رمان نیهان

رمان نیهان پارت 14

 

نگاهم روی مچ دستم ثابت موند کبود شده بود. نمی دونم به کجا خورده بود. در حال حلاجی دستم دوباره صداش به گوشم رسید.
ایلیار: پس دوسش داری.
لبخند محوی زدم و گفتم: خودمم نمی دونم ایلیار ازش خوشم میاد پسر خوبیه ولی واقعا نمی دونم حسم بهش چیه. تاوقتی نمی دونستم چه اتفاقی براش افتاده تقریبامهم بود ولی باهم بودنمون صرفا سرگرمی بود. اما الان احساس میکنم یه دینی بهش دارم.
متعجب گفت: چه دینی؟
_ حس میکنم باید براش جبران کنم.
ایلیار: جبران چی؟
نفس های تندش متعجبم کرد و شمرده شمرده گفتم: قتل باباش به دست بابام…
فریادش باعث شد گوشی رو از گوشم فاصله بدم.
ایلیار: تو دیوونه شدی؟ احمق کله پا می کننت. تو رفتی تو دل خون و انتقام. کنار باش نیهان هزار بار به عموگفتم نفرسته تو رو اون شرکت نرفتی که؟
_ رفتم.
دوباره عصبانی شد و فریاد زد: این پدر بی فکرت که نمیاد اما خودم میام. معلوم نیست چه غلطی داری می کنی.
یه لحظه ازش ناراحت شدم بعد باخودم فکر کردم دروغ نمی گه که اگه واقعا به فکر ما بود کلا خلاف نمی کرد. دستی روی گونه ام که درد می کرد کشیدم.
_ ایلیار من…
ایلیار: خفه شو. حتمامیخوای باهاش بمونی؟ آره؟
_ تو دلت از چی پره؟ به تو چه که میخوام چیکار کنم.
ناراحت بود می فهمیدم چقدر برام نگرانه اون واقعا از خانواده ام بیشتر به فکرم بود.
ایلیار: نمی خوام فردا جنازتو تحویل بگیرم.
_چی؟
ایلیار: نمی خوام بمیری
زهرخندی زدم.
_ بودن من چه ارزشی داره؟
ایلیار: من برم کار دارم.
_ می پیچونی.
حرفی نزد. نفسی کشیدم و گفتم: باشه حداقل بگواز مامان ایناچه خبر؟ مامان بزرگ هاکان بعدم اون خواهر لاک پشتت.
ایلیار: خوبن همه.
_ همین؟
با تلخی گفت: انتظار داری بگم از دلتنگی پس افتادن؟ نه… عین خیالشونم نیست.
دلم شکست. حدس می زدم یه چیزی شده که اونا انقدر نسبت به من بی تفاوت شدند. بابا انقدر شرکت براش مهم بود کنجکاوی نکرد گذاشت بایکی باشم درحالی که نمیدونه کیه شاید اگه بفهمه هرگز اجازه نده.
_ باشه.
ایلیار: یه کاری بکن نیهان لطفا.
_ چیکار کنم؟
ایلیار: سعی کن دیگه شرکت مرادی نری. باآراس روبه رو نشو و بااین پسره هم تموم کن.
_ من که صیغه اش شدم.
چندثانیه صدایی نیومد یهو نعره زد و صدای شکستن اومد. سر در نمیاوردم. معلوم بود حسابی عصبیه.
_ ایلیار؟
ایلیار: ایلیار و زهرمار. توئه کودن رفتی صیغه اش شدی؟ آره نیهان؟ رفتی زیر خوابش شدی؟
داشتم شاخ درمیاوردم. ایلیار آدمی نبود که رو این چیزا حساس باشه. اون یه آدم فوق العاده اوپن مایند بود.
_ جوری حرف نزن که فکر کنم دخترای رنگ و وارنگ کنارت خواهراتن و کفشای پاشنه بلند دم خونه ات مال مامانت! تو فکرت انقدرام بسته نیست.
فریاد زد: احمقی دیگه مثل خر نفهمی.
اخمام تو هم رفت و ایلیار ادامه داد.
ایلیار: نمی خوام بمونی اونجا. سعی میکنم زودتر خودمو بهت برسونم.
این حرفا رو آروم گفت و نذاشت حرفی بزنم.
ایلیار: به جون عزیزت قسمت میدم تو رو خدا نیهان نرو پیش اون یارو.
قطع کرد. شاید فکر کرد اگه ادامه بده متقاعدش میکنم که مشکلی نیست. اما من نمی خواستم ایلیار بیاد. کلافه بلند شدم و سمت اتاق خواب رفتم کیفمو روی تخت انداختم و لباسامو از تنم کندم. یه تونیک چهار خونه از کمد بیرون کشیدم و پوشیدم. جلو آینه به صورت کبودم نگاهی انداختم وسری تکون دادم. موهامو آزاد گذاشتم و سمت آشپزخونه رفتم. یه قهوه برا خودم درست کردم و وسایلی که از صبح روی میز مونده بود جمع وجور کردم. ماگ قهوه به دست سمت پنجره ی تمام شیشه رفتم و به بیرون خیره شدم دیگه کم کم هوا داشت گرم می شد. ولی باز هم قهوه می چسبید.
نگاه آبی آراس جلوی چشمام جون گرفت و نفس تو سینه ام حبس شد. واقعا سردر گم بودم. چراغ چشمک زن گوشیم روشن شد. از روی میز برش داشتم و نگاهی به اسم علی انداختم.
علی: خونه ای؟
آره ای براش نوشتم و سند کردم. هر چی جلوتر می رفتم حس دینی که به علی داشتم از بین می رفت. فقط علی نبود. یه ایل آدم بود و من نمی تونستم تک به تک جوابگوشون باشم.
زنگ در به صدا دراومد و حدس زدم علی باشه. حدسم درست بود. بی حرف درو براش باز کردم و در خونه رو هم باز گذاشتم. سمت آشپزخونه رفتم و برای هردومون قهوه ریختم. صدای قدمهاش و پشت بندش صدای بسته شدن در خونه اومد. چرخیدم و با لبخند بهش سلام دادم. ناراحت بود سلامم رو جواب گفت و نزدیک اومد. ماگ قهوه ی من رو از سینی برداشت و سمت پنجره رفت. می فهمیدم اذیت میشه ولی دیگه مهم نبود. مهم نبود چه اتفاقی قراره بیفته مهم اینه با وضعیتی که امروز دیدم تصمیمم عوض شد و به جای اینکه بذارم تلافی کنه می خوام کمک کنم حق به حق دار برسه. دیگه نمی خوام یه دختر بزدل باشم که از همه چی فرارمیکنه می خوام بایستم و حتی اگه آدم بد قصه بابام بود حق مظلوم رو ازش بگیرم.
سینی رو روی میز گذاشتم و پشت سرش ایستادم. دستام دور شکم سفتش حلقه شد.

طولی نکشید که دستام رو ازهم باز کرد و چرخید. نذاشتم حرفی بزنه و بغلش کردم. ساکت بود واین سکوتش اذیتم می کرد.
با یه دست بغلم کرد و سرش تو گودی گردنم فرو رفت. چشمام بسته شدند و نفس عمیقی کشیدم. بوی عطر تلخش به ریه هام رسید و لب زدم: چه بوی خوبی می دی.
هیچی نگفت به جاش محکم تر بغلم کرد تا حدی که گفتم: علی استخونام شکست.
ولم کرد و فوری رو برگردوند. حالش خوب نبود از لیوان قهوه اش خورد. روی مبل نشستم و قهوه ام رو برداشتم. سعی کردم جوری برخورد کنم اذیت نشه واسه همین خیلی صمیمی درحالی که قهوه ام رو می خوردم گفتم: چه خبر؟ پسرعموی بولدوزرت کجاست؟
دستی روی صورتم کشیدم وگفتم: آخ… آخ دیدی پسره ی نفهم زد صورتمو ناکار کرد.
انگار تازه به خودش بیاد از گوشه ی چشم بهم نگاه کرد و از جاپرید. لیوان و روی میز گذاشت و نزدیکم شد. جلوی پام زانو زدو دستی روی صورتم کشید که آخم بلند شد. اخم عمیقی رو پیشونیش نشست و با حرص نفس های تند می کشید. بلندشد و عصبی قدم زد. یه دفعه به طرفم هجوم آورد و یقه ام رو گرفت. از لای دندوناش غرید: تو اصلا اونجا چه غلطی می کردی؟
اخمام در هم رفت و دستاش رو از روی لباسم کنار زدم.
_ اههههه یه چیزیم بدهکار شدم. من دختر ادنانم و نماینده شرکت. قرارنیس همه زار و زندگیمو تحویل توبدم.
مشکوک نگاهی به قیافه ی حق به جانبم انداخت.
علی: تو می دونستی اون جایی که میری مال عموی منه نه؟
آب دهنمو قورت دادم. یه کم من و من کردم که طاقت نیاورد و آخرش داد زد.
علی: می دونستی؟
از فریادش چشمام رو بستم و مثل خودش عصبی گفتم: چه فرقی به حال تو داره؟ تو این وسط چیکاره ای؟
دندون قروچه ای کرد و سمت مبل رفت و نشست. سرش رو بین دستاش گرفت و چشماش‌و بست.
علی: لامصب اونجا هرچند مال عمومه ولی جای پدر منه اون پسرا هم برادرای منن.
نگاهی مغموم بهش انداختم و لب زدم: پس تو هم با بابام دشمنی.
علی: بیا بشین پیشم.
بی حرف کنارش نشستم. بازوهام رو گرفت و سرم‌و روی رون پاهاش گذاشت. دسته موهام که روی صورت و گردنم پخش بود کنار زد و دستش‌و روی کبودی صورتم گذاشت. خم شد و بوسه های ریزی روی همون کبودی ها نشوند. صورتم زیر لبهاش می سوخت و اون غرق حسش بود. کم کم پایین تر اومد و زیر گلوم بوسه زد. جریان شیرینی پشت سرم و کمرم به راه افتاده بود. یهویی عقب کشید و با بازدمی که بیرون داد گفت: معذرت می خوام ببخش خیلی بد زده الاغ.
_ هاوش
علی: چی؟
_ میگم الاغ نزد هاوش زد.
لبخندی زد و دستاش بین موهام به گردش دراومد.
علی: می خوای چیکارکنی؟
اومده حرف بکشه حتی این نگرانی ها هم الکیه. از پایین نگاهی به صورت بی موش انداختم و پچ زدم: چی‌و چیکار کنم؟
علی: شرکت رو می گم دیگه.
چشمام رو تو کاسه چرخوندم و زمزمه ‌کردم: خودمم موندم فقط امیدوارم کار بابا نباشه. اگه باشه تضمین نمی کنم به کارم ادامه بدم.
علی: پس بابات…
نذاشتم ادامه بده و گفتم: می ترسم کار اون باشه.
باید ثابت کنم کار اون نیست.
پوزخندش روی مخم بود نالیدم: قبول کن هیچ دختری نمی خواد باباش‌و تو زندان ببینه.
سری تکون داد و من موندم بگم که مثل خودت درکت می کنم. می فهمم بی بابا شدن سخته. اما نه مثل بابای من! اگه پدرت مرد سخاوتمندی بود من خدا رو شکر می کنم که به گند بابام کشیده نشد و پر زد. علی فرقی بین من‌و تو نیست مال تو زیرخاکه اما مال من بود و نبودش فرقی نداره امیدوارم این دفعه زود دیر نشه!

نمی خواستم درباره ی بابا و کاراش حرف بزنیم چون می دونستم آخرش دعواست و به نتیجه ای نمی رسیم.
بسته ماکارونی رو از کابینت برداشتم و داخل آب جوش ریختم. نگاهی به علی که کارد به دست مشغول خرد کردن کاهو بود انداختم.
_علی؟
جوابی نیومد و غرق فکر کارد رو روی میز انداخت.
_ هووووو چته تو؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: مگه گاوم اینجوری هووو می کنی؟
_ قربون دستت خودتو و با اون بزرگوار مقایسه نکن خنده ام می گیره.
چشم غره ای رفت و بلندشد و از آشپزخونه خارج شد. از روی کاناپه کتش رو برداشت و سمت در رفت. با نگاهم دنبالش می کردم. دررو باز کرد. واه این داره کدوم گوری میره؟
_ علی؟
علی: میرم یکم وسایل بگیرم چیزی لازم نداری؟
مکثی کردم و گفتم: نه اگه چیزی باماکارونی دوست داشتی بخوری بگیربیار.
سری تکون داد و در رو پشت سرش بست. کارام‌و کردم و یه دوش ده دیقه ای گرفتم. یک ساعت از رفتن علی می گذشت. نگاهم روی گوشیم موند و سمتش رفتم. با بالا پایین کردن لیست مخاطبام روی حسام ثابت موندم. بهش گفته بودم سراغم نیاد. گفته بودم هربلایی سرم بیاد حق نداره نزدیکم بشه و بره پی کارش!
مطمعنا خیلی دلخوره. گوشی و کنار گذاشتم اما تو یه تصمیم ناگهانی برداشتم و قبل از اینکه پشیمون بشم شماره اش رو گرفتم. چند بوق خورد و من استرس وجودم‌و گرفت. دیگه داشت قطع می شد که جواب داد. صدای سرد و خشکش به گوشم رسید.
حسام: بله؟
آب دهنم رو قورت دادم و ناخواسته دستم مشت شد. خواستم قطع کنم که خودش گفت: الووو…
_ حسام؟
حسام: بله؟ شما اسم من‌و از کجا می دونی؟
جدیتی که تو صداش بود ناخود آگاه می ترسوندم. بدتر از اون شما گفتنش بهت زده ام کرد.
به زور انگار که صدام از ته چاه در بیاد گفتم: نیهانم
حسام: من همچین آدمی نمی شناسم.
ناباور دستم رو روی دهنم گذاشتم. روی تخت نشستم و به گوشی نگاه کردم. قطع نکرده بود و صدای نفس هاش به گوش می رسید. خیلی بد بغضم گرفت. آخه بغض چرا؟ خودم خواستم تقصیر خودم بود حالا دیگه چته نیهان؟
سری تکون دادم و گفتم: ببخشید خداحافظ.
صبر نکردم خداحافظی کنه و قطع کردم. به غرورم برخورده بود و از احساس حقارت داشتم دیوونه می شدم اگه بیشتر از این کوچیک می شدم احساس بدی پیدا می کردم.
صدای زنگ در بلند شد و از جا پریدم. گوشی‌و روی تخت رها کردم و بلند شدم. در رو باز کردم و سمت آشپزخونه رفتم.
علی اومد و بعد شام خوردن که هچ کدوم دل و دماغی براش نداشتیم آماده شدیم بخوابیم.

دست و صورتم‌و صابون زدم و مسواک به دست از در حموم بیرون رو نگاه کردم. روی تخت دراز کشیده بود و با گوشی بازی می کرد. از سرشب با گوشی ور می رفت و من اعصابم خراب می شد. حتی بیرون رفتن به بهونه ی مغازه هم مشکوک بود. چرخید و پشت به من دراز کشید. طوری که صفحه گوشی کاملا دیده میشد. چت می ‌کرد و منم که فوق العاده کنجکاو بودم. نزدیک تر رفتم و چشمام‌و ریز کردم. باخوندن چت هاش اخمام تو هم رفت.
_ جوووون چه حالی بدی تو
_ عشقم نمیشه امشب و بیای پیشم.
_ بیام حال میدی؟
_آره نفس تو بیا هرچی خواستی میدم.
_ همه چی میخوام لب بوس…
چشم بستم و نخوندم. آروم برگشتم تو حموم. نخواستم ادامه اش رو بخونم. تمام معادلاتم به هم ریخته شده بود. اون می گفت قبلا اونطوری بود و بعد فوت باباش گذاشته کنار اما دروغ گفته. اینکه همین الان در حالی که پیش منه و داره با یه دختر س*ک*س چت میکنه اصلا برام قابل درک نبود. عصبی بودم و نفسم تنگ میشد. درسته دوست پسر نداشتم اما قانون من این نبود تا داستان یکی تموم نشده قصه ی اون یکی شروع بشه. اینکه همزمان باچند نفر باشی و به قول معروف هم خدا رو بخوای هم خرما رو به نظر من آخر لاشی بازیه. حالا که علی بود ولی بازم دوست پسرم نبود من صیغه اش بودم بدتر از اون می خواستم کمکش کنم اما اون داره چیکار میکنه؟ توی آینه نگاهی به خودم انداختم کار درست چی بود؟ اصلا شاید اشتباه دیده باشم. اخمم غلیظ تر شد. خلم مگه آخه؟ سری تکون دادم و خواستم مسواک بزنم که اعصابم ریخت بهم. مسواک و پرت کردم و از حموم بیرون اومدم. صدای در حموم باعث شد برگرده طرفم و گوشی رو کنار بذاره.
علی: عه اومدی؟ رفتی مسواک بزنی یا بسازی؟
پوزخندی زدم و گفتم: مهم نیست تو به کارت برس.
مشکوک نگاهم کرد و پرسید: چیزی شده؟
داشتم گند میزدم لبخند مصنوعی زدم و گفتم: نه عزیزم من هرشب قبل خواب شیرداغ میخورم تو بخواب بخورم بیام.
سری تکون داد و در حالی که از اتاق بیرون می رفتم پرسیدم: دوست داری واسه تو هم بیارم؟
نچی کرد و چرخید. دوباره گوشی به دست گرفت و لحظه ی آخر چشمم خورد به الگوی صفحه قفل موبایلش. خدا کنه یادم بمونه. سمت کشوی میز عسلی رفتم و دفترچه به دست الگو رو کشیدم. سرجاش گذاشتم و سمت آشپزخونه رفتم. شیر رو داغ کردم و یه لیوان پر برای خودم ریختم. یه قاشق هم عسل داخلش ریختم و لیوان‌و برداشتم. سمت پنجره رفتم و تو تاریکی هال به چراغونی بیرون خیره شدم. شیرم‌و مزه کردم. خیلی شیر دوست داشتم و بلعکس خیلی از همسن و سالام اصلا ازش بدم نمی اومد. یهو یادم پر کشید سمت حسام و اخمام در هم شد. اما تقصیر خودم بود باید پیداش می کردم و از دلش درمیاوردم. مگه نه اینکه اون می تونست یه یار و حامی واقعی باشه؟ اون عاشق یاسمین بود و من غبطه می خوردم به خواهرم که چقدر خاطر خواه داشته. حالا من‌و بگو خر بزرگوار هم برای نگاه کردن به من افاده میاد. هی روزگار داغونم آخه چرا یکی عاشق ما نیست؟ مگه تو عاشقی نیهان؟ سوال خودم بود و نمی دونستم. ولی تازگیا اینم فهمیده بودم که اون حس خوبی که به علی داشتم دیگه نیست. بعد فهمیدن واقعیت می خواستم کنارش باشم و به حس ترحمی که نسبت بهش پیدا کرده بودم پاسخ بدم ولی الان متوجه شدم من مسئول این انتقام نیستم درسته مفعولش شدم اما حالا که فهمیدم چرا اجازه بدم گند بزنه به زار و زندگیم؟ لیوان‌و بالا بردم. تموم شده بود انقد تو فکر بودم نفهمیدم کی خوردمش.
دستی به موهام کشیدم و لیوان‌و روی اپن گذاشتم. نگاهی به همون الگو انداختم و بعد از به یاد سپردنش سمت اتاق رفتم. داخل اتاق سرک کشیدم علی غرق خواب بود. آروم سمتش رفتم و دستم رو جلو صورتش تکون دادم. خواب بود. گوشی رو از روی میز کنار تخت برداشتم و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون اومدم. قفلش رو زدم و باز شد. خوشحال نگاهی به داخل اتاق انداختم. اول گوشی رو سایلنت کردم و رفتم که کشف کنم رازهای این مرد رو.
واتس اپ رو باز کردم و روی اسم پری که باهاش چت کرده بود کلیک کردم. دوباره نگاهی به داخل اتاق انداختم و مطمعن شدم خوابه. همون چت ها بود. انگار خیلی وقته باهمند. برای فرداعصر قرار گذاشته بودند. اخم شدیدی روی پیشونیم بود و حس عروسک بودن دست یه پسر بچه رو داشتم که هیچ بااین عروسکا ساز گار نیست و می خواد کله شون‌و بکنه. آدرس رو یادداشت کردم و مغموم به صفحه گوشی خیره شدم. ناراحت بودم و بغض داشتم. من احمق مثلا میخواستم کمک حالش باشم. نفس عمیقی کشیدم و روی زمین سر خوردم. بیرون اومدم و به بقیه چت هانگاه کردم. نگاهم روی اسم آراس ثابت موند. چشمام گشاد شد و فوری روش کلیک کردم.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. اووووه بعد از طی کردن یه استرس مزخرف و یه حال مزخرف تر باتنگی نفس منفی شد.
    آرزوی سلامتی برای همه ی بیماران دارم مراقب خودتون باشید واقعا چیز ساده ای نیست

  2. دروود به مدیرگرامی و مخصوصن نویسنده عزیز محترم من نمیدونم اسم شما چیه{راضیه•رزیتا•رعنا•رها•رویا و•••••) و اینکه چند سالتون{چه دهه؟!؟) راستی فامیلیتون هم خییلی بامزه و بانمک(قشنگ🤗😉😀😁😘 ) اگر به ترکی ترکیه{ ترکی اِستانبولی ) برگردونیم فکرکنم بشه؛ کانعلی اوغلوو بگذریم•••
    من این متوجه شدم که شما یکی از نویسنده های خوب•مهربون• باشخصیت این سایت هستید😉😀😁🤗😇😘😍 خدا به خودتون و خانواده محترمتون سلامتی با طول عمر زیاد همراه با خوشبختی عنایت کنه 🙏👼📿🕯📖 تا همیشه با ما بمونید و برای ما بنویسید😉😀😁🤗😘
    پی نوشت؛ کاش بعضی از نویسنده های نسبتن محترم از یسری دیگه نویسنده های گُل گلاب انسانیت یاد میگرفتن○○○○○
    انسانم• آرزوست#
    از اینکه یکم طولانی شود معذرت میخوام•••

    1. سلام دوست عزیزممنون از نگاه مهربونت که به نوشته هام هدیه میکنی. اسمم شناسنامه ای (رقیه) در گوشی (ریما)صدام میزنن هرکدوم راحتی صدام کن.فامیلیم هم ممنون عزیزم ولی به ترکی استانبولی میشه حان علی اوغلوو. ترکی استانبولی خ نیست وهر چیز مبدلی از خ با لفظ ح خونده میشه مثل خانم: حانیم
      از تعریفت ممنونم بانو ❤ان شاالله در پناه حق درکنار خانواده و عزیزان صحیح و سالم باشید
      سپاس🙏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن