رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 30

رفتیم تو مغازه و آریا با دستش منو پشت خودش کشید که مرده زیاد نتونه چش چرونی کنه .
بعد هم محکم گفت : اون لباس نقره ایه پشت ویترین چنده ؟
فروشنده که یه پسر جوون نسبتا سی ساله بود یه نگاهی به من انداخت و رو به آریا گفت : همون مدل لمه رو میگی ؟
آریا با اخمایی تو هم رفته گفت : آره همون .
پسره دوباره یه لبخند به من زد و گفت : چرا نمیزاری خانومت خودش انتخاب کنه ؟ از کجا میدونی اونو میخواد ؟
قیافه آریا بدجور رفت تو هم . همیشه وقتی اینجوری میشد یه جورایی میزد به سیم آخر و دیگه هیچکی جلودارش نبود .
تو دلم اشهد پسره رو خوندم و آروم زل زدم به آریا .
با عصبانیت سر پسره غرید : شما همیشه عادت داری تو زندگی مشتریات دخالت کنی یا خونوادگی تو ذاتتونه ؟
اینو که گفت پسره فکش اومد پایین و کلا لال شد .
بعد از پشت پیشخوان اومد بیرون و رفت از اون لباسا آورد و خواست بده دست من که آریا محکم از دستش کشید و یه چش غره رفت بهش .
لباسو از دست آریا کشیدم بیرون و بهش گفتم : چرا اون جوری با بدبخت حرف زدی ؟ اون که چیزی نگفت .
_چیزی نگفت ؟ کم مونده بود با چشماش تورو بخوره . البته تقصیری هم نداره . مقصر چشمای عسلیته که به هیچکی رحم نمیکنه .
اینو که گفت دلم قنج رفت ، سرمو انداختم پایین تا نفهمه .
ولی خودش با دستش چونمو گرفت و سرمو آورد بالا . صورتشو نزدیک تر کرد و گفت : تو ناموس منی . از الان به بعد هرکی بخواد چپ نگات کنه ریختن خونش واسم حلاله . اینم بدون که من سر تو با کسی شوخی ندارم .
اینا رو که می‌گفت انقد محوش شده بودم که اصلا نفهمیدم چقدر گذشت .
یه زنه اومد سمتم و گفت : خانم اگه نمی‌خواین برین اتاق پرو ، از جلو در برین کنار لا اقل ما بریم .
اینجا وایسادن جلودر ، دلو قلوه هم میگیرن .
از این حرفش هم من خندم اومد هم آریا ولی آریا زود به زنه گفت : بله حق با شماست . الان لباسشو عوض می‌کنه .
بعد رفتم تو و خواستم لباسمو عوض کنم که دیدم جلودر وایساده و داره نگام می‌کنه .
رفتم سمتش و گفتم : آریا من …من ….
یه لبخند محو زد و گفت : چیه ؟ نکنه از من خجالت میکشی ؟ نترس .
من فقط از بیرون حواسم هست کسی نگات نکنه ، خیالت راحت .
بعد رفت بیرون و درو بست . وقتی غیرتی میشد روم ، خیلی دوست داشتنی میشد . کاش خودش هم اینو میدونست .
لباسمو عوض کردم و آریا رو صدا زدم تا بیاد نظر بده .
وقتی اومد تو منو دید یه لبخند از روی رضایت زد : عالیه . از کی تا حالا اینقدر خوش سلیقه شدی ؟
حرصم گرفت . خواستم یه چیز بگم که پسره از بیرون گفت :لباس مورد پسندتون بود ؟
آریا رو کرد سمت منو گفت : زود عوض کن . خوشم نمیاد این پسره بیشتر از این زبون بریزه .

از اتاق که زدم بیرون و رفتم کنار پیشخوان ، آریا نبود .
یه لحظه ترسیدم . چرا منو با این پسره هیز تنها گذاشت .
لباسو از دستم آوردم بیرون و گذاشتمش رو میز کنار پسره .
دوباره از اون لبخنداش زد که چندش آورد بود . سرشو خم کرد و گفت : نگرانشی؟
با پررویی زل زدم تو چشاش : به تو چه ؟
_از من می‌شنوی ولش کن . اون لیاقتتو نداره . کسی که یهو تو موقعیت های حساس تنهات بذاره ، به دردت نمیخوره .
_فوضولیش به تو ….
بقیه حرفم با صدای آریا که از پشتم اومد قطع شد : تو داشتی چه گهی می‌خوردی مرتیکه ؟
صداشو که شنیدم دوباره دلم گرم شد که تنهام نذاشت.
آروم رفتم عقب و دوباره پشتش قایم شدم .
آریا که از عصبانیت صداش دورگه شده بود و صورتش رو به کبودی میزد رفت سمت پسره و یقشو گرفت : تو داشتی به زن من درس اخلاق میدادی آره ؟ خودت فک کردی چه گهی هستی ؟ ها ؟
پسره که رسماً به غلط کردن افتاده بود گفت : بابا من شوخی کردم . چرا اینجوری میکنین .
رفتم پیش آریا و از بازوش گرفتم : ولش کن توروخدا . حالا این یه غلطی کرد ‌.
یه جوری نگام کرد که خودمم ترسیدم ولی بعد اخماش از هم باز شد و آروم دستشو از یقه پسره کشید .
بعد رو کرد سمت من و گفت : تو برو بیرون من پولشو حساب میکنم میام .
تا همینجا که خونشو نریختم برو خداروشکر کن .
اینو که گفت نمی‌دونستم ذوق کنم یا ازش بترسم . آروم رفتم عقب و از مغازه زدم بیرون.
از شیشه نگاه میکردم که آریا همچین پولو سمت پسره پرت کرد که خودم جای پسره بودم سکته رو میزدم .
وقتی از مغازه اومد بیرون ، نمی‌دونم چرا ازش ترسیدم و رفتم عقب .
یدونه از اون لبخند خوباش زد و گفت : نترس بابا . بیا بریم
بعد باهم دیگه از پاساژ زدیم بیرون

**

با قدمایی محکم وارد دانشگاه شدم و زود رفتم داخل سالن . از صبح دلم شور میزد ، احساس میکردم قراره یه اتفاق بدی بیوفته .
نزدیک راهرو کلاس شدم و قدمامو تندتر کردم . میدونستم آریا به این زودی نمیاد .
آروم در کلاسو باز کردم ولی انقد کلاس شلوغ بود و همهمه که کسی حواسش به من نبود . حتی اکیپ خودمون هم داشتن با هم حرف میزدن .
دوباره دلم شور افتاد ، هیچوقت کلاسو اینجوری ندیده بودم .
رفتم تو پیش بچه ها و بلند سلام کردم .
تا منو دیدن زود برگشتن سمتم . از برگشتنشون ترسیدم و رفتم عقب .
_نترس بابا ، چرا رفتی عقب.
شاهین گفت : فک کنم الان دیگه وقتشه یکم بترسی .
کامران: بچه ها اذیتش نکنید دیگه . ببینید میتونید دور از جون سکتش بدید ؟
رو به کامران گفتم : چی شده کامران ؟ چرا کلاس اینجوریه ؟ چرا همهمه اس؟ چرا بهم نمیگین چی شده ؟
پونه اومد سمتم و دستمو گرفت : اومدی تو راهرو خبری نبود ، دفتر استادا چی ؟ شلوغ نبود ؟
ترس برم داشت . نکنه بلایی سر آریا اومده باشه ؟
_ن…ن ، چی شده؟ میگین یا نه؟
_آروم باش . یه چیز میگم فقط هول نکن . باشه ؟
_دارم سکته میکنم ، بگو دیگه .
_راستش یه نیم ساعت پیش ، هنوز ما هم نبودیم ، یعنی فقط سحر و شاهین اینجا بودن . میگن متین با سر و وضع داغون اومده دانشگاهو رو سرش گذاشته .
بلند داد میزده و لابلای حرفاش میگفته استاد راد یه بلایی سرت میارم و این حرفا . میگن وسط حرفاش اسم تورو هم می‌گفته .
با شنیدن این حرفا ، احساس کردم دیگه خون تو بدنم حرکت نمیکنه . نفهمیدم چی شد که محکم از پشت رفتم عقب و خوردم به دیوار .
بچه ها اومدن سمتم و پونه و سحر دستمو گرفتن : حالت خوبه هلما ؟
بعد هم آروم نشوندن منو رو صندلی .
کامران : هلما این مرتیکه چی میگه ؟ بین تو و استاد راد چی گذشته ؟ می‌دونم متین عقل درست و حسابی نداره ولی اینم خوب می‌دونم که الکی خودشو تو دردسر نمیندازه .
چرا باید هی تورو اذیت کنه ؟ دفعه پیش هم که بهم گفتی مزاحمت میشه ، فک کردم دفعه آخره و دیگه هیچوقت نمی‌بینیش.
کارای متین یه طرف ، حرفای کامران از یه طرف دیگه رو اعصابم بود . هنگ کرده بودم . نمی‌دونستم باید چیکار کنم .
سکوت کردم تا بیشتر از این خورد نشم
پونه با تشر گفت : کامران تو نمیدونی حالش بده ، .چرا با این حرفات داری مته به خشخاش میزنی ؟ چرا نبش قبر می‌کنی آخه ؟
هلما حالش خوب نیس . تو بدترش نکن . هروقت حالش خوب بود خودش واسمون توضیح میده .
کامران : می‌دونم به قرآن می‌دونم .
منم نمی‌خوام اذیتش کنم . ولی الان یه فکری به حالش نکنی شر میشه واست . توروخدا هرچی هست بهمون بگو .

رو به پونه گفتم : الان متین کجاس ، چیکارش کردن؟
_هیچی ، همین که یکم صداش رفت بالا استاد راد اومد بیرون با خونسردی به حراست زنگ زد گفت بیان جمعش کنن.
سحر : ولی رفتار استاد خیلی عجیب بود . خونسرد بود . اصلا انگار نه انگار که متین براس دردسر درست کرده . انگار خبر داشته از قبل .
با حرفای سحر انگار دنیا رو سرم خراب شد . نکنه متین قبلاً با آریا راجب من حرف زده ؟

🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن