رمان نیهان

رمان نیهان پارت 7

 

نیهان

خندیدم، از توجهی که بهم شده بود خوشحال بودم. از سرابی که روبه روم بود؛ خوشم می اومد و داشتم به عمق جهنم علی می رفتم.

بعد از مرخصی به طرف خونه راه افتادیم. مونده بودم چطوری قضیه ی مهمونی رو به علی بگم؟ گلاره گفته بود باید برم و من بین گفتن و نگفتن گیر بودم. کلافه نفسم رو بیرون دادم که علی گفت: بگو.

با تعجب پرسیدم: چی رو؟

علی: چیزی که هی داری کلنجار می ری بگی ولی نمی تونی!

با بهت نگاهش کردم. از دیدن قیافه ام که شبیه علامت تعجب بود؛ خنده ی بلندی سر داد و گفت: قیافه ات داد می زد می خوای چیزی بگی. بگو می شنوم!

با من من گفتم: علی گلاره… ببین اون خیلی اصرار داشت برم مهمونی. لطفا بیا بریم این برام خیلی واجبه! ببین من حالم خوبه.

علی اخم کرد و گفت: گلاره کیه؟

_ دوستم.

ابرو بالا انداخت و گفت: گوشات مشکل دارند؟

اخمی کردم و گفتم: معلومه که نه!

علی: پس حتما صدای خودت رو شنیدی!

لب هام جمع شدند و گفتم: علی گیر نده جون نیهان.

علی: قسم نخور!

_ جون نیهان.

علی: ای بابا.

_ زود بر می گردیم!

پوفی کشید و گفت: باشه.

لبخندی زدم و از گردنش آویزون شدم.

علی: نکن دختر الآن تصادف می کنیم.

_خیلی گلی علی مرادی.

نگاهش به لب های کبود و خندونم افتاد و گفت: خودت گلی!

ماشین رو کنار کشید و دست دور کمرم انداخت. تن خسته ام رو بیشتر به خودش فشرد و کنار گوشم زمزمه کرد: عزیزدلم نباشی علی می میره عشق علی!

باز خواستم بگم خدا نکنه اما نگفتم. از این نزدیکی خجالت می کشیدم. ازم فاصله گرفت اما دستاش روی شونه م ثابت موند. سرم رو پایین انداختم و علی خندید. دستش رو از روی شونه ام برداشت و زیر چونه م گذاشت. با کمی فشار صورتم رو بالا آورد و تو چشم هام زل زد. باز چشمهاش پر از خنده شد و گفت: نبینم خجالت بکشی عشق علی!

واقعا خیلی جلو رفته بود، انتظار این حد صمیمیت رو نداشتم. خندیدم و گفتم: دستت رو بکش امروز راه به راه بغلم می کنی.

خواستم بگم قلبم خیلی زود خودش رو می بازه اما به جاش گفتم: خجالت می کشم از نزدیکی زیادمون!

بعد هم برای اینکه از نگاه خیره اش فرار کنم، چشم چرخوندم و با حالتی گیج گفتم: ای وای چقدر من گرممه بس که این بخاری رو زیادش کردی.

علی: فردا حتما با بابات صحبت کن. منتظر جوابم!

نگاهم تو نگاهش گره خورد و مبهوت لب هایی که تکون می خورد شدم. کلماتی که می گفت؛ هر لحظه به جیغ زدن نزدیکم می کرد.
علی: تو تابعیت پدرت رو داری و برای ازدواج با من قطعا یه محدودیت هایی هست؛ من ازت خوشم میاد و دوست دارم با تو شروع کنم ولی بعد از ازدواجمون…

نگاه شیطونی به من بهت زده انداخت و ادامه داد: دیگه گرمت نمی شه.

آب دهنم رو قورت دادم و علی خندید. با خنده ی اون من هم خندیدم. این صدای خوب سراب خوشبختی رو دوست داشتم!

خنده ام قطع شد و با شک پرسیدم: علی می شه یه سوالی بپرسم؟

با چهره ای که ته مونده های خنده ازش معلوم بود؛ گفت: بگو عزیزم!

_ چیزه… می گم خانواده ات خبر دارند؟

به ثانیه نکشید اون خنده پر زد و هول گفت: معلومه عزیزم حالا می برم باهاشون آشنا بشی!

بی توجه به تن صداش، سرخوش باز هم صداش زدم: علی؟

جوابی نداد و من متعجب بهش خیره شدم.

_ علی چیزی شده؟

لبش رو به دندون گرفت و باز هم حرفی نزد. دست روی بازوش گذاشتم و تکونش دادم. انگار که از یه دنیای دیگه ای به واقعیت پرت شده باشه؛ هین بلندی کشید. از عکس العملش ترسیدم و اون با چشم های گشاد شده نگاهم کرد. نفس بلندی کشید و گفت: ببخشید یه کم فکرم مشغوله!

سری تکون دادم و گفتم: معلومه!

نگاهم کرد و گفت: بریم خونه؟

هنوز متعجب بودم و تو خودم نبودم. فکری آزارم می داد و اون هم اینکه وقتی اسم خانواده اش رو آوردم به این روز افتاد. بی خیال غذا خوردن شدم؛ سری تکون دادم و علی راه افتاد.

کمی به سکوت گذشت و با من من گفتم: علی می گم اگه امروز به بابام بگم مشکلی هست؟

دستی بین موهاش کشید که قلبم فشرده شد. سعی می کرد لبخند بزنه ولی موفق نبود. این لبخندی که به هرچیزی شبیه بود جز لبخند، حرصم رو در می آورد. اما نخواستم کشش بدم و منتظر جواب موندم.

علی: نه اشکالی نداره هر جور که راحتی.

لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: مشکلی پیش اومده که بابام نمی تونه بیاد.

متعجب نگاهم کرد که ادامه دادم: علی من بهش گفتم که می خوام با یه نفر نامزد کنم. اون درگیر بود ولی قرار بر این شد وکیلش با وکالت از طرف بابا به اینجا بیاد و ما…

پوف بلندی کشید. چشم هاش رو بست و گفت: ما چی؟

_ ما عقد کنیم.

باز هم لبش رو به دندون گرفت و من معترض نالیدم: علی دردت چیه؟

چشم هاش رو بست و لبخند زد. رو به من خیلی عادی گفت: عزیزم اثر داروهاته توهم زدی. اشکالی نداره هر جوری که بابات راحته. من بی طاقتم عشق علی. دلم میره برای با تو بودن…

لبخندی زدم و گفتم: ممنونم ازت ولی این دلیل نمی شه دیوونه بودن خودت رو به توهمم از داروهام ربط بدی.

تلخ خندید و گفت: باشه من دیوونه ام. دیوونه ی توام!

لبم رو به دندون گرفته و حرفی نزدم!

علی: برو خونه استراحت کن.

باز هم اعتراض کردم: استراحت چیه؟ من باید امشب به اون مهمونی برم!

علی: نیهان حالت خوب نیست؛ بی خیال شو

پر حرص گفتم: اما من قول دادم.

پوف کلافه ای کشید و گفت: یک ساعت دیگه بر می گردم.

خوشحال دستی بهم زدم و جیغ کشیدم. صدای گرفته ام گرفته تر شد و علی خندید. لب هام جمع شدند و گفتم: میرم آماده بشم.

سری تکون داد و از ماشین پیاده شدم. تن خسته ام رو به زحمت سر پا نگه داشتم و از جلوی ماشین رد شدم. کلیدانداختم و داخل شدم. صدای تیک آف ماشین خبر از رفتن علی می داد. سوار آسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی چهار رو فشردم.

به خونه ی آیهان خیره شدم و بی خیال به طرف خونه ام رفتم. با سرعت یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و آماده شدم. لباس کرمی دو تیکه که دامن کلوشی داشت و باعلی خریده بودیم؛ پوشیدم.

نیم تنه ی خوشگلش پر از سنگ دوزی های ریز و درشت و قالب تنم بود. موهای بلند و بلوندم رو اتو کشیدم؛ لخت و شلاقی شده بودند. آرایش غلیظ و رژ قرمز آتیشی با گوشواره های دایره ای و بزرگ خیلی خوشگلم کرده بود؛ جوری که علی وقتی من رو دید؛ مات مونده بود.

علی: اینجوری می ری مهمونی؟

_ آره مشکلیه؟

علی: بله که مشکله من نمی خوام ملت عشق من رو دید بزنند.

_ علی گیر نده خیلی هم خوبه.

علی با اخم توپید: هیچم خوب نیست. رژت رو پاک کن و اون لباس هم عوض کن؛ چیه کل کمرت بیرونه.

_ تا فردا هم غر بزنی به جونم درش نمی آرم این پوشیده ترین لباسمه.

علی اخمالوتر از قبل عصبی شد و گفت: یعنی شما قبلا هم با نیم وجب پارچه می رفتی مهمونی؟

حق به جانب گفتم: آره من عادتمه.

دندوناش رو روی هم سایید و چیزی نگفت. باعث تعجب بود! فکر می کردم به زور هم شده باشه این لباس رو از تنم در می آره؛ ولی کوتاه اومد و حرفی نزد. سوار ماشین شده خوش و خرم به طرف خونه ی شراره راه افتادیم!

از در ورودی خونه ی بزرگ و ویلایی شراره، فقط به فکر گلاره بودم. با اون چشم های درشت و مشکی و جذابیت پسر کشش حتما تک ستاره ی مجلسه. البته شوهرش آقا مرتضی اجازه نمی ده روابطش خیلی آزاد باشه و همیشه ی خدا همراهشه؛ به غیر از مواقعی که ماموریت داره و گلاره تنهاست. واقعا عاشق همدیگه هستن و من چقدر خوشحالم که دوست من به عشق حقیقی رسیده!

بعد از تحویل پالتو و شالم به زن خدمتکار، به طرف سالن بزرگ خونه رفتیم. با جیغ گلاره سر بلند کرده و تو حجم عظیمی از عطر اوفریا فرو رفتم.

گلاره: ای الهی جز جیگر بگیری، الهی یه شوهر کچل گیرت بیاد و من دلم خنک شه، الهی موهات سفید شن اگه از این به بعد فراموشم کنی…

با خنده کنارش زدم و گفتم: این هوچی بازیا چیه از خودت در میاری خجالت بکش.

خیره به قیافه م بغض کرده گفت: الهی فدات بشم چرا اینقده لاغر شدی تو؟

_ همین دیروز پیش هم بودیم دیوانه.

گلاره با چشم و ابرو بغلم کرد و گفت: دلم برات تنگ شده بود.

جوری خودش رو به من چسبونده بود انگار که خواهر گمشده اش رو پیدا کرده. توجه همه به ما بود و من واقعا متعجب بودم! شیطنتم گل کرد و گفتم: گلاره تو بی معرفتی، عروسی کردی رفتی حاجی حاجی مکه…

حرفم رو خوردم و با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چیکار می کنی؟

بی توجه به حرفم باز شال حریر روی شونه اش رو بیشتر دور خودش پیچید و گفت: هیس ساکت!

_ گلاره خل شدی؟

نگران نگاهم کرد؛ صداش رو پایین آورد و گفت: خودت گفتی حاجی حاجی…

دستم رو محکم روی پیشونیم کوبیدم و از لای دندون های کلید شده ام گفتم: گلاره اون یه جور کنایه است!

با تعجب نگاهم کرد و من خنده ام گرفت از این لیسانسه ی خنگ!

صدای خنده ی ریز علی بلند شد و کلافگی من از این همه حواس پرتی اوج گرفت! گلاره با صدای اوهوم علی به طرفش برگشت و علی رو بهش، خیلی متواضع سلام کرد.

گلاره بی توجه بدون اینکه جوابی بده به طرفم برگشت و گفت: مردم چه بی شخصیت هستند؛ نمی بینند من دارم با توئه عزیزدل حرف میزنما! زرتی می پرن وسط گپمون می گن سلام.

وای از دست این دختر! امروز پاک خل شده…

_ گلاره جان ایشون آقای علی مرادی همراه من هستند.

گلاره با چشم های لوچ شده گفت: همراهت؟

خنده ام گرفت: اوهوم!

خندید و بی خیال گفت: بابا تو از این عرضه ها داشتی تا حالا من رو عمه کرده بودی!

باز دندون هام به هم چسبید و غریدم: اون خاله است نه عمه.

پیشونیش رو خاروند و گفت: آهان همون!

علی قرمز شده رو به گلاره گفت: خوشبختم از آشناییتون.

گلاره بدون اینکه به دست دراز شده ی علی نگاه کنه لبخندی زد و گفت: همچنین.

تعجب کردم؛ گلاره و بی ادبی؟

علی با تعجب، کمی هم حرص خورده، پشت به ما کرد و به طرف میز پر از مشروب رفت.

عصبانی شدم و رو به گلاره گفتم: ای حناق بگیری که آبروم رفت جلو همه دو دستی می چسبه به دست طرف، محرم و نامحرم حالیش نیست؛ حالا واسه من سالک شده. گلاره اون دوست پسرمه این چه رفتاری بود.

رو بر گردوندم و خواستم به طرف علی برم که مانعم شد؛ با اخم و صدای ولوم پایین گفت: یه نگاه به پشت سرم کنی می فهمی من به عنوان مهمون اینجا نیستم و ایل و تبار اداره ی مرتضی اینا اینجان.

با تعجب به دور و اطراف خیره شدم و چشمم رو مرتضی که همراه شراره می رقصید ثابت موند. گیج و منگ به صورت گلاره نگاه کردم و اون به معنای سکوت دست روی بینیش گذاشت! دستم رو گرفت به بیرون عمارت برد.

کنار پله ها ایستاد و با نگاه به دور و اطراف، رو به من با صدای آرومی زمزمه کرد: مراقب خودت باش نیهان نگرانتم، من خبر نداشتم مرتضی آخر وقت بهم گفت که تو هم باید باشی. یه تعداد تاجر و مافیا اینجا هستن دارن بازار کشور رو به گند می کشن ( کمی مکث) و متاسفانه باید بگم پدرت هم یکی از اوناست!

چشم هام گشاد شدن و مات موندم. پدرم؟ خیلی عجیبه! تازگیا خیلی چیزها رو می شنوم و به نشنیدن می گیرم…

گلاره: خودت رو نباز نیهان فقط کمکم کن و وانمود کن سینان دمیر اوغلو(sınan Demiroğlu) رو نمی شناسی. اما بهش نزدیک شو! بعدا مفصل درباره اش حرف می زنیم فعلا چشم امید مرتضی تویی! منظورم اینه…

کمی من من کرد که عصبی گفتم: خب بنال تموم کن دیگه.

چشم هاش رو بست و گفت: هر چی بیشتر شکل زنای تو دیسکوی ترکیه باشی به نفعمونه!

مخم سوت کشید! سینان دمیر اوغلو؟ پسر دوست پدرم؟ جلوی علی شکل دخترای دیسکو باشم؟ با سینان دمیر اوغلو که زن باز بودنش زبانزد خاص و عام تو ترکیه است، لاس بزنم؟ علی مرادی آروم تماشا می کنه؟ عوض شدم نه؟

درسته وجود و دختر بودنم برام مهمه اما روابطم آزاد بود! این فعل برای گذشته است ( بود ) اما حالا مهم نیست. حالا رابطه فقط به علی ختم شده! عشق علی مرادی این آزادی رو گرفت! نه با زور و اجبار، با حس تملک به قلب علی، علاقه ام به ارتباط با بقیه از بین رفت!
علی مرادی چیکار کنم؟

توی فکر بودم و مدام چشم های علی پشت پلکم نقش می بست. گلاره تکونم داد و گفت: نیهان فقط همین یه بار کمکمون کن!

بهت زده، در حالی که کامل قضیه رو درک نکرده بودم گفتم: گلاره می فهمی چی می گی؟ به علی چی بگم؟

گلاره لبش رو به دندون گرفت و گفت: نمی دونم. تو که برات مهم نیست اون فقط یه دوست پسره نشد یکی دیگه! مهم پدرت و کارشه.

پوزخندی زدم و گفتم: من رو اینجوری شناختی؟

گلاره: منظورت چیه؟

_ که وقتی روابطم مثل شما محدود نیست هر چیز خوری انجام بدم؟

چشم هاش بسته شد و شرمنده لب زد: ببخشید منظور بدی نداشتم. گفتی دوست پسرته فکر کردم زیاد برات مهم نیست.

_ برام مهمه گلاره.

گلاره: اما بابات؟

پوف بلندی کشیدم و گفتم: باشه انجامش می دم.

توجهی به صدا کردنش نکردم و به قصد ورود به عمارت به طرف ورودی راه افتادم. می دونستم کارم اشتباهه اما تو یه دو راهی عذاب آوری گیر کرده بودم. آخرش یا بابام رو از دست می دادم یا علی مرادی رو! عقلم می گفت پدرت و دلم به علی مرادی دل بسته بود.

واقعا حرف های گلاره سنگین بود. نمی شد قبول کرد پدرم کار خلافی انجام داده باشه. اون هم مردی که همیشه تابع قانون بود و ما رو هم وادار به تبعیت از قانون کشوری که درش ساکن بودیم؛ می کرد. به یک تحقیق اساسی نیاز داشتم تا به باور حرف های بقیه برسم. فقط قبلش یه همراه می خواستم که هم مرئی باشه هم نامرئی!

مغزم به هم ریخته بود و درست نمی تونستم فکر کنم؛ نمی تونستم تمرکز کنم. نفس عمیقی کشیدم و وارد سالن شدم. در رو به روی تمام افکار منفی تو ذهنم بستم و چرخیدم!

چشمم به علی خورد که با دختر مو قرمزی در حال رقص بود و اصلا حواسش به دور و اطراف نبود. جوری هم غرق دختره شده بود انگار نیکل کیدمنه! حرصم گرفت دختره شبیه scarlet fox (روباه قرمز: کاراکتر بازی temple run شرکت ایمانجی) شده بود.

دست تو دست هم چرخیدند و چشم هاش به من که افتاد؛ دستپاچه شد. تعجب کردم اما لبخندی روی لبم نقش بست و زدم به بی خیالی! فرصت خوبی بود بعدا هم اسمش می شد تلافی! نمی خواستم درخواست گلاره رو قبول کنم ولی علی خودش بهونه اش رو جور کرد.

یکی از اون لبخندهای ژکوندم رو روی لب هام نشوندم. دست به موهای لخت و بلندم کشیدم و زیر و روشون کردم. از روبه روی علی و اون اسکارلت فوکس گذشتم. از روی میز گیلاس پر از مشروب رو برداشتم به طرف سینان دمیر اوغلو، که چند تا دختر دوره اش کرده بودن، راه افتادم!

سرم رو پایین انداختم که ظاهرا با لیوانم سرگرمم. زیر چشمی حواسم به اون بود و اون حواسش به لوندی دخترای دور و برش پر می کشید. فاصله ام کمتر شده بود، سرم رو پایین تر انداختم و از عمد به پشتش برخورد کردم؛ گیلاس از دستم افتاد و دستم به طرف دماغم رفت.

صدای آخ بلندم تو ولوم بالای موزیک گم شد اما موفق شدم و سینان به طرفم برگشت. چشم های آبی شیشه ایش رو به چشم هام دوخت؛ چشم هاش ریزتر شدند و یهو هیجان زده لبخند شیرینی زد و گفت: وای ببین کی اینجاس! پرنسس خودتی؟

دست از روی دماغم برداشتم و لبخند نصف و نیمه ای زدم: اوه ببخشید من شما رو می شناسم؟

متعجب به دختر لوند کناریش که موهای بلند و مشکی داشت نگاه کرد و گفت: ایلول (Eylol) درست شنیدم؟ اون من رو نشناخت؟

دختره به ترکی جوابش رو داد: اوهو سینان، عزیزم فکر کنم محبوبیتت رو از دست دادی!

از حرفش به خنده افتادم و به پشت برگشتم؛ خواستم بفهمم گلاره کجاست و کارم تا چه حد خوب بوده، شاید هم بهونه بود و خواستم بفهمم علی چیکار می کنه!

خیره به چشم های عصبی و قهوه ایش لبخند زدم. خوب شد آقا علی! روبه روی یه پسر کت وشلواری که پشتش به ما بود؛ ایستاده بود. پس مو قرمزت کجا رفت علی مرادی؟

بی خیال چشم هام دور تا دور سالن، برای پیدا کردن گلاره گشت و کنار یه پسر مو قهوه ای پیداش کرد. همچین تو حلق پسره بود که کپ کردم. گلاره ی بی خیال و من به دنبال مرتضی که نکنه کاخ رویاهاشون خراب بشه ولی در کمال تعجب اون هم با شراره می رقصید و می خندید؛ هر از گاهی هم نگاهی به گلاره می انداخت! یهو چراغ بالا سرم روشن شد که آقا اینا همشون در نقش خود فرو رفتن!

دستم که کشید شد به خودم اومدم و تو بغل سینان فرو رفتم. دست دور گردنم انداخت و خندید.

سینان: موش کوچولو تو خیلی بغلی هستی!

ای خدا بزنم له اش کنم؟ یه کم فکر کردم و فهمیدم باید شکل دخترای دیسکو باشم.

منم خندیدم و گفتم: هنوزم به یاد نمیارمت اما خیلی خوشگلی.

اخمی کرد و گفت: تو من رو نمی شناسی؟ من سینانم! همون که لج می کردی که چرا اسمم شبیه اسمته نیهان!

من به گور عمه ی نداشتم خندیدم با تو سر اسمم لج کنم. چشم هام گردتر شد و گفتم: اوه ببخش خیلی فرق کردی پسر.

سینان: چطوری شدم؟

دست روی بازوهاش کشیدم و گفتم: جذاب تر شدی سینان.

خندید و بغلم کرد. تو حجم زیاد عطر مردونه اش بودم و حالم بد می شد. دستم رو تخت سینه اش زدم و چرخیدم و اون پشت قرار گرفت؛ دستش دور کمرم حلقه شد و من، به علی خیره شده بودم. مغزم پر بود از افکاری که اذیتم می کرد.

زده بودم توفاز بی خیالی ولی خودمم می دونستم آخرش پشیمون می شم. به فکر سینانی که از پشت بغلم کرده بود و عشقم که روبه روم بود؛ بودم. با نگاهی که هر لحظه پر و خالی می شد! از هیبت نگاهش می ترسیدم. تو فکر حل معمایی به اسم پدر بودم و این بین، عزیزِ دلم داشت از دستم می رفت.

کاش بهش می گفتم؛ از بد شدن بابا و معمایی که باید حل کنم. از مرگ یاسمین و ترس از رسیدن به حقایقی که تن آدم رو می لرزوند. اما دیگه دیر بود پس باید کاری که روبه روم بود رو تموم می کردم!

یه گیلاس مشروب به طرفم گرفت! مردد تو گرفتنش به چشم هاش خیره شدم. یاد تنگی نفسم افتادم و خواستم رد کنم، اما نه من به هر قیمتی باید سر از کار بابا در بیارم پس خندیدم و گیلاس و گرفتم. بی معطلی همه اش رو سر کشیدم.

سینان: دختر آروم تر گلوت می سوزه!

بسوزه؟ گلوی من؟ منی که تا چند ماه قبل با مشروبم همه جا پلاس بودم گلوم بسوزه؟ منی که همیشه یه پاکت سیگار هم می بستم به تنگش که مستیم کامل بشه، گلوم بسوزه؟ بی خیال پسر!

من فقط صرفا جهت اینکه چند ماهه نفسم بالا نمی آد نمی خورم وگرنه صد تا مثل تو رو می ذارم تو جیبم عزیزم!

به فکرم لبخندی زدم و در جواب سینان گفتم: عادت کردم!

یه گیلاس دیگه برداشتم و رفتم بالا! دست سینان رو گرفتم و به طرف پیست رفتیم. با آهنگ تندی که می زد رقصیدیم و حس کردم نبض تند شقیقه هام رو!

آهنگ بعدی لایت و آروم بود. سرم به طرف شونه اش رفت و گرمای دستش رو روی پوست برهنه ی کمرم حس کردم. حرکت دورانی دستش، حال خرابم رو خراب تر می کرد. عصبی بودم و بوی تند مشروب نفسم رو می گرفت.

به فکر خلاصی بودم. دست هام دور گردنش حلقه شد و کنار گوشش زمزمه کردم: فردا تو هتل پا… اتاق 223 منتظرتم!

🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. نویسنده جان میشه بیشتر در مورد اتفاقاتی که میوفته توضیح بدی؟…. مثلا تو این پارت یهو از بیمارستان دراومدن رفتن یه مهمونیه مافیایی که بابای دختره هم اونجاست و ازون طرف شوهر دوستش( مرتضی) میخواد اینا رو تور کنه… نیهانم سریع نقشه رو میگیره و فرو میره تو نقش…اتفاقات خیلی تند تند و پشت سر هم میوفتن… و لطفا در مورد باند مافیا و خانواده نیهانم بیشتر توضیح بده… ممنووونم… شخصیت علی رو ( با اینکه خیلی عوضیه!) دوووست دارم!…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن