رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 11

 

به معنای واقعی داشتم ذوق میکردم . تاحالا آریا رو انقد عصبانی ندیده بودم . معلوم بود قراردادش از اون گروناست وگرنه انقد عصبانی نمیشد .
یه ماشین گرفتم و به پونه زنگ زدم : الو کجایی پونه؟
_من انقلابم ، تو کجایی ؟
_هیچی منم بیرونم
_مگه الان نباید سرکار باشی؟ آها نکنه به خاطر اون مانتوعه اخراجت کرد؟ اینو که گفت بلند خندید.
_نه دیوونه خودم از شرکت زدم بیرون ، ببینمت بهت میگم .
_باشه ، اتفاقا میخواستم زنگ بزنم به بچه ها که همدیگرو ببینیم . تو برو همون کافه همیشگی، منم یه ربع دیگه با بچه ها میام .
رفتم سمت میدون ولیعصر همون کافه همیشگی که منو پونه با همدیگه میرفتیم . ده دقیقه بعد رسیدم اونجا و رفتم کافه . جای خیلی دنجی بود . رفتم ته کافه جای مخصوص منو پونه . نشستم اونجا و منتظر شدم .
یه ربع بعد پونه با چن تا دختر و پسر که همکلاسیای دانشگاهم بودن وارد شدن . میشناختمشون ولی نه از نظر درسی ، فقط از نظر اخلاقی .
وارد کافه شدن و اومدن سمت من . اسم یکیشون کامران بود ،یکیشونم شاهین. دخترا هم سحر و فرناز .
با همشون سلام علیک کردم و دست دادم . من کلا دختر راحتی بودم و به محرم و نامحرم زیاد اعتقاد نداشتم .
چون معتقد بودم آدم دلش باید پاک باشه . با کامران از همون اول جور شدم . پسر خوبی بود . کلا هرچهارتاشون پایه بودن .
همین که نشستیم پونه بحثو شروع کرد : بچه ها اینم هلما خانم ، رفیق گرمابه و گلستان من و یار دیرین و وفادار .
سحر : هلما جون تعریفتو زیاد شنیدیم البته نیاز به تعریف نبود چون تو کلاس همه شاهدیم .
کامران: راست میگه هلما جون ، کاش یکم از این زبون تورو ما داشتیم یکم از بابامون پول تلکه کنیم .
اینو که گفت همه زدیم زیر خنده .
_مرسی بچه ها لطف دارین همگی . پونه رو که میشناسین ، دیگه نمکشو زیاد کرده
فرناز : ‌نمیدونم پونه بهت گفته یا نه ، راستش ما تو اکیپمون همه جور آدم داشتیم جز یه آدم پررو و سرزبون دار . ببخشیدا هلما جون من یکم رکم .
ما کلا از روز اول که تورو دیدیم ازت خوشمون اومد ولی رومون نمیشد بهت چیزی بگیم . فهمیدیم پونه دوست صمیمیته ، گفتیم از طریق اون بهت نزدیک شیم . به هرحال از آشناییت خوشحالیم .
_منم همینطور
شاهین : پس بزار معرفی کنم بچه هارو . کامران که کلا پارتیمونه ، همه جا آشنا داره و همیشه کارمونو راه میندازه .
سحر هم که این همه سخنرانی کرد یه جورایی درسخونمونه و بچه خرخون . فرناز هم قیافه مظلومشو نگا نکن . موقع امتحانا خیلی حرفه ای تقلب میکنه جوری که تا حالا هیچکی ازش تقلب نگرفته ،منم که مخلص شما همیشه پایه ام واسه همه چی و برنامه ها رو من همیشه ردیف میکنم ، از سرکار گذاشتن استاد بگیر تا کارای دیگه . پونه هم که خودت میشناسیش دیگه ، یه جورایی مسافرکشمونه .
بازم همه زدیم زیر خنده
_از امروز منم میشم پرروی اکیپتون.
کامران : افتخار میدین بانو .
بچه های پایه ای بودن ، همه چیشون خوب بود . از همون اول باهاشون احساس صمیمیت کردم

یکم بعد صاحب مغازه اومد ازمون سفارش گرفت . من که طبق معمول قهوه و کیک ، پونه هم یه کیک معمولی سفارش داد .
بقیه بچه ها به تبعیت از من قهوه سفارش دادن .
فرناز : خوب هلما یه کم از خودت بگو ، از خونوادت
_والا بعید بدونم پونه بهتون چیزی نگفته باشه . خونه ما نزدیک میدون ولیعصره . یه خونواده کم جمعیت که من ته تغاریشم . یه داداش بزرگتر دارم که اونم معماری میخونه .
کامران : کلا خونوادگی سر زبون دارین یا فقط تو اینجوری ؟
_نه بابا اون بدبختا از ترس من جیک نمیزنن . یه خونواده روی انگشتم میچرخن . البته فقط تو خونه و دانشگاه نیس ، تو سرکارم هم با رعیسم کل میندازم .
سحر: جدی؟ حالا رعیست چجوریه مگه ؟
پونه زود پرید وسط حرفم : این مارمولک با زبونش همه رو جادو میکنه . موش مردگیشو نگا نکنین ، پاش برسه همه رو میشوره میزاره کنار .
اینو که گفت همه خندیدن .
شاهین: این پسره ، همین استاد جوونه . چرا انقد با تو لجه ؟
_بالاخره همه جا یه عقده ای پیدا میشه دیگه . اینم عقدشو داره سر من خالی میکنه .
سحر : میگم نکنه اینم مثل اون سریاله پدر بشه ؟ از اول با هم لج کنین ولی بعد کم کم عاشق هم شین .
اینو که گفت بمب خنده رفت هوا. یه جورایی جمع ترکید. خودمم خندم گرفته بود
پونه : راست میگه ها ، تو هم کم از لیلا نداری ، پررو و شر .
بازم همه خندیدن .
_اه عمرا من عاشق اون ایکبیری شم
پونه : لیلا هم همینو میگفت ولی کم کم دید عاشق حامد شده .
فرناز : وای این سرزبونی که تو داری جون میده واسه حال گیریه این استاده . فقط باید قول بدی همیشه پایه باشی .
_من که همیشه پایه ام .
یکم بعد گذشت و از بچه ها خدافظی کردم چون دیرم شده بود .
خواستم برم که پونه جلومو گرفت : کجا؟
_خونه دیگه
_تو هنوز بم نگفتی چرا از شرکت زدی بیرون ؟
_گند زدم ، میفهمی گند ولی این پسره رو نشوندم سرجاش
_درست بگو منم بفهمم
_آریا داشت با تلفن شرکت با پگاه حرف میزد ، منم از رو کنجکاوی حرفاشونو گوش دادم .
وسط حرفاشون شنیدم که بهم گفت گاو، منم کنترلمو از دست دادم و رفتم تو اتاقش و هرچی از دهنم دراومد گفتم، بعد هم از شرکت فرار کردم .
_وای هلما تو چیکار کردی؟ گند زدی که . از گند هم یه درجه اونور تر . فاتحه ات ات خوندس ، از الان خودتو اخراج شده بدون
_تازه فقط این نیس، وقتی داشتم باهاش دعوا میکردم ، یه پسره هم اونجا بود که داشت با آریا قرارداد مینوشت ، وقتی من بلند داد زدم سر آریا ، اونم پشیمون شد از قرار داد و آریا هرچقد اصرار کرد فایده نداشت

_پس با این حساب دیگه باید قید شرکتو بزنی . بدبخت تو میدونی اگه اون قرارداد میلیاردی باشه چقد به شرکت ضرر زدی؟ اصلا شاید از حقوق ماه بعدت کم کنه یا اصلا بهت حقوق نده این ماهو .
لامصب بزار یه هفته اونجا استخدام بشی بعد گندکاریاتو شروع کن . هنوز دو سه روز نشده ، کلا نظم شرکنو بهم ریختی .
دیگه حوصله نصیحت شنیدن و تحقیر شدن از طرف پونه رو نداشتم . راهمو گرفتم که برم پونه دستمو گرفت : کجا حالا خانم خانما ، چرا انقد زود قهر میکنی ؟
من دارم واسه خودت میگم . مطمعن باش واسم مهمی که دارم اینا رو میگم، اگه مهم نبودی که حرص و جوش نمیخوردم . بیخیال خودمون یه جورایی درستش میکنیم . تو غصه نخور . حالا هم بیا بریم بچه ها منتظرن .
همراه پونه رفتیم پیش بچه ها . کامران با خودش ماشین آورده بود . همگی رفتیم سوار ماشین کامران شدیم . شاهین جلو نشست و بقیه پشت نشستن. کامران و سحر کلا خیلی پایه بودن.
از همون اول کرکر خنده راه انداختن.
از مسخره کردن آریا بگیر تا حراست دانشگاه و خود صاحاب کافه . اول از همه پونه و سحر رسیدن، بعد از یه ربع هم منو فرناز و شاهین .
چون خونه هامون نزدیک هم بود . از ماشین پیاده شدم و با کامران خداحافطی کردم . همین که از ماشین پیاده شدم ، متین زنگ زد : کجایی تو؟
_به تو چه ربطی داره؟ اصلا کی گفت به من زنگ بزنی ؟
_لوس نکن خودتو ، تو که میدونی من به این سادگیا دست بردار نیستم
_چی از جونم میخوای ؟
_میخوام ببینمت
_برای چی ؟ تو که اصن با من صنمی نداری . یبار دیگه زنگ بزنی ….
حرفم با کشیده شدن گوشیم از پشت ناتموم موند .
کامران گوشیو از دستم کشیدو سر متین داد زد: مرتیکه یبار دیگه به هلما زنگ بزنی و مزاحم بشی ، زندت نمیزارم . یبار دیگه فقط اذیتش کنی به گوه خوردن میندازمت
اینو گفت و گوشیو قطع کرد .
رسما هنگ کرده بودم .
_از الان به بعد رو کمک منم حساب کن. هروقت اذیتت کرد به خودم بگو ، تو حراست آشنا دارم ، سه سوته اخراجش میکنن .
خوشحال شدم تو این هیر و ویری یکی هوامو داشت . بهش لبخند زدم و خداحافظی کردم

خداروشکر حداقل یکی بود به فکرم باشه . این یعنی هنوزم مردونگی نمرده.
رفتم خونه و مستقیم رفتم تو اتاقم .حوصله بحث با هیچکیو نداشتم . متین از اون موقع که اومدم خونه یبار زنگ زد . ولی ریجکت کردم و جواب ندادم . اونم دیگه بی خیال شد .
هزار جور فکر و خیال سرم بود . آریا یه وقت اخراجم نکنه . به درک ، اصلا اخراج کنه . انگار کار قحطه . این همه جا کار ریخته. منم که ماشالا مدرکمو دارم . میتونم همه جا استخدام شم .
لا اقل اون موقع تو روز فقط یه بار قیافه نحس آریا رو میبینم .
اونم تو دانشگاه ، فقط یه ساعت . اونوقت مجبور نیستم کل روز ریختشو تحمل کنم. لباسامو درآوردم و دراز کشیدم . نمیخواستم به هیچی فکر کنم .
یهو در محکم باز شد : هلما هیچ معلوم هست چیکار داری میکنی؟
_مامان چی میگی؟
_من چی میگم؟ توی شرکت چه غلطی داری می‌کنی ؟
وای پس این آریا بالاخره کار خودشو کرد
_حالا مگه چیشده؟
_تازه میگی چیشده؟ رعیست زنگ زد گفت دیر میای شرکت ، تازه فقط امروز نیس، چندبار هم قبلاً دیراومدی.
هووف خیالم راحت شد آریا قضیه فرارکردنم از شرکتو به مامان نگفت . ولی با همین تلفن زدنشم منظور داشت . میخواست هشدار بده که حواسمو جمع کنم وگرنه راحت می‌تونه همه چیو کف دست مامانم بزاره
_مامان امروز تو کلاس سرگیجه داشتم حالم خوب نبود ، با پونه رفتیم کافی شاپ یکم حالم بهتر شه . بعدشم نفهمیدیم زمان کی گذشت .
وگرنه من همینجوری دیر نمی‌رم سرکار . اون پسره پررو هم یکم پیاز داغشو زیاد کرده . مامان تو چقد ساده ای آخه؟هرچی اون میگه باورمیکنی؟
_بسه نمی‌خواد خودتو به موش مردگی بزنی . بالاخره اونم رعیسته دیگه . مرد گنده مرض نداره که دروغ بگه .

هه آره ارواح عمش. اون میخواد منو بچزونه .
_باشه حالا از فردا قول میدم زود برم . حله؟
_چی بگم والا . من که از پس تو یه الف بچه برنمیام که . یکم استراحت کردی بیا پایین .
مامان که رفت گوشیو برداشتم و به یلدا زنگ زدم . بعد از چند تا بوق برداشت
_بله؟
_سلام خوبی یلدا جون؟ هلمام
_سلام عزیزم خوبی ؟
_فدات شم مرسی.
_جانم عزیزم کاری داشتی ؟
_راستش میخواستم بگم آریا بعد از اینکه رفتم بیرون ، کاری نکرد ؟
_نه ولی خودت دیدی که خیلی عصبانی بود . کارد می‌زدی خونش درنمیومد . آخه اون قرارداد چهارمیلیار ی بود . بعد از یه سال این تنها قرارداد گرونمون بود که متاسفانه تو پروندیش.
آخه یه جورایی حقوق این ماهمون به این قرارداد بستگی داشت .
حالا خدا می‌دونه این ماه حقوقمون چی میشه
_نگران نباش. تو که منو می‌شناسی. اون جرعت نداره حقوقمونو نده .
_به هرحال حواستو جمع کن . این خیلی تیزه . قبل از تو ، خیلیا غلط اضافی میکردن تو شرکت ، جوری که خودمم نمیفهمیدم ولی آریا زودتر از من میفهمید و اخراج میکرد . امیدوارم تو جزو اونا نباشی

از یلدا تشکر کردم و گوشیو قطع کردم . وای پس حدسم درست بود ، قرارداده گرون بود و یه جورایی آینده شرکت به اون بستگی داشت.
وای هلما چه گندی زدی . اگه لج کرد و حقوق این ماهمو نداد چی؟البته برا من زیاد فرقی نداره چون زیاد به پولش احتیاج ندارم و فقط واسه اینکه سرم گرم شه رفتم اونجا .
ولی یلدا و بقیه کارمندا شاید به پولش احتیاج داشته باشن . اگه من باعث شم حقوق اونا قطع شه چی؟ ولی بعید بدونم آریا انقد سنگدل باشه که به هیچکی حقوق نده .
این آریا انقد شارلاتانه هرکاری از دستش برمیاد . تو این هیر و ویری یاد اسمش افتادم . لامصب چه اسم شیکی هم داره ، کوفتت بشه .
تو همین فکرا بودم که نفهمیدم کی خوابم برد . عصری از خواب بیدار شدم و رفتم پایین . سردرد بدی داشتم ، مامان تا منو دید گفت : چی شده حالت خوب نیس؟
_نه خوبم ، یکم سردرد دارم .
_بیا یه قرص بخور حالت بهتر شه.
خواستم برم آشپزخونه یهو از پشت یکی دستشو گذاشت رو چشمم . فهمیدم پیمان بود : نبینم حال آجی خوشگلم بد باشه
_از کی تا حالا من واسه تو مهم شدم؟
_از اون موقعی که جنابعالی انقد خرس گنده شدی که تنها میری سرکارو خرجتو از خونواده جدا کردی .
_حالا خوبه دوروزه بیشتر نیس میرم سرکار . تازه حقوق هم هنوز ندادن . خرس گنده هم خودتی .
_باشه اصلا من خرس گنده ، من تسلیمم حله؟
_اوهوم .
بعد از شام رفتم اتاقم و زود خوابیدم . چون نمی‌خواستم واسه فردا که اولین قرارم با اکیپمونه دیر برسم . صبح ساعت شیش و نیم بیدار شدم و صبحونه خوردم و به خودم رسیدم . به کوری چشم آریا میخواستم حسابی به خودم برسم .
خط چشمم طبق معمول کلفت ، یه رژ صورتی هم زدم .
مانتو دیروزمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون .
نیم ساعت بعد تو دانشگاه بودم . بچه ها زودتر از من رسیده بودن . به همشون سلام دادم و رفتم تو جمعشون
فرناز : خانم خانما با این مانتوت کم دلبری کن . حالا من هیچی ، نمیگی تو این جمع مرد هم هست؟
اینو که گفت همه زدن زیر خنده.
کامران : این هلما خانوم خودش همینجوری دلبر هست ، نیازی به مانتوی خوشگل نداره .
سحر : بله ولی بدون مانتو این جمله واسش صدق نمیکنه .
بارم زدیم زیر خنده .
همون لحظه آریا اومد تو و با اخم به من و اکیپمون نگا کرد . از همین الان اینجوریه ، خدا به خیر کنه آخرشو
🍁🍁

کانال رمان من 
🆔@romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan