رمان نیهان

رمان نیهان پارت 4

آیهان: آخه دلت می آد؟ گور من از این چیز خوشگلا نداره که. حوری نداریم، بذار از البسه ی حوری فیض ببریم.
جیغ زدم و دنبالش کردم. با خنده به طرف در رفت و محکم بست. زنگ رو زد و از چشمی نگاهش کردم. نیش های بازش رو نشونم داد و رفت. دیوانه! ولی رسمش نبود ها بعد چند سال که پیداش کردم…
اه ولش کن!
فردا باید برم دانشگاه! خیلی از درس هام عقبم. راستی این پسره علی چی می گه. اول دانشکده که می دیدمش و دنبالم می اومد، برام یه جور جنگ اعصاب بود. الان هم زیاد باهاش خوب نیستم اما بد هم نیستم. چون به نظرم علی مرادی گزینه ی مناسبی برای ازدواجه و هیچ دختری همچین لقمه ی چرب و نرمی رو رد نمی کنه. اما من که اهل ازدواج نبودم. فقط برای سرگرمی سرکارش می ذاشتم و باهاش بیرون می رفتم. دفعه ی قبل با هم رفتیم رستوران خودش. انقدر خوشگل بود اصلا از مزه ی غذا هیچی نفهمیدم! فقط مات به در و دیوار خیره بودم آخرش هم گفت باهام رفیق شو؛ منم قشنگ شستم چلوندم پهنش کردم که آقا بنده با شوهرم دوست می‌ شم به سلامت! نیشم از خباثتم شل شد. باز هم دست بردار نبود دفعه ی قبل تر از اون هم ماشینش رو پنچر کردم باز هم چیزی بهم نگفت. ولی یه نمه مشکوکه ها! ولش کن نیهان بخواب. وای راست می گی!
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. گلاره بود، چشمم رو مالیدم و جواب دادم: بله؟
گلاره: سلام گوسفند من خوبی؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم: سلام به روی ماهت گاو مرتضی!
گلاره: زهرمار خواب بودی؟
_ آره. نذاشتی یه شب من پیشت بخوابم.
گلاره: برای چی؟
_ چیز های ندیده ات رو ببینم!
باز هم جیغ زد و من خندیدم.
گلاره: حناق بگیری نیهان انقدر حرصم نده. ضمنا الان ساعت چهاره تو گرفتی خوابیدی؟
با شنیدن حرف گلاره از جا پریدم. ای وای دیرم شد. احترام من رو می کشه.
_ گلاره عزیزم ممنون بیدارم کردی باید برم دانشگاه. فعلا.
نذاشتم حرفی بزنه؛ قطع کردم و زود آماده شدم. حالا پیش به سوی فراگیری علم!
ماشین رو پارک کردم و به طرف کلاس دویدم. این احترام جون همیشه زود می ‌اومد؛ در زدم و داخل شدم!
_ سلام استاد!
احترام: علیک سلام. خانوم باز هم دیر کردید بفرما بیرون!
_با من بودید؟
احترام: نه پس با دیوارم!
به دیوار کلاس دست کشیدم و بغض کرده گفتم: استاد من دکتر خوب سراغ دارم!
سوالی بهم خیره شد و گفت: متوجه نشدم.
_ شما خوب می ‌شید با دیوار حرف زدن عیب نداره ها! از نشانه های احترام به سازه ی دست انسانه. مشکل از شما نیست که مشکل از این دیوار وامونده است همچین که جوابتون رو نمی ‌ده شما هم حرصتون می‌گیره…
همه می‌خندیدند. احترام هم لبش در می ‌رفت بخنده باز جلوی خودش رو می‌گرفت.
_ راحت باش استاد بخند.
احترام: انقد زبون نریز بچه! من سالمم برو بشین سرجات بار آخرت باشه.
نیشم شل شد و به طرف آخرین صندلی رفتم. نشستم، دفتر دستکم رو درآوردم و به تخته خیره شدم. سنگینی نگاهی رو حس کردم و سرم رو چرخوندم. با یک جفت چشم های قهوه ای رنگ روبه رو شدم! نه کم آوردم، نه خجالت کشیدم و نه عشوه اومدم. لبخند قشنگی مهمون لبهاش شد و من دلم از توجهش غنج ‌رفت! ته نگاهش برام مبهم بود؛ دلم از این نگاه می ‌لرزید و من می ‌ترسیدم! از نگرانی ته چشم هاش وحشت داشتم.
سرش رو برگردوند. به فکر لبخندش بودم به فکر رفتارهاش از اول دانشکده تا الان که همه می‌گفتند مغروره، برعکس من فکر می‌کردم قلب مهربونی داره! یعنی با من بد نبود. کل کل می کرد، حرصم رو در می آورد ولی هوام رو داشت.
امروز فقط همین یه کلاس رو داشتم وای اگه فوقم رو می‌گرفتم خیلی خوب می ‌شد. به طرف خروجی رفتم و نزدیک ماشینم شدم؛ با چیزی که دیدم جیغم در اومد. یه پسر نزدیک اومد و گفت: نیهان خانوم چی شده؟
با تعجب نگاهش کردم! درسته من معاشرتم خوبه و آدم اجتماعی هستم. با همه گرم می گیرم و راحتم ولی دیگه این حدش خیلی مزخرفه! اصلا نمی ‌شناختم پسره کیه!
با بغض گفتم: هر چهارتاش پنچرند.
علی: امیر هر چهارتاش رو گفتی؟
امیرحسین: آره علی!
شاخکام فعال شدن. به طرف علی و دوستش امیر حسین هجوم بردم و به ترکی گفتم: هی؟ برای چی اینکار رو کردی؟
علی: فارسی حرف بزن.
_ عوضی هوا داره تاریک می‌ شه حالا من چیکار کنم؟
علی بهم خیره شد و گفت: مترجم می‌خوای؟
_ آره ترجمه کن.
دستاش رو به هم گره زد و به ترکی گفت: من اینکار رو نکردم کار من نیست.
کپ کردم. بلد بود لامصب! با حرص به فارسی گفتم: اگه کار تو نیست پس چرا به دوستت گفتی چهار تا رو گفتی؟ چهارتا چرخ های من پنچرند.
علی: قرار نیست هر چی ما می ‌گیم تو گوش کنی. یه چیز دیگه رو می‌گفت برای چی باید چرخ هات رو پنچر کنم؟
_ چه چیز دیگه؟ چیزی که چهارتاست چرخ های منه. چون ماشینت رو پنچر کرده بودم تلافی می کنی؟ آخه بی انصاف اون فقط یه چرخ بود. این چهارتاش هم پنچره!
علی: تلافی کردن برای من عین آب خوردنه. خودت هم می دونی حداقل از تو یکی تلافی نمی کنم. پس چه دلیلی داره من این کار رو انجام بدم؟

بچه ها دورمون رو گرفته بودند. لبخند شیطونی زدم و گفتم: فقط دلیلش این نمی‌ تونه باشه که بهت جواب منفی دادم؟
همه کسانی که دورمون رو گرفته بودند یک صدا هو کشیدند. ای تو روحتون! ملت هم انقدر جو گیر؟
با دست هاش یقه ی مانتو پاییزی که پوشیده بودم رو چسبید و با دندون قروچه گفت: ببین، از مادر زاده نشده کسی بخواد به علی مرادی جواب منفی بده. چهار تا دوست دخترهام رو دعوت کردم رستوران! بفهم همچین تحفه ای هم نیستی!
قهقهه زدم و اون لباسم رو ول کرد. مرتیکه نمی دونه شوید های روی سرش رو می کنند. داره مثل سگ دروغ می گه!
از رو نرفتم و گفتم: حیوون با وفا رو می‌ شناسی؟
یه کم فکر کرد و گفت: سگ رو میگی؟
لبخند ژکوندی زدم و گفتم: آورین فرزندم! حکایت شما حکایت همون حیوونه که داری مثل سگ دروغ می‌گی!
سوییچ رو داد دست امیرحسین و دوید طرفم منم الفرار…
بچه ها همه یه چیزی می گفتند و تشویق می کردند. انگار اومدند تئاتر ببینند؛ بله ملت ایران این همه هنر دوست هستند.
همه رو کنار زدم و از بینشون رد شدم. بابا شرفش رو تو کل دانشکده بردم کف پای چپش!
حالا من بدو اون بدو! هی تهدید می‌کرد: بگیرمت مُردی. اگه مردی وایستا!
_ به هم دلیل می‌ دوم من که مرد نیستم!
علی: من که بررسی نکردم.
چشم هام گشاد شدند و ایستادم. سرعتش زیاد بود و به زور خودش رو کنترل کرد و ایستاد! رو به روش، دو تا دست هام رو تخت سینه اش زدم. چون انتظار این حرکت رو از من نداشت؛ تو جاش تکون خورد اما نیوفتاد! با حرص گفتم: از مادر زاده نشده کسی که بخواد به نیهان بی تان اوغلو نگاه چپ بندازه؛ چه برسه جنسیتش رو بررسی کنه! نگاهش رو چپ می‌کنم بفهم من آدم کمی نیستم آقای مرادی!
پوزخندی زدم و پشت بهش راه افتادم. صدای بم و گرفته اش متوقفم کرد: وایستا جوابت رو بگیر. این هم بدون از مادر زاده نشده کسی که بخواد با این عشوه های خرکی تورم کنه. زل بزنه تو چشم هام و بخواد دلبری کنه. چیه؟ اینا همه ادا اصوله نه؟ چشمت پولم رو گرفته؟ یا اینجوری می ‌کنی که یه کم بیشتر باهات باشم.
قرمز شدم و با عصبانیت داد زدم: صد تا مثل تو رو می‌خرم. من پرنسس ترکم جناب مرادی نمی‌دونی بدون. من از آدم هایی که ادعای پول می‌کنند متنفرم! الان هم ریا نشه گفتم تا بدونی بزرگی به پول نیست به عقل و شعوره که تو یه ارزن هم نداری، به معرفته و شرفه که نداری، به مردونگیه که فقط اسم و جنسش رو داری و چهار تا چهار تا دعوت می‌کنی. بد نگذره یه وقت؟
علی: چیه حسودیت می شه؟
پشت محوطه بودیم و هوا داشت تاریک می‌ شد باید خودم رو به خونه می ‌رسوندم. فردا می ‌آم خودم پنچری ماشین رو می ‌گیرم! با اخم گفتم: برو اون ور حوصله ات رو ندارم. به چیه تو حسودیم بشه همچین تحفه ای هم نیستی ارزونی همون چهارتا.
نزدیک تر شد و من یه قدم عقب رفتم.
علی: از چی فرار می‌کنی؟
_فرار نمی‌کنم.
علی: بودن با من انقدر بده؟
_ بد بودن رو که بدی. ولی دلیلم این نیست!
یه قدم رو دوباره جلو اومد، خواستم فرار کنم بازوم رو گرفت: تو ملکه هم باشی بلاخره یکی باید بشه پادشاهت! بذار من اون پادشاه باشم و ملکه ی من باش!
چشم هام گرد شد. چه از خود راضیه بشه پادشاهم؟
با اخم گفتم: دستم رو ول کن اینجا این کار ها درست نیست هوا تاریکه من باید برم.
خیره به چشم هام آروم دم گوشم زمزمه کرد: نیهان من…
سگ هم پر نمی ‌زد. این هم بازیش گرفته بود! منم گشنه ام بود. نه صبحانه خورده بودم نه ناهار! بابا زندانی می شیم فردا می‌برنمون حراست هیچی نمی‌دن بخوریم. من چیزی نخورم می ‌میرم!
_ اینجا چه خبره؟
یه مرد کت شلواری بود؛ خدایا خودت به خیر کن!
علی برگشت و با دیدن مرده لبخندی زد و گفت: تنبیهه ممنونم بابتش برو می ‌آم.
اون هم مثل شتر سرش رو تکون داد و رفت. واه اینجا چه خبره؟ یعنی چی؟ لب پایینم رو بیرون دادم و به علی که بهم خیره بود چشم دوختم. اگه بخوام در برم چطوری از این نره غول رد بشم؟ آهان بپرم روی شونه ش!
نیهان نفله می‌شی.
پس بزنم شتکش کنم؟
عقل کل خودتم شتک می‌شی!
اه گندت بزنند…
با یه فکر بکر بهش نزدیک شدم. چشم هام رو خمار کردم و با لحن آرومی گفتم: به چی نگاه می کنی؟
علی: به ملکه ام!
من هم بهش خیره شدم. این دفعه اون پرسید: تو به چی نگاه می‌کنی؟
لبخند ملیحی زدم و گفتم: به پادشاهم!
سرخوش قهقهه زد. باز هم نزدیک تر شدم و بهش چسبیدم. ابروهاش بالا پریدند، دستم رو از روی کت قهوه اییش رد کردم و آروم روی سینه اش حرکت دادم. خودم رو بالاتر کشیدم و کنار گوشش نفسم رو رها کردم. نفس هاش تند شده بود. ریز خندیدم وگفتم: اینه جنبه ی بسیار بالاتون جناب مرادی؟
تا حرفم رو حلاجی کنه؛ از بغلش رد شدم و مثل جت پا به فرار گذاشتم. ولی همین که پام رو از دانشکده بیرون گذاشتم؛ یکی از پشت دستم رو گرفت.
علی: من قهرمان مسابقات دو صحرانوردی هستم. انتظار نداری که بذارم از دستم در بری؟
با گریه روی آسفالت سرد نشستم.

_ نه پیاز خرد کردم.
خندید و گفت: دختره ی لوس پاشو سرده سرما می‌خوری.
همون طوری که شرشر اشک می ‌ریختم گفتم: نه بذار به درد خودم بمیرم! ای خدا بکش راحتم کن؛ آخه کی از گشنگی اینجا جون می ‌ده وقتی این گودزیلا جلوم ایستاده! خدایا سرنوشت من رو اینطوری نکن.
واقعا گرسنگی خیلی بهم فشار آورده بود.
علی: پاشو ببینم گودزیلا هم خودتی!
_آی ایها الناس من گشنمه اینم بهم غذا نمی‌ ده.
شانس آوردم کسی نبود و همه رفته بودند؛ اگه بود همون جا بی آب و غذا من‌ رو می‌کشت. دوباره خندید و بازوم رو گرفت‌. بلندم کرد در همون حال هم حرف می‌زد: می‌برم الآن بهت غذا می‌دم کباب می‌خوای؟
سرم رو بالا انداختم و باهق هق گفتم: نه جیگر می‌ خوام!
به طرف ماشین رفتیم و در و باز کرد. بلندم کرد و روی صندلی گذاشت!
علی: باشه بهت جیگر می ‌دم.
دوباره سرم رو تکون دادم و گفتم: نه پیتزا می ‌خوام.
علی با لبخند گفت: باشه پیتزا هم می‌ گیریم.
باز سرم رو بالا انداختم و گفتم: نه کباب برگ می خوام.
علی که کفرش دراومده بود گفت: اون هم می گیریم.
باز هم خواستم سرم رو تکون بدم که این دفعه داد زد: بگی نمی ‌خوای کشتمت. خب می‌ریم رستوران هر کوفتی خواستی بخور.
صدای گریه ام بلند شد با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو خیلی بچه ای.
_ اصلا من کباب و دوغ می خوام. ساندویچ و پیتزا مخلوط و نوشابه هم می خوام. زرشک پلو با مرغ هم باشه.
لب برچیدم و روم رو به طرف مخالف برگردوندم. خندید و در رو بست خودش هم سوار شد و راه افتاد.
علی: دختر مگه از سومالی فرار کردی؟ یه غذاست دیگه. الآن می‌برم بهت می ‌دم.
با چشم های لبریز از اشک بهش خیره شدم و خواستم دهن باز کنم که گفت: به خدا گریه کنی نمی‌برمت.
به میز پر از غذا های رنگارنگ چشم دوختم. انقدر گشنه بودم دیگه مثل قبل به در و دیوار زل نزدم و حمله کردم!
وقتی تموم شد دستم رو به شکمم کشیدم وگفتم: الهی شکر!
علی که با تعجب نگاهم می کرد، گفت: تعارف نکن خواستی بازم هست!
نیشم شل شد و مثل چاله میدونی ها گفتم: نه داش دستت درست. همچین جیگرم حال اومد؛ بگی یه قهوه هم بیارن قلوه ام هم حال می آد.
اخم کرد و گفت: من داداشت نیستم.
_ باشه داداش.
علی:زبون نفهم.
_ خودتی.
علی: خیلی پررویی.
_ پررویی از خودتونه.
علی:آدم رو دیوونه می کنی.
_ دیوونگی هم از خودتونه.
سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت: خدایا بهم صبر بده!
خنده ام گرفت ولی چیزی نگفتم؛ خیره نگاهم می‌کرد. سر تکون دادم به معنی چیه؟ قهوه ام رو آوردند.
علی: چرا انقدر سرتقی؟
_سرتق نیستم حاضر جوابم.
علی: خانوم حاضر جواب، باور کنم تا حالا دوست پسر نداشتی؟
فنجون رو روی میز گذاشتم و گفتم: صد البته.
علی: محاله!
_چرا محال؟ کافر همه را به کیش خود پندارد. من مثل تو نیستم چهارتا چهارتا دعوت می کنی!
علی: حسودیت شده.
_ نخیر فقط خواستم بدونی من مثل تو نیستم. با همه دوست ‌شدم جنس پسر هم بود ولی دوست پسرم نبود فقط دوست بودم.
علی: چرا؟
_من کلا از کلمه ی ازدواج بدم می آد. به نظرم انجام دادنش خیلی کار مزخرفیه. در مواقع نادری اگه عاشق بشم شاید ازدواج کردم.
پوزخندی زدم و گفتم: که این هم جزوی از محالاته. با کسی دوست بشم تهش که چی؟ هیچی به هیچی. پس ترجیح می دم دوست پسر نداشته باشم و در مواقع نادری که گفتم به خودم امیدوار باشم.
علی: به امتحانش می‌ارزه.
خندیدم و گفتم: من عاشقت نمی ‌شم.
_ علی؟
یه پسر چشم آبیِ بورِ فوق العاده خوشگل، شبیه مدل های ایتالیایی!
وای…
تبارک الله احسن الخالقین…
خاک عالم با فرغون تو سرت نیهان.
واه چرا؟
خب دیوانه این علی به این خوشگلی رو ول کردی چسبیدی به این خارجکیه؟ وطن دوست باش فقط جنس ایرانی!
اوه مای گاد وجدانمون چه غیرتی روی وطن داره!
چشم وجدان آفرین.
علی: به سلام داداش خودم. چه خبر از اینورا؟
پسره: سلام اومدم برای سنا یه پرس غذا ببرم. غذای خونه رو نمی خوره. می گه از علی جونم بگیر بیار!
علی: ای فداش بشم من! بشین می آم.
خاک تو سر خجالت نمی ‌کشه جلو پسره فدای خواهرش می ‌شه دیوانه!
پسره چرخید و چشم تو چشم من شد. چشم هاش گرد شدند و رنگش پرید. از صندلی که می خواست روش بشینه، فاصله گرفت و به سمتی که علی رفته بود؛ راه افتاد. دستپاچگیش کاملا مشخص بود. تعجب کردم! شونه ای بالا انداختم و تا اومدن علی یه کم مگس پروندم؛ آخرش دیگه کفرم دراومد! بی شخصیت یه خانوم رو اینجا ول کرده رفته برای دوست دخترش غذا بفرسته اورانگوتان. همونطور که غر می زدم بلند شدم. به ساعت مچی ام نگاه کردم؛ نه ونیم شب بود. هنوز وقت داشتم پس برم یه لباس هم برای پنجشنبه بگیرم. اینجوری پیش برم از غصه پیر می ‌شم.
به طرف خروجی راه افتادم. نرسیده به در صداش متوقفم کرد: کجا خوشگل خانوم؟
بااخم برگشتم و نگاهش کردم؛ همون پسره هم کنارش بود و یه جوری نگاهم می کرد. انگار که از دیدنم ناراحته.
_ می ‌رم خونه.
علی: خوب نیست آدم همراهش رو ول کنه بره.

_ خوب نیست آدم مهمونش رو ول کنه بره!
خندید و گفت: باشه کجا می‌ ری برسونمت؟
به طرف ماشینش رفتم، قفل رو زد و من پشت نشستم. اون هم سوار شد.
_ حرکت کن راننده.
علی: پاشو بیا جلو حرص من رو در نیار.
خندیدم و رفتم جلو سوار شدم. صدای تق تقی اومد و علی شیشه ی طرف خودش رو پایین کشید. همون پسره بود.
علی: جانم آراد؟
چه اسم خوبی داره. آراد!
آراد: فراموش نکن چی گفتم.
علی پوفی کشید و گفت: بسه آراد خودم حواسم هست.
آراد سری تکون داد و رفت.
علی: خب کجا مد نظرتونه تا در رکابتون باشم بانو؟
خندیدم و آدرس یه فروشگاه بزرگ رو دادم.
علی: الآن وقت خریده؟
_ خودت گفتی می ‌خوای در رکابم باشی پس حرف نزن.
سرش رو با تاسف تکون داد و هیچی نگفت.
با کلی بالا پایین کردن بلاخره مدل مورد نظرم رو پیدا کردم. یه نیم تنه ی کرمی رنگ و آستین حلقه ای که جنس لطیفی داشت. روش سنگ دوزی های مورب و زیبایی کار شده بود و فیت تنم بود. بالاتر از نافم دقیقا زیر سینه سفت می‌شد. یه دامن کلوش خیلی خوشگل هم داشت که از سنگ دوزی های روی نیم تنه اش، روی کمر دامن هم کار شده بود و جنس اون هم ساتن بود. وقتی می چرخیدم جنس ساتن دامنش برق می زد و این زیباییش رو دو چندان می کرد. وای خیلی خوشگل شدم! یاد بانو سوسانو افتادم دامنش کپی دامن های اون بود!
علی: مادمازل رفتی بپوشی یا بدوزی؟
ای وای خاک عالم! زودی درش آوردم. لباس خودم رو پوشیدم و اومدم بیرون.
علی: پسندیدی؟
می‌بینی غرور آقا رو؟ نمی ‌گه چرا نذاشتی ببینم ایش بی شخصیت…
_آره.
به فروشنده که یه پسر محجوب امروزی بود نزدیک شدم. محجوب میگم ها!
_ چقدر شد؟
فروشنده: قابل تو رو نداره عزیزم.
_ باشه!
لباس رو تو کوله ام چپوندم و از مغازه بیرون اومدم. خب خودش گفت قابل نداره والا! چند دقیقه بعدش علی پشت سرم نفس زنان داد زد: نیهان می کشمت.
به طرفش برگشتم و با تعجب گفتم: برای چی؟
علی: خجالت نمی‌کشی؟
_ نه از چی خجالت بکشم؟
علی: اون بنده خدا یه تعارف زد حالا درسته قرار بود من حساب کنم ولی رفتارت خیلی بی ادبیه.
_ برو بابا تو به من ادب یاد نده پلشت.
علی: واقعا که بی ادبی بیا بریم معذرت بخواه!
خیلی جدی بود. منم شیک و مجلسی قبول کردم و راه افتادم طرف همون مغازه که لباس رو گرفتیم. علی اولش تعجب کرد و باورش نشد من برم از پسره عذرخواهی کنم؛ ولی متقاعدش کردم که میرم معذرت بخوام، اون هم دنبالم اومد. جلوی پسره ایستادم و گفتم: قربون پولش چقدر می‌ شه؟
چشم هاش گرد شد و گفت: آقا حساب کردند.
_ آهان پس قربون دستت یه نایلون بده بهم. نه که کوله ام سنگینه اذیت می‌ شم!
پسره با تعجب و سایلنت کاور رو جلوم گذاشت. در حالی که کوله ام رو باز می ‌کردم گفتم: بهت یاد ندادند تعارف اومد نیومد داره؟ الآن گفتی قابل تو رو نداره عزیزم جون تو فکر کردم مامانمی.
لباس رو گذاشتم تو کاوری که داد بود. خندیدم و گفتم: اگه یکی بهت تعارف کنه اونم صمیمی تو قبول نمی‌کنی؟ جون تو من با کله می‌ رم جلو. از من به تو نصیحت پسرم هیچوقت به دخترا نگو عزیزم جون تو می‌ دوشنت! تعارف می‌کنی؟ خب بگو مثلا…
انگشت اشاره ام رو کنار لبم گذاشتم؛ یه کم فکر کردم و گفتم: آهان مثلا بگو قابلتون رو نداره آبجی۶۰۰ تومنه. اون موقع جون تو می‌ فهمیم شوما فهمیده تشریف داری ولی همچین که می ‌گی عزیزم جون تو چندشم می‌شه…
علی با حرص دستم رو کشید و گفت: بیا بریم بیرون. انقدر جون تو جون تو نگو.
محکم من رو از مغازه بیرون کشید من هم کم نیاوردم و با داد و بیداد بقیه ی نصیحتم رو به پسره گفتم: ببین جوون جون تو اینجوری با عزیزم گفتن کسی بهت پا نمی‌ ده؛ فقط پول هات به باد فنا می‌ره. باور نمی‌کنی؟ به جون تو جدی می‌گم خواهر! حق نگهدارت مراقب خودت باش…
دیگه از مغازه خارج شده بودیم. چند نفر مات نگاهم می کردند. علی با حرص به طرف خروجی می‌ رفت و من هم می‌ کشید که داد زدم: هوی من کارم تموم نشده.
ایستاد و برگشت. با اخم گفت: آبرو نذاشتی برام دیوانه اون دوستم بود!
نیشم شل شد و گفتم: خوبه دیگه دوستاتم مثل خودت خل و چل هستند و بلد نیستند چطوری دختر تور کنند. در ضمن این همه پول دادی کاور نداده بود اعصابم داغون بود. خوب شد گرفتمش!
علی: اصلا تودختری؟
_معلوم نیست؟ نگاه کن گوشواره می اندازم!
گوشم رو نشونش دادم و اون کلافه گفت: خجالت بکش. جدا تو پرنسسی؟
_ به جون تو من دختر ادنان معروفم.
یه کم بهم خیره شد و گفت: واقعا تو دختری؟
_ لااله الاالله این بازم به جنسیتم گیر داد.
علی: دو روز با تو بمونم دیوونه می‌ شم.
سرم رو انداختم پایین ولب برچیدم؛ دستام رو به هم پیچیدم که مثلا ناراحت و پشیمونم! با ناراحتی گفتم: پس چرا می خوای عاشقت شم؟
نگاهش با چشم هام گره خورد و گفت: چون دیوونه ی دیوونه بازی هاتم.
دلم لرزید و پلکم پرید. حرفی نزدم که گفت: خیله خب ناراحت نشو دیگه چی می‌خوای بخری؟

سرم رو تکون دادم تا اون حس مبهم ازم دور بشه. با شیطنتی نصفه نیمه که از شوک حرف علی بود؛ گفتم: لباس زیر
چشم هاش گرد شد و گفت: تو آدم نمی‌ شی.
نیشم بازشد و گفتم: من آدم بشم تو تنها می مونی!
چپ چپ نگاهم کرد. سرش رو پایین انداخت و دوباره به قیافه ی خندونم خیره شد! اشاره ای به پشت سرم کرد. بوتیک لباس زیر و لباس خواب بود؛ برگشتم طرفش و دوباره خندیدم.
_ شوخی کردم باید کفش بگیرم.
سرش رو به حالت تاسف تکون داد و به طرف پله برقی راه افتاد. من هم دنبالش می‌دویدم! نه که یه قدم اون برابر سه قدم من بود، این بود که صدای کفشم همه جا رو برداشته بود! علی ایستاد و من هم که سرعتم زیاد بود از پشت محکم بهش برخورد کردم. دماغ نازنینم نابود شد!
علی: خوبی؟
_آخ دماغم!
علی: عیب نداره دوباره عمل می‌کنی.
_بی شعور دماغ من عملی نبود.
دستم رو کشید و بلندم کرد.
علی: دروغ می گی.
_ من به گور عمه ات خندیدم دروغ گفتم!
علی: میزنم لهت می کنم ها. از عمه ی خودت مایه بذار!
_جمع کن خودت رو بابا!
چیزی نگفت و به کفش فروشی اشاره کرد؛ باهم داخل شدیم. یه آهنگ خیلی قشنگ پخش می‌شد من هم که عشق آهنگ خوانندگی ام گل کرده بود و هم صدا با خواننده می خوندم:
به من عادت کن
بیا با این دل دیوونه رفاقت کن
بیا غارت کن
ببر این دل و خیال من و راحت کن
به من عادت کن
جونم در میره واسه تو وقتی که
می شینی نزدیک من حساس
_ تو گرفتار کردی من و بیمار کردی
ببین چیکار کردی با دلم باز
آهای دیوونه عشق یه دونه
تنهام بذاری کارم تمومه
یادت بمونه
واو! چه صدایی داشت یه پسر قد بلند و خوشگل بود البته به چشم برادری گفتم ها. روی صندلی نشسته بود یه پسر قد کوتاه و جذاب پشت پیشخوان ایستاده بود.
پسره: صدات قشنگه!
الآن بگم قشنگی از خودتونه؟
_ ممنون.
علی با اخم: چی می خوای؟
_مگه فروشنده ای؟
حرصی نگاهم کرد. منم بهش خیره شدم. رو به پسر قد کوتاهه گفت: ببین خانوم چی می خوان.
پسره هم سرش رو تکون داد و رو به من گفت: می‌ تونم کمکتون کنم؟
چشم از علی گرفتم و رو به اون پسره گفتم: یه کفش مجلسی طلایی شکل اون می‌ خواستم ولی پاشنه اش کوتاه باشه.
به کفش طلایی پاشنه بلند توی ویترین اشاره کردم.
پسره: سایز پاتون چنده؟
_ سی و هشت.
پسره: چند لحظه صبر کنید.
از مغازه بیرون رفت و با صندل پاشنه پنج سانتی طلایی برگشت. البته کامل طلایی نبود کفش سفید بود و با نگین های طلایی کار شده بود.
پسره: قابل دار نیست آبجی بفرمایید.
کفش رو پوشیدم عالی بود.
_چقدر شد؟
پسره: اختیار دارین اینجا مال آقا علیِ مال شما هم هست.
خب من چه نسبتی با علی دارم این داره مفتی بهم کفش می‌ده؟
خره مفت باشه کوفت باشه بردار دیگه.
راست میگی ها ولی صبر کن ببینم تو اون وجدان بده ای. آی کلک خواستی گولم بزنی؟ ولی نه من زیر بار منت علی آقا نمی ‌رم. پول لباس هم بهش می دم. اصلا این علی یهو کجا غیبش زد؟ بی خیال!
رو به فروشنده گفتم: من با علی آقا نسبتی ندارم چقدر شد؟
پسره یه کم نگاه کرد و قیمت رو گفت. حساب کردم و بیرون اومدم. این بادمجون کجا رفت؟
بی خیال با تاکسی می‌ رم. از پاساژ بیرون اومدم؛ کنار ماشین ایستاده بود. حواسش که جمع شد اشاره کرد که بیا اینجا. خرامان خرامان به سوی علی می‌ رفتم که یکی دستم رو کشید.
_ خانوم با من عکس می گیرید؟
با تعجب برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. یه پسر خوشگل بود ولی سنش بچه می ‌زد
_مگه بروسلی ام با من عکس بگیری؟
پسره: مگه شما مدل معروف شرکتIncı (اینجی به معنی مروارید) نیستید؟
آهان! گفتم ها بروسلی هم نباشم چیز بنجولی هم نیستم. ژست گرفتم و گفتم: Evet canım
(آره عزیزم)
خندید و گیج گفت: متوجه نشدم.
_ عیب نداره بیا عکس بگیریم.
نزدیکم شد ولی بچه شئونات اسلامی رو رعایت کرد و کامل به من چسبیده بود. آخرش هم به زور از دستش خلاص شدم و به طرف علی مرادی که با یه من عسل هم نمی شد خوردش؛ رفتم.
علی: خوش گذشت؟
نیشم شل شد و گفتم: جای شوما خالی.
علی: دوستان به جای ما.
_ اون که صد البته.
علی: یه وقت کم نیاری؟
_ نه نگران نباش!
حرفی نزد ولی اخمش سر جاش بود، نزدیک تر شدم و دستم رو بالا بردم؛ با دو انگشت روی گره ی ابروهای خوشگلش رو فشردم و گفتم: تو که با خندیدن خوشگل می شی چرا اخم می کنی؟
گره ی اخمش باز شده بود ولی نمی خندید و فقط نگاهم می کرد. لبش رو با زبون تر کرد و گفت: این همه بی پروایی خوب نیست پرنسس!
لبخند زدم و گفتم: من برای همه اینطوری نیستم تو فرق می کنی!
علی: چه فرقی؟
_تو برام هر کسی نیستی!
گنگ نگاهم کرد و پرسید: پس کی هستم برات؟
جوابی ندادم و اون با کلافگی گفت: اگه فرق دارم، دوست ندارم بقیه هم بهت…
_بهم؟
علی: من چی هستم برات؟
خندیدم و ماشین رو دور زدم؛ در رو باز کردم و نشستم. بذار یه کم تو خماری بمونه!

🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. Oh😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐 وات د فاز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟”””
    فكر ميكنم بهتره كاملا رو داستان خواهرش و انتقام و اون راز بمونه ،. چون واقعا شخصيت علي اضافي به نظرمياد ، بايد يكي باشه يا همسايش يا علي ،
    و ، خب واقعا كليشه اي
    😑😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن