رمان نیهان

رمان نیهان پارت 28

 

 

*آراس

محکم پرتش کردم و چند قدم عقب تر رفت. با بهت نگاهم می کرد و چیزی نمی تونست بگه.
چند ثانیه گذشت نزدیک تر شد و خودش رو بالا کشید کنار لبم رو بوسه زد و چشمام بسته شد. بغلم کرد و تو گردنم نفس عمیق کشید. با بی رحمی تمام پسش زدم و با گریه به طرف در دوید. صدای به هم خوردن در برای فرو ریختنم کافی بود. گریه هام بند نمی اومد و می خواستم انقدر خودم رو بزنم که جونی برام باقی نمونه… زانوهام رو بغل کردم و ضجه زدم…

نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد
مگه فریادمو نشنید که داره دیرمیشه برگرد

آی به گوشش برسونین کسی جز من نمی تونه
کوله بارغصه هاشو روی دوشش بکشونه

این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه
**

قلپی از گیلاسم خوردم و به رقص بدن بی نقصش خیره شدم لبام کش می اومدند و الکی می خندیدم. دستاشو کشیدم و تو بغلم پرت شد نفهمیدم چی گفت و چی شنیدم لباش روی لبام حرکت می کرد بدون هیچ حسی بدون ذره ای تحریک شدن… مگه خلاء همینجا نبود؟ بود درست همینجایی که من ایستادم.
پسش زدم و بلند شدم سلانه سلانه از اون ساختمون پر از دود و فاحشگی بیرون اومدم. تایماز و شاهان هر دو با اخم نگاهم می کردند توقع داشتند رئیسشون قوی تر از این حرفا باشه که با رفتن یه دختر اینجوری بهم نریزه.
نمی شد! دروغ که حناق نبود سر دلم بمونه من اون قدیسه ی نجس رو مثل سگ می پرستیدم…
انقدر معصوم و پاک به نظر می اومد که ایمان آورده بودم بهش… کاش دختر ادنان نبود.
تایماز بازوم رو گرفت شاهان هم کمکم کرد تو ماشین بشینم. خودشون جلو جا گرفتند و ماشین حرکت کرد. هر تکونی که می خورد دلم می پیچید.
_ نگه دار…
ماشین رو نگه داشت و پایین پریدم هر چی خورده و نخورده بودم بالا آوردم. سرم داشت از درد می ترکید. کنار خیابون نشستم. کجا بودیم؟ نمی دونم.
تایماز: آقا لطفا بلند بشید بریم جای دیگه اینجا مناسب نیست.
دوباره زیر بازوم رو گرفتند و سوار ماشین شدم. درکشون نمی کردم این اخم و تخمشون برای چی بود. ماشین رو تو تاریکی پارک کردند و شاهان پیاده شد. حالم به نسبت بهتر شده بود. موبایل تایماز به صدا در اومد. چشمام بسته بود و جونی تو تنم نمونده بود فقط گوشام می شنید.
تایماز: جانم دنیز؟
….
تایماز: آره دارم میارمش.
….
پوفی کشید: چی بگم تعریفی نداره.
….
تایماز: نه نمی تونم الان خوابه حالش بد شد تو این اوضاع گفتنش نه تنها کمکی بهش نمیکنه داغون تر میشه.
….
تایماز: دنیز مبادا چیزی بگی ها عزیزمن بذار واسه فردا.
چی رو باید می فهمیدم؟

روی کاناپه رهام کردند و هر دو کنارم روی زمین نشستند. اون حالت تهوع از بین رفته بود اما هوشیاری کامل رو نداشتم. دنیز با چای نبات به سراغم اومد: ببین چه بلایی سر خودت آوردی آخه؟
نگاه خمارم رو بهش دوختم. خوشگلتر شده بود و نگاهش داشت عذابم می داد. از همون نگاه های سرزنش باری که می گفت” دیدی گفتم‌…”
_ رفت دنیز تو راست می گفتی.
قاشق رو از تو لیوان برداشت و به طرفم گرفت: بخور مستی از سرت می پره!
تایماز به خوردم داد و کناری نشست. دنیز دستاش رو بهم گره زده بود و نگاهم می کرد. حالم سر جاش اومده بود و حالا اطرافم رو درک می کردم.
_ شاهان؟
شاهان: بله آقا؟
_ گوشیتو بده.
نگاهی به دنیز و تایماز انداخت: تو ماشین جا گذاشتم.
_ تایماز تو بده.
آب دهنش رو قورت داد و گوشی رو سمتم گرفت.
از دنبال اخبار رفتن بیزار بودم اما با این حال باید می فهمیدم چی شده واسه همین تایپ کردم: اخبار به روز از ملکه ی حالیل آکین.
چشمام رو مالیدم طولی نکشید صفحات خبری بالا اومدند.
پایان تلخ برای ادنان بی تان اوغلو!
ملکه ی حالیل آکین ها درگذشت…
درگذشت؟؟؟
سری تکون دادم و خندیدم. نگاهی به دنیز که رنگ به رو نداشت انداختم.
_ می بینی پا قدمش‌و؟ نرفته مادر ساواش رو کشت.
دنیز ترسون و لرزون نزدیکم شد: آراس بهتره زیاد کنکاش نکنی.
صفحات دیگه رو بالا آوردم: دیگه هر چی بشه مهم نیست دیگه برام مرده.
روبه روم نشست. شاهان کنار رفت و دنیز باچشمای غرق اشک نزدیک شد: آراس؟
چشمام روی صفحه ی گوشی به گردش در اومد نگاه ترسیده ام روی تصویر معصومش موند. مغزم روی خط پهن و مشکی بالای عکسش قفل کرد و چندین بار پلک زدم. نگاهی به دنیز انداختم که هق هقش گرفت.
لبم رو تو دهنم کشیدم و دستی به موهام زدم. دوباره مرور کردم و نفس تو سینه ام حبس شد. مثل احمق ها قهقهه زدم. دنیز اشک می ریخت و تکونم می داد: آراس دیوونه نشو.
قهقهه ام رو به خاموشی می رفت گوشی رو روی صفحه تلویزیون کوبیدم و نعره زدم. حرفم توی سرم تکرار شد: دیگه برام مرده… دیگه برام مرده…
مشتم رو حواله ی میز عسلی رو به روم کردم. سوزش شدید دستم امونم رو برید اما نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم. مشت محکمی به تایماز که دستم رو گرفته بود زدم. هر کدوم سعی می کردند به نحوی آرومم کنند. دنیز رو هل دادم و از خونه اش بیرون اومدم. از پله ها سرازیر شدم. هنوز مغزم درکش نکرده بود هنوز باورم نشده بود ملکه ای که از مرگش صحبت می شد جون من بود. موضوعی که تایماز می گفت همین بود؟
مشتم رو روی سرم کوبیدم و ناله کردم. از ته دل خدا رو صدا زدم و اشک ریختم. مثل دیوانه ها دوباره پله هارو بالا رفتم. در باز بود و داخل شدم. هرسه با ترس نگاهم می کردند. لپ تاپ دنیز رو که روی میز بود باز کردم: رمز این وامونده چیه؟
دنیز ترسیده نگاهم می کرد.
_ بگو دیگه لعنتی.
دنیز: اس… اسم خو… خودم.
دوباره تایپ کردم و بازهم همون اخبار.
مات و مبهوت موندم. من ازش تا حد مرگ دلخور بودم درست، زبونم تلخ شد گفتم بمیره درست، اما حالا…
حالا قلبم می سوخت…
همه وجودم از بهت و تعجب آتیش می گرفت و من چنگ به خاطره های نزدیکم می زدم.

_ من چه کار خوبی کردم تو نصیب دلم شدی؟
_ فدای دلت بشم عزیزجانم!

کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم. اشکام می ریخت و قلبم ماتم گرفته بود. کجا بودم؟ چیکار باید می کردم؟ از کی سراغش رو می گرفتم؟
تایماز نزدیکم شد. چشمای به خون نشسته اش خبر خوبی بهم نمی داد. یقه ام رو گرفت و بلندم کرد: تو یه احمقی. یه مغرور پست فطرت که سر خودخواهی هات عشقت رو از دست دادی. دو روزی که تو مست و پاتیل بین خروار دخترها بودی اون در به در دنبالت بود که فراریش بدی.
بهت زده به تکون خوردن لبهاش خیره بودم.
دنبالم بود؟ فراریش بدم؟ برای چی؟
پوزخندی زد و خون از لب پاره شده اش جاری شد: تو یه بی لیاقتی که حقت بود این بلا سرت بیاد حقت بود نبودنشو تجربه کنی.
دنیز یقه ام رو از دستش بیرون کشید: تایماز؟
مثل آتش فشان فوران کرد: دِ ببین عین خیالش نیست. اون به آدمی که عاشقش بود پشت کرد انتظار داری چی بگم؟ اون به کسی که می پرستید نگاه نکرد دنیز. اون طفل معصوم هزار بار گریه کرد خواهش کرد تمنا کرد که بذاره توضیح بده اما این فقط غرورش رو حفظ کرد. یه آدم ضعیف و بی لیاقت حقشه بیشتر از اینا بخوره…
من ضعیف بودم… تایماز راست می گفت من یه مغرور عوضی بودم که نذاشتم بگه حالا که نیست بودن منم مهم نیست. حرکات عصبیم دست خودم نبود باورش نکرده بودم اما حتی تصور نبودنش برام بدتر از مرگ بود. روی زمین نشستم نفسم رو حبس کردم. هزار بار امتحانش کرده بودم و قطعا یه روانی بودم که این مرگ رو دوست داشتم. دستام می لرزید همه بدنم می رقصید. راه تنفسم رو بادستام محکم بستم مبادا اکسیژنی بهم برسه. اما گوشم می شنید. جیغ های دنیز تو مغزم اکو می شد. تلاش های شاهان برای کشیدن دستام و نعره های تایماز…

 

درد بدی توی سرم می پیچید حالت تهوع داشتم و نمی دونستم چی شده. چشمام رو به سختی باز کردم. طول کشید تا درک کنم این چراغ ها مال بیمارستانه و من چرا اینجام.
چشمام رو به هم فشردم همه تلاشم رو کردم تا فراموش کنم چه خاکی تو سرم شده. آخه چطور ممکن بود؟ قلبم داشت از زور درد می ترکید. دلم آغوشش رو می خواست… دلم تنگ شده بود! تنگ لمس موهای ابریشم گونه اش…
به سختی تو جام نشستم. گوشه های چشمام رو با دو انگشت فشردم تا از دردی که به جنونم می رسوند کم شه. بی فایده بود. مشتم خیلی درد میکرد. سرم رو از دستم بیرون آوردم و در حالی که دستم رو می مالیدم حواسم پی پیدا کردن کفشم بود. زیر تخت پیداش کردم و پوشیدم. حال خودم رو درک نمی کردم نمی دونستم چیکار باید بکنم ولی امیدوار بودم شوخی باشه. رسانه ها زیاد شلوغش می کردند.
به خودم دلداری می دادم و سعی می کردم باور کنم که دروغه و امکان نداره… اما نه دروغ بود و نه خیال…
از اتاق بیرون آومدم و دنیز رو خواب رفته روی صندلی سالن پیدا کردم. بیدارش نکردم می فهمیدم می خواست مراقبم باشه. به طرف خروجی رفتم و از بیمارستان بیرون اومدم…
_ آره خودش گفته که نباید ببرنش. ظاهرا یه ریگی تو کفششونه.
_ ای بابا این پولدارا که عین خیالشون نیست حامله هم بود فرقی به حال ادنان نمی کرد.
با شنیدن اسم ادنان ایستادم. دو زن با لباس های رنگ و رو رفته کنار ستون ایستاده بودند. روسری به سر داشتند و هر کدوم با قیافه ی اندوهگین به روزنامه ی تو دستشون نگاه می کردند و حرف می زدند.
_ طفلک چقدم خوشگل بوده حالا ببین نامزدش چی می کشه.
جلوتر رفتم.
_ عایشه پول و خوشگلی که خوشبختی نمیاره باید ذات آدم خوب باشه حالا چی شده خودشو کشته خدا می دونه و بس.
خودکشی؟ به سرعتم اضافه کردم و روزنامه رو از دستشون گرفتم.
_ هی جوون چته تو.
_ عذر می خوام یه لحظه.
نگاهم قفل خنده ی دلبر روی لبهاش شد. تیتر روزنامه مثل پتک توی سرم کوبیده شد “خودکشی ملکه ی زیبای حالیل آکین”
چشمام لرزید قلبم درد گرفت و روزنامه از دستم افتاد. چنگی به قلبم زدم و روی زمین نشستم.
_ آقا خوبی؟ پسر تو چت شد؟
اشکام بارید و دیگه نتونستم خوددار باشم نتونستم گریه نکنم و بریزم تو خودم… مقصرش من بودم… خود نامردم باعث شدم جون خودشو بگیره…
یاسمین: اگه از چشمت بیفتم اون روز روز مرگ منه آراسم…
مشت های زخمیم رو روی ستون می کوبیدم و گریه می کردم. بین آدمایی که رد می شدند وگاهی هم می شناختند افتاده بودم. دیگه مهم نبود کسی بفهمه من عاشق دختر دشمنم شدم. مهم نبود بفهمن سر انتقامم همه دل و دینم رو باختم.
دستی مشتم رو گرفت و من رو از بین اونا بیرون کشید. تایماز بود فورا سوار ماشینم کرد و راه افتاد.
تایماز: وجود یه خبر نگار کافی بود آقا تا بشید حرف دهن مردم.
ضجه های مردونه ام بند نیومد و عاجزانه نالیدم: من کشتمش من احمق باعث شدم بمیره.
تایماز حرفی نمی زد و ساکت بود. سر سنگینم رو بین دستای زخمیم گرفتم. چقدر گذشت نمی دونم اما اینو می فهمیدم که معلق بودم.
بین هوا و زمین…
بین باور کردن و نکردن…
بین ساختن و آوار کردن…
من بریده بودم…
ماشین از حرکت ایستاد.
تپه ی چاملیجا بود بام استانبول… از ماشین پایین اومدم.
تایماز هم پیاده شد: اینجا کسی نیست وسط هفته هم هست تا می تونید خودتون رو خالی کنید.
ممنون منش این مرد اخمو بودم.
_ تایماز؟
تایماز: بله آقا؟
اشک به چشمام هجوم آورد و دلم گرفت. با عجز نالیدم: واقعا یاسمین من مرده؟
حرفی نزد مغموم و پر بغض نگاهم کرد.روش رو ازم گرفت تا اشکای جمع شده تو چشماش رو نبینم.
_ تایماز؟
چرخید. گریه می کرد اما گفت و حرف هاش آوار شد تو سرم. گفت و تمام امیدم برای واقعیت نداشتن بر باد رفت.
تایماز: شما نذاشتی حرف بزنه اجازه ندادید توضیح بده و اون رفت. اون روز که اومده بود پیشتون من آورده بودمش. قسم خورد که همه چیز رو درست میکنه گفت باید منتظر موند. گفت دلش براتون تنگ شده منم آوردم امیدوار بودم کمکی کرده باشم اما کارساز نبود شما از خودت دورش کردی اون فقط گریه کرد میگفت دیگه دوسش ندارید. برگشت به ایران قرار بود باخانواده برای عروسی برگرده اما روز قبل اومدنش خودش رو کشته بود. چطوریش رو نمی دونم چون رسانه های ایرانی اینا رو بازتاب نمی دن. فقط میدونم که دیگه تو این دنیا نیست.
اون می گفت و من ضجه می زدم. می گفت و من گله می کردم از خود نامردم.
یاس برگرد تو رو خدا دوباره بیا بگو دوسم داری بیا و تمام وجودم رو با خودت ببر.
تو بیا من قول میدم به همه بگم که عآشقتم…
یاس…
من رو ببین…
کاش دوباره بیای…

خدا به همراهت تمام باور من
رفتی و چشمانت نیوفتاد از سرمن
دیدارمان شد روز قیامت
جانم به لب آمد ولی جانت سلامت
یادم بمان
من ناخدایت می شوم حالو هوایت می شوم
دل دادم به دریای تو
آرام جان
در خاطرم افسانه ای در قلب من دردانه ای
من جان سپردم به راه تو

 

کنار سنگ قبرت زانوهام رو بغل کردم. نگاهی به نوشته های روی سنگ انداختم. حالا چطور تحمل کنم؟ چطور بدون تو زندگی کنم؟
یاس؟ من برای برگشتنت جونم رو میدم.
اگه بگم از همه چی می گذرم برمی گردی؟

بین آدم ها راه می روم و نگاهم ثبات ندارد…
هر لحظه منتظر صدایی از پشت سر هستم که نامم را بر لب آورد و من جان دهم…
منتظر نگاه آشنایی که غرقش شوم…
منتظر لبخند دلبرانه ای که به جنونم رساند…
بودنت درد بود و نبودنت سردرد…
تو بیا… من به همه ی دردهای با تو راضیم…
تو بیا… من می شکنم هر چه که تو را رنجاند…

**

*دانای کل

گلاره به آخرین صفحه ی دفتر رسید. عکسی که از یاسمین و آراس به جلد دفتر چسبانده شده بود نظرش را جلب کرد. چشمانش را بست و غرق در داستان آراس اشک به چشمانش هجوم آورد. گریه کرد و نالید: الهی که هیچ عاشقی غم نبینه…
صدای ناله ی کودک بیچاره بلند شد وگلاره از خیالش بیرون آمد. کودک را بغل کرد او را به سینه اش فشرد و اشک ریخت.
حال عمق احساس خود را درک می کرد حس بدی داشت. فکر اینکه چرا یاسمین خود را کشت به جنونش می رساند. ذهنش به همه جا سرک می کشید و سر درگم نمی دانست چه باید بکند. دلش برای مرتضی همسر عزیزتر از جانش پر کشید. لبخند زد و زمزمه کرد: ببخشید که چند وقتیه ازت دورم.
آری دور شده بود و حال قصه ی فراق آراس و یاس او را به خود آورده بود. اما معمای قصه لاینحل باقی بود. علت خودکشی یاسمین چه بود؟ علت حضور نیهان و هاکان به عنوان فرزند اصلی ادنان چه بود. گلاره فشاری به سر پر دردش آورد. در حالی که او غرق در حل این معماها برای کودک زیبایش شیر تهیه می کرد در برگ دیگری از سرنوشت قصه ای دیگر نوشته می شد. فراق نوظهور و تلخی انتظار نیهان را می کشید…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan