رمان نیهان

رمان نیهان پارت 12

 

خنده اش گرفت. سری تکون داد و سوییچ و از جیبش در آورد. از دستش گرفتم و روشن کردم. خودش هم کنارم نشست و چشماش رو بست. دستاش رو به طرف آسمون گرفت و نالید: خدایا خودت مراقبم باش جوونم بعدم خودم جهنم ماشینم…
زدم پس کلش و جیغ زدم: خفه!
حرص نگاهش رو پر کرد و برزخی نگاهم کرد. نیشم رو نشونش دادم و گفتم:نترس نمی میری.
حرفی نزد و من هم ادامه ندادم. مدتی به سکوت گذشت. بی مقدمه و آروم، انگار که تو فکر عمیقی باشه پچ زد: تو چرا گریه کردی؟
قلبم به درد اومد و گفتم: پدر مقدسه عزیزمن خیلی برای تو ناراحت شدم.
پوزخند کم رنگش از چشمم دور نموند و دلم سوخت.
پیچیدم تو فرعی و راهمو از پارک نزدیکم جدا کردم. به سمت بهشت زهرا روندم و این بار غمبارتر از هر دفعه بغضم گرفت. سنگینی نگاهش رو حس می کردم اما به جای اینکه نگاهش کنم حرف دلم رو زدم.
_ کاش آدما قبل رفتن یک ساعتی فرصت داشتن تا با بهترین کسشون خلوت کنن. با عزیزاشون خداحافظی کنن.
نفس گرفتم و بغضم سنگین تر شد.
_ پدر تو ناخواسته رفت اما خواهر من خواست و رفت…
اشکی از دریای طوفانی چشمم چکید و آروم لب زدم: خواهر خوبی نبودم علی..
دماغم رو بالا کشیدم و دنده رو عوض کردم. هرلحظه سرعتم داشت بالا می گرفت و من با خودم فکر می کردم چه خوب میشد همینجا تمومش می کردم. اما می دونم وقتش نیست. اشک گونه ام رو پاک کردم و بازهم چشمام بارونی شد.
_من نفهمیدم یاسمین از کجا اومد به کجا رفت. فقط می دونم الان نیست..
گریه ام شدت گرفت. اون هم حرفی نمی زد و می دونستم بغض داره. نه دلداری می داد نه چیزی می گفت.
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. سمت جایی که دفن شده بود قدم برداشتم و صدای قدم های علی پشت سرم می اومد.
سر خاکش نشستم و آروم اشک ریختم.
_سلام خواهری نامهربونت اومد! ببین چی شدم آبجی؟ کاش بودی پیشم کاش بودی و جبران می کردم تمام لحظه هایی که اذیتت کردم،وقتایی که نبودم وتنهایی همه چیو تحمل کردی ببخش من‌و.
نگاه کوتاهی بهش انداختم مات نوشته های روی قبر بغ کرده نشسته بود و حرفی نمی زد. آروم اشک ریختم و پچ زدم: اون قربانی شد علی. شاید تا حالا نشنیده باشی اما یاسمین یه اتفاقی براش افتاد که تهش شد اسیر خاک. نامرد دو عالمم من…
گریه ام دست خودم نبود ودیگه داشتم با گریه براش حرف می زدم.
_ اگه پیشش بودم خواهری می کردم دردش رو می گفت. می فهمیدم کی توزندگیش سرک می کشه…
دست مردونه اش روی بازوم نشست و بلندم کرد. نذاشت اون جا باشم و بلندم کرد. حرفی نمیزد و من فقط باگریه حرف می زدم. خودمم نمی فهمیدم چی میگم فقط می خواستم این حجم سنگینی رو تنهایی به دوش نکشم. به اجبار علی سوار ماشین شدم هوا داشت تاریک می شد وسکوت قبرستان عجیب ترسناک شده بود. خودش هم سوار شد و به منی که حالا ساکت شده بودم و ترسم معلوم بود نگاهی انداخت. مکثی کرد و پرسید: تو می ترسی.
انگار نه انگار یه دقیقه پیش داشتم ناله می کردم. صورت خیسم رو پاک کردم و جای تاریکی که خیلی آدم رو توهمی می کرد نشونش دادم.
_از اونجا می ترسم.
نگاهی به همون جا انداخت و لبخند مرموزی روی لبش نشست. این نگاه‌و دوست نداشتم. از ماشین پیاده شد وسمت من اومد. درم‌و باز کرد و باهمون لبخند گوشه ی لبش دو دستاش رو حائل صورتم کرد.
علی: بریم باهم ببینیم چیه اونجا نیهان
چشمام گرد شدند و دستش رو پایین کشیدم.
_من عمرا با تو بیام اونجا.
لبخندش عمق گرفت و دستام رو گرفت و کشید.
جیغم هوا رفت و بی توجه به داد زدنام به زور من رو به اون سمت برد. وحشت زده خواستم به عقب برگردم محکم تر کمرم رو گرفت و کشید. سایه ی سیاه روبه روم شکل مرد کلاه داری بود با لباس های پاره و هیکلی بزرگ و ترسناک. نفسم داشت می رفت باحس اون سایه ی سیاه که بهم نزدیک شد چشمام رو بستم و از ته دل جیغ زدم.

دستش‌و روی دهنم گذاشت ونذاشت جیغ بکشم. دم گوشم پچ زد: با ترست روبه رو شو حتی اگه به قیمت جونت تموم بشه. ترس چیز خوبی نیست.
در حال فکر کردن به حرفش بودم که دستش رو از رو دهنم برداشت. برگشتم جوابش رو بدم که با دیدن جای خالیش قالب تهی کردم. دستام لرزیدند وباز همون حالت های قبلی به سراغم اومدند. پلکم می پرید و عرق سرد از کمرم جاری بود. سنگین نفس های عمیق می کشیدم و بغضم گرفته بود. آروم برگشتم و به اون مرد سیاه ترسم خیره شدم. آب دهنم رو قورت دادم و گلوم تیر کشید. آبی نبود که قورت بدم دهنم از ترس خشک شده بود و زبونم بند اومده بود به هر زحمتی بود نالیدم: علی… من می… ترسم.
جوابی نیومد و نمی دونم یهویی کجا غیبش زد. قدم برداشتم سمت سایه ی سیاه و وهم اون قبرستان سرد وتاریک بیشتر شد. حس می کردم یه عالمه مرده دورم رو گرفتند و دارند نگاهم می کنند. قدم بعدی رو برداشتم و نرسیده به سایه پشت سنگ بلند یکی از قبر ها خزیدم. نفسم کند شده بود و می دونستم موندنم فاصله ام تا مرگم رو کمتر می کنه. انگار واقعا انتقامش جدی بود و من حالا داشتم به این نتیجه می رسیدم که من اهمیتی براش ندارم و پاش بیفته من‌و می کشه. برگشتم برم طرف ماشین که بادیدن علی کپ کردم. نه تونستم جیغ بزنم نه فرار کنم نه مثل آدم غش کنم‌. خیره ی لبخند بدجنسش مات نگاهش کردم. خدا می دونه چه آشوبی تو دلم به پا بود. دلم می خواست جیغ بزنم صدام درنمی اومد لبام تکون می خورد اما کلمه ای نمی تونستم ادا کنم. اصوات نامفهومی از میون لبهای قفل شده ام بیرون اومد وعلی لبخندش از بین رفت. اون بدجنسیش رنگ باخت و دوقدم فاصله رو طی کرد و بازوم رو گرفت تکون داد و فریاد زد: لعنتی حرف بزن.
هیچ کاری نمی تونستم بکنم عین آدمی که تو زندگی نباتی باشه هیچی نمی فهمیدم. شدیدتر تکونم داد و چشمای نگرانش فاصله ای تا اشک نداشتند. سیلی محکمی روی گونه ی چپم نشست و نگاهش کردم. خیره ی نگاهم سیلی دیگه سمت راست صورتم رو سوزوند و دوباره سریع تکونم داد.
علی: حرف بزن جیغ بکش خواهش میکنم نیهان یه چیزی بگو. اصلا من غلط کردم نیهان!
چشمم چرخید و قطره اشکی ازش چکید. من هر دفعه تا دم مرگ می رفتم و برمی گشتم. با دیدن قطره اشکم نفس آسوده ای کشید و تنگ بغلم کرد. عجب سگ جونی بودم من…
تو آغوشش فشردم و صدام زد. جواب نشنید و فاصله گرفت. دوباره تکونم داد و نگران داد زد: نیهان؟
به سختی لب زدم: ع…عل…ی
سرم‌و روی سینه اش گذاشت و بوسه ای روی موهام که از شالم بیرون بود؛ زد.
علی: جان علی؟
یه سر و گردن ازم بلندتر بود و درمقابلش خیلی کوچیک بودم. هیکل ورزیده و ورزشکاری داشت و این بازوهایی که حالا حصار تن بی جون من شده نمی دونم کی و کجا با کی هم آغوش بوده. بغضم سر باز کرد و بی صدا اشکام جاری شدند. من خیلی بی کس بودم که حالا داشتم تاوان بابام و کارهاش رو می دادم. دماغم رو بالا کشیدم و اون سرم رو بالا گرفت. چشم بستم تا نگاهم تو نگاهش نیفته. هم ازش عصبانی بودم هم دلم براش پر می زد.
علی: تو گریه کردی دختر؟
از بغلش بیرون اومدم و بی حرف به سمت ماشین رفتم. انگار حالا که علی اینجا بود جرات پیدا کرده بودم و نمی ترسیدم. یا شایدهم از شدت عصبانیت و ناامیدی اهمیتی به ترس نمی دادم. در رو باز کردم و نشستم کیفم رو از صندلی عقب برداشتم و اسپری رو بیرون کشیدم. دو پاف زدم و نفس گرفتم سینه ام سنگین بود. دستم رو روی گلوم بالا پایین کردم و ماساژ دادم تا ازالتهابش کم بشه. درماشین رو باز کرد و سوار شد. خیره ی روبه رو حرکت نمی کرد. زیر چشمی می پاییدمش و منتظر بودم راه بیفته. دقایقی گذشت و علی همونطور مونده بود دیگه اعصابم داشت به هم می ریخت تا خواستم صدام رو ببرم بالا و بگم معطل چی هستی صدای پشیمونش منصرفم کرد.
علی: معذرت می خوام می خواستم ترست بریزه.
بی حرکت نگاهش کردم.
علی: این چیز مهمی نبود که ازش بترسی ترس های مهم تری هست.
خواستم بگم ترس از تو؟ اما به سختی صدام رو پیدا کردم و پچ زدم: از پسشون برمیام!
نگاهم کرد عمیق و بی صدا!
سری تکون داد و حرکت کرد. طول مسیر بی حرف سپری شد. دم خونه نگه داشت و خواستم پیدا بشم که دستم رو گرفت و کشید. ناغافل تو بغلش پرت شدم و نفس های داغش روی گردنم پخش شد.
علی: اینجوری می خوای بری؟
_ می خوای از اینور پیاده شم؟
کوتاه خندید و سرم رو بالا آورد. نمی خوای یه کوچولو شیرینیش رو بچشم؟
روی سرش زدم و از بغلش بیرون اومدم.
_ برو ننت و بچش دیوانه کی اولین روز عقدش نامزدشو توقبرستون تنها میذاره.
از ماشین بیرون پریدم و تا به خودش بجنبه در رفتم. دم خونه دنبال کلید حیرون بودم که چیکارش کردم. ای وای کیفم…!
برگشتم و به دوقدم نرسیده تو آغوش یکی فرو رفتم.
اوووم عجب بوی خوبی داره لامصب!
علی: خوش می گذره؟
فوری فاصله گرفتم با خودم گفتم: ای داد بیداد علی بود که.
با تته پته گفتم: ک…کیفم تو ماش…ماشین مونده…

فاصله رو طی کرد و خیره به چشمام دستی که کیفم روباهاش گرفته بود؛ بالا آورد.
علی: بفرما.
مات نگاه مرموزش کیفم رو گرفتم.
علی: نمی خوای در و باز کنی؟
چرخیدم و در رو باز کردم داخل شدم و تا خواستم در رو ببندم یه پاش رو لای در گذاشت. اخم کردم و گفتم: بکش پاتو.
علی: باید باهات حرف بزنم.
کلافه نفس کشیدم و در رو رها کردم. آسانسور رو زدم و در که باز شد با آیهان چشم تو چشم شدم. نگاهش که به من افتاد فوری بغلم کرد و تنگ تو آغوش فشردم. باخنده گفت: سیب زمینی شیرین کجا بودی؟
اهمیتی برای من نداشت اما علی بود و هزار تا فکر تو سرم.
_ آیهان ولم کن.
به زور از بغلش اومدم بیرون و اون باتعجب گفت: چی شده؟قبلا که بغلت می کردم تو هم بغلم می کردی!
چینی به پیشونیم انداختم و با چشم و ابرو به پشت سرم اشاره کردم. نگاهی انداخت و من چرخیدم. صورتش به کبودی می زد و خیلی بد نگاهم می کرد. آیهان نگاهی به من انداخت و به سمتش رفت. دستش رو جلو برد گفت: سلام من آیهانم دوست بچگی نیهان در واقع برادرش حساب می شم.
علی به سردی باهاش دست داد و آیهان نگاهی متعجب به من انداخت. ممنونش بودم هرچقدر دنیا رو بگردی دلی به پاکی و مهربونی این بشر پیدانمی شه. عصبانیت علی نباید باعث بشه خودم رو ببازم. هر چی نباشه من الان باید ازش شاکی باشم. داخل آسانسور شدم و اونم داخل شد دکمه رو زدم و به آیهانی که دست به جیب بهم زل زده بود نگاه کردم. دستی تکون داد و چشم بستم. در آسانسور بسته شد به ثانیه نکشید باقیافه ی برافروخته به سمتم چرخید و کوبوندم تو دیواره ی فلزی و غرید: به دوست پسرت کلید می دی به من میگی اه اه پیف پیف؟هان؟
کمرم درد گرفته بود مثل خودش داد زدم: احمق اون همسایمه دوست بچگیمه. من هر چقدرم پست باشم بازم شرفم و به یه پسر نمی فروشم.
در باز شد و بی توجه به حضورش از آسانسور بیرون اومدم کلید انداختم و در رو باز کردم خواستم در و ببندم که دوباره اومد داخل و من بی حرف به سمت آشپزخونه رفتم و چای ساز رو به برق زدم. سمت اتاقم پا تند کردم. زیرچشمی بهش نگاه کردم. کلافه وسط هال ایستاده بود ونگاهم می کرد. اهمیتی ندادم و بعداز تعویض لباسام به یه تاپ و شلوارک قرمز رنگ بیرون اومدم موهام رو آزاد گذاشتم و با دستم زیرروشون کردم. بازهم بی توجه به نگاه های خاصش تو آشپزخونه مشغول دم کردن چای شدم. میلی نداشتم اما ضعف کرده بودم از تو یخچال ناگت مرغ رو بیرون کشیدم و مشغول سرخ کردنش شدم. سیب زمینی هم سرخ کردم و به علی که از اپن به من خیره بود نگاه نکردم. خیارشور و گوجه رو هم خرد کردم و روی میز چیدم. زیتون و سس هم گذاشتم نوشابه نداشتم ویه پارچ آب پرکردم. بعدازاماده کردن میز بانگاه زیرچشمی گفتم: اگه با نگاهت منو نخوردی و گرسنه ای بیا غذا بخور.
سری تکون داد.
علی: حرصم میدی نیهان.
نگاهش کردم.
_ الان وقتش نیست بذار یه لقمه کوفت کنم انرژی بگیرم بعد.
علی: مگه می خوایم جنگ کنیم؟
_ دست کمی از جنگ نداره.
اشاره ای به دیس پر کردم و گفتم: نمیای تنها بخورم.
بالذت نگاهم کرد و گفت: چه حس قشنگیه خانوم خونه غذا درست کنه و من خسته و گرسنه از راه برسم ماچم کنه و بهم غذابده.
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم: خانوم خونه ات دیگه من نه!
پشت میز نشستم و مشغول خوردن شدم. دست خودم نبود عصبانی که می شدم خیلی می خوردم. بالا سرم ایستاد و دست روی شونه ام گذاشت. خم شد و نفس عمیقی داخل موهام کشید. چشم بستم و مشغول جویدن لقمه ام شدم.
علی: نمی خوای برام لقمه بگیری؟
لقمه ای پیچیدم و دستش دادم. صندلی رو بیرون کشید و کنارم نشست. دست دور شونه ی نحیفم انداخت.
علی: به به چه کردی یه لقمه دیگه می خوام.
با حرص دوباره لقمه دیگه ای براش گرفتم و با به به و چه چه خورد.
علی: یه لق…
عصبی برگشتم و غریدم: میزنم تو دهنتا دست داری خودت بگیر بخور خیرسرم امروز عقدم کردی یه شام تو اون رستوران کوفتیت ندادی بهم.
رو برگردوندم و پشت بهش مشغول غذا خوردن شدم لقمه های بزرگ می گرفتم و ازحرصم کلی آب می خوردم. بی حرف مشغول خوردن شد. حقته تا تو باشی سربه سر من نذاری.
به ماهیتابه ی خالی خیره شدم. نگاهی به علی که تمام ناگت هارو خورده بود انداختم. لبخندی زد و بلند شد کاش خودم براش لقمه می گرفتم؛ سیرنشده بودم. گریه ام گرفت و کف آشپزخونه نشستم. های های زدم زیر گریه. علی از صدام برگشت. با تعجب نگاهم کرد و جلو اومد روبه روم نشست و بازوهام رو گرفت.
علی: چی شده؟
_ مرده شورت و ببرن که بلد نیستی با یه دختر حرف بزنی. مثل خر نفهمی من گرسنمه… می بری عقدم میکنی بعد میری پرتگاه بعدش تو قبرستون از تاریکی و مرده من‌و می ترسونی. بعدمیای میگی دوست پسرت کلیدداره حالام غذام رو خوردی!
دوباره هق زدم و اون با تعجب نگاهم کرد. یکباره شلیک خنده اش به هوا رفت و قهقهه زد. رو دستش بلندم کرد و سمت هال برد دست و پا زدم تا از دستش خلاص بشم نذاشت و بغلم کرد و یه دور تو هوا چرخوندم.

جیغ زدم و نالیدم.
_ علی میفتم بذارم زمین.
پایین تر آوردم و تو بغلش حبسم کرد. پاهام به زمین نمی رسید و دستام دور گردنش حلقه شده بود. حالا من ازش بلندتر شده بودم و اون بهم خیره بود. بوسه ای روی گونه ام زد و لبخند به لب زمینم گذاشت.
علی: پس سیر نشدی؟
با اخم سری تکون دادم و خندید. گوشیش رو بیرون آورد و شماره ای گرفت. یه کم طول کشید تا جواب بدن و علی شروع به حرف زدن کرد.
علی: ببخشید آراد خونتون غذا دارین؟
چشمام گرد شد و با حرکت دست و چشم و ابرو گفتم: قطع کن نفهم نصفه شبه!
اهمیتی نداد و به پشت خط گوش داد.
علی: مگه ساعت چنده؟
روی پیشونیش کوبوند و گفت: الهی درد و بلات بخوره تو فرق سر خواهرم پاشو برام بیارش خونه نیهانم دارم از گشنگی می میرم!
چشمکی به من که عین علامت تعجب بودم زد و گوش داد.
آراد: …..
قیافه ی علی درهم رفت.
علی: به تو ربطی نداره اصلا نیار.
گوشی رو قطع کرد و کلافه نگاهم کرد. به سمت کاناپه رفت و نشست. پشت گردنش رو ماساژ داد و گفت: این پسره کیه؟
به سمتش رفتم.
_ همسایمه همین طبقه. یه مدت بعد فهمیدم همون دوست بچگیمه که رفته بود. چندسالی بی خبر بودم تازه پیداش کردم همین.
سری تکون داد و گفت: بابت امشب متاسفم فقط خواستم دیگه نترسی.
تلخ خندیدم و گفتم: من که همیشه تو قبرستون نیستم ترسم از اونجا بریزه با چیزایی که هر روزه هستن و می ترسم روبه روم کن.
نگاه خاصی به من انداخت حس کردم می دونه که از همه چی خبر دارم.
علی: چیز خاصی نیست بترسی.
سری تکون دادم و خندیدم. اما اون نمی خندید فقط خیره نگاهم می کرد یه نگاه قفلی که هزاران حرف داشت و از درکش عاجز بودم. شاید هم می گفت متاسفم و من نمی فهمیدم. سری به چپ و راست تکون دادم و بلند شدم. در رو نشونش دادم و گفتم: نمی خوای بری؟
نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت: برم؟
_ اوهوم
علی: من می خوام پیش تو بمونم.
پا روی زمین کوبیدم.
_ علی ما فقط صیغه کردیم واسه آشنایی نه اینکه پیش هم بمونیم.
خندید و برق نگاهش من رو گرفت. این سگی که تو چشماش بود آزارم می داد. نمی دونم چند نفر به غیر از من عاشق این دوتا تیله ی قهوه ای شدند و چند نفر باهاش بودند.
_واسه چی می خندی؟
علی: دختر خوب تو چه آشنا بشی چه نشی من ولت نمی کنم دو ماه بعدم این صیغه عقد رسمی می شه و شما با سند مالکیت مال علی مرادی هستی.
ابروهام بالا پریدند.
_ اونوقت چند خریدی؟
علی: خانوم من قیمت نداره تو قشنگ ترین اتفاق زندگی منی.
قلبم ریتم تند گرفته بود و من احمق بغض داشتم. می دونستم نقشه است و باز هم دلم ازش عاشقونه می خواست. من طاقتش رو ندارم به دو‌ ماه نمی ذارم بکشه. وقتی دید ساکتم صدام کرد اما نگاه نکردم نمی خواستم اشکم رو ببینه دوباره صدام کرد‌.
علی: نیهان؟
چرخیدم و با دو به طرف اتاق رفتم. در رو بستم و دنبال کلید گشتم ناامید به در تکیه دادم. تقه ای به در خورد وصداش بلند شد.
_ نیهان چیز بدی گفتم ناراحت شدی؟
اشکم جوشید و بیشتر شد با دستام صورتم رو پوشوندم و نالیدم: علی برو حالم خوب نیست.
علی: قربونت برم ناراحتت کردم؟ بخاطر کاری که تو قبرستون کردم اینجوری میکنی؟ ببخش عشق علی باز کن ببینم چته تو؟
دستگیره رو پایین کشی که محکم تر تکیه دادم و گفتم: کلید ندارم قفلش کنم علی لطفا به دلم احترام بذار و برو فردا خودم بهت زنگ می زنم.
علی: نیهان؟ بذار با هم حرف بزنیم.
به پهنای صورت اشک می ریختم دماغم رو بالا کشیدم و جلوی در سر خوردم.
_ می زنیم فردا حرف می زنیم فقط امشب نه.
علی: مراقب خودت باش.
صداش گرفته بود. ساکت شدو طولی نکشیدصدای بسته شدن در اومد. روی پارکت کف اتاق خوابیدم. چند دقیقه ای به همون حالت موندم و دست آخر بلند شدم و به سمت لپ تاپم رفتم. بازش کردم و بعد از چک کردن ایمیل هایی که از طرف ایلیار و بابا بود مشغول برنامه ریزی شدم. همشون شاکی بودند چرا شرکت نرفتم می گفتن گند زدم. دستی روی پیشونیم کوبیدم و آدرس هتلی که توش ساکن بودند رو از اینترنت گرفتم. یه کم روی نقشه هام کار کردم و در آخر با فکر های در هم به تختم پناه بردم. همه لباسام رو در آوردم و زیر پتو خزیدم…
************&***************

دویدم و پشت درخت پناه گرفتم چرخیدم تا یواشکی نگاهش کنم تا به خودم بیام دستم اسیرش شد و عجیب بود بااینکه اصلا من رو نگرفته بود نمی تونستم فرار کنم. کلاهش عقب رفت و قیافه ی غرق خون علی جلوی چشمام پدیدار شد جیغ زدم و از ته دل صداش کردم.
_علییییییی…
همزمان چشمام باز شد و نفس زنون به اطرافم خیره شدم. نا مفهوم با خودم نالیدم: خواب بود!
صورت خون آلود علی لحظه ای از جلوی چشمام کنار نمی رفت. نفس عمیقی کشیدم و پتو رو کنار زدم. از تخت پایین پریدم به سمت اپن رفتم و اسپری رو از روش برداشتم. یکی دو پاف نفس گرفتم و به فضای نیمه تاریک خیره شدم. چشمم چرخید روی ساعت که شش صبح رو نشون می داد. بی خیال خواب سمت حموم رفتم بدنم خیس عرق بود و دلم یه دوش جانانه می خواست. وان رو پر از آب کردم؛ دوسه تا شامپو و لوسیون قاطی کردم و توی آب ریختم. بعد از درآوردن لباسام دراز کشیدم.
سعی کردم فکرم رو خالی کنم و به هیچی غیر از کار امروزم با آراس ییلماز که تو هتل بود فکر نکنم. فکر کنم خیلی از دستم شکار باشه که چند روزه سرکارش گذاشتم. لب هام آویزون شد و نالیدم: من که سر کارش نذاشتم حالم بد بود. پوفی کشیدم و بعد از یه ربع استراحت بیرون اومدم موها و بدنم شستم و حوله ی کوچیکی دورم پیچیدم. از حموم بیرون اومدم و سمت آینه رفتم بعد از خشک کردن موهام مشغول آرایش شدم در حدی که بی روح نباشم. دلم ضعف رفت و بی معطلی سمت آشپز خونه رفتم. نیمروی خوشگلی درست کردم و با ولع خوردم. بی توجه به میز به هم ریخته به سمت اتاق رفتم و لاکم رو بیرون کشیدم لاک طوسی زدم. مانتو جلو باز طوسی رنگی بیرون کشیدم و بعداز پوشیدن شلوار راسته مشکی با تاپ مشکی مانتو رو تنم کردم شال مشکی رنگی روی سرم انداختم که سفیدی پوستم بیشتر معلوم می شد.
کیف و کفش ست مشکیم رو برداشتم و طبق معمول بعد از چک کردن آب و برق و گاز و اسپری از خونه خارج شدم.
سوار ماشین شدم و به علی اس دادم که ساعت دو منتظرتم بریم رستورانت.
جواب نیومد و حدس زدم خواب باشه. ساعت هشت بود و من برای دیدار با ولیعهد عمر ییلماز به راه افتادم. تو دلم همش دعا دعا می کردم کارم رو خوب انجام بدم نه سیخ بسوزه نه کباب!
جلوی هتل پارک کردم و پیاده شدم. به خدمتکاری که دست دراز کرده بود تا سوییچ رو بگیره و ماشین و ببره پارکینگ نگاه کردم و گفتم: نمی خواد زیاد نمی مونم.
سری تکون داد و کنار رفت. وارد هتل شدم و سمت پذیرش رفتم. مرد خوش پوش و قد بلندی با دیدن من بلند شد.
مرد: بفرمایید.
_ برای ملاقات با آقای آراس ییلماز اومدم. به من گفتن اینجا ساکنن.
لبخندی زد و گفت: قرار داشتید باایشون؟
نفسی گرفتم و با استرس گفتم: بله البته مال چند روز پیش بود که نشد بیام و الان خدمت رسیدم.
مرد: پس به اطلاعتون برسون آقای ییلماز پیش پای شما از هتل خارج شدند.
ناامید نگاهش کردم و نالیدم: حالا چطوری پیداش کنم.
نگاهی به قیافه ی نزارم انداخت. لبخندی زدم و با عشوه گفتم: می شه بگید کجا رفتن؟
ابرو بالا انداخت و گفت: اطلاعی ندارم.
لبهام جمع شدند و عقب گرد کردم که برم.
مرد: با یه آقایی به اسم هاوش مرادی رفتن.
خوشحال برگشتم طرفش و گفتم: دمت گرم!
با تعجب نگاهم کرد لپش رو کشیدم و اون عقب کشید خندیدم و برگشتم که برم.
مرد: پرنسس رفتارتون درست نیست.
مات موندم! می شناخت من‌و. خنده ی دستپاچه ای کردم و ببخشیدی گفتم. نفهمیدم چه جوری فرار کردم و از در شیشه ای بیرون پریدم. سمت ماشین رفتم و سوار شدم. خاک بر سر نفهم و بی ملاحظه ام کنن. اه بی خیال! خب اینجا که نبود یه سر و گوشی شرکت مرادی آب بدم ببینم چه خبره. شاید با اون پسره هاوش رفته باشه شرکتشون شایدهم نرفته. اصلا شاید علی هم اونجا باشه اگه منو ببینه چی؟ پوفی کشیدم و ماشین‌ رو روشن کردم.
خب ببینه بلاخره که میفهمه من نماینده ی بابامم! دست از افکار بی سر وتهم برداشتم و حواسم رو به راه دادم. پراید جلویی خیلی بد می روند و نزدیک بود تو این گیر و دار تصادف کنم. تا به خودش بجنبه گازش‌و گرفتم و رفتم. جلوی شرکتشون پارک کردم و پیاده شدم. رو به سرایداری که سرش رو از شیشه بیرون آورده بود بلند گفتم: سلام اینجا شرکت آقای مرادیه؟
مرد با اخم جواب داد: بله با کی کار دارید؟
نزدیک تر رفتم.
_ با آقای هاوش مرادی.
دوباره با همون اخمش جواب داد: بگم کی اومده؟
_ نیهان بی تان اوغلو.
سری تکون داد و بعداز دو دقیقه درب ماشین رو رو باز کرد. ماشین رو پارک کردم و پایین پریدم. عجیبه این محوطه ی زیبا و بزرگ امکان نداره مال یه شرکت کوچیک باشه. فواره های زیبای آب و چراغ های پایه دار با درختای بلند و گل های رنگانگ هارمونی خاصی با ساختمون سه طبقه و کرم قهوه ای رنگ داشت. سمت ساختمون پا تند کردم. به محض ورودم چند نفر به سمتم چرخیدند و من مات این شرکت به ظاهر کوچیک با اینهمه اتاق و دم دستگاه بودم.
سرگردونیم باعث شد یکی از کارکنان به سمتم بیاد.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

    1. نه بانوجان میاد حالا
      علی زیادم شخصیت مهمی نیست عشقم کلیک کن رو آراس و حسام😉اینم لو دادم بهت که طرفدارقشنگم باقی بمونی. این رمان معمایی هست پس لطفا توضیح زیادنخواه همه چی رفته رفته مشخص میشه هرجایی توضیح به موقعش هست عزیزم
      چوخ ساغول جیرانیم

  1. ااااااااااه ه ه….. ینی حسام خودشو زده بود به موش مردگی؟؟؟؟.. اها باشه دیگه سوال نمیپرسم جانیم…
    ساغول سن… منده چوخ سویرم سنی…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن