رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 50

 

عطر تنشو با تمام وجودم حس کردم . چقد دلم تنگ بود براش .
بعد از پنج دقیقه بالاخره رضایت دادیم و از بغل هم اومدیم بیرون .
بعد از اینکه نشستیم رو کرسی ، حواسم به آریا بود که چشم از من برنمیداشت .
یکم سرمو انداختم پایین ولی انگار بیخیال نمیشد .
بالاخره با غیض بهش گفتم : بس میکنی یا همینجوری میخوای تا آخر شب نگام کنی ؟
_عیبی داره ؟ دلم واست تنگ شده بود دارم یه دل سیر نگات میکنم .
_خوب حالا دیگه بسه ، بقیه دارن نگامون میکنن .
_به بقیه ربط نداره . بزار انقد نگاه کنن چشمشون دربیاد .
یه چش غره بهش رفتم و نگاهمو ازش گرفتم.
یکم بعد گفت : چشات اذیتت نمیکنه؟
با تعجب گفتم : نه ، از اون روز که از بیمارستان اومدم دیگه درد نمیکنه ‌. چطور ؟
یه لبخند دختر کش زد وگفت : آخه چشات پدرمو درآورده .
اینو که گفت دلم قنج زد ، لب گزیدم و سرمو انداختم پایین . همیشه تو لحظه های حساس غافلگیرم میکرد . عاشق همین کارای یهوییش بودم .
بعد از چند لحظه چشمش خورد به جزوه و کتابی که دستم بود .
گفت : اینا چیه دستت ؟
یه نگاه به کتابام انداختم و گفتم : آها اینا رو میگی ؟
هیچی بابا الکی به مامانم گفتم میرم خونه دوستم این هفته که عقب بودم از دانشگاه ، یکم باهاش درسای جدیدو کار کنم .
با خنده گفت : آخی ، چقد هم که تو درس می‌خونی ، هلاک میشی اصلا .
با حرص خودکار دستمو پرت کردم سمتش .
زود گفت : خیلی خوب بابا چرا ناراحت میشی ؟ شوخی کردم دیوونه .
بعد به دفترم اشاره کرد و گفت : اونو بده من کار دارم .
دفترمو دادم بهش .
لاشو باز کرد و با خودکار توش نوشت .
_چی مینویسی؟
_حداقل چند تا فرمول و معادل و دوسه تا کلمه بنویسم رفتی خونه مامانت لای دفترتو نگاه کرد لو نری .
_دمت گرم ، فکر اینجاشو نکرده بودم .
بعد از چند دقیقه دفترو داد دستم . توش کلی فرمول و معادل نوشته بود .
آخرش دیدم نوشته بود از طرف عشق اول و آخرت آریا راد .
با حرص گفتم : این چیه آخرش نوشتی؟
اینو که مامانم ببینه درجا دارم میزنه .
_این امضامه دیگه . کاریش نمیشه کرد
_آها تازگیا یادت افتاده امضاتو عوض کنی ؟
_نه از وقتی باهات آشنا شدم امضام عوض شد .
پشت چشمی براش نازک کردم که خندش گرفت .
تا اومدم چیزی بگم همون لحظه یکی اومد و رو به آریا گفت : در خدمتم بفرمایید .
آریا گفت : بیست سیخ جیگر با بیست سیخ قلوه .
با چشای گرد شده نگاهش کردم .
این همه رو میخواست بده به خورد من ؟
بعد از اینکه پسره رفت رو به آریا گفتم : چه خبره این همه ؟ مگه قراره خودکشی کنیم ؟
_نه عزیزم تو هفته پیش با پگاه درگیر شدی ، سر اون قضیه هم که کلی ازت خون رفته . اینا رو بخور جون بگیری.
_من که خوب شدم دیگه .
_عشقم وقتی بهت میگم باید بخوری یعنی باید بخوری ، حرف هم نباشه

یکم بعد پسره جیگرا رو آورد و گذاشت جلومون رو کرسی.
تا آریا اسم قضیه هفته پیشو آورد یاد پگاه افتادم . زود گفتم : راستی پگاه کجاست ؟
_بازداشتگاهه . چون نمیتونه پول دیه رو بده نگهش داشتن . ما هم که رضایت نمیدیم . امکان نداره رضایت بدم .
تورو تا دم مرگ برد ، کم مونده بود جونتو از دست بدی ‌. حتی یادش هم میوفتم اعصابم خورد میشه .
_حالا که پیشتم که . الکی اعصابتو خورد نکن . فقط …

_فقط چی ؟
_مگه قرار نیست پول دیه رو به خانواده ام بده ؟ ولی مامانمینا که خبر ندارن.
_اولا که اون اصلا پولو نمیتونه جور کنه ، چون کفگیرش خورده ته دیگ .
به خاطر همین هم این مدت هم عین مگس دورم بود.
بعدشم اگه یک درصد هم بتونه جور کنه ، باید پولو بریزه به حساب من چون من ازش شکایت کردم .
وقتی هم پولو ریخت میرم به دادگاه میگم که من رضایت دادم و اون هم دیه رو داد .
اونا هم زیاد پیگیر نمیشن من چ نسبتی باهات دارم ‌. حالا اگه این سوال و جوابات تموم شد ، بخور غذاتو که یخ کرد .

اون همه جیگرو به زور تونستم تو حلقم جا کنم . آریا هم هی برام لقمه می‌گرفت .
اگه هم دستشو رد میکردم ، به زور میچپوند تو حلقم ‌.
_چته روانی ؟ خفم کردی .
_وقتی نمی‌خوری همینه دیگه . باید به زور بهت داد.
_مگه بچم من؟
_بچه که نیستی ولی بعضی وقتا …
با حرص گفتم : بعضی وقتا چی ؟
ترسید . آب دهنشو قورت داد و گفت : هیچی به خدا هیچی .
_نه تو یه منظوری داشتی ‌. من بعضی وقتا چی ؟
_ای بابا ، قربونت برم چرا شلوغش میکنی؟ تو همیشه عقل کلی. اصلا تو نابغه ، فیلسوف ولی …
_ولی چی ؟
خندید و گفت : ولی بچه بازیات کار دستت میده آخر سر .
_حالا میشه بس کنی؟ فعلا که چیزیم نشده . راستی میگم یادته اون اولا که تازه تو دانشگاه دیدمت چقد با هم کل کل داشتیم ؟ می‌خواستیم سر به تن هم دیگه نذاریم .
چقد اون موقع ازت بدم میومد .
اخم ساختگی کرد و گفت : دیگه چی ؟ یهو چاقو هم بزار زیر گلومون خلاص دیگه .
دونفری با هم خندیدیم
_آره یادمه ، چقد تو پررو بودی .تا یه چیز ه‍م بهت میگفتم زود بهت برمیخورد و میخواستی جوابمو بدی. هیچ جوره هم کم نمیاوردی . یه جواب تو آستینت داشتی .
همین چیزات بود که خواستنی ترت میکرد . این که هیچوقت نمی‌خواستی کم بیاری . این من بودم که کم آوردم ، در برابر پررو ترین دختر دنیا .
_هوی پررو خودتیا .
_باشه نزن منو . حالا اگه کارت تموم شد بریم خونه ،مامانت فک کنم گفت تا قبل یازده خونه باشی .
_راست میگی اصن حواسم نبود ‌. بلند شو بریم .
بعد از اینکه از فرحزاد اومدیم بیرون . سوار ماشین شدیم و مستقیم رفتیم خونه .
آریا واسه اینکه مامانمینا نبینن یه کوچه بالاتر نگه داشت .
رو بهش کردم و گفتم : مرسی آریا امروز خیلی خوب بود . حالم کنارت خیلی بهتر شد .
با دستش زیر چونمو گرفت و گفت : خواهش میکنم عزیزم . کاری نکردم که ملکه من .راستی از فردا میتونی بیای دانشگاه . شرکت هم همینطور .
_جدی میگی؟ وای مرسی آریا .
_خواهش میکنم .
دستمو بردم سمت دستگیره و گفتم : من دیگه برم خداحافظ .
_کجا؟
_برم خونه دیگه .
_خداحافظی نکردی که .
_آلزایمر گرفتیا ، همین الان خداحافظی کردم .
_نه منظورم اون خداحافظی نیست .
_پس چی ؟
به روبرو خیره شد و به لپش اشاره کرد .
تازه منظورشو فهمیدم . زود پریدم ماچش کردم.
_کاش همیشه اینجوری خداحافظی میکردی . فک کنم تا دوروز دیگه به اندازه کافی انرژی گرفتم .
_لوس نکن خودتو . من برم خداحافظ .
_مراقب خودت باش . فعلا .
_فعلا

****

با قدمایی آروم وارد دانشگاه شدم . تا پامو گذاشتم حیاط دانشگاه ، متین جلوم سبز شد .
آب دهنمو قورت دادم و با ترس بهش نگاه کردم .حالا خوبه تو سالن دانشگاه یا جلوی کلاس نیومد وگرنه بازم حراست و …
ترسیدم آریا یوقت ما رو ببینه . با استرس به دور و برم نگاه کردم . خداروشکر کسی نبود .
دوقدم نزدیک تر شد و گفت : چیشد ؟ کسی نیست ؟ صداشون کن بیان نجاتت بدن .
هی بهم نزدیک تر میشد و منم هی میرفتم عقب تر .
با حرص گفت : هلما بهت گفته بودم .
حتی بیشتر از صد بار بهت گفتم که دست از این کارات بردار .
خودت منو خوب میشناسی ، می‌دونی اگه قات بزنم و بخوام یکاری کنم احد الناسی نمیتونه جلومو بگیره .
فک کردی من گوشام درازه ؟ با خودت فکر کردی منم یه هالو مث بقیه ام؟
فک کردی نمی‌دونم داری تو این دانشگاه چه غلطی میکنی ؟ خیال کردی آمارتو ندارم ؟
بازم نزدیک تر شد . منم از ترس هی میرفتم عقب . با وحشت بهش زل زده بودم که داشت میومد سمتم ‌.
یهو داد زد : گفته بودم بهت خوش ندارم که …
همون لحظه دستم از پشت محکم کشیده شد و صدای داد متین با صدای داد آریا قطع شد : خوش نداری چی ؟
آریا وایساد جلو من و بین من و متین بود .
متین هم تو چشم آریا زل زد وگفت : خوش ندارم ببینم با غریبه ها میپره.

آریا زود گفت : فعلا تنها غریبه ای که میبینم تویی .زود بزن به چاک تا ندادم آش و لاشت کنن .
متین با پوزخند گفت : نمی‌دونستم واسه اومدنم تو دانشگاه هم باید از تو اجازه بگیرم .
_واسه حرف زدن با زن من باید اجازه بگیری .
اینو که گفت نفس تو سینم حبس شد . نمیتونستم واکنش بعدی متینو تصور کنم . فقط میدونستم خون به پا میکنه .
چشمامو بستم و ترجیح دادم چشای به خون نشسته متینو نبینم .
متین گفت : امکان نداره هلما تورو به من ترجیح بده .
آریا هم گفت : فعلا که میبینی ترجیح داده . اگه شک داری میتونی از خودش بپرسی.
البته اصلا نیازی به پرسیدن نیست ، همین که همه جا با منه و به تو محل سگ هم نمیده خودش همه چیو معلوم می‌کنه .
بعد برگشت سمت من . همون جوری با ترس زل زدم بهش .
_آروم باش . برو بالا تو کلاس ، منم میام . از هیچی هم نترس .
سر تکون دادم و آروم از کنارشون رد شدم و رفتم تو سالن ولی دلم طاقت نیاورد . از همون جا یواشکی پشت ستون نگاهشون کردم .
متین و آریا دست به یقه شده بودن . هیچ کاری نمیتونستم بکنم .
اگه میرفتم جلو آریا نمیذاشت ، اگه هم اینجا میموندم میترسیدم متین بلایی سر آریا بیاره .
همون جوری که از ترس ناخونامو میجویدم وارد سالن شدم و رفتم تو کلاس

استرس تموم وجودمو گرفته بود . دل تو دلم نبود ببینم ته این ماجرا چی میشه ولی چاره ای نداشتم جز صبر کردن و خون دل خوردن .

با قدمایی آروم و مضطرب وارد سالن دانشگاه شدم . رفتم سمت کلاس و درو باز کردم . پونه و بچه ها رو دیدم .
زود رفتم پیش پونه .
تا منو دید گفت : به به پارسال دوست امسال آشنا ، جات تو دانشگاه خیلی خالی بود .
_حالا ول کن این حرفا رو ، دارم از ترس سکته میکنم .
_چیشده ؟
با استرس نگاش کردم .
نمی‌دونم از نگاهم چی خوند که زود گفت : داری نگرانم میکنیا . بنال ببینم چی شده ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم : متین و آریا تو حیاط دانشگاه دست به یقه شدن .
اینو که گفتم با چشایی گرد شده نگاهم کرد : دروغ ک نمیگی ؟
یه چش غره ای بهش رفتم که گفت : این متین هم تا تو رو به باد فنا نده ول کن نیست .
چرا این دست از سرت برنمیداره ؟ چی میخواد ؟ پول ؟
_کاش فقط پول بود . اگه فقط پول بود که مشکلی نداشتم ، به آریا میگفتم یه پول گنده بده دهنشو ببنده ، اونم گورشو گم کنه .
اون کلی عکس ازم داره که می‌تونه باهاش زندگیمو نابود کنه .
معلوم نیست اگه پولو از آریا گرفت ، دوباره پیداش بشه یا نه .
بعد هم فقط من نیستم . این آدم زندگی صد نفرو نابود کرده ، ازشون اخاذی کرده .
نباید بزاریم این مرتیکه همه رو بدبخت کنه و بعد به ریششون بخنده.
یکی بالاخره باید جلوشو بگیره .
_ نگو که اون یه نفر تویی ؟
_نکنه انتظار داری دست رو دست بزارم زندگیمو از هم بپاشه ؟
_نه منظورم اینه تو باید بسپریش به دست قانون . اونا خوب میدونن با همچین آدمایی چیکار کنن . تو چرا بیخودی خودتو میندازی وسط ؟
_پونه میفهمی عکس ازم داره یعنی چی ؟
یعنی حتی اگه به پلیس هم لوش بدم بالاخره یه جوری کرمشو میریزه . اون بی آبروم میکنه . کارشو خیلی خوب بلده .
_خوب پس حالا میخوای چی کار کنی ؟ به پلیس که تحویل نمیدی ، پس چیکار می‌کنی ؟
تو فکر رفتم و گفتم : نمی‌دونم ، به خدا خودمم نمی‌دونم .
هر چی باشه باز آریا بهتر از من میدونه چیکار کنه .
همون لحظه در باز شد و اومد تو .
خیلی دمغ بود ، اخماش هم تو هم بود .
نفهمیدم اصلا چی درس داد و چی گفت .
خودش هم زیاد با جون و دل درس نداد .
وقتی کلاس تموم شد انقد اعصابم خورد بود که با پونه زود از کلاس زدم بیرون و رفتیم از دانشگاه بیرون .
ماشین آریا رو دیدم که جلوم وایساد .
پونه گفت : برو پیشش . الان خیلی بیشتر بهش نیاز داری .
منو بی خبر نذار فعلا

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن