رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 29

 

****
طول و عرض اتاقو پشت سر هم طی میکردم . دلم آروم نداشت .
آریا قرار بود واسم آدرس بفرسته ، آدرس یه محضر که تا ساعت هشت و نیم باز بود ، اونم چون از آشناهاش بود .
قرار بود شاهدش هم با خودش بیاره چون بدون شاهد صیغه باطل بود .
هی میشستم رو تخت ، هی بلند میشدم راه میرفتم.
پنج دقیقه بعد صدای گوشی ویبره گوشیم بلند شد . خودش بود .
آدرس یه محضر تو شهرک غرب بود . خدا به خیر کنه .
لباسامو پوشیدم و وایسادم جلو آینه ، یه مانتو سفید با یه شلوار لی . شالمم مشکی انتخاب کردم که زیاد تابلو نشه . خودمو تو آینه نگاه کردم ، صورتم خیلی بی روح بود . ناخودآگاه دستم رفت رو میز آرایش و رژ قرمزمو برداشتم و محکم رو لبام کشیدم . امشب قرار بود صیغه مردی بشم که همه چی ازش میدونستم ولی انگار هیچی ازش نمی‌دونستم . امروز باید با دوران خوب دختر بودنم خداحافظی کنم و خودمو دست کردی بسپرم که نمی‌دونم قراره چه بلایی سر آیندم بیاره .
موبایلمو برداشتم و خواستم برم که یادم اومد یه چیزو جا انداختم .
رفتم سراغ کمدم و شناسناممو برداشتم .
بعد از اتاق زدم بیرون و از پله ها زود رفتم پایین که مامان نبینتم ولی از شانس گندم جلوی در مچمو گرفت : کجا به سلامتی ؟
آروم برگشتم سمتش و گفتم : تولد یکی از دوستام .
_کدوم دوستت
_تو نمیشناسی ، اسمش ماراله .
_عع ، پس کادوت کو؟
از این سوالش جا خوردم . نمی‌دونستم چی بگم .
همون لحظه صدای پیمان اومد : مامان به این خوشگل خانم گیر نده . شاید دلش نمیاد از جیبش خرج کنه .
_شما حرف نزنی کسی نمیگه لالیا. پس ببند تا خودم نبستمش .
هنوز کادو نگرفتم واسش ، یهویی خبر داد، منم تو راه واسش میگیرم .
_خیلی خوب ، زود برگرد . تا یازده خونه باش
_باشه خداحافظ .
اینو گفتم و زود زدم بیرون .
زنگ زدم به اسنپ ، یه ربع بعد اومد جلوتر .
با استرس سوار شدم و آدرس دقیقو بهش گفتم . چهل دقیقه بعد رسیدیم .
پیاده شدم و جلوی محضر خونه وایسادم ولی درش بسته بود .رفتم جلو و زنگ زدم ولی هرچی هم زنگ زدم کسی درو باز نکرد .
چیزیو که میدیدم باور نمی‌کردم . یعنی آریا گولم زده بود ؟

داشتم دیوونه میشدم. اگه بهم دروغ گفته بود که بدبخت میشدم .
تکیه داده بودم به درخت و زل زده بودم به در محضر که صدای بوق ماشین اومد .
سر برگردوندم که دیدم تو ماشینش نشسته و به روبرو زل زده . با عصبانیت رفتم سمتش و کنار ماشین وایسادم ولی سوار نشدم .
دو دقیقه گذشت و تازه فهمید قصد ندارم سوار ماشین شم ، پیاده شد و با تشر گفت : عقدت نکردم که ازم زیر لفظی میخوای ، سوار شو دیگه .
منتظری عین دومادا بیام درو برات باز کنم ؟
_چقد تو پررویی ، خجالت نمی‌کشی ؟ به من آدرس اینجا رو دادی بعد نه محضر بازه نه خودت اینجایی . میشه به منم بگی چه خبره ؟
_سوار شو بهت میگم .
با حرص سوار شدم و درو محکم بستم .
_انقد حرص نخور ، صورتت جوش میزنه بچت زشت میشه ها . از ما گفتن بود .
دیگه داشتم منفجر میشدم ، سر برگردوندم یه چیز بهش بگم که زود گفت : نزنی نفله مون کنی. به فکر من نیستی به فکر مادر بدبختم باش که قراره ریختمو تحمل کنه .
_قرار بود توضیح بدی چرا منو کشوندی اینجا . منتظرم بشنوم .
_باز کن داشبردو.
دستم رفت سمت داشبوردو بازش کردم .
صیغه نامه توش بود . برش داشتم و بازش کردم . توش اسم منو آریا بود .
با چشمایی گرد شده نگاهش کردم .
_عین این ندید بدید ها به من نگاه نکن .
دادم رفیقم خودش جور کرد . چون محضر تا این موقع باز نیس .
بعدشم حوصله دردسر نداشتم .
واسه تو که بد نشد .
_ماشالا خوب زرنگ شدی . همه جا آدم داری ‌. الان داری قدرتتو به رخم می‌کشی ؟
_حالا کجاشو دیدی . از این به بعد بیشتر میبینی .
_منو برسون خونه . تو که کارتو کردی .الان دیگه نیازی نمیبینم بیشتر پیشت بمونم .
_اتفاقا باید بمونی . هنوز کارم باهات تموم نشده .امروز زیادی اذیت شدی می‌خوام ببرمت یه جای خوب .
_کجا؟
_بعدا میفهمی .

معنادار نگاش کردم ولی از نگاهش هیچیو نمیشد فهمید . دستش رفت رو استارت ماشین و بعد از دو دقیقه گازشو گرفت .
بیست دقیقه بعد روبروی یه پاساژ نگه داشت . چشمم افتاد به اسمش که نوشته بود پالادیوم . همیشه تعریف این پاساژو از خاله مهین شنیده بودم چون اونا خیلی پولدارن و خونه شون الهیه اس.
ولی هیچوقت ندیده بودم ، دلم میخواست یه روز ببینم . کی فکرشو میکرد قراره بعضی از چیزا رو اولین بار با آریا تجربه کنم ؟
با اکراه از ماشین پیاده شدم و شونه به شونه آریا رفتم .
دو قدم جلوتر نرفته بودم که دستمو گرفت . خواستم دستمو بکشم از دستش که اون زودتر از من فهمید و دستمو سفت گرفت .
آروم در گوشم پچ زد : از این لحظه به بعد تو زنمی . اینو هم من میگم هم اون صیغه نامه ای که تو ماشینه . پس نخواه ازم فرار کنی که میدونی چی در انتظارته.
_دلم خوش باشه به اون صیغه نامه ای که خودت هم میدونی ساختگیه و باطل ؟ با این جور چیزا میخوای گولم بزنی ؟
_پا رو دم من نذار هلما . خودت خوب میدونی بخوام یه کاری کنم ، میکنم .
هیچکی هم نمیتونه جلومو بگیره .
یه نفس از روی حرص کشیدم و به ناچار لال شدم .
ولی توجه آریا به من خیلی هم بد نشد .
چقدر دخترای خوشگل و خوشتیپ از کنارمون رد شدن که با حسرت به دستای قفل شده من و آریا نگاه میکردن و دلشون میخواست جای من باشن .
منم یه چشم غره بهشون میرفتم و اهمیت نمی‌دادم .
وقتی رفتیم پاساژ ، انقد بزرگ بود که ناخودآگاه دهنم یه متر باز شد .
همون لحظه آریا محکم زد به پهلوم ، یعنی خودتو جمع کن ، ادای ندید پدیدا رو هم درنیار.
منم یه لبخند زورکی زدم که جلوی اون همه آدم آبرو رو حفظ کنم . با آریا از جلوی پاساژا رد می‌شدیم و یکی یکی به همه نگاه میکردم . دلم میخواست همشونو بخرم ولی حیف که نمیشد ‌.
همینجوری داشتیم رد می‌شدیم که چشمم خورد به یه لباس مجلسی نقره ای .
مدل لمه بود و پشتشم دنباله دار بود ‌. خیلی شیک بود . فیت تنم بود .
همینجوری خیره نگاش میکردم که آریا فهمید .
رو کرد سمت من و گفت : چشتو گرفته ؟
منم سرمو تکون دادم .
یه لبخند زد و منو دنبال خودش کشوندی مغازه .
باورم نمیشد این همون آریای دو دقیقه پیش باشه . دلم میخواست بپرم ماچش کنم ولی حیف پررو میشد

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫9 نظرها

      1. ادمین جووونم بابا دو هفتس منتظریم پس چیشد…

        خواهش میکنم دیگه از این به بعد چنین رمان هایی رو تو سایت نزار …..

  1. این چه وضعشه؟ادمین جان چقد باید برا یه رمان انتظار بکشیم؟حتی یه ماجرا هم تو این رمان کامل نشده…انقدم دیر میاد ادم تموم ذوقش برا خوندن از بین میره…بعد یه ماه پارت میزارید بعدباید پارت های قبل و دوباره بخونیم تا متوجه بشیم موضوع از چه قرار بود…رسیدگی لطفا🔱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن