رمان نیهان

رمان نیهان پارت 20

دوستان این پارت اصلاح شده 

داخل آسانسور کشیدش و اون یکی کت و شلواری همراهش رفت. در هنوز بسته نشده بود که دستی به علامت خداحافظی تکون داد. در بسته شد و امیدم به ناامیدی تبدیل شد. اگه بکشنش چی؟ یا خدا نه! این عوضی ولم کرد و با سرعت به سمت آسانسور دویدم و چندبار دکمه رو زدم. ناامید به اونی که منو گرفته بود نگاه کردم. چرخید و به سرعت از پیچ راهرو گم شد. به سمت پله ها هجوم بردم و یه نفس دویدم. ای خدا کجا می برنش؟ اون پسره کی بود؟
دیگه نایی برام نمونده بود موهام پخش صورتم شده بودند و به طرز فجیعی بوی عرق می دادم. کل پارکینگ رو زیر رو کردم. از پارکینگ بیرون اومدم و روی زمین سرد نشستم. دیگه توانی برام نمونده بود. آخرای اسفند بود و هوا سوز داشت.
_ گلاره خانوم؟
سر بلند کردم و حسام رو دیدم. فورا از جام بلند شدم و با گریه نزدیکش شده.
_ بردنش حسام نیهان رو بردن.
چشماش گشاد شد و با تعجب ریخت و قیافه ی داغونم رو کنکاش می کرد.
عصبی از واکنشش با گریه داد زدم: د لامصب میگم نیهان‌و بردن.
انگار تازه به خودش بیاد به سمت بیمارستان دوید…
باید زودتر خبرمی دادم تا نتونن از کشور خارجش کنند. به سمت ماشین رفتم و به شیشه کوبیدم. مرتضی غرق خواب بود و با سر و صدای من از خواب پرید. در رو باز کرد و نشستم. با نگاهی متعجب به وضعیتم لب زد: یا ابولفضل چی شده گلار؟
عادت داشت کسره ی آخر اسممو نگه.
با گریه و فین فین گفتم: نیهان‌و بردن مرتضی دوساعته دارم باهاشون گلاویز میشم تو بست نشستی اینجا نگفتی زنم کو؟
شرمنده نگاهم کرد و گفت: خوابم برد ببخشید.
موهام رو کنار زدم و گفتم: روشن کن روشن کن بریم اداره باید بهشون بگم.
مرتضی: اینطوری؟
نگاهی به سر و وضعم انداختم و در حال مرتب کردن خودم درحالی که هنوز اشک می ریختم گفتم: بهتره که اثرات صحنه ی جرمه.
فهمیدم خنده اش گرفت. ولی الان وقت این چیزا نبود. بچه داخل ماشین خواب بود و می ترسیدم اونم بدزدند.
رو به روی کلانتری نگه داشت و فورا کمربندم رو باز کردم.
_ تو نیا مرتضی می ترسم اون طفل معصوم رو هم بدزدند.
نموندم تا عکس العملش رو ببینم. فک کنم ساعت نزدیکای هشت یا نه بود. از دیشب نخوابیده بودم و سر و وضع آشفته ام با اون زیر چشم گود افتاده قطعا چیزی از زامبی کم نداشت.
تقه ای به در زدم و بی توجه به محمدی که می گفت بذار اطلاع بدم، داخل اتاق سرهنگ شدم.
روبه روی نقشه ایستاده بود و علامت گذاری میکرد با صدای در برگشت و به من زامبی و محمدی شاکی نگاه کرد.
_ سلام سرهنگ ببخشید بی اجازه داخل شدم موضوع مهمی هست که باید بهتون بگم.
به پشت سرم نگاه کرد و با اشاره ای محمدی رفت. در رو بستم و بدون اینکه بشینم گفتم: سرهنگ باورتون نمی شه که بگم اون دختر هم جزو یکی از گروه خونی های نادر دنیاست. اما خبری دارم که فکر نکنم شنیدنش به مذاقتون خوش بیاد.
سرهنگ که تا حالا ساکت ایستاده بود روی صندلی نشست و بااشاره ای ازمن خواست بشینم.
سرهنگ: چقد عجولی سروان.
ابروهام بالا پریدند.
سرهنگ: ما دنبال مدرک بودیم نه گروه خونی دخترش.
با حرف سرهنگ همون بسته سیاهی که تو کیفم بود و من غرق این اتفاقات فراموشش کرده بودم یادم افتاد و سیخ وایسادم. سرهنگ با تعجب پرسید: چیزی شده؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: اون دختر رو از بیمارستان دزدیدند. یه چهره ی به نظرم آشنا اونو از اتاق بیرون کشید با دوتا بادیگارد بردنش.
عصبی از جاش بلند شد و دستاش رو روی میز کوبید.
سرهنگ: شما چه غلطی می کردید؟
اخم کردم و گفتم: من در حین انجام وظیفه نبودم ولی تلاشم رو کردم و بی. نتیجه بود فقط خواستم بدونید اگر احتیاجی به من بود خبرم کنید.
با اخم وحشتناکی نگاهی از سر تا پا بهم انداخت که یه لحظه خجالت کشیدم مامور دولت بااین سرو وضع تو محل کارشه.
احترامی کردم و از اونجا بیرون اومدم. به مرتضی توضیح دادم و ساکت نشستم دل تو دلم نبود که ببینم تو اون بسته چی هست.

*حسام

برای بار صدم به اتاق خالی نگاه کردم و دنیا روی سرم آوار شد. کجا رفت؟ کی بردش؟ چرا بردش؟
قصه ی مجهول زندگی من اونجایی بود که همیشه دیر میرسیدم و چیزی از ماجرا نمی فهمیدم. ما آدما دوست روزای سخت نیستیم رفیق خوشی های هم میشیم و وقت بی کسی داغ دل تازه می کنیم.
گوشیم زنگ می خورد و نمی خواستم جواب بدم می خواستم بشینم روی همین صندلی تا بلکه خبری بشه. نمیدونم بار چندم بود اما دیگه رو مخ بود. آیکن اتصال رو کشیدم و به صدای حق به جانب طاها گوش کردم: هیچ معلومه کدوم گوری هستی برگرد بیا ببینم باز چه مرگته که نذاشتی مهمونی هم بریم؟
پوزخندی زدم. من بچه ها رو مهمونی نبردم تا مبادا آشنایی بدند و برای نیهان خطرساز بشه. چه مراقب خوبی بودم!
طاها: حسام کدوم گوری هستی لااقل یه جوابی به زنگ اون مادرت بده نگرانته. خواهرت چندبارزنگ زده.
فقط تونستم بگم “باشه”
مکثی کرد و آروم گفت: لوکیشن بفرست ببینم کجایی تو آخه؟
بازهم فقط گفتم: “باشه”

سلانه سلانه به سمت خروجی رفتم. داخل ماشین نشستم و سرم رو روی فرمون ماشین گذاشتم. نمی دونم چقدر گذشت چندساعت یاچند دقیقه؟
تقه ای به شیشه خورد و بی حوصله و دمق سر بلند کردم. طاها بااخم نگاهم کرد و اشاره ای به در ماشین زد که یعنی بازکن!
قفل رو زدم و نشیمن گاه مبارک داخل ماشین ننشسته غر زدن هاش شروع شد.
طاها: تو این خراب شده چه غلطی میکنی؟ کره خر یه خبری بده این دوسه روز کجا گم و گوری. نه گذاشتی مهمونی بریم نه گفتی که چی شده. بنال ببینم بازم دردت چیه…
_ حوصله ندارم اذیت نکن.
ادامو در آورد و با حرص لب زد: خاک بر سر مادرت نصف عمرم شده دور از جونش.
حرفی نزدم انگار فهمید یه مرگیم هست که مکث کرد. کمی گذشت و آروم تر پرسید: حسام داداش یه چیزی بگو.
شقیقه هام رو فشردم نفس گرفتم. و به پشتی ماشین تکیه دادم. دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت: حسام؟
بدون اینکه چشم باز کنم پرسیدم: گروه خونیت چیه؟
صدای متعجبش بلند شد: می خوای چیکار؟
پوزخندی زدم. خب گروه خونی به چه دردی می خوره وقتی نیست. دست خودم نبود چشمام پراز اشک می شد و به سختی داشتم بغضم رو می خوردم.
طاها: حسام تا حالا تو این وضع ندیده بودمت اگه مشکلی هست بگو. تو حتی بعد مرگ یاسمین هم خودت رو جمع و جور کردی این دیگه چه حالیه؟
نتونستم خوددار باشم و بغضم ترکید. اشکام جاری شدند و هق هق کردم.
_ خودمم نمی دونم طاها! اون مثل یاسمین نبود اون خیلی ضعیفه. طاها گروه خونیش خیلی نادره و تقریبا محاله که زنده بمونه تازه میخواستم برم کانادا واسش گروه خونی پیداکنم اما بردنش رفت طاها…
با ترس نگاهم کرد و تکونم داد.
طاها: کجا رفت لعنتی؟
با هزار جون کندن گفتم: دزدید…نش!
مات و مبهوت نگاهم کرد که گریه ام شدت گرفت.
چشماش رو مالوند و گفت: گریه نکن خرس گنده پیداش میکنم.
سعی کردم به خودم مسلط بشم نفس عمیقی کشیدم و اشکام رو پاک کردم.
طاها: باورم نمیشه یعنی اون گروه خونیش نادره؟
سری تکون دادم.
_ طاها من میخواستم باهاش همه جا برم میخواستم ببرمش اون دره ای که نتونستم به یاسمین نشون بدم. طاها من نذاشتم بیاید اون مهمونی چون نمی خواستم کسی آشنایی بده و نیهان تو خطر بیفته که اگه آراس می فهمید یکی از ما رو میشناسه قطعا دست از سرش برنمی داشت.
سری تکون داد و گفت: حالا چی شد اون شب؟
همه چیز رو براش تعریف کردم و اون فقط درگیر اون بسته ی سیاهی بود که دست گلاره بود.
طاها: باید بفهمیم تو اون بسته چی هست.
***

*گلاره

کیفم رو از کمد بیرون کشیدم و اون بسته رو بیرون آوردم. مشغول باز کردنش شدم که مرتضی بالا سرم وایساد.
مرتضی: بچه رو خوابوندم.
سری تکون دادم.
_ خوبه.
کنارم روی تخت نشست و به اون بسته خیره شد. کلی کاغذ بود و یه دفتر قطور که مرتضی زودتر ازمن برش داشت. اون مشغول وارسی دفتر شد و من سرگرم ورق زدن اسنادی که با خوندنش شوکه شدم!

روبه روی پنجره ایستادم و مات اوراق روبه روم نفس کم آوردم.
_ مرتضی؟
مرتضی متعجب تر از من سر بلند کرد. دفتر رو تکون داد و گفت: دفتر خاطرات آراسه!
با تکون دفتر چندتا عکس و یه کاغذ بیرون افتاد. مرتضی برشون داشت و با تعجب بهشون زل زد. نزدیک تر رفتم و با دیدن یاسمین و آراس برق از سرم پرید. یاسمین بغل آراس می خندید و آراس روی موهاش بوسه می زد. عکس بعدی روبروی هم دستهاشون چفت هم بودند و رو به دوربین نگاه میکردند. عکسای بعدی هم صحنه های عاشقانه ی آراس و یاسمین بود و عکسی که یاسمین لباس عروسی پوشیده بود و آراس خیلی عاشقانه نگاهش می کرد. روی زمین نشستم. پاهام توان تحمل وزنم رو نداشت. اینهمه شوک تو این چند ساعت ظرفیت میخواست. مرتضی با اخم اوراق تو دستم رو گرفت و مشغول ورق زدنشون شد.
مرتضی: گلار من حدسش رو زده بودم اینو می دونیم یاسمین دختر ادنان نیست اما این پسری که گرفتن چی؟ بعدم من موندم اینا چطور از ایران بچه گرفتن؟ اونم اتباع خارجی!
چشم بستم و با تعجب گفتم: نمی دونم ولی اینکه هاکان هم پسرشون نباشه شک برانگیزه. و اگه برملا بشه یعنی تنها وارث ادنان نیهانه.
پوزخندی زد و گفت: مطمعنی وارثش تاالان زنده مونده؟ شاید هاکان فهمیده بود فرصت چندانی نداره و اگه سرمایه نه چندان زیاد ادنان نجات پیدا کنه تنها وارثش نیهانه و هاکان هیچ کاره ست.
سرم رو بین دستام گرفتم و دفتر رو روی پام گذاشت.
مرتضی: یه استراحتی بکن بعدم این دفتر رو بخون من واقعا حوصله ام نمی کشه. ظاهرا مدارک زیادی بدست میاریم.
سری تکون دادم و بلند شدم. سرم به طرز وحشتناکی درحال انفجار بود. دوتا قرص خواب آور خوردم و چیزی نگذشت که به خواب رفتم.

* نیهان
سعی می کردم داد بزنم و از ته دل جیغ بکشم تو برزخ بدی گیر افتاده بودم و هر چی میخواستم نجاتم بدند هیچ خبری نبود. یه جای خیلی سبز بود و من تنها! به هر طرف نگاه می کردم یاسمین می خندید.
_ چرا دست از سرم برنمیداری؟ لعنتی من گیر معمای تو افتادم. من خسته ی پیدا کردن چراهای زندگی توام.
خندید… عصبی جیغی کشیدم خنده اش قطع شد و گفت: من نبودم اون آدم من نبودم اونی که باید می رفت من نبودم…
نزدیکم شد قیافه اش خیلی ترسناک شده بود اون جای سبز تبدیل شد به یه محل تنگ و تاریک و چشمای قرمز یاسمین که نزدیکم میشد. حرکتی نمی کرد اما نفس من هر لحظه در حال بند اومدن بود. جیغی کشیدم و چشم باز کردم. نفس عمیق می کشیدم و سعی می کردم کمک بخوام. صدای دینگ دینگی بلند شد و چند نفر سفید پوش دورم جمع شدند. ماسک اکسیژن که به صورتم وصل شد تا حدی نفس گرفتم. می لرزیدم! از ترس بود یا تنگی نفس نمی دونم. فقط سردم بود و می لرزیدم. کمی که گذشت نفسم تا حدودی منظم شد و به خودم اومدم. نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن دوتا مردی که سفید پوشیده بودند خواستم حرف بزنم اما نتونستم. ماسک رو کشیدم و یکی از همون مرده به ترکی گفت: دست نزن دختر نفس بکش!
خسته بودم انقدر رخوت و سستی تو تنم بود که می خواستم تا آخر دنیا بخوابم. اما از خواب هم می ترسیدم از یاسمین و کابوس هام می ترسیدم.
نمی خواستم بخوابم از تک پنجره ای که تو اتاق بود به بیرون و هوای برفی نگاه کردم. چند روز گذشته بود و من کجا بودم یادم نبود. فقط فکر اینکه اون گلوله رو هاکان بهم زد مثل مته مخم رو سوراخ می کرد.
در باز شد و نگاهم رو از پنجره گرفتم. متعجب از حضورش چشمام گرد شدند. هاکان اینجاست اون مرد ترکی حرف زد و…
با وحشت به هاکان نگاه کردم‌.

لبخندی زد و گفت: خوبی خواهر خوشگلم؟
آب دهنم رو قورت دادم و حرفی نزدم. نزدیک تر اومد و دستام رو گرفت که واکنش نشون دادم و عقب کشیدم.
هاکان: اوه ببخشید. من نمی خواستم اینجوری بشه نیهان.
پوزخندی زدم و ماسک رو با دستی که سالم بود برداشتم. با اشاره ی هاکان اون دوتا سفیدپوش از اتاق بیرون رفتند.
_ تو منو زدی. تو خواهرتو زدی.
صدام حسابی گرفته بود و به زحمت داشتم کلمات رو ادا می کردم.
شرمنده نگاهم کرد و سرش رو پایین انداخت. دستم رو که روی ماسک بود گرفت و اعتراضی نکردم.
هاکان: مجبور شدم نیهان. اون بچه خیلی برام مهم بود و تو باعث شدی از دستش بدم.
_ چرا؟ چون گروه خونش خاص بود. به چه قیمتی می خواستی بفروشیش؟ مگه جون یه آدم بازیچه اس شما بخواین موش آزمایشگاهی درست کنید.
چشماش رو مالوند.
هاکان: اشتباه می کنی نیهان.
چشمام پر شد و باهمون صدای گرفته نالیدم: تو چرا هاکان؟ توهم داری راه بابا رو می ری؟
نگاهش سرد بود و من واقعا این مدلش رو دوست نداشتم. انگار دیگه چیز مخفی نبود و هر دو می دونستیم بابا اون آدمی که نشون می داد نبود.
هاکان: تا چند روز پیش آره. من بدتر از بابا بودم اما از حالا به بعد نه.
_ متوجه نشدم.
هاکان: می فهمی اما یه موضوعی هست که باید بدونی و مراقب خودت باشی.
_ چی؟
لبش رو گاز گرفت و عمیق نگاهم کرد. بین گفتن و نگفتن مونده بود. خواستم بلند بشم که مانع شد.
_ هاکان؟
هاکان: ببین عزیزم تو بعد از اون گلوله خون زیادی از دست دادی اما چون گروه خونیت نادره تو بیمارستان نزدیک بود جونت رو از دست بدی.
با تعجب نگاهش کردم. خندیدم و صدای گرفته ام و اون خنده ی تو گلو تو ذوق می زد. خنده ام قهقهه شد و سوزش بدی از تکون خوردنم توی بازوم پیچید.
_ مسخره من گروه خونم A- هست.
اخماش ساکتم کرد و گفت: با چندتا آزمایش مشخص میشه و در ظاهر شبیه گروه خونی A- هست.
مات و مبهوت موندم. امکان نداشت مگه همچین چیزی شوخیه؟ مگه می شد همه ی اینا تصادفی باشه؟ خیره ی پتوی صورتی رنگی که روم کشیده شده بود پرسیدم: پس من الان چطور زنده ام؟
نفس کلافه ای کشید و گفت: من خون دادم بهت.
شوک بود یا نه؟ اونم گروه خونش مثل منه؟
انگار که حرفم رو از چشمام بخونه گفت: آره من و تو گروه خونمون یکیه. تحت تعقیبم و بیمارستان نمی شد بیام آوردمت اینجا تا کمکت کنم.
ساکت بودم. بااینکه کلی سوال داشتم اما حرفی نداشتم بزنم.
هاکان: اون بچه هم خون من و تو بود. نمی خواستم بفروشمش می خواستم بزرگش کنم و بشه خواهرمون. بتونیم کنارهم باشیم تا درمواقع لزوم به هم کمک کنیم.
شرمنده نگاهش کردم ولی یهویی عصبی شدم.
_ تو اگه به فکرم بودی که بهم شلیک نمی کردی. حالا اون بچه کجاست از کجا پیداش کنیم؟
دستش رو روی سرشونه ام گذاشت و آروم پچ زد: خواهر کوچیکه معذرت می خوام اما توهم عصبیم کردی ببخشید اون بچه هم الان پیش دوستت گلاره ست.
سری تکون دادم و موهای پخش صورتم رو پشت گوشم برد.
هاکان: می ریم ترکیه نمی خوام دیگه اینجا باشی.
لبخند تلخی زدم و گفتم: انقد درگیر این ماجرا شدم که دانشگاهم از یاد رفت. راه به راه میفتم زمین. هاکان من از این ضعفم حالم به هم می خوره.
خم شد و یه وری بغلم کرد. کنار گوشم لب زد: درست میشه عزیزم. دوباره تو استانبول ثبت نام میکنی. چقدر از اون صیغه ات مونده؟
از بغلش بیرون اومدم و با کمی فکر گفتم: کمتر از یک ماه.
راستش از اینهمه محبت هاکان متعجب بودم. اون تا حالا اینجوری بغلم نکرده بود. ازم فراری بود و بیشتر با یاسمین دم خور می شد. اما حالا نه! واقعا برای منی که محبتی ازش ندیدم جای تعجب داشت. انگار خیلی وقت بود بهش زل زده بودم که زد روی بینیم و گفت: زیاد بهش فکر نکن!
بلند شد و خواست از اتاق بیرون بره که صداش زدم: هاکان؟
چرخید و سوالی نگاهم کرد.
_ من چند روزه اینجام؟
هاکان: هفت روزه!
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت. پوفی کشیدم و خواستم بلند بشم که بخاطر باند پیچی دستم نتونستم و آخی گفتم!

* *
*گلاره

کش و قوسی به بدن کرختم دادم و از روی تخت بلند شدم. از اتاق بیرون اومدم و با دیدن مرتضی که داشت با اون بچه بازی می کرد و بهش غذا می داد لبخندی روی لبم نشست. سعی می کرد بهش یاد بده که بگه بابایی!
دلم گرفت. کاش می تونستم به آرزوش برسونمش خوب اما تقصیر من نیست که نه از من دل میکنه و نه از بچه. من نتونستم بارداربشم. چسبندگی رحم مشکل کوچیکی نیست و دکتر گفته نهایتا تا ده سال دیگه قدرت باروری دارم و بااین وضعیت محاله که باردار بشم. شاید واقعا منتظر معجزه بود. اما من نمی تونستم درسته تصور نبودن با مرتضی داغونم می کرد اما اونم حق داشت دلش بخواد یکی بابا صداش بزنه.
سنگینی نگاهم رو حس کرد و نگاهم کرد. قاشق پر از پوره ی سیب زمینی رو تو بشقاب گذاشت و بالبخند گفت: صبح بخیر عزیزم خوب خوابیدی؟
با تعجب گفتم: صبح بخیر چیه مرتضی شبه ها!
لبخندش عمق گرفت و درحالی که دهن اون فسقلی ناز رو پاک می کرد گفت: عزیزم به خرس گفتی برو من جات هستم.
اخمی روی پیشونیم نشست.
_ مرتضی من خرسم؟
لبش رو گزید.
مرتضی: استغفرالله شما عشق مرتضی هستی!
پشت چشمی نازک کردم و در حالی که به سمت سرویس می رفتم گفتم: می دونم.
صدای خنده اش بلند شد و در رو بستم. آبی به صورتم زدم و به طرف آشپزخونه رفتم. مرتضی غرق بازی با اون بچه شده بود و کلا اگه صدام در نمی اومد نمی فهمید گلاره ای هم هست. مشغول درست کردن شام شدم. شیب زمینی و گوجه سرخ کردم و با کمی چرخ کرده قاطیش کردم. نمی دونم اسمش چی بود اما من و مرتضی عاشق همچین غذاهایی بودیم.
_ مرتضی بیا شام.
بچه بغل داخل آشپزخونه شد و درحالی که بازوی لختش رو می خاروند گفت: گلار مای بیبی تموم شده برم بگیرم بیام.
با تعجب نگاهش کردم. واقعا هم تعجب داشت اون مرد بود و داشت به بچه می رسید. شاید چیز مهمی نبود و این وجهه ی خوبی بود که همسر آدم به آدم کمک کنه. اما من حس بدی داشتم چون حس می کردم خیلی بهش سخت گذشته که تا این حد با این بچه اخت شده. شرمنده نگاهش کردم و لب زدم: شرمنده که نمی تونم به آرزوت برسونمت.
اخمی کرد و خم شد و پیشونیم رو بوسید.
مرتضی: تو باش آرزو به جهنم. آرزوی من تویی.
مطمعن نبودم از حرفی که می خواستم بزنم. درسته قبول کردم بریم بچه بیادیم اما من نمی تونستم به هیچ بچه ای عادت کنم. نگاهی به جفت چشم و ابروی مشکی بچه انداختم و نزدیک تر شدم.
_ مرتضی؟
با لبخند مهربونی گفت: جان مرتضی؟
لبم رو گزیدم و بلاخره گفتم: بیا تمومش کنیم من نمی خوام باهات ادامه بدم چون نمی تونم اینجوری تحملت کنم.
غم نگاهش رو می فهمیدم اما تعجبش اینجا بود که عصبانی نشد. عمیق نگاهم کرد و دست آخر بچه رو بغلم سپرد و گفت: غذا رو گرم نگه دار زود بر می گردم.
با تعجب به رفتنش خیره شدم. روی صندلی نشستم و بچه رو روبروم نشوندم. طولی نکشید با دو بسته مای بیبی و یکم خرت و پرت برگشت.

راه به راه قربون صدقه ی من و اون بچه می رفت و من حرص می خوردم. حرص اینکه حرفم رو نشنیده می گرفت. حرص اینکه از واقعیت فرار میکرد و قبول نداشت ادامه ی ما با هم به چیزی نمی رسه. نمی دونم از سنگ شده بودم یا واقعا داشتم با حقیقت کنار می اومدم ولی دلم می خواست بره دنبال زندگی خودش. یه زن با یه خونه ی گرم و صد البته یکی که تا رسید بهش بگه بابایی و قند تو دل مرتضی آب بشه. ولی حسودی هم می کردم که بعد من قراره یکی دیگه بغلش باشه اه خل شدم رفت. خودمم نمی دونم چه مرگمه.
شام رو خوردیم و زودتر از اون دوتا وارد اتاق شدم و دفتر آراس رو که کلا ترکی نوشته بود برداشتم. روی تخت نشستم و مشغول خوندنش شدم.
*آراس

اگر ازم می پرسیدند بهترین روز زندگیت چه روزیه قطعا اون روزی رو می گفتم که سر شکسته شدن گوشیم تو صورت یه دختر سیلی زدم ‌و اون دستش رو گونه ی سرخش با چشمای خیس فقط نگاهم کرد. دلم لرزید و پاهام سست شد. لحظه ای که برای هزاران بار دوست دارم دوباره تکرار بشه و من غرق بشم تو نگاهش، چشم ببندم و گوش کنم به اون صدای ناز و ظریف که می گفت: معذرت می خوام!
اون روز اون صدا برای من شد قشنگ ترین موزیک دنیا!
در حالی که داشتم برای بازدید از ساختمون عدنان داخل آسانسور می شدم نگاهی به ساعت روی مچ راستم انداختم. عمو عمر همیشه بخاطر این عادتم مسخره می کرد که ساعت روی مچ دست چپ باید باشه نه راست اما من گوشم بدهکار حرفاش نبود. ساعت از دو گذشته بود و هنوز تایماز نرسیده بود. در حال شماره گرفتن بودم که در آسانسور باز شد و یکی خیلی سریع از آسانسور بیرون پرید. بازوش به گوشی تو دستم خورد و گوشی از دستم افتاد. نگاهی به خرده های گوشی انداختم و با عصبانیت چشم بستم.
_ خیلی…
نذاشتم ادامه بده و محکم تو صورتش کوبیدم. چشم باز کردم و به اون چشمای زیبا و غرق اشک نگاه کردم دستش رو روی گونه اش گذاشته بود و نگاهم می کرد. پلکی زد و اشکاش جاری شدند. دستش رو برداشت و با شرمندگی گفت معذرت میخوام.

 

*آراس
خم شد و خرده های گوشی رو از روی زمین برداشت نگاهی به مارک گوشی کرد و خرده ها رو روبروم گرفت. وقتی دید حرکتی نمیکنم یه دستم رو بااحتیاط گرفت و خرده ها رو تو دستم گذاشت.
نمی دونم چطور ساکت بودم اما فقط یه چیز تو مغزم رژه می رفت و اون چشمای قشنگ و خوش حالتش بود. اون لبی که با خجالت به لبخند باز میشد حالی به حالم می کرد.
میخ اون مرواریدای روی گونه ی سرخ شده اش بودم که پاکشون کرد.
_ خیلی ببخشید من دقیقا همین گوشی رو براتون می خرم.
خدایا این چه صدایی بود؟ شاید کس دیگه ای بود پوزخندی می زدم اما الان هیچی نتونستم بگم. اون رفت و من تو برزخ خودم موندم. اینکه اون کی بود. انقدر زیبا و خوش پوش بود که به دل هر مردی می نشست. اما من چرا انقدر بی جنبه شدم و زدم تو گوشش؟ شاید بخاطر اون نیمچه اطلاعات از دختر ادنان که توش بود عصبی شدم. اما بازم نباید می زدم.
طول کشید تا تایماز رسید و بعد از یه بازدید سرسری از اونجا بیرون اومدم. خودشم فهمید یه مرگیم شده که بهش می پرم. بی خیال شد و گفت باشه برای بعد.
اون دختر کی بود؟ تا در خونه رو باز کنم فکرم درگیر بود. بعد از یه دوش مختصر حوله تن پوشی تن زدم و ماگ قهوه ای که دریا (Deria ) درست کرده بود از روی میز برداشتم. در حالی که روی مبل تکی رو به روی پنجره می نشستم صداش زدم.
دریا: بله آقا؟
_ می تونی بری امروز غذا از بیرون میارم.
دریا: آقا آماده اس فقط زحمت کشیدنش مونده.
سری تکون دادم و بعد جمع کردن وسایلش رفت. یکی از همون دخترایی بود از دست ادنان نجاتش دادم. دلم به حال همشون می سوخت.
لپ تاپ رو برداشتم و تمام اطلاعات رو به عموعمر ایمیل کردم. راه زیادی نمونده بود تا ادنان رو به خاک سیاه بشونم انتقام بابا و مامان و همینطور آرای رو بگیرم. عمو کمکم می کرد و خیلی ممنونش بودم. چشمام رو مالیدم و باز اون لبخند پشت پلکم نقش بست. خیلی عجیبه که من انقدر بی جنبه شدم.
تلفن خونه به صدا در اومد و بی میل برای جواب دادن بلند شدم.
تایماز: آقا ببخشید تلفن همراهتون خاموش بود مجبور شدم با خونه تماس بگیرم.
با یادآوری گوشیم پلک بستم و آروم گفتم: حرفت‌و بگو.
تایماز: ادنان تو رستوران نیکول منتظر شماست گویا کار مهمی دارن.
پیشونیم رو با دو انگشت فشار دادم.
_ خروس بی محل.
تایماز: چی می فرمایید قربان؟
_ بگو میام.
تلفن رو قطع کردم و بعد از پوشیدن لباس شیک و مناسب ساعت مچیم رو بستم. عطرم رو زدم و از خونه خارج شدم. دو سه روزی بود تصمیم گرفته بودم خودم رانندگی کنم و اجازه بدم تایماز هم یه استراحتی بکنه. ماشین رو راه انداختم و با سرعت به سمت مقصدم روندم. آهنگی پلی کردم و تا رسیدن به مقصد غرق اون نقاشی زیبا شدم.
Dualar eder insaan
انسان ها دعا میکنن
Mutlu bir ömür için
برای یک زندگی شاد
Sen varsan her yer huzur
همه جا آرامش، وقتی تو باشی
Huzurla yanar içim
نباشی، می سوزد درونم
Çok şükür bin şükür seni bana verene
خیلی شکر،هزار شکر ، کسی که تو را به من داد
Yazmasın tek günü sensiz kadere
ننویسد یک روز را بدون تو, تو سرنوشتم
Ellerimiz bir gönüllerimiz bir
دست هامان یکی ، قلبمان یکی
Ne dağlar ne denizler engel bir sevene
نه کوه ها ، نه دریا ها، مانع عشقمان نباشند
Bu şarkı kalbimin tek sahibine
این آهنگ، واسه تنها صاحب قلبم
Ömürlük yarime gönül eşime
یار همیشگی ام ، واسه همسرم
Bahar sensin bana gülüşün cennet
بهار تویی، برام لبخند تو بهشته
Melekler nur saçmış aşkım yüzüne
فرشتگان برویت نور تابانده اند، عشقم.

دستی به صورتم کشیدم و سرم رو تکون دادم نمی خواستم بهش فکر کنم.
از ماشین پایین اومدم و بعداز سپردن ماشین به دست نگهبان داخل رستوران شدم.
جای دلباز و قشنگی بود‌ و اکثر قرارهای کاری من اینجا انجام می گرفت. نگهبان به سمت میز کنار پنجره راهنماییم کرد و ادنان که روی مبل روبه رویی نشسته بود با دیدنم بلند شد. همزمان با اون پشت به من دختری با لباس مخمل آبی رنگی که به تن داشت بلند شد و چرخید. پاهام سست شد و میخ اون نگاه نفهمیدم کی به میز رسیدم و بعد از دست دادن با ادنان، دست ظریفش رو تو دستم گرفتم!
انگار که برق سه فاز بهم وصل کرده باشن میخ اون چشما بودم و دلم نمی خواست این رشته ی نگاه پاره بشه. با لبخند دستش رو از دستم بیرون کشید و با اشاره ای به کنارش گفت: بفرمایید بشینید!
مات و صامت نشستم و دست خودم نبود که نگاهم می چرخید و لبخندش رو شکار می کرد. همه چیزش قشنگ و خواستنی بود لعنتی!

*آراس

ادنان خیلی اصرار داشت سهامش رو تمام و کمال بخرم و اون به من مقروض باشه ولی یه شریک باقی بمونه دخترش یاسمین میانه رو این بحث با چشمای زیباش ملتمس به من خیره می شد اما نمی خواست بگه که باختند.
سرم رو پایین انداختم اخمی ناخودآگاه بین ابروهام نشست.
_ باشه آقای بی تان اوغلو من قبول می کنم. اما یه شرط دارم.
ادنان: خوب آراس عزیز می شنوم.
لبخند مرموزی روی لبم نقش بست.
_ من این سهام رو از شما خریداری می کنم. با تمام شکست هاتون با تمام بدهکاری هاتون همه رو می خرم و با خریدار تسویه میکنم اما شصت درصد اون چیزی که من خریداری کردم مال خودم میشه مضاف اینکه باید تمام و کمال هزینه اش رو بعدا به من بپردازید اما…
آب دهنش رو به سختی قورت داد. گره ی کرواتش رو شل کرد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و بغ کرده به سمتم برگشت.
یاسمین: اما چی؟
اون نگاه دریده اش رو که دیدم بیشتر حلش شدم اما پلک بستم. اون چشما من‌و منصرف می کرد و اراده ام رو می گرفت. بدون نگاه کردن بهش گفتم: اما اجازه می دم این مقروض بودنتون به من باقی بمونه تا هروقت که توان پرداختش رو داشتید. می تونید کار کنید و پول من رو بدید. یا برام کار کنید بدون اینکه حقوق بگیرید.
پیشنهاد منصفانه ای بود. برای همچین آدم کثیفی که بیشتر از پول سهامش بهم ضربه زده این شکست ها چیزی جز پیشته کردن به یه گرگ نبود!
قرمز شده بود و عصبانیتش کاملا عیان بود. موهای کم پشت و یه دست سفیدش رو عقب برد دستی به شکم لاغرش کشید.
ادنان: باید فکر کنم.
ابرو بالا انداختم! صد البته جناب بی تان اوغلو…
از جاش بلند شد و گره ی شل کروات رو شل تر کرد و به سمت راهرو رفت به رفتنش خیره بودم که صدام زد.
یاسمین: آراس…
آب دهنم رو قورت دادم. خدای من… این صدا چقدر قشنگ اسمم رو ادا می کرد و حالا چقدر اسمم قشنگه. دقت نکرده بودم. چرخیدم و نگاه آرومش طوفانیم کرد. از داخل کیفش بسته کادوپیچ شده ای بیرون کشید و لب زد: بابت ظهر متاسفم!
اخمام تو هم رفت اما دلم نمی خواست اون هدیه که در واقع مطمعن بودم گوشیه رد کنم. هر چند هدیه هم نبود اما از طرف اون بود.
ببند شد و با لبخند به آرومی گفت: با پدرم ملایم رفتار کنید پادشاه اول زندگی هر دختر باباشه نذار پادشاه من فرو بریزه…
پشت کرد بهم و رفت. خیره ی قدم های کوتاه و نوزونش به این فکر کردم چه بلایی داره به سرم میاد. اونم تو یک روز که انقدر عمیق به دلم نشسته. از قبولش واهمه داشتم از اینکه اون دختر ادنانه خیلی بدم اکمده بود کاش دختر ادنان نبود. درسته آوازشون همه جای ترکیه پیچیده بود اما من انقدرا هم آدم کنجکاو و الافی نبودم که بشینم و ته توی تیر و طایفه اش رو دربیارم. بسته کادو پیچ رو برداشتم و مشغول باز کردنش شدم. کپی گوشی خودم بود همون مارک و همون رنگ. ابرو بالا انداختم. پرنسس باهوش!
از رستوران بیرون اکمدم و بعد از تحویل ماشینم به سمت خونه ام که تو شیشلی استانبول بود روندم.
روبه روی پنجره تمام شیشه ایستادم و به منظره ی تنگه بسفر خیره شدم. دلم میخواست برم خونه ی عمو عمر و غرق بشم تو اون دریا و صدای امواجش. ساحل اختصاصی منزلش بسیار زیبا بود و من هروقت دلم می گرفت به اون آلاچیق نزدیک امواج پناه می بردم و با گوش کردن به صدای آب آروم می شدم. الان دقیقا همون رو نیاز داشتم اما نمی شد و من درگیر اون دختر مهربون ادنان گرگ صفت بودم. چند روزی از اون ماجرای گوشیم می گذشت و من کمی به خودم مسلط شدم. تو دفتر که فاصله ی کمی با خونه داشت دنبال اسناد مهمی که به تازگی با یه شرکت قرارداد امضا کرده بودیم می گشتم. این تایماز اصلا سلیقه نداره یادم باشه بهش تذکر بدم. بعد از کلی گشت و گذار گوشی رو برداشتم تا از خود بی عرضه اش بپرسم و کاشف به عمل اومد آقا با خودشون بردن منزل!
در حال زیر و رو کردن گوشی برای پیدا کردن شماره ی ادنان چشمم روی اسم یاسمین خشک شد. تا جایی که یادم می اومد من ازش شماره ای نداشتم. خوب این کارش چه دلیلی می تونه داشته باشه که از من خوشش میاد… اوهو آراس نوشابه لازمی.
تایماز رسید و بعد از کلی دوندگی مجوز ساخت پروژه ای نزدیک دفتر رو گرفتیم! پول ادنان به درد می خورد. برای دانشجوهایی که جا خواب ندارن خوبه! تایماز بعد از ارائه ی طرح بانو که یکی از مهندسین خبره ی شرکت بود رفت. من بودم هزاران نقشه….

🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫16 دیدگاه ها

    1. با عرض پوزش خونه ی آراس شیشلی نیست محله ی امیرگان قسمت اروپایی ترکیه نزدیک تنگه بسفر.
      نسخه ی ویرایشی شیشلی نیست

  1. خیییلی ممنون مثل همیشه خیییلی قشنگ 🤗😘
    اون غذایی که گلاره درست میکرد {گیلانی• مازندرانی ها } بهش میگن؛ بیج•بیج😉😀😁😋😅
    گوشتچرخکرده سرخ و پخته شده که میشه باهاش سیبزمینی سرخ کرده• کدوسبزسرخ کرده• بادمجان سرخ کرده• درست کردو میل کرد○

    پی نوشت؛ مادرجون من نن جون مادر مادرم اصالتن خودش مازندرانی•بهنمیری•بابلی• لُر هست به گفته خودشون از تکوطایفه زندیه هستن از نسل برادر کریم خان☆○○

  2. راستی اون آهنگ که آراس گذاشته بود یکی از ترانه آهنگهای معروف تُرکیه که حتی تو بعضی فیلم سریالهاشون هم بازخونی میکنن {من عاشقشم یکی از ترانه های محبوب منم هست🤗😇😘😍❤💙💗💖 } متشکرم که اینجا هم گذاشتید😉
    اسمش هست؛ گَلبیمین تِک صاحیبینِ♡ تَک صاحب قلبم
    اسم خوانندش هم هست؛ اییرم درجی (یه دختر خانم جوون)

      1. چه خوب 😉😇😀🤗😁😅😎😘 من اول فکرکنم تو یک سریال کمدی هنرپیشه مورد علاقم؛ هانده دوغان دمیر
        این ترانه رو خوند موزیک ویدیوو این آهنگ رو هم تو شبکه های آهنگ مثل؛ P•m•c و میفا و••••••••• پخش میکردن گاهی وقتا
        تو سریال عروس استانبول هم این ترانه رو خونده بودن

        1. دنیز بایسال رو دوست دارم تو سریال فضیلت
          کپی خواهرمه هرچند عزیزمن زیرخاکه عمرشوداده به شما

    1. شدید علاقه دارم به اضافه ی خواننده های ترکیه مثل ایرم . مصطفی ججلی. مردابز. هانده و…
      به خواننده های ترک اردبیل و تبریز مخصوصا شاهین زین العابدین قاسم بدیرپور اورهان خیاوی خیلی علاقه دارم
      وفاسیز عشقیم اوریم توتولوب هارا گتدون
      بو آیریلقدان اوریمده قویوب یارا گتدون
      اولووزلاردان من خبرین آلارام سونن اولدوز
      بیر باشقا عشقین گویونه گجه لر دونن اولدوز
      قارانیقلاردا منی غمده قویوب چونن اولدوز
      #شاهین_زین_العابدین

  3. من هم یجورایی همه هنرمندان به ویژه کارگردانها•نویسنده ها بازیگران و خواننده و نوازنده ها رو دوستدارم😘😇😍💋💘❤💙💗💖💕💔💓💝💞💟❣⚘🌹💐 آهان تو رمان استاد خلافکار بحث پیش اومده بود یسری از هنرمندان ترک دوسشون دارم کارهاشون بیشتر دنبال میکنم گفتم حتی اساتید• اسطوره های که خانوادم دوسشون دارن روهم گفته بودم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan