رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 39

 

_نه مرسی خودم میرم . یه جایی کار دارم باید برم اونجا .
_باشه هر طور راحتی .
بعد دونفری از شرکت زدیم بیرون و من زود یه آژانس گرفتم واسه خونه .

وقتی رسیدم خونه زود رفتم اتاقم و ولو شدم رو تخت .
به معنای واقعی بدبخت شده بودم . آریا نمیدونست اون عکسا واقعیه. اگه متین یه بار دیگه واسم عکس می‌فرستاد یا اونو می‌فرستاد واسه خانوادم من به خاک سیاه میشستم .
آریا هم نمیتونست واسم کاری کنه چون اگه بهش بگم میگه باید شکایت کنیم و به دادگاه بگیم . ولی چیو بگیم ؟ اینکه اون عکسا الکی نیست ؟
اه لعنت به این شانس ، کاش زودتر بمیرم این روزای سختو نبینم .

****

_پیمان کی گفت به این جزوه های من دست بزنی ؟
_ای بابا چته چرا پاچه میگیری ؟
من دنبال ساعتم داشتم می‌گشتم .
_ساعت تو لای جزوه من چیکار می‌کنه ؟
_گفتم که جزوه ات رو میز وسط پذیرایی بود . ساعت منم همونجا بود .
بعد هم رفت جلو آینه تا موهاشو مرتب کنه .
یهو یاد عکس متین افتادم که گذاشته بود لای جزوه . با ترس رفتم تو جزوه رو نگاه کردم .خبری از عکس نبود .
یه نفس راحت کشیدم و رفتم اتاقم .
خواستم برم بالا که صدام زد : تو امروز میری شرکت ؟
_آره چطور ؟
_منم دارم میرم بیرون . بیا بریم میرسونمت .
_باشه پس وایسا حاضر شم .
رفتم بالا تو اتاقم و زود حاضر شدم .
اومدم پایین و رفتم بیرون. سوار ماشین پیمان شدم و راه افتادیم .
تو راه به آریا اس ام اس دادم : پیمان هم داره میاد شرکت . حواستو جمع کن که سوتی ندیا . منو تو زیاد با هم صمیمی نیستیم . فقط در حد همکار . اوکی ؟
ده دقیقه بعد جواب داد : اوکی .
تو راه پیمان سکوتو شکست : خوب چه خبر از کار و بار ؟ خوب میگذره ؟ مشکلی که نداری ؟
_نه بابا چه مشکلی ؟ حقوقمو که به موقع میدن ، کارم هم دوست دارم .
_ راستی آریا رو هم یادم باشه ببینم . باباشم هست ؟ برگشته از خارج ؟
_آره دوسه ماهی میشه که اومده .
_خوب پس واجب شد باباشم ببینم .
وقتی رسیدیم شرکت دونفری پیاده شدیم و رفتیم تو .
یلدا تا منو دید بلند شد و بعد از سلام علیک اشاره کرد که این کیه .
منم بلند گفتم : داداشمه . اومده واسه دیدن مهندس .
همون لحظه آریا درو باز کرد و اومد سمتمون . با لبخند با پیمان دست داد و حال و احوال کرد .
_پارسال دوست امسال آشنا . چه عجب یادی از ما کردی .
_اومده بودم ببینم همکلاسی مغرورم تو مدرسه چه تشکیلاتی به هم زده .
_بیا تو با هم حرف می‌زنیم .
خانم محمدی بی زحمت دو تا قهوه بیار تو اتاق .
منم با اشاره سر با آریا خداحافظی کردم و رفتم اتاقم .
تا نشستم اتاق تازه یادم اومد قضیه پول عمل بابا رو .
وای چرا به فکرم نرسیده بود .
زود گوشیو برداشتم و به آریا پیام دادم : قضیه پول عمل بابا رو که گفت طفره برو. بحثو عوض کن .
اگه دیدی خیلی گیر میده یه جوری سرو تهشو هم بیار .
دو دقیقه بعد جواب داد . من نمی‌دونم این با پیمان حرف میزنه یا حواسش به گوشیه .
پیامشو باز کردم : حواسم هست خانم خوشگله . شما ناراحت نباش .
پیامشو که خوندم بازم ذوق کردم عین همیشه .
یهویی غافلگیرم میکرد . این کاراش بود که آدمو دیوونه میکرد

گوشیو گذاشتم کنار و رسیدم به کارام . وقتی دو ساعت بعد کارام تموم شد ، سرمو گذاشته بودم رو میز که در باز شد .
فک کردم یلداس ، شاید اومده بگه ساعت کاری تموم شده . سرمو که بلند کردم دیدم آریاس .
از جام بلند شدم و با تعجب نگاش کردم
_چیزی شده ؟
_مگه حتما باید چیزی بشه که من بیام اتاقت ؟
_آخه یهویی …
_یعنی من انقدر ترسناکم که از یهویی اومدنم هم می‌ترسی ؟
_نه بابا این چه حرفیه .
پیمان رفت ؟
_آره یه ساعت بعد رفت .
_راجب پول عمل که حرفی نزد ؟
_نه هیچی نگفت . منم حواسم بود که اگه اسم پولو آورد یه چیزی بگم که نه سیخ بسوزه نه کباب .
اومد تو و روبروم وایساد .
زیر نگاه سنگینش هول شده بودم .
سرمو انداختم پایین . خودش سکوت بینمونو شکست : امروز باید باهام یه جایی بیای .
ترسیدم .
_کجا ؟
_خودت بیای میفهمی .
_من تا ندونم کجاس نمیام .
_جای بدی نمیخوام ببرمت . راستش تازگیا یه جا رو خریدم توی فرمانیه . می‌خواستم رنگش کنم . ولی از اون جایی که دیدم سلیقه شما خانوما خیلی بهتره تو رنگ کردن ، خواستم تو رو هم ببرم که نظر بدی و یه کم کمکم کنی .
_آخه …
_نترس ، تو که منو میشناسی . جایی نمی‌برمت که پشیمون بشی .
این یه موردو بهش اعتماد داشتم . میدونستم کاری نمیکنه که بخوام بترسم .
_ولی خانوادم چی ؟ من باید زود برم خونه .
_به مامانت یا پیمان زنگ بزن امروز اضافه کاری وایمیسی .
اصن میخوای خودم زنگ بزنم به مامانت که شک نکنه ؟
_آره اینجوری خیلی بهتره . میترسم حرف منو باور نکنه .
گوشیو از کیفم درآوردم و دادم دستش .
شماره مامانمو از تو مخاطبین پیدا کرد و زنگ زد . بعد از دوتا بوق مامانم برداشت : سلام خانم تهرانی ؟ خوب هستید ؟
_…..
_من رعیس شرکت دخترتون هستم .
_…..
_غرض از مزاحمت اینکه بنده زنگ زدم خدمتتون بگم که امروز دخترتون یکم دیر تر کارشون تعطیل میشه چون امروز اضافه کاری موندن .
_…..
_….من فقط اطلاع دادم که نگران نشین . همین .
_….
_خواهش میکنم. خدا نگهدار .
بعد گوشیو قطع کرد و داد به من .
_زود وسایلاتو جمع کن که باید بریم .
وسایلمو جمع کردم و از شرکت زدیم بیرون .
سوار ماشینش که شدم بازم حس کردم رو ابرام . یه حس خیلی خوبی بود کنار آریا اونم تو ماشین . حیف خودش نمیدونست که این حسو بهش دارم .

تا آخر راه ساکت بودیم و هیچی نمیگفتیم .
نیم ساعت بعد جلو در یه خونه لوکس نگه داشت . خونه که چه عرض کنم ، قصر بود .
با دهن باز همون طوری که داشتم خونه رو نگاه میکردم از ماشین پیاده شدم و وایسادم جلو در .
آریا همون طوری که داشت در خونه رو باز میکرد برگشت به من نگاه کرد و گفت : چرا ماتت برده ؟
بیا تو .
رفتیم تو خونه . حیاطش یه استخر بزرگ داشت . فضای سبزشم که معرکه بود . واقعا راست گفتن دنیا به کام پولداراس ، دارندگی و برازندگی .
وارد سالن خونه شدیم و منم پشت سرش رفتم . خونه اش چون هیچی وسایل نداشت خیلی بی روح بود . یه تعمیرات اساسی لازم داشت .
اگه من خانم این خونه بودم یه کاری میکردم دهن همه باز بمونه ولی حیف فقط از تزعین این خونه انتخاب رنگ دیواراش بهم رسیده بود .
آریا رفت سمت آشپزخونه و دوتا لیوان آب میوه آورد . یکیشو داد دستم و اون یکی هم خودش خورد .
وقتی لیوانامونو گذاشتیم رو میز ، رو بهم گفت : چطوره ؟ خوشت اومد؟
_کیه که از همچین قصری خوشش نیاد ؟ آره عالیه ، معرکس .
_خوب به نظرت چه رنگی خوبه واسه دیوارا ؟
_همون سفید خوبه . واسه اتاق خواب هم صورتی خیلی کمرنگ چون بچه ها خیلی صورتی دوست دارن ، البته دختر بچه ها .
_دیگه ریش و قیچی دست خودته . من رنگا رو برم بریزم تو اون سطله .
برو اتاق لباس هست ، البته همش تیشرت مردونس . خواستی عوض کن که لباسات رنگی نشه .
_باشع ممنون .
رفتم تو یکی از اتاقا و مانتومو با لباسمو درآوردم . یه پیرهن مردونه از کشو برداشتم و پوشیدم . خیلی بامزه شده بودم .
شلوارمو عوض نکردم . فقط شالمم درآوردمو بالای سرم بستم ، درست عین زنا تو فیلم و سریالا که از بالا گره میزنن .
از اتاق اومدم بیرون و رفتم کنار دیوار پیش آریا .
خودش لباسشو با یه تیشرت گله گشاد طوسی عوض کرده بود . با اون تیشرت هم خواستنی بود لامصب .
تا منو دید زد زیر خنده .
یدونه محکم زدم به بازوش : کوفت ، خنده داره ؟
_آخه تا حالا این شکلی ندیده بودمت . خیلی بامزه شدی ‌.
با اخم گفتم : برو خودتو مسخره کن . این رنگای بی صاحاب کجان ؟من کار دارم زود باید برم .
_نمیخواد حالا شما عصبانی بشی . اون جاس کنار پات . وردار رنگ کن .
رنگو برداشتم و با دقت رو دیوارا کشیدم .
حواسم بود آریا هم یواشکی بهم نگاه میکرد تا عین من قشنگ رنگ کنه و کثیف کاری نکنه

یه ساعت که گذشت و حسابی خسته شده بودم یهویی گفتم : تو همیشه انقدر خسیسی؟
_چطور ؟
_یه ساعته دارم رنگ میکنم . پدرم در اومد .
یه چیز تو این خونه ات پیدا نمیشه بخوریم ؟
_چرا تو یخچال هست . برو هرچی دلت میخواد وردار .
یه چش غره بهش رفتم و زود رفتم سر یخچال . درشو که باز کردم دهنم وا موند. همه چی توش پیدا میشد .
اول یه چند تا گوجه سبز ور داشتم .
بعد هم توت فرنگی .
بعد هم چند تا آلبالو و گیلاس .
بعد دوباره رفتم کنار دیوار و افتادم به جونش .
مشغول رنگ کردن بودم که یهو آریا گفت : دوستت دارم .
از این حرف یهوییش داشتم شاخ درمیاوردم . آب دهنمو قورت دادم و گفتم : چیزی گفتی ؟
خونسرد گفت : نه گفتم حواست باشه نخوری به سطل .
ای مارمولک آب زیرکا . بالاخره به زبون اومدی . نمیتونی انکارش کنی .
منم عین خودش خونسرد گفتم : منم همینطور .
زیر زیرکی بهش نگاه کردم . معلوم بود جا خورده . ولی نفهمید که حواسم بهش هست . خودشو جمع و جور کرد و گفت : چی ؟
_هیچی گفتم حواسم هست .
معلوم بود ضد حال خورده . انتظار نداشت اینو از من بشنوه ‌. منم دقیق عین خودش رفتار کردم . تا بیست دقیقه بعد جفتمون ساکت بودیم و حرفی بینمون رد و بدل نشد .
وقتی کارم تموم شد قلم مو رو انداختم تو سطل و رفتم تو اتاق .
شالمو درآوردم و انداختم رو تخت ‌.
بعد هم پیرهن آریا رو از تنم درآوردم و گذاشتم تو کشوش.
لباس خودمو با مانتومو پوشیدم .
بعد هم شالمو سر کردم و اومدم از اتاق بیرون .
رو به آریا گفتم : من دیگه کارم تموم شد باید برم .
_وایسا کارت دارم .
ترسیدم . یعنی چی کارم داره؟ موندنو جایز ندونستم و خواستم برم سمت در که مانعم شد .
وایساد جلو در و گفت : تا حرفامو بهت نزنم نمیزارم از اینجا بری .
حرفایی که چند وقته تو این سینه لامصب مونده . عقده شده بود برام . اگه نمیگفتم دق میکردم .
قیافمو علامت تعجب کردم .
ادامه داد: از همون روز اول که پاتو گذاشتی شرکت ، فهمیدم با همه دخترا فرق داری . یه چیزی تو نگاهت بود ولی هیچوقت نفهمیدم ‌.
یکم که گذشت دیدم واقعا با همه دخترا فرق داری . اون پررو بودنت و محل ندادنت ، اینکه آویزون هیچ پسری نمیشدی و از همشون بیزار بودی خیلی واسم جالب بود .
همه دخترا واسم سر و دست میشکوندن .
ولی تو با این که موقعیتشو داشتی حتی بهم توجه هم نمیکردی.
از وقتی که کارمندم شدی یه جورایی ازت خوشم اومد ، هم به خاطر خوب کار کردنت ، هم به خاطر اینکه از هیچی نمیترسیدی .
دیدم حسم داره بهت عوض میشه، یه جورایی داشتم دلمو بهت میباختم ولی خودمو کنترل کردم .
به خاطر همین هم یه جورایی خودمو گول زدم و گفتم حسم به تو الکیه .
واسه همین هی اذیتت میکردم هم تو دانشگاه هم تو شرکت . فک میکردم رام میشی و از این بازی میری بیرون .
ولی تو کم نمیاوردی و عین خودم لج میکردی .همون‌جوری که باهات رفتار کردم باهام رفتار میکردی .
همین کارات بود که منو دیوونه خودش میکرد

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫11 نظرها

  1. دوستان عزیز چند پارت پیش حدس زده بودن که این دو تا عاشق همن لج میکنن آخرم دست ازلجولجبازی بر میدارن
    من هم میگم؛ بعد هم
    احتمالن ازدواجو از این حرفاااا بادابادامبارک بادا ایشالامبارک بادا💘💔💓🎉🎊✨❇🎇🎆❤
    اما تو این رمان دخترهای خوب دیگه هم بودن مثل یلدا و دوستای هلما○○○ چراااا آریا میگه تو فقط یچیزه دیگه بودی😕😯🤐😓 مگه مثلن؛ یلدا آویزونش بود😳😵 ما که جز اون پگاه اعصابخوردکن شارلاتان ندیدیم کسی دم پر آریا بپلکه••••••••••

  2. سلام ماه رمضونتون مبارک لطفا پارت گذاری تونو بیشتر کنید و حداقل زود به زود بزارین
    که ما ککه روزه داریم خسته نشیم تو این ماه
    ممنون😊

  3. لطفا پارت بعدی رو بذارید
    مممممممممممممممممررررررررررررررررررررررسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن