رمانرمان نیهان

رمان نیهان پارت یک

 

به نام خدا
نام رمان: نیهان
به قلم: ر. خان علی اوغلی (Aghrab1376)
ژانر: عاشقانه/ اجتماعی

 

پارت1

به نام خدا
نام رمان: نیهان
به قلم: ر. خان علی اوغلی (Aghrab)
ژانر: عاشقانه/ اجتماعی
مقدمه:

می دونی درد چیه؟
می دونی ظرفیت یعنی چی؟
قلبم پر درده و ظرفیت ندارم! نه اینکه من ظرفیت نداشته باشم… نه…
دلم خیلی کوچیکه. این همه غصه توش جا نمی شه!

فقط می تونم بگم خدایا دیگه کافیه…
من نه صبرایوب دارم، نه قلب شاهانه سلیمان…
نه مجنون لیلی هستم و نه فرهاد کوه کن!
من باید دل بکنم؛ کوه کندن کار من نیست!

بچه که بودم سر خاک که می رفتم، مراقب بودم پاهام رو روی قبرهایی که مشخص نیست؛ نذارم… که یه وقت خدا ناراحت نشه…
من بزرگتر شدم، مرده ها بیشتر شدند و قبر ها شکیل تر…

هنوزم که هنوزه مراقبم قبرها رو با پام لگد نکنم ولی دل آدما چی؟
مگه ما تغییری کردیم؟ مگه همون آدم نیستیم؟ پس چرا شکستن قلب کسی مهم نیست؟

آخ… خدا جون یه سوال!
تو با بقیه نسبتی داری؟
انگار بقیه گل هستن و من خار.
وای از بوی این گل ها! عطرشون خیلی خوبه!
اما صدافسوس…
نمی فهمیم سیرت این گل های خوشبو عقربه و عقرب…
اقتضای طبیعتش اینه…

خلاصه: این داستان درباره ی دختری به اسم نیهان هست که به تازگی خواهر ناتنی اش رو از دست داده و دنبال واقعیت زندگی خواهرش می گرده؛ چون بنابر گزارش پزشکی قانونی ایران، مرگ خواهرش مشکوکه. از طرفی طی اطلاعاتی که به دست نیهان می رسه، می فهمه که خواهرش بخاطر هفت نفر از دوستان صمیمی اش خودکشی کرده. نیهان برای انتقام به دوستان خواهرش نزدیک می شه و در این بین به واقعیت های عجیب و باور نکردنی از اطرافیان خودش پی می بره که…

سخنی از نویسنده: با سلام! من نویسنده ی نوپایی هستم که نیاز به همراهی همه ی شما، دوستان عزیزم دارم. اگر کم و کسری بود به بزرگی خودتون ببخشید و لطفا همراهیم کنید. همراهی شما برای من انگیزه است. با تشکر از تک تک عزیزانی که نگاه های گرمشون رو به نوشته هام هدیه می کنند!
ر. خان علی اوغلی

افکارم عجیب تو دلم آشوب کرده بود. نمی دونم کارم درست بود یا نه! دنبال راهی بودم که خودم رو خالی کنم؛ می خواستم سبک بشم. این درد به حدی روی قلبم سنگینی می کرد که یکباره نفسم رو می برید.
وارد کافی شاپ شدم و سعی کردم از استرسم کم کنم. چشم چرخوندم و کنار پنجره ی رو به خیابون پیداش کردم. دست راستش زیر چونه به شلوغیِ سر سام آور بیرون خیره بود. دست هام سِر بود و ته دلم می لرزید که نکنه همه چیز رو خراب کنم و از عهده اش برنیام.
کلافه سرم رو تکون دادم تا این فکرها ازش بیرون بره و روی قیافه اش دقیق شدم. زشت نبود اما نمی شد گفت که زیباست! تنها جزء جذاب قیافه اش چشم های سبز و درشتش بود. پوزخند پر رنگی کنج لبم نشست. ازاین آدم تاحد مرگ متنفر بودم. خاطره هایی که گذشته بود و الان زیر خروار ها خاک مدفون شده بود؛ تو ذهنم رنگ می گرفت و این باعث می شد برای گرفتن انتقام مصمم تر بشم. استرس بدی داشتم و این باعث می شد حس کنم دست هام از پاهام درازتره. اه گندت بزنند نیهان!
یک نفس عمیق کشیدم وسعی کردم آروم بشم. چشم هام رو بستم و دوباره باز کردم. جای پوزخندم رو با لبخندی ژکوند عوض کردم و آروم و با طمانینه قدم بر‌داشتم.
با شنیدن صدای تق تقی که پاشنه ی کفشم به راه انداخته بود، سرش رو بلند کرد. چشم های درشت و سبزش رو ریز کرد و به من خیره شد. سر میز که رسیدم، با ناز عینک آفتابی مارکم رو از روی چشم هام برداشتم و با لبخندی که می ‌دونستم دلش غنج می ره؛ به اولین هدفم خیره شدم.
مات مونده بود. تصور نمی کرد دختری که یک ماه با اون ارتباط تلفنی داشت و آویزونش بود؛ این قدر زیبا باشه. ته دلم می لرزید و اضطراب هم به این لرزش بی وقفه دامن می زد. حالم دست خودم نبود و هر آن امکان داشت فرو بریزم. صندلی روبه روییش رو کشیدم و با عجله روی اون نشستم. با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد، گفتم: سلام آقا!
چند ثانیه ای نگاهم کرد و با شک پرسید: شما؟
چشم هام رو توی کاسه چرخوندم و با طنازی گفتم: النای تو!
با مکث خندید و دستش به طرفم دراز شد. خوشحال گفت: جدی؟ خیلی خوشگلی تو دختر.
خواهرم هم خوشگل بود. پوزخندی که می اومد تا روی لبم نقش ببنده رو پس زدم و با ناز خندیدم. دستم تو دستش نشست و گفت: اسمم رو که می دونی؟
_ بله حسام جان!
ای جان و زهرمار. کلافه می شدم از نقش مزخرفی که در پیش داشتم ولی نباید نقشه ام خراب می شد، من خیلی زحمت کشیده بودم تا پیداشون کنم!
پسری اومد، سفارش گرفت و رفت. سفارش قهوه دادم؛ عاشق قهوه بودم، تلخ تلخ مثل مزه ی زندگیم!
دستم رو به آرومی روی دستش گذاشتم. تعجب کرد و گفت: دست هات چه کوچولوئه!
_ بَده کوچولو باشه گلم؟
بدبخت! آخه توئه بی جنبه باید بفهمی زن ظریفه؛ نه با دیدن دست های یه دختر اینجوری به آب و تاب بیفتی.
لب گزید و گفت: نه دست های کوچولو دوست دارم.
همین دست ها گور تو رو خواهند کند حسام طاهریان!
_ ببخش که یه کم ساده ام!
هول کرد و تند گفت: نه خیلی هم عالی هستی عزیزم من از دستت نمی ‌دم!
_ معلومه من مال توام عشقم!
عق! اه اه حالم به هم خورد. معلوم بود کلی ذوق کرد؛ چون بلند شد و با صدا خندید. یکی دو نفر اخم آلود نگاهش کردند. توجهی نکرد و دستش رو پشت گردنش کشید؛ باز هم نشست. قد بلندی داشت و یه جین مشکی با پیراهن مشکی که خط های سبزی داشت، پوشیده بود. موهاش رو هم به بالا شونه زده بود! معلوم بود ادعاهاش تو خالی نبوده و می شه از لحاظ قیافه داخل گود آدمیزاد حسابش کرد؛ اما ذاتش رو بهتره نگم! ولی من که گوش هام دراز نبود؛ قبلا دیده بودمش و آمارش رو داشتم. مادرش رو به عزاش می ‌نشونم. اون فقط یه گرگ هوس باز بود! ابروهام رو با حالتی جذاب جمع کردم و گفتم: دیوونه ی من این چه کاریه؟
باچشم های وزغ گونه اش نگاهم کرد. می خواست چیزی بگه که قهوه هامون رو آوردند. بعد از رفتن پسری که قهوه ها رو آورده بود، گفت: حواس نمی ذاری که دختر.
خندیدم و قهوه رو برداشتم! من با لذت می‌خوردم ولی اون معلوم بود حسابی بدش می آد. کم مونده بود که بالا بیاره، ولی حرفی نمی زد که مبادا پرستیژش پیش یه دختر خراب بشه! فنجون خودم رو روی میز گذاشتم و فنجونش رو از دستش گرفتم؛ شکر ریختم و هم زدم. با لبخند کنترل نشده ای دستش رو بلند کرد تا قهوه اش رو بگیره؛ دستم تا نیمه بالا اومد و یه لبخند خبیث زدم. فنجون رو به لبم نزدیک کردم و کمی ازش چشیدم. با تعجب نگاهم می کرد. خندیدم؛ دستم به طرفش دراز شد و گفتم: از دهنی که بدت نمیاد؟ این یکی شیرینی اش مثل شکر نیس آقای من!
ذوق زده خندید و گفت: معلومه که شیرینی کوچولو!
اه اه حالم رو بد کرد. انقدر بدم می ‌آد کوچولو صدام بزنند.
یه نگاه به ساعتم انداختم و رو بهش گفتم: حسام جان من عجله دارم باید برم گلم ببخش عزیزم باز هم همدیگه رو می ‌بینیم.
بلند شدم، اون هم بلند شد و هول گفت: هنوز که زوده النا من دل سیر ندیدمت!

ای که چشم هات کور بشند هیچ کسی رو نبینی. لبخند پر رنگی زدم و صورتم رو نزدیک بردم. با فاصله ی یک سانتی متری که داشتم؛ گفتم: می بینی نفسم.
لپش رو کشیدم! نموندم تا عکس العملش رو ببینم. پشت بهش، پوزخند زدم و راه خروجی رو در پیش گرفتم. قدم هام رو تند کردم و به طرف بی ام و X3 خوشگلم رفتم. سوارشدم و لحظه ی آخر به در کافی شاپ که اولین هدف من رو قاب گرفته بود، خیره شدم. دست تکون داد و من با یه تیک آف خلاف جهتش از اونجا دور شدم. به طرف خونه ام که یه آپارتمان صد متری دو خوابه تو زعفرانیه بود، روندم. تنها زندگی می کردم؛ هر از گاهی گلاره که دوست صمیمی من و خواهرم بود، پیشم می موند. از وقتی عروسی کرده بود کمتر می دیدمش، اما در جریان همه ی اتفاقات بود و به شدت مخالف کارم بود.
مامان من اهل ایرانه و بابام یه مرد ترک شاهزاده، و همینطور ولیعهد خاندان بی تان اوغلو (Bey tan Oğlu) که برای پروژه ای به ایران می آد و مامانم رو که یه طراح داخلی ساختمون بوده، بهش معرفی می کنند تا طراحی که بابام میخواد رو انجام بده، می بینه و همون مَثَل یه دل نه صد دل عاشقش می شه. البته باهزار مکافات و مخالفت مادر بزرگم دِفنه خانوم (Defne Hanım) با هم ازدواج می کنند.
یه مدت اینجا ساکن بودند؛ اما به خاطر کار بابا مجبور شدند ترکیه رو برای زندگی انتخاب کنند. در این بین رفت و آمدی هم به ایران داشتند اما بعد از مرگ خواهرم یاسمین (Yasemin) به کل از اینجا بریدند. بعد از خاکسپاری یاسمین رفتند. یعنی تحمل ایران بدون یاسمین رو نداشتند. بابام صاحب یه شرکت بزرگه که تو هر زمینه ای فعالیت داره مخصوصا ساخت و ساز. داداشم هاکان (Hakan) هم باهاش کار می کنه و وضع زندگیمون خیلی عالیه. بنده هم از سر لجبازی قبول نکردم باهاشون برم؛ چون یه جورایی نظرشون رو تحمیل می کردند. دوست داشتم این بار رو پای خودم بایستم. من، هاکان و یاسمین حتی درباره انتخاب رشته تحصیلیمون هم اراده نداشتیم. هاکان به زور مهندسی عمران خوند؛ یاسمین طفلکی پزشکی، و من فلک زده معماری می خونم. من عاشق موسیقی بودم؛ واسه همین دور از چشمشون کلاس می رفتم و روی گیتار، پیانو و ویولون تسلط داشتم.
من نیهان بی تان اوغلو (Nihan Bey tan Oğlu) هستم. ۲۳ سالمه و معماری میخونم. سه روز در هفته کلاس دارم و درسم هم عالیه! ولی این شش ماه آخر به خاطر مرگ خواهرم از درس و زندگی افتادم. یاسمین ناتنی بود ولی از هرتنیی به من نزدیک تر بود. رابطه ام با هاکان خوب نبود ولی یاسمین با هر دوی ما خوب بود.
مامان و بابام دیر بچه دار شدند. بچه اولشون هم هاکان بود. قبل از اون یاسمین رو از پرورشگاه آورده بودند؛ ولی مثل بچه ی خودشون بزرگش کردند، تا اینکه یکسال پیش یاسمین فهمید و همه چیز به هم ریخت. یک ماه تمام از خونه بیرون زد و ما نتونستیم پیداش کنیم. تازه نامزد کرده بود نامزدش ساواش(Savaş) بعد از مرگش داغون بود. اون هم وارث خاندان حالیل آکین (HalılAkin) بود و شاهدخت خاندان بی تان اوغلو رو می پرستید! ولی همه چیز یکسال پیش خراب شد.
وارد آسانسور شدم. از فکرهای بی سر و ته ام کلافه بودم. پوف بلندی کشیدم و دکمه ی طبقه ی چهار رو فشردم. کلید انداختم و خواستم داخل بشم که در واحد رو به رویی باز شد و من باز صدای نحس این میت رو شنیدم: به به می بینم که از دور دور با دوست پسرات خسته شدی و برگشتی. بابا یه شب هم با ما باش بد نمی گذره بهت کوچولو!
باز بهم گفتن کوچولو! دوست داشتم شویدهای روی سرش رو بکنم مردک الدنگ هیز!
خشمگین و برافروخته به طرفش برگشتم و نگاهش کردم. با یه لبخند چندش گوشه ی لبش و پیژامه ی مرحوم ستارخان و نیم تنه ی لخت نگاهم می کرد!
_ دفتر نقاشی داری؟
آیهان: برای چی؟
به خودش اشاره کردم و گفتم: یه کم خجالت بکشی بلکه یاد بگیری جلوی یه دختر اینطوری ظاهر نشی.
خندید و با مسخرگی گفت: نه اینکه آفتاب مهتاب ندیده ای. بابا به خدا پسر بدی نیستم!
بدم می اومد از قضاوت نابجایی که در موردم می شد. دندون قروچه ای کردم و گفتم: دوست دخترهات کفایت نمیکنه؟
آیهان: چرا ولی اونی که دیر بدست بیاد دیر هم از دست میره.
_ استنباط خوبی نیس آقای شکری؛ چون من اصلا به دست نمی آم. خوابش رو ببینی من با توئه خرمگس باشم!
منتظر جواب نموندم. به طرف در رفتم و داخل شدم. بعد هم محکم کوبیدم‌ تا حساب کار دستش بیاد. از چشمی نگاه کردم، متفکر به در خیره شده بود. نزدیک تر شد و چشم هاش رو گشاد کرد، خنده ام گرفت. اینکه از من هم دیوونه تره شکلکی در آورد و رفت!

تو این شش ماه، همیشه ی خدا همینطوری بود. هر وقت بیرون می رفتم می اومدم، مثل درخت سبز می شد و پیشنهاد می داد. چون زیاد من رو نمی شناخت و بیشتر باهاکان دیده بود، فکرهای ناجور می کرد. حالا خودش هر روز یه کفش زنونه شیک جلو درش بود! به من که رسید؛ شده بود عابد و زاهد!
ادعای پاکی نمی کنم اما من زیر دست مهین بانو بزرگ شده بودم. دوستان زیادی داشتم، خیلی هاشون پسر بودند اما دوست پسرم نبودند! مهمونی های زیادی می رفتم و با همه می رقصیدم. اما با کسی نبودم که اسمش رو دوست پسر بذارم یا بهش بگم عشقم! این کلمه ها برام فقط مثل یه جوک بود. اسم عشق که به میون می اومد، خنده ام می گرفت. من و چه به عاشقی و ازدواج؟ خودم رو عشقه!
به طرف اتاق رفتم و لباسم رو با یه تاپ و شلوارک صورتی عوض کردم. دست و صورتم رو شستم و قرص هام رو خوردم. این تنگی نفس درست شش ماه بود گریبانم رو گرفته بود؛ دکتر گفته بود اگه پیگیری نکنم بدتر می شه. اما من گوشم بدهکار این حرف ها نبود و یکی در میون قرص ها رو می خوردم. الان خواب بهترین مسکن بود. گوشیم رو روی ساعت ۶ کوک کردم و خوابیدم. وقتی از خواب بیدار شدم همه جا تاریک بود. تعجب کردم درسته پاییزه زود تاریک می شه ولی دیگه این قدر نه!
کورمال کورمال به طرف کلید رفتم و چراغ رو روشن کردم. چشمم که به ساعت افتاد، دود از کله ام بیرون زد! ساعت ۱۰ شب بود. بابا من که این گوشی رو کوک کرده بودم!
گوشیم رو نگاه کردم، ساعت ۵ عصر رو نشون می داد! هیچ چیز من مثل آدمیزاد نبود. ساعت گوشیم درست تنظیم نشده بود.
لباسم رو عوض کردم؛ یه جین یخی با مانتو سفید و شال آبی پوشیدم. کفش های سفید و کیف سفیدم هم تکمیل کننده ی ظاهرم بود. گوشی و سوییچ ماشین عزیزم رو هم برداشتم و پس از چک کردن آب، برق، گاز و اسپری اکسیژن از خونه خارج شدم.
داخل آسانسور شدم و دکمه ی پارکینگ رو فشردم. سوار ماشین شدم و با یه استارت پیش به سوی رستوران طاها خان! می خواستم پیش دومین هدفم برم. طاها امیری ۲۹ ساله، دانشجوی شیمی بوده و یه رستوران داره. گلاره می گفت تا کارم با یکی تموم نشده سراغ دومی نرم؛ ولی من گوشم بدهکار نبود. انقدر که از نفرت پر شده بودم، هیجان داشتم زود حساب همشون رو برسم. نمی تونستم صبور باشم. مادرم بخاطر این عوضی ها تحت نظر روانپزشک بود. درسته دختر خودش نبود؛ ولی تو اوج ناامیدی یاسمین براشون یه کور سوی امید محسوب می شد و از دست دادنش برای هممون دردناک بود.
هیچ کس مثل سابق نبود و همه اذیت می شدند. هاکان رفتارش با من سرد بود، ولی از وقتی یاسمین رفت سردتر شد. بابا دیگه مثل سابق سراغی از من نمی گیره و مامان و مادر بزرگ به ندرت باهام تماس می گیرند. با رفتن یاسمین من هم فراموش شدم اما به خودم قول دادم انتقامش رو از دوست های نامردش می گیرم. من خودم رو به همه ثابت می کنم. نمی خوام مثل یاسمین از من هم ناامید بشند.
هفت هدف من باید خیلی زود تاوان کاراشون رو پس بدند. همون لحظه ای که فهمیدم هفت نفرند، قسم خوردم به قیمت هر چیزی انتقام می گیرم. با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم. بدون اینکه بدونم چه کسی پشت خطه، جواب دادم: جانم؟
حسام:جون خانومی! جانت بی بلا. کجایی خوشگلم؟دلم برات یه ذره شده.
مردک چندش! سعی کردم عادی باشم و جواب دادم: سلام حسام جونم دل منم برات تنگ شده عسیسم!
عین خری که تیتاپ دستش دادند، ذوق مرگ شد و گفت: راس میگی؟ بیام ببینمت؟ خونه ای؟
چه پسر ساده ایه راحت می شه از راه به درش کرد. حریف شارلاتانش هم بودم، از صدقه سری هاکان از ورزش صبحگاهی بگیر تا کاراته و تکواندو همه رو فوت آب بودم. گاهی که صورتم از مشت های هاکان باد می کرد، می رفتم خونه گلاره که مامان اینا من رو با قیافه ی چپر چلاغم نبینند.
با صدای نکره اش به خودم اومدم: چی شد النا؟ میای پیشم؟ حالم خوب نیست. بی خیال من بشی میمیرما!
با خودم گفتم چه خوب می شه بمیری!
دو دل بودم. رفتار حسام عطش من برای انتقام رو کم می کرد و من تعجب می کردم. واقعا هم تعجب داشت که چطور چنین آدم ساده ای یاسمین رو تور کرده بود؟ سه تا احتمال وجود داره؛ یا این ایمیل ها و عکس ها ساختگیه، یا خواهر من خیلی ساده بود و یا حسام خیلی زرنگ بود! عقلم به سومی رای می داد و من می ترسیدم اشتباهی انتقام بگیرم. هر عقل سلیمی می فهمید که ماجرا خیلی پیچیده است و من نمی دونستم تنهایی می تونم از پسش بربیام یا نه؟
گلاره راست می گفت؛ باید مطمعن می شدم و از طرفی تا کار یکی تموم نشده بود، نباید دومی رو وارد بازی می کردم.
همه چیز دوباره جلوی چشم هام جون گرفت و با نفرت زمزمه کردم: آدرس بده.
حسام: واقعا میای؟
پوزخندی زدم و گفتم: آره عشقم می آم امشب عشق و حال کنیم دوتایی!
تعجب کرد! حتما با خودش میگه این دختره چقدر بی بند و باره! یه عشق و حالی نشونت بدم حسام خان فعلا به یک هفته بی زبون شدنت اکتفا می کنم تا بلکه آدم شدی و گفتی چه بلایی سر یاسمین آوردی!

حسام: باشه خانومی الان آدرس رو می فرستم فقط زود بیا که بی طاقتم.
یه طاقتی نشونت بدم عوضی لجن!
بی خیال نفر دوم شدم و دور زدم. ماشین رو جلوی خونه پارک کردم و پیاده شدم. با سرعت به طرف خونه دویدم. کلید انداختم و داخل شدم. از باکس مشروب که روی دیوار نصب بود؛ یه شیشه ابسولوت برداشتم و داخل کیفم گذاشتم. انگشتر نقره تراش تو خالی خوشگلم رو برداشتم و با احتیاط درش رو باز کردم تا از وجود گرد جیوه مطمعن بشم. به طرف در رفتم. همزمان با باز کردنش، صدای پیامک گوشیم بلند شد: ولنجک، … منتظرتم خوشگله!
به طرف ماشین رفتم و سوار شدم. یه استارت زدم و با سرعت به آدرسی که حسام فرستاده بود؛ روندم.
جلوی در قهوه ای رنگی توقف کردم و پیاده شدم. زنگ رو فشردم و منتظر موندم. در با صدای تیکی باز شد. ترسیدم! اگه حسام تنها نباشه چی؟ نه تنها گیر می افتم کارم هم ساخته است. دستم سمت کیفم رفت و از وجود چاقو مطمعن شدم. آدمی که اون بلا رو سر یاسمین بیاره بی گدار به آب نمیزنه. یه سوالی خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود! مطمعنا تا الان حسام فهمیده یاسمین زنده نیست؛ اگه حسام بلایی سر یاسمین آورده چرا انقدر بی احتیاطه؟ چند تا فرضیه به وجود می آد؛ یا خیلی هالوئه و فقط به فکر رفع نیازشه، یا خیلی زرنگه و می خواد من هم با این کار بمیرم، یا هم واقعا بی گناهه و همه چی دروغ بوده! نیهان بمیری با فرضیه های تموم نشدنی ات! وجدانم به خاطر یه هفته بی زبون شدن حسام اذیتم می کرد. بی خیال وجدان پرحرفم، داخل شدم. یه ساختمون سفید و نارنجی بزرگ روبه روم بود. آدم که به ساختمون نگاه می کرد گرمش می شد. حیاطش هم نسبتا بزرگ بود و راه سنگ فرش شده ای به ورودی ساختمون ختم می شد. دو طرف راه سنگ فرش شده، پر از درخت های بلند و نیمه عریون بود. معلوم بود هنوز مونده تا به خواب زمستونی برند. چشمم به در ورودی ساختمون افتاد. جلوی در ایستاده بود و دستاش باز بود! یعنی بپرم تو بغلش و یه شب رویایی رقم بزنیم؟ اه گندت بزنند، اینجوری که نمیشه! دویدم طرفش و دستش رو گرفتم. تعجب نکرد، دستم رو محکم فشرد و به داخل ساختمون هدایتم کرد.
در سالن که باز شد، موجی از گرما به صورتم هجوم آورد. حس قشنگی بود؛ ولی نه حالا که داشتم از ترس پس می افتادم. کنار گوشم آروم زمزمه کرد: دوست داری نشونت بدم؟
با تعجب بهش خیره شدم و گفتم: چی رو؟
حسام: اتاق خوابم رو.
آهان بی شعور نمی گه این ذهن شریف من منحرف تشریف داره ها! حالا واقعا به ذهن من حق بدید. این اولین بارمه که اینجا می آم، از راه نرسیده می گه اتاق خوابم رو ببین! مثل بچه های پنج ساله ای رفتار می کرد که از نقاشی شدن اتاقشون ذوق زده هستند و دلشون می خواد به همه نشونش بدند.
_ بهتر نیست همین جا بشینیم؟
به کاناپه ی آبی رنگی که با وسایل آبی و سفید سالن ست شده بود، اشاره کردم. نکبت نذاشت بیشتر از این کنکاش کنم؛ دستم رو گرفت و به طرف پله ها دوید.
طبقه ی بالا یه راهرو بود که سمت چپش سه تا در و سمت راستش چهار تا در داشت. اولین در سمت چپ رو باز کرد و داخل شدیم. کل اتاق با رنگ یاسی وسفید به حالت قشنگی طراحی شده بود. دیوارها به رنگ سفید بودند و موکت یاسی کف زمین رو پوشونده بود. یه فرش کوچیک فانتزی سفید و یاسی وسط اتاق، نزدیک تخت بزرگ دو نفره ای که روتختی یاسی زیبایی داشت؛ پهن بود. یه آباژور و یه میز ام دی اف نزدیک پنجره ای بود که فکر کنم رو به حیاط باز می شد. همچنین یه کمد دیواری بزرگ سمت چپ که در یکیش باز بود، وسایل اتاق رو تشکیل می داد. آباژور کنار تخت رو روشن کرد. به طرف چراغ رفت و خواست خاموشش کنه که گفتم: خاموشش نکن!
حسام: چرا؟
با ترس گفتم: تو تاریکی که چیزی دیده نمی شه.
قهقهه زد بعدش پوزخند خیلی زشتی کنج لبش نشست و گفت: فکر کردی احمقم؟
چی؟ وای خدایا یعنی چی؟ یاجد سادات؟ یا امام زاده حسام؟ اَه… نیهان امام زاده حسام داریم؟ اَه همش تقصیر این نره غوله!
باز هم نباختم و آخرین شانسم رو امتحان کردم. اگه جواب نمی داد باید چاقو کشی می کردم. دیگه آخرین امیدم بود! طفلی یاسمین تو چه گیر و داری تو هچلشون افتاده بود، و طفلی من با اینکه می دونستم چه موزماریه بازم باهاش اومدم! ای خدا… کمکم کن.
دست کردم تو کیفم و شیشه ی مشروب رو در آوردم. خواستم برم طرفش که با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند: ای ول دختر می دونی چقدر دوسش دارم!
تعجب کردم قیافه ام رو که دید، خندید و گفت: فکر کردم می خوای قالم بذاری که نذاشتی چراغ رو خاموش کنم.
نفس راحتی کشیدم. خدایا ممنون ولی بازم کلی ابهام هست! یاسمین چطور گیرشون افتاده؟ نیهان اینا دوست هاش بودن. آهان آره دیگه رفت و آمد داشتند اما یعنی یه دونه یاسمین و هفت تا..
اه اگه این پسره انقدر زرنگه پس من چرا به نتیجه ای نمی رسم این فقط به فکر خودشه و اصلا بهش نمی آد اینکاره باشه. داشتم تردید می کردم. نکنه یکی بی گناه بمیره! نیهان الان وقت این حرف ها نیست تا آخرش برو

 

 

برچسب ها
2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن