رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 34

 

از در فاصله گرفتم و وسط اتاق وایسادم .
از ترس داشتم سکته رو میزدم .
چشمامو بستم ‌. تنم از ترس می‌لرزید .
همون لحظه صدای در اومد . به سرعت برگشتم سمت در .
همین که دیدم در داره باز میشه ، انگار بدنم دوباره جون گرفت . یه قدم برداشتم تا برم سمت در ولی همین که در باز شد ، قامت آریا رو پشت در دیدم .
همچین با عصبانیت درو باز کرد که در محکم کوبیده شد به دیوار .
اومد جلو و با خشم غرید : مثلاً چه غلطی میخوای بکنی ؟
از ترس یه قدم رفتم عقب .
اونم هی میومد جلو .
_چرا لال شدی ؟ حرف بزن دیگه . اگه درو باز نمیکردم چه غلطی میخواستی بکنی ؟
بازم از ترس رفتم عقب . اونم یه قدم اومد جلو .
_آخه جوجه ، من تا یه قدم نزدیکت میشم برگات می‌ریزه از ترس . حالا واسه من ادعا میکنی که به بابام میگی ؟
بازم از ترس رفتم عقب .
کم کم داشتم نزدیک دیوار میشدم . یهویی بدون هیچ فکری پریدم سمت پنجره ، بازش کردم و رفتم لبه پنجره وایسادم . قدم متوسط بود . پنجره هم خیلی بلند بود .
آریا که از تعجب چشاش چهار تا شده بود بهم زل زده بود .
_به خدا یه قدم دیگه بیای جلو خودمو پرت میکنم پایین .
درسته ریسکش خیلی پایین بود ولی ارزششو داشت که بترسونمش.
با تته پته گفت : تو ….تو ….دیونه شدی ؟
خواست یه قدم دیگه بیاد جلو که داد زدم : نیا جلو، به خدا خودمو میندازم .
آروم رفت عقب .
_خیلی خوب ، خیلی خوب . کاریت ندارم .
بیا پایین .
_از کجا بدونم راست میگی ؟
_چی داری میگی تو ؟ تو این وضعیت چه دروغی دارم بهت بگم ؟
_اول کلیدو بزار رو میز .
_خیلی خوب . آروم باش .
کلیدو از جیبش درآورد و گذاشت رو میز .
_حالا خودت هم برو عقب .
دستشو برد بالا به نشونه تسلیم بعد آروم رفت عقب .
_بزنی زیر قولت دوباره میام لبه پنجره .
_باشه من کاریت ندارم.
اومد سمتم و دستشو دراز کرد جلوم : دستتو بده من .
_خودم بلدم بپرم پایین.
دستشو انداخت بعد ازم دور تر شد .
آروم از پنجره خودمو انداختم پایین ولی مثل اینکه خیلی هم آروم نبود .
بدجور خوردم به میز .
یه آخ بلند گفتم .
آریا زود اومد سمتم .
_چی شد؟
خواست دستمو بگیره که مانعش شدم .
_ب من دست نزن . همش تقصیر توعه .
آروم رفت عقب و بعد با عصبانیت از اتاق زد بیرون .
این بشر چش بود واقعا ؟
نه به نگران شدنش نه به زود فرار کردنش .
آروم کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون . هنوز نرفته بود . چون چراغ اتاقش روشن بود .
از شرکت زدم بیرون .
خواستم اسنپ بگیرم که دیدم از شرکت زد بیرون .
بدون اینکه نگام کنه سوار ماشینش شد و رفت .
به درک . بره بمیره . کم مونده بود منو به کشتن بده .
زود زنگ زدم به اسنپ و ماشین گرفتم واسه خونه

خواستم برم خونه ولی دیدم حوصله خونه رو ندارم . زنگ زدم به پونه .
بعد از دو دقیقه جواب داد : جونم ؟
_کجایی تو ؟
_خونه چطور ؟
_بیا دنبالم حوصله ندارم اصلا .
_باز یکی اعصاب شما رو قهوه‌ای کرد حرصشو رو ما خالی کردی ؟
_همچین از پشت گوشی میزنم با دیوار یکی شیا.
_اعصابت فک کنم از قهوه ای هم اونورتره .وایسا بیام دنبالت .
_بجنب
گوشیو قطع کردم. ساعت هفت و نیم بود . کم مونده بود شب بشه .
یه ربع بعد پونه رو دیدم که داشت میومد سمتم .
تا دیدمش دست تکون دادم .
وقتی رسید سوار ماشین شدم .
_چیشده باز ؟ کی اسکی رفته رو اون اعصاب نداشتت؟
_راه بیوفت . بهت میگم .
وقتی راه افتاد جفتمون ساکت بودیم .
بعد از پنج دقیقه گفتم : امروز رفتم اتاق آریا . رفیقشم پیشش بود . کلی جلوش مسخرم کرد .
آبرومو برد . منم از حرصم قهوه رو خالی کردم رو لباسش.
_تو چیکار کردی دیوونه ؟ شانس بیار اخراجت نکنه .
_کاش اخراجم میکرد . ولی امروز اون بلا رو سرم نمی‌آورد .
_چه بلایی ؟ حرف بزن ببینم .
_وقتی ساعت کاری تموم شد همه رفتن . حتی باباشم رفت ولی اون مونده بود شرکت .
منم از ترسم خواستم یواشکی برم تا چش تو چش نشم باهاش . ولی از شانس گندم دیدم درو قفل کرده . داشتم سکته میزدم .
التماس کردم منو بیاره بیرون ولی قبول نکرد .
پونه با چشای گرد شده گفت : خوب بعدش ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم : منم الکی تهدیدش کردم .
اونم درو باز کرد . فک کردم دلش برام سوخته . ولی با عصبانیت اومد تو و واسم خط و نشون کشید . منم ترسیدم دیدم اگه دو دقیقه دیگه اونجا بمونم معلوم نیست چه بلایی سرم بیاد .
رفتم لبه پنجره وایسادم .
_تو ، تو ، چیکار کردی ؟
_آره می‌دونم دیوونگی کردم ولی چاره ای نداشتم .
حواسم بود یجوری وایسم چیزی نشه .
آریا رو نگو . رنگش پریده بود . شده بود عین گچ . از ترس کلیدو گذاشت رو میز .
بعد خواستم از پنجره بیام پایین ولی محکم خوردم به میز . بازوم بدجوری درد گرفت .
آریا از ترسش اومد جلو تا بلندم کنه ولی نذاشتم .
امروز با جونم بازی کردم . بازومو ببین چیزی شده ؟
_اینجا که نمیشه . بریم خونتون . باید دقیق ببینم .
_نه ، خونه نه . امروز میام پیش تو . حوصله خونه رو ندارم .
مامانم میخواد گیر سه پیچ بده.
_ولی واقعا خری هلما. چرا اینکارو کردی دیوونه ؟ چیزیت میشد چی؟ اون آریا مگه عین خیالشه؟ اصلا چرا قهوه ریختی رو اون بیچاره ؟ حالا بعدا باهاش تسویه حساب میکردی .
_اون جلو دوستش آبرومو برد . منم باید جلوی دوستش اون کارو میکردم.
_همین کاراته که کار دستت میده دیگه .
_خیلی خوب . بریم خونه الان حالم اصلا خوب نیس

بیست دقیقه بعد دم در خونشون نگه داشت . وقتی رفتیم خونه ، مامانش تا ما رو دید اومد سمتمون .
_پونه جان معرفی نمیکنی؟
_مامان جون هلماس . همون که همیشه تعریفشو میکردم . با خونواده دعوا کرده. امشب اومده پیش من میمونه .تا فردا هم خدا بزرگه .
_سلام عزیزم خوبی ؟ خیلی خوش اومدی . پونه جان چرا زودتر نگفتی ؟ عیب نداره یه چیز درست کردم دورهم میخوریم .
_ممنون ببخشید شما رو هم به زحمت انداختم .
_نه عزیزم این چه حرفیه .
پونه : مامان منو هلما میریم اتاق . هروقت شام حاضر شد صدام کن . شاید هلما روش نشه بیاد پذیرایی.
_باشه پس خوب پذیرایی کن ازش دیگه.
_چشم
وقتی مامانش رفت ، منو پونه هم رفتیم اتاق .
در و دیوارش پر از دل نوشته و عکس های خودش بود. ‌یه تقاشی از صورتشم چسبونده بود .
پونه : چیشد خوشت اومد ؟
_آره خوبه . این نقاشیو کی کشیده ؟
_یکی از بچه های دانشکده ، قبلاً با هم رفیق بودیم . الان دیگه ازش خبری ندارم .
نشستم رو تختش .
پونه همون‌طور که داشت از اتاق میرفت بیرون گفت : من میرم بیرون . تو راحت لباساتو دربیار ‌. هرچی هم لازم داشتی تو کمد هست بردار .
_ممنون .
بعد از اینکه از اتاق رفت ، مانتومو درآوردم . لباس راحت از زیر داشتم . شلوارمم لی بود . رفتم تو کمد پونه . شلوار نبود . کشوشو نگاه کردم . یه شلوار خونگی سرمه ای برداشتم و با شلوارم عوض کردم .
شالمم درآوردم و پرت کردم رو تخت ‌.
نشستم رو تخت . چشمم خورد به یه آلبوم که تو قفسه کتابهاش بود . رفتم برش داشتم .
همون لحظه پونه اومد .
تا منو دید گفت : ای کلک ، بزار دودقیقه برسی بعد برو سراغ چیزای شخصی.
_اوهو ، مگه تو چیز شخصی هم داری ؟
_نه پس فقط تو داری .
آلبومو باز کردم . توش عکسای بچگی و نوجوونی پونه بود . عکسای دوران دانشکده هم بود .
یه عکس هم بود با کامران و شاهین و فرناز داشت .
_اینو کی گرفتین؟
_یه بار یا راد دعوات شده بود تو دانشگاه ، همون موقعی که کارت به حراست کشید ، هرچقد منتظر شدیم نیومدی . انقدر حوصلمون سر رفته بود که کامران هوس شیطونی کرد، همینجوری عکس می‌گرفت ازمون .
با اخم گفتم : پس من چی نامردا؟ چجوری دلتون اومد بدون من عکس بگیرین؟
آلبومو بستم و رومو برگردوندم.
پونه زود دستشو انداخت گردنم و ماچم کرد : الهی قربونت برم من قهر نکن دیگه .
تو که صفحه بعدی آلبومو ندیدی که .
زود آلبومو باز کردم و زدم صفحه بعدش .
یه عکس از من بود که تو کافه بی هوا ازم عکس گرفته بود . انقد خوب افتاده بودم که شک کردم چجوری خودم نفهمیدم؟
_اینو کی گرفتی ؟ پس چرا من نفهمیدم .
_ سورپرایز بود دیگه . قرار بود واسه تولدت عکسو بزنیم رو کیکت ولی دیگه دیدی عکسو.
_حالا چرا گرفتی ؟ چرا اینقدر یهویی؟
_خوب میخواستم از بهترین رفیقم تو آلبوم عکس داشته باشم . مگه آلبومم بدون تو صفا داره ؟
زود پریدم بغلش : فدات بشم با احساس من.

از بغلم اومد بیرون و گفت : راستی به مامانت گفتی اومدی اینجا ؟
_نه الان بهش زنگ میزنم .
گوشیو برداشتم و زنگ زدم به مامانم .
بعد از دوتا بوق برداشت : کجایی تو دختر ؟
_مامان من اومدم خونه پونه اینا . فردا دانشگاه امتحان دارم . اومدم با پونه یکم کار کنیم .
_یعنی امشب نمیای دیگه ؟
_نه دیگه فردا صبح با پونه میرم دانشگاه . از اونجا هم میرم شرکت . فردا شب میام .
_باشه . مراقب خودت باش .
_چشم . خداحافظ.
_خداحافظ.
گوشیو قطع کردم و پرت کردم اونور .
پونه گفت :من برم بیرون شامو بیارم بخوریم . بقیه آلبومو نگاه کن حوصلت سر نره. نری سراغ بقیه وسایلام.
_چشم عباس آقا .
اینو که گفتم دونفری خندیدیم .
بعد از اتاق رفت بیرون . رفتم بقیه عکسای آلبومو نگاه کردم . یه عکس دونفری از منو پونه بود . وقتی که پونه لیسانسشو گرفته بود با هم دیگه عکس گرفتیم . به قول خودش بهترین روز زندگیش بود .
عکس های بعدی هم خاله ها و دختر خاله هاش بودن .
چند دقیقه بعد پونه با دوتا بشقاب غذا و یه سفره کوچیکه اومد .
وقتی شامو خوردیم ، سر این بحثمون شد که کی زمین بخوابه .
آخه پونه تختش یه نفره بود . هی میگفت من رو تخت بخوابم ولی من قبول نمی‌کردم . تا این که بعد از بحث های فراوون تصمیم گرفتیم دو نفری رو زمین بخوابیم .
وقتی سرمو گذاشتم رو بالشت ، صدای پیام گوشیم اومد . از رو تخت برش داشتم . دیدم آریا بود . بازش کردم : فردا بلافاصله بعد از دانشگاهت میای شرکت . باید زودتر از همه شرکت باشی حتی زودتر از من. پگاه قراره فردا بیاد شرکت . فردا که اومدم بهت میگم باید چیکار کنی .
خواستم براش بنویسم که پگاه واسه چی میاد شرکت ولی غرورم نذاشت .
گوشیو خاموش کردم و با هزار تا فکر و خیال سرمو گذاشتم رو بالشت .
نکنه اینم نقشه آریاس ؟ نه بابا ، اون راجب پگاه هیچوقت شوخی نکرده . همیشه حرفاش راجب پگاه راست بوده .
نفهمیدم چقدر گذشت که خوابم برد .

صبح با صدای پونه بیدار شدم: پاشو خرسو خانم ، مامانم صبحونه درست کرده . دانشگاه دیر میشه ها.
به زور از جام بلند شدم و دستی به صورتم کشیدم .
پونه گفت : من میرم صبحانه . آماده شو بعد بیا پایین.
_اوکی .
از جام بلند شدم و رفتم بیرون دستشویی‌. دستشویشون بغل اتاق پونه بود . دست صورتمو که شستم ، اومدم اتاق و لباسامو پوشیدم . از کیفم لوازم آرایشمو برداشتم و یکم به خودم رسیدم .
رفتم پایین و با پونه صبحونه خوردیم .
بعد از خونه زدم بیرون و سوار ماشین پونه شدیم و رفتیم دانشگاه.
وقتی رسیدیم دانشگاه و رفتیم کلاس ، همه بچه ها بودن . رفتیم سمتشونو سلام کردیم .

شاهین تا ما رو دید گفت : چه عجب شما دوتا یه بار با هم اومدین .
_فضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره .
با سحر و فرناز هم سلام علیک کردیم . کامرانو بینشون ندیدم . رو کردم سمت فرناز و گفتم : کامران کو پس ؟
_نمیدونم والا به ما که چیزی نگفت .
ما هم تعجب کردیم . اولین باره که اینقدر دیر میاد.
ده دقیقه بعد استاد طاهری اومد و تدریسو شروع کرد . دوشنبه ها با طاهری کلاس داشتیم .
وقتی کلاس تموم شد زودتر از همه از کلاس زدم بیرون و از بچه ها خداحافظی کردم . از دانشگاه رفتم بیرون و زود یه آژانس گرفتم واسه شرکت . هنوز ساعت ده هم نشده بود .
یه ربع بعد رسیدم شرکت .
در شرکت همیشه باز بود چون طبقه بالای شرکت مطب بود .
رفتم تو ولی همین که جلو در رسیدم یادم اومد کلید ندارم که .
اه آریا خدا لعنتت کنه ببین ما رو به چه کارایی مجبور میکنی .
مونده بودم چیکار کنم که دیدم خودش زنگ زد .
گوشیو برداشتم : بله ؟
_چیشد رسیدی شرکت ؟
_بله رسیدم . ولی الان جلو در موندم چون کلید ندارم برم تو . تو واقعا یه ذره فکر نداری ؟ من الان کلید از کجا بیارم برم تو ؟
_آخ آخ اصلا یادم نبود . انقد حواسم به پگاه و نقشمون بود که یادم رفت کلید نداری . عیب نداره من الان زنگ میزنم به محمدی . ببینم کلید یدک شرکتو کجا گذاشته .
بعد قطع کرد . پسره بی فکر ، با خودش فک کرده اینجا بی درو پیکره عین پارک .
چند دقیقه بعد زنگ زد : ببین کلید گوشه راهرو تو گلدونه ، یکم بگردی پیدا میکنی.
_رفتم تو چیکار کنم بعدش ؟
_تو برو تو اتاقت من یه ربع دیگه میرسم .اونوقت بهت میگم چیکار کنی .
بعد از اینکه گوشیو قطع کردم ، رفتم تو گلدونو نگاه کردم . انقد بزرگ بود که کلید توش گم شده بود . بعد از چند دقیقه گشتن پیداش کردم .
درو باز کردم رفتم تو . مستقیم رفتم اتاقمو نشستم رو صندلیم . حوصلم سر رفته بود .
گوشیو برداشتم و به کامران پیام دادم : سلام چرا امروز نیومدی دانشگاه ؟
دو دقیقه بعد جواب داد : سلام امروز حالم خوب نبود . فردا شاید تونستم بیام .
_چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟
_نه بابا چه اتفاقی . امروز از خواب بیدار شدم حالم اصن خوب بود . سرم داشت میترکید.
_باشه . امیدوارم زود حالت خوب شه بیای دانشگاه .
_ممنون .
گوشیو خاموش کردم و گذاشتم رو میز . سرمو گذاشتم رو میز و فقط داشتم به امروز فکر میکردم .
یعنی آریا میخواست چیکار کنم ؟ این چه سوالیه ، معلومه عین دفعه های قبل میخواد الکی جلو پگاه نقش بازی کنم .
پس چرا بهم گفت زودتراز همه بیام شرکت ؟
یهو در محکم باز شد ‌.سرمو بلند کردم که دیدم آریا پشت در بود . تا منو دید گفت : زود بیا اتاقم .
بعد درو بست و رفت . بعد از چند دقیقه آروم از جام بلند شدم و رفتم اتاقش .
در زدم و رفتم تو . داشت ورقه های رو میزشو مرتب میکرد و از کشو برگه برمیداشت و میذاشت رو میز .
دست به سینه وایسادم و گفتم : میشه بگی من دقیقا باید چیکار کنم ؟
از جاش بلند شد و اومد سمتم . تو دو قدمیم وایساد و گفت: ببین الان تو میری پشت میز من میشینی . یه سری برگه گذاشتم رو میز که وقتی پگاه اومد الکی باهاشون ور بری .
_یعنی چی ؟ مگه من قراره بشینم جای تو ؟
_آره دیگه . مثلاً می‌خوام یه جورایی این دفعه حالیش کنیم که تو دیگه به جای من داری همه کارای شرکتو میکنی و یه جورایی به خاطر اینکه با منی ، منو بابام همه اختیار های شرکتو دادیم به تو .
_عمرا . محاله که قبول کنم . اگه بابات یهو بیاد اتاق و همه چیو بفهمه چی ؟
_نترس ، یکاری میکنم پگاه قبل از اینکه بابام بیاد بره . بعدشم بابام امروز دیر میاد .
خواستم یه چیز بگم که گفت : هلما خواهش میکنم ازت . تو که این همه مدت این کارو کردی ، الانم عین اون موقعس . قول میدم چیزی نشه .
تو میشینی پشت میز ، منم از اتاق میرم بیرون . بعد پگاه میاد تو اتاق . خودت که زبون زنا رو خوب می‌دونی ، یجوری حرصشو در بیار . یعنی یه کاری کن که بفهمه دیگه باید دمشو بزاره رو کولش و بره .
بعد از ده دقیقه من میام تو و دیگه تو نمیخواد زیاد کاری کنی . فقط عین همیشه همراهیم کن .
⁦🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. خیلی خوب بود فقط نویسنده جان یه پارت کمه خب بیشتر بزار مخصوصا برای ما ک الان تو خونه ایم و همینطور عیده حوصلمون سر میره بیشتر بزاری پارتارو مرسی ☺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن