون فقط بابک رو می خواد” چیزی که خانواده حتی فکرش رو هم نکرده بودند، این بود که ماهی این کار را بکند. ناراحت شده بودم. به قدری زیاد که حد و اندازه نداشت. دلم می خواست به او خورده بگیرم و بگویم “تو چرا حرفی به کسی نزدی و پول به این زیادی را در اختیار او گذاشتی؟”
ولی چیزی نگفتم. چون می دانستم که منطقی نیست. او هم سود خودش را سنجیده بود. ماهی نباید آن قدر کودکی می کرد و چنین چیزی از او میخواست. نمی دانم محمد یا بدری خانم و حتی عمو علی که جانش به ماهی بسته است چیزی فهمیده اند یا نه؟
به یاد مسافرت هایشان افتادم. در آن نه سالی که من آن جا بودم دو بار به آن جا آمدند و هر دو بارش ماهی با چه لذت و حسرتی از زندگی من صحبت میکرد. شاید هم تقصیر من بود. اگر از مشکلاتم به او گفته بودم این طور کشته و مرده رفتن نمی شد.
_تقصیر منه باید بهش میگفتم که بدونه و بفهمه زندگی تو اون جا آش دهن سوزی نیست.
با اخم دستم را گرفت و به سمت خودش کشید. بغلم کرد و آرام گفت:
_کی میخوای دست از این خود آزاری برداری؟ کی می خوای قبول کنی که اگر من الان برم بیرون صاعقه به من بزنه تو مقصر نیستی. نازلی ماهی خودش بچه است. اون تکامل فکری که تو داری اون نداره. دنبال علت نیستم فقط دارم حقیقت رو جلوی چشمت میارم نازنین.
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. ابرویش را بالا برد.
_از همه اینها گذشته. ماهی از معامله اش راضیه. یک مقدار از کارهاش رو هم زمانی که ایران بود کرده بود. تمام مدارک تحصیلیش رو فرستاده بود و موافقت دانشگاه رو هم گرفته بود. همین حالا هم فقط منتظره که حال گلی بهتر بشه تا بره دنبال بقیه کارهاش. اون دیگه ایران برنمی گرده. منتظر توهه. که بری و بهش برسی. گفتم که چیزی که هیچ وقت به وجودش شک نکردم علاقه اش به توهه. یک جورهایی حتی احساس میکنم تو رو از گلی هم بیشتر دوست داره.
ناامیدانه گفتم:
_عمو علی نمی زاره بره. جلوش رو میگیره.
پوزخندی زد و گفت:
_نه عمو علی جنابعالی نه هیچ کس دیگه ایی کاری نمی تونه بکنه. گفتم که بیشتر کارهاش رو انجام داده. مقدار خیلی زیادی هم پول فرستاده به حساب دانشگاه. کارها تموم شده است نازنین.
با تعجب نگاهش کردم. چرا من را نازنین صدا میکرد؟ حرفی نزدم و گفتم:
_هنوز تو رو دوست داره و امید داره که تو هم بری پیشش نه؟
سرش را تکان داد.
_آره
قطعا همین طور بود. وقتی که با وجود آن معامله احمقانه اش و حرف هایی که بینشان رد و بدل شده بود و می دانست که بابک او را نمی خواهد، باز هم با ناراحتی به من اجازه صیغه را داده بود، معلوم بود که هنوز هم او را می خواهد.
_وقتی که گفت اجازه میده که صیغه ات بشم. کاملا معلوم بود که از ته قلبش نبود. حتی با اینکه به قول خودت من رو از همه بیشتر میخواد.
آهسته خندید.
_حسادت تو وجود زنهاست. یک چیز غریزیه. حتی به خواهرشون هم اجازه نزدیک شدن به جفتشون رو نمی دن.
خودم را از آغوشش جدا کردم.
_چرا از اول بهم نگفتی؟
_خواست ماهی بود.
_پس چرا الان گفتی؟
_گفتم که برای شناخت بیشتر. برای اینکه دست از این خون دل خوردن برای ماهی برداری.
اخم کردم و با ناراحتی گفتم:
_ماهی برای من ماهیه. مهم نیست که چقدر کارش از نظرم بچگانه است. ولی …..
حرفم را قطع کرد.
_نازی…..
نگاهی به ساعت کرد و پیراهنش را بیرون آورد و دستم را گرفت و لحاف را کنار زد و مرا به زیر آن کشاند و گفت:
_برای امشب بسه. من دیگه خوابم میاد.
با اعتراض اسمش را بردم.
انگشت اشاره اش را روی لبهایم گذاشت. لرزیدم و ساکت شدم.
_همه چیزها رو بستی؟
با ناراحتی نگاهش کردم و مثل بچه ها سرم را چرخاندم و بی جواب رفتم و در ماشین نشستم. از دور نگاه خندانش را دیدم که در حالیکه سرش را تکان تکان میداد ساک کوچک مرا برداشت و در ماشین گذاشت و سوار شد.
با بغض گفتم:
_من نمی خوام برم. این جا خوبه. چرا نباید این جا بمونم؟
نگاهم کرد. علی رغم جدیتی که سعی میکرد در نگاهش باشد. نگاهش ملایم و آرام بود. حتی اخم میان دو ابرویش. چیزی که دیگر میدانستم مثل بقیه اعضای صورتش چیزی است ثابت.
_برای اینکه من میگم. این جا در صورتی که خودم باشم امنه. من که نیستم شما جات فقط پیش امیرهوشنگه. دیگه هم بحث نمی کنیم.
با قهر سرم را چرخاندم و به بیرون نگاه کردم. نمی دانم از چه ناراحت بودم. از اینکه می خواستم به روستا برگردم و دوباره از امکانات رفاهی دور می شدم؟ و یا از اینکه او می خواست برود و من دوباره تنها می شدم؟ سعی کردم به گزینه دوم فکر نکنم. تقریبا ده روز بود که اردبیل بودیم و حالا او دوباره می خواست به تهران برگردد. دیگر بیشتر از این نمی توانست کارهایش را به تعویق بیاندازد.
زیر چشمی نگاهی به نیم رخش کردم. در فکر بود. تمام هفته پیش را با هم بودیم. با هم به خرید می رفتیم، شام و ناهار درست میکردیم و ساعت ها کنار هم قدم می زدیم و از افکار و عقاید هم، دل مشغولی ها و نگرانی هایمان، مورد علاقه ها و بیزاری هایمان صحبت میکردیم. دو بار به سینما رفتیم. که خیلی خوش گذشت و چیز متفاوتی بود.
شبها کنار هم شطرنج و تخته بازی می کردیم. میوه می خوردیم و بابک از کودکی اش صحبت میکرد. عاشق شبهایمان بودم. به اتاق او نقل مکان کرده بودم. دوست نداشتم اعتراف کنم ولی خوابی که در کنار او داشتم ارام تر و راحت تر بود. ولی اعتراف این حرف حتی به خودم هم سخت بود. کنار هم دراز می کشیدیم و او با دستش و در نور کم آباژور سایه به روی دیوار می انداخت. عاشق این بودم که هر دو نفرمان دستانمان را به شکل قو در بیاوریم و سرهایشان را به سرهم بگذاریم. خیلی زیبا می شد. درست مثل قوهای واقعیکه در دریاچه سر در سر یکدیگر می گذارند. شیفته زمان هایی بودم که او سیگارش را در تخت و در تاریکی می افروخت.
روزی یک نخ میکشید و من تمام روز را با التماس از او می خواستم که بگذارد و سیگارش را آخر شب و در تخت روشن کند. دیدن سرخی آتش سیگار در آن تاریکی برایم جالب بود.
این زندگی چیزی بود که هرگز آن را نداشته بودم. این آرامش و راحتی، چیزی بود که تمام عمر حسرتش را خورده بودم. حتی با وجود ترس دایمی که از عمران داشتم و نگرانی درباره سلامت گلی، ولی باز هم تا حدودی آرام بودم. گاهی فکر میکردم این آرامش نسبی از آن قرصهایی است که مصرف میکردم. ولی بعد به نتیجه میرسیدم که شاید نیمی اثرات آن باشد. نیمه دیگر …..
نمی خواستم اعترافی حتی پیش خودم داشته باشم. بنابراین همیشه در چنین مواقعی سریع یک قیچی در ذهنم ایجاد میکردم و افکارم را کات میکردم. گفتنش حتی برای خودم هم سخت بود. گفتن این که او آرامش زیادی را برایم به ارمغان آورده بود. او که خشک بود و سرد. ساکت بود و معمولی. ولی با همین سردی و سکوتش مرا به خودش عادت داده بود. اعتراف این حرف درست نبود. حتی زمانی که می دانستم وضعیت زناشویی او چگونه است. این موضوع که او ماهی را دوست دارد یا نه فرقی در اصل قضیه که من آدم مشکل داری بودم نمی کرد. من یک دختر سالم نبودم. حداقل نه آن چیزی که مناسب او باشد.
ولی در کنارش راحت و آرام بودم. اما با همه این ها راحتیها یک احساسات بدی هم بودند که موذیانه ذهن و فکرم را هدف قرار داده بودند و از درون می خوردند و تخریب میکردند. لحظات خوبم همیشه با یک بدی خراب می شد. در این ده روز تلاش کرده بودم که با محمد صحبت کنم ولی او گوشی را برنمی داشت و فقط یک ایمیل ارسال کرده بود، مبنی براینکه حال گلی تغییر جزیی کرده است و اگر کمی دیگر بهتر شود او را عمل خواهند کرد. دوست داشتم که با خودش حرف بزنم. برای شنیدن صدای خودش و یا ماهی بی قرار بودم. ولی او حرف نمی زد. سکوتی که آنها در پیش گرفته بودند، بیشتر عذابم می داد. این بی اطلاعی و بی خبری از هر چیزی بدتر بود. این که نمی دانستم چه شده که مورد ناراحتی و دلخوری آنها شده ام. احساس میکردم بابک هم مشکلاتی دارد. با قادرخان یا با کس دیگری؟ ساعت ها در سرمای هوا و در حیاط با تلفن صحبت میکرد و کلافه و بی قرار بود. از حرکات دستش در زمان حرف زدن با تلفن متوجه می شدم که صحبت هایش توام با عصبانیت است. ولی او تو دار تر از این ها بود که چیزی بگوید. همین ها باعث میشد که لذت های کوتاهی که داشتم خراب شود. من آدمی نیستم که زندگیش همیشه از لحظات شاد لبریز بوده باشد. لحظات شاد زندگی من انگشت شمار هستند. ولی گاهی واقعا به این فکر میکردم که آیا زمان آن نرسیده که من هم کمی از آرامش این دنیا ارث ببرم؟ کمی لذت و شادی حق من نیست؟
اخم کرده تمام راه تا روستا را بدون حرفی گذراندم. وسایلم را خانه گذاشت و به طبقه بالا رفت تا لباسش را عوض کند و برود. در راه چای به روی شلوارش ریخته بود و باید شلوارش را عوض میکرد.
_نازنین….
به طبقه بالا رفتم.
کلافه در کشوی لباس های من به دنبال شلوار جین می گشت.
_بله؟
_لباس های من کو؟
با انگشتم به کشوی بالایی اشاره کردم و گفتم:
_کشوهامون رو عوض کردم. لباس های من اون پایین جاشون کم بود.
در حالیکه خنده اش را کنترل کرده بود با اخم نگاهم کرد.
_ بار آخرت باشه لباس های من رو جا به جا میکنی.
عصبی گفتم:
_چرا همش بهم میگی نازنین؟ من نازلیم.
خونسرد و آرام نگاهم کرد.
_میدونم.
_پس چرا نازنین صدام میکنی؟
دوباره چند لحظه دیگر نگاهم کرد. بدون هیچ حرفی دستم را گرفت و مرا در آغوش کشید. دستش را درون موهایم فرو برد و سرش را در موهایم کرد و بو کشید.
_نمی دونم. تو میدونی؟
صدایش آرام و کمی لرزان بود. خودم را کنار کشیدم و با اخم نگاهش کردم. با انگشت اشاره اش اخم میان دو ابرویم را باز کرد.
_چته؟ چرا از صبح این قدر ناراحتی؟
از آغوشش بیرون آمدم. کنار پنجره رفتم و دستانم را روی سینه صلیب کردم و به بیرون نگاه کردم.
_من خوبم.
آهی کشید و لباسش را عوض کرد. وسایلش را برداشت و به کنارم آمد.
_من دارم می رم نمی خوای خداحافظی کنی؟
ل*ب*م را گزیدم. و سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
_خداحافظ!
پوزخندی پر رنگ زد و دو انگشتش را در کنار شقیقه اش گذاشت و گفت:
_خدا حافظ شما باشه بانو!
بدون هیچ حرفی از در اتاق بیرون رفت. دوست داشتم که به دنبالش بروم ولی نرفتم. موقع سوار شدن به ماشین، نگاهی به پنجره ی اتاق کرد و سوار شد و رفت.
گیج و درمانده، روی تخت دراز کشیدم. دوباره تنها شده بودم. به تفاوت این بار و آن مرتبه که به تهران رفت فکر کردم. دفعه قبل خوشحال بودم که می رود و من تنها می مانم. درست بود که بعد از رفتنش تنهایی خیلی به من فشار آورد، ولی در آن برهه از زمان از رفتنش خوشحال شده بودم. ولی حالا کلافه و درمانده بودم. دوست داشتم که نمی رفت. دوست داشتم که خداحافظی گرم تری با هم داشتیم. ولی او مغرور بود و خشک و من هم ترسو و زخم خورده. ما حتی دست همدیگر را هم نفشردیم. مثل دو غریبه کامل کلمه خداحافظی را گفتیم و جدا شدیم.
فصل بیست و یکم
دستکش های آشپزخانه را به دستم کردم و با احتیاط قابلمه ی لعابی که روی گاز قل قل میکرد را برداشتم و در آبکشی که در سینک گذاشته بودم خالی کردم. یکی از خلال های پوست پرتقال را در دهانم گذاشتم تا میزان تلخی آن را بسنجم. اوف …. هنوز تلخ بود. باید در قابلمه می ریختم و می گذاشتم تا دوباره جوشیده شود. شکر را در آب ریختم تا قوام بیاید. روز قبل دستورپخت مربای خلال پوست پرتقال را از بانو گرفته بودم و تمام دیروز را به خلال کردن پنج پرتقالی که خودم به تنهایی خورده بودم گذرانده بودم! دیگر از پرتقال بدم آمده بود. روز قبل به جای شام و صبحانه پرتقال خورده بودم تا خلال هایم زیاد شود.
به کانتر تکیه دادم و به قل قل آب نگاه کردم. دوازده روز بود که بابک رفته بود. دوازده روز بود که تنها بودم. برخلاف دفعه قبل به ندرت از در خانه بیرون زده بودم. گاهی امیرهوشنگ به دیدنم می آمد و به اصرار مرا به پیاده روی می برد. ولی سرمای هوا به قدری استخوان سوز بود که او را هم خانه نشین کرده بود. دو شب قبل آن قدر برف آمده بود که سقف طویله یکی از خانه خراب شده بود و خسارت زیادی به بار آورده بود. تعداد زیادی گوسفند و گاو در زیر آوار مانده و مرده بودند. ارتفاع برف آن قدر زیاد شده بود که عملا بیرون رفتن را غیر ممکن میکرد. فکر میکردم با این برف سنگین امکان اینکه او هم نتواند خودش را برساند زیاد است. گردنه باز بود، ولی تردد به سختی صورت میگرفت. راهدارها به حالت آماده باش در آمده بودند. و پلیس راهداری اعلام کرده بود که از مسافرت های غیر ضروری اجتناب کنید.
نمی دانستم او قرار است که چه زمانی برگردد. ولی اگر قرار بود که خطری تهدیدش میکرد، تنهایی را ترجیح میدادم. حتی چند باری عزم کردم به تا لب جاده بروم و از آن جا با او تماس بگیرم و بگویم که خطر نکند و نیاید. ولی آن قدر برف زیاد بود و هوا سرد شده بود که می ترسیدم بروم و در آن بوران راه را گم کنم.
بی خبری بد دردی است. اینکه ندانید که چه شده است و هیچ وسیله ایی هم نداشته باشید تا خبری، حتی جزی بدست بیاورید. و من دوازده روز بود که در آن بی خبری دست و پا میزدم. نه خبری از او داشتم و نه از ماهی و گلی و محمد. برای اینکه دیوانه نشوم و اوضاع روحیم را کنترل کنم سعی میکردم تا دستانم را مشغول نگه دارم. کاری که تمرکز را بطلبد و حتی برای لحظه ای افکارم را متفرق کند. مربا می پختم. مربای تمام میوه های زمستانی را پخته بودم. از سیب پاییزه گرفته تا به و مربای پوست نارنگی وپرتقال. دستور پخت شیرینی های خانگی و هزار جور غذای محلی را از بانو گرفته بودم و روی آشپزی تمرکز کرده بودم. کتاب می خواندم و فیلم تماشا میکردم. هر کاری می کردم تا کمی مرا آرام نگه دارد.
موهایم را کنار زدم و دوباره محتویات قابلمه را در آبکش خالی کردم و چشیدم. خوب بود. زمان اضافه کردن شکر بود. شکر قوام آمده را اضافه کردم و به طبقه بالا رفتم تا دوش بگیرم. نگاهی به هوا کردم. رو به تاریکی بود و گرفته و مه آلود بود. به طوریکه تا پرچین بیشتر دیده نمی شد. و بعد از آن مه و غبار بود که از سمت جنگل و جاده به جلو آمده بود. چقدر از این هوا وحشت داشتم. شبها صدای زوزه ی گرگ ها یک لحظه هم قطع نمی شد و کاب*و*س هایم دوباره برگشته بود. به نوعی دیگر و با فضایی متفاوت. حالا به جای آن هزار تو در جنگل های اطراف بودم. گم شده بودم و گیج و درمانده از موجودی فرار میکردم که نمی دانستم چیست. حیوان است یا انسان؟ می دویدم و مرتب به زمین می خوردم و بعد با تنگی نفس و هن و هن از خواب می پریدم.
سعی کردم تا به کاب*و*سم فکر نکنم. به حمام رفتم و در وان دراز کشیدم. برای لحظه ایی احساس کردم که صدایی را شنیدم. شیر آب را باز کردم و دوش گرفتم و حوله را به تن کردم واز حمام بیرون آمدم. ترسیده بودم. نکند عمران بود؟ در را باز کردم و با او سینه به سینه شدم. جیغ خفه ایی کشیدم و درحالیکه می لرزیدم دستم را جلوی دهانم گرفتم.
با هر دو دستش شانه هایم را گرفت و آرام فشرد.
_نترس. آروم باش
چیزی نمانده بود که به گریه بیفتم. او برگشته بود. دیگر اصلا مهم نبود که مرا ترسانده بود، یا اینکه من هر شب کاب*و*س می دیدم. حتی دیگر صدای زوزه گرگها هم ترسناک نبود. دیگر برایم آن مه و هوا گرفته و ابری ترسناک نبود. او آمده بود و به نظر می رسید که نیم بیشتری از ترسهای مرا هم با خودش شسته و برده بود. ل*ب*م را گزیدم. و سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. دیگر حتی قد بلند او هم بد نبود. دیگر از اینکه مجبور باشم سرم را بالا بگیرم و به او نگاه کنم ناراحت نمی شدم. چه اتفاقی برای من افتاده بود؟ هر چه بود نیمی از قل*ب*م آن را خوشایند می دانست و نیم دیگر از آن فرار میکرد. مثل آدم های دو شخصیتی شده بودم. هم کشش و هم زدگی در من وجود داشت. در حالیکه نیمی از نازلی به طرف او کشیده می شد. نیمه دیگر می خواست که از او فرار کند. حس خوبی نبود. این گیر کردن و پا درهوا بودن اصلا حس خوبی نبود.
نگاهش آرام بود و خسته. چشمانش سرخ و خواب آلود بود. ولی مثل همیشه آراسته و اتو کشیده و منظم بود. ریش هایش شیو شده و افترشیو زده و لباس بی عیب و نقص اسپورت. موهایش بلند شده بود. ولی هنوز در حدی نبود که بتوان به آن حالت داد. صاف به سمت پایین شانه شده بود.
_سلام!
لبخند زد و دستش را از روی شانه هایم برداشت و کمی از من فاصله گرفت.
_فکر کردم رفتی پیش امیرهوشنگ و بانو. صدای آب رو که شنیدم فهمیدم حمامی.
روی تخت نشست و پلیورش را بیرون آورد. آهی کشید و گفت:
_برای یک مرد خسته و گرسنه چیزی داری که بخوره؟
_آره الان برات حاضر میکنم.
به حمام برگشتم و لباس پوشیدم و به طبقه پایین رفتم تا چیزی برای شام درست کنم. به آشپزخانه آمد و از یخچال آب خورد. برنگشتم تا نگاهش کنم. حس خوبی نداشتم. حسی که نیمی از آن دوست داشت که برگردد و او را نگاه کند و نیمه دیگر دوست نداشت آن نازلی که سالها ضربه خورده بود و صدمه دیده بود، دوباره شکسته شود و صدمه ببیند. می دانستم اگر بشکنم دیگر ترمیم نخواهم شد.
پشت سرم قرار گرفت. دستانم را شستم و خشک کرد. بی توجه به او برنج را در پلوپز ریختم. عاقبت دستانش به دور کمرم حلقه شد و به روی شکمم قرار گرفت. آهی کشیدم. آهی از سر بیچارگی و راحتی. خنده دار بود. من پُر بودم از حس های چند گانه. حس های گیج کننده.
سرش را پایین آورد و چانه اش را به روی شانه ام گذاشت. نفس هایش به گردنم می خورد و آتش میزد. سرم را چرخاندم تا لبخندی عصبی که بر لب داشتم تحویلش دهم. تا مگر رهایم کند. شاید چهره سرگشته ام به او بفهماند که در چه برزخ احساسی دست و پا میزنم. اما او پیش دستی کرد و مرا به آتش کشید. نفسم بند رفت و سرم گیچ رفت. چشمانم باز مانده بود. برخلاف او که چشمانش را بسته بود و چیزی را نمی دید. بوی آدامس نعنایی در بینی و دهانم پیچید و حالم را دگرگون کرد. چیزی نمانده بود که بیهوش شوم. این حس، این حس نو و تازه، مرا به آتش کشید. چرا او چشمانش را نمی گشود تا ببیند که با من چه کرده است.
عاقبت لبهایش نیمه باز شدند و سرش را عقب کشید و چشمانش را باز کرد. نفسم برگشت. ولی چه برگشتی؟ مثل یک ماشین که در سربالایی گیر کرده است، شده بودم. نفس نفس میزدم و سعی میکردم تا بر هجوم آن همه حس های ضد و نقیض فایق آیم. ولی مگر شدنی بود؟ او چه کرده بود با من؟
نگاهش نگران شد. اخم میان دو ابرویش با شدت بیشتری برگشت.
_نازنین
مرا چرخاند و سعی کرد تا مرا در آغوش بکشد. پسش زدم. با صدایی که سعی میکردم نرمال و عادی باشد ولی نبود، گفتم:
_تنهام بزار.
از در آشپزخانه بیرون زدم و تلو تلو خوران به اتاق خواب برگشتم. چرا این کار را کرد؟ چرا؟ ما که مشکلی نداشتیم؟ چرا همه چیز را خراب کرد؟ همه چیز خوب بود. من دلتنگش بودم. ولی حالا….
فکر کردم که حالا هم از دیدنش خوشحال شده ام. ولی دوست نداشتم چیزی بین ما عوض شود. حتی اگر او ماهی را دوست نداشت.
من بودم که مشکل داشتم. من بودم که ناقص بودم. دوست نداشتم که تغییری ایجاد شود. مگر آن شب های بی نظیری که کنار هم در اردبیل داشتم چه ایرادی داشت که او خرابش کرده بود؟
به خواسته ام احترام گذاشت و تنهایم گذاشت و به سراغم نیامد. یک آرام بخش خوردم. ولی هنوز گیج و درمانده بودم. هوا کاملا تاریک شده بود که به طبقه بالا برگشت. آمد و کنارم روی تخت نشست. خجالت کشیدم که نگاهش کنم و نگاهم را به بیرون دوختم. دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را به طرف خودش چرخاند. نگاهش کردم. چشمانش مثل همیشه جدی و خشک بود. از چند کیسه ایی که کنار تخت گذاشته بود و من اصلا متوجه شان نشده بودم، یک کیسه کوچکتر بیرون آورد و به طرفم گرفت.
شکلات های دلخواهم بود. لبخند کم رنگی زدم و تشکر کردم. او هیچ وقت هیچ چیزی را فراموش نمیکرد. در کیسه های دیگر کتاب بود و کلی خورده ریزهای دیگر. حتی برایم یک گیره سر عروسکی هم خریده بود. گیره ایی که یک میکی موس با نمک به رویش چسبیده بود. در یکی از کیسه ها یک لباس فوق العاده بود. چیزی نه مثل پلیورهای ضخیم و پشمی و شلوارهای راحتی و بلند. چیزی شیک و مجلسی. لباسی که مناسب مهمانی بود. خیلی زیبا و آشکارا گران قیمت و البته باز و بی قید و بند.
کاملا دکولته بود و قد لباس چیزی در حدود یک وجب بالای زانو بود. از زیر سینه کلوش شده بود. دامن لباس حریر پر از چین بود و رنگ تند آلبالویی داشت. با حیرت نگاهش کردم.
_این …..
نگاهم به چهره بی تفاوت و سردش افتاد. نگاهی که میگفت اگر بپوشی یا نپوشی برایم بی اهمیت است. یا شاید این طور نشان میداد. تجزیه و تحلیل چهره این مرد کار آسانی نبود.
خونسرد آرنجش را ستون بدنش کرد و روی تخت خوابید. با انگشتش اشاره کرد و گفت:
_بپوش ببینم اندازه است؟
سعی کردم تا لحظاتی که در آشپزخانه بر من رفته بود را فراموش کنم. سرم را به نشانه نفی تکان دادم. سریع تر از آنچه فکر میکردم از آن حالت نیمه خوابیده برخاست و به طرف در اتاق رفت و با تمسخر گفت:
_بپوش ببین اندازه است یا نه؟ من نمیام بالا.
در را بست و رفت. برخاستم و پیراهن را پرو کردم. جلوی آیینه این طرف و آن طرف شدم .تا از همه زوایا بتوانم آن را ببینم. فوق العاده بود. ولی به نظرم مسخره بود. این پیراهن قرار بود که کجا پوشیده شود؟ دوباره آن ب*و*سه جلوی نظرم آمد. مثل اینکه هر چقدر که می گذشت من تازه متوجه می شدم که چه اتفاقی افتاده است. آن حالت بهت و حیرت از بین می رفت و به جایش حسی بد و مشمئز کننده وجودم را پر میکرد. حسی که خوب نبود. روی تخت نشستم و سرم را بین هر دو دستم گرفتم. از طبقه پایین صدایم کرد. بیچاره خسته و گرسنه مجبور شد که خودش غذا را حاضر کند. به طبقه پایین برگشتم. کنار سینک ظرف شویی ایستاده بود و از مرباهای پوست پرتقال من می خورد. یک تیشرت آستین حلقه ایی پوشیده بود و خالکوبی اژدهای بی نظیرش که من شیفته اش بودم را به نمایش گذاشته بود. از پشت سر نگاهش کردم.
شاید اولین مرتبه بود که به طور جدی به او به عنوان یک مرد نگاه میکردم. هیچ وقت چنین دیدی به او نداشته بودم. همیشه برایم او بابک بود. کسی که شوهر ماهی بود و مردانگی کرده بود و مرا پناه داده بود. ولی حالا از نظرم یک مرد شده بود. چیزی که دوست نداشتم حتی به آن فکر کنم.
قدش بلند بود. بلند تر از محمد و حتی عمران. ولی کشیده بود و عضلانی. سرشانه هایش، بازوانش و ساعدش همه قوی و مقتدرانه بود. نتیجه سالها بسکتبال بازی کردن. چرخید و مرا غافلگیر کرد. دهانش پر از مربا بود. به ظرف اشاره کرد و گفت:
_عالیه! بانو یادت داده؟
سرم را تکان دادم. اصلا فرصت نکرده بودم که خودم آن را تست کنم.
_آره
صدایم هنوز لرزان بود. فهمید ولی عکس العملی نشان نداد. سعی کردم تا ترس را کنار بگذارم. قرار بود که حالا حالا ها با او زندگی کنم و اگر می خواستم این طور بلرزم و بترسم زندگیم به فنا میرفت. دعا دعا میکردم که ه*و*س یک ب*و*سه دیگر را نکند. چون امکان اینکه همان جا زیر دستانش بیهوش شوم خیلی زیاد بود. کنارش با فاصله ایستادم و یک قاشق مرباخوری برداشتم و به سمتش گرفتم و با اخم گفتم:
_این اختراع شده برای مربا خوردن. اسمش هم مربا خوریه.
لبخند کجی زد و انگشتش را در مربا فرو برد و گفت:
_قبل از اون آدمها با این می خوردن.
در دهانش فرو کرد و دوباره انگشتش را در مربا فرو برد و به طرف دهان من گرفت. با حیرت نگاهش کردم. توقع داشت که انگشتش را در دهانم فرو ببرم؟ انگشتش را روی ل*ب*م گذاشت. ناچار دهانم را باز کردم و مربا را چشیدم. ولی حرارت گونه ام را احساس میکردم. این اصلا منصفانه نبود. او مرا در فشار قرار می داد. مربا خوب شده بود. ولی حس من اصلا خوب نبود. چرا او این کارها را میکرد؟ سعی کردم تا هم خودم را و هم او را حساس تر نکنم.
_سپهر نیومد؟
به کانتر تکیه داد و گفت:
_نه نتونست. کار داشت. سال زنش نزدیک بود. باید می موند تهران. اگر کلوخ سنگی هم تو این زمان از آسمون تهران پایین بیاد سپهر از تهران تکون نمی خوره تا بتونه بره سر خاک زنش.
دستم میان هوا و زمین خشک شد. سال زنش؟ باورم نمی شد. مردی که فکر میکردم بدون مشکل ترین آدم روی زمین است یک مرد داغدیده بود.
_مگه زنش…
نتوانستم ادامه بدهم. سرش را تکان داد.
_چهار پنج سال پیش تصادف کرد. در جا فوت شد. سپهر داغون بود. تا یک سال اصل گیج بود. رسما رو هوا بود. در حدی که می خواستیم تو آسایشگاهی که خودش کار میکرد بستریش کنیم. زمان برد تا بهتر شد.
روی صندلی نشستم. بالای سرم آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت.
_فکر میکردم تو صحبت هاتون بهت گفته
_نه! نه نگفت. خیلی وحشتناکه.
کنارم نشست با انگشت اشاره اش گونه ام را نوازش کرد.
_نازی من داغونم. غذا رو بکش. درست که نکردی. حداقل بده بخورم برم بخوابم.
با خجالت غذا را کشیدم و در کنار هم و در سکوت صرف کردیم. بعد از شام کمی نشست و بعد به بالا رفت. صدای آب نشان می داد که حمام است. آشپزخانه را مرتب کردم و به بالا رفتم. سعی کردم تا جلوی لرزش زانوانم را بگیرم. از حمام بیرون آمد. بالا تنه اش را با حوله خشک کرد و از درون آیینه به من که کنار تخت ایستاده بودم و خشکم زده بود نگاه کرد. سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
_لاالاهه الا…. بگیر بخواب دختر.
لحاف را کنار زدم و خوابیدم. موهایش را خشک کرد و آمد و کنارم خوابید. ناخوداگاه کمی خودم را کنار کشیدم. متوجه شد ولی حرفی نزد. چیزی نمی گفت. فقط ساعدش را روی پیشانی اش گذاشته بود و به سقف خیره شده بود و چند لحظه بعد صدای نفس های آرامش نشان از به خواب رفتن داد و من یک نفس راحت کشیدم. آرام بخش من هم اثر کرد و به خواب رفتم.
در خواب بودم. کاب*و*س همیشگی نبود. یعنی در ابتدا اصلا کاب*و*س نبود. در خانه امیرهوشنگ بودم. در زیر زمین که عاشقش بودم نشسته بودم و عکس های قدیمی امیرهوشنگ و بانو را نگاه میکردم. هوا سرد نبود. بهاری و عالی بود. با حلقه شدن دستانش به دور کمرم چشمانم را با لذت بستم و چرخیدم و در چشمان جدی و خشکش نگاه کردم. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و خودم را به او سپردم. با اولین ب*و*سه از او فاصله گرفتم تا به چشمانش نگاه کنم. ولی او نبود. عمران بود.
هراسان از خواب پریدم. به رویم خم شده بود و بازویم در دستش بود و تکان میداد. محکم به سینه اش زدم تا او را کنار بزنم. نفسم تنگ شده بود. از شدت ضربه ام جا خورد و کنار رفت. لبه تخت نشستم و نفس نفس زنان سعی کردم تا اکسیژن را ببلعم تا از این حالت خفگی نجات پیدا کنم.
_نازنین
صدایش از پشت سرم تکانم داد. به طرفش چرخیدم و با تهدید و صدایی لرزان گفتم:
_به من دست نزن. به خدا اگر دست بزنی…..
حرفم قطع شد. هق هق گریه ام امان نداد که بقیه کلمه ها از دهانم بیرون بیاید. دستم را جلوی دهانم گرفتم و هق هق کنان ناله کردم. مرا از پشت بغل کرد. دست و پا زدم. جیغ کشیدم. ولی او بی توجه کار خودش را کرد. رهایم نکرد و مرا چرخاند و در آغوش خودش نگه داشت و سرم را به سینه اش فشرد. با مشت به سینه اش کوبیدم و گریه کنان جیغ کشیدم. موهایم رانوازش کرد و هیچ عکس العمل دیگری نشان نداد. اشک هایم به روی سینه برهنه اش می ریخت و گونه و صورتم را خیس و چسبناک میکرد. ولی او بی تفاوت مرا نوازش میکرد. درست مثل بچه ی کوچکی که زخم خورده و غمگین است و پدرش با آرامش نوازشش میکند تا ترس ها و غم هایش فرو برزید.
نمی دانم چقدر گذشته بود که گریه ام آهسته شد و بالاخره قطع شد. ولی نوازش های او قطع نشده بود. دستان بزرگش، قوی و مردانه نوازشم میکرد و مقدار خیلی زیادی آرامش را به بدنم تزریق میکرد. سرش را پایین آورد و ب*و*سه های ریز و پشت سر هم به پیشانی ام گذاشت.
_بهتر شدی؟
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. چشمانش سرخ و خسته بود. سرم را تکان دادم.
_همون کاب*و*س همیشگی؟
سرم را پاین انداختم. سرخ شدم و خدا را شکر کردم که سرم پایین بود و او نتوانست در روشنایی نور آباژور صورتم را ببیند.
_نازنین؟…..
منتظر جواب بود.
_نه
صدایم خشک شده بود. سرفه ایی کردم و ناخود اگاه خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم. حرکتی که کاملا غیر ارادی بود. متوجه شد و مرا در آغوشش فشرد. با دستش چانه ام را گرفت و صورتم را بالا داد. چند لحظه با نگاه جدیش تمام صورتم را کاوید. جز به جز. عاقبت آهی کشید و خم شد و کنار ل*ب*م را ب*و*سید. خودم را کنار کشیدم و با لحنی التماس گونه گفتم:
_خواهش میکنم دیگه این کار رو نکن.
چند ثانیه نگاهم کرد. خشک و تا حدودی سرد.
_چه خوابی دیدی؟
سرم را تکان دادم. دستش را روی موهایم گذاشت و دوباره گونه ام را به سینه اش فشرد
_نمی خوام چیزی بگم.
آهسته خندید. سینه اش بالا و پایین میشد و سر مرا با حرکتی موزون تکان تکان می داد. او خیلی کم و به ندرت می خندید. ولی خنده هایش بسیار ملایم و با صدایی بم و کلفت بود. مرا از آغوشش جدا کرد و خوابید. بازویش را به سمتم دراز کرد و اشاره کرد تا بخوابم. با حیرت نگاهش کردم. لبخند کجی زد.
_سرت رو بزار رو بازوم
شک و دو دلیم را که دید با لحنی نسبتا خشن گفت:
_بخواب نازی من داغونم. نمی تونم دوباره بیدار بشم. بذار آرومت کنم. تا تو هم راحت بخوابی
آهسته و با احتیاط سرم را روی بازویش گذاشتم. تجربه جدیدی بود. بازویش نرم نبود. حجمی نه سخت و نه نرم، و عضلانی داشت. به صورتی که وقتی سرم را حرکت می دادم می توانستم حرکت بافت ماهیچه کشیده ی بازویش را زیر گوش و سرم احساس کنم. دست دیگرش را به دورم حلقه کرد و کمی مرا به خودش نزدیک کرد. ولی فقط کمی. احساس میکردم که تمام تلاشش را می کند که مرا نترساند. مثل اینکه می خواست با احتیاط و قدم به قدم جلو برود. حرف های سپهر را به خاطر آوردم. اینکه تلاش کنم تا عاشق شوم. در قل*ب*م را باز بگذارم و به عشق اجازه ی ورود بدهم. عشق. ولی این عشق بود؟ نه! قطعا نه! بابک نمی توانست به من احساسی داشته باشد. مگر من چه داشتم؟ مگر من به غیر از یک دختر با احساسی مریض و معلول چیز دیگری هم بودم؟ او که با یک اشاره می توانست صد دختر بهتر از من را داشته باشد چرا باید از من حتی خوشش بیاید. کسی که ماهی را نپسندیده بود، چه دلیلی داشت که مرا بپسندد.
نکته دیگر این بود که بابک خشک بود و جدی. کسی مثل او به نظرم حتی نمی توانست کمی احساسات رمانتیک داشته باشد. عشق که دیگر جای خود را داشت. به نظرم برای عشق و عاشقی کردن خیلی خشک و جدی بود. حتی با اینکه من هیچ تصوری از عشق و جذبه اش نداشتم. این کارهای او فقط می توانست دو علت داشته باشد. مداوای من و با توصیه سپهر و یا ه*و*س. چیزی که شاید بار دیگر در دامش گرفتار شده بود. نمی دانم شاید هم افکارم مسموم شده بود. وقتی که مدت زمان زیادی را تحت فشار باشید، گاهی کنترل افکار منفی آسان نمی شود. من هم لبریز از همین افکار مسموم و مریض بودم. محبتش را می دیدم ولی نمی توانستم درک کنم که کسی مثل او از من خوشش بیاید.
_بخواب
لحنش آمرانه بود. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. باچشمانی که از شدت خواب خمار شده بود، زیر چشمی نگاهم کرد. نگاه مرا که دید چشمانش را بست و با غرولند گفت:
_اونقدر از وقتی که رسیدم کج خلقی کردی که اصلا یادم رفت که بگم شناسنامه ات اومد
تقریبا از جا پریدم. او چیز به این مهمی را فراموش کرده بود؟
_الان میگی؟
لحنم تند و تا حدودی خشن بود. چشمانش را باز کرد و با حیرت نگاهم کرد. اخم هایش یک باره در هم فرو رفت.
_مگه چمدون بستی؟ بدون پاسپورت که تا یک قدمی مرز هم نمی تونی بری خانم.
برخاست و با عصبانیت نشست. با دستش صورتش را ماساژداد. خم شد و از کنار تخت کیف دستیش را برداشت و شناسنامه را از داخل آن بیرون آورد و خونسرد به طرفم گرفت.
_بفرما اینم شناسنامه. ببینم چی کار میخوای بکنی باهاش.
با اخم گرفتم. صفحه اولش را باز کردم. جلوی نام پدر چیزی نوشته نشده بود. نفس راحتی کشیدم. باری از روی دوشم برداشته شده بود. به تاج تخت تکیه داد و سیگاری آتش زد و بی توجه به من کشید. می دانست نگاهم به رویش است ولی توجه نمی کرد. سرد و ساکت به تاریکی بیرون چشم دوخته بود. من ناراحت بودم ولی او بی تفاوت و سرد هیچ توجهی به من نداشت. حالا که نیازمند توجهش بودم چرا دریغ میکرد. من توجه بی منظورش را می خواستم. نه ب*و*سه اش را. من شبهای بی نظیری که داشتیم را می خواستم. ناراحت کنارش نشستم و به تاج تکیه دادم. حرفی نمی زد. کاملا مشخص بود که خسته است. ولی با لجبازی نمی خوابید. دستش را گرفتم. نگاهم کرد. اخم میان دو ابرویش از همیشه بیشتر بود.
_بخواب
چند لحظه نگاهم کرد. دراز کشید ولی دست من را هم کشید و به روی سینه اش خواباند. اعتراضی نکردم. روی موهایم را ب*و*سید.
_چرا نمی خوای خودت به خودت کمک کنی؟
_من خوبم.
به نرمی روی بازویم دست کشید. دوباره یک ب*و*سه دیگر به روی موهایم نشاند.
_نه خوب نیستی. از لحظه ایی که ب*و*سیدمت دیگه خوب نبودی سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم.
_حس خوبی نیست. یعنی حس خیلی خیلی بدیه.
_چطوری بده؟ چه جوریه؟
صدایش گرفته و خشن شده بود. دوباره سرم را به جای قبل برگرداندم.
_کثیفه!
آهی کشید و حرکت دستانش را به کمرم منتقل کرد.
_چه چیزش کثیفه؟ نازنین برگشتی به پله اولت؟
این بار من آه کشیدم.
_می ترسم. وقتی که بهم دست میزنی همون حس بدی رو پیدا میکنم که اون روز تو هزار تو داشتم.
_الان همون حس رو داری؟
نه نداشتم. حسی که آن لحظه داشتم فقط آرامش بود. حسی که چند لحظه قبل داشتم بد بود. حسی که فکر میکردم دیگر توجهی از جانب او نخواهم دید. حسی که می گفت دیگر برایش مهم نیستم. این حس بد بود. نه حسی که حالا در آغوشش داشتم.
_نه
نوازش دستانش را متوقف کرد.
_نه؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_فقط ب*و*سه؟
سرم را تکان دادم.
_روز اول یادته که بهم اجازه نمی دادی که حتی دستت رو برای یک لحظه بگیرم؟ ولی حالا که تو بغلم هستی و دارم لمست میکنم مشکلی نداری. نازی خودت به خودت کمک کن. بزار بهت دست بزنم. بزار کم کم جلو بریم. اون وقت کم کم همه چیز برات عادی میشه.
کم کم جلو برویم؟ منظورش از این حرف چه بود؟ جلو برویم. تا کجا؟ تا چه حد؟ تا چه مرزی؟ او فکر کرده بود که من از فولاد هستم؟ من نمی توانستم تحمل کنم. چرا او این را نمی فهمید؟ می دانستم که هر کارش بدون عشق است. همین برایم سخت تر بود. شاید اگر کمی علاقه در میان بود. تحمل این وضعیت برای من هم آسان تر می شد. نه زمانی که میدانستم که او اگر هر کاری که میکند فقط و فقط برای بهبود حال من است یا شاید خاموش کردن آتش ه*و*س خودش. غلت زدم و به ساعت نگاه کردم. دیگر نمی توانستم بخوابم. از آغوشش بیرون آمدم. با تعجب نگاهم کرد. نیم خیز شد. دستم را سر شانه اش گذاشتم و به سمت رختخواب فشار دادم.
_تو بخواب. من دیگه نمیتونم بخوابم. اگر خوابم برد همون پایین کنار آتیش می خوابم. تو بخواب چشمات قرمز شده
بدون اینکه منتظر جوابش بمانم به پایین آمدم. کتاب جدیدی را که شروع کرده بودم برداشتم. مرگ کسب و کار من است. کاملا مناسب روحیه فعلی من بود! ولی همین که می توانستم با آن کمی از افکارم فرار کنم کافی بود. ولی حتی کتاب هم نتوانست فکرم را ثابت کند. تمام لحظات آن ب*و*سه به جلوی چشمانم می آمد. نمی خواستم ولی ناشدنی بود. سردرگم و کلافه بودم. ای کاش سپهر آمده بود. دوست داشتم با کسی صحبت کنم. از کار بابک به کسی بگویم. کسی که با او راحت باشم. سپهر آن آدم بود. کسی که از تمام جزییات زندگی من خبر داشت و محرم بود. کسی که میدانستم اگر چیزی به او بگویم در جایی نقل نخواهد شد. کسی که می دانستم من برایش مهم تر از حتی دوستش هستم.
******
سه روز بود که از آمدن او می گذشت. دیگر به سراغم نیامده بود. حتی دستم را هم نمی گرفت. تا حدودی سرد و بی تفاوت شده بود و همین مرا عذاب می داد. او نمی دانست که با آن محبت ها و توجه های بی منظور و یا حتی با منظورش مرا به خودش معتاد کرده است که چنین میکرد؟ دلم برای ذره ای توجه پر پر می زد ولی او حتی سعی میکرد که کمتر در خانه باشد. پیشنهاد کردم که به اردبیل برویم ولی او نپذیرفت. کار را بهانه میکرد و صبح از خانه بیرون می زد و تمام روز را با امیرهوشنگ می گذراند. دلم برای خودم می سوخت. تمام روز را در حسرت توجه اش بودم. توجهی که همیشه بی دریغ نثارم میکرد ولی حالا سرد شده بود و نامهربان.
نگاهش کردم. رو به روی آیینه ایستاده بود و به صورتش افترشیو می زد. روی تخت دراز کشیدم. بی توجه به من لباسش را پوشید. قرار بود که با امیرهوشنگ برای کاری به آستارا بروند. جین تنگ تیره و پلیور یقه اسکی سفیدی پوشید و پالتوی بلند مشکی اش را برداشت و نگاهی بی تفاوت به من کرد.
_چته؟
چرخیدم و به روی کمر دراز کشیدم و او هم آمد و بالای سرم کنار تخت ایستاد. گفتم:
_هیچی!
دست به سینه مقابلم ایستاد و با دقت نگاهم کرد.
_پس چرا اخمات تو همه
_خوبم!
پالتویش را روی مبل کنار تخت پرت کرد و آستین های پلیورش را کمی بالا داد و به طرفم خم شد. یکی از زانوانش را سمت چپ بدنم و زانوی دیگرش را سمت راست بدنم گذاشت و هر کدام از آرنج هایش را در دو طرف سرم قرار داد و کاملا به روی من قرار گرفت و با آن چشمان نافذش خیره در صورتم شد. احساس می کردم که هر لحظه قل*ب*م از دهانم بیرون خواهد زد.
_حالا بگو چی شده؟
به چانه اش نگاه کردم. تحمل اینکه در چشمانش نگاه کنم را نداشتم. چشمانش آن قدر نافذ بود که بی اختیار آدم را وادار به اطاعت می کرد. _هیچی!
صدایم آرام و لرزان بود. سرش را پایین آورد و شقیقه ام را ب*و*سید. اولین توجه بعد از سه روز بی توجهی کامل! نگاهش کردم. لبخندی محو به لب داشت.
_چته؟
_ به من توجه نکردی!
به سرعت زبانم را گاز گرفتم. ولی دیگر دیر شده بود. نباید می گفتم. سرش را پایین آورد و گونه و گردنم را ب*و*سه باران کرد. نفسم به شماره افتاده بود. بی اراده دستم را روی سینه اش گذاشتم تا او را از خودم جدا کنم. کمی فاصله گرفت. نگاهش خیلی خونسرد و آرام بود. یکی از دستانش را پشت گردنم گذاشت و دست دیگرش را به دور کمرم حلقه کرد و با یک حرکت مرا بلند کرد و خودش نشست و مرا روی پاهایش نشاند. پاهایمان حالا در جهت عکس هم قرار گرفته بود.
_خودت خواستی که سمتت نیام. حالا چرا ناراحتی؟
سرم را به پیشانی اش تکیه دادم و آرام گفتم:
_من این رو نخواستم.
_پس چی؟
نگاهش کردم و حرفی نزدم. سرم را بالا گرفت. نگاهش کمی از سردی خارج شده بود. ولی هنوز گنگ و مبهم بود. خم شد و به نرمی لبانم را لمس کرد. بله دقیقا لمس کردن واژه درستی بود. چون به هیچ وجه یک ب*و*سه حساب نمی شد.
_این رو نمی خوای؟
_آره!
آهی کشید و دستانش را در موهایم کرد. سرش را به گردنم چسباند. ولی حرفی نزد. فقط به نظر می رسید که عطر گردنم را می بویید.
_فردا میرم.
هراسان فاصله گرفتم و نگاهش کردم. چرا این کار را با من میکرد؟ چیزی نمانده بود که به گریه بیفتم. این اصلا منصفانه نبود. فقط به خاطر یک ب*و*سه من باید مجازات می شدم؟ این ظالمانه بود!
_چرا؟
چند لحظه حرفی نزد. صورتم را کاوید. به نظر حیرت زده می رسید. عاقبت پیشانی اش را به پیشانی ام تکیه داد.
_کار دارم. باید برم گرگان. بعدش هم باید برم کیش. از همه مهم تر(پوزخندی کج زد و ادامه داد) باید بگم علی بره دنبال کارهای پاسپورتت. شناسنامه ات که اومده. بالاخره رفتنی هستی!
حرف هایش نیش دار و تلخ بود. دلم گرفت. ولی حرفی نزدم. سرم را تکان دادم و بغضم را فرو خوردم.
_آره می فهمم. کار داری!
ولی حقیقت این بود که چیزی نفهمیده بودم. تنها چیزی که دلم می خواست این بود که او بماند و مرا غرق در توجه های بی منظورش کند. بدون ب*و*سه و بدون نوازش و نگاه های با منظور. من این را می خواستم. چیزی که احساس میکردم به پایان رسیده است. کمرم را گرفت و مرا از روی پاهایش بلند کرد و گفت:
_باید برم. امیرهوشنگ منتظرمه
بدون هیچ حرف دیگری پالتویش را برداشت و رفت و فردای آن روز هم به تهران برگشت. بعد از رفتنش تمام روز را گریه کردم. خداحافظی به مراتب سرد تر از روز قبل داشتیم. تنها وسایلش را برداشت و خداحافظی کرد و رفت.
تنها شده بودم و این تنهایی به مراتب بیشتر از هر تنهایی دیگری عذابم می داد. من همیشه تنها بودم. چه در کودکی و چه نوجوانی و جوانی. ولی حالا در این مدت آن چنان توجه دایمی از او دیده بودم که وابسته اش شده بودم و دیگر نمی توانستم به تنهایی حتی فکر کنم. دوست داشتم که او کنارم می بود. تمام آن آرامش و راحتی که با او داشتم حالا حسرت شب و روزم شده بود. به یاد روزها و شب های بی نظیری که داشتیم می افتادم. آن همه توجه و محبت. همه به خاطر احساسات مشکل دار من از بین رفته بود. این درست نبود. من مشکل داشتم ولی او نمی فهمید. چه می شد اگر او بی منظور باز هم به من توجه میکرد؟ مگر چیزی از او کم میشد؟
*****
تمام روزهای من تکرار مکررات شده بود. چیزی به جنونم نمانده بود. دیگر قدم زدن را دوست نداشتم. دیگر برف برایم جاذبه نداشت. دیگر برای تولد یکی از حیوانات روستا هیجان نشان نمی دادم. حتی به دیدن امیرهوشنگ و بانو هم نمی رفتم. دیگر همه چیز جذبه اش را برایم از دست داده بود. دوست داشتم خبری از او داشته باشم. دوست داشتم که برگردد و من حضور او را حس کنم. دوست داشتم خبری از ماهی و گلی و محمد داشته باشم. ولی نمی شد. مثل اینکه در این روستا زمان متوقف شده بود. گذر زمان در این جا کند بود. صبح ها به کندی به شب می رسید و من دیوانه وار در جستجوی ذره ای آرامش به در و دیوار خانه می زدم.
دوباره بی اشتها شده بودم. ولی به لطف داروهایی که مصرف می کردم غذا میخوردم. بی اشتها ولی گرسنه. دوست نداشتم غذا بخورم ولی گرسنه بودم. حس می کردم که معده ام سوراخ شده است. شبها می خوابیدم. ولی چه خوابی؟ پر از کاب*و*س و نگرانی. حال و روزم اصلا خوب نبود. نمی دانم چه شده بود. ولی من فقط او را می خواستم . حتی اگر قرار بود که باز هم مرا بب*و*سد. ولی تنها حضور او آرامم میکرد. من این آرامشی که در حضور او داشتم را می خواستم.
حس معتادی را داشتم که در حسرت مواد روز را شب و شب را روز می کند. امیرهوشنگ و بانو حس می کردند که من حال درستی ندارم. نگرانم بودند ولی حرفی نمی زدند. احساس میکردم که بابک به آنها گفته بود که کاری به کارم نداشته باشند. سپهر نیامده بود. از محمد خبر نداشتم. دلم برای گلی شور میزد و دلتنگ ماهی بودم ولی به نظر می رسید آن قدر که عدم حضور بابک و سردیش در آخرین دیدارمان عذابم می داد هیچ کدام دیگر آن قدر مرا عذاب نمی داد.
روز هفتم از رفتن او بود. در آشپزخانه با بانو نشسته بودیم. بانو دار کوچک قالی را روی میز گذاشته بود و سعی داشت که به من آموزش دهد. ولی من در هپروت بودم. نیمی از حواسم به او بود و نیم دیگر در همه جا. با صدای ماشین از جا پریدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. بانو به کنارم آمد و در حالیکه عینکش را از روی چشمانش برمی داشت گفت:
_بابکه
_نه باربده.
آنها شبیه به هم بودند ولی امکان نداشت که من او را با باربد اشتباه بگیرم. در سرنشین جلو باز شد و سپهر پیاده شد. با عجله به استقبال شان رفتم.
_سلام
_سلام نازلی خانم. چطوری؟
با او و سپهر دست دادم و به خانه دعوتشان کردم. برایشان چای ریختم و با شیرینی به سالن بردم. کنار باربد نشستم. شباهتش با برادرش برایم آرامش بخش بود.
_چطوری؟
لبخند زدم و سعی کردم تا همه چیز آرام و نرمال به نظر بیاید.
_خوبم شما چطوری؟
لبخند زد و من متوجه شدم که او فقط کمی شباهت ظاهری به برادرش داشت. آن جذبه فوق العاده چشمان و آن شخصیت قوی بابک را او نداشت. ولی یکسری خصوصیات اخلاقی دیگر داشت که بابک فاقد آن بود. آرام بود و مهربانیش را نشان میداد. تو دار نبود. اگر از کسی خوشش می آمد آن حالت علاقه و توجه را می شد در نگاهش خواند. نگاهش صاف بود وبی غل و غش. بابک تو دار بود و مرموز ولی او مثل یک کتاب گشوده بود. اگر به من لبخند می زد می دانستم که از روی توجه و علاقه است.
_منم خوبم. این جا چطوره؟ بهت سخت که نمی گذره؟
_نه خوبه!
چه دروغی! سخت واژه درستی نبود. در این چند روز این روستا برایم جهنم شده بود.
کمی از چایش را نوشید. یک تفاوت دیگر. او چای می خورد و برادرش فقط قهوه. آهسته صدایش کردم.
_باربد!
برگشت و نگاهم کرد. سپهر با امیرهوشنگ و بانو صحبت میکرد. با تعجب و آهسته گفت:
_بله؟
چند لحظه در چشمانش نگاه کردم ولی نتوانستم و سرم را پایین انداختم. دوست داشتم که احوال او را می پرسیدم، ولی نتوانستم .
_هیچی. دیگه چطوری؟
لبخند کجی زد، که او را بیشتر از همیشه شبیه به برادرش کرد.
_اون هم خوبه. درگیر بود یکم. فکر نکنم تا آخر هفته آینده بتونه برگرده. دنبال پاسپورتته. یکم هم با عمران برخورد داشت
سرم رابا شدت بالا بردم و با نگرانی گفتم:
_چرا؟ چی شده؟
_عمران آدم فرستاده بود که ….
حرفش را قطع کرد. دستم را گرفت و با جدیت گفت:
_نازی حالش خوبه.
_چی شده؟
صدایم از استرس گرفته شده بود.
_کوبیده بودن تو ماشینش. یه تصادف ساختگی. بعد هم ریختن سرش کتکش زدن. ولی مشکی نیست ما هم تلافی کردیم
_الان چطوره؟
صدایم حالا علاوه برگرفتگی مثل اینکه از ته چاهی عمیق شنیده می شد.
_گفتم که خوبه. مشکلی نیست. ماشین داغون شده فقط.
_گرفتنشون؟
_نه فرار کردن. ماشین اونها کامیونت بوده خسارت ندیده.
سرم را تکان دادم.
_پس چرا تو اومدی؟
نگاه خنده داری کرد.
_اومدم که سپهر تنها نباشه. بعد هم مشکلی که اومدم دیدن زن داداشم؟
زن داداش؟ من؟ یا ماهی؟ با تعجب نگاهش کردم. نگاهش را از من گرفت.
_بابک گفت که همه چیز رو بهت گفته. یعنی خودم تشویقش کردم که بهت بگه.
_مرسی!
دوباره نگاهم کرد. این بار نگاهش مثل او شده بود. همانطور که گاهی خشن و خشک میشد.
_از محمد خبری نداری؟ دلم برای گلی شور میزنه.
خم شد و فنجانش را روی میز گذاشت.
_مثل اینکه یه تغییر جزیی کرده. ولی نه اونقدر که آمادگی عمل کردن رو داشته باشه. درجه هوشیاریش هنوز در اون حد نیست. ولی بهتره
اشاره ایی به سپهر کرد و سپهر گفت:
_نازلی خانم میای بریم یکم قدم بزنیم؟
لباسهایم را پوشیدم و با هم از خانه بیرون زدیم و به طرف روستا به راه افتادیم. هوا گرفته و ابری بود. ولی خیلی سرد نبود و برفی هم نمی بارید.
_خوب. چطوری؟
نیم نگاهی کردم و گفتم:
_برای فوت همسرتون متاسفم!
دستانش را در جیب کتش کرد و آهی کشید و گفت:
_هر سال که میگذره فکر میکنم که دیگه آرومم. دیگه یادم رفته. ولی باز هم سر سالش که میشه همون حس بیچارگی که اون روز داشتم بهم دست میده.
نگاهم کرد و ادامه داد.
_ می بینی ما آدم ها هیچ کدوممون کامل نیستیم. با هم کامل می شیم. جفت می شیم. تکی مثل پازلی هستیم که ناقصه.
_چرا نمی خواید دوباره کامل بشید؟
خندید.
_نمی دونم چون دیگه نیازی به کامل بودن ندارم. با همین ناقص بودن حس کاملی دارم. همه چیز احساسیه. من هم بعد از فوت همسرم دیگه حس ناقص بودن نداشتم که نیازی به تکامل داشته باشم.
_دوستش داشتید؟
سرش را تکان داد.
_عاشقش بودم. می دونی گاهی فکر میکنم من خوشبخت بودم. چون خدا فرصت عاشق بودن رو بهم داد و اون رو از من گرفت. همه ی آدم ها تا این اندازه شانس ندارن.
قدم هایش را با قدم های کوتاه من هماهنگ کرد و گفت:
_از همدردیت متشکرم ولی ازمن بگذریم. خودت چطوری؟
_خوبم.
ایستاد و نگاهم کرد. عمیق و طولانی.
_مطمئنی؟
نگاهش نکردم. همان طور که به خانه های روستایی پشت سرش خیره شده بودم تنها سرم را تکانی جزیی دادم.
_ولی بابک که گفت خوب نیستی.
نگاهش کردم. دیگر نتوانستم خودداری کنم. بغضم ترکید.
_نه خوب نیستم!
سرم را پایین انداختم و گریستم. تلخ و طولانی. تمام اشک هایی که از روز رفتنش در چشمانم مانده بود پایین ریخت. دستش را روی شانه ام گذاشت و با ملایمت گفت:
_آهان این درسته! حالا بگو ببینم چی شده؟
بینی ام را گرفتم و نگاهش کردم.
_اونی که بهتون گفته که من خوب نیستم. علتش رو نگفته؟
آرام خندید.
_چرا گفته. من هم دعواش کردم. اگر آرومت میکنه یکی هم میزنم پشت دستش!
لحنش خنده دار بود. در میان گریه خنده ام گرفت.
_کار خوبی کردید.
او هم خندید.
دوباره به راه افتاد.
_می دونی که این پیشنهاد من بود که بیاد طرفت؟
ایستادم. نه من، بلکه زمان هم. پس او بوده است؟ او که می خواسته به این وسیله مرا درمان کند. می دانستم که توجه اش یک توجه واقعی نیست. و آن ب*و*سه. آن هم واقعی نبود. من که تجربه ایی نداشتم. مگر چند مرتبه ب*و*سیده شده بودم که بتوانم بین یک ب*و*سه با عشق را با ب*و*سه ایی ساختگی تفاوت بگذارم.
می دانستم. من چیزی نبودم که او بخواهد. او کامل بود. بی عیب و نقص و جذاب. من فقط یک زیبایی داشتم. یک زیبایی بی خاصیت. من هنر دلربایی نداشتم. هنری که بتوانم از این زیبایی خدادادی استفاده کنم. من یک دختر نرمال نبودم. برای او که مدت زمان طولانی مورد توجه زیبا ترین دخترها بوده و از بهترین ها کام گرفته است. من چه جاذبه ایی می توانستم داشته باشم؟ منی که حتی یک دلبری ساده دخترانه را هم بلد نبودم.
_کار خوبی نکردید.
فاصله گرفتم. چرخیدم تا از او دور شوم. بازویم را گرفت و به سرعت روبه رویم قرار گرفت.
_من فقط گفتم که یکم بهت نزدیک بشه که ببینم رفلکس تو چیه؟ من ازت دورم. خواه نا خواه اون جوری که یکی از مریض هام رو می تونم تو ملاقات های دایم تحت نظر داشته باشم تو رو تحت نظر ندارم. من الان تو درمان تو دارم از روی حدس و احتمال و تجربیاتم جلو میرم. بهم حق بده که بابک رو وادار کنم که حالات تو رو برام تشریح کنه. می خوام ببینم تا کجا جلو رفتم؟ درمانم چقدر اثر داشته؟ قرص ها، دوزشون و مقدارشون کافیه یا نه؟ تو خودت تونستی چقدر به خودت کمک کنی؟ من که پیشت نیستم که بتونم خودم مشاهده مستقیم داشته باشم. به همین خاطر بهش گفتم یکم بهت نزدیک بشه تا واکنش تو رو ببینم. ولی من گفتم یکم. اون….
حرفش را قطع کرد. نگاهم کرد و خندید.
_اون یکم سر خود عمل کرده.
اخم کردم. او داشت درباره من حرف میزد؟ احساسات من؟
_کار خوبی نبود.
دور زدیم و به طرف جاده برگشتیم. حالا در راه جاده مال رویی بودیم که به جاده اصلی منتهی می شد.
_آره ایده بدی بود. باهاش بحث کردم. بدترین دعوایی که تا به حال با هم داشتیم رو کردیم. میدونی من و بابک خیلی با هم بحث می کنیم. از نظر عقیده و اخلاق زیاد با هم یکی نیستیم ولی نمی دونم چی تا به حال ما رو کنار هم دوست نگه داشته. قلب مهروبون اون یا علاقه ایی که من مثل برادرم به اون دارم؟ حالا این ها بماند. بهش گفتم که نباید تا این حد به تو نزدیک می شد….
حرفش را قطع کرد و نگاهم کرد. دستانم را به سینه زده بودم و نگاهم به رو به رو بود ولی از گوشه چشم می دیدم که نگاهش به من بود. _حست چی بود؟
_مگه مهمه؟
دستم را گرفت و مرا متوقف کرد.
_معلومه که مهمه.
چند ثانیه به چشمان نافذ و مهربانش نگاه کردم.
_خوب نیستم. اگر اون چیزیه که به خاطرش منو موش آزمایشگاهی کردید، خوب نیستم. داغونم. حس بد تموم قل*ب*م رو گرفته. گیجم، بدم، نابودم. حس کثیف بودن دارم. ولی از یه طرف ….
حرفم را قطع کردم. دیگر نمی خواستم ادامه بدهم. نمی خواستم بگویم که با همه این حال بد اگر او الان این جا بود من خوب می شدم. نمی خواستم بگویم که دیوانه وار دلتنگش شده ام. نمی خواستم بگویم که دلم فقط با او آرام می شود. این ها گفتنی نبود.
_از یه طرف چی؟
سرم را تکان تکان دادم و حرفی نزدم.
_دلتنگش شدی؟
نگاهم را از روی برف ها به او دادم.
آقای دکتر نقطه درد را پیدا کرده بود. فهمیده بود که یک چیزی این وسط درست نیست. غلط را پیدا کرده بود. به زیرش خط کشیده بود. نقطه ی سرطانی پیدا شده بود. حالا فقط باید منتظر نسخه اش می شدم. شیمی درمانی یا جراحی و بریدن و دور انداختن.
حرفی نزدم.
_چه حسی داری؟ بهم بگو. بذار کمکت کنم.
دوباره حرفی نزدم. آهی کشید و دستم را گرفت تا به طرف خانه برگردیم.
_عاشقش شدی؟
_نه!
یک نه سریع و تا آن جا که می شد قاطع.
_خیلی مطمئنی!
_آره!
خندید.
_روز اول که عاشق زنم شدم من هم همین حرف رو می زدم. می گفتم نه عاشقش نیستم. یک نه قاطع. ولی بعد فهمیدم که این عشق نیست جنونه که بهش مبتلا شدم. دیوانه وار دنبالش بودم. شاید باورت نشه ولی بعضی شب ها می رفتم پای پنجره اتاقش تو ماشین می خوابیدم. پدرش یکم با ازدواج ما مخالف بود. دوست داشت که اون به پسر عموش بله بگه. شده بودم مثل عاشقهای ایتالیایی که می رن پای پنجره معشوق. فقط یه گیتار کم داشتم که پای پنجره اش بزنم زیر آواز! می دونی جالب کجاست همون موقع هم نمی گفتم که عاشقشم. می گفتم خوب این هم علاقه است دیگه! خیلی پر رو بودم! ولی او خیلی خانمانه بهم گفت که عاشقمه. همین! همین یک کلمه منو هم منفجر کرد. دیوانه وار بهش اظهار علاقه کردم. خیلی خانم و منطقی بود. بعضی از ما مردها موجودات مغروری هستیم. دوست نداریم ابراز علاقه کنیم. مخصوصا تا زمانی که از عشق طرف مقابلمون مطمئن نشدیم. ما همه کاری می کنیم. همه توجهی نشون می دیم. ولی جایی که باید اون جمله جادویی رو به کار ببریم و بگیم دوست دارم. دهنمون قفل میشه. البته همه این طوری نیستن. خیلی از مردها هم هستن که خیلی خوب می تونن احساسات رمانتیک شون رو بروز بدن. ولی مطمئن باش که بابک از اون دسته نیست.
نگاهش کردم. منظورش از این حرف ها چه بود؟ اینکه بابک مرا دوست دارد ولی آن قدر مغرور است که چیزی نگوید. خنده دار بود. با اخم نگاهش کردم.
_لازم نیست برای بهتر شدن حالم این حرف رو بگید
ابروانش را بالا داد و خندید.
_یعنی می خوای بگی من دروغ میگم؟
کمی سرخ شدم. حرفم دقیقا همین معنی را می داد.
_نه. منظورم اینکه احتیاجی نیست که منو آروم کنید.
آهی کشید و گفت:
_بریم تو بقیه صحبت هامون رو بکنیم؟ من سردمه!
نگاهش کردم. در خودش فرو رفته بود و یقه کتش را بالا داده بود. خندیدم.
_خوب چرا زودتر نگفتید؟
به داخل رفتیم. باربد و امیرهوشنگ و بانو ما را تنها گذاشتند و به خانه امیرهوشنگ رفتند. کنار آتش نشستیم تا خودمان را گرم کنیم. بی اختیار به یاد شب هایی افتادم که کنار آتش می نشستیم و با هم جدول حل می کردیم. چقدر دلتنگ آن لحظه ها بودم و اگر می خواستم با خودم صادق باشم باید می گفتم که خیلی زیاد دلتنگ خودش شده بودم. دلتنگ لحظه به لحظه ایی که با هم گذرانده بودیم. حتی دلتنگ آغوش گرم و امنش. احمقانه بود ولی واقعا دوست داشتم که در آغوشش فرو بروم و تمام ترس هایم را در پشت در بسته آغوشش بگذارم و به آنها بخندم. ترسهایی که در حضور او رنگ می باخت و در نبودش هیولایی وهم انگیز می شد.
_بابک پسر خشکیه. همون زمانی که اهل بزن و بکوب و دختر بازی هم بود شاید باورت نشه ولی این دخترها بودن که بیشتر طرفش می اومدن نه اون. ذاتا این طوریه. شاید تو بگی که بابک مردونگی کرده و کمک کرده بهت پناه داده. ولی من می گم بابک یه جورهایی از تو خوشش میاد. نمیگم چقدر، نمیگم عاشقته، چون میزانش رو نمی دونم. بابک آدم توداریه و تا خودش نخواد کسی نمی تونه از روی قیافه و حالات و حرکاتش یک چیز قطعی درباره اش بگه. من هم احتمالات رو میگم. اینکه بابک اگر حتی یه کوچولو به تو نظر پیدا نکرده بود محال ممکن بود که خودش رو برای یه غریبه تو دهن شیر بندازه. می دونی که کتک خورده از نا پدریت و ماشینش داغون شده؟ می دونی که دایما داره تهدید می شه؟ می بینی؟ نمیگم بابک به غریبه ها کمک نمیکنه. نه اصلا . بابک ذاتا این طوریه. ذاتش خوبه. حالا کاری ندارم که یک جاهایی هرز رفته و کج شده ولی چون ذاتا خوبه برگشته . شاید اگر حتی یک غریبه کامل هم بود اون بهش کمک میکرد ولی نه در این حد. از پول دریغ نمی کرد براش و تا اندازه ایی که می تونست ازش حمایت می کرد. ولی اینکه از کار و زندگیش بزنه و خودش رو تو دردسر بندازه نه! خاطر تو براش خیلی عزیزه که این کارها رو می کنه.
نگاهم را از روی شعله های آتش به او دادم.
_حس تو چیه؟
_چرا براتون مهمه؟ که برید به اون بگید؟
اخمی مصنوعی کرد.
_حرفت رو نشنیده می گیرم. من یک روانپزشکم نازلی. من نه از نظر اخلاقی و نه از نظر کاری و حرفه ایی نمی تونم راز و حرف های بیمارهام رو به کسی بگم. حتی به نزدیک ترین کسانشون. مگه اینکه حالشون اونقدر به وخامت بگذاره که از این دنیا فارغ بشن و دیگه تو هپروت باشن که من مجبور بشم با خانوداه هاشون راجع به مشکلشون صحبت کنم.
دوباره نگاهم را به شعله های آتش دادم و حرفی نزدم. وقتی که خودم از احساس خودم چیزی نمی دانستم چطور می توانستم برای او تشریح کنم. من گیج بودم. میان چند حس متضاد گیر افتاده بودم. چه باید می گفتم؟
_دوست نداری حرف بزنی؟
_چرا از اون نمی پرسید؟
_ما مردها معمولا درباره احساسمون به جنس مخالف با هم دیگه صحبت نمی کنیم. بابک که دیگه جای خود داره! اون خیلی روی حریم خصوصیه خودش و افکارش حساسه. دقت کن میگم احساس. حرفی از رابطه نزدم. تو اگر دختری بودی که بابک برای یه شب می خواست شاید فرداش می اومد همه چیز رو برای من تعریف میکرد، ولی اگر پای احساس در میون باشه اون وقت مردها دیگه چیزی حتی به نزدیک ترین کسانشون هم نمی گن. یک جورهایی حس مالکیته. حسی که شخصیه و نباید گفته بشه.
چند لحظه سکوت بینمان برقرار شد. بی آنکه حرفی بزنم برخاستم و به آشپزخانه رفتم و چای آوردم. تشکر کرد و گفت:
_اگر دوست نداری حرف نمی زنیم. دوست ندارم که مجبورت کنم . چون میدونم که نتیجه عکس میده. دوست دارم اگر صحبتی هم میشه به دلخواه خودت باشه. پس می ذارم زمانش. احتمالا هفته دیگه بابک میاد. تا اون موقع خوب فکر هاتو بکن. اگر دوست داشتی با من حرف بزنی به امیرهوشنگ بگو اون میارتت اردبیل اون وقت می تونیم با هم حرف بزنیم. من همیشه در دسترس هستم.
سرم را تکان دادم. دوست داشتم که حرف بزنم. حرف زدن با او همیشه آرامم می کرد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_من واقعا نمی دونم چه حسی بهش دارم. من هیچ وقت با جنس مخالف رابطه ایی نداشتم. اصلا نمی شناسمشون. بابک هم که دیگه جای خود داره. به قول شما اونقدر تو دار و مرموزه که آدم نمی تونه از نگاه کردن به صورتش و رفتارش بگه الان حسش چیه….
میان حرفم پرید و عذر خواهی کرد و گفت:
_ببخشید میون کلامت اومدم. من اصلا کاری به بابک ندارم. تو خودت حست چیه؟ بی رودربایستی، بی خجالت، بی ترس، بهم بگو.
کمی مکث کردم.
_حس من؟ نمی دونم. واقعا نمی دونم. من دلتنگش شدم خیلی زیاد. اون بهم محبتی رو ابراز کرد که شاید در زندگیم فقط از یک نفر دیده بودم. مادر بزرگم. حتی محمد و ماهی و گلی هم تا این حد به من نزدیک نشده بودند. ولی بابک اونقدر به من نزدیک شد که من از درد هام و رنج هام بهش گفتم. چیزی که به هیچ کسی نگفتم. حتی مادر بزرگم. همین منو بهش نزدیک کرده. علاوه بر اینها، حضورش و توجه دایمش منو وابسته به خودش کرده.
_پس نتیجه می گیریم که تو احساس میکنی که بابک نزدیک ترین فرد بهت شده؟ حتی نزدیک تر از مادر بزرگت؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
_همه این ها هست ولی تو نمی تونی حست رو بهش تشخیص بدی، آره؟
_بله
_وقتی نیست دلتنگشی، وقتی هست باهاش آرومی. دیگه از چیزی نمی ترسی و به نظرت همه چیز درسته. آره؟
_آره

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن