رمان نیهان

رمان نیهان پارت 18

 

نزدیکش شدم و کنارش نشستم. باتعجب نگاهی به من انداخت و بعدش به علی نگاه کرد. به پسر کناری علی اشاره ای زد و اون زیر بغل علی رو گرفت و بلندش کرد.
می خواست علی رو دور کنه تا مارو با هم نبینه ولی نمی دونست علی عین خیالش هم نیست. ابروهاش بالا پریدند و از سرتا پام رو آنالیز کرد. حس بدی از نگاهش داشتم انگار که لخت باشی و هیچی تنت نباشه.
آراس: پرنسس چی شد افتخار دادین؟
لیوان رو طرفش گرفتم و لب زدم: برات مشروب آوردم بخوری بریم…
با بالا اشاره کردم و گفتم: هوا!
خندید و اون ردیف دلبری هاش رو به نمایش گذاشت. اما من ازش می ترسیدم حس اینو داشتم که اون یه گرگ تو لباس بره اس. آدم ساده ای نبود و میشد فهمید چقد محتاطه! لیوان‌و گرفت و مثل خودم لب زد: من تنهایی چیزی از گلوم پایین نمیره.
فورا لیوان آب رو از روی میز برداشتم و گفتم: به سلامتی.
دوباره خندید و لیوانش رو به لیوانم زد. جرعه ای خوردم و روی میز گذاشتمش.
آراس: افتخار رقص می دین؟
به دستش نگاه کردم و لبخندی زدم. بلند شدیم و دستش دورم حلقه شد.
سرش رو نزدیکم آورد و گفت: دوست داری بریم آنتالیا تو هتل آی سی یه هفته ای استراحت کنیم.

ابروهام بالا پریدند. هتل آی سی رو اکثرا زوج های جوان برای ماه عسل انتخاب می کردند. از دست تو بابا! هر چی که الان می شنوم و می کشم از دست طمع کاری های توئه!
اون تصور می کرد منم کثافت کاری های خودش رو انجام میدم اما بازم بیچارگی من سرپوش می ذاشت رو شخصیت اصلیم و رفتاری که باید نشون می دادم.
لبخندی زدم و خودم رو بهش نزدیک تر کردم.
_اوهوم خیلی دوست دارم.
همزمان که تکون می خورد لبهاش روی موهام به گردش در می اومد. چشم بستم تا اعصاب خط خطیم روی رفتارم تاثیر نذاره و گند نزنم.
چشمای خمار و قرمزش رو بهم دوخت و سرش رو نزدیک تر کرد. زیر گلوم رو بوسید که نفس تو سینه ام حبس شد حس گناهکاری رو داشتم که نمی ددنست چطوری خودش رو تبرئه کنه.
آراس: امشب و با من باش.
چشمام رو با درد بستم و ناچار سرم روی سینه اش نشست. دستم رو گرفت و از بین جمعیت بیرون اومدیم. نزدیک گلاره که بی خیال داشت نوشیدنی می خورد شدیم. کیف کوچولویی رو نامحسوس به طرفم گرفت. فورا از دستش چنگ زدم و نگاه ترسیده ام چرخید و روی حسام که داشت با همون دختره می رقصید ثابت موند. یه جوری نگاهم می کرد. عصبانیتش از همین فاصله هم هویدا بود. نگاهم رو دزدیدم و همراه آراس به طرف پله های طبقه ی بالا رفتم.
چند پله بالا نرفته ایستاد و اطراف رو از نظر گذروند. چشماش رو روی هم فشرد و دستش رو به دیوار گرفت.
_ خوبی؟
چشماش رو جمع کرد و گفت: خوبم یکم سرگیجه دارم.
اوه… پس مشروب اثرش رو کرده! لبخندی زدم و گفتم: زیر بغلت‌و می گیرم.
سری تکون داد و به اتاق رو به رو ته راهرو که در بلندی داشت اشاره کرد. داخل اتاق شدم و به زحمت روی تخت انداختمش. دستی به موهاش کشید و چشم بسته لب زد: چه کوفتی تو اون مشروب… بود؟
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم: مهمونی جنابعالیه از من می پرسی؟ از رو میز برداشتم.
دیگه صدایی نیومد فکر کنم واقعا بیهوش شد. نگاهی به اتاق انداختم یه اتاق نسبتا بزرگ با فول امکانات. یه تخت بزرگ و دو نفره وسط اتاق که روبه روش یه ال ای دی بزرگ دیوار رو پوشونده بود. سمت راست اتاق تماما پنجره ی شیشه ای با پرده کلاسیک مشکی و قرمز دیزاین شده بود. سمت چپ اتاق هم یه دیوار خالی بود. خب الان گاوصندوق از کجام در بیارم بذارم تو اتاق. نزدیک آراس شدم و تکونش دادم دستم رو جلوی صورتش تکون دادم اما انگار مرده بود. خوشحال شدم که حداقل این یه گزینه به راحتی حل شد. دمش گرم هر کی اون مشروب رو آماده کرده بود.
به طرف پنجره رفتم و بیرون رو نگاه کردم. گلدون بزرگ کنار پام رو که تکون خورد به زحمت گرفتم و به آدمای سیاه پوشی که تو حیاط در حال رفت و آمد بودند نگاه کردم. سریع پرده رو کشیدم و پشت همون گلدون قایم شدم. مستاصل سرم رو بین دستام گرفتم. باید عجله می کردم اگه اینجا اتاق آراس بود باید حداقل یه کمدی اینجا باشه. بلند شدم و روی دیوار ها دست کشیدم. همون دیوار سمت راستی که به نظرم مشکوک بود. ضربه ی آرومی بهش زدم و با تعجب تکونش دادم که دیدم سبکه. به آرومی هلش دادم که دیوار به صورت ریلی کنار رفت. ای داد بیداد اینکه دیوار پوش بود. چشمم به پشتش که افتاد دهنم بازموند.

یه اتاقی بود واسه خودش!
پر از لباس های مردونه. انواع کفش و کیف های پول، کراوات و گیره ی کراوات، کت و شلوار، پیراهن های مردونه و تی شرت های خوشگل و جذاب و…
یه لحظه اتاق خودم تو عمارت بی تان اوغلو یادم افتاد. واقعا دلتنگ همه چی بودم ولی مگه برای کسی مهم بود؟
بین انبوه لباس هارو گشتم همه چیز رو زیر و رو کردم. همه ی وسیله ها رو به هم ریختم. لامصب نبود که نبود. دیگه واقعا کلافه شده بودم. از حرص پام رو روی زمین کوبیدم. موهام رو کشیدم و یکی دوبار اینکار رو کردم. با تعجب به زیر پام زل زدم که حدس میزدم خالی بود. فورا روی زمین نشستم و مشغول وارسی شدم. یکی از گیره کراوات ها رو برداشتم و مشغول در آوردن سرامیک شدم. با کمی تلاش درش آوردم و با دیدن گاو صندوق دیجیتالی فوق سری که رو به روم بود آه از نهادم در اومد. دیگه از بس تو هول و ولا بودم غرق عرق شده بودم. دنبال کیفی که گلاره داده بود گشتم. کمی به مغزم فشار آوردم و توی اتاق رو گشتم. نزدیک آراس روی تخت بود. به آرومی برش داشتم که تخت تکون خورد. ترس تمام وجودم رو گرفت و آب دهنم رو به سختی قورت دادم. چرخید و به اون پهلو خوابید. نفس عمیقی کشیدم و کفشام رو در آوردم تا صدای تق تقش درنیاد. کیف رو باز کردم یه پودر سفید بود تو قالب کوچولو که با اخم نگاهش کردم. خب کودن بودن که شاخ و دم نداره. این و الان می خوام چیکار؟ آرایشم رو تمدید کنم؟ در حال جنگ با افکارم بودم که چراغ چشمک زن گاوصندوق نظرم رو جلب کرد. یه لکه هایی روی صفحه مانیتورش بود. اون پودر رو بیرون کشیدم و با وارسی قلم کوچولویی از زیرش در آوردم و مشغول پودری کردن صفحه اش شدم.
با کمی تلاش رمز چهار عددی روبه روم مشخص شد. اما مصیبت اینجا بود که با این چهاررقم چطوری رمز دربیارم. نفسی کشیدم که بغضم رو پس بزنم دیگه کم مونده بود اشکم در بیاد. دوبار امتحان کردم اشتباه بود بار سوم که دیگه اعصابم به ریخت عصبی دستم روی مانیتور رفت ۲، ۸،۰ ، ۶ دکمه رو زدم و تیک درش باز شد. از خوشحالی میخواستم کل تهران رو شام بدم. خندیدم و انبوه کاغذا رو بیرون آوردم. بازم هر چی گشتم هیچی. خواستم ول کنم برم و بی خیال بشم. اما بسته ی سیاهی نظرم رو جلب کرد که برداشتم نمی دونم اونی که میخواستم بود یا نه وقت نداشتم فورا برش داشتم و از اون اتاق کوچولو اومدم بیرون کفشام رو پوشیدم و بانگاهی اجمالی به اون میت از اتاق خارج شدم. از راهرو به سرعت عبور کردم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم پشت گلاره وایسادم. واقعا یه احمق بودم که اون بسته سیاه تو دستم بین این ملت اومده بودم. دستی کنارش زدم که از جا پرید و به طرفم چرخید. بسته رو سمتش گرفتم. هاج و واج مونده بود یهو به خودش اومد و عصبی شد. بسته رو از دستم قاپید و توی کیفش چپوند.
دست وپام می لرزید و می ترسیدم هر لحظه آراس بیدار بشه. گلاره دستی به بازوم کشید و با استرس پرسید: چطوری پیداش کردی؟ اون پسره آراس کو؟
به سختی لب زدم: خوابه.
چشماش گشاد شد و گفت: چطوری؟
با التماس به دستاش آویزون شدم و گفتم: یه لیوان مشروب خورد مست شد دیگه خوابیدگلاره بیدار بشه بدبختم چیکار کنم.
گلاره هنگ صورتم پرسید: یه لیوان؟
_ آره..
ابرو درهم کشید و گفت: این مشروب مشکوکه…

با التماس بهش خیره شدم که دستم رو کشید و از بین اون جمعیت بیرونم آورد. لباسم رو گرفت و دستم داد. فوری لباس پوشیدم خودش هم پوشید و باهم از ساختمون خارج شدیم. دستم رو کشید و پشت دیوار پناه گرفتیم.
گلاره: نیهان مرتضی اون بالاست. فک کنم دیگه نیرو هم برسه خدا بخیر کنه فقط اون نوزاد هیچیش نشه.
یه لحظه یاد خواهر آراس افتادم شاید آراس بخاطر اون می خواست انتقام بگیره. نگاهی به گلاره انداختم که هر از گاهی اطراف رو می پایید و گوشیش رو چک می کرد. یه دفعه صدای شلیک گلوله اومد و گلاره چشماش رو بست. از فرصت استفاده کردم و از پشتش آروم جیم زدم. باید اون بچه رو پیدا می کرد. ولوله ی بدی توی حیاط به پا شده بود. قبل از اینکه پلیسا بفهمن داخل ساختمون شدم. اصلا مطمعن نبودم اون سیاه پوشا پلیس بودن یانه!
آهنگ هنوز هم پخش می شد اما هر کسی به یه جایی هجوم می برد. دستم رو جلوی صورتم گرفتم و از بغل علی که از مستی نمی دونست چه اتفاقی افتاده گذشتم. پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم و با احتیاط به تک تک اتاق ها گوش سپردم. یا صدای آه و ناله بود یا سکوت. هر کدوم که ساکت بود وارسی کردم و هیچی به هیچی. برگشتم و تو راهروی دوم در اتاق اول رو باز نکرده دستی روی دهنم نشست.
_ جیکت در بیاد مخت و متلاشی میکنم.
سردی اسلحه روی سرم خفه ام کرد و آروم طرف خودش چرخوندم. با دیدنش نفس راحتی کشیدم. اسلحه رو برداشت و با اخم نگاهم کرد.
مرتضی: اینجا چیکار میکنی؟
_ ا… چیزه گلاره فرستاد بیام دنبالت.
دستم رو کشید: بیا برو پایین دروغگو.
پسری از یکی از اتاقای راهروی اول بیرون اومد و حواس مرتضی پرت اون شد.
از دستش در رفتم و اون دنبالم اومد توی اتاق آخری که دیگه راه فراری ازش نداشتم پریدم و از داخل قفلش کردم. نیهان احمق! حالا چطوری می خوای بری بیرون.
مرتضی با نفس نفس گفت: نیهان به نفعته همین الان اینجا رو ترک کنی برادرت معلوم نیس اون بالا چه گوهی داره می خوره.
جوابش رو ندادم و به در تکیه دادم.
مرتضی: بیابرو بیرون بابا کار منو سخت نکن.
یکی دو مشت روی در کوبید و به درکی گفت و رفت. روی زانو افتادم و دستی به گلوم کشیدم. اسپری رو از کیف بیرون کشیدم و یکی دو پاف نفس گرفتم. صدای همهمه بالا گرفته بود و هر از گاهی صدای شلیک خط می کشید روی اعصاب خط خطیم. نزدیک پنجره شدم و به بیرون نگاه انداختم.
_ چهار درصد!
_ بانو ما قرار نیست همه پروژه رو تقدیم شما بکنیم بعدم این شرایط تحت کنترل شمانیست که بگید نودوشش درصدش مال خودتونه هه!
_ همین که گفتم نهایتا خیلی ارفاق قائل بشم بیست درصدش رو شریکت میکنم. زود اون بچه رو بیار.
مات و مبهوت به صداها گوش می کردم. این صدای جانان بود مطمعنم! اما کجا بودند؟ طبقه بالایی.
از اتاق بیرون پریدم و به طرف راه پله ی بالا رفتم. مردی با کت و شلوار طوسی چیزی پارچه پیچ شده تو دستش پله ها رو بالا می رفت.
صدای نق نقش رو می شنیدم. خدایا چیکار کنم؟
موهام رو کشیدم و بدون فوت وقت و فکر اضافی به سرعت به طرف مرد هجوم بردم. بچه رو قاپیدم و از پله ها سرازیر شدم. داد مرده بلند شد و هوار کشون به طرفم میومد.
_وایسا بهت می گم وایسا!
میخ سرجام وایسادم اما نچرخیدم. خدای من این صدای هاکان بود. اما دیگه از هاکان هم می ترسیدم. باید می رفتم. نمیدونم این مدتی که نبودم برادرم دقیقا چی شده بود.
هاکان: یه قدم برداری شلیک میکنم.
چرخیدم و با چشمای غرق اشکم بهش خیره شدم. ماتش برد و با بهت زمزمه کرد: نیهان…
سری تکون دادم و اشکام ریختن بی توجه خواستم برم که گفت: بچه رو بده به من.
سری به معنی نفی تکون دادم که دوباره گفت: نیهان اشتباه نکن اون بچه چیزیش نمیشه بدش به من.
هر لحظه نزدیکم میشد و متوجه اون مرد کت و شلوار طوسی پوش شدم که نزدیک تر میومد. یه قدم عقب برداشتم.
هاکان: بری میزنمت. صرفنظر از اینکه خواهرمی به مقدسات میزنمت!
با گریه گفتم: تو چه هیولایی شدی لعنتی نه… نمیدم…
چرخیدم و ازش دور شدم نمیدونم پشیمون شد یا همون حس برادری بود که نزد اما اشتباه می کردم دست نزدیک پله آخر که می خواستم به راهروی بعدی بپیچم صدای شلیک و پشت بندش بازوم که سوخت. نتونستم تعادلم رو نگه دارم که توسط دستی کشیده شدم. با یه دست بچه رو سفت گرفته بودم و نمیخواستم هاکان ازم بگیردش. چرخوندم و خیره نگاه حسام شدم. خدایا شکرت!
بچه رو ازم گرفت و با نیرویی تحلیل رفته به دیوار تکیه دادم. صدای قدمهایی روی پله ها میومد.
حسام: پاشو دیوانه باید بریم.
پسش زدم و با ته مونده ی انرژیم گفتم: نذار هاکان دستش به بچه برسه تو برو اون صدمه ای به من نمیزنه.
پوزخندحسام از چشمم دور نموند و فورا ازم دور شد. شاید با پوخندش می گفت: معلومه که برادرت بهت شلیک نمیکنه!

دستی به بازوی خون آلودم که خون ازش چکه می کرد کشیدم. خواستم بلند بشم نتونستم. صدای شلیک هر لحظه نزدیک تر می شد و حس می کردم ساختمون خالی شده. صدای “بلند شو” “بیاین اینا رو ببرین” توی سرم می چرخید. معلوم بود پلیسا همه رو گرفتند. با زبون لب های خشک شدم و تر کردم و نفس عمیق کشیدم. جونی تو تنم نمونده بود بلند بشم. مرکز درد رو فشار دادم و بدتر دردم گرفت. انقدر درد داشتم حالت تهوع به سراغم اومده بود. عق زدم و پاهام رو دراز کردم. به سختی چشم باز کردم و با دید تار اطراف رو نگاه کردم. سردی اسلحه دوباره روی سرم نشست. این بار نترسیدم مگه مردن چقدر سخته؟
چشمام رو بستم نمیدونم کی بود اما هر لحظه منتظر مرگم بودم. لاجون لب زدم: ب…بزن لع.. لعنت… بهت!
_ تو باعث شدی شکست بخوریم احمق.
هاکان بود. به زحمت پلکام رو نگه داشتم تا روی هم نیفته و بهش خیره شدم.
_ دا… داش؟
فکش منقبض شده بود و از خشم می لرزید. اگه تا دو دقیقه دیگه اون گلوله رو تو مخم خالی نمی کرد قطعا از فشار دستش با اون اسلحه ی سنگین که صدا خفه کن هم روش نصب بود می مردم. از لابلای دندون های کلید شده اش غرید: من داداش تو نیستم تو مردی وقتی خواهرم مرد تو هم مردی تو سایه بودی یه سایه سنگین که هر کاری می کنم نمی تونم شرش رو کم کنم.
نمی فهمیدم… هیچی از حرفاش سردرنمیاوردم. با صدای قدمهایی که به بالا می اومد ضامن اسلحه رو کشید.
هاکان: مرگ یک بار شیون یک بار!
منتظر بودم بزنه اما صدای زد و بندی اومد و دیگه چیزی نفهمیدم. انقدری خسته و آزرده بودم که نخوام از این خواب شیرین بیدار بشم!

*حسام*

گلاره به سمتم دوید و با نفس نفس به بچه نگاه کرد. بچه رو بغلش سپردم و خواستم برگردم که گفت: نیهان کجاست؟
نگاهی به چهره ی نگرانش انداختم و گفتم: گفت نذارم دست برادرش به این بچه برسه خودشم
… تیر خورده!
هینی کشید و من بی توجه به داخل ساختمون رفتم. همه دستگیر شده بودند و پلیسا مشغول جمع آوری بودند. نمی ذاشتن داخل بشی و به هرچی قسم خوردم یه دستبند هم زدند دستم که آقا بیا برو بالا هیشکی نیس خودتم مجرمی که تو همچین مهمونی بودی.
با دیدن شوهر همین دختره گلاره با خوشحالی گفتم: آقا مرتضی بگو دستم‌و باز کنن باید بالا رو بگردم.
با اخمش نگاهی به اون درجه دار دستم دستبند زده بود کرد و اونم در جادستم رو باز کرد.

مچم رو مالیدم و خواستم برم بالا.
مرتضی: کجا؟
کلافه داد زدم: ای بابا یکی اون بالا تیر خورده حالا من میخوام برم نجاتش همتون شدین قانومند. دوست زنت تیر خورده روانی.
ابروهاش بالا پریدند و با تعجب گفت: نیهان؟؟؟
سری به تاسف تکون دادم و بی توجه به جمع اون پلیسای عزیزمون به سمت پله ها رفتم. متوجه شدم مرتضی و اونیکه بهم دستبند زدند هم اومدند. به دو خودم رو به بالا رسوندم. و باچیزی که دیدم وحشت کردم. این چه برادری بود؟ وضع اسف بار نیهان هر قلبی رو به درد می آورد. بالا سر تن بی جون خواهرش با اسلحه ایستاده بود و خط و نشون می کشید. دیگه نفهمیدم چیکار میکنم وحشی شدم و زدم به سیم آخر. مشتی توی صورتش خوابوندم که افتاد و اسلحه ش پرت شد بغل نیهان. تا خواستم دوباره بزنمش مرتضی گرفتم.
اون پسره اسلحه ش رو به سمت هاکان گرفت و قاطع گفت: دست از پا خطا نکن اگه نمی خوای جرمت از این سنگین تر بشه بهتره تسلیم بشی.
نگاه عقابی و تیزبین هاکان بینمون می چرخید و دست آخر با یه لگد پسره رو خلع سلاح کرد و با بدی اسلحه رو از روی نیهان برداشت که جسم بی جونش پهن زمین شد.

تا فرصت کنیم جیم زد و عین جن نفهمیدیم کجا رفت. حتی بعد از تخلیه ی ساختمون اون بالا هیچ در و یا آسانسور مخفی پیدا نشد!.
موهاش رو از صورتش کنار زدم و نگاهی به صورت رنگ باخته اش انداختم. اون خواهر عزیزترین کس من بود. خواهر یاسمینم! حتما خیلی ازم دلخور میشه اگه بفهمه تک خواهرشو ول کردم و رفتم.
دست زیر زانوهاش انداختم و بلندش کردم. لباس بلند و قرمزش تو خون رنگین تر شده بود. از پله ها پایین اومدم و با هزار زحمت به آمبولانس دم ساختمون رسوندمش. با توجه به تنگی نفس حادی که داشت علائم حیاتیش خیلی پایین بود. کنار آمبولانس سر خوردم و به آسمون نگاه کردم: خدایا این دفعه رو نه…
مرتضی نزدیکم شد و دستی به بازوم زد.
مرتضی: باید منتقلش کنن بلند شو.
بلند شدم و به دختری زل زدم که بین مرگ و زندگی می جنگید.
در آمبولانس بسته شد و رفتند. دیگه اطراف خالی شده بود و مرتضی هم من رو از اونجا بیرون آورد. گلاره بچه بغل موشکافانه نگاهم می کرد. انگار اوناهم می دونستند یه مرگیم شده!
قبول نکردم باهاشون برم فقط سپردم مراقب بچه باشن.
ماشین رو روشن کردم و به راه افتادم.

چرخیدم و چرخیدم. من آدم صومعه و مسجد نبودم اما حاضر بودم جونم رو بدم تا اون دختر زنده بمونه اون بوی یاسمینم رو می داد یه نشونی از اون عشق بی سرانجامه که دوست ندارم اینم به این زودی از دستم بره. زیر لب نالیدم: خدایا دیگه نه… مرگ حسام این بارو بی خیال شو. نه خداااا نه ..‌. تو رو قسم میدم به اون خداییت نکن این کارو…
کاش می تونستم گریه کنم کاش می تونستم اشک بریزم و خالی شم. مثل آدم از خدا بخوام و اونم بهم بده. اما من همون آدم بی صبر و حوصله ای هستم که قید عزیزم رو زدم…
نه این دفعه مثل قبل نبود اگر هم بود نباید می شد. خیره ی تاریکی قبرستون بی هیچ ترسی از ماشین پایین اومدم. سلانه سلانه خودم رو به منزلگاه ابدیش رسوندم. آروم کنارش نشستم و دستی روی نوشته های قبر کشیدم.
_ یاسمین؟ خوبی؟
جوابی نیومد و دلم سوخت. دستی به صورتم کشیدم و زمزمه وار گفتم: تو یه شرایط مشابه وقتی که از دست دادمت افتادم. اون موقع تو رو ول کردم و رفتم شدی مهمون خاک! حالا چیکار کنم؟ اون موقع تو مریض نبودی که خودت نخواستی که باشی اما اون چی؟ مریضه اون مثل تو نیست یاسمین. اون کاملا نقطه ی مقابل توئه!
نفس عمیقی کشیدم و نخواستم اشکام بریزه! چه اهمیتی داشت؟ ما آدما خاصیتمون همینه مرده پرستیم! تا هست و زندگی می کنه سراغی نمی گیریم همینکه میره زیر خاک همه میان برای مراسم وداع!

( ساغلیغیمدا منی یاد اِت اخوی
من اولنن سونرا جیرما یخوی

این یه شعر ترکی هست که ادامه هم داره منتها جاش نیست که آدم بنویسه اما معنی قشنگی داره که میگه: تا زنده ام یادم کن برادر وقتی مُردم یقه ات‌و برام جر نده.
چقد خوب میشه مرده پرست نباشیم و تا وقتی عزیزانمون هستند قدرشون رو بدونیم!)

بلند شدم و از اونجا دور شدم. دیگه اهمیتی نداره! بیام سر مرده ای گریه کنم که زمانی با تمام بی رحمی ترکش کردم که چی؟
دیر وقت بود و خیابون تقریبا خلوت بود. تا به خودم اومدم دیدم بیمارستانم. از ماشین پایین اومدم و به سمت ورودی رفتم. از پذیرش بیمارستان پرسیدم و گفتن که تو اتاق عمله. پشت در نشستم و منتظر موندم هر از گاهی پرستاری می رفت و می اومد و زیر نگاه سنگینشون بی صدا توی خودم می شکستم. باید آبی به سر و صورتم می زدم. داخل دستشویی شدم و نگاهی به چهره ی رنگ پریده ام انداختم. تصویر آینه من نبودم با خودم زمزمه کردم: تو خیلی بدبختی حسام طاهریان!
نزدیک اتاق عمل شدم در باز شد و جسم بیهوش نیهان رو روی تخت بیرون آوردند. نزدیکش شدم که پرستارا بردنش. رنگش سفید بود اما عین قرص ماه می درخشید. به دنبال دکتر بودم که طولی نکشید و از اتاق عمل بیرون اومد.
_ دکتر؟
یه مرد جوون تقریبا۴۰ساله بود. نگاهی دقیق به صورتم انداخت و به سختی پرسیدم: حالش چطوره؟
کلاه سبز رنگش رو از سرش برداشت و گفت: برادرشی؟
پوزخندی زدم و گفتم: نخیر از دوستان نزدیک هستند.
لبهاش جمع شد و خیره به نقطه ی نامعلومی گفت: چیز غیر معمولی نیست و بازوشون به زودی خوب میشه اما…
ترسیده نگاهش کردم که گفت: می تونی خون جور کنی؟
ابروهام بالا پریدند و گفتم: چه خونی؟ من می تونم خون بدم. خودمم نباشم هر گروه خونی که بگید پیدا میکنم.
دقیق تر نگاهم کرد که کلافه گفتم: مشکل چیه آقای دکتر؟
مردد بود می فهمیدم چیز مهمی هست و دکتر دو دله که بگه یا نه!
دکتر: یکی از اعضای خانواده اش بیاد باید با خانواده صحبت کنم.
سعی کردم قانعش کنم.
_ دکتر این دختر خانواده اش خارج از ایرانن و در حال حاضر فقط من هستم که کنارشم بعدم اصلا… اصلا نامزدمه!
نفهمیدم ای حرف و از کجام در آوردم اما جواب داد و دکتر همه چیز و گفت.
دستی روی شونه ام زد و خیلی آروم با یه حالت عصبی گفت: آقای نامزد میدونی که خون وظیفه ی مهمی تو بدن انسان داره. خون علاوه بر انتقال ویتامین ها به سرتاسر بدن نقش مهمی هم تو انتقال اکسیژن به سلول های بدن رو داره. اگه خون نباشه قطعا اکسیژن به سلول ها نمی رسه و اگه نرسه؟
ناباور نگاهش کردم و در نهایت خیلی عصبی گفتم: خوب چه مرگتونه بهش خون بزنید.
دکتر ساکت نگاهم کرد و درنهایت کلماتش آوار شد تو سرم.
دکتر: هیچ آنتی ژنی تو سطح گلبول های قرمزش نیست خیلی ساده بگم ایشون یکی از بسیار نادرترین خون دنیا رو دارند که تو آزمایش معمولی شبه گروه خونی A نشون میده و نیاز به بررسی داره. خون طلایی یا Rh null که در حال حاضر هیچ اهدا کننده ای نداره. با این میزان تنگی نفس که دارند من امیدی ندارم. خون کم بیاد اکسیژن بهش نمی رسه!
چشمام رو بستم و اون قطره اشک های مزاحم رو پس زدم. نه خدایا کاش غلط باشه کاش گروه خونیش همونA باشه و من بتونم بهش خون بدم.

صدای دکتر دوباره مثل مته مخم رو سوراخ کرد: منتظر آزمایش های نهایی هستم دعا کن بتونم چند تا آنتی ژن روی سطح گلبول هاش پیدا کنم.

نگاهش کردم خسته بودم واقعا از توانم خارج بود. این بدترین امتحانی بود که توش مردود می شدم…

روی نیمکت نشستم و سرم رو با دستام گرفتم. خیلی حال مزخرفی بود که جوابی برای سوال توی ذهنم نداشتم. اینکه این دختر با این وضعیت تنگی نفس چطور تا بحال از گروه خونیش باخبر نشده؟ اما دکتر گفت شبه گروه خونیA- نشون میده. خدایا کاش گروه خونیش A-باشه و من بهش خون بدم. با چیزی که یادم افتاد از جا پریدم. باید به دکتر می گفتم که اون بدنش کبود می شد. فورا داخل رفتم و بعداز پرس و جو اتاق دکتر رو پیدا کردم. تقه ای به در زدم و با بفرماییدش داخل شدم. برگه ای توی دستش بود و با کنجکاوی نگاهم میکرد.
_ من باید یه چیزی بهتون بگم.
برگه رو روی میز انداخت و گفت: می شنوم.
_ چند وقت پیش متوجه شدم دستش کبوده ازش پرسیدم و اون بی اعتنا گفت همه جای بدنش اونطوری به طرز وحشتناکی کبود می شن.
ابروهای دکتر به هم گره خوردند و متفکر روی صندلی چرخدارش تکون می خورد.
دکتر: احتمالا تاثیر همین خون نایابشه!
دستی به ریشش کشید و برگه رو به طرفم هل داد. بلند شدم و برگه رو برداشتم. نگاهش روی مچ منم که کبود بود ثابت موند و نتونست خوددار باشه.
دکتر: اون کبودی…؟
سری تکون دادم و گفتم: نمی دونم کجا خورده اما اینو میدونم گروه خونی من خاص نیست و به دردی نمیخوره. من گروه خونیم A- هستش.
سری تکون داد و اما با این حال می فهمیدم شک داره. ولی من تقریبا مطمعن بودم که من گروه خونیم خاص نیست دلیلی نداشتم شایدم دوست نداشتم جز بحرانی ترین آدم ها باشم.
با مرور برگه تقریبا مطمعن شدم که گروه خونیش عادی نیست.
دکتر: نمی دونم سوادت تا چه حدی میرسه اما ایشون یکی از نادرترین گروه خونی رو دارن که در حاضر تو ایران وجود نداره نمی دونم اسمش رو چی بذارم چون من تصور می کردمRh null باشه و بتونیم از بانک خون ایران کمک بگیریم اما این تازه ترین نوع گروه خونیه که من میبینم. باچند تا متخصص هماتولوژی هماهنگ کردم بهتره به فکر هزینه ی خون باشی چون احتمالا اگه تو کشورهای دیگه پیدا بشه مجانی بهت نمیدن.
واقعا کلمه ای برای ادای اون حالت مات و مبهوتی که برام بوجود اومد پیدا نمی کنم اما تو اون لحظه حس سقوط از یه آسمان خراش رو داشتم.
جون کندم تا ازش وضعیت آخرو بپرسم.
_ خو…خوب میشه؟
دکتر ناامیدنگاهم کرد. می فهمید حالمو؟
دکتر: تنگی نفس دارن سلول های بدن اکسیژن دریافت نمیکنه کمبود خون هم بدتر قوزبالا قوز شده که اکسیژن بازهم به سلول هاش نمی رسه. در حال حاضر هوشیاریش پایینه ساده تر بگم خون زیادی از دست داده با این وضعیت تنگی نفس و کمبود خون هر آن امکان داره تموم کنه.
نتونستم طاقت بیارم خیره نگاهش کردم و اشکام چکید. من مرد تحمل نبودم. انگار این دوتا خواهر فقط اومده بودن یه گوشه از خوشیا رو نشونم بدن و برن.
دکتر: حالت خوب نیست.
خب مرتیکه اینو خودمم می دونم ولی تو چرا انقدر بی رحمی که همه واقعیت و اینطوری تو صورتم می کوبی.
بلند شدم و سلانه سلانه از اتاقش بیرون اومدم. پشت اون شیشه وایسادم و به اون همه لوله که بعدعمل بهش وصل شده بود نگاه کردم. تو باید زنده بمونی اون بچه هشت ماهه انقدرام مهم نبود که بخاطرش خودتو به کشتن بدی.
تو انقدر سهل انگار بودی که حتی متوجه نشدی پیچوندمت و ازعلی چیزی بهت نگفتم. یا پدرت که غیبش زده و پیداش نمیکنند. یا اینکه میخواستم ببرمت دره سبز و نشونت بدم. تقصیر تو نیست من هروقت خواستم کاری بکنم شرایط جوری پیش رفته که به غلط کردن افتادم.
تو سنی نداری که! تازه میخواستی کماندو بازی دربیاری. لبخند تلخی روی لبم نشست.
_ داشتی چه غلطی می کردی؟
_ چیه؟ یاسمین کافی نبود؟ می خوای من رو هم بکشی؟ بزن تو که عادتت شده، خواهرم رو کشتی نوبت منه!
سری تکون دادم و اشکام صورتم رو خیس کرد. از سنگ که نبودم دلم می سوخت که با اون همه دبدبه کبکبه برادر با گلوله میزنتش و مادر و پدر هم سراغی ازش نمی گیرند.

🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫18 دیدگاه ها

    1. خواهش عزیزم
      یه زمانی منم یکی از اون دیوونه های کره ای بودم😂خنده داره واقعا ولی زبانشونو تا یه جایی که منظورمو برسونم یادگرفتم😐❤

      1. خییلی ممنون از رمان قشنگت ریماجون
        اما هنوزم دهه ۶۰ ها ۷۰ هایی هستن که عاشق کُره ای ها و تُرکی ها باشن یکیش خوده من با ۲۵•۲۶سال سن هنوز عاشق هنرمندان خارجی هستم😉😀😁

        1. صحیح خاتون 😘
          وقت نمیکنم وگرنه منم عاشق فیلمای کره ایم و مخصوصا فرهنگ و زبانشون.

  1. اومدی
    من بودم و یه عالمه تنهایی
    اومدی
    گفتی خوب نیست خواهرم تنها باشه
    برادر گونه پشتم بودی و من…
    غرق خوشحالی که تکیه گاه سنگی پشتمه
    اما تو واقعا سنگ بودی که رفتی و من…
    خواهرانه هات رو جور دیگه می دیدم
    من غرق برادری شدم که هنرش فقط برادری بود
    و صدافسوس که این برادرانه ها واقعیت نبودند😔

  2. کم و کاستی انقاد و پیشنهادی یا سفارشی بود بهم بگید دوست ندارم چیزی جابیفته هرجا کمبود بود بهم بگید تو نسخه ی کاملش درستش کنم ممنون از همتون و ادمین عزیز🤗

  3. من چنتا چیز بگم، البته خودمم سر رشته ندارما ول یبه نظرم اینطوری بهتره که رابطه علی و نیهانو تکلیفشو مشخص کنید، اگه الکیه ما بفهمیم، یا اگه جدی جدی نیهان از علی خوشش اومده بود پس چطور خیلی سریع ازش بدش اومد؟؟؟؟
    البته این فقط نظر منه ها…
    ولی ممنون از رمان قشنگت….

  4. چه جالب• درست عزیزم😉😀😁😊😘 من فکر می کنم فرهنگ و آدابو روسوم ترُرکها؛ اِستانبولیها هم به ما نزدیک باشه چون ما تو کشورمون تُرک هم داریم

    1. و شاید تقریبن بشه گفت که دین اصلی کشورشون با دین رسمی کشوره ما یکی باشه
      اما بازم میگم همه چیز صددرصدی نیست چونکه تو همه کشورها ادیان مختلف وجود داره•••

    2. خیلی به هم شبیهه تو هر زمینه ای شباهتی هست و دین رسمیشون هم اسلام هست اما بیشتر اهل سنت هستن تا شیعه مستثنی از اینکه دین های دیگه هم تو هرکشوری وجودداره.مثلا ایران اقلیت مسیحی داره.
      به هر حال یه زمانی همه اون قسمت ها مال ایران بود و تجزیه شد متاسفانه

      1. بله عزیزم درست ○○○ اما اهتمالن خودتم میدونی
        دین اَصلی تاریخی ایران باستان
        زرتشتی بوده
        الان هم یهودی(کلیمی)_ مسیحی_ و○○○○○○○○○ زرتشتی و اَقلیتهای دینهای دیگه هم داریم تو کشورمون
        تو یکی از پارتهای م•ع•ش•و•ق•ه جاسوس گفتم ؛ دین خوده من هم فرق می کنه

    1. فقط عاشقش شده بود تو ادامه میخونید واینکه تکلیف رابطه ی علی ونیهان هم معلوم میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan