رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 33

 

_خیالت راحت شد هلما خانم ؟ همینو میخواستی ؟ من شیش ساله که با این ماشین میرم کارم به پلیس نیوفتاده . حالا به خاطر جنابعالی الان صد تومن جریمه شدم .
_خوب وقتی حقوقمو گرفتم بهت میدم دیگه .
_فدا سرت اصلا . کی حرف پول زد ؟ تو هم هی اون چندرغاز حقوقتو به رخ ما می‌کشی .
منظورم اینه وقتی بهت میگم الان وقتش نیست به نفع خودته وگرنه من بدتو نمی‌خوام که دختر خوب .
حالا پول جهنم ، اگه می‌زدی یکیو زیر می‌گرفتی چی ؟
سحر : حالا که میبینی نگرفته . تو هم واسه ما فاز بابا بزرگ برندار. از بالا منبر بیا پایین . هلما خودش می‌دونه اشتباه کرده .
با پررویی گفتم : نه خیر کی گفته اشتباه کردم ؟ خیلی هم خوب کاری کردم . شماها خیلی ترسویین . یذره هیجان هم بد نیس .
سحر : رو که نیس ، سنگ پای قزوینه . خوبه کامران پشت ماشینه . اگه شاهین بود که الان تیکه بزرگت گوشت بود .
کامران رو به سحر گفت : شرمنده می‌کنید بانو ، اختیار دارید .
_ایش چندشم شد . جمع کنید بابا حالم بهم خورد . مگه تو عجله نداشتی؟
کامران : چقدر تو پررویی آخه . الان دیگه به راد حق میدم که باهات لج کنه .
_زود برو خونه تا عین راد تو رو هم نترکوندم .
دستاشو برد بالا و گفت : باشه باشه من تسلیم .
بعد ماشینو روشن کرد و راه افتاد .
اول سحرو رسوند .
بعد هم راه افتاد سمت خونه ما .
یه کوچه بالاتر از خونمون نگه داشت .
بهش گفتم : خونمون اینجا نیست . کوچه پایینیه.
_میدونم
با تعجب نگاش کردم .
_چیزی شده ؟
سرشو انداخته بود پایین و با انگشتاش بازی میکرد .
بعد از چند ثانیه سرشو آورد بالا و نگام کرد : هلما یادته چند بار میخواستم یه چیزیو بهت بگم ولی نمیشد؟
_آره آره یادمه . چطور ؟
_راستش خودم که نه ولی یکی از دوستام از تو خوشش اومده . حسش هم واقعیه . چون چند باری راجب تو بهم گفته ولی من روم نمیشد بهت بگم . ازش خواستم خودش بیاد ولی می‌گفت نمیتونه مستقیم باهات چش تو چشم بشه .
ازم خواست که بهت بگم .
_من میشناسمش؟
_آره تو کلاسمونه . خیلی هم دوستت داره چون چند وقته منو کلافه کرده . میگه هر روز به عشق تو میاد کلاس و از این حرفا .
_نمیگی کیه ؟
_اگه میخواست خودشو معرفی کنه که به من نمی‌گفت .
_پس من از کجا بشناسمش؟
_فقط خواستم ازت بپرسم نظرت چیه ؟
_من فعلا قصد ازدواج ندارم . اینو بهش بگو . من از آدم خجالتی که روش نمیشه مستقیم باهام حرف بزنه خوشم نمیاد .

سرشو انداخت پایین و فقط به کف ماشین زل زده بود .
احساس کردم ناراحت شد . نفهمیدم چرا .
یهو یاد متین افتادم ‌. ترس افتاد تو وجودم . نکنه متین رفته بود سراغ کامران ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم : نکنه متین اومده پیشت ؟
_متین دیگه کیه ؟
_همون پسره که تو دانشگاه بلند بلند اسممو داد میزد و پیش راد آبرومو برد
_نه بابا . دیوونه شدی ؟ اگه اون بود که خودم گردنشو میشکوندم .
اینو که گفت یه نفس راحت کشیدم .
رو کردم سمتش و گفتم : من نمی‌دونم اون کسی که ازت خواسته بیای پیشم کیه ، اصلا نمی‌دونم حرفایی که میزنه بهت واقعیه یا نه .
فقط اینو می‌دونم که من شریک زندگیمو خیلی سخت انتخاب میکنم . چون اون باید شبیه خودم باشه . خیلی شبیه باشه .
یعنی ازم ایراد نگیره . عین خودم پایه هرچی باشه . هی اذیتم نکنه و مدام نگه این کارو نکن اون کارو بکن . باید اخلاقاش خیلی شبیه خودم باشه .
اصلا کلا باید باهام تو همه چی جور باشه .
بعید بدونم اونی که تو مد نظرته بتونه با اخلاقام کنار بیاد .
_خوب …خوب اگه من جای اون قول بدم که با اخلاقات کنار بیاد چی ؟
_چی داری میگی تو ؟ حالت خوبه کامران ؟ من باید خودشو ببینم باهاش حرف بزنم . تو که جای اون نیستی که تصمیم میگیری به جاش.
_خیلی خوب باشه . من بهش میگم . امیدوارم که قبول کنه .
خواستم از ماشین پیاده شم که یهو برگشتم سمتش .
_راستی خسارت ماشینم فردا پس فردا میدم .
_این چه حرفیه میزنی تو ؟ فدا سرت بابا .
یبار دیگه اسم پولو بیاری من میدونمو تو .
از ماشین پیاده شدم و ازش خداحافظی کردم ‌.
بعد رفتم سمت خونه .
کلید انداختم و رفتم تو .
_سلام بر اهل خانه .
مامان فقط خونه بود .
_سلام عزیزم . خوبی ؟
_مرسی مامان من خوابم میاد ‌. ناهار هم نمی‌خورم .
زود رفتم اتاقم و درو بستم .
لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم رو تخت .
وقتی گوشیو روشن کردم دیدم یه پیام ناشناس اومده بود واسم .
_سلام خوبی؟
_سلام شما؟
این کی بود که شمارمو داشت ؟ بعید بدونم آریا باشه .
شاید متین بود .
بعد از پنج دقیقه جواب داد :
من همونیم که از کامران خواست باهات حرف بزنه .

این شماره منو از کجا داشت ؟
_شماره منو از کجا گیر آوردی ؟ کامران داد بهت؟
_نه راستش تو یکی از گروه هایی که قبلاً تو تلگرام تشکیل داده بودیم شمارتو برداشتم . همون گروه استاد رستمی .
_نمیخوای خودتو معرفی کنی ؟
_اگه میخواستم معرفی کنم که به کامران نمیگفتم بیاد پیشت . راستی کامران باهات حرف زد ؟
_آره ولی اگه خودت باهام حرف میزدی بهتر بود . چون کامران نمیتونه همش جای تو بیاد و حرفاتو بهم برسونه . بالاخره باید یه روز خودتو بهم نشون بدی. تا ابد نمیتونی قایم بشی که .
_آره ولی خواستم قبلش نظرتو بدونم . راجب خودم که نه .
راجب ازدواج .
_من به کامران گفتم . به تو هم میگم . من الان قصد ازدواج ندارم.
از آدمی هم که انقدر ترسو باشه که حاضر نشه با کسی که دوسش داره روبرو بشه ، خوشم نمیاد .
چون به نظرم یه آدم بز دله .
_حرف آخرت اینه دیگه ؟
_آره .
_باشه پس مزاحمت نمیشم . من که هرروز میبینمت ولی امیدوارم یه روز بتونم حرف دلمو بهت بزنم .
_فعلا
اینو گفتم و گوشیو خاموش کردم .
چقدر آدم ترسویی بود که حتی حاضر نشد خودشو بهم نشون بده .
گوشیمو پرت کردم اونور و خوابیدم .

****
رفتم شرکت و آروم به یلدا سلام دادم .
نمیخواستم زیاد جلو چشم آریا باشم چون به خاطر قضیه قرارداد میترسیدم ازش .
رفتم تو اتاقم و نشستم رو صندلیم . کیفمو گذاشتم رو میز و آروم کشو رو کشیدم .
یه دونه پوشه رو میزم بود . باید فایلاشو نگاه میکردم . بعد مالیات هاشو کم میکردم از کل سود شرکت .
نیم ساعت باهاش ور رفتم . یکی از برگه ها رو باید آریا امضا میکرد .
وای خدایا بازم باید باهاش چشم تو چشم بشم ؟ اه لعنتی .
برگه رو برداشتم و آروم از اتاق رفتم بیرون . رفتم سمت اتاقش و یه نفس عمیق کشیدم . بعد یه صلوات فرستادم و در زدم .
وقتی رفتم تو دیدم خودش نشسته رو صندلیش و یه پسره که نمی شناختمش اونور رو اون یکی صندلی نشسته .
تا رفتم تو ، زود برگشت سمتم و سرتا پامو یه نگاه انداخت .
بعد رو کرد سمت آریا و گفت : آریا جان ایشونو معرفی نمیکنی ؟ تا حالا ندیده بودمشون .
فک کنم تازه استخدام شدن درسته ؟
آریا هم تکیه داد به صندلیش بعد یه نگاه به من انداخت .
پوزخندی زد و گفت : این ؟ نیاز به معرفی نداره که .
یه حسابدار سادس که فقط بلده گند بزنه به همه چی .ورشکست نشیم خوبه .
اینو که گفت با عصبانیت برگشتم سمتش .
بیشتر از اون این حرصم میداد که با رفیقش دونفری خندیدن .
یهو رفیقش گفت : تو کلا از حسابدار شانس نیاوردی.
پسره پررو خجالت هم نمیکشه .
حالا خوبه پدر کشتگی هم باهام نداره .
تقصیر این آریاس که اجازه میده همه باهام اینجوری حرف بزنن.
یه بلایی سرت بیارم ، مرغای آسمون به حالت گریه کنن .
یهو یه فکری اومد به ذهنم .
یه لبخند الکی زدم بهش و گفتم : مهندس این برگه ها رو باید امضا کنین .
_بیار ببینم .
به جای اینکه برم رو به روش و برگه برو بزارم رو میز ، رفتم کنارش پشت میز وایسادم . بعد هم یه لبخند ژکوند تحویلش دادم

آریا که فکر نمیکرد واسش برنامه ها دارم ریلکس برگه رو امضا کرد .
دوستش گفت : حالا کارش خوبه یا ن ؟ عین بقیه فقط به فکر عشق و حالش نیس که ؟
آریا یه پوزخند زد . تا خواست حرف بزنه با پاشنه کفشم محکم رفتم رو پاش.
صورتش از درد جمع شد . بعد هم چشمامشو بست .
آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم : تا توباشی منو جلو بقیه ضایع نکنی .
بعد هم دوباره بهش یه لبخند الکی تحویل دادم .
با چشماش واسم خط و نشون کشید .
بعد رو کرد سمت دوستش و گفت : نه بابا ، اونقدرا هم دیگه بد نیس. حداقل از لحاظ فنی خوبه . بابام که تا الان راضیه ازش .
منم رو کردم سمت دوستش و یه نگاه معنی دار بهش انداختم یعنی سوختی حالا ؟
دیدم قهوه اش هم رو میزشه ، هنوز دست نخورده اس.
برگه رو که از میز برداشتم حواسم بود که از یه جا وردارم که دستم بخوره به قهوه
از شانس دستم درست خورد به لیوان و ریخت رو پیرهنش .
آریا با عصبانیت گفت
_حواست کجاست ؟ گند زدی به لباسم .
منم الکی ادای آدمای ناراحتو درآوردم و گفتم : ای وای ببخشید مهندس ، متاسفم واقعا .
بعد هم آروم زیر گوشش گفتم : اینم واسه این ریختم که دیگه از این به بعد هوس نکنی جلو هرکس و ناکس ضایعم کنی .
بعد هم از اتاق زدم بیرون . هی قیافه آریا رو تصور میکردم . واقعا دیدنی بود .
رفتم اتاقم و فقط داشتم می‌خندیدم .
طفلکی الان کلا قهوه ای شده .
حتی از فکر کردنش هم خندم میومد .
نشسته بودم رو صندلیم و بقیه ایمیلا رو چک میکردم .
پنج دقیقه بعد یه پیام واسم اومد . صفحه گوشیو که نگاه کردم آریا بود .
_بزار دوستم بره ، من می‌دونم و تو .
از لحنش یکم ترسیدم ولی اینجا شرکت بود . هیچ غلطی نمیتونست بکنه . اونم جلوی این همه کارمند .
وقتی کارم تموم شد ، آروم رفتم از سوراخ کلید نگاه کردم .
دوست آریا داشت میرفت . ترس برم داشته بود .
آریا باهاش خداحافظی کرد . اونم رفت . آریا وایساده بود جلو در اتاقش .
رفت سمت یلدا و گفت : خانم محمدی شما میتونین تشریف ببرین منزل .
یهو ترس برم داشت . چیکار میخواست بکنه ؟
خدا به خیر کنه .

بعد از چند دقیقه یلدا وسایلاشو جمع کرد و رفت .
کم کم همه کارمندا رفتن .
خیالم راحت بود که هنوز باباش تو شرکته . جلوی اون که دیگه هیچ غلطی نمیتونه بکنه .
چند دقیقه بعد یهو دیدم باباش از اتاق اومد بیرون .
نکنه یوقت اینم بزاره بره ؟ خدایا به دادم برس . منو با این دیوونه تنها نذار .
رفت سمت آریا . صداشون واضح میومد .
_نمیای بریم ؟
_نه بابا جون من یکم کار دارم اینجا ، باید بمونم شرکت . خودم میام ‌. شما برین .
بعد باباش خداحافظی کرد و رفت .
وای خدا اینم که رفت . رسما بدبخت شدم . از ترس رفتم نشستم رو صندلی . قلبم داشت میومد تو دهنم . یعنی آریا میخواد چیکار کنه .
اول اشهدمو خوندم . بعد خیلی آروم و ریلکس کیفمو برداشتم . پاشنه کفشمو دادم بالا و پاورچین پاورچین رفتم سمت در .
رفتم سمت در . آروم از کلید نگاه کردم ، دیدم کسی نیست . وقت فرار بود. خواستم درو باز کنم که دیدم قفله .
یعنی چی ؟ مگه میشه ؟ امکان نداره. من همین الان کنار در بودم . صدای کسی نیومد .
یعنی در عرض همون پنج دقیقه که من نشستم آریا درو قفل کرد ؟
هیچی به ذهنم نمی‌رسید . مغزم قفل کرده بود.
اون حق نداشت منو زندانی کنه .
بلند داد زدم : درو باز کن لعنتی.
تو حق نداری منو اینجا نگه داری .
صداش از راهرو اومد : آخی ترسیدی الان ؟
_با توام میگم درو باز کن . یکاری نکن داد بزنم همه بریزن اینجا.
_داد بزن ، اصلا فریاد بزن کسی صداتو نمیشنوه .
_چی داری میگی ؟ من باید برم خونه . نمیتونی منو اینجا زندونی کنی .
_حالا ببین میتونم یا نه .
_وقتی به بابات گفتم که چه غلطی کردی ، اونوقت میفهمی .
_مگه قراره بابام چیزی بفهمه ؟ البته اگه جنابعالی از این اتاق جون سالم به در ببری.
یهو رنگم پرید ، چه غلطی میخواست بکنه ؟ یعنی میخواد یه بلایی سرم بیاره .
دستمو از رو دستگیره برداشتم و رفتم رو صندلیم نشستم . سرمو گذاشتم رو میز و فقط داشتم حرص میخوردم.
تقصیر خود خرم بود . اون بهم هشدار داده بود ولی من درست یه روز بعد از قول دادنم دوباره گند زدم .
ولی تقصیر خودش هم بود . حق نداشت جلوی دوستش منو ضایع کنه .
پس یجورایی حقش بود .
ولی نباید منو اینجا نگه داره .
یهو از جام بلند شدم و رفتم سمت در .
محکم در زدم : ببین یا درو باز میکنی یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. حالا خود دانی .
صدایی ازش نیومد ‌. ترسیدم . نکنه رفته باشه و منو اینجا تنها گذاشته باشه ؟
🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 دیدگاه ها

  1. وااای این یارو همکلاسی هلما اینا دوست کامران که حواله داده کامران ازطرفش از هلماخاستگاری کنه چقدرمشکوک و مرموزه😱 و یچیزه دیگه اگه اون موقع که هلما مجبوربود یسری اوراق ببره آریا امضا بزنه اگر واقعن از. اینکه باهاش رودرروبشه میترسید یا ناراحت میوشود میداد یکی دیگه ببره مثلن منشی آریا• یلدا
    پس به این نتیجه میرسیم که اتفاقن برعکس خییییلی هم ذوقزده شده بود و سر از پا نمیشناخت••••

    1. در قسمت های آینده مشخص میشه خواستگار کیه . زیاد هم مشکوک نیست . چون هنوز کار خاصی نکرده که مشکوک بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan