رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 51

 

وقتی پونه رفت بلافاصله رفتم سمت ماشین آریا .
درو باز کردم و سوار شدم .
یه طرف لبش خونی بود . زود دستمالو از ‌داشبورد برداشتم و گذاشتم کنار لبش.
دستمالو از دستم گرفت و خودش گذاشت رو لبش .
با استرس گفتم : چیشد؟ چی گفت ؟
_چی میخواست بگه جز یه مشت چرت و پرت ؟ تهدیدم کرد .
با تعجب نگاش کردم : تهدید ؟ چی گفت مگه ؟
همون طوری که با عصبانیت به بیرون زل زده بود گفت : گفت اگه دست از سرت برندارم یه بلایی سرت میاره .
یا من یا تو .
تکیه دادم به صندلی و با بهت و حیرت به روبرو خیره شدم .
متین هروقت تهدید میکرد یعنی میخواد عملیش کنه . همیشه هم هرکاری خواسته کرده .
این دفعه هم مطمعنم که از حرفش کوتاه نمیاد .
همون لحظه گرمای دست آریا رو تو دستام حس کردم .
_بیخود نگران نباش . مگه من مردم که بخواد بلایی سرت بیاره ؟ اول باید از جنازه من رد بشه .
_آریا تا کی میخوای خودتو گول بزنی ؟
اون آدم ناشیه . به سرش بزنه یه کاری کنه هیچکس جلو دارش نیست .
همون طوری که آبرومو تو دانشگاه برد این دفعه هم یه بلایی سر جفتمون میاره .
همون لحظه با داد آریا درجا خشکم زد : هلما به خداوندی خدا قسم یه بار دیگه از این حرفا بزنی و هی جلوی من اسم اون مرتیکه رو بیاری دیگه نه من نه تو .
تو منو اینجا چی فرض کردی ؟ هویجم یا نقش بوقو بازی میکنم ؟ فک می‌کنی اون آدم به همین راحتی می‌تونه بیاد زندگی ما رو نابود کنه و بهمون بخنده و یه آب هم روش ؟
_نه من منظورم …
_میدونم . می‌دونم ازش میترسی چون یه دنده اس ولی این ترست داره کم کم نگرانم میکنه . داره تبدیل به کابوس میشه. کابوسی که خودت درست کردی .
الانم فقط خودت میتونی به خودت کمک کنی . من کنارتم ولی خودت مهم ترین چیزی .
تو اول باید باور داشته باشی که ما دونفری میتونیم متینو از سر راه برداریم

_معلومه که میتونیم .البته فقط با کمک تو چون اون آدم خیلی خطرناکه .

تنهایی از پسش برنمیام .
لبخندی به صورتم پاشید و گفت : معلومه که کنارتم . فقط قول بده بهم که دیگه ازش نترسی . اون آدم پشیزی هم تو زندگی تو تاثیری نداره.
هیچوقت هم نداشته . فقط …
_فقط چی ؟
_فقط همین آدم پشیز امروز یه خون ناقابل از دماغمون و گوشه لبمون ریخت
_من معذرت می‌خوام
_تو چرا؟ فداسرت . بخاطرت باید همه این سختی ها رو تحمل کنم . می‌دونم که تهش شیرینه چون قراره به تو برسم .
اینا رو که گفت با لبخند نگاهش کردم .
چند لحظه بعد ماشینو روشن کرد و راه افتادیم سمت خونه .

***

رو تخت دراز کشیده بودم و حوصله نداشتم . ساعت چهار بعد از ظهر بود .
همون لحظه در باز شد و پیمان اومد .
_چیشده ؟
_هیچی گاوت زایید
_بگو جون ب لبم کردی
_واست خواستگار اومده . از همکارای باباست واسه پسرش اومدن .

با تعجب و بهت بهش نگاه کردم
اگه آریا میفهمید بدبخت بودم.

فقط همینو کم داشتم . از یه طرف مامانمینا چیزی نمیدونستن از آریا ، از یه طرف هم نمیتونستم از پسر همکار بابا ایراد در بیارم .
چون حتما بابا پسندیده که گذاشته بیان خواستگاری ، حتما هم میخواد منو به اونا بده .
با حرص به پیمان نگاه کردم .
زود دستشو برد بالا و گفت : به خدا من بی تقصیرم . اونجوری نگام نکن .
_تو نمیتونستی قضیه آریا رو به مامانینا بگی ؟ الان من چه خاکی سرم بریزم ؟
بالا دیگه عمرا کوتاه بیاد . امشب یه جوری مجلسو میچرخونه که آخرش منو عروس اونا کنه .
حالا مگه تو این هیر و ویری میشه بهش گفت که من یکی دیگه رو میخوام ؟ خون راه میندازه.

_به نظرت مامانینا قبول میکنن یکی بدون اینکه بهشون حرف بزنه و قرار بزاره همینجوری بیاد خواستگاری ؟ اونجوری که بدتر میشد .
با کلافگی گفتم : حالا چیکار کنیم ؟
_هیچی دیگه ، یه امشبو تحمل کن . زیاد هم توهم نباش .
زیاد هم جلو مهمونا اخم و تخم نکن . بابا رو که میشناسی ، بعد میتوپه بهت . توروخدا فقط عین سری پیش مثل افغانیا نیا جلو مهمونا . یکم به خودت برس ولی نه خیلی .تازه دست تو صورتت هم نبر که زیاد ازت خوششون نیاد .

سر تکون دادم و با کلافگی رومو کردم اونور .
اون هم زود از اتاق رفت.

نیم ساعت بعد بدون اینکه حموم برم فقط یه ادکلن معمولی به خودم زدم . لباسامو عوض کردم و یه کت و شلوار ساده پوشیدم . صورتمم دست نزدم .
یه شال مشکی هم پوشیدم . خیلی بی روح نشستم جلو آینه .

به خشک شانس ، اون موقع که تو این خونه کپک زده بودم سال تا سال یه نفر هم در این خونه رو نمیزد . حالا که با آریا آشنا شدم همه تازه یادشون افتاده بیان خواستگاری .
دو ساعت بعد بالاخره خواستگارا اومدن . به زور از پله ها رفتم پایین .
وقتی دیدمشون زورکی سلام علیک کردم و دست دادم .
پسره از حق نگذریم بد نبود ولی به دلم اصلا نَشسته بود . بهتره بگم جز آریا چشمم کس دیگه ای رو نمیدید .
من کنار مامان رو مبل نشستم . پیمان و بابا هم روبرو .
پسره و خانواده اش هم رو مبل سه نفری نشستن .
هنوز نیومده بابا بحثو شروع کرد و راهی آب و هوا و گرونی و این جور چیزا حرف زد .
خدا کنه همش راجب اینا حرف بزنن و وقت زودتر بره

یکم که گذشت یهو مامان گفت : خوب دیگه بریم سر اصل مطلب . این دوتا جوون بالاخره می‌خوان یه عمر با هم زندگی کنن باید همدیگرو بشناسن .
بعد رو کرد سمت پسره و گفت : با هلما جان برین اتاق با هم دیگه حرف بزنین .
بعد به من گفت : هلما جان راهنمایی کن ایشونو .
به زور از جام بلند شدم و از راه پله رفتم بالا .
پسره هم افتاد دنبالم . چی میشد الان جای این پسره آریا بود ؟
در اتاقمو باز کردم و به پسره گفتم : بفرمایید تو .
پسره رفت تو و بلافاصله رو تختم نشست .
من هم یکم اونور تر نشستم . همش احساس میکردم دارم به آریا خیانت میکنم .
جفتمون ساکت بودیم و به زمین زل زده بودیم .
بالاخره خودم سکوتو شکوندم : نمی‌خواید حرفی بزنید ؟
_چرا ولی از وقتی شما رو دیدم رشته کلام از دستم در رفت .
از لحن حرف زدنش چندشم شد . همچین میگه انگار تو این دو دقیقه حوری و پری دیده .
حیف مامانمینا خبر نداشتن وگرنه همه چیو راجب آریا بهش میگفتم .
_ببخشید میشه بگین معیارتون واسه ازدواج چیه؟
پسره یکم خودشو این ور اونور کرد و گفت : راستش من دلم میخواد همسرم فقط تو خونه بمونه . راستش به شاغل بودن خانما اصلا اعتقاد ندارم .
نه اینکه بدم بیاد ، بیشتر به این که جیبشون دوتا باشه اعتقاد ندارم .
من می‌خوام وقتی اومدم خونه بوی غذا کل خونه رو پر کرده باشه .
در ضمن من به حق طلاق هم اعتقاد ندارم .
چه معنی میده که زن هر وقت خواست ساکشو جمع کنه و زود تقاضای مهریه بده ؟
چشمام داشت چهار تا میشد . این چقدر رو داشت . همچین دستور میده انگار من چشم بسته میخوام بله رو بهش بگم .
با لحن کنایه گفتم : ببخشید پس به چی اعتقاد دارین ؟
_ما خونوادگی به این اعتقاد داریم که جهیزیه رو تمام و کمال باید دختر بده .
در ضمن به این هم معتقدم که دختر هروقت خواست بدون اجازه من می‌تونه بره خونه مادرش .
دیگه واقعا داشت شاخام درمیومد . همینم کم مونده بود واسه رفتن خونه مامانم از این اجازه بگیرم . از همون اول کاری شمشیرو از رو برام بسته بود .
باید یه چیزی میگفتم که دیگه دهنشو ببنده
آب دهنمو قورت دادم و گفتم : البته به همین سادگی هم نیست . من هم یه شروطی دارم . ما هم خونوادگی رسم داریم که معادل سال تولد مهریه بگیریم . اونم به میلادی .
یعنی سال تولد من که ۱۳۷۵ ، میشه ۱۹۹۶ سکه .
بعدشم همون‌طور که جهیزیه می‌دیم باید عروسی هم تو یه جای خیلی لوکس و لاکچری باشه .
یعنی شما خرج عروسیو باید نزدیک یه میلیارد تصور کنی .
بعدشم من حق طلاق هم می‌خوام چون با این شروطی که من از شما دیدم و این طرز رفتار ، بعید بدونم دو روز بیشتر بتونم کنارتون دووم بیارم .
بعد هم یه لبخند ملیح بهش زدم که یعنی سوختی ؟
پسره که هنگ کرده بود از حرفای من چند بار چشماشو باز و بسته کرد و به زور گفت : بله حق با شماست . بعید بدونم بتونیم زیر یه سقف دووم بیاریم

🍁❤️
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن