رمان ناگفته ها

رمان ناگفته ها پارت 6

خندید و گفت:
_خوب اینکه خیلی خوبه. حس بدی نیست. این نشون میده که تو دلبسته اش شدی.
_بدیش اینکه من ….
نتوانستم ادامه دهم و بگویم بدی این موضوع این جا است که من تحمل ب*و*سه ها و نزدیکی او را ندارم.
_دوست نداری بهت نزدیک بشه؟ علی رغم اینکه باهاش آرومی ولی نزدیکی رو هم نمی خوای آره؟ دوست داری بهت محبت کنه، توجهش رو ازت دریغ نکنه، ولی بی منظور؟ اصلا کاری به کارت نداشته باشه؟
_آره.
اوهومی گفت و سرش را چند مرتبه تکان تکان داد.
_نازلی اون برادرت یا پدرت نیست. این عشق و حمایت بین دو تا خواهر و برادر این طوریه. یک برادر یا یک پدر می تونه بدون هیچ نظری به خواهرش یا دخترش محبت کنه، عشق بده، توجه کنه. ولی نه کسی که نسبتی با تو نداره. نه یک مرد با احساسات و غریزه مردانه. اون مرد علاقه رو تو نزدیکی می بینه. با اون نزدیکی احساس تکامل و قدرت میکنه. همون طور که یک زن این حس رو داره. فرقی نداره. می دونستی که یکی از ارکان و پایه هایی عشق بین جنس مخالف همین نزدیکی ها و رابطه هاست؟ دقت کن میگم بین دو تا عاشق. خواه نا خواه یک کشش ج*ن*س*ی پیدا میشه که اجتناب ناپذیره و این رابطه، رابطه ایی که عاشقانه و در عین حال مشروع باشه و حلال، یکی از کارهایی که پسندیده است. ما آدمها اسمش رو گذاشتیم ازدواج. ازدواج میکنیم و رابطه مون رو مشروعیت می دیم. این طوری اون رابطه هم پایدار میشه. البته من کاری به استثنا ندارم. کسانی هستن که اصلا این اصول و قواعد براشون مهم نیست. خیلی راحت از این شاخه به اون شاخه می پرن. من دارم درباره یک چهارچوب کلی حرف میزنم. چیزی که تو همه جوامع و ادیان پسندیده است و نُرم جامعه است. تو آمریکا راجع به بنیاد خانواده چه حسی دارن و درباره رابطه ایی که خارج از این چهارچوب ایجاد میشه چه حسی؟ حتی تو اروپا هم روی این خط که رابطه باید سالم باشه تاکیید دارن. حالا من اصلا کاری به این چیزها ندارم. شما به هم حلالید و حالا اصلا نمی گم عاشق هم، ولی یه نیمچه علاقه که ایجاد شده نشده؟ روی همون تمرکز کنید.
حرفش را قطع کرد و با لحنی حسرت بار گفت:
_می دونی ما آدم ها نمی دونیم چه اتفاقی قرار برامون بیفته. اگر می دونستیم از هر لحظه مون استفاده می کردیم که به هم عشق بدیم. تو لحظه زندگی می کردیم. حتی یک لحظه رو هم از عاشقی نگفتن به نظر من گ*ن*ا*ه کبیره است. من اگر می دونستم قراره همسرم به این زودی از پیشم بره لحظه به لحظه رو باهاش میگذروندم. بذار تا دیر نشده یه کم جلو برید. من اصلا نمیگم همین فردا رابطه ایی بینتون ایجاد بشه. دارم میگم به خودت فرصت بده. اصلا به بابک به چشم یک دارو نگاه کن، هان چطوره؟ فکر کن که این آدم فقط تو زندگیت اومده که تو رو به یه زندگی نرمال برگردونه. بذار بهت نزدیک بشه. من مطمئنم که عاقبت بدی ندارید.
آهی کشیدم. مشکل همین نزدیکی بود. نمی دانم حالت صورتم چگونه شده بود که او را به خنده انداخت.
_نازلی دختر خوب. آروم باش. یکی از اصول پیشرفت در زندگی آرامشه. ریلکس باش. هر وقت که بابک بهت نزدیک شد احساسهای بد رو دور بریز. به خودش فکر کن. فقط به خودش. شخص بابک. به این فکر کن که این مرد تا به حال چه کارهایی برات کرده. خوبی ها و کارهایی که برات کرده رو لیست کن. ببین به چه نتیجه ایی می رسی. به این فکر کن که چقدر در کنارش آروم هستی، امنیت داری . اینکه چقدر دوستش داری. وقتی که به این چیزها فکر کردی و به افکار بد اجازه ورود ندادی، اون وقت می تونی آروم آروم جلو بری. خود ت رو بسپار به دستش. به غریزه ات اطمینان کن. بذار برای یک بار هم که شده غریزه ات تو زندگیت تو رو جلو ببره.
_اگر اون منو دوست نداشته باشه چی؟
_داره . میدونم. ولی اصلا گیرم که نداشته باشه. تو عاشقی کردی. تو از جون و دل مایه گذاشتی. این حداقل خودت رو آروم میکنه. حس عاشقی حس خوبیه که می تونه تمام احساسهای درگیرت رو آزاد کنه. بذار از این زندان آزاد بشی. عاشقی کن. فقط عاشقی کن. همین!
_نمی دونم می تونم یا نه؟ سخته. شما که بهتر از هر کسی حس منو می دونید.
_آره می دونم. ولی به این فکر کن که این مرد بابکه. کسی که از همه چیز برات مایه گذاشته. می دونستی بیستم همین ماه تولدشه؟
_نه!
_اگر تو هفته آینده بیاد. احتمالا تولدش رو اینجاست. غافلگیرش کن. یه غذای خوب درست کن. لباسی که دوست داره بپوش. آرایش کن. یکم ناز و لوندی دخترونه خوب چیزیه. من چی بگم آخه بهت دختر خوب!(خندید و مرا هم به خنده انداخت.) ولی همون طور که گفتم خودت رو بسپار به غریزه ات.
حق داشت من اصلا دلبری بلد نبودم. در این سالها سعی کرده بودم که دیده نشوم نکند مردی از من خوشش بیاید. سعی کرده بودم که درگیر هیچ رابطه و عاطفه ایی نشوم. آن قدر زیاد که هیچ از ناز و دلبری دخترانه نمی دانستم. آن چه هم که در ذات و غریزه ام بود سرکوب شده بود. ترس از رابطه ج*ن*س*ی تمام زندگی مرا به فنا برده بود. حرفی نزدم و فقط سرم را به نشانه تایید تکان دادم. حرف زدن درباره این کار آسانی بود ولی وقتی پای عمل به میان می آمد من قفل میکردم.
کمی دیگر باربد برگشت و من درباره تهدید هایی که سپهر از آنها گفته بود پرسیدم ولی او هم مثل برادرش از زیر بار سوال شانه خالی کرد و ماهرانه بحث را عوض کرد و در انتها گفت که خود بابک همه چیز را برایم تعریف خواهد کرد و برای اینکه خیال مرا راحت کند گفت که قسم می خورد که حالش خوب است و مشکلی ندارد. دل نگرانش بودم ولی می دانستم که از باربد چیزی نخواهم شنید.
آنها یک شب بیشتر نماندند و فردای آن روز به تهران برگشتند.
سیزده روز بود که رفته بود و یک هفته از آمدن و رفتن سپهر و باربد می گذشت. روی تخت دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم. با شنیدن صدای ماشین از جا پریدم. حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم. با عجله به پایین دویدم. در را باز کردم و همان طور با تیشرت گشاد و بلند بابک که به تن داشتم و با یکی از شلوار راحتی و پشمی در آن برف بیرون زدم.
با حیرت از ماشین پیاده شد و یک قدم به سمتم آمد. در پرچین را باز کردم و خودم را در آغوشش انداختم. با دهان باز و حیرت کامل در حالیکه هنوز یک دستش به در ماشین بود با دست دیگرش مرا بغل کرد. چند ثانیه بعد به خودش آمد. لبه های پالتوی بلندش را از هم باز کرد و مرا در آن پیچید. کنار گوشم زمزمه کرد.
_این جا آمریکا نیست دختر خانم.
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. نگاهش مهربان بود و پر از توجه. همان طور که مرا زیر پالتویش پیچیده بود در ماشین را بست و با هم به خانه رفتیم. با پایش در را بست و مرا در آغوش کشید. یک دستش را به درون موهایم فرستاد و دست دیگرش را دور کمرم حلقه کرد.
_چه استقبال گرمی! می دونستم زودتر برمی گشتم.
خجالت زده از رفتار خودم، سرم را پایین انداختم. بیشتر مرا به خودش فشرد. کمی فاصله گرفت و نگاهم کرد. عاقبت از من جدا شد و پالتویش را در آورد روی مبل پرت کرد. دستش را دور کمرم حلقه کرد و مرا به طرف آتش برد. روی زمین کنار آتش نشستیم. حرف نمی زد . بیشتر از حرف زدن نگاهم میکرد. دقیق و موشکافانه. وقتی که خوب گرم شد. پلیورش را در آورد و کوسن ها را روی هم چید و اشاره کرد تا کنارش بنشینم. به کوسن ها تکیه داد و سر مرا روی سینه اش خواباند. بر خلاف دفعه قبل که خیلی ضربتی وارد عمل شده بود. حالا کاملا محتاط بود. فقط لمس می کرد. کاملا آرام و با توجه.
_دلتنگ شده بودی؟
چیزی نگفتم. او هم حرفی نزد. فقط بیشتر مرا نوازش کرد. با احساس کامل. حسی که آن لحظه و در آغوشش داشتم. بهترین حسی بود که در تمام عمرم داشتم. آرامش محض، امنیت. حس میکردم که دیگر هیچ خطری نمی تواند تهدیدم کند. مرا از آغوشش جدا کرد. با اکراه خودم را کنار کشیدم که متوجه شد و آرام خندید.
_خوب دیگه چه خبر؟
_خوبم. تو چطوری؟
برخاست تا به اتاق خواب برود.
_منم خوبم.
به دنبالش به اتاق خواب رفتم. روی تخت نشست. چهره اش خسته بود. می دانستم که برای اینکه بتواند به این جا بیاید گاهی از خواب و استراحتش می زد.
_خیلی خسته ام
به من که بالای سرش ایستاده بودم نگاه کرد و با دستش به روی تخت، کنار خودش زد که یعنی کنارش بنشینم و گفت:
_میدونی چی خستگی یه مرد رو رفع میکنه؟
کنارش نشستم. بی مقدمه مرا در آغوش گرفت و کنار گوشم زمزمه کرد.
_یه ب*و*سه!
اخم کردم. لبخندی زد و اخم بین دو ابرویم را ب*و*سید.
_و اونهایی که کسی نیست که یه ب*و*سه بهشون بده همینطور خسته می مونن؟
جوابم ب*و*سه ایی بود که به روی لبهایم نشست و مرا غرق در حسی نو کرد. حسی که هم بد بود و هم خوب. هیجان انگیز بود و وهم آور. احساس می کردم که رگهایم کشیده شده و خون بیشتری را به سمت قل*ب*م پمپاژ می کند. تحت تاثیر چند حس مختلف خودم را کنار کشیدم. چشمانش را گشود و دقیق نگاهم کرد. سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. گونه ام را نوازش کرد. ب*و*سه ایی کوتاه بود. مثل اینکه نمی خواست دوباره مرا بترساند. آهی کشید و برخاست.
زیرپوشش را در آورد و من متوجه کبودی وحشتناکی که در پشت کمرش بود شدم. تقریبا نزدیک به کلیه. به اندازه یک کف دست کوچک کبود و خون مرده شده بود. البته رو به بهبود بود ولی هنوز بد منظر و دل خراش بود. به طرفش رفتم. دهانم باز مانده بود. باربد گفت که حالش خوب است. این تعریف او از حال خوب بود؟ با انگشتم آهسته روی کبودیش کشیدم. چرخید و با تعجب نگاهم کرد.
_چی کارت کرده؟
یک کبودی و زخم رو به بهبود هم ریز سینه چپش بود نزدیک به دنده ها. خفیف تر از کبودی پشتش. نفسم بند رفت. ل*ب*م را گزیدم و آهسته زخمش را نوازش کردم. خم شدم و نگاهش کردم. مچ دستم را گرفت. نگاهش کردم. اخم داشت و چشمان خسته اش خمار رو خواب آلود بود.
_بسه! خوبه.
معصومانه گفتم:
_دردت گرفت؟
پوزخندی زد و با لحنی جدی ولی کمی شوخ و طناز و گفت:
_کسی بهت نگفته که به تن یک مرد که از قضا خیلی هم گرسنه است دست نزنی؟!
آن چنان با حیرت نگاهش کردم که خندید. بلندترین خنده ایی که تا به حال از او دیده بودم. بینی ام را فشرد و من هم برای معمولی جلوه دادن اوضاع گفتم:
_چرا باربد بهم چیزی نگفت. درد داره اذییتت میکنه هنوز؟
لبخند کجی زد. دستش را روی موهایم گذاشت و آرام نوازش کرد
_نه خوبم.
به سرعت به حمام رفت. به آشپزخانه رفتم و به کانتر تکیه دادم. سعی کردم تا آرام باشم. در تمام هفته قبل که با خودم تنها بودم حرف های سپهر را مرور می کردم. هنوز جنس حسم را به بابک نمی دانستم. عشق است یا عادت؟ یا فقط یک علاقه محض که به علت اینکه بی دریغ مهربانی خرجم کرده بود به وجود آمده بود. آن قدر از دیدنش شاد شده بودم که سعی کردم شادی لحظاتم را با ناراحتی درباره یک ب*و*سه یا لمس خراب نکنم.
هنوز حس خوبی نبود. ولی مثل بار اول آنقدر شوکه و نارحت نشده بودم. شاید چون دیگر می دانستم باید انتظار چه حسی را داشته باشم. همیشه بار اول مشکل است. من هم که مشکل دار بودم و این خودش مزید بر علت بود. چیزی برای شام درست کردم. تا وقتی از حمام می آید بخورد و بخوابد. هوا تاریک شده بود. صدای قدم هایش را شیندم که از پله پایین می آمد. چشمانم را بستم. می دانستم که به سراغم می آید. سعی کردم آرام باشم. از این می ترسیدم که طالب چیزی بیشتر از یک ب*و*سه شود. ناخواگاه متوجه شدم که چاقو را محکم تر به روی گوجه فرنگی درون دستم می زنم. دوباره یک نفس عمیق دیگر. صدایش را که از پشت سرم و کنار گوشم شنیدم، چاقو از دستم رها شد.
_آروم تر دستت میبره.
نگاهش کردم. نه حرفی زد و نه حرکتی کرد. همان طور دست به سینه به کانتر تکیه داد و اشاره کرد تا به کارم ادامه دهم. گوجه ها را خورد کردم و روی میز گذاشتم. شام را در سکوت خوردیم. گاهی از اهالی روستا یا امیرهوشنگ و بانو می پرسید و من هم جواب می دادم. بعد از شام اشاره کرد تا کنار آتش بشینیم. برایش قهوه بردم. کوسن ها رو روی هم چید و تکیه داد. دستم را گرفت و مرا کنار خودش نشاند. دوباره با احساس کامل شروع به لمس بازوهایم کرد.
_نازی؟
سرم را از روی سینه اش برداشتم و نگاهش کردم. خم شد و نوک بینی ام را ب*و*سید. کمی خودم را عقب کشیدم. باید هر دفعه با یک حرکت عاشقانه و احساسی از طرف او کنار می آمدم.
_بله؟
_باید حرف بزنیم.
همین یک کلمه که با لحن خاصی بیان شد قلب مرا از جا کند. حس میکردم که زیر پاهایم خالی شد. حتما اتفاقی برای گلی افتاده بود. میدانستم. _کسی چیزیش شده؟
نتوانستم اسم ببرم. ولی می دانستم که او خودش متوجه خواهد شد. سرش را تکان داد و دوباره بازو و شانه ام را نوازش کرد.
_نه گلی خوبه. یعنی آن چنان تغییری نکرده.
_پس چی؟
تیغه بینی اش را مالید و گفت:
_راجع به عمرانه.
_خوب!
_ممنوع الخروجت کرده. علی که برای پاسپورتت رفته بود. پلیس گذرنامه گفته بود که این خانم ممنوع الخروجه.
شوکه شده بودم. آخر برای چه؟ اصلا مگر چنین چیزی امکان داشت؟ من که دختر او نبودم. دخترش هم می توانست پاسپورت جدا داشته باشد. من که حتی دخترش هم نبودم.
_مگه می تونه؟ من که دخترش نیستم.
صدایم از شدت هیجان و خشم می لرزید. حلقه دستانش را تنگ تر کرد و بیشتر مرا به خودش فشرد.
_هیش هیش …. آروم عزیزم آروم.
همین گرمای تنگاتنگ آغوشش و آرامش صدایش مرا هم کمی آرام کرد.
_برای چی؟
_ازت شکایت کرده. وقتی که شاکی خصوصی داشته باشی می تونه ممنوع الخروجت کنه. ازت شکایت کرده که به عنوان دختر خونده اش از خونه اش طلا و جواهر سرقت کردی. با من هم به عنوان یک مرد متاهل رابطه ن*ا*م*ش*ر*و*ع داشتی و من اجبارا صیغه ات کردم. برای جریان سرقتت از خونه اش هم شاهد داره. پرونده اون قدر کلفت هست که تونسته باهاش ممنوع الخروجت بکنه.
دهانم از شدت حیرت باز مانده بود. عمران مرا به سرقت متهم کرده بود؟ شاهد هم داشت؟
_شاهدش کیه؟
آهی کشید و گونه ام را نوازش کرد. می خواست به هر طریقی که شده آرامم کند.
_خانم صدری و خبیری راننده اش
چرا؟ اولین چیزی که میان آن همه هیجان و ناراحتی و خشم به ذهنم رسید، چرا بود. واقعا نمی توانستم درک کنم. من که به او کاری نداشته بودم. در آ ن چند وقت حتی سعی میکردم که با او مثل یک دوست رفتار کنم نکند یک زمانی احساس بدی به او دست بدهد. هیچ وقت به او فرمان ندادم و چیزی را نخواستم. همیشه اگر می خواستم برایم کاری را انجام دهد از او خواهش می کردم و دقت میکردم که حتما کلمه لطفا گفته شود. دوست نداشتم حس حقارت کند از اینکه دختری که از او کوچکتر است به او فرمان می دهد. حالا چرا باید چنین کاری را با من بکند؟ اصلا برایم قابل هضم نبود.
_آخه چرا خانم صدری باید این کار رو بکنه؟
با انگشت اشاه اش گونه ام را نوازش کرد.
_آخه چرا باید این کار رو بکنه؟
با انگشت اشاه اش گونه ام را نوازش کرد.
_احتمالا به خاطر عمران. بعضی وقتها زنها برای کسی که دوستشون دارن همه کاری میکنن.
با حیرت گفتم:
_خانم صدری عمران رو دوست داره؟
برایم عجیب بود. آن قدر لحنم حیرت زده بود که بابک را به خنده انداخت.
_عمران مرد جذابیه. اصلا کاری به ذاتش ندارم. طبیعیه خانم صدری که از ازدواج قبلش خاطره خوبی نداشته رو به خودش جلب کنه.
_یعنی عمران می خواد بگیرتش؟ این جوری دست از سر من بر می داره؟
چند لحظه نگاهم کرد.
_اگر بخوایم خوش بینانه به قضیه نگاه کنیم، آره.
_بدبینانه اش چی می شه؟
_این که عمران فقط داره از خانم صدری استفاده میکنه، همین.
_وای!
_آروم باش!
ناخوداگاه به روی سینه اش لم دادم .
_تو خودت دیدیش؟
_آره
_کجا؟
_تو کلانتری
نیم خیز شدم.
_کلانتری برای چی؟ باربد که گفت اونها که کتکت زدن فرار کردن.
_آره. ولی من که عمران رو زدم.
چشمانم گرد شد. او با عمران دست به یقه شده بود؟ به خاطر من؟
_تو عمران رو کتک زدی؟
_آره! زیاد تر از دهنش حرف زد، منم کوبیدم تو دهنش. یکی از دندونهاش شکست. دیه دادم.
_بابک چی کار کردی؟
اخم کرد و گفت:
_مرتیکه بی شرف وقتی نمی تونه جلوی دهنش رو بگیره یکی پیدا میشه که می زنه تو دهنش!
_مگه چی گفت؟
_چرند و پرند! خزعبلات!
_بابک چی گفت؟
مرا در بر گرفت. سرش را میان موهایم کرد.
_مهم نیست. آدم بی شرف همیشه بی شرف می مونه.
_درباره من بود؟
_آره
چرخیدم و نگاهش کردم.
_خواهش میکنم بگو چی میگفت؟
_پیشنهاد داد. یه پیشنهاد کلون. اگر رقم رو بهت بگم شاخ درمیاری!
_برای چی؟
_برای اینکه من زنم رو طلاق بدم کلاه بی غیرتی بکشم سرم بیام بشم ساقدوش آقا، شما رو براش عقد کنم.
حیرت زده نگاهش کردم. اخم کرد.
_منم بهش گفتم برو بمیر!
آهی کشیدم و چیزی نگفتم. تکیه مرا به خودش داد.
_باهاش بحثم شد. بهش گفتم این پولها برام اهمیت نداره. بهش گفتم همه مگه مثل تو بی شرف هستن. گفت منکه می دونم نازی نذاشته بهش دست بزنی. از این چرت و پرت ها. بیا مردونگی کن من می خوامش.
از او جدا شدم و به روی شکم خوابیدم ولی او مانع شد و با اخم بلندم کرد و به کمرم اشاره کرد و به روی پایش زد و اشاره کرد که سرم را آن جا بگذارم. خجالت زده امتناع کردم ولی او سرم را روی پاهایش گذاشت. در حالیکه با موهایم بازی می کرد گفت:
_منم خیالش رو راحت کردم. می دونم که فقط یک چیز می خواد. منم امیدش رو ناامید کردم که دیگه پی تو نباشه. اون هم که اولش مشت رو خورده بود ولی به خاطر تو بی خیالش شده بود . رفت کلانتری شکایت کرد. منهم رفتم دیه اش رو دادم. راضی نمی شد. می گفت من دیه نمی خوام. منم کم آشنا ندارم. ریس کلانتری پدر یکی از دوستای راهنماییم بود. بالاخره راضیش کرد. که رضایت بده. من هم تهدیدش کردم. گفتم پولم رو از پروژه کیش میکشم بیرون ببینم کی می خواد تمومش کنه. مدیر پروژه هم که تو هستی همه تو رو می شناسن. اون وقت باید بری آ ب خنک بخوری
_چی بهش گفتی که لج کرد؟
_گفتم بهت دست که زدم هیچی. ازم ح*ا*م*ل*ه هم هستی! گفتم داره نوه دار میشه به فکر سیسمونی باشه!
آن چنان با حیرت نگاهش کردم که ابروانش را بالا داد و آرام خندید.
_چشمات رو این طوری نکن. بامزه میشی!
_چرا این طوری گفتی؟ اگر بدتر کنه چی؟ اگر بلایی سرت بیاره من چی کار کنم؟
_بلا؟ نترس! من بلا سر عمران نیارم اون عددی نیست که بتونه بلا سر من بیاره. بعد هم من میدونستم که عمران دنبال چیه؟ برای همین این حرف رو زدم. دیدی که حدسم درست بود که اون طوری آتیش گرفت. یک سری تهدید هم کرد که میرم به قادر می گم و به فلانی میگم و این حرف ها…
می دانستم که منظورش از فلانی ماهی است. چشمانم را روی هم فشردم. ولی حرفی نزدم. حس می کردم که حالا زمانش نیست. من کاری نکرده بودم. این مهم بود. ولی به سرعت متوجه شدم که این خود گول زدن است. من در ظاهر کاری نکرده بودم. ولی چشمم به دنبال بابک بود. سعی کردم تا ذهنم را متفرق کنم. پرسیدم:
_دنبال چیه؟
موهایم را کنار زد و گونه ام را نوازش کرد.
_بکارت. چیزی که با مادرت نتونسته بدست بیاره. تموم این سالها حس یک مرد شکست خورده رو داشته. حسی که یک دختر دست خورده رو با هزار امید و آرزو تصاحب کرده. ولی چه فایده؟ دختری که قبلا تصاحب شده به چه درد یک مرد می خوره. حساب یک خانمی که طلاق می گیره یا بیوه است و بعد ازدواج میکنه از این مقوله جداست. اون طوری مرد حس تحمیق بهش دست نمی ده . موقعیت خانم رو می دونسته و خودش خواسته ولی یک موقعیتی مثل عمران برای هر مردی حس بدی رو همراه داره. حسی که به شعورش توهین شده و یک دختر دست خورده بهش غالب شده.
_حالا باید چی کار کنم؟
_چی رو چی کار کنی؟
_این که ممنوع الاخروج شدم.
نگاهم کرد. دوباره نگاهش سرد و خشک شد. برخاست و گفت:
_اگر برات اون قدر مهمه که نمی تونی یک لحظه هم صبر کنی یکی رو پیدا می کنم قاچاقی ردت کنه بری. خطر داره ولی با خودت.
به طبقه بالا رفت. برخاستم و به دنبالش رفتم. بی توجه به من دندان هایش را مسواک کرد و لباس هایش را در آورد و خوابید. مسواک زدم و کنارش دراز کشیدم. پشتش را به من کرد و خوابید.
_من منظورم این نبود.
جوابم را نداد. غصه دار شدم. نگاهی به سر شانه کشیده اش کردم. دستم را جلو بردم تا لمسش کنم ولی دوباره عقب کشیدم.
_بابک؟
_خسته ام نازی. فردا صبح.
این بار دستم را سر شانه اش گذاشتم. ولی واکنشی نشان نداد. آرام خودم را به طرفش کشیدم و از پشت کمرش در آغوش کشیدم. آن چنان با سرعت برگشت که مرا غافلگیر کرد. مرا بغل کرد.
_من منظورم این بود حالا که از من شکایت کرده باید چی کار کنم؟ اگر تحت تعقیب باشم چی؟ اگر برای تو دردسر بشه چی؟ من عجله ای ندارم. این جا رو دوست دارم.
با اخم نگاهم کرد.
_نمی دونم علی دنبال کارهاته. ولی شاید وجود خودت هم لازم بشه. فعلا که همین جا هستی تا ببینم چی می شه. تحت تعقیب هم نیستی. جانی و آدم کش که نیستی. اون شکایت کرده و ممنوع الخروجت کرده. زمان دادگاه که برسه شما یا وکیلت میری از خودت دفاع میکنی. تازه امروز صبح که من رسیدم اردبیل علی زنگ زد گفت احظاریه برات اومده . اصلا از کجا معلوم که دادگاه شهادت خدمه رو قبول کنه
بیشتر در آغوشش فرو رفتم. آغوشش دیگر هیچ حس بدی برایم نداشت. هر چه بود امنیت بود و آرامش. حالا خارج از آغوشش بود که حس بدی داشتم. حسی که وصف ناشدنی بود. حسی که به محض بودن در کنارش از بین می رفت. آهی کشید و گفت:
_بگذریم چی کار کردی تو این مدت؟ خوش گذشت؟
نگاهش کردم خواب از سرش پریده بود! از دهانم در رفت و گفتم:
_نه افتضاح بود!
لبخندی کج زد.
_چرا؟
_یکم بی حوصله بودم.
لبخندش تبدیل به پوزخندی پر رنگ شد.
_برای چی بی حوصله بودی؟
اخم کردم. او هم با اخمی مصنوعی جوابم را داد.
_درباره این هم نمی خوای حرف بزنی؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
_با سپهر حرف زدی؟ آرومت کرد؟
مکثی کرد و گفت:
_اه یادم رفت. یک سری قرص جدید داده. بلند شو برو آب بیار. از امشب باید یک شب در میون یکی بخوری. یه چیزی هم برات خریدم . کیفم رو هم سر راهت بیار بالا
_چی هست؟
سرسری جواب داد.
_نمی دونم آرام بخشه لابد.
_نه اون چیزی که برام خریدی چیه؟
خندید.
_برو بیار تا نشونت بدم.
برخاستم و سعی کردم تا فکر ماهی را از ذهنم بیرون کنم. اگر عمران به او می گفت چه؟ درست بود که برای پول به عقد بابک در آمده بود. درست بود که بابک هیچ حسی به او نداشت ولی او بابک را می خواست. این مهم بود. شاید این عقد مسخره دلیلی برای خودش بوده است. دلیلی که با آن بتواند خودش را به بابک نزدیک کند. و این چیزی بود که نمی خواستم به آن حتی فکر کنم.
به پایین رفتم و لیوان آبی ریختم و کیف دستیش را برداشتم و بالا رفتم. به روی کمر دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. به پاتختی اشاره کرد. یک حبه قرص بدون کاور روی یک دستمال کاغذی گذاشته بود. با تعجب برداشتم و گفتم:
_تو از کاور درش آوردی؟
_آره بخور
کیف را به طرفش گرفتم و قرص را خوردم. نیم خیز شد و در کیف را باز کرد. یک کیسه از آن بیرون آورد و به طرفم گرفتم. یک پیراهن دیگر. این یکی آبی نفتی بود. پوشیده تر بود. خیلی ساده ولی زیبا. یقیه گرد و کمی باز داشت، با آستین حلقه ایی . قدش بلند تر از آن دیگری بود و یک کمر چرمی نازک سفید روی کمرش می خورد. چیزی دخترانه و زیبا.
_خیلی خوشگله.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خوبه حداقل از این یکی خوشت اومده.
لحنش کمی سرد و نیش دار بود. اشاره اش به آن پیراهن آلبالویی بود که در کمد خاک می خورد. خندیدم ولی او بی توجه به خنده ام چرخید و پشتش را به من کرد چراغ را خاموش کرد و خوابید. من هم با احتیاط کنارش دراز کشیدم و خوابیدم.
****
دوباره همان آرامش و شادی به سراغم آمده بود. دیگر می دانستم منبع این آرامش مرد قد بلندی است که ابتدا از او خوشم نمی آمد و از جذبه و چشمان خشک و نافذش می ترسیدم. ولی حالا به نظر می رسید که همین چشمان خشک و همین اخم میان ابروانش، جدیدت درون رفتار و حرکاتش، آرامش بخش من است. برای من که مثل یک پرنده بال شکسته به او پناه آورده بودم مامن بود و آغوشش لانه ایی گرم و امن محسوب می شد.
دوباره ساعت ها و لحظه های خوشم برگشته بود. با هم قدم می زدیم، به دیدن امیرهوشنگ و بانو می رفتیم. دوست داشتم که از لحظه به لحظه ای که کنارم است نهایت استفاده را بکنم. کنار هم در بالکن رو به دره می نشستیم و در یک حلب آهنی آتش روشن می کردیم و به خواست من بر روی آتش سیب زمینی تنوری می کردیم. مرا در آغوش می گرفت و آن لحظه من احساس می کردم که حتی دیگر به آن آتش هم نیازی نیست. وجودش مرا گرم می کرد. تکیه ام را به سینه اش می داد و پتوی مسافرتی را به دور هر دو نفرمان می پیچید. بیشتر مواقع سکوت می کردیم ولی گاهی هم حرفی بینمان رد و بدل می شد. بیشتر در مورد مسایل عادی و پیش پا افتاده. در مورد موضوعات روزمره روستا. هیچ کدام از ماهی و محمد و عمران حرفی نمی زدیم . گاهی من اظهار ناراحتی برای گلی میکردم و او هم حرفم را تایید می کرد. خودش هم نگران گلی بود در میان حرف هایش متوجه شده بودم، احترامی که برای گلی قایل بود برای هیچ کدام از اعضای آن خانواده قایل نبود. همیشه می گفت “گلی دختر عاقل و مهربونیه.”
می دیدم که صحبت کردن من درباره ماهی و محمد او را از من دور می کرد و من این دوری را نمی خواستم. صحبت های اندکمان در آرامش و در گوشی بود. دوست داشتم و دوست داشت که در گوشی و زمزمه وار صحبت کنیم . همان طور که در آغوشش بودم. سرش را کنار گوشم می آورد و زمزمه می کرد. صدایش بم وکلفت بود و به همین خاطر بم تر هم می شد و من این حالت را دوست داشتم. دیگر ب*و*سه ایی رخ نداده بود. برخورد های ما از نوازش و در آغوش گرفتن فراتر نمی رفت.
روز تولدش بود و از صبح از امیرهوشنگ خواسته بودم که او را با خودش به بیرون ببرد. برایش کیک پختم. به نظرم سخت ترین کار دنیا بود و ظاهرش وحشتناک شده بود. خدا مزه اش را به خیر می کرد. کیک را که با خامه تزیین کرده بودم. خودم هم خنده ام گرفته بود. بعضی جاها خامه زیاد شده بود و در بعضی قسمت ها کم شده بود و خود کیک مشخص بود. خود کیک هم کمی ته گرفته بود و زیادی قهوه ایی شده بود. در یخچال گذاشتم و به طبقه بالا رفتم. از امیر هوشنگ و بانو هم خواسته بودم که بیایند ولی آنها می خواستند به اردبیل بروند.
جلوی کمد ایستادم. نمی دانستم چه بپوشم. از صبح درگیر این موضوع بودم. صد بار چشمانم به روی لباس آلبالویی رفت و دوباره برگشت. مردد بودم. این لباس فوق العاده بود و دیده بودم گاهی که بابک سر کمد می رفت تا لباس بردارد نگاهی هم به آن می انداخت ولی آخر مسئله این بود که من با اینکه در خارج بزرگ شده بودم ولی عادت به پوشدین لباس های باز نداشتم. همیشه جین و تی شرت های ساده می پوشیدم. و حالا این لباس به نظرم زیادی باز و بی قید بند بود. پوشیدن آن ریسک بزرگی بود. آن هم مقابل کسی که می دانستم نظری هم به من دارد. پیراهن آبی نفتی که برایم آورده بود را در آوردم و پوشیدم. ولی چند لحظه بعد زمانی که در مقابل آینه موهایم را شانه می کردم آن را در آوردم و بلاتکلیف ایستادم. نمی دانستم چه باید بکنم. حرف های سپهر را به خاطر می آوردم. اینکه کمی ناز و لوندی دخترانه داشته باشم و برایش لباسی خوب بپوشم ولی نمی توانستم. می ترسیدم.
حس می کردم که در این چند روزه چیزی بین ما تغییر کرده است. نمی دانستم آن چه چیز است. ولی حس می کردم که آن تغییر از جانب خودم است. دیدم به او عوض شده بود. نمی توانستم تعریف درستی از احساسم داشته باشم ولی دیدم به او دید یک زن به یک مرد شده بود. در گذشته برایم مهم نبود که او چه بپوشد و چه تیپی داشته باشد. ولی حالا مهم بود.
مثل اینکه جنبه های مردانه وجودش را تازه می دیدم. اینکه او خوش هیکل و عضلانی است و خوش تیپ است و عنصری کاملا مردانه در وجودش است. حالا همه چیز او برایم جذابیت پیدا کرده بود. حتی قد بلندش. عاشق این بودم که سرم را بالا بگیرم و در چشمانش نگاه کنم. منی که روزی از مردان قد بلند متنفر بودم حالا شیفته مرد قد بلندم شده بودم. چه شده بود؟ چه اتفاقی در سیستم بدن من رخ داده بود؟ منی که هیچ حسی نداشتم حالا پر شده بودم از احساس های خوبی که مرا سیراب می کرد و مثل ابری پر باران به خاک خشک وجودم می بارید. حسی بی نهایت دل انگیز. شکوه عشق بود یا چیز دیگر؟ نمی دانم هر چه بود زیبا بود.
دیگر به چیزی به جز او فکر نمی کردم. ولی گاهی هم ترس هایی به سراغم می آمد. آن زمان فقط آغوش او آرامم می کرد. برایم مهم نبود که چه ساعت از شبانه روز است. حتی اگر نیمه شب هم می بود باز هم مثل یک گربه خودم را در آغوشش جا می کردم. از خواب می پرید و مرا محکم بغل می کرد. زیر گوشم نجوا می کرد که ترسیده ام؟ و من هم می گفتم که بله. آن زمان تا مرا آرام نمی کرد نمی خوابید. با موهایم بازی می کرد. کاری که خیلی دوست داشتم و مرا به خلسه ایی آرام بخش می برد. و نوازشم میکرد. نوازش هایش مثل مخدر بود. مرا از این رو به آن رو می کرد. از اوج ترس مرا به اوج آرامش می رساند. یک عروج واقعی احساسی.
پیراهن را از کمد بیرون آوردم و روی تخت انداختم. امکان اینکه هر لحظه برسد زیاد بود و من هنوز دودل بودم. لباس را پوشیدم. ولی در آخرین لحظه نظرم عوض شد و آن ر ا بیرون آوردم و دوباره لباس آبی را پوشیدم. صدای ماشین آمد. از پنجره نگاه کردم. از ماشین پیاده شد و به طرف خانه آمد. گیج و سر درگم دور خودم می چرخیدم. هراسان و با عجله پیراهن آلبالویی را سر چوب لباسی زدم.
_نازنین
چشمانم را روی هم فشردم.
_بله؟
صدای قدم هایش را شنیدم که بالا می آمد. تا ده شمردم تا بلکه آرام شوم. نفسم گرفته بود. چند نفس عمیق کشیدم. آن قدر دست دست کرده بودم که حتی فرصت نکرده بودم که در آیینه نگاهی به خودم بیاندازم. به جلوی در اتاق رفتم. با حیرت نگاهم کرد. نگاهش جور خاصی شده بود. چرخیدم و در آینه به خودم نگاه کردم. خیلی زیبا بود. شاید نه به زیبایی آن پیراهن آلبالویی، ولی برای من که همیشه پلیور های ضخیم و شلوار های پشمی و راحتی به پا کرده بودم، نقطه عطفی بود.
خیلی خوب روی اندامم نشسته بود و برجستگی ها و پستی و بلندی های اندامم را به نمایش گذاشته بود. جلو آمد. ناخوداگاه یک قدم به عقب برداشتم. سرجایش ایستاد و دستش را به طرفم دراز کرد و لبخند مهربانی زد. می دانست که دستم را در دستش خواهم گذاشت. دستم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید. حرکتی نکرد. فقط با دقت مرا نگاه کرد. پیشانی ام را ب*و*سید. سرش را پایین آورد و کنار گوشم نجوا کرد.
_بهت میاد!
سرم را کنار گوشش بردم و مثل خودش نجوا کردم.
_تولدت مبارک!
صدایم لرزان بود. سعی کردم آرام باشم. تولد بابک بود. این مهم بود. سرم را کمی چرخاندم تا گونه اش را بب*و*سم. ولی حرکتم را حدس زد و گونه اش را چرخاند و من به جای گونه اش لبانش را ب*و*سیدم. با خجالت سرم را عقب کشیدم ولی نگذاشت و عمیق ترین و طولانی ترین ب*و*سه ایی که تا به حال تجربه کرده بودیم را گرفت. نفسم بند رفته بود. سرش را کنار کشید و با چشمانی خمار آهسته با انگشت اشاره اش به نوک بینی ام زد و گفت:
_باید قبل از ب*و*سه نفس بگیری خوشگل خانم!
سرم را بالا نبردم تا نگاهش کنم. جرات این کار را نداشتم. احساس می کردم که نگاهش مثل دو میخ در تنم فرو می رود. سعی کردم تا به خودم مسلط باشم. ولی تسلط داشتن به خودم تنها کاری بود که در آن لحظه قادر به انجامش نبودم.
_من کیک درست کردم.
دستانش را دور کمرم حلقه کرد و گفت:
_ کیک هم می خوریم.
خودم را به نرمی کنار کشیدم. نگذاشت و موهایم را ب*و*سید.
_آروم باش. قرص هات رو امروز خوردی؟
سرم را تکان دادم.
_خوب پس آروم باش. اون قرص جدیدت رو چی؟
_آره
سرم را بالا بردم و اعتراف کردم.
_ می ترسم!
این اولین اعتراف من به خود او بود. روی تخت نشست و مرا روی پاهایش نشاند. موهایم را کنار زد و با دقت به صورتم نگاه کرد.
_از من؟
_آره!
نگاهش آرام بود. با چند دقیقه قبل تفاوت داشت. نگاه همیشگی خودش شده بود. آهی کشید و موهایم را نوازش کرد.
_دلیلی برای ترس نیست نازنین
نیم خیز شدم.
_میشه بلند شم؟
چند ثانیه دیگر هم کمرم را نگه داشت و بعد رهایم کرد. برخاستم و به طبقه پایین برگشتم. در آشپزخانه چند لحظه روی صندلی نشستم تا آرام شوم. کیک را بیرون آوردم. به آشپزخانه برگشت. هنوز لباس های بیرونش را عوض نکرده بود. برشی کیک با قهوه مقابلش گذاشتم.
_خیلی بد شده.
لبخند زد و تکیه ایی به دهان گذاشت.
_خوب شده . فقط یکم شیرینیش زیاده.
_تولدت مبارک
تکیه ایی کیک مقابل صورتم گرفت. خوردم و کنارش نشستم.
_عکس بگیریم؟
_آره دوست دارم.
با هم چند عکس گرفتیم. احساس می کردم برای آنکه مرا نترساند دوباره از من کمی فاصله گرفته و با احتیاط بیشتری رفتار می کند.
_دوست داری بریم اردبیل؟ بانو و امیرهوشنگ هم می خوان برن
_نه همین جا خوبه
گونه ام را نوازش کرد.
_مطمئنی؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
_آره بریم تو بالکن؟ آتیش روشن کنیم؟
_بریم.
به بالکن رفت. سریع ساندویج هایی که با نان معولی روستا به هزار زحمت پیچیده بودم را از یخچال بیرون آوردم در یک سینی گذاشتم و به بالکن رفتم. آتش را روشن کرده بود. اشاره کرد تا کنارش بنشینم. سینی را گرفت و با اشاره پرسید.
_این چیه؟
_ساندویچ ابتکاری با نون محلی. کتلته!
یکی برداشت و خورد.
_خوبه. عالی شده
کنار هم نشستیم.
_آروم شدی؟
سرم را تکان دادم.
_خوب پس بیا تو بغلم.
روی پاهایش نشستم. نگاهی به پلیورم که با لباس فوق العاده چند دقیقه قبل عوض شده بود کرد و گفت:
_وقتی که برگشتیم تو دوباره بپوشش
باشیطنت گفتم:
_تولد دیگه تموم شد.
اخمی مصنوعی کرد و آهسته کنار گوشم گفت:
_تولد منه هر وقت که من بگم تمومه.
نگاهی به آسمان کردم. سرخ رنگ بود. احتمال یک برف دیگر خیلی زیاد بود.
_بابک؟
_موهایم را کنار زد و گردنم را ب*و*سید.
_بله؟
_مامانت ناراحت نشد که تولدت تهران نموندی؟
_نه.
آرام اعتراف کردم.
_من خوشحالم که اومدی
چانه ام را گرفت و سرم را به طرف صورت خودش چرخاند. در چشمانش نگاه کردم. چشمان سیاهش که دیگر مرا نمی ترساند. مایه آرامشم شده بود و سیاهی اش مثل یک سفیدی خالص و ناب لذت بخش بود.
_از اون استقبال گرم معلوم بود.
با مشت آهسته به شانه اش زدم. جوابم ب*و*سه ایی به روی موهایم بود.
_هنوز از من می ترسی؟
_حالا نه
با شیطنتی که تا به حال در نگاهش ندیده بودم گفت:
_پس می تونیم بریم تو؟
با اعتراض نامش را گفتم. آرام خندید و حلقه دستانش را محکم تر کرد.
_دلیلی برای ترس نیست. اجباری هم نیست.
نگاهش کردم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.
_مرسی
آهی کشید.
_دوست داری بریم یه جای گرم؟ مثلا کیش چطوره؟
سرم را با شدت از روی گردنش برداشتم.
_میشه ؟
_آره تو الان دیگه شناسنامه داری. می تونی سوار هواپیما بشی. بلیط یک سره نمی گیریم. شهربه شهر عوض می کنیم. چطوره؟ دوست داری؟
حتی فکر یک جای گرم هم لذت بخش بود. کیش. تا به حال نرفته بودم. ولی باید تجربه خوبی می شد. با بابک همه چیز لذت بخش بود.
_آره دوست دارم. تو کار نداری؟
_می تونم یه چند روز رو زیر سیبیلی رد کنم.
خودم را در بیشتر در آغوشش فرو کردم.
_خیلی دوست دارم.
موهایم را از روی صورتم کنار زد و گفت:
_یک شرط داره
اخم کردم و گفتم:
_چی؟
_الان می ریم داخل و شما یکی دیگه از اون قرص های آرام بخش جدیدت می خوری و بعد اون پیراهن آلبالویی رو می پوشی!
نگاهش کردم. دوباره با زرنگی هر چه تمام تر گرو کشی کرد. فهمیده بود که تا چه حد خواهان این مسافرت هستم. برای همین مرا در فشار می گذاشت. حالا لباس را می توانستم کاری کنم ولی قرص…. نمی دانم چرا این قرصها باعث می شد که بیش از اندازه آرام شوم و احساسم را به او هزار برابر می کرد. به طوریکه بعد از هر مصرف فقط دوست داشتم که نوازشم کند و در آغوشم بگیرد. این قرص ها زیادی سیستم اعصابم را آرام کرده بود.
خوب بود ولی نمی دانم چرا حسی که با آن پیدا می کردم خوب نبود. حسی غیر قابل توصیف. چیزی هیجانی و شور انگیز. چیزی که برایم هم هراس انگیز بود و هم دارای کشش و هیجان. ولی قسمت هیجان انگیزش برای من که از هر کشش احساسی دوری می کردم سخت و طاقت فرسا بود.
_خوب چی میگی؟
توپ را به زمین من فرستاد و با زرنگی هر چه تمام تر حالت صورتش را خونسرد و حتی بی تفاوت نشان داد. اما می توانستم در آن عمیق ترین زوایای نگاهش هیجان و خواهش را بخوانم.
_باشه. ولی میشه قرص ها رو بی خیال بشیم؟
گونه ام را نرم و نوازش گونه ب*و*سید.
_نه اونها دواهاته باید بخوری.
مرا از روی پاهایش بلند کرد و گفت :
_تو برو تو من یه سیگار میکشم بعد میام.
به داخل رفتم. ابتدا یک قرص خوردم. با اکراه ولی سریع. اگر می خواستم دست دست کنم ممکن بود که منصرف شوم و همه شان را در توالت خالی کنم. پیراهن را از کمد بیرون آوردم و به حمام رفتم. چیزی در حدود پانزده دقیقه روی لبه وان نشسته بودم و به پیراهن که درون دستم بود خیره شده بودم.
حالم کمی بهتر شده بود. ولی آن حس عجیب دوباره برگشته بود. با پاهایم روی سرامیک ها حمام ضرب گرفته بودم. صدای در بالکن را که شنیدم از جا پریدم و به طرف در حمام رفتم. به اتاق خواب آمد ولی چند لحظه بعد صدای پاهایش را شنیدم که به پایین برگشت. دوباره سر جایم برگشتم. حالا با استرس پاهایم را تکان تکان می دادم. پیراهن را کنارم روی لبه وان گذاشتم و برخاستم و با خشم لباسهایم را در آوردم و کف حمام انداختم. پیراهن را پوشیدم. جلوی آینه نگاهی به صورتم کردم. رنگم پریده بود. ولی هیچ لوازم آرایشی نداشتم که بخواهم کمی این رنگ پریدگی را جبران کنم.
چند نفس عمیق پشت سر هم کشیدم. موهایم را روی شانه هایم ریختم تا برهنگی شانه هایم را بپوشاند. این پیراهن خیلی خیلی زیبا بود ولی نه برای من که چیزی به سکته کردنم نمانده بود. پاهایم می لرزید، مجبور شدم که دوباره روی تخت بنشینم. نمی دانم چرا ولی احساس می کردم که امشب بین ما همه چیز تغییر خواهد کرد. خواهان این تغییر بودم یا نه نمی دانستم. نیمی از احساسم دوست داشت که چیزی بیشتر از ب*و*سه را تجربه کند و نیم دیگر از احساسم به شدت از این اتفاق وحشت داشت.
ولی آن چه مسلم بود این بود که نمی توانستم تا ابد در این اتاق و حمام پنهان شوم. برخاستم و پایین رفتم. صدای آهنگ آرام و ملایمی از سالن می آمد. کنار شومینه ایستاده بود. فنجان قهوه اش در دست چپش بود و دست راستش را در جیب شلوار جینش فرو برده بود و به آتش خیره شده بود. با صدای قدمهایم سر چرخاند و نگاهش به من افتاد. با دستانم بازوهایم را در آغوش گرفتم. معذب بودم.
حرف های سپهر را به خاطر آوردم. ” آروم باش به غریزه ات اطمینان کن. بگذار برای یک بار هم که شده غریزه ات تو زندگیت تو رو جلو ببره. ” کاملا چرخید. حالت نگاهش عوض شده بود. حیرت نبود. چیزی مثل تحسین و شیفتگی بود. جلو آمد. به پله ها چسبیده بودم. چیزی نمانده بود که برگردم و فرار کنم. نرم بازویم را گرفت. چشمانش خمار و آرام بود. دستش را آرام دور کمرم حلقه کرد. بعد به نرمی موهایم را کنار زد و شانه ام را ب*و*سید. لرزیدم. یک حرکت عاشقانه دیگر. متوجه شد و ب*و*سه اش را خاتمه داد.
آهی کشید و با نگاهش جز به جز صورتم را از نظر گذراند. نا خوداگاه دستانم را دور گردنش حلقه کردم. خدا شاهد است که یک حرکت کاملا نا خوداگاه و بی اراده بود. یک حرکت کاملا غریزی و هیجان انگیز. حالا دیگر ترسم کمتر شده بود. نمی دانم چه بود. ولی حس می کردم که جسارت بیشتری پیدا کرده ام.
با حلقه شدن دستانم به دور گردنش خم شد و با حرارت و کمی خشونت مرا ب*و*سید. آن قدر عمیق که کمرم کمی خم شد و او توانست با حالتی زاویه دار به رویم خم شود و تسلط بیشتری داشته باشد و بالطبع تنها نقطه اتکای من او شد. همین باعث شد تا با شدت بیشتری به او چنگ بزنم و بچسبم. فشاری به کمرم وارد کرد و بیشتر مرا به خودش فشرد. چیزی نمانده بود که از هوش بروم. این هیجان و کشش برای من زیاد بود. ولی چیزی بود که در کمال تعجب متوجه شدم که خودم هم خواهانش هستم. پیشانی اش را به سرم تکیه داد و یک نفس عمیق کشید. خجالت می کشیدم که نگاهش کنم. نگاهم را به زیر گلویش داده بودم ولی سنگینی نگاهش را کاملا حس میکردم. پیشانی ام را ب*و*سید.
_خوبی؟
صدایش خشن و تا حدودی لرزان شده بود. سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. نمی توانستم حرف بزنم. چانه ام را گرفت تا صورتم را بالا ببرد. ولی من ممانعت کردم و سرم را در سینه اش مخفی کردم. آرام خندید. حالا ترانه گل گلدون پخش می شد. دستم را گرفت و نشان داد که بر*ق*صیم. تعجب کردم. در روز نامزدیش حتی یک ثانیه هم حاضر نشد که با ماهی بر*ق*صد. ولی حالا با مهارت مرا می ر*ق*صاند. به حرکت پاهایش نگاه کردم. این مرد مثل اینکه ذاتا رقاص به دنیا آمده بود. خودم را به دستش سپردم. نرم و آهسته می ر*ق*صید.
_قرصت رو خوردی؟
_اوهوم
_دوست داری بریم بالا؟
نگاهش کردم. حالا…. حالا می توانستم به جرات بگویم که خواهان چیزی بیشتر از ب*و*سه بود. ضربان قل*ب*م بالا رفت. احساس میکردم که همین حالا از گلویم بیرون خواهد زد. نمی دانم حالت صورتم چگونه شده بود که مرا بیشتر در آغوشش فشرد و با حرکتی نوازشگرانه کمرم را نوازش کرد.
_هیش هیش ….آروم باش نازنین.
آرامش؟ خنده دار بود. تنها چیزی که ان لحظه حتی فکرش هم خنده دار بود این بود که من آرام باشم. در حالیکه از شدت هیجان زیاد چیزی به قبض روحم باقی نمانده بود. چطور می توانستم به آرامش حتی فکر کنم.
سرش را میان موهایم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد.
_آروم عزیزم.
این انصاف نبود. او می دانست. او مرا می شناخت. درست مثل یک کتاب گشوده برایش خوانده بودم. می دانست که چگونه مرا آرام کند و این اصلا منصفانه نبود. در حالیکه من هیچ شناختی نسبت به او نداشتم. حتی حس او را نسبت به خودم نمی دانستم. او می دانست که باید در گوشم زمزمه کند. دستم را گرفت و با خودش به اتاق خواب برد. پاهایم روی زمین کشیده می شد. کنار تخت ایستاد و چند لحظه نگاهم کرد. دست برد و تی شرتش را بیرون آورد. دستش را دراز کرد و مرا در آغوش فشرد.
_بابک
صدایم از ته چاهی عمیق شنیده می شد. گونه ام را نوازش کرد.
_بله؟
_می ترسم
دقیق نگاهم کرد. دوباره سرش را پایین آورد و زمزمه کرد.
_منو نمی خوای؟
باز هم یک اعتراف دیگر. این مرد باید در کسوت کشیشی در می آمد و اعتراف می گرفت. نگاهی به اخم میان دو ابرویش کردم.
“چرا بابک پژمان می خواهی از تمام زیر و بم احساس من سر در بیاوری ولی خودت در لاکی غیر قابل نفوذ مخفی شدی و اجازه نمی دی که من برای لحظه سر از احساسات تو در بیاورم.”
_موضوع این نیست.
_پس چیه؟
آهی کشیدم.
_بابک من زخم خوردم. می ترسم. بهم حق بده.
_تا هر جا که تونستی جلو می ریم. اگر قرار باشه همیشه بترسی هیچ وقت بار اولی نخواهد بود.
در حین اینکه حرف می زد. با دستش بازوانم را نوازش میکرد. نرم و آرامش بخش. چیزی نمانده بود که به گریه بیفتم. نکته خنده دار و عجیب ماجرا این جا بود که با اینکه می ترسیدم و چیزی نمانده بود که قل*ب*م از کار بیفتد ولی قسمتی از وجودم خواهان او بود. خواهان چیزی بیشتر از ب*و*سه. خواهان یکی شدن. یکی شدن با او. با مردی که ابتد از او می ترسیدم و بدم می آمد و بعد بالاجبار به او پناه بردم و حالا تمام وجود و تنها کسی شده بود که در دنیا داشتم.
دارایی های من در دنیا زیاد شده بود. دنیای نامهربان با من مهربان شده بود و دارایی هایم را افزایش داده بود. او را به جمع محمد و گلی و ماهی اضافه کرده بود. با یک تفاوت عمده. اینکه او مهمترین آنها بود. دیرترین عضو ولی مهم ترین. شاید می توانستم دوری هر کدام از آنها را تحمل کنم ولی دوری از او برایم ممکن نبود. یک غیب دو هفته ایی از او حال روزم را به هم ریخته بود. چگونه می توانستم به دوریش حتی فکر کنم. ولی وقتی به آخر این ماجرا فکر می کردم ترس تمام وجودم را می گرفت. اگر می رفت. اگر مرا نمی خواست. اگر فقط برایش رابطه مهم بود. من چه کار باید می کردم. سپهر گفته بود که حتی اگر او تو را نخواهد هم مهم نیست. تو عاشقی کردی. ولی در انتها اگر ته این ماجرا خوب نمی شد من باید با یک عاشقی بی سرانجام چه می کردم؟ من بیچاره می شدم. می دانم که دیگر قابل ترمیم نمی شدم. از این دیگر جان به در نمی بردم. ولی چه می توانستم به او بگویم؟ مرا دوست بدار. عاشقم باش. این چیزی نبود که کسی بتواند به کس دیگری دیکته کند. اگر او مرا نمی خواست فقط خدا باید به دادم می رسید.
مرا در آغوشش فشرد.
_نترس! هر جا دیدیم کم اوردی تموم می کنیم
مرا به روی تخت انداخت و به رویم خم شد و عمیق و طولانی ب*و*سیدم…..
می لرزیدم. مثل کسی که تب و لرز دارد. آن چنان زیاد که دندان هایم به هم می خورد. نمی دانم چقدر گذشته بود. معاشقه او زمان را از من گرفته بود با او بی زمان می شدم. بی زمان و بی مکان.
_نمی تونم. خواهش میکنم.
صدایم زمزمه ای ضعیف بود. دست از من کشید. لحاف را روی بدن برهنه ام کشید. نیم خیز شد و در نور ملایم آباژور نگاهم کرد. به سرعت از تخت بیرون پرید و به پایین دوید. با دستم فکم را گرفتم تا شاید بتوانم این لرزش لعنتی را مهار کنم. ولی ناشدنی بود. چند لحظه بعد بالا آمد. در یک لیوان آب چیزی را به هم می زد. دستش را زیر سرم گذاشت و سرم را بلند کرد. خجالت زده لحاف را روی بدنم کشیدم. با لحن آرامی گفت:
_پاشو. نمی خواد خودت رو بپوشونی. این جا غریبه نیست. پاشو این رو بخور.
وادارم کرد تا یک نفس آب قند راسر بکشم. کنارم نشست و سرم را روی سینه اش گذاشت. موهایم را نوازش کرد. به هق هق افتادم. من بیچاره ایی بودم که حتی نمی توانستم یک رابطه عادی داشته باشم.
_آروم! تموم شد.
ولی گریه من تمام نشد. حس می کردم که او ناامید شده است. اگر دیگر مرا نخواهد چه؟ اگر نوازشها و و جودش را از من دریغ کند چه؟ تا صبح در آغوشش گریه کردم و اشک ریختم و او هم نخوابید و آرامم کرد. با سر زدن سپیده خوابم برد. خوابی پر از کاب*و*س و نا آرام.
ساعت نه از خواب پریدم. او نبود. موهایم را کنار زدم. لباس هایم روی زمین ریخته بود. لباس پوشیدم و پایین رفتم. میز صبحانه چیده شده بود ولی از او خبری نبود. از پنجره به بیرون نگاه کردم. ماشینش نبود. دلم فرو ریخت. او رفته بود. پشت میز صبحانه نشستم و گریه کردم. نزدیک ظهر بود که برگشت و من نفس راحتی کشیدم.
به خانه آمد. صورتش کمی گرفته بود. با تعجب به من نگاه کرد.
_گریه کردی؟
جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و آرام موهایم را نوازش کرد. احساس می کردم که دوباره همه چیز درست شده است و در سر جای خودش قرار گرفته است. آن دلتنگی و حال بد چند لحظه قبل رفته بود و من دوباره آرام شده بودم. او برگشته بود. تنها این مهم بود و بس.
_ببینمت واسه چی این طوری گریه کردی؟
با انگشتش چشمانم را لمس کرد. از گریه زیاد پلک هایم متورم شده بود.
_فکر کردم رفتی.
لبخند مهربانی زد و پیشانی ام را ب*و*سید.
_رفته بودم سر جاده با سپهر حرف بزنم. برای چی باید می رفتم؟ جمع کن برای امشب اردبیل تهران بلیط گرفتم.
_می ریم؟
_چرا نریم؟
_آخه….
مرا محکم در آغوشش فشرد.
_برای دی شب نگران نباش. خوب پیش رفتی.
_تو از دستم ناراحتی؟
با تعجب گفت:
_نه برای چی باید ناراحت باشم؟ برای رابطه؟ منو این جوری شناختی؟ نمی گم برام مهم نیست ولی من چند ساله که ریاضت کشیدم. کار آزموده شدم. مهم اینکه تو شب قبل خوب جلو رفتی. حالا هم میریم تهران. شب میریم خونه سپهر. یکم با هم حرف بزنید. فردا میریم کیش. چطوره هان؟
_خوبه.
بازویم را گرفت و به طرف اتاق خواب برد.
_بیا بریم وسایل جمع کنیم. هر چند لباس های این جا به درد اون جا نمی خوره. چیزهای نازک تر و بردار. کیش برات لباس میگیرم.
بازویش را گرفتم و متوقفش کردم. شب قبل در کاب*و*س هایم عمران را دیده بودم.
_اگر عمران رو تو کیش ببینم چی؟
_من که بدون تحقیق نمی برمت تو دل خطر. اون ایران نیست. اربیل عراقه. برای یکی از کارهای شرکت که با یه شرکت ترک همکاره رفته اربیل. اون جور که باربد تو تهران که بودم میگفت احتمالا دو روزه که رفته
به اتاق رفتم ولی آن قدر سرم درد می کرد که قدرت انجام هر کاری را ازمن گرفته بود. تمام لحظه به لحظه شب قبل در پیش چشمم آمد. ارزش بابک حالا برایم صد برابر شده بود. او با من مثل یک شی شکستنی رفتار کرده بود. کاری کرده بود که اعتمادم به او هزار برابر شده بود. خودداری و صبری که نشان می داد، آرامش بخش بود. روی تخت نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. نمی توانستم . حس میکردم که چشمانم هر لحظه از کاسه بیرون خواهد زد. ناله ایی کردم و دستم را روی سرم گذاشتم. ابتدا صدای پاهایش را شنیدم و بعد حضورش را کنارم حس کردم. دستش را با ملایمت روی موهایم گذاشت.
_سرت درد میکنه؟
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
_آره دارم می میرم.
_با اون همه اشکی که از دی شب ریختی باید هم سردرد بگیری. الان یه مسکن برات میارم بخور بخواب. من چیزها رو جمع میکنم. وقت رفتن که شد صدات میکنم.
مسکن را خوردم و خوابیدم. ترکیب مسکن و آرام بخش ها ترکیب قوی شد و مرا به خوابی سنگین فرو برد. آن قدر سنگین که حتی سر و صدای بابک هم اذیتم نمی کرد. می شنیدم ولی حس اینکه برخیزم و عکس و المعل نشان بدهم را نداشتم. عاقبت بابک بیدارم کرد تا برای رفتن آماده شوم. سردرد آرام شده بود . ولی حس ضعف و سستی داشتم. تمام راه تا اردبیل و از آن سمت در هواپیما تا تهران را خوابیدم. در تهران سپهر به سراغمان آمد. ساعت نه شب بود که به تهران رسیدیم. موشکافانه به من نگاه کرد. نگاهم را از او دزدیدم. ولی تمام مدتی که رانندگی می کرد از آیینه به من نگاه میکرد. نگاهش نگران بود. به خانه شان رسیدیم. یک آپارتمان مدرن و شیک و خیلی خیلی تمیز و مرتب. به طوری که در اولین نگاه فکر می کردید که زنی در آن خانه زندگی می کند. راهنمایی کرد و وسایلمان را در اتاق خواب گذاشتیم.
_بابک تو میری یه سیگاری بکشی من یکم با نازلی صحبت کنم؟
بابک سرش را تکان داد. نگاهی به من کرد. نگاهی که می گفت مقاومت نکنم و اگر مشکلی هست به او بگویم.
_خب چطوری؟
کنارم روی تخت نشست.
_خوبم.
آهی کشید و گفت:
_ببین نازلی من مطمئنم که اگر تو یه مشاوره و روانپزشک خانم داشتی برات خیلی خیلی بهتر بود. چون بالاخره تو با یک هم جنس خودت بهتر و راحت تری. ولی خوب نشد. ولی خواهش میکنم خجالت و شرم و کنار بزار. بزارکمک کنیم با هم این گره باز بشه. باشه؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
_بابک همه چیز رو برام تعریف کرده بنابراین من اصلا وارد جزییات نمی شم. الان حالت چطوره؟ حست چطوره؟ حست به بابک رو میگم.
همان طور که به انگشتانم نگاه می کردم آرام گفتم:
_حس تشکر!
_همین؟
نگاهش کردم.
_بابک شب قبل می تونست خیلی کارها بکنه ولی نکرد.
_بابک اصلا پسر نامردی نیست. حس میکنم که الان و در این برهه از زمان رابطه براش مهم شده ولی اصلا دوست نداره تو عذاب بکشی. حتی سر سوزنی.
_می دونم
به گریه افتادم.
_اِاِاِ…. ببینم دختر خوب. گریه دیگه برای چیه؟
با حرکتی خشن موهایم را از روی صورتم کنار زدم. آرام مچ دستم را گرفت و با حالتی شماتت بار گفت:
_نازلی برگشتی به پله اولت دختر خوب؟ این خود آزاری برای چیه الان؟
مچم را رها نکرد. با هق هق گفتم:
_اگر اون از دستم خسته بشه چی؟ اگر من کنار بزاره؟
_کی بابک؟ به خاطر یک رابطه؟
_آره.
_ اگر این طوریه پس باید از رفتن و کنار گذاشته شدنش خوشحال هم باشی. مردی که این قدر درگیر رابطه باشه که نتونه زنش و پارتنرش رو درک کنه باید بره و بدرد نمی خوره. مطمن باش که بابک یه همیچین آدمی نیست. نمی گم براش مهم نیست ولی یه همچین آدمی نیست. نمی دونی صبح با چه حالی به من زنگ زد. اون قدر بهم ریخته بود که منو هم به وحشت انداخت. فکر کردم که اوضاع بینتون خیلی وخیم تر از این ها باشه. اون هم نگران تو بود. می ترسید که زیادی جلو رفته باشه. همش میگفت احساس میکنم که نازلی رو تحت فشار گذاشتم. می بینی جفتتون به فکر هم دیگه هستید.
_اون یه مرد سالمه برای چی باید پا سوزه من بشه. وقتی که می تونه یه همسری مثل ماهی داشته باشه.
چند لحظه سکوت کرد و گفت:
_ سوال خوبیه. واقعا پیش خودت فکر کردی چرا اون به قول تو ماه نوش خانم رو ول کرد و داره این طور با تو راه میاد در حالیکه می تونه بهترین و بی دردسر ترین رابطه ها رو داشته باشه. نه از راه غیر قانونی. خیلی شرعی و حلال میتونه به همسرش تماس بگیره و بگه بیا ایران به وظایف زناشوییت برس. مطمن هستم که ماه نوش خانم هم نه نمی یاره و با کله میاد. نه؟
_آره ماهی بابک رو میخواد.
_خوب پس بابک چرا این کار رو نمیکنه. تمام کار و زندگیش رو گذاشته رو هوا شیش دانگ حواسش رو داده به تو. بذار یه چیزی رو بهت بگم. زندگی کردن کنار یک دختر خوشکل که از قضا همسر شرعی و قانونی یک مرد هم هست خیلی سخته. اون هم مرده. غریزه داره. ولی داره روی همشون پا می ذاره برای اینکه تو ناراحت نشی. البته می شه گفت که بابک زرنگه. می دونه که اگر یکم صبر کنه تو رو برای همیشه داره ولی اگر عجله کنه تو رو برای همیشه از دست میده. حالا اصلا کاری به این کار ها ندارم. حرف من سر اینکه بابک تو رو می خواد که داره این طوری برات از جون و دل مایه میذاره.
_من نمی تونم.
آهی کشید.
_چی رو نمی تونی؟
سرخ شدم و آهسته گفتم:
_یک رابطه.
پوف کرد و گفت:
_لعنت بر شیطون. به من نگاه کن.
نگاهش کردم. چشمان قهوه اییش آن قدر مهربان بود که ناخوداگاه آدم حس امن و خوبی را در چشمانش تجربه می کرد.
_خواهر من پزشک زنانه. خونه اش هم همین بغله. میخوای الان بهش زنگ می زنم بگم بیاد یه مکالمه جانانه با هم داشته باشید. چطوره؟ یا فردا بیا برو مطبش بزار یه چکاپ کامل بشی. یک آزمایش کامل هورمونی. بزار ببینم اون چی میگه هان؟ من مطمنم که تو مشکل جسمانی نداری. تموم مشکل تو اینکه تو دوران حساس نو جوانی و بلوغ چیزهایی رو دیدی که از درون نابودت کرده و از هر چی که مربوط به یک رابطه است متنفر شدی. مشکل تو ترس مفرط و هیجانات مخربی که گرفتارشی.
برخاست و گفت که با خواهرش تماس می گیرد که اگر شد کار ما را سریع تر راه بیاندازد. از اتاق بیرون رفت. صدای آهسته صحبت کردنش با بابک از سالن می آمد. در اتاق را باز کردم. کنار پنجره ایستاده بودند و سیگار می کشیدند و سپهر شنونده بود و بابک با ناراحتی چیزی را برای او تعریف می کرد. با هیجان و کمی عصبی. نگاهش به من افتاد. حرفش را قطع کرد و سیگارش را خاموش کرد و به طرفم آمد. در را بستم و به اتاق برگشتم. به اتاق آمد و کنارم نشست.
_پیشنهاد سپهر رو شنیدی؟
_آره
_چی میگی؟ من میتونم بلیط رو عوض کنم. فردا تهران باشیم برو یه سر پیش خواهرش. هر چند من هم مطمنم که تو مشکل جسمی نداری.
نگاهش کردم.
_فقط آزمایش؟
موهایم را از روی صورتم کنار زد.
_قول فقط آزمایش.
نگاهش کردم. چشمانش مثل همیشه جدی بود.
_باشه. می رم.
_خوبه.
موهایم را نوازش کرد.
_پاشو بیا یه چیزی بخور بخواب چشمات هنوز خواب آلوده است.
_نمی خورم.
_تو هواپیما هم که چیزی نخوردی.
سرم را به نشانه نفی تکان دادم. برخاست و از چمدان برایم لباس راحتی بیرون آورد و خودش بیرون رفت. لباس هایم را عوض کردم و در سرویس بهداشتی اتاق دندان هایم را مسواک کردم و خوابیدم.
خواهر سپهر مثل خودش بود. هم از نظر چهره و هم از نظر اخلاق. خوش اخلاق و خوش برخورد. با هم صحبت کردیم. یک دختر بامزه سه ساله داشت که عکسش را روی میز کارش گذاشته بود. برایم از ترس های خودش گفت. برایم جالب بود که می شنیدم، او که یک دختر سالم و از لحاظ ذهنی یک فرد نرمال بوده است هم با زفاف مشکل داشته است. می گفت روزی می ترسیده و همیشه نزد خودش اعتراف میکرده آیا زمانی خواهد رسید که او و همسرش یک رابطه نرمال را تجربه کنند و حالا آن ترس ها برایش چقدر خنده دار است. آرامم کرد. و در همان حال فشار خونم را گرفت. گفت که کمی از مشکلم برایش تعریف کنم. تا آن جایی که می توانستم چیزهایی را سر بسته برایش گفتم. هنوز صحبت کردن در این باره سخت بود. هنوز هم نمی توانستم بدون لرزش و ترس و هیجان خیلی راحت این موضوع را برای کسی تعریف کنم. هنوز خود سانسوری میکردم. کاملا نا خواسته و نا اگاهانه.
چیزی نگفت. با اینکه می توانستم ناراحتی را در چشمانش ببینم ولی حرفی نزد. برایم آزمایش نوشت و توصیه کرد که جوابش اورژانسی باشد. به آزمایشگاهی که گفته بود رفتیم و کارهایمان را انجام دادیم. سپهر گفت که اگر بخواهیم می توانیم به سفرمان ادامه دهیم. او خودش جواب آزمایش را می گیرد و اگر دارویی احتیاج باشد می گوید که بگیرم و بخورم.
به طور احتیاطی داروهایی که امکان داشت لازمم شود را نسخه کرد و گفت اگر احتیاج شد خودش تماس می گیرد و می گوید که چه زمانی کدام دارو را مصرف کنم.
_نازلی.
اشاره ایی بین او و بابک ردو بدل شد که متوجه اش شدم.
_بله؟
_ببین من با خواهرم صحبت کردم نظر اون هم مثبت بود که ما دروه درمان رو را با قرص هایی محرک شروع کنیم. خودت چی میگی؟ ببین این قرص ها آرومت میکنه. و…..
خندید و گفت:
_بقیه اش رو شوهرت بهت میگه.
به بابک نگاه کردم. سپهر از اتاق بیرون رفت. آمد و کنارم نشست. دستم را در دست خودش گرفت و با ملایمت نوازش کرد.
_یکم کشش ج*ن*س*یت رو به من بیشتر میکنه.
با حیرت نگاهش کردم. ناگهان بعضی چیز ها در ذهنم کنار هم چیده شد. حالم با خوردن آن قرص ها را به یاد آوردم. آن کشش نا خوداگاه. آن حسی که نمی توانستم آن را توصیف کنم.
_اون قرص ها …
حرفم را قطع کردم و به چشمانش نگاه کردم. چشمانش علی رغم اینکه می خواست خودش را خونسرد و جدی نگه دارد ولی کاملا مشخص بود که معذب و ناراحت است.
_سپهر اون ها رو تجویز کرده بود. کمی هورمون زنانه داشت.
برخاستم و با ناراحتی گفتم:
_پس دیگه چرا نظر منو میخواین؟ من که موش آزمایشگاهی تون شدم. بیا همین حالا کارت رو تموم کن راحتم کن. من که هیچ حسی بهت ندارم.
چشمانش برقی زد. از خشم و ناراحتی. ولی خودش را کنترل کرد و با لحن سردی گفت:
_هیچ حسی؟
به گریه افتادم. از خودم متنفر شده بودم. از این همه ضعف و گریه.
_نه این طور که معلومه اون همه کشش فقط به خاطر قرصها بوده. من ناقصم. من نرمال نیستم.
گریه ام او را از آن حالت سردی بیرون آورد و آرام کرد. مرا در آغوش گرفت.
_نازی آروم باش. تو سالمی، نرمالی، فقط ضعیفی. اعتماد به نفست صفره. این قرص ها کشش رو زیاد میکنه. کشش ج*ن*س*ی. داره بهت کمک میکنه. بذار یه چیزی رو همین حالا مشخص کنیم. تو الان بشین با خودت فکر کن. اگر طالب این رابطه نیستی هیچ کس وادارت نمی کنه که قرص بخوری. نه اون قدیمی ها و نه این هایی که الان سپهر برات نوشت. من هم نامردم اگر دیگه بهت حتی دست بزنم ولی اگر اون ته دلت این رابطه رو می خوای و دوست داری که به هم نزدیک بشیم. خودت اولین کسی هستی که می تونی به خودت کمک کنی.
نگاهش کردم. نگاهم کرد. طولانی و عمیق.
_چی میگی؟
_می ترسم.
سرم را روی سینه اش گذاشتم. موهایم را نوازش کرد.
_از چی؟ من که دیگه کاریت ندارم. این قرص ها رو بخور. ببین خودت اون وقت چه حسی داری؟ می ریم کیش. فقط برای اینکه آروم بشی. یکم تنوع برای روحیه ات خوبه. چی میگی؟
نگاهش کردم. وقتی آن قدر منطقی و آرام جلو می رفت، وقتی که خودم از ته قلب و روحم خواهان او بودم، چرا باید مقاومت میکردم؟ من با خوردن این قرصها چیزی را از دست نمی دادم. ولی شاید می توانستم آرامش را بدست بیاورم. وقتی که این ترس از بین می رفت آرامش به وجود و زندگیم برمی گشت. آرامشی که سالها بود از آن محروم بودم.
_باشه!
_خوبه.
همان روز به کیش رفتیم. سفری بی نهایت دل انگیز و به یاد ماندنی. به خانه ی خود قادر خان رفتیم. خانواده پژمان در آن جا خانه ایی داشتند برای زمان هایی که هر کدام به کیش سفر می کردند. که غالبا هم سفر کاری بود، در آن جا اقامت می کردند. یک خانه ویلایی ولی کوچک و جمع و جور. حتی یک استخر هم در زیر زمین خانه داشت. من عاشق شنا کردن بودم. ولی بلد نبودم. یادم می آید در دانشگاه و شبانه روزی؛ بعد از آن اتفاق همه کاری میکردم و خودم را به انواع و اقسام بیماریها می زدم تا از زیر شنا کردن شانه خالی کنم. نمی توانستم با مایو در میان دخترها باشم. ولی این جا کسی نبود. شاید بابک می توانست به من شنا یاد بدهد. دیگر خجالت و ترسم درباره دیدن اندامم توسط او کمی ریخته بود. شروع کردم. قرص های جدید را با دوزی که سپهر گفته بود، خوردم. روز اول که می خواستم یکی از آنها را بخورم آن قدر ترسیده بودم که دستانم می لرزید و نمی توانستم قرص را از کاورش بیرون بیاورم. یک قرص نسبتا بزرگ کپسول مانند که گیاهی بود. و عاقبت هم در گلویم گیر کرد. آن قدر آب خوردم تا پایین رفت. بابک گفته بود که این قرص های جدید از آن قدیمی ها کمی قوی تر است. ولی چیزی که برایم خیلی جالب بود، این بود که بابک خودش را کنار کشیده بود. مهربانی می کرد. توجه اش را از من دریغ نمی کرد ولی هیچ حرکتی که حاکی از میل و کشش ج*ن*س*ی باشد از خوذش نشان نمی داد. حتی مقابل من لباس هم عوض نمی کرد. همان طور که خودش گفته بود مرا به حال خودم گذاشته بود تا خودم آرام آرام جلو بروم.
دیگر هیچ شور و هیجانی از خودش نشان نمی داد. چقدر آرام بودم، خدا می دانست. آن قدر غرق در لذت و شادی بودم که می ترسیدم خدای نکرده روزهای بدی در راه باشد. از بهترین روز های عمرم را در این جزیره سپری کردم. عاشقانه و گرم و دلچسب. بهترین هوای کیش بود. هوایی نه گرم و نه سرد. هوای عالی بهاری.
ساعت ها و بیشتر مواقع شبها در کنار دریا قدم می زدیم. عاشقانه دست همدیگر را می گرفتیم و بدون هیچ حرفی حس می دادیم و حس میگرفتیم. کفشهایم را بیرون می آوردم و روی ماسه های گرم قدم میزدم. با هم به خرید در مراکز خرید می رفتیم. حتی اگر چیزی نمی خواستیم و قصد خرید نداشتیم فقط قدم می زدیم و مغازه ها را نگاه می کردیم. برای من همین که در کنار او باشم کافی بود . برایم اهمیت نداشت که کجای دنیا باشم. همین که با او باشم کافی بود. لذت بخش و آرامش زا. همان روز اول برایم یک مایو خرید یک مایوی یک تکه آلبالوی! نمی دانم این مرد چه علاقه ایی به رنگ البالوی داشت.
ولی اصراری برای استفاده از آن نکرد. خودش هم گاهی شب دیر وقت برای شنا میرفت. سعی می کرد تا برخورد های ما به حداقل برسد. احساس می کردم که می خواهد این بار من به سراغش بروم. می خواست که به من ثابت شود که دختری سالم و نرمال هستم و من چقدر ممنونش بودم. ممنون از فرصتی که برای زندگی دوباره در اختیارم گذاشته بود. این مرد مرا به زندگی بر گردانده بود. مرا پناه داده بود، به من هویت بخشیده بود و عشق داده بود. عشقی که برای زندگیه خشک و راکد من مثل دم مسیحا شده بود.
با او که بودم بهترین حس دنیا را داشتم. حسی که با هیچ کس دیگری و در هیچ برهه از زمان تجربه نکرده بودم. نه حتی ماهی یا محمد. با او که بودم حس می کردم که همه چیز سر جای خودش قرار گرفته است. هیچ چیزی ساز ناکوک نبود. دیگر عمران اهمیت نداشت. نه حتی تهدید هایش و نه عشق احمقانه اش، وقتی که من اَبر مردی را کنارم داشتم که به او ایمان کامل داشتم. ایمان به اینکه پشتم را خالی نخواهد کرد. دوست داشتم که ساعت ها کنارش بنشینم و او را نگاه کنم. عشقی که در روستای میرآباد جوانه زده بود، در گرمای کیش رشد کرد و به بلوغ کامل احساسی خودش رسید. آن عشق ناپخته رشد کرد و متعالی شد. حالا برای هر دو نفرمان دیگر خودمان مهم نبودیم. چیزی که از خودمان هم مهم تر شده بود، طرف مقابلمان بود. برای من مهم تر از خودم وجود او شده بود. حاضر بودم که متحمل سخت ترین و بدترین دردهای جسمی و روحی شوم ولی او حتی یک سردرد جزیی نداشته باشد. دوست داشتم تنش را لمس کنم. این بار خودم برای ب*و*سه پیش قدم شدم و چقدر لذت بخش بود ب*و*سه ایی که بعد از چند روز دوری بود و چقدر متعجب شده بود چشمان او از این ب*و*سه. بعد از شام روی تخت دراز کشیده بودیم . او می خواست که برای شنا برود ولی می خواست کمی پیش من بماند و بعد که من خوابیدم برود. وقتی که ب*و*سه ای کوتاه و کاملا ناشیانه به روی لبهایش زدم، آن قدر تعجب کرد که چشمانش گرد شدند. لبخند آرامی زد و با انگشت اشاره اش لبهایم را نوازش کرد. اشاره کرد که می خواهد برای شنا برود. همین. کمی این پا و آن پا کردم و عاقبت گفتم که من هم دوست دارم شنا کنم ولی بلد نیستم. نگاهم کرد. او شاید می توانست به بهترین نحو ممکن خودداری کند و تمایلاتش را نشان ندهد ولی نمی توانست برق درون چشمانش را از من مخفی کند.
مایو را پوشیده بودم ولی به جای رفتن به استخر روی تخت نشسته بودم و مشغول دلداری دادن به خودم و آرام کردن خودم بودم. چیزی در حدود نیم ساعت بعد از او به استخر رفتم. خیلی سخت بود. احساس میکردم زیادی لختم. ولی باید این کار را می کردم. باید به خودم ثابت می کردم که من دختر قوی هستم. دیگر نمی خواستم بترسم. دیگر برایم کافی بود. این حس بد باید از ریشه قطع می شد. باید تبر را محکم تر در دست می گرفتم و به ریشه اش می کوبیدم. دیگر نمی خواستم یک دختر ترسیده و تو سری خورده باشم. بابک به من بالی برای پرواز داده بود چرا نباید از آن استفاده می کردم. چرا نباید این ترس ها را یک بار و برای همیشه دور می ریختم.
با حالتی معذب به استخر رفتم. قرص ها کمک کرده بود ولی نه آن قدر. خودم باید به خودم کمک می کردم. آن هم زمانی که می دانستم که بی برو برگرد عاشقش شدم. در آب بود. شنا نمی کرد. کنار استخر به دیوار تکیه داده بود و آب پرتقال می خورد. مرا که دید لیوانش را روی لبه استخر گذاشت و با انگشتش به من اشاره کرد تا به او بپیوندم. ولی من جلو نرفتم. در حالیکه نگاه او را به روی خودم حس می کردم و تا بنا گوش سرخ شده بودم، همان جا روی لبه استخر نشستم و فقط پاهایم را در آب فرو بردم. لبخند کجی زد و خونسرد لیوان آب پرتقالش را برداشت و مشغول شد و به سراغم نیامد. فقط از همان جا به نظر بازی پرداخت. خندیدم. این مرد اراده و خود داری عجیبی داشت.
موهایم را با کش محکم بالای سرم دُم اسبی کردم و یک پله دیگر پاین آمدم. باز هم از سر جایش تکان نخورد. می دانست که من شنا بلد نیستم. یک پله دیگر. حالا آب به میان کمرم آمده بود. می خواستم ببینم تا کجا می خواهد این بازی موش و گربه را در بیاورد.
یک پله دیگر. به کف استخر رسیدم. آب به لبه چانه ام رسید. چشمانش نگران شد و کمی به جلو خیز برداشت، ولی متوقف شد. یک قدم به جلو برداشتم و سرم به زیر آب رفت و خودم را در آب رها کردم. چقدر لذت بخش است مطمن باشید که یک نفر هست که از خودش هم بیشتر نگرانتان است. کسی که نمی گذارد خاری به دست شما فرو برود. حتی اگر به قیمت فرو رفتن آن خار در دست خودش باشد.
دستش دور کمر حلقه شد و مرا از آب بیرون کشید. اخم کرده بود، ولی من خندیدم. خنده ام را که دید فهمید که رو دست خورده است. کمرم را رها کرد ولی من سریع دست در گردنش حلقه کردم و خودم را بالا کشیدم. نگاهش رنگ عوض کرد و آهی کشید و یک دفعه به لبانم ب*و*سه زد. ب*و*سه ای طولانی و عمیق. خندید و گفت:
_توبه گرگ مرگه.
من هم خندیدم. با انگشتش به بینی ام زد.
_شما زنها شیطونید. اگر بخواید می تونید یه کشیش قسم خورده رو هم از راه به در می کنید.
رهایش کردم ولی او رهایم نکرد مرا به زیر آب کشاند و با خودش چرخی زد و به روی سطح آب آمد.
_بابک
_جانم؟
این اولین بار بود که او این کلمه را استفاده می کرد. کلمه ایی جادویی. کلمه ایی که باعث شد تمام حس های خوب دنیا مثل یک رنگین کمان در روحم قوس بیاندازد. چه کسی گفته که جادو خرافات است؟ وقتی که ما می توانیم هر روز و هر ساعت و ثانیه با کلماتمان جادو کنیم چرا بگوییم که جادو وجود ندارد. وقتی که می شود تنها با یک کلمه یک حس خوب یا بد در وجود یک نفر ایجاد کرد، پس ما همه از ازل جادو گر بوده ایم.
بی اراده دست در گردنش حلقه کردم و او را ب*و*سیدم. ب*و*سه ایی پر از اشتیاق و احساس. مرا بالا کشید و کنار گوشم زمزمه کرد.
_منو بیچاره کردی دختر
مرا ازآب بیرون آورد. می توانستم آن حس را در چشمانش ببینم حسی که با تمام وجود سعی در مخفی کردنش داشت. برای لحظه ای لرزیدم. ولی باید کار را تمام می کردم. می دانستم که او به من دست نخواهد زد و پیش قدم نخواهد شد. این بار نوبت من بود که یک بار و برای همیشه این ترس لعنتی را خفه کنم و از بین ببرم. با خجالت و صدای زمزمه مانند گفتم:
_بریم بالا
نگاهم کرد. خیلی جدی و آرام.
_نازنین…..
حرفش را قطع کردم.
_هیچی نگو
مرا محکم بغل کرد. آن قدر محکم که استخوانهایم درد گرفت. دردی دوست داشتنی. دردی پر از حمایت و امنیت. دردی که می دانستم که تا زمانی که این آغوش هست این امنیت و آرامش هم هست. بهترین حس دنیا.
************
وقتی که بیدار شدم او کنار پنجره ایستاده بود. دست به سینه به تاریکی پشت شیشه نگاه می کرد. هیچ حرکتی نکردم، ولی نمی دانم از کجا متوجه شد که بیدار شده ام. چرخید و نگاهم کرد. چشمانم را بستم. آمد و کنارم خوابید. سرم را بلند کرد و روی بازوی خودش گذاشت.
_خوبی؟
_آره
موهایم را ب*و*سید ولی حرفی نزد. حسم زیاد خوب نبود. ولی حرفی نزدم. نگاهش را به روی خودم حس می کردم. نگران بود. می دانستم. ولی نمی توانستم او را از آن نگرانی بیرون بیاورم. دوست داشتم کمی آرام شوم.
_نازنین
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. اخم بین دو ابرویش خواستنی تر از همیشه سر جای خودش، جا خوش کرده بود.
_مشکلی داری؟ جسمی یا روحی؟ می خوای برگردیم تهران؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_خوبم. ساعت چنده؟
دست برد و ساعتش را از روی پا تختی برداشت و نگاه کرد.
_ شیش
از آغوشش بیرون آمدم. دیگر نمی توانستم بخوابم.
_می شه دوش بگیرم؟
چند لحظه نگاهم کرد. موشکافانه و با دقت هر چه تمام تر. برخاستم و به حمام رفتم. در وان نشستم و به سرامیک های آکواریمی حمام نگاه کردم. احساس خوبی نداشتم و این حس از آن جا نشات می گرفت که احساس می کردم که یک رابطه کامل نبود. احساس می کردم که خوب نبوده ام. او زیادی مراعاتم را کرده بود. هیچ ذهنیتی از یک رابطه زناشویی نداشتم. ولی قطعا نباید این رابطه بین دو زوج سالم چیزی مثل شب قبل ما بوده باشد. اینکه او هر کاری که می کند و هر واکنشی که انجام می دهد یک چشمش و نیمی از حواس و احساسش به من باشد که کاری نکند و حرکتی انجام ندهد که مرا ناراحت کند. این درست نبود. حتی من که ناشی بودم هم می توانستم حس کنم که این رابطه چیزی راضی کننده برای طرف مقابلم نخواهد بود.
“این درست نبود.” بارها و بارها این جمله را در ذهنم تکرار کردم. خجالت می کشیدم چیزی از او بپرسم. ولی اصلا و ابدا حس خوبی نداشتم. آن قدر در حمام ماندم که او به سراغم آمد. در را باز کرد و نگاهم کرد.
_خوبی؟
_آره
_بیا بیرون.
بیرون آمدم. صبحانه را چیده بود و هوا کاملا روشن شده بود. بی اشتها فقط قهوه ریختم. کنارم نشست و با اشتها شروع کرد. ولی وقتی بی اشتهایی مرا دید دست از خوردن کشید و گفت:
_نازلی یه بار دیگه می پرسم خوبی؟ اگر مشکلی داری همین حالا بگو. اگر جسمیه که بریم دکتر. اگر روحیه برگردیم تهران.
_خوبم!
نانی که کنده بود را روی میز گذاشت.
_صحیح!!!
به صندلی تکیه دادم و نگاهش کردم. بدون اینکه حرفی بزند برخاست و گوشی اش را برداشت و با جایی تماس گرفت.
_ کجا زنگ می زنی؟
_شرکت هواپیمایی
تلفن را از دستش قاپیدم و تماس را قطع کردم. دوست نداشتم به این زودی برگردیم. حداقل نه به خاطر من. دست به سینه نگاهم کرد.
_چرا این جوری میکنی؟ من خوبم.
پوزخند تمسخر آمیزی زد. پوزخندی که مدتها بود بر لب نیاورده بود.
_بله خوبی. اتفاقا برای همین باید برگردیم. چون تو هر وقت که میگی خوبی باید ترسید.
سرد شده بود و من این سردی و دوری را نمی خواستم. برخاستم و روی پاهایش نشستم. آهی کشید و یخش شکست. دستش را دور کمرم حلقه کرد و موهایم را ب*و*سید.
_آخه نازنینم. ورود به این مرحله و زفاف برای یه دختر سالم هم سخته. چه برسه به تو. چته؟ مشکلت چیه؟ تا تو نگی من نمی دونم چی تو این سر کوچولوت میگذره. چی شده؟ درد داری؟ عصبی هستی؟ چته؟
نگاهش کردم. چشمانش نگران بود. سرم را پایین انداختم. نمی توانستم در چشمانش نگاه کنم.
_دی شب….. (آهی کشیدم.) برای تو بد بود؟ من کامل نبودم. می دونم که …..
حرفم را قطع کرد. سرم را بالا داد و جوابم ب*و*سه ای طولانی بود.
_حرفش رو نزن. تو خوبی، کاملی، عالی، خوشگلی، نجیبی. همه چیز های که یک مرد از یک زن می خواد رو داری. نازی خواهش می کنم. یکم به خودت اعتماد داشته باش.
تلفنش زنگ خورد. برای لحظه ایی کوتاه احساس کردم که اسم محمد را روی صفحه نمایش دیدم ولی او به سرعت ریجکت کرد و مرا از روی پاهایش بلند کرد ب*و*سه ایی کوتاه و سریع به لب هایم زد و تکه نانی را که کنده بود در دهان گذاشت و به حیاط رفت. از پنجره نگاهش کردم. زیر درخت نخل ایستاده بود و با تلفن صحبت می کرد. هر که بود اصلا مکالمه خوبی نداشت. پر از خشم و تهدید و خط و نشان کشیدن بود. شاید هم محمد نبود. هرگز ندیده بودم که با محمد چنین رفتاری داشته باشد. به داخل برگشت.
_کی بود؟
چند لحظه نگاهم کرد. دودل بود. بین حرف زدن و سکوت گیر کرده بود.
_محمد بود. گلی به هوش اومده عملش کردن. می گفت اگر روند بهبودش خوب پیش بره احتمالا تا یکی دو هفته دیگه بیشتر و کمتر بر می گردن.
به دیوار تکیه دادم. خدا را شکر کردم. گلی به هوش آمده بود. این بهترین خبری بود که کسی می توانست به من بدهد. ولی چیزی این میان درست نبود. چیزی که حس خوبی را که از به هوش آمدن گلی پیدا کرده بودم، تحت شعاع قرار داده بود. این که نمی دانستم رابطه بین او و ماهی در چه وضعیتی است. او را طلاق داده است یا نه؟ اگر قادر خان یا هر کس دیگری او را وادار می کرد که با او زندگی کند من چه باید می کردم؟
_کی به هوش اومده و که عملش کردن که یکی دو هفته دیگه بر می گردن؟
به جای جواب به سوال من پرسید :
_چیزی خوردی؟
به سر میز برگشت و اشاره کرد تا کنارش بنشینم و صبحانه ام را کامل کنم. نمی خواست جوابم را بدهد. کنارش نشستم و سوالم را تکرار کردم.
_کی به هوش اومده؟
لقمه ایی گرفت و جلوی دهانم نگه داشت.
_بخور.
لقمه را از دستش گرفتم.
_بابک؟
بدون آنکه نگاهم کند. خیلی خونسرد برای خودش قهوه دیگری ریخت و ظرف مربا را برداشت و چند قاشق مربای خالی خورد.
_یک هفته است.
چشمانم گرد شد. یک هفته بود که گلی به هوش آمده بود ولی او به من حرفی نزده بود. چرا ؟ با اینکه می دانست که من چقدر نگرانش هستم.
_پس چرا چیزی به من نگفتی؟
ظرف مربا را کنار گذاشت و با خونسردی هر چه تمام تر گفت:
_برای اینکه تو اون هفته اوضاع روحیت یکم آشفته بود. همه اش تو هول و ناراحتی بودی به همین خاطر نگفتم.
اخم کردم. او هم اخم کرد.
_باید می گفتی. من نگران گلی بودم.
بی هیچ حرفی برخاست و گفت:
_شما بهتره نگران خودت باشی فقط
_خواهش می کنم دیگه چیزی که به من مربوطه رو از من مخفی نکن
چند لحظه نگاهم کرد و بعد بدون جواب به حرف من از در آشپزخانه بیرون رفت و گفت :
_می خوام برم بیرون. چیزی نمی خوای؟
به دنبالش به اتاق خواب رفتم.
_بیرون برای چی؟
سعی کردم که لحنم دلخور نباشد.
_برم داروخانه.
روی تخت نشستم.
_من که خوبم.
لباس هایش را در آورد و آمد کنارم نشست و جوراب هایش را به پا کرد.
_باید قرص جلوگیری بگیرم بخوری. سپهر گفت با داروهایی که داری می خوری به هیچ وجه نباید ح*ا*م*ل*ه بشی. عوارض داروها زیاده روی بچه.
سرم را با خجالت پایین انداختم. هنوز برایم مشکل بود که راجع به چنین مسایلی با او صحبت کنم.
_ماهی هم میاد؟
بالاخره نتوانستم و سوالی که از ابتدا ذهنم را به خودش مشغول کرده بود را پرسیدم. چه سوال احمقانه و در عین حال برای من حیاتی بود این سوال! او این همه پول از بابک نگرفته بود که حالا دوباره به ایران برگردد. ولی مثل اینکه می خواستم مطمن شوم. با تعجب به من نگاه کرد.
_چرا باید بیاد؟
_محمد میدونست؟
_آره فهمیده بود.
_برای همین با هم بحث می کردید؟
نگاهم کرد. اخم هایش در هم رفت.
_ما بحث نمی کردیم.
کاملا مشخص بود که نمی خواهد چیزی بگوید. دیگر آن قدر او را شناخته بودم که بدانم اگر او نخواهد چیزی را بگوید هیچ کس نمی تواند او را راضی و متقاعد کند که حرفی بزند.
_پس برای چی با اخم و عصبانیت حرف می زدی؟
نگاهم کرد. علی رغم اخم میان دو ابرویش چشمانش خندان بود.
_منو تحت نظر میگیری؟
از دهانم در رفت و گفتم:
_وقتی که چیزی راجع به محمد باشه آره.
دوست نداشتم که او با لحن تند با محمد صحبت کند. محمد را دوست داشتم دست خودم نبود و او باید می فهمید که جنس علاقه ام به محمد با او، زمین تا آسمان تفاوت دارد. من عاشق او شده بودم ولی محمد نه. بدون محمد می توانستم زندگی کنم ولی بدون او لحظه ایی دوام نمی آوردم. ل*ب*م را گزیدم. ولی او هیچ واکنشی نشان نداد. فقط اخم هایش بیشتر در هم رفت و بی حرف برخاست و از کمد جین و یک تی شرت بیرون آورد و پوشید. چیزی در حدود پنج دقیقه حرفی نزد.
_حست به محمد چیه؟
برخاستم و کنارش که رو به روی میز آرایش ایستاده بود، ایستادم و پیشانی ام را به شانه اش تکیه دادم و با ناراحتی گفتم:
_دوستش دارم، فقط همین. شاید اگر یه برادر داشتم اون رو اندازه محمد میخواستم.
صدایم خفه بود. چانه ام را بالا داد و صورتم را با دقت کاوید. کمی خم شد و پیشانی ام را ب*و*سید ولی حرفی نزد.
_من منظوری نداشتم.
لبخند زد.
_می دونم
نگاهش کردم. چشمانش جدی بود.
_یه چیزی بگم؟
دلم فرو ریخت. چه چیزی می خواست بگوید؟ نکند مرا نمی خواست؟ جلو آمد و موهایم را کنار زد و نرم و عاشقانه گردنم را ب*و*سید. کنار گوشم زمزمه کرد.
_دوست داری عقد دایم کنیم؟
با تعجب نگاهش کردم. چشمانش خونسرد بود ولی حالتی کاملا امیدوارنه در آن ته چشمانش دیده می شد.
_می شه؟
لبخند زد.
_اگر تو بخوای چرا نشه؟
_پس ماهی چی؟
_مگه اون شب شناسنامه ام رو بهت نشون ندادم. عقد ما ثبت محضری نشد. به همه گفتیم که من بعد خودم دنبالش میرم. بین ما یه خطبه عقد جاری شد.
_خب همون
چند لحظه جدی نگاهم کرد.
_اون مشکلش رفع شده.
_طلاقش دادی؟
_آره
_کی؟
_تو به اونش کاری نداشته باش.
حس خوبی نداشتم. با اینکه می دانستم که ماهی برای چه زن او شده و او برای چه ماهی را گرفته است، ولی باز هم حس خوبی نداشتم. هر چه نبود ماهی او را می خواست و امیدوار بود که بتواند حتی به این طریق او را به دست بیاورد. حس بدی که داشتم شاید نیمی از آن به این دلیل بود که من می دانستم که ماهی او را می خواهد. ماهی از عشقش به من گفته بود. من نباید عاشق او می شدم شاید این طور او به سراغ ماهی می رفت. ولی از طرفی آن قدر او را می خواستم که می دانستم بدون او زندگی برایم غیر ممکن است. من او را برای خودم تنها می خواستم. فقط برای خودم.
دوباره روی تخت نشست و مرا هم کنار خودش نشاند.
_دوست داری کجا عقد کنیم؟ تهران یا میر آباد؟ دوست داری مراسم بزرگ باشه؟
با حیرت نگاهش کردم. او تا کجاها فکر کرده بود. پس مرا می خواست. دوست نداشت که من از کنارش بروم. مرا برای همیشه می خواست. می خواست که همسرش باشم. ناخوداگاه لبخند زدم. فکر همسر بابک بودن آن قدر شیرین بود که بی اختیار لبخند را بر لبانم آورد. حس بد می آمد و می رفت. ثانیه ایی خودم را محق می دانستم. چون بابک مرا می خواست و دوست داشت که من همسرش باشم و ثانیه ایی دوباره فکر می کردم که ماهی هم عاشق بود. او هم محق بود.
_بابک؟
بی آنکه جوابم را بدهد سرش را در میان موهایم برد و دستم را کشید و با هم روی تخت خوابیدیم.
_چیه؟
_ ادل کریمی با تو توی هواپیما چی کار می کرد؟
نگاهم کرد و آرام خندید.
_یه بار دیگه هم این سوال رو پرسیدی، گفتی مهمه. گفتم جواب من بستگی داره به اینکه برای کی مهمه. حالا یه بار دیگه می پرسم. برای کی مهمه.
دستش را ستون سرش کرد و همان طور که با موهای من بازی میکرد نگاهش را از روی من برنمی داشت.
_برای من مهمه
خم شد و مرا ب*و*سید.
_حالا این شد یه حرف حساب! هیچی بینمون نبود. حداقل نه اون زمانی که تو ما رو با هم دیدی.
_پس چیزی بینتون بوده؟
سرش را آهسته تکان داد.
_یک زمانی. زمانی که من یه بابک دیگه بودم.
_باهاش رابطه هم داشتی؟
با دقت نگاهم کرد. دست دراز کرد و مرا بلند کرد و چرخاند و روی شکم خودش نشاند.
_برای چی برات مهمه؟
اخم کردم. خندید و اخم میان دو ابرویم را با انگشت اشاره اش باز کرد.
_آره رابطه هم داشتم. ولی این بار هیچی بینمون نبود. من فقط چند روزی مهمون برادرش بودم که از شانس بد من اون هم اون جا بود.
خواستم از روی شکمش بلند شوم. تلاشم را که دید خندید و مرا چرخاند و روی تخت انداخت و خودش به رویم خیمه زد و خم شد و نوک بینی ام را ب*و*سید.
_پس چرا وقتی که گفت دوست پسرشی تو هیچی نگفتی؟
_توقع داشتی چی بگم؟ جلوی تو که غریبه بودی کوچیکش کنم؟ بگم نه خیر این خانم داره دروغ میگه من دوست پسرش نیستم. منو این طوری شناختی؟ چه می دونستم این غریبه قراره بشه زنم، ازم باز خواست بکنه!!
از لحنش خنده ام گرفت. برخاست و تیشرتش را تن کرد و گفت :
_میبینی عالم و آدم رو بازخواست کردم اون وقت تو منو باز خواست میکنی!
_آماده شو جمع کنیم بریم یه چند روزی هم بندرعباس. رفتی؟
_نه.
_پس می ریم بندر بلیط برگشت رو از اون جا می گیرم. ولی اگر می بینی که حالت مساعد نیست بی خیالش می شیم بر می گردیم تهران
_نه خوبه دوست دارم بریم بندر عباس.
_خوب پس برم برگردم وسایل و جمع کنیم بریم.
_بابک کار پرونده عمران به کجا رسیده؟ خبری داری اصلا؟
از اتاق بیرون رفت و من هم به دنبالش از اتاق بیرون آمدم.
_آره بی خبر نیستم. علی دنبال کارهاته. نگران نباش.
قبل از آنکه کفش هایش را به پا کند دقیق نگاهم کرد و جلو آمد و دستش را روی گونه ام گذاشت و آرام و جدی گفت :
_تو که دیگه نمی خوای برگردی. حالا یکم پاسپورت دیرتر و زودتر توفیری نداره، نه؟
آن قدر مغرور بود که نمی گفت نرو. یا آنکه بخواهد که نروم. میگفت تو که نمی خواهی بروی. به نوعی دستور می داد یا شاید بهتر بود بگویم که می خواست به من القا کند که خیال رفتن را نداشته باشم. لبخند زدم. من دیگر کجا می خواستم بروم؟ وقتی که همه زندگیم این جا بود.
_نه دیگه نمی خوام برگردم.
مثل اینکه از حرف من خیالش راحت شده بود. خم شد و با احساس کامل مرا ب*و*سید.
_خوبه. پس رسیدم تهران اولین کاری که میکنم اینکه به علی میگم یه برگه از دادگاه بگیره که بتونیم باهاش عقد کنیم. باید دادگاه اجازه بده که تو پدر نداری و می تونی عقد کنی.
_مامانت چی؟ اگر اون راضی نباشه؟ قادر خان چی؟
خم شد و بند کفش هایش را بست.
_مامان راضیه. از تو براش کامل گفتم. می شناستت. قبلا هم که قیافه و رفتارت رو دیده میدونه چی هستی و چه کاره ایی. قادر هم برام اصلا نظرش مهم نیست که بخواد حرفی بزنه
رفت و مرا تنها گذاشت با هزار فکر و خیال. فکر ماهی، فکر عمران، فکر ثری خانم، فکر قادر. تمام این ها به سرم هجوم آورد. ولی به نظرم بدترین شان ماهی بود. درست بود که شاید او را تا مدتها نمی دیدم. ولی بدری خانم و گلی و محمد و عمو علی را که می دیدم. چشم در چشمشان می شدم. می دانستم که برخورد بدری خانم خوب نخواهد بود.
اگر ثری خانم دوباره گول بدری خانم را می خورد و فکر می کرد که این قربان صدقه رفتن های بدری خانم مخصوص خودش است و با ازدواج مان مخالفت میکرد چه؟ بابک مادرش را دوست داشت. این کاملا از رفتار و گفتارش مشخص بود. اگر مرا کنار می گذاشت چه؟ این طور که از صحبت های بابک متوجه شده بودم ثری خانم زن ساده ایی بود که از قضا اعتماد به نفس کمی هم داشت. هر کسی که جلو می آمد و احترامی می گذاشت فکر می کرد که برای خودش است. نمی دانست کسی مثل بدری خانم هست که برای منافع خودش هر کاری می کند. اگر باز دست به یکی می کردند و مرا از چشم بابک می انداختند چه؟
سر خودم را به جمع کردن وسایل گرم کردم. گفته بود که تنها جمع نکنم ولی برای دور کردن ذهنم از افکار آزار دهنده حاضر به انجام هر کاری بودم. عصر همان روز به طرف بندر عباس حرکت کردیم و دو روز فوق العاده را در آن جا گذراندیم. شهر زیبا با هوای عالی و غذاهای دریایی فوق العاده و مردمی خون گرم داشت. برای رفتن به هتل مشکلی نداشتیم. بابک صیغه نامه را همراه خودش آورده بود و ما بدون دردسر به هتل رفتیم و بعد از دو روز تلفنی کاری؛ به بابک شد که مجبور شد برگردد. دوست نداشتم برگردم. می دانستم که می خواهد مرا به میرآباد برگرداند و خودش به تهران برگردد و همین مرا ناراحت و غصه دار کرده بود. دوباره از او دور می شدم. ولی قول داده بود که سریع کارهایش را ردیف کند و برگردد. می خواست عقد دایم کنیم و مرا به تهران برگرداند. می گفت دیگر از این رفت و آمدها خسته شده است. تمام وقتش را می گرفت و او را از کار و زندگی می انداخت.
لحظه شماری می کردم برای روزی که برای همیشه کنارش بمانم. نه برای چند روز عاریتی و غرضی. دوست داشتم که فقط در کنار او باشم. برایم مهم نبود که عروسی داشته باشم یا نه. فقط او مهم بود.
فصل بیست و سوم
همان طور که او آهسته با امیرهوشنگ صحبت می کرد او را تحت نظر گرفتم. دو روز بود که از بندر عباس برگشته بودیم. نمی دانم، ولی احساس میکردم که او چیزی را از من پنهان می کند. دایم به سر جاده می رفت تا با تلفن صحبت کند. بیشتر مواقع با امیرهوشنگ پچ پچ می کردند. چند باری از او پرسیدم ولی او موضوع را پیچاند. مرا جوری رد کرد که خودم هم نفهمیدم چه سوالی پرسیده بودم. ولی حس می کردم که هر چه هست مربوط به من است.
به بانو که برنج را زعفرانی می کرد نگاه کردم و تصمیم گرفتم تا از او بپرسم. زندگی من به اندازه کافی به هم ریخته بود دوست نداشتم که باز هم کسی با پنهان کاری آن را بدتر کند . اگر از همان ابتدا عمو علی و یا بدری خانم و حتی محمد پنهان کاری نمی کردند، من می دانستم که باید خودم را برای چه چیزی آماده کنم و یا اصلا به ایران نمی آمدم که گرفتار این دردسرها بشوم.
در این فکر بودم که او سرش را بالا آورد و نگاهم کرد و لبخند زد. همان لحظه حرفم را پس گرفتم . اگر آنها پنهان کاری نمی کردند من دیگر با او آشنا نمی شدم و حالا در عین درگیری ذهنی آنقدر احساس خوشبختی نمی کردم. هنوز همان نازلی ترسیده و معیوب و درهم شکسته بودم. پنهان کاری آنها باعث شد که من با او آشنا شوم و حالا آنقدر عاشق باشم. حسی که تمام حس های بدی که از کودکی تجربه کرده بودم را تحت پوشش درآورده بود. دیگر سختی هایی که کشیده بودم و کتک هایی که از عمران خورده بودم مهم نبود. من حالا او را داشتم که در وجودم بهترین حس را ایجاد کرده بود. حس خوش عاشقی.
_بانو؟
_جانم گلم؟
لبخند زدم. این زن هم مثل شوهرش ماه و مهربان بود.
_جونتون بی بلا. بانو شما می دونید که بابک و امیرهوشنگ دارن چی کار می کنن؟ یکم مشکوک هستن.
نگاه خنده داری به من کرد و گفت:
_خوب چرا از خود شوهرت نمی پرسی دختر جان؟
روی صندلی نشستم و لیوان ها را دستمال کشیدم و در سینی گذاشتم.
_بابک به من نمی گه . می دونم که مربوطه به منه ولی نمی گه.
خندید و آمد و کنارم نشست.
_آره مربوطه به توهه. امان از دست این بابک. قُد و یک دنده است. من همون روز گفتم به خود نازلی بگو، گوش نمی ده.
روی صندلی به جلو خم شدم و آهسته گفتم:
_شما بهم میگید؟
دستش را روی دستم گذاشت و آرامم کرد.
_خِیره دختر جان. امیرهوشنگ هم از اون روزی که شما رفتین کیش رفت تهران. داره دوندگی می کنه و با ناپدریت صحبت می کنه اگر بشه از خر شیطون بیاد پایین دست از شکایت و از سر تو برداره بذاره زندگیت رو بکنی. باهاش حرف زده گفته که بابا جان این دختر شوهر داره، آخه تو چی از جونش می خوای. تو که این همه سال نگهش داشتی خرجش رو به قول خودت دادی. بیا مردونگی کن بذار زندگیش رو بکنه. آخه گ*ن*ا*ه مادر رو که با دختر تقاص نمی گیرن. حالا ببینم چی میشه به امید خدا
با حیرت نگاهش کردم. آن چنان تعجب کرده بودم و آن چنان حس حق شناسی نسبت به امیرهوشنگ پیدا کرده بودم که نا خوداگاه گریه ام گرفت.
_اوا خاک به سرم. چرا گریه می کنی دختر جان؟ حالا بابک می بینه میگه دیدی بانو گفتم بهش نگو این حساسه. بابک گفت تا موقعی که همه چیز قطعی نشده و ناپدریت از شکایتش صرف نظر نکرده چیزی بهت نگیم. چون می گفت که تو حساسی و اگر اون راضی نشه و امیرهوشنگ نتونه کاری بکنه تو بی خودی امیدوار شدی.
_مرسی. نمی دونم چطوری باید از شما متشکر باشم؟ شما و امیرهوشنگ خیلی خیلی به من لطف کردید.
لبخندی مادرانه زد. از آن لبخند هایی که زمانی مامان پری به من می زد. لبخندی که پشت آن می توانستم عمق علاقه اش را ببینم.
_چه لطفی دختر جان. تو و بابک مثل بچه های ما هستید. آدم برای بچه اش هر کاری میکنه.
شب وقتی که به خانه برگشتیم همان دم در با حالتی قهرآمیز از او فاصله گرفتم و به طبقه بالا رفتم. در حالیکه می خندید به سراغم آمد.
_می بینم که ناز و ادا های زنونه یاد گرفتی. چی شده؟ میگی یا ناز بکشم؟
نتوانستم ادامه بدهم و خندیدم.
_من قهرم!
لبخند به لب دستم را گرفت و کشید و با خودش روی تخت انداخت.
_چی شده؟ بگو تا از دلت در بیارم.
خواستم بلند شوم ولی با پاهایش مرا به خودش و تخت چسباند و نگذاشت تا حتی میلی متری تکان بخورم.
_چرا چیزه به این مهمی رو از من مخفی کردی؟
خندید و گفت:
_بانو بالاخره کار خودش رو کرد. این زن حرف حرف خودشه. همون روز گفت باید به نازلی بگی بالاخره هم خودش گفت.
با حالتی حق به جانب گفتم:
_معلومه که باید بگی. مثل اینکه این مشکل مشکله منه. اون وقت آخرین نفری که خبر دار میشه من باید باشم؟
_می خواستم وقتی که ردیف شد بفهمی. نمی خواستم بیخود امیدوار بشی. دوست نداشتم اگر عمران راضی نشد تو رو بی خود و بی جهت امیدوار کرده باشم.
_حالا راضی شده؟
_تا حدودی. نمی تونم بگم تا چه حد چون خودم هم نمی دونم. ولی خوب امیرهوشنگ رو که می شناسی با این زبونش مار رو از تو سوراخ میکشه بیرون. ولی خوب عمران هم قد و لجبازه، عقده ایی و خشکه. احتمال اینکه نشون بده که ظاهرا داره به حرف امیر هوشنگ گوش می ده زیاده . می شناسیش که؟
_بهتر از هر کسی.
از کنارش برخاستم. روی صندلی میز آرایش نشستم و به او که نیم خیز شده بود و مثل یک گربه می خواست به من حمله کند گفتم:
_چرا زودتر امیرهوشنگ این کار رو نکرد؟
خیز برداشت و مرا بغل کرد و کنار گوشم زمزمه کرد.
_زیرا برای اینکه!! تو چرا این قدر سوال می پرسی؟ می دونی من با دختری که فضول باشه و خوشکل، چی کار می کنم؟
سرش را کنار کشید و نگاهم کرد.
_نمی دمش گرگ ها بخورنش، خودم خام خام می خورمش.
با همین شوخی ها موضوع را دوباره پیچاند و به طور کامل باز نکرد تا من متوجه شوم که واقعا حرف عمران و جوابش چه بوده است. اگر امیرهوشنگ می توانست عمران را متقاعد کند که دست از سرم بردارد دیگر نیمی از مشکلات من خود به خود حل می شد. فقط می ماند ماهی. همین برایم کافی بود. عقده و نگرانی روز و شبم شده بود.
دوست داشتم که با سپهر حرف بزنم ولی دوست نداشتم که او را نگران کنم. فردا برای چند روز می خواست که به تهران برگردد. نمی خواستم نیمی از هوش و حواسش پیش من باشد. ولی احتیاج شدیدی به حرف زدن با سپهر پیدا کرده بودم. فردای آن روز صبح زود به اردبیل رفت تا برای پنج روز به تهران برود. مراسم خداحافظی مان مثل همیشه نبود. چیزی در حدود نیم ساعت در آغوشش بودم و از گردنش آویزان شده بودم و باز هم دوست نداشتم که برود و من تنها بمانم. چیزی نمانده بود که به گریه بیفتم. ولی خودم را کنترل کرده بودم. او هم عصبی بود و ناراحت، ولی مرا آرام می کرد و سعی می کرد که تا حد امکان آن بابک همیشه حفظ شود. ولی من دیگر آن قدر او را شناخته بودم که بدانم و بفهمم که چه زمانی او آرام است و چه زمانی نا آرام و ناراحت و حالا کاملا نا آرام و ناراحت بود و این چیزی بود که دیگر نمی توانست از من مخفی کند.
کنار پنجره نشسته بودم و برای پرنده هایم نان خورد می کردم. تهران هوا نسبتا گرم تر شده بود. نزدیک عید بود. ولی این جا هنوز سرما و یخ بندان بود. بانو می گفت گاهی تا آخر فروردین هم این جا برف می آید. بهار این جا از اواسط خرداد شروع می شد. بانو می گفت زمانی که در تهران و اکثر نقاط ایران گرما شروع می شود، آن جا تازه گلهای وحشی و بهاری در می آمدند و دشت و دمن سرسبز می شد و آن جا تبدیل به بهشت می شد. برف نمی بارید و هوا آفتابی بود. بدون ذره ایی مه و ابر. ولی روی زمین برف از چند روز قبل بود و هوا هم به شدت سرد شده بود.
چهار روز بود که او رفته بود و هر لحظه و ثانیه اش برای من هزار سال گذشته بود. دیگر این جا را دوست نداشتم. حداقل نه تنهایی. دوست داشتم که با او باشم. هر کجا فرقی نداشت. همین که با او باشم برایم بس بود. ظرف نان را برداشتم و جلوی در کلاهم را به سر کردم و موهایم را زیرش مخفی کردم و بعد هم پالتو و بقیه چیزها. خنده ام می گرفت. زمستان واقعا افتضاح بود. همان لباس پوشیدن و آماده شدن، خودش زمان بر بود.
امیرهوشنگ هم به تهران رفته بود و فقط بانو مانده بود که گاهی به نزد من می آمد و گاهی هم من به خانه شان می رفتم. آن جا آموزش قالی بافی ام را کامل می کردم. آن قدر یاد گرفته بودم که بتوانم با سرعت تار را از میان پودها رد کنم. ولی کار سخت و طاقت فرسایی بود. مخصوصا برای من که حرفه ایی نبودم گاهی گردن درد می گرفتم و بانو کار را تعطیل می کرد.
چکمه هایم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم. پرنده ها با دیدنم به سراغم آمدند و دور تا دور پرچین نشستند. نان ها را کمی آن طرف تر پاشیدم. می دانستم با وجود اعتمادی که به من دارند باز هم نزدیکم نمی شدند. کمی فاصله گرفتم تا با خیال راحت به غذایشان برسند. با صدای ماشین سر بلند کردم. تویوتای امیرهوشنگ بود. با ذوق به سمت پرچین رفتم. او برگشته بود. دو نفر بودند. حتما سپهر هم با او آمده بود. یا شاید امیرهوشنگ بود. ولی جای همیشه نگه نداشت. دور زد و آن طرف نگه داشت. او نبود. آفتاب گیر پایین بود و من نتوانستم چهره ی آنها را ببینم. ولی از فرم رانندگی او تشخیص دادم که بابک نیست. بابک همیشه جلوی پرچین پارک می کرد. بدون یک سانتی متر جلو یا عقب بودن.
برای لحظه ای ترسیدم و عقب گرد کردم. ولی در ماشین باز شد و محمد از پشت فرمان پیاده شد. آهی از سر خوشحالی و شادی و راحتی خیال کشیدم. کمی لاغر شده بود ولی همان محمد همیشه بود. با همان لبخند و همان نگاه آرامش.
در پرچین را باز کردم و او را در آغوش گرفتم. محمد سرم را ب*و*سید. مثل همیشه با محبت کامل و آرام.
_جانم عزیزم. چقدر نگرانت بودم.
کمی عقب رفتم و نگاهش کردم. لبخندش خسته بود و نگران. بابک هم از ماشین پیاده شد. جلو رفتم و سلام کردم. عادتش را می دانستم. اینکه اصلا جلوی کسی محبتش را ابراز نمی کرد. نه کلامی و نه فیزیکی. لبخند زد و یک قدم به سمتم برداشت و در نهایت حیرت مرا در آغوش کشید و ب*و*سید. آن قدر خجالت کشیدم که حد و اندازه نداشت. ب*و*سه ایی کوتاه بود ولی مرا حسابی از خجالت سرخ و برافروخته کرد.
_چطوری؟
زیر چشمی به محمد که خشکش زده بود نگاه کردم.
_خوبم.
صدایم آهسته بود. دستش را زیر بازویم حلقه کرد و رو به محمد گفت:
_بیا تو محمد. چرا خشکت زده؟
دوباره زیر چشمی نگاهش کردم. چند لحظه گذشت تا از آن حالت خشک شدگی و جمود خارج شود. فقط سرش را تکان داد و همراه ما به داخل آمد.
_گلی چطوره؟
_خوبه. همین دیشب باهاش حرف زدم. بالاخره یک سری مشکلات داره. این کمای طولانی بدون عوارض نیست.
با حیرت نگاهش کردم. خم شد و کفش هایش را بیرون آورد.
_مگه تنها اومدی؟
داخل شد و کتش را در آورد.
_آره. باید می اومدم. کار داشتم. دیگه دولت اونجا اجازه نمی داد که بمونم. چون مجبور شدم پول از حسابم بکشم بیرون. بعد هم نگرانت بودم.
نگاهی به بابک کرد که خیلی خونسرد کنار من ایستاده بود و یک دستش را دور کمرم حلقه کرده بود.
_ولی خوب مثل اینکه مشکلی نداشتی خدا رو شکر.
خجالت کشیدم و از بابک فاصله گرفتم و به آشپزخانه رفتم.
_نازنین جان؟
چشمانم را به روی هم فشردم. بابک میخواست چه کار کند؟ می خواست به محمد چه پیامی را برساند؟ اینکه من خواهرت را نخواستم و با نازلی رابطه دارم؟ چه فکر و حساب و کتابی پیش خودش کرده بود؟
_بله؟
_برای محمد لباس راحتی بیار
قهوه را ریختم و بردم و به طبقه بالا رفتم و برای محمد یک تی شرت و شلوار گرم کن از کمد بیرون آوردم. خواستم صدایش بزنم ولی صدای صحبت های آهسته شان کنجکاوم کرد. از چند پله پایین رفتم.
نمی دانم محمد به بابک چه گفته بود که بابک رو به رویش ایستاده بود و با حالتی تهدید آمیز گفت:
_به تو ربطی نداره. اگر یک بار دیگه به من بگی چی کار کنم چی کار نکنم کلاه مون میره تو هم . برام هم اصلا مهم نیست که….
حرفش را قطع کرد. احساس کردم که از گوشه چشمش مرا دید. به طرفم چرخید و مرا که مات و گیچ نگاهشان میکردم، نگاه کرد. به طرفم آمد. دستم را در دست گرفت. دستم یخ کرده بود و دست او مثل همیشه گرم بود.
یک اتفاقی افتاده بود. می توانستم چیزی را حس کنم. چیزی که درست نبود. چیزی که ساز ناکوک این میان بود. نگاهم میان او و محمد که با اخم به بابک نگاه می کرد، چرخید.
_چی شده؟
بابک دستم را کشید و مرا به خودش نزدیک کرد. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم و دوباره سوالم را تکرار کردم.
_چی شده؟
متوجه شدم که صدایم لرزان شده است. بابک دستش را نوازش گونه روی بازویم کشید و سرم را ب*و*سید.
_چیزی نیست.
به محمد نگاه کردم. اخم او هم از بین رفته بود.
_ماهی…. ماهی هم اومده؟
به لکنت افتاده بودم. بابک که حال مرا دید آرام کنار گوشم زمزمه کرد.
_آروم نازی.
صدایش آرامم کرد. ولی حرف بعدی محمد اوضاع را به هم ریخت.
_نه ماهی نیومد. با این کارش کمر بابا رو شکست. گفت نمی یام. خیال همه رو راحت کرد.
روی مبل نشست و سیگاری آتش زد. من هم دلم می خواست همان جا بنشینم. چون به سرگیجه و تهوع بدی دچار شده بودم.
_محمد بسه!
لحن بابک پر از حرص و عصبانیت بود. آن قدر زیاد که چیزی نمانده بود به آن طرف سالن برود و یقه محمد را بگیرد و چند کشیده بیخ گوشش بزند. محمد به من نگاه کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
_برو بالا لباس بپوش.
محمد برخاست و به طبقه بالا رفت. دستم را گرفت و به کنار آتش برد. نشست و مرا هم کنار خودش نشاند. موهایم را کنار زد و با دقت نگاهم کرد. ولی من آن قدر پریشان بودم که نمی توانستم حواسم را به او بدهم.
_چته؟
نگاهش کردم. نگاهش پر از نگرانی و توجه بود. با انگشت اشاره اش ابروهایم را نوازش کرد و روی پلک هایم دست کشید. ناله کردم.
_بابک؟
دستش را در موهایم کرد و سرم را به سینه اش فشرد.
_جانم؟
_من باعث شدم که ماهی این طوری بشه؟ من دوستش دارم. ولی اذیتش کردم.
ولی نگفتم که تو را بیشتر از او دوست دارم.
_تو برای چی؟ ماهی خودش خواست که بره. می تونست همین حالا با محمد برگرده. غیر از اینه؟
_آره برمی گشت و می دید که شوهرش رفته یه زن دیگه رو گرفته. کسی که مثل خواهرشه.
آه بلندی کشید و موهایم را نوازش کرد.
_من اگر تو رو هم نمی گرفتم با ماهی هم ازدواج نمی کردم. نازلی مغزت میره تو حالت خاموشی هر از چند گاهی؟ من که گفتم نمی خواستمش. اگر اون این پیشنهاد رو نمی داد محال ممکن بود که من زیر بار حرف قادر خان برم و اون رو بگیرم. پس دیگه چی این وسط منو یا تو رو مقصر می کنه؟
حرفی نزدم. ولی حس خوبی نداشتم.
_دلت تنگ نشده بود؟
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. لبخند مهربانی زد.
_من که دلم تنگ شده بود. دلم برای شبها که خودت رو تو بغلم گلوله می کنی تنگ شده بود.
لبخند زدم و متوجه محمد شدم که با حالتی خنده دار به ما نگاه می کرد. خودم را جمع و جور کردم.
_مثل اینکه آدم مجرد این جا وایساده
خجالت کشیدم. ولی بابک خیلی خونسرد گفت:
_آدم مجرد می خواستی نیای با من. گفتم که چند روزه که نازی رو ندیدم. حالا چی میگی تو؟
محمد خندید. ولی خنده اش مصنوعی بود. انگار که می گفت من نمی دانستم که چیزی بین شما هست.
_هیچی. اگر یه چیزی بدین به من بخورم دیگه چیزی نمی گم.
برخاستم. از بابک بعید بود. بابک جلوی امیرهوشنگ و بانو حتی دست هم دور شانه ام نمی انداخت. می خواست به محمد بگوید که دیگر کار از کار گذشته و نازلی تمام و کمال مال من شده است؟ به آشپزخانه رفتم و تدارک شام را دادم.
از آشپزخانه صدای صحبت های آهسته شان را می شنیدم. سرک کشیدم. کنار هم نشسته بودند و مثل گذشته مشغول بگو بخند با هم بودند. درست مثل آن زمانی که آنها نرفته بودند و او و محمد اکثرا با هم بودند.
مشغول کشیدن یک سیگار مشترک بودند و محمد به شوخی در موهای بابک که حالا کاملا بلند شده بود و بیشتر مواقع آن را به صورت کج شانه می زد، دست کشید و چیزی را آهسته به او گفت که بابک هم نامردی نکرد و یک مشت محکم به روی شانه او زد و او هم چیزی در گوش او گفت. که باعث شد شلیک خنده ی محمد به هوا برود.
نفس راحتی کشیدم. روابطشان مثل گذشته شده بود. آن سردی لحظات اول از بین رفته بود. شاید چون محمد دیگر می دانست که کاری نمی تواند بکند. چه کار می خواست بکند. به بابک بگوید که صیغه مرا فسخ کند و برود و دوباره ماهی را عقد کند؟
شام را در کنار هم خوردیم و برای محمد بالش و پتو آوردم تا روی کاناپه سالن بخوابد. بابک ده دقیقه ایی بود که رفته بود دوش بگیرد.
_نازی؟
صدایش آهسته بود.
کنارش نشستم. نگاهی به راه پله ها کرد و دستم را گرفت و نگاهم کرد. نگاهش جور خاصی بود. جوری که تا به حال از او ندیده بودم.
_بله؟
پشت دستم را نوازش کرد.
_ازش راضی هستی؟ چند دقیقه قبل میگفت می خواین عقد دایم کنید.
_مکثی کرد و گفت:
_دوستش داری؟ یا از سر بی پناهی بهش وابسته شدی؟ اگر این طوریه بگو. نازلی دیگه من هستم. پشتت هستم همه جوره. اگر بخوای ایران بمونی خودم هر کاری بخوای برات می کنم اگر هم بخوای بری شده برم عمران رو بکشم هم برات پاسپورت می گیرم ردت می کنم بری.
خم شدم و گونه اش را ب*و*سیدم.
_عاشقش شدم. نمی دونم کی یا چطور ولی شدم. ذره ذره عشقش رو به جونم ریخت. تو تمام رگ و پی، روحم و جسمم. از سر بیچارگی بهش پناه آوردم، ولی حالا اگر بخوام هم نمی تونم برم. محمد من دیگه بهش بسته شدم، جلدش شدم. دیگه حتی یک ثانیه هم نمی تونم دوریش رو تحمل کنم.
نگاهم کرد. دقیق و عمیق. چشمانش را به روی هم فشرد. خم شد و پیشانی ام را ب*و*سید.
_نگرانتم! بابک یکم خشک و سرده ولی مهربونه. از همه مهم تر اینه که مرده. ولی می ترسیدم که تو به خاطر بی پناهی بهش وابسته شده باشی. نمی خوام تو رو هم از دست بدم.
ل*ب*م را گزیدم. منظورش ماهی بود.
_ماهی از دستم ناراحته نه؟
خنده تلخی کرد و گفت:
_نه. دختره احمق از این ناراحته که چرا نمی خوای بری پیشش. اگر چاره داشته باشه سر بابک رو می کنه. همه اش به عشق اینکه بیاد پیش تو و با هم باشید این بلاها رو سر خودش و ما آورد. بابا داغون شده.
_مامانت چی؟
با لحن بی تفاوتی گفت:
_اون همیشه از همه شاکیه. چقدر گفتم این دو تا بهم نمی خورن. ببین چی شد. این طوری گند کار دراومد.
تا به حال ندیده بودم که محمد با چنین لحنی راجع به مادرش صحبت کند.
_ولش کن. خودت چطوری؟
_من خوبم. گلی چی؟ اون چطوره؟
آهی کشید و با انگشت اشاره و شصتش بالای تیغه بینی اش را فشرد.
_داغونه. نمی دونم چی کار کنم. اصلا اگر ببینیش باورت نمی شه که این گلی اون گلی باشه. مشکل تکلم داره. دایما فراموشی بهش دست می ده. بعضی وقتها هم مشکلات حرکتی پیدا میکنه. از روحیه اش که دیگه نگو. اصلا تو این دنیا نیست. برای اینه که میگم نمی خوام تو رو دیگه از دست بدم.
گریه ام گرفت. چه بلایی سر گلی عزیزم آمده بود. با هق هق گفتم:
_برای چی این طوری شده؟
آهسته موهایم را نوازش کرد.
_به خاطر کمای طولانی مدتش. دکترش می گفت هر چقدر که کما طولانی تر باشه عوارضش روی مغز بیشتر می شه.
با سرش به طبقه بالا اشاره کرد و گفت:
_ اذیتت نمی کنه که ؟
قبل از آنکه جوابش را بدهم صدای بابک بلند شد.
_نه خیر سرب داغ نمی ریزم تو حلقش. حالا اگر اجازه بدی ما بعد از چند روز دوری از زنمون می خوایم یکم آرامش داشته باشیم. دادگاه رو فردا تشکیل بده.
خندید. دستم را رها کرد. من هم ناخواسته خندیدم.
_برو بخواب. الان صداش در میاد.
شب به خیر گفتم و به اتاق خواب رفتم. روی تخت دراز کشیده بود. به محض دیدنم دستش را به طرفم گرفت و مرا به آغوشش دعوت کرد.
_حالا برای من توطئه چینی می کنی؟
برخلاف لحن خشن و جدی اش، چشمانش خندان بود.
_نگرانمه
_ بی خود نگرانته. مگه چی کارت کردم؟
خندیدم. سرم را ب*و*سید و گفت:
_می خواد فراریت بده؟
_حرف هامون رو گوش میدادی؟ فال گوش ایستادن کاربدیه!
آرام خندید و بینی ام را بین دو انگشتش گرفت.
_حرف خودم رو به خودم تحویل میدی؟ من باید گوش می دادم و گرنه زندگیم به فنا میره.
لبخند گشادی زدم. یعنی اگر من می رفتم زندگیش به فنا می رفت؟ خودم را بیشتر در آغوشش فرو کردم.
_جواب من رو هم شنیدی؟
نگاهم کرد. لبخند کجی زد و گفت:
_نه اون قسمت رو مثل اینکه گوش هام کیپ شد یک لحظه!
خندیدم و محکم به بازویش کوبیدم. می خواست که از من اقرار بگیرد.
محکم تر در آغوشش مرا فشرد و زیر گوشم زمزمه کرد.
_قرص هات رو خوردی؟
سرم را تکان دادم.
_دیگه نمی خوام بخورم. فقط آرام بخش ها رو می خورم.
اخم کرد و گفت:
_چرا اون وقت؟ کی به شما گفته که دیگه احتیاجی نیست که قرص بخوری؟ خودت تشخیص دادی؟ یا فکر کردی که من دیگه نمی خوامت؟
با تعجب نگاهش کردم. او مرا برای رابطه می خواست؟ دهانم باز مانده بود. خودم را از آغوشش جدا کردم. با اکراه و سختی، کنار تخت رفتم. با تعجب نگاهم کرد.
_نازی؟
صدایش پر از حیرت بود. برخاست و نشست. دست مرا هم گرفت و بلند کرد و نشاند.
_پاشو برو قرصت رو بخور. بحث نمی کنیم.
_نه!
سعی کردم تا لحنم محکم باشد. چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد.
_چرا؟
_می خوام خودم باشم. می خوام اگر هم رابطه ایی قراره باشه با احساس خودم باشه نه یه چیز مصنوعی.
دستم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید. به آغوشش پرت شدم. زیر گوشم نجوا کرد.
_تموم اون حس لطیف و بکرت، طبیعی بود. من حسش کردم. هیچ چیزش مصنوعی نبود. اون عشق لطیفت مال خودت بود. از قلب و روح خودت. اون قرص ها فقط کاتالیزور بود؛ همین . ولی اگر نمی خوای باشه. من مجبورت نمی کنم. آروم آروم جلو می ریم. یه کاریش می کنیم.
نگاهش کردم. دوست داشتم بپرسم که حس تو چیست؟ حس تو هم بکر و لطیف است. یا اصلا حسی به من نداشتی و نداری؟
ناراحت شده بودم.
مرا خواباند و بدون اینکه چیزی بگوید،خودش هم خوابید. خسته بود و به سرعت خوابش برد. ولی من تا ساعت ها بیدار بودم و با خودم کلنجار می رفتم. تمام حس های بد دنیا به وجودم ریخته شده بود.
حالا احساس میکردم که واقعا هنوز یک دختر سالم نشده ام. هنوز هم زیاده از حد حساس بودم. هنوز هم با کوچکترین چیزی به هم می ریختم. من هنوز خوب نشده بودم. باید با سپهر حرف می زدم. حرف زدن با او همیشه آرامم می کرد. او همیشه جوری صحبت می کرد که حس نمی کردم که مشکل دارم. به من تلقین می کرد که همه چیز خوب است و فقط اگر خودم بخواهم همه چیز می تواند تمام شود. ولی خوب مهم و مشکل همین بود. اینکه من نمی توانستم به خودم تلقین کنم که همه چیز عالی است. وقتی که از حس بابک مطمن نبودم، وقتی که هنوز از رابطه می ترسیدم ولی اکراه داشتم از خوردن آن قرص ها، وقتی که نمی دانستم زفافمان هم با حس خودم بوده یا به علت قرص ها، چطور می توانستم فکر کنم که همه چیز عالی است. وقتی که هنوز خودم را برای کوچکترین کاری که حتی شاید به من ربطی هم نداشت سرزنش میکردم پس هنوز سالم نشده بودم.
***********
محمد زیاد نماند. می گفت که تهران کار دارد. باید می رفت و مقدمات برگشت مادرش و پدرش و گلی را فراهم می کرد. ولی در آن چند روزی که آن جا بود دایما در کنار هم بودیم . احساس می کردم که از حساسیت بابک کم شده است. دیگر از اینکه محمد دور و بر من باشد و دستم را بگیرد و مرا عزیزم و جانم خطاب کند ناراحت نمی شد. در حالیکه در گذشته چند مرتبه حساسیت نشان داده بود.
دوست داشتم تمام آن مدتی که از محمد دور بودم را در کنارش بگذرانم تا جبران شود. با هم به قدم زدن می رفتیم. بابک گاهی همراهیمان می کرد و گاهی هم به اردبیل می رفت. در همین قدم زدنها بود که صحبت به عمران کشیده شد و اینکه امیرهوشنگ با او صحبت کرده است و هنوز هم مشغول مذاکره هستند. محمد به خنده می گفت مذاکرات هسته ایی ایران هم این قدر زمان بر نبوده است که راضی کردن عمران زمان می برد. او هم می ترسید. او هم اطمینان نداشت که امیرهوشنگ بتواند کاری بکند. از نفرت عمران گفت. از اینکه بار آخر به محمد گفته بوده است که از این دختر، یعنی من، بدش می آید. گفته بوده که هم مادرش و هم خودش مرا نابود کردند. وقتی که این حرف را زد از ته قل*ب*م برای عمران ناراحت شدم. فقط یک لحظه خودم را یک مرد تصور کردم و سر جای او گذاشتم. اینکه مادرم چنین کاری با او کرده بود اصلا و به هیچ منطقی، قابل توضیح و توجیح نبود. کار مادرم از بیخ و بن اشتباه محض بود و تاوانش را من و عمران دادیم. من با نفرت عمران بزرگ شدم و از این کینه و نفرت صدمه ها خوردم و لطمه ها دیدم و عمران هم یک زندگی با بیچارگی داشت. زندگی که همیشه پر بود از حس بازنده بودن، از حس بازیچه بودن. اگر عمران کار بدتر از این هم می کرد دور از انتظار نبود. هر کس ظرفیتی دارد و ظرفیت عمران هم خیلی وقت بود که پر شده بود. از همان روزی که اولین کتک را به من زد متوجه شد که روش خوبی برای خالی کردن خودش پیدا کرده است. کتک زدن و آزار من مقداری از این حس بد را در وجود او تخلیه می کرد ولی نه کامل. تخلیه نهایی روزی بود که می خواست به من ت*ج*ا*و*ز کند. می خواست مردانگی تحقیر شده اش را با من آرام کند و گرنه همان زمان هم حسی به من نداشت. تنها چیزی که او را وادار به این کارها کرده بود حس بدی بود که ماحصل رفتار مادر عزیزم بود.
صحبت به پدر واقعیم کشیده شد و به او گفتم که هیچ علاقه ایی به دیدنش ندارم. گفتم که به خاطر او و مادرم است که من از بچگی صدمه دیدم. هم این روحیه متزلزل من و هم این حس کینه جویی عمران به علت فعل آنهاست. احساس کردم که واکنشش طبیعی نبود. احساس کردم که چیزهایی می داند. پرسیدم که آیا او می داند که پدر واقعیم کیست یا نه؟ در جاده ایی که به جاده اصلی منتهی می شد قدم می زدیم. بابک به اردبیل رفته بود و ما تنها قدم می زدیم.
_نه نمی دونم.
دروغ می گفت. آن قدر او را می شناختم که بدانم کی دروغ می گوید و کی راست. هر زمان که محمد دروغ می گفت به چشمان طرف مقابلش نگاه نمی کرد.
_محمد
نگاهم نکرد. فقط دستش را زیر بازویم حلقه کرد.
_جانم؟
به روبه رو چشم دوخته بود.
_به من نگاه کن.
خندید و گفت :
_اگر به تو نگاه کنم که می خورم زمین.
_محمد!
با اعتراض نامش را بردم. چرخید و نگاهم کرد. حالا دیگر مطمن بودم که دروغ می گوید.
_می دونی آره؟
خیلی قاطع گفت:
_نه از کجا باید بدونم.
دوباره نگاهش کردم. نگاهش را به چشمانم دوخت و لبخند زد و آهی کشید و گفت:
_همین حالا خودت گفتی که دوست نداری بدونی کیه و باهاش رو به رو بشی. دیگه برات چه فرقی می کنه.
_خوب نظرم عوض شده. نظر آدم ها عوض میشه. می دونی که. اون زمان این رو می خواستم ولی حالا دوست دارم که بدونم کیه و ببینمش
چند لحظه حرف نزد.
_به هر حال من که نمی دونم. ولی به نظرم بی خیالش شو نازلی. تمومش کن. بیشتر از این موضوع رو پی گیر نشو. برای تو چه فرقی می کنه بدونی کدوم بی همه چیزی بوده. هان؟ فکر کن یه معتاد کثیفه. می خوای ببینش که چی بشه مثلا؟ اگر یکی بدتر از عمران باشه، دیدنش بیشتر بهت صدمه می زنه. کم صدمه دیدی تو این سالها از عمران؟ من نگرانتم. دوست ندارم که دوباره بشکنی. مهم اینکه الان زندگیت شکر خدا خوبه. چند وقت دیگه عقد دایم می کنی و زندگیت سر و سامون می گیره. بابک هم مرده خوبیه و از رفتارش معلومه که خاطرت رو خیلی میخواد. بابات رو ول کن. فکر کن پرورشگاهی هستی. من هستم پیشت و همیشه پشتت. بابک هم که هست. گلی هم میگفت دلش برات شده یه ذره، دیگه چی می خوای؟ برای چی می خوای بدونی که اون کیه؟
_محمد تو چی میگی؟ کیه ؟ معتاده؟ از کجا پیداش کردی؟ عمران می دونست آره؟
خندید و گفت :
_اول که من گفتم نمی دونم کیه. بعد هم گفتم که فکر کن معتاده. داری زندگیت رو می کنی دیگه. غیر از اینه؟ اون اگر تو رو می خواست خودش می گشت پیدات می کرد.
_شاید نمی دونه که من هستم.
این هم فرضیه ایی بود که گاهی به آن فکر می کردم.
پوزخندی زد و گفت:
_مگه می شه که یک پدر ندونه بچه داره یا نه؟ فیلم هندی که نیست، زندگیه.
حرفی نزدم. دستم را گرفت و روی یک تنه درخت نشاند. خودش هم بالای سرم ایستاد و سیگاری آتش زد.
_می دونستی یه دایی داری؟ می دونستی خیلی شبیه خودته؟
با این حرفش ذهنم به هم ریخت. می دانستم که یک دایی دارم ولی اینکه شبیه به من باشد را، نه؟
ناخواسته لبخند زدم.
_فاصله سنی تون زیاد نیست. فکر کنم یه دوازه سیزده سالی از تو بزرگتره.
نیم خیز شدم و با هیجان گفتم:
_مگه تو دیدیش؟
سرش را تکان داد.
_آره
_کجا؟
پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
_گشتم پیداش کردم.
_آدرسش رو از کجا آوردی؟ عمران؟
_نه پدر خودم. گشتم خونه قدمیشون رو پیدا کردم. اون جا نبودن. از همسایه ها آدرس گرفتم، که یکی شون آدرس دفتر داییت رو داد. ظاهرا بعد از فوت پدر بزرگ و مادر بزرگت اون جا همین طوری مونده. خیلی دوست داشت که تو رو ببینه. یه خاله هم داشتی که ظاهرا دو سه سال قبل فوت شده. اون بچه بزرگ بوده. بعد مادر تو بوده و بعد این داییت. می گفت زمانی که مریم ظاهرا به خاطر عمران از خونه اش و اونها بریده و رفته اون سیزده سالش بوده.
ل*ب*م را گزیدم. از شدت هیجان دستانم می لرزید. عمران هیچ زمانی به من اجازه نمی داد که حرفی از آنها در خانه بزنم. همین اطلاعات اندکی هم که درباره آنها داشتم را، از مامان پری داشتم. هر زمانی که از آنها می پرسیدم با بدترین جواب مواجه می شدم، . یک سیلی. بعد هم که از ایران رفتم.
_کجاست؟ تهرانه؟
خندید.
_آره. مجرد و خوش تیپ و وکیله.
لبخندی که به روی لبانم آمد از شادی و هیجان زیاد بود. من یک دایی داشتم که دوست داشت مرا ببیند.
_می گفت که بعد از اینکه پدر بزرگ و مادر بزرگت فوت کردن اومده در خونه ولی عمران راهش نداده. گفته که تو نیستی و نمی خوای ببینیشون. حالا دوست داری ببینیش؟
بدون مکث گفتم:
_آره خیلی.
سیگارش را خاموش کرد و دستم را گرفت و به قدم زدن ادامه دادیم.
_حالا با بابک صحبت می کنم. شاید آدرس دادم اومد همین جا دیدیش.
_اون نمی دونست که پدر واقعیم کیه؟
_نه. ظاهرا مریم به خاطر عشق به عمران خونه رو ول کرده. پدر بزرگت می خواسته با کس دیگه عروسی کنه. چند ماهی هم کش و قوس داشتن که مریم یک دفعه میگه عمران کسروی می خواد بیاد خواستگاریم. می دونستی که خانواده مادرت و خانواده ما با هم رفت و آمد قدیمی داشتن؟ گفتم که آدرس رو از پدرم گرفتم. سالها بوده که به یک ویلای مشترک می رفتن و حتما تو مهمونی های هم دیگه بودن و خلاصه خونه یکی بودن. خیلی سال بود که عمران خاطر مریم رو می خواسته که مریم هم یک دفعه می گه که می خواد زن عمران بشه. پدر بزرگت مخالفت می کنه. هم پدر مریم و هم پدر عمران. هر دو خانواده مخالف بودند. چون که می گفتن که سن جفتشون کمه. عمران بیست ساله و مریم هفده ساله. اونها هم فرار میکنن. مریم جمع می کنه و بدون عقد میره خونه عمران. پدر بزرگت هم میگه دیگه برنگرد. دختری که آبروی منو ببره دیگه به کار من نمیاد. خانواده محترمی که واقعا کار مریم آبروشون رو برد و مثل بمب تو همه ایل و فامیل صدا کرد. پدر عمران هم که چاره ایی نداشته، اونها رو با هم عقد می کنه. ولی رابطه خوب خانواده ها برای همیشه به هم می ریزه. می گفت که پدر بزرگت بعد از چند ماه پشیمون شده بوده، ولی دیگه زمانی که برای آشتی با عروس و داماد جوون میره می فهمه که مادرت سرزا رفته. عمران هم ظاهرا رفتار خیلی زشتی باهاشون می کنه و میگه که دخترتون دست خورده بوده و از این حرف ها. داییت می گفت پدر بزرگت باورش نمی شده. دست به یقه می شه با عمران ولی وقتی که پدر عمران و مامان پری هم تایید می کنن که مریم زمانی که به خونه اونها اومده باردار بوده؛ دیگه قبول میکنه ولی همون شب سکته می کنه و سالها خونه نشین می شه. بعد هم دیگه پیرمرد بیچاره از زور خجالت و سرافکندگی هیچ سراغی از تو هم نمی گیره. عمران هم رغبتی به این موضوع نشون نمی داده. ظاهرا اون هم می خواسته که با نشون ندادن تو به اونها انتقام بگیره. بالاخره تو نوه اشون بودی. تک نوه دختری. خاله خدا بیامرزت، سه تا پسر داره و تو به عنوان تنها نوه دختر قطعا ارج و قرب می داشتی. عمران هم این طوری انتقام می گیره. داییت خیلی شاکی شد وقتی فهمید که عمران چه کارهایی با تو کرده و خرج کردن های این چند ساله رو کوبیده تو سر تو. گفت برو بهش بگو مرتیکه نازلی خودش کم نداره. همین حالا تو رو می خره و می فروشه. ظاهرا پدر بزرگت برات یه چیزهایی گذاشته.
به یاد عکسی افتادم که آن روز در آلبوم مامان پری دیده بودم. عکسی از مادرم. عکسی که عمران می گفت قبل از نامزدی از او گرفته است. مادرم روی بالکن ویلای عمران ایستاده بود و عمران بدون اینکه به او بگوید از او عکس گرفته بود.
دور زدیم و برگشتیم.
_خیلی دوست داشت که تو رو ببینه. اونقدر هیجان زده شده بود که سویچش رو برداشت گفت راه بیفت بریم.
خندید و ادامه داد.
_وقتی که دیدمش توی همون لحظه اول شناختمش. با اینکه چند تا از دوستاش هم اون جا بودن که بعد رفتن. خیلی شبیه توهه. یعنی تو شبیه اونی. نازلی با صورت مردونه. وقتی که گفتم باورش نشد. ازم عکس خواست. چند تا از عکس های تو موبایلم رو نشونش دادم. باورت میشه کم مونده بود موبایل رو ببلعه. اون قدر با اشتیاق نگاه میکرد که آدم ناراحت میشد.
_تو ازش عکس نگرفتی؟
خندید.
_نه یادم رفت. بعد از اونکه اومدم بیرون یادم افتاد. به بابک می گم، اجازه بده اون بیچاره حرفی نداره. همین فردا این جاست.
آهی کشید و گفت:
_گفت که به نازلی بگو خودم پرونده رو برمی دارم. گفتم که یکی از دوستای بابک در گیرشه. شماره اش رو خواست که بتونه پرونده رو ببینه به کجا رسیده. شماره علی رو بهش دادم.
از خوشحالی موقع راه رفتن تکان تکان می خوردم. من یک دایی داشتم که می خواست مرا حمایت کند. عمران دیگر حتی اگر می خواست هم نمی توانست کاری بکند. وقتی که این همه آدم خوب دور و بر من بود که نمی گذاشتند انگشت عمران هم به من بخورد من دیگر از چیزی وحشت نداشتم. وقتی من بابک را داشتم که مثل یک کوه پشتم ایستاده بود، وقتی که دایی داشتم که حاضر بود برایم هم کاری بکند، وقتی من محمد و امیرهوشنگ را داشتم، دیگر تنها نبودم. دورانی که نازلی تنها و درمانده زیر دستان او کتک می خورد، حبس می شد و آسیب می دید تمام شده بود. من دیگر کس و کار داشتم. با اینکه هنوز هم احساس می کردم که محمد چیزهایی می داند ولی دیگر نپرسیدم. پدرم را برای چه می خواستم؟ وقتی که امیرهوشنگ برایم پدری می کرد. وقتی که بابک را داشتم. دیگر هیچ رغبتی به دیدنش نداشتم. حداقل نه حالا. نه زمانی که می دانستم که او و مادرم باعث این همه گرفتاری شده بودند.
جلوی در خانه که رسیدیم بابک هم با ماشین پشت سر ما رسید. بوق زد و کمی جلوتر نگه داشت. از ماشین پیاده شد. محمد آهسته گفت:
_نازلی راستی بابک چرا بهت میگه نازنین؟
خندیدم و گفتم:
_آره والا…. نمی دونم اوایل من هم فکر می کردم که گوش هام اشتباه می شنوه ولی بعد فهمیدم که اشکال از گیرنده من نیست. ازش پرسیدم منو پیچوند. می دونی که استاد حرف نزدنه.
خندید و دستش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت:
_همین که دوست داره و می خواد خوشبختت کنه. همین که تو وقتی پیشش هستی چشمات از شادی برق می زنه برای من کافیه. حداقل تو خوشبخت باش. چون استحقاقش رو داری، بیشتر از هر کسی.
نگاهم کرد و چشمکی زد و گفت:
_شاید نازنینش هستی؟
با حالتی مسخره آمیز نگاهش کردم. شلیک خنده اش به هوا رفت و در حالیکه خم شده بود و زانوانش را گرفته بود، می خندید و بابک هم از همان راه دور یک زهرمار به او حواله داد!
فردای همان روز دوباره آنها رفتند. بابک کاری فوری برایش پیش آمده بود. می خواست به قطر برود. ولی این پا و آن پا می کرد. می دانستم که اگر نرود ضرر سنگینی خواهد دید. ولی خودش راضی به رفتن نبود. من هم علی رغم اینکه راضی نبودم ولی گفتم که برود. تمام سعی اش را می کرد که اگر بشود با تلفن یا وسایل دیگر از همان راه دور کارش را راه بیاندازد. به تهران برگشت تا اگر نتوانست بلیط بگیرد و سریع برود و برگردد. گفت که می رود و آدرس را هم به دایی ام می دهد که اگر هر زمانی خواست بیاید و مرا ببیند.
دوباره تنها شده بودم. محمد هم باید می رفت. به قول خودش آن قدر کار داشت که در این چند مدت به اندازه چند سال از زندگی عقب افتاده بودند. می گفت که به پدرش گفته است که این نتیجه حلال و حرام کردن هایش است. خوشحال بودم که تا این حد از بابک تاثیر می گرفت. کارهای عمو علی را به هیچ وجه قبول نداشت و می گفت که اگر زمانی کارها به عهده خودش گذاشته شود دیگر اوضاع این طور نخواهد ماند. برنامه های خوبی برای شرکت داشت. برنامه هایی که پول کمتر ولی حلال، را با خود به همراه داشت. ولی می دانستم که بابک تنهایش نخواهد گذاشت. بابک جدا از وابستگی من به محمد خودش هم به محمد علاقه داشت. شاید یک جاهایی با هم اختلاف نظر داشتند ولی این اختلاف ها جدایی را به همراه نمی آورد.
تنها بودنم زیاد دوام نیاورد. دایی ام بعد از آنکه آدرس را از بابک گرفته بود به سرعت خودش را به میرآباد رساند و دو روز بعد آنجا بود.
نزدیک غروب بود که رسید. با یک تاکسی سمند زرد رنگ. در آشپزخانه نشسته بودم و کتاب می خواندم که صدای ماشین را شنیدم. وقتی که نگاه کردم و آن سمند زرد رنگ را دیدم، خیلی تعجب کردم. خیالم راحت بود که عمران نیست. چون می دانستم که آن قدر مغرور است و خودش را بالا می داند که هرگز سوار تاکسی نشده است. ولی وقتی که او پیاده شد بلافاصله او را شناختم.
در را باز کردم. کت و شلوار مشکی به تن داشت با یک بارانی بلند که تا پایین زانوانش می آمد. موهایش را خیلی سنگین و مردانه به عقب شانه کرده بود. قدش بلند بود. نه به بلندی بابک، ولی درشت تر از بابک بود. به استثنای بینی اش که از من درشت تر بود و کمی کشیده تر، بقیه اجزای صورتمان یکی بود. ابروانش کشیده تر، پر و مردانه بود و لب هایش درشت تر از من. ولی در کل شاید اگر کسی ما را با هم می دید فکر می کرد که او برادر بزرگتر من باشد.
کرایه تاکسی را حساب کرد. شالی روی سرم انداختم و از خانه بیرون زدم و در پرچین را باز کردم. چرخید و با حیرت نگاهم کرد. حالا که از نزدیک نگاهش می کردم متوجه شدم که رنگ چشمانش هم کمی روشن تر از من بود. میشی خوش رنگ و حالت چشمان هم کمی گرد تر. آن کشیده گی چشمان مرا نداشت.
_سلام.
نمی دانستم که باید چگونه او را صدا کنم؟ دایی؟ یا اسمش را؟ اسم او هم محمد بود و من عاشق هر دو محمد زندگیم بودم.
زبانش بند رفته بود. جز به جزصورتم را نگاه می کرد. آرام دستش را روی گونه ام گذاشت و نفسش را که از ابتدا حبس کرده بود بیرون داد. چشمانش را به روی هم فشرد. هیچ در آغوش کشیدن و صحنه های دراماتیک فیلمی نبود.
_چقدر شبیه مریم شدی.
صدایش لرزان بود. حس کردم که حالش زیاد خوب نیست. دستش را گرفتم و به داخل هدایت کردم.
_بفرمایید داخل.
به خانه رفتیم. بارانی اش را گرفتم و به آویز جلوی در آویزان کردم و به پذیرایی دعوتش کردم. نگاهش را از من برنمی داشت. آن قدر، که مرا معذب و خجالت زده کرد. نشست. سریع به آشپزخانه رفتم و یک قهوه شیرین و شیرینی هایی که همان روز صبح بانو برایم آورده بود را، برایش بردم. احتیاج داشت. با دستش اشاره کرد که کنار بنشینم. کنارش نشستم و آن زمان بود که مرا در آغوش کشید و ب*و*سید. موهایم و پیشانی ام را. خجالت زده کمی سرخ شدم و من هم گونه اش را ب*و*سیدم. در حالیکه از من چشم بر نمی داشت دستم را گرفت و گفت:
_آخرین باری که دیدمش یه چند سالی از الان تو کوچیک تر بود. او موقع من چهارده سالم بود. پسرها توی اون دوره خیلی روی این جور موارد حساس می شن.
آهی کشید و ادامه داد.
_شوهرت رو هم دیدم. مرد خوبیه. البته محمد برام تعریف کرد که چطور باهاش آشنا شدی و چه کارهایی برات کرده. کی عروسی می کنید؟
لبخند زدم. حتی فکر و صحبت از او هم لبخند را به روی ل*ب*م می آورد.
_ نمی دونم. گفته که دنباله کارهاست که از دادگاه نامه بگیره که بتونیم عقد کنیم.
سرش را تکان داد. قهوه و شیرینی ها را تعارفش کردم.
_با وکیلت هم حرف زدم و هم دیدمش. من نمی شناختمش، ولی چند تا از دوستام گفتن که کارش خوبه. زیاد سنگین کار نمی کنه ولی تو کار خودش خوبه.
جرعه ایی قهوه نوشید. رنگش کمی به حالت اول برگشته بود و آن پریدگی اول را نداشت.
_عمران رو هم دیدم. معلومه که این زن رو خریده. دستش به جایی بند نیست. محمد گفت که هم خودش و هم خواهرش حاضرن تو دادگاه بیان و بگن که می دیدن که اون دایم تو رو می زده. برگه پزشک قانونی هم که هست.
_زنه که شاهده کسی هست که تو خونه اش کار می کنه.
_آره وکیلت گفت. به هر صورت وعده به زنه داده، معلومه کاملا. شوهرت که می گفت احتمالا وعده ازدواج بهش داده
وقتی که او می گفت” شوهرت” من ناخواسته غرق در حسی خوب می شدم.
_آره احتمالا
دستم را در دستش گرفت.
_از زندگیت بگو. این چند وقت آمریکا بودی، آره؟
_آره.
آهی کشیدم و گفتم:
_چیز خوبی نیست که بخوام بگم.
اخم هایش در هم رفت.
_چند سالت بود که فرستادت رفتی؟
_دوازده
سرش را تکان تکان داد.
_چی خوندی؟
_درسم تموم نشده. ادبیات فارسی.
لبخند زد.
_مامانم خیلی دوست داشت که تو رو ببینه. بیچاره پیرزن آرزو به گور شد.
به مبل تکیه داد و چشمانش را به روی هم فشرد و با ناراحتی گفت:
_ بابا نمی ذاشت. تا دم مرگش هم خدا بیامرز از مریم راضی نبود. می گفت مریم آبروی ما رو برد. راست میگفت بیچاره.
نگاهم کرد و با محبت گفت:
_ولی تو مثل اون نیستی. نمی دونم هیچ کدوم از ما نفهمیدیم که مریم با کی بوده. مریم دختر توداری بود، ولی اصلا اهل مرد و کثافت کاری و این جور چیزها نبود. نمی دونم کدوم بی ناموسی گولش زده بوده.
سوالی که مدتها بود ذهنم را مشغول کرده بود و جرات پرسیدنش را از هیچ کس، حتی بابک پیدا نکرده بودم، از او پرسیدم. از یک همخون. پیوند خونی که بین ما بود مرا در رابطه با این سوال جسور کرد.
_فکر می کنید که من حلال زاده ام؟
آن چنان سریع گردنش را حرکت داد و مرا نگاه کرد که صدای تق گردنش را شنیدم. و با خشم گفت:
_حروم زاده اون کسیه که …..
حرفش را قطع کرد و عصبی دستش را دور شانه من حلقه کرد و مرا به خودش فشرد. حدس زدن بقیه حرفش کار چندان سختی نبود.
_دیگه از این فکر ها نکن. کار حرومی هم اگر شده باشه مقصرش مریم و پدرته، نه تو. به کسی هم خواهشا این حرف رو نزن و این سوال رو نکن.
مطیعانه گفتم:
_باشه.
لبخند زد و گفت:
_نه کاملا اخلاقت با مادرت فرق داره. مریم خود سر بود و هیچ وقت نمی شد که حرف کسی رو گوش بده.
آهی کشید و گفت:
_محمد می گفت که یکی از دوستای شوهرت داره با عمران صحبت میکنه که ببینه اگر بشه بتونه راضیش کنه دست از سرت برداره. البته الان اون دیگه هیچ غلطی نمی تونه بکنه. تو یه زن شوهر داری و اگر شوهرت از عمران شکایت کنه، عمران باید بره آب خنک بخوره. هر چند که این صیغه هم به اندازه کافی محکم و محضری هست. شوهرت گفت که پول داده که تاریخ جلوتر بزنن. من صیغه نامه رو نگاه کردم مشکلی نداره. همون هم به اندازه کافی محکم هست. ولی خوب اگر عقد کنید خیلی بهتره.
کمی از قهوه اش را نوشید و گفت:
_از شوهرت خوشم اومد. شخصیت جالبی داره. محمد می گفت تو کار صادرات اسبه، آره؟ معلومه دوست داره. روزی که اومد دفترم تا آدرس این جا رو بده خیلی نگرانت بود. میگفت که باید برای کارش بره قطر. دوست نداشت تنهات بگذاره. می گفت جات امنه…..
حرفش را قطع کرد و خندید و گفت:
_معلوم بود که دلتنگت میشه.
من هم خندیدم.
_می گفت شناسنامه جدید گرفتی؟ آره؟
_آره.
_بعدا وقت کردی بیا تهران یه وکالت به من بده بتونم برای اموالت اقدام کنم. یا اگر خودت می ری دنبالش، برو دنبالش. ما هنوز خونه قدیم رو نفروختیم. چون تو هم سهم داری اون جا. باید زودتر انحصار ورثه بشه.
_نه همون خودتون برید دنبالش. من که از کاغذ بازی های ایران چیزی نمی دونم.
دستم را در دست خودش گرفت.
_توی آمریکا کجا بودی؟
_شبانه روزی.
عضلات فکش منقبض شدند ولی حرفی نزد.
_راحت بودی اون جا؟ یا مثل شبانه روزی «جین ایر» بود؟
خندیدم. ای کاش مثل شبانه روزی« جین ایر» بود.
_نه! مدرن و پیش رفته بود. یکی از گرون ترین شبانه روزی ها بود.
چیزهایی که در آن شبانه روزی بر من رفته بود. رازی بود بین من و بابک. دیگر دوست نداشتم کسی از آن مطلع شود. حتی به محمد هم نگفتم. این چیزی نبود که بشود بوق برداشت و به همه خبر داد. فقط سپهر می دانست که او هم پزشکم بود و از همه چیز خبر داشت.
_عمران خیلی اذیتت کرد این چند سال، آره؟
سرم را تکان دادم.
_آره. ولی مامان پری بود. تا اون جایی که می تونست ازمن حمایت می کرد. زن خوبی بود. خیلی خیلی دوستش داشتم.
_آره مامان همیشه از پری خانم تعریف می کرد. یه زمانی خیلی با هم جور بودن. دایما مهمونی های دوره ایی و سفر و گردش. مریم همه چیز و خراب کرد. هم خودش رو، هم روابط بین دو خانواده رو، هم تو رو عذاب داد و هم عمران رو.
_شما می دونید که پدر واقعیم کیه؟
_نه. مریم گفت که عمران رو دوست داره. به عشق عمران از خونه زد بیرون و بدون عقد رفت تو خونه عمران. گفتم که مریم همیشه تو دار بود. آدم نمی فهمید که تو سر این دختر چی میگذره. نمی دونم والا. اون همیشه با عمران خیلی صمیمی بود. چون فاصله سنیشون کم بود. خیلی تو مسافرت ها با هم شوخی و خنده داشتن. ولی عشقشون، همه رو غافلگیر کرد. ولی خب میگم که درنهایت معلوم شد که مریم اصلا عمران رو نمی خواسته.
_بعضی وقتها دلم برای عمران می سوزه. گ*ن*ا*ه داشته. اون مادرم رو دوست داشته ولی مادرم خیلی بد سرش رو کلاه گذاشته.
با دقت نگاهم کرد و لبخند زد.
_دلت برای عمران می سوزه؟
_گاهی وقت ها آره. وقتی که خودم رو جای اون می ذارم.
سرش را تکان تکان داد و گفت:
_با اون هم کتکی که محمد گفت از بچگی خوردی؟ با اون وضعی که شوهرت این دفعه می گفت کتکت زده بوده؟
چینی به بینی ام دادم و گفتم:
_بعضی وقتها دلم براش می سوزه. بعضی وقتها هم که یادم می افته خود عمران هم جنسش خورده شیشه داره، دیگه نه.
خندید و گفت:
_صورتت شبیه به مریمه ولی اخلاقت نه. زمین تا آسمون فرق داری. مهروبونی. مریم زیاد تو قید و بند این چیزها نبود. نمی گم محبت نداشت. چرا خیلی مهربون بود ولی کینه ایی هم بود . اگر کسی پا رو دمش می گذاشت تا حال طرف رو نمی گرفت ولش نمی کرد. ولی خوب تو این طوری نیستی.
خواستم چیزی بگویم که ضربه ایی به در خورد و متعاقب آن صدای کربلایی جان محمد آمد. که مرا صدا می کرد. این مرد همیشه حواسش به من بود. کافی بود بابک یک روز برود. حتما روزی یک بار را به من سر می زد تا اگر کاری داشته باشم برایم انجام دهد. حالا هم احتمالا ورود دایی ام را دیده و آمده بود تا سر و گوشی آب دهد، مبادا من در خطر باشم و یا کاری داشته باشم.
شالی به سر کردم و به دم در رفتم. یک ظرف ماست و شیر در دستش بود. با فارسی همراه با لهجه ترکی غلیظی گفت، دیده که مهمان دارم برایم شیر و ماست تازه آورده است. گفتم که بله دایی ام از تهران آمده است. وقتی که خیالش راحت شد گفت که اگر کاری داشتم به خودش بگویم.
ماست را در آشپزخانه گذاشتم و کمی شیر در شیرجوش ریختم تا گرم شود و برای دایی ام ببرم. به آشپزخانه آمد و گفت:
_چه همسایه های خوبی داری. بی خود نیست که شوهرت می گفت جات امنه.
_آره خوب هستن. دوستشون دارم.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن