رمان نیهان

رمان نیهان پارت 26

 

به ستون نزدیک ساحل تکیه دادم: اووووه چه خبره؟
یاسمین: آره باباهاشون تو شرکت شعبه ی ایران مشغولن.
با کنجکاوی نگاهش کردم.
یاسمین: زیرمجموعه ی تو، بابام، عطابیگ و سوراج.

شوک چندم بود؟ مات و مبهوت نگاهش کردم و اون خندید: آراس من انقدرا هم احمق نیستم که نفهمم تو چقدر عذاب کشیدی. ندونم چه اتفاقاتی برات افتاده و چقدر از اینکه باعث و بانیش پدرم بوده اذیت نشدم. هر دفعه که خواستم نزدیکت بشم یادم افتاد و فاصله گرفتم.
می دونست و من فکر کردم عاشقمه. این افکار دست خودم نبود و می دونستم درست نیستند اما می اومد و من هم نمی تونستم جلو دارشون بشم. نمی دونم چطور اما یه اعتماد همیشگی می خواستم که مطمعنم کنه که هست و کنارم می مونه.
_ بهم ترحم کردی آره؟
فورا از جاش بلند شد و روبروم ایستاد: نه آراس این چه حرفیه. آراسِ من انقدر قوی و بزرگه که نیازی به دلداری منو امثال من نداره.
دستام رو گرفت: اینا رو گفتم چون میخوام بفهمی من با دونستن اینا دو دل بودم نزدیکت بشم. سرزنشم نکن فکر می کردم یه ممنوعه ی خاصی که هر کسی حق نزدیک شدن بهت رو نداره.
_ یعنی من انقدر مهمم؟
یاسمین: تو با ارزش ترین هدیه ی خدا به من بیچاره ای… چاره دردم فقط تویی آراس…
_ یاس اینجوری میگی ناراحت میشم من بیشتر از تو عاشقم…
دستش دور شونه ام حلقه شد و کنار گوشم لب زد: فقط خدا می دونه که چقدر مدیون گوشیت شدم آراس.
خنده ام گرفت و دستام رو دورش حلقه کردم: داری رشوه میدی که قهر نکنم؟
یاسمین: من هیچوقت با محبتم گروکشی نمی کنم. این عشق رشوه نیست وجود ماست پس هر وقت دلخور شدی قهر نکن بپرس بزن اما قهر نکن.
زیر گلوم رو بوسید.
_یاس؟
یاسمین: جان؟
_ می خوام بدونم چه خوبی در حق کی کردم که خدا تو رو بهم داد؟
یاسمین: عزیزمن این نظر لطفته اما اون سوال منم بود.
خندیدیم…
کاش برگردم عقب…
کاش برسم به خاطره های خوشم با تو…
کاش بدونم چطور به اینجا رسیدیم…
تو شدی اسیر خاک و من شدم اسیر نبودنت…
یاس من…
گل من…
دلتنگتم…

*گلاره

چشمام رو بستم قطره های اشکم سرازیر شد و چشمام سوخت. دوست دارم بدونم دقیقا خدا قراره چه جوری حساب هامون رو باهم تسویه کنه؟ کی مقصر بود؟ آراس؟ عدنان؟ یاسمین یا نیهان؟
نزدیک شش ساعت بود غرق خاطرات تلخ آراس بودم و چشمام باز نمی شد. دلم سوخته بود برای آراسی که تا بحال طعم خوشی نچشیده بود. از فهمیدن ادامه ی ماجرا واهمه داشتم اما باید می خوندم قبل از اینکه این دفتر رو از دست بدم.
ساعت هشت صبح رو نشون می داد مرتضی با بچه تو حال بود و تو فکر اینکه من خوابم سر و صدا نمی کرد اما دریغ از لحظه ای خواب که به چشمم بیاد. خیلی خسته بودم. پتو رو روی سرم کشیدم و دفتر رو بغل کردم. نفهمیدم چطور اما پلکم سنگین شد و تقریبا بیهوش شدم.

*نیهان

بلند شدم و برای خوردن لیوان آبی به آشپزخونه رفتم. دیشب بعد رفتن گلاره و مرتضی با هاکان تماس گرفتم و با شماره خاموش مواجه شدم. اسمم رو می ذاشتن بچه سرراهی شرف داشت بگن پرنسس! اصلا نه پدری سراغمو می گیره و نه مادری نگرانمه. اون پول ماهیانه هم قطع شده و دیگه خبری از شرکت هم نیست. همه چیز به طرز خوفناکی آروم بود و از طوفان تو راه می ترسیدم. انگار که یکی تو دلم رخت بشوره مدام دلشوره داشتم. موعد صیغه با علی تموم شده بود و این یعنی پایان حماقت من!
سروصدا از واحد روبرویی می اومد و جرات نداشتم نگاه کنم. اما امکان هم نداشت آیهان برگرده. بعد از کلی کلنجار رفتن لیوان رو روی میز گذاشتم و به طرف در رفتم. از چشمی نگاه کردم و با دیدن کارگرهایی که مبل جا به جا می کردند با تعجب در رو باز کردم. رفت و آمدها زیاد شده بود و معلوم بود همسایه ی جدید تو راهه. دلم گرفت نمی دونم آیهان کجا بود اما من آدم کینه ای نبودم بخشیدمش تا خودم آروم بگیرم.
هر چی منتظر موندم صاحبخونه رو ببینم خبری نشد و داخل برگشتم. کارگرها هم چپ چپ نگاهم می کردند که چرا اینجوری لباس پوشیدی. نگفتن ولی خب خر نیستم که…
مگه شورتک و نیم تنه اشکالی داشت؟ از نظر من که نه!
اول صبحی سگ شده بودم و دست خودم نبود. قهوه درست کردم و مشغول خوردن شدم دروغ چرا می ترسیدم از خونه بیرون برم. می ترسیدم آراس بعد اون شب فهمیده باشه و بخواد تلافی کنه. گوشی به دست مشغول نت گردی بودم و دستم که حسابی کلافه ام می کرد می خارید.
زنگ به صدا در اومد و از جا پریدم.
_کیه؟
_ باز کن این درو.
با تعجب گفتم: شما؟
_ خاک عالم تو فرق سرم که نمی شناسی منو. حسامم.
با اخم گفتم: پس چرا خودتو قایم کردی؟
حسام: نخواستم بترسی.
_ از چی بترسم؟
حسام: از ریخت و قیافه ام.
سرم رو خاروندم: ریخت و قیافه ات چشه مگه؟
حسام: اصول دین می پرسی؟ باز کن بیام بالا جواب بدم دیگه.
دکمه رو زدم و در خونه رو باز گذاشتم. دوباره مشغول درست کردن قهوه شدم. خوشحال بودم که یکی سراغم رو گرفته. در بسته شد و صدای گرفته اش بلند شد: یاالله حاج خانوم یه چای حاجی پسند بیار که شوهرت تشنشه.
با تعجب برگشتم و خواستم بخاطر مزه پرونیش بمبارونش کنم که با دیدن صورتش حرف تو دهنم ماسید.
_ یا خدا این چه وضعیه حسام؟
به سمتش دویدم و با دست سالمم مشغول وارسی صورت و گردنش که خونی بود شدم. یه زخم عمیقی پایین تر از گوشش روی گردنش افتاده بود که خونریزی زیادی داشت.
_ چه غلطی کردی تو آخه؟
حسام: مثلا داری دلسوزی میکنی برام؟
چپ چپ نگاش کردم و به سمت اتاق خواب رفتم. وسایل و محلولی که ازش برای ضدعفونی استفاده می کردم آوردم. روی مبل نشوندمش و جلوی پاش زانو زدم. مشغول تمیز کردن و چسب زدن زخماش شدم.
_ این چه وضعشه؟ کدوم گوری بودی؟
حسام: سر گور خواهرت.
با عصبانیت نگاهش کردم.
حسام: راست می گم سر خاک یاسمین بودم.
_ حتما با خود یاسمین هم کشتی گرفتی.
دستی به گچ دستم کشید: نه من اصولا با زیر خاکی ها کاری ندارم.
دستش رو پس زدم و به زحمت روی دستش رو بتادین زدم: رو خاکی ها هم به دردت نمی خورن.
صورتش جمع شد: همچین میگی زیر خاکی رو خاکی کسی ندونه فکر میکنه چی پیدا کردیم. یه دعوای ساده بود بابا.
سری از تاسف تکون دادم: با کی؟ سر چی؟ آخه تو ۲۸ سالته الان باید زن و زندگی داشته باشی نه اینکه لات بشی بری دعوا.
حسام: زن کجا بود؟
چیزی نگفتم و چسب آخر رو روی پیشونیش زدم.
_ آدم ندیدی اینجوری نگام می کنی؟
نگاه خیره اش رو گرفت: آدم زیاد دیدم جهش یافته ندیدم.
در حال جمع کردن وسایل روی میز توپیدم: جهش یافته تویی خیار… میری لات بازی که چی؟
به پشتی مبل تکیه داد: لات بازی نبود.
وسایل رو داخل اتاق گذاشتم و به سمت آشپزخونه رفتم: به هرحال دعوا کردی.
حسام: مهم نیست.
دو تا قهوه ریختم و برگشتم. قهوه ها رو روی میز گذاشتم چشماش رو باز کرد و تکیه اش رو برداشت: نیهان خسته ام اجازه بده چند ساعتی اینجا استراحت کنم.
دلم براش کباب شد چشماش قرمز بود و معلوم بود نخوابیده حسابی خسته بود.
_ برو تو اتاق استراحت کن.
حسام: همینجا خوبه.
_ پاشو لوس نشو.
بلند شد و به سمت اتاق رفت.

در یخچال رو با حرص بستم و روی صندلی نشستم. با این وضعیت دستم نمی تونستم کاری انجام بدم و حسابی عصبی بودم. گوشیم زنگ خورد و با تعجب به شماره ی هاکان خیره شدم. با عجله به سمتش هجوم بردم و قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم: هاکان تو کجایی؟
خندید اما این خنده عادی نبود غم داشت.
هاکان: چیزی نیست خواهر کوچیکه درگیر پدرتم.
_ پدر من پدر تو نیست؟
کمی سکوت کرد: چرا… ولی بستگی داره پدر بودن از نظر تو چی باشه؟
دستی به پیشونی عرق کرده ام کشیدم: هاکان ول کن بگو ببینم چیکار کردی؟ من دیگه پوسیدم تو این خونه.
هاکان: فسیل هم بشی باید تحمل کنی. نیهان درد رو دردام نذار تو فقط خونه باش بیرون نرو.
کلافه بودم و این حرفاش کلافه ترم می کرد: با این دست صاحاب مرده ام چیکارکنم؟
هاکان: خدا نکنه. می فرستم بیان بازش کنن نگران نباش. درو روی کسی باز نکن.
تعجب نکنم از نگرانیش برای خودم؟
_ خسته شدم هاکان.
هاکان: نیهان برات اینجا کار گیر آوردم تو شرکت خودتون. جانان کمک حالت میشه برگرد.
مکثم زیاد طول کشید.
هاکان: نیهان؟
سرم رو از حرص تکون دادم و موهام روی صورتم ریخت: نه نمی خوام برگردم.
قطع کردم. سرم رو عقب بردم و نفسم رو رو به بالا فوت کردم. موهام بالا پریدند و تو اون حال مشوش خنده ام گرفت. دوباره تکرار کردم و بلندتر خندیدم.
حسام: روز به روز داری دیوونه تر میشی.
از جا پریدم و با تعجب نگاهش کردم. نزدیک تر شد و به سمت یخچال رفت. لیوان آبی پر کرد و خورد.
حسام: چی شد؟
_ هان؟
خندید و سرش رو تکون داد: دو روز باهات یه جا بمونم مثل خودت خل میشم.
اخمام تو هم رفت: اولا خیلیم دلت بخواد پیشم بمونی در ثانی چه معنی میده بیای پیش من بمونی. بیا برو گمشو بیرون.
لیوان رو روی میز گذاشت: داری بیرونم میکنی؟
_ البته.
به صورتش اشاره کرد: ببین زدن زیر چشمم بادمجون کاشتن بندازیم بیرون آواره میشم دوباره میزنن میترکونن این دماغ لامصبو…
_ وایسا وایسا… اصلا بگو ببینم کی همچین بلایی سرت آورده؟
سرش رو خاروند.
_ حسام؟
صندلی رو کشید و نشست. روی صندلی کناریش جا گرفتم. پنج دقیقه ای گذشت و در آخر صبرم سر اومد و جیغ زدم: د جون بکن دیگه…
چشماش رو از صدای جیغم فشرد: دیوانه سرم رفت باشه میگم.
منتظر به لبهاش زل زدم. داشت اذیتم می کرد دستم رو به حالت تهدید به سمتش گرفتم که گفت: آدمای آراس زدند.
از جا پریدم و دور خودم چرخیدم. آراس! وحشت داشتم از اون تیله های آبی می ترسیدم.
حسام: نیهان؟
_ میاد سراغم…
از جاش بلند شد: دیوونه شدی؟ این چه حالیه؟ اون فقط دنبال اون بسته اس نه تو…
انگشتم رو گاز گرفتم: دیگه بدتر… تو که کاره ای نیستی اومده سراغ تو. وای به حال من…
کلافه دستم رو روی صورتم کشیدم: حسام اون فهمیده من برداشتم میاد سراغم…
نزدیک تر اومد و روبه روم ایستاد: تو واقعا می خواستی من‌و بکشی؟
با تعجب نگاهش کردم.
حسام: تو با این ترست می خواستی من‌و بکشی؟

*نیهان

هر حرکت و رفتاری که انجام می دادم دست خودم نبود. حقیقتا از ضعف مزخرفی که داشتم حالم به هم می خورد. دستی به صورتم کشیدم. عرق سرد از کمرم جاری بود: وقت شوخیه الان؟
خندید و دورم چرخید: تو داری از ترس اسم آراس پس میفتی دختر.
غرق غم بودم و دلم داشت به هم می پیچید. گریه می خواستم و نمی دونستم این تهوع از کجا اومده بود. بدتر اینکه باز هم نفسم داشت می رفت و این بار بی پناه تر از هر سری هیچ کپسول اکسیژنی تو خونه نداشتم. فقط یکی دوتا اسپری باقی مونده بود.
حسام: نیهان خوبی؟
صدای نگرانش باعث شد بغضم بشکنه و های های بزنم زیر گریه.
_ اون… اون میاد منو بکشه حسام من تنهام من کسی رو ندارم… من…
تک دست سالمم رو از روی صورتم کنار زد و با تعجب و خنده به اشکام نگاه کرد. خب حق داشت این رفتارم بیشتر لوس بازی بود تا اندوه و ناراحتی.
اشکم رو پاک کرد به زور داشت خودش رو کنترل می کرد که نخنده…
اخمام توهم رفت: بخندی می زنمت.
همین حرفم باعث شد شلیک خنده اش به هوا بره و من ناقص بیفتم به جونش.
انقدر قوی و قدرتمند بود که با یه دست نگهم داشت و همراه خنده بغلم کرد. آب دهنم رو قورت دادم و خفه شدم.
حسام: تو رو باید اینجوری ساکت کرد.
قلبم می کوبید و بوی عطر لامصبش زیر بینیم می پیچید. چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم.
حسام: نترس من هستم پشتتم نمی ذارم خواهر عشقم اذیت بشه.
چشمام رو فورا باز کردم و انگار که از یه بلندی پرت بشم عقب کشیدم. لبخند مهربونی زد و من بی توجه پشت کردم و به سمت اتاق رفتم.
حسام: نیهان؟
چرخیدم و آشفته نگاهش کردم. موشکافانه نگاهم کرد و گفت: من مجبورم چند وقتی طرف خونه نرم و تماسی با خانواده ام نگیرم.
منتظر جواب من بود و من تو این دنیا نبودم.
حسام: خوبی؟
سرم رو تکون دادم تا افکارم مغزم رو سوراخ نکنه.
_ آره خوبم.
حسام: فهمیدی چی گفتم؟
سرم رو تکون دادم.
حسام: اگه از نظر تو اشکالی نداره اینجا باشم دردسری برات درست نمی کنم خواهش میکنم.
می خواست خونه ی من بمونه؟
_ اما من یه اتاق خواب دارم.
حسام: اشکال نداره تو هال می خوابم.
سری تکون دادم: باشه.
از نظر من مشکلی نبود هر چقدر هم که عرف و شرع ایجاب می کرد که کاه و آتیش کنار هم نباشند.
روی تخت نشستم و از روی میز بغل تخت اسپری رو برداشتم تکونش دادم و دوپاف نفس گرفتم. کم مونده بود حالا از کی باید می گرفتم. به هاکان هم نمی شد گفت نباید می فهمید حسام اینجاست.
چیزی به شام نمونده بود و گرسنه ام بود. از اتاق بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم با دیدن میز شام که قورمه سبزی و پلو روی میز بهم چشمک میزد چشمام گشاد شد و با تعجب به اطراف نگاه کردم. خبری از حسام نبود. زنگ در به صدا در اومد و به سمت در رفتم. انقدر از بوی غذا ضعف کرده بودم همین که قیافه ی حسام رو دیدم در رو باز کردم. در خونه رو باز گذاشتم و توی آشپزخونه پریدم. هر چقدر سخت و طاقت فرسا مجبور بودم تحمل کنم. با یه دست غذا خوردن واقعا سخت بود.
حسام: شکمو منتظرم میموندی خب.
با دهن پر نامفهوم گفتم: دستت درد نکنه گشنه ام بود.
چپ چپ نگاهم کرد: چی گفتی؟
خندیدم. وسیله های تو دستش رو روی مبل گذاشت و اومد. صندلی کناریم رو کشید و قاشق رو از دستم گرفت. با تعجب نگاهش کردم. به کمک چنگال تیکه گوشت ها رو جدا کرد و یه قاشق پر جلوم گرفت.
_ خودم می تونم بخورم.
حسام: می دونم اما سخته بخور من بعد تو می خورم.
معذب شده بودم اما خوردم. نگاهش نمی کردم انگار که داشت به بچه اش غذا می داد با صبر و حوصله محتویات بشقاب تموم شد.
دستی به شکمم کشیدم: دستت درد نکنه خیلی وقت بود اینجوری غذا نخورده بودم.
لبخندی زد و برای خودش هم غذا کشید. نخواستم بی ادبی کنم و حین خوردن نگاهش کنم. بشقابم رو داخل سینک گذاشتم و به زحمت شستمش.
حسام: دست نزن خودم میشورم.
لبخند زدم: تو همینجوریش هم منو مدیون خودت کردی.
به طرف تلویزیون رفتم. هنوز ننشسته بودم که زنگ در به صدا دراومد. با استرس به حسام نگاه کردم. با دهن پر سوالی نگاهم کرد.
_ برو تو اتاق شاید هاکان باشه.
از جاش بلند شد و من به طرف در رفتم. خودش بود. دکمه رو زدم و در هال رو باز گذاشتم.
از پله ها بالا اومد و فورا داخل خونه پرید. کلاهش رو برداشت و ساک دستی رو روی زمین گذاشت.
_ سلام.
ناغافل بغلم کرد: سلام خواهر کوچیکه.
تعجب کردم خب هاکان اصولا آدم احساسی نبود خصوصا برای من!
دستی روی گچ دستم کشید: بدو که میخوام راحتت کنم دختر خوب.
_ میخوای بازش کنی؟
چشمک زد و ساک رو برداشت و به طرف پریز برق رفت: آره عزیزم بیا زود اینجا.

*نیهان
دستم رو مالیدم و حین اینکه میخندیدم گفتم: عاشقتم هاکان نمیدونی چقد اذیتم میکرد.
لبخند مهربونی زد: قابل نداشت نمیخوای یه چای بهم بدی؟
_ حتما.
پریز چای ساز رو به برق زدم.
هاکان: داشتی شام میخوردی؟
نگاهی به تک بشقاب روی میز انداختم و نفس آسوده ای کشیدم: آره.
هاکان: تو با اون وضع دستت آشپزی کردی؟
لبخند پر استرسی زدم: نه برادر من همش سفارشیه.
سری تکون داد و پشت میز نشست: یه بشقاب میدی؟
بشقاب و قاشق و چنگال رو جلوش گذاشتم. تمام محتویات دیس رو خالی کرد و من آویزون نگاهش کردم. حسام هنوز نخورده بود.
هاکان: بشین تو هم غذاتو بخور.
به بشقاب حسام نگاه کردم یکی دوقاشق خورده بود فقط! بشقاب رو داخل یخچال گذاشتم و یه ظرف خورشت هم برداشتم: تو بخور من از خوشحالی میل ندارم بعدا میخورم.
لبخند احمقانه ای که روی لبام بود متعجبش کرده بود.
هاکان: باشه.
سینی چای رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم. غرق تلویزیون بود به دستم نگاه کردم که هنوز کبودی داشت و پوستش مقداری جمع شده بود.
هاکان: نگران نباش چند روز بعد کلا خوب میشه.
_ نگران نیستم خوشحالم.
نگاهش کردم بین گفتن و نگفتن مردد بودم خب چیز ساده ای نبود بخوام از هاکان بپرسم چرا یهویی مهربون شدی.
_ هاکان؟
هاکان: جان؟
لیوان چای رو برداشتم: کی میتونیم بریم سر خاک یاسمین؟
حرفی نزد و نگاهش رو پایین دوخت. چند ثانیه مکث کرد و گفت: بذار اوضاع آروم بشه شاید از اینجا بردمت.
آب دهنم رو قورت دادم. نپرسیدم و نخواستم به تهش برسم. اصرار نکردم و ساکت موندم. تجربه ثابت کرده بود هاکان آدم لجباز و یه دنده ای بود که تخته گاز تا حرف خودش می رفت. نمی خواستم لجش در بیاد.
_ از بابا خبر داری؟
انگار سوالاتم به مذاقش خوش نیومد که لیوان نصفه ی چای رو داخل سینی گذاشت: آره خوبه یه پتو بده خوابم میاد.
چشمام گشاد شدند: اینجا می خوابی؟
هاکان: پس کجا برم تو خیابون؟
_ نه منظورم این نبود الان میارم.
با استرس به طرف اتاق رفتم قفل در به آرومی باز شد. حسام پشت در ایستاده بود و با ایما و اشاره می پرسید رفت؟
سرم رو به منی نه بالا انداختم و پتو از داخل کمد برداشتم. از اتاق بیرون اومدم و پتو رو روی هاکان که روی کاناپه دراز کش بود کشیدم.
_ چیز دیگه نمیخوای؟
چشم بست: نه دستت درد نکنه.
چراغ ها رو خاموش کردم و داخل اتاق شدم روی تخت نشسته بود. پتو و بالشتی از کمد در آوردم و به دستش دادم. دستم رو به نشانه ی سکوت روی لبم گذاشتم. گوشیم رو برداشتم و تایپ کردم: صدامون میره بیرون میفهمه خواهش میکنم امشبو مدارا کن.
سری تکون داد و بالشت رو روی پارکت سرد انداخت دست برد کمربندش رو باز کرد و من چرخیدم. چند ثانیه بعد دستش روی شونه ام نشست و آروم برگشتم و با دیدن زیر شلواری تو تنش با تعجب نگاهش کردم. بی صدا خندید و دراز کشید. پتو رو روش کشید و چشماش رو بست. دلم سوخت من انقدرا هم بی رحم نبودم دیگه نهایت نامردی بود. دوباره تایپ کردم: بیا اونور تخت بخواب تخت بزرگه اینجا کمر درد می گیری.
تکونش دادم نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت و زل زد بهم.
گوشی رو گرفت و تایپ کرد: اذیت نمیشی؟
لبخندی زدم و آروم گفتم: نه!
بلند شد و گوشه ی تخت پتو رو روی خودش کشید و خوابید. در رو قفل کردم و چراغ رو خاموش کردم. گوشه ی دیگه ی تخت زیر پتو خزیدم و چشمام رو بستم…
چند دقیقه ای نگذشته بود چشمام کم کم داشت گرم می شد. هرم نفس داغش به گوشم خورد: گشنمه نیهان…
چشمام رو باز کردم و بلند شدم. به آرومی از اتاق بیرون اومدم و خوابالود غذا و خورشت رو داخل مایکرویو گذاشتم تا گرم شه. چند دقیقه بعد غذا داخل سینی با آب و ترشی روی تخت بود. خوشحال و قدردان نگاهم کرد و با نور گوشی مشغول خوردن شد و من خوابیدم.

🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن