رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 53

 

از جلوم رفت کنار و منم زود از اتاق زدم بیرون .
رفتم اتاقم و کیفمو برداشتم . بعد هم با عجله از شرکت زدم بیرون . یلدا از رفتارای یهوییم هنگ کرده بود .
ولی دیگه هیچی واسم مهم نبود ‌. حتی خود آریا هم دیگه برام پشیزی ارزش نداشت .
کاش میمردم و این روزا رو نمی‌دیدم .
یعنی همه اون محبت ها و دلسوزی ها همش واسه ترحم بود ؟یعنی همشون الکی بود ؟
زود یه آژانس گرفتم و رفتم خونه .
تو راه فقط داشتم گریه میکردم . خدایا چرا من ؟ چرا این همه بلا باید فقط سر من بیاد؟
من که تازه داشتم طعم خوشبختی و عشقو میچشیدم . من که تازه داشتم می‌فهمیدم زندگی یعنی چی .
ولی خداروشکر بابای آریا رفت ماموریت و عقد ما عقب افتاد وگرنه باید تا ابد با یه هوس باز زندگی میکردم .
نکنه ….نکنه فیلمه الکی باشه ؟
نه امکان نداره چون اون جا اتاق آریا بود ، قیافه پگاه هم که خوب میشناسم .
فقط آریا پشتش به دوربین بود ولی از پشت همه چیزش شبیه آریا بود . همه چیزش ، حتی حرکاتش کپی آریا بود .
ولی دیگه فکر کردن به این چیزا فایده نداشت .
مهم اینه که آریا دیگه واسه همیشه از چشمم افتاد.
تا برسم خونه عین ابر بهار گریه کردم .
جوری که وقتی راننده گفت خانم رسیدیم اصلا نشنیدم .
راننده چند بار صدام زد تا به خودم اومدم : خانم چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ میخواین برسونمتون بیمارستان ؟
دماغمو کشیدم بالا و گفتم : نه ممنون . خوبم
از ماشین پیاده شدم و پول راننده رو دادم .
رفتم خونه و درو باز کردم .
مامان تو آشپزخونه بود و حواسش بهم نبود . قبل از اینکه چیزی بخواد بگه زود رفتم اتاقم و درو بستم .
بدون اینکه لباسامو در بیارم زود ولو شدم رو تخت .
سرمو گذاشتم رو بالش و از ته وجودم گریه کردم.
حالم انقد بد بود که دیدن هیچکی آرومم نمی‌کرد ،حتی پونه .

انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد .

وقتی بیدار شدم سرم خیلی درد میکرد .
یه نگاه به گوشیم انداختم که دیدم بیست میس کال از پونه داشتم .
از آریا هم فقط دوتا پیام داشتم .
نوشته بود : هلما زود قضاوت نکن . من همه چیو هروقت بخوای برات توضیح میدم .
تو اون یکی هم نوشته بود : من تا نصفه شب بیدارم . هروقت خواستی بهم زنگ بزن تا همه چیو بگم . فقط زود تصمیم نگیر . خواهش میکنم ازت .
با حرص گوشیو پرت کردم اونور .

دیگه حناش برام رنگی نداشت . با اون گند کاری که کرده بود نمی‌خواستم دیگه بهش فکر کنم . واسم خیلی جالب بود که چجوری میخواست همه چیو برام توضیح بده.
اصلا چیو میتونست توضیح بده ؟ غیر از این بود که اون و پگاه تو فیلم بودن ؟
حتی فکر کردن بهشم حالمو بد میکرد . تصمیم گرفتم به هیچی فکر نکنم و دوباره آروم سرمو گذاشتم رو بالشت .

***

در کلاسو باز کردم و رفتم تو .
بلافاصله رفتم پیش بچه ها و تصمیم گرفتم چیزی نگم بهشون ولی به پونه حتما باید میگفتم .
خودمو آروم و ریلکس نشون دادم و زیاد چیزی بروز ندادم .
کامران زود گفت : به به هلما خانم ! خوبی شما ؟ راه گم کردین احیانا ؟

پونه : اذیتش نکن بچمو . تازه یاد گرفته حرف بزنه و به بزرگترها سلام کنه .
بعد رو به من کرد و گفت : سلام کن به عمو کامران .
بعد همه زدیم زیر خنده . ولی من یه سلقمه زدم به پهلوی پونه که یعنی خجالت بکش آبرو برام نذاشتی .
بعد پونه رو کشیدم کنار و بهش آروم گفتم : بشین کارت دارم .
نشست رو صندلیش و گفت : باز چیشده ؟ زدین تو برجک هم ؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم : کاش با هم دعوا کرده بودیم . کاش ….
_انقد کاش کاش نکن برا من . بگو ببینم چیشده؟ بابات مخالفت کرده یا اون زده زیر همه چی ؟

_کاش بابام مخالفت میکرد . اصلا کاش میمردم و این روزو نمی‌دیدم .
_خدا نکنه زبونتو گاز بگیر . خوب همه احتمالاتو حدس زدم . مگر اینکه طرف رفته باشه زیر کامیون .
یه چش غره بهش رفتم که زود گفت : جون ب لبم کردی . میگی بهم یا ن ؟

سرمو انداختم پایین و گفتم : دیروز تو شرکت نشسته بودم . یهو متین برام یه فیلم فرستاد. تو اون فیلم پگاه و آریا تو شرکت دست تو دست هم بودن . باورت نمیشه وقتی اون فیلمو دیدم مردم و زنده شدم تا اون فیلم تموم بشه .
رفتم تو اتاق آقا بهش فیلمو نشون دادم .
همه چیو انکار کرد . زد زیرش .
گفت اون من نیستم .
مگه میشه پونه ؟ پگاه و آریا اونم درست تو شرکت ، تو اتاق آریا پیش هم بودن .
من با چشای خودم دیدم .
ولی اون قبول نکرد . گفت هرکی این فیلمو فرستاده خواسته منو تخریب کنه پیش تو .
_یعنی متین از پگاه و آریا فیلم داشته و بعد برا تو فرستاده؟
_آره

یکم فکر کرد و گفت : چجوری متین از پگاه و آریا فیلم گرفته ؟ اونم مخفیانه جوری که آریا نفهمیده ؟ منظورم اینه چجوری دوربین رو گذاشته تو اتاق آریا ؟ تا حالا به این فک کردی ؟

پونه راست می‌گفت . من انقدر درگیر آریا و گندکاریش بودم که اصلا به این موضوع دقت نکردم .
_منظورت چیه؟
_خره یکم فکرتو به کار بنداز . متین که تا حالا شرکت نیومده . فقط یه بار اومد که اونم آریا پرتش کرد بیرون . گفتی حتی اتاق هم نرفته .
پس نتیجه میگیریم به یکی پول داده که دوربین بزاره تو اتاق آریا . یا اصلا اینکه یه نفر داره دور از چشم تو ، توی شرکت با متین همکاری میکنه . جوری که برای تو و آریا نقشه بکشه که زندگیتونو به هم بزنه . حالا اون یه نفر شاید تو شرکت باشه ، شاید هم یکی از مشتریای ملک آریا که متین اونو فرستاده .
اینو که پونه گفت هنگ کردم . شاید ، همه اینا تقصیر متین بوده .
رو به پونه گفتم : ولی هرچی که باشه ، اون آدم آریا بود تو فیلم ، تو بغلشم پگاه بود . اینو که نمیتونم نادیده بگیرم

همون لحظه اشک تو چشام حلقه زد و زود سرمو انداختم پایین .
پونه از جاش بلند شد و اومد سمتم .
سرمو گذاشت رو سینه اش و گفت : باشه حالا ، آروم باش . اینجوری میکنی نمیگی یکی شک میکنه .
تو فقط غصه نخور . دونفری درستش میکنیم . مگه من مردم رفیق که تو بخوای تنهایی غصه بخوری.
حرفای پونه یکم آروم ترم کرد . حداقل خیالم راحت شد که تو این اوضاع تنها نیستم . یکی هست که حالمو درک میکنه.

ولی حرفاش منو بدجوری تو فکر فرو برد . متین ؟ یعنی متین داره اذیتمون میکنه ؟
ولی تو اون فیلم آریا بود . اینو که دیگه میتونستم باور کنم که کار متین نیست . آریا درو باز کرد و اومد تو . نمیتونستم نگاش کنم که دوباره همه چیز یادم بره .
اصلا هیچ جوره نمیتونستم کارشو نادیده بگیرم.
بلافاصله رفت پشت میزش نشست .
بعد هم شروع به حضور غیاب کرد . از صداش میشد فهمید چقدر دمغه ولی دیگه واسم مهم نبود .
باید اسم آریا رو از دفترچه ذهنم خط بزنم .
تا آخر کلاس نگاش نکردم و فقط حواسم به تخته بود .
خودشم فهمید که اصلا باهاش کار ندارم .
وقتی کلاس تموم شد زود با پونه از کلاس زدیم بیرون .
همین که پامونو از کلاس گذاشتیم بیرون ، دو قدم نرفته بودیم که آریا جلومونو گرفت .
_ببخشید خانم تهرانی من چند لحظه باهاتون کار دارم .
پونه خواست بره که دستشو گرفتم و مانعش شدم .
بعد هم همون طوری که سرم پایین بود گفتم : من با شما حرفی ندارم استاد .
الانم دیدم شده باید برم .
خواستم بریم که دوباره آریا مانع شد .
_باید حرفامو بشنوین . خیلی مهمه

با خونسردی گفتم : شما حرف زیاد دارین ولی مشکل اینجاست که من نمی‌خوام بشنوم . چون نه حوصلشو دارم نه وقتشو .
_شما نمیتونین به این راحتی راجب من قضاوت کنین . باید یه چیزایی معلوم بشه .
_فک کنم همه چی دیروز مشخص شد . دیگه هم نیاز به توضیح نیست . من باید برم . دیرم شده . با اجازه

اینو گفتم و با پونه زود از کنارش رد شدیم .
با سرعت دو از دانشگاه زدیم بیرون .
زود سوار ماشین پونه شدیم و پونه حرکت کرد .
همین که نشستم پونه گفت : چرا با بدبخت اینجوری کردی ؟ لااقل میذاشتی حرفشو بزنه
_چی میگی پونه ؟ به نظرت اگه میذاشتم حرف بزنه ، چی میخواست بگه ؟
جز یه مشت حرف تکراری و چرت . فقط میخواست بگه من نبودم تو اون فیلم .
_خوب تو مگه نمیگی دوستت داره و واسه خاطرت هرکاری می‌کنه ؟
پس چرا بهش شک کردی ؟ اون آدم اگه عشقش واقعی باشه هیچوقت دست به همچین کاری نمیزنه .
_پونه گفتن این حرفا خیلی راحته . تو جای من نیستی ببینی چی میکشم . تو فک می‌کنی الان از اینکه با آریا اینجوری حرف زدم خیلی خوشحالم ؟
نه منم دارم عذاب میکشم. منم دلم براش پر میکشه ولی نمیتونم اون چیزی که تو فیلم دیدمو فراموش کنم. همش رو مخمه .
یه لحظه هم از ذهنم نمیره بیرون .اصلا دیگه عقلم به هیچ جا قد نمیده

_الهی قربون اون دلت برم . ولی برعکس تو من مطمعنم یکی داره آریا رو پیش تو خراب میکنه.

_دیگه نمی‌خوام راجبش بشنوم . بریم
_ببرمت شرکت ؟
اصلا شرکت یادم نبود .با حرص گفتم : هووووف، اصلا حواسم به شرکت نبود . دیگه چاره ای ندارم که . بریم شرکت .

پونه جلو شرکت نگه داشت و با زور پیاده شدم .
رفتم تو و خودمو زدم به اون راه . آریا هنوز نیومده بود . زود رفتم تو اتاقم و درو بستم .
نشستم پشت میزم .
درست دیروز بود که متین این موقع فیلمو فرستاد . حالم از همشون بهم میخورد .
آریا کاش لا اقل تو توی ذهنم خراب نمیشدی .
یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه

یلدا بعد از چند دقیقه درو باز کرد .
اومد سمتم و زود دستمو گرفت : حالت خوبه هلما ؟
با پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم : هیچی ، هیچی نیست .
یهو دلم گرفت .
_میخوای به مهندس بگم ؟
اسم آریا رو که شنیدم دوباره حرصم دراومد: مگه اومد ؟
_آره همین الان اومد . میخوای بگم بهش؟
_نه نه . الان حالم خوب میشه .
_باشه پس چیزی خواستی بهم بگو .
_باشه عزیزم تو برو به کارات برس .

وقتی یلدا رفت خودمو جمع و جور کردم و بقیه کارمو انجام دادم .
تا آخر ساعت کاری هی حواسم پرت میشد ولی به زور خودمو نگه می‌داشتم .

بالاخره ساعت کاری تموم شد و کیفمو از رو صندلی برداشتم .
همه کارمندا رفته بودن . رفتم سمت در ،
قبل از اینکه درو باز کنم از قفلی در نگاه کردم . همون لحظه دیدم آریا از اتاقش اومد بیرون .
لعنتی این از کجا میدونست من هنوز تو شرکتم .
قبل از اینکه بخواد کاری کنه زود در اتاقو قفل کردم .
از شانس گند همون لحظه آریا زود اومد سمت اتاق .
رفتم عقب و کنار پنجره وایسادم .
آریا دستگیره درو چند بار بالا پایین کرد .
وقتی مطمئن شد درو قفل کردم چند بار درو محکم کوبید و گفت : هلما درو باز کن . من باهات حرف دارم .

هیچی نگفتم و ساکت موندم . نمی‌خواستم هیچی بشنوم .
_هلما لج نکن . من حوصله این مسخره بازی هاتو ندارم . باز کن این بی صاحابو .
چشمامو بستم و آروم دستمو گذاشتم رو صورتم .
آریا این دفعه محکم تر کوبید و گفت : هلما من اعصاب ندارم . تو دیگه بیشتر از این رو مخم راه نرو . باز کن تا این درو نشکوندم .
تو که میدونی من شوخی ندارم .
بیشتر از این لجبازی باهاش فایده ای نداشت .
میترسیدم کار دستمون بده .
زود رفتم سمت در و بازش کردم .
با حرص زل زدم تو چشاش و گفتم : ها ؟ چیه ؟ چته ؟ درو باز کنم که بیای تو و بعد یا یه مشت چرت و پرت و دری وری خامم کنی ؟
من دیگه گول حرفاتو نمی‌خورم .
دستشو گذاشت رو چهار چوب در و مانع رفتنم شد .
_چرا امروز تو دانشگاه نذاشتی من حرفمو بزنم ؟ چرا جلو پونه یجوری رفتار کردی که فک کنه من قاتلم ؟
_چیه میترسی بقیه راجبت فکر بد کنن ؟
کاش یکم هم نگران بودی که تو دورانی که بیمارستان بودم ، یه وقت فیلم گند کاریت به دستم نرسه .
حالا هم از جلو راهم برو کنار .
از کنارش رد شدم که دستمو گرفت : هلما دیگه باید چیکار کنم بفهمی هیچ کس تو دنیا به اندازه تو برام مهم نیست ؟
اینو که گفت یجوری شدم ولی خودمو نباختم .
دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم : واسه این حرفا خیلی دیره . ‌خیلی
بعد هم از شرکت زدم بیرون

وقتی از شرکت اومدم بیرون حالم اصلا خوب نبود ، نباید گول حرفای آریا رو می‌خوردم .
میدونستم اینم یه تله اس . معلوم نیست من چندمین نفریم که اینجوری ازش ضربه دیده .
ولی من مثل بقیه گولشو نمی‌خورم .
یاد حرفای عاشقونه اش که میوفتادم بیشتر حالم گرفته میشد . من چقدر احمق بودم که حرفاشو باور کردم .
زود زنگ زدم به آژانس و رفتم خونه .
وقتی رسیدم خونه زود رفتم اتاق و گوشیمو خاموش کردم .
انقد خسته بودم و عصبی ، که زود خوابم برد .
به مامان هم گفتم واسه شام منو بیدار نکنه .

نزدیکای ساعت دو نصفه شب بود که بی خوابی به سرم زد و بیدار شدم .
همون لحظه که گوشیمو روشن کردم دیدم آریا بهم پیام داده بود
_هلما می‌خوام باهات حرف بزنم . به هر قیمتی که شده ، دیگه نمیتونم صبر کنم .
دیگه نمیتونم بی محلی هاتو ببینم و هیچی نگم .
منم براش نوشتم : دیگه نمی‌خوام ببینمت یا حتی اسمت رو صفحه گوشیم بیاد .دیگه هم بهم پیام نده
بعد از سه دقیقه جواب داد . لعنتی همیشه آن بود .
_این حرف آخرته ؟
_آره .
بعد هم دوباره گوشیمو خاموش کردم

وقتی بیدار شدم ساعت هفت صبح بود . زود حاضر شدم و رفتم دانشگاه .

***
چند هفته از اون قضیه میگذشت و رابطه منو آریا سردتر از همیشه شده بود .
حتی سلام علیک عادی هم نمیکردیم . این من بودم که وقتی بهش می‌رسیدم زود از کنارش رد میشدم .
فک کنم دیگه همه چی واسش عادی شده بود .
ولی این آریای که من می‌دیدم دیگه اون آریای سابق نبود.
همه چیزش عوض شده بود . دیگه عین سابق درس نمی‌داد . اینو راحت میشد فهمید .
تو شرکت هم کم پیداش میشد.

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

  1. آخه این چه وضعشه،دیگه رمان خیلی بی مزه شده،سر یه موضوع خیلی الکی گند زده شد تو رمان ،من نمیدونم چرا انقدر کشش میدید،حداقل زودتر پارت بزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan