رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 54

 

یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ساعت هفت و نیم بود .
محکم زدم رو پیشونیم ، دانشگاهم داشت دیر میشد .
زود از جام بلند شدم و یه صبحونه سرسری خوردم .
بعد زود حاضر شدم و رفتم دانشگاه .
وقتی رسیدم خداروشکر هنوز کلاس شروع نشده بود .
زود رفتم پیش پونه و باهاش سلام علیک کردم .
تا منو دید گفت : چته چرا هی نفس نفس میزنی ؟
_دیر بیدار شدم ، ترسیدم دیر به کلاسم برسم .
_نترس بابا ، تو که این آریا رو میشناسی ، از وقتی با هم کات کردین دیگه سر وقت نمیاد .
یه نفس راحت کشیدم و نشستم رو صندلیم .
پونه سرشو انداخت پایین و با انگشتاش بازی کرد . فهمیدم یه مرگشه ، یا یه چیزیو میخواد بهم بگه .
دستشو گرفتم و گفتم : چیزیو میخوای بهم بگی؟
سرشو آورد بالا . صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت : هلما من …
ترسیدم از حرفی که میخواد بزنه .
با ترس گفتم : تو چی ؟
دستمو فشار داد و گفت : من یه چیزایی رو شنیدم که نباید می‌شنیدم .
_یعنی چی ؟ نمی‌فهمم . واضح بگو ببینم

آب دهنشو قورت داد و گفت : صلح داشتم میومدم دانشگاه .
تو راه پله متینو دیدم .
خواستم از کنارش رد شم ولی دیدم رفتارش مشکوکه . پشت ستون قایم شدم .
گوشیمو تیز کردم . یه نفر پیشش وایساده بود .
به پسره پول داد و گفت : دمت گرم خیلی خوب بازی کردی ، دختره باورش شده .

هلما باورت نمیشه ، اون پسره ته چهره اش خیلی شبیه آریا بود . خودمم داشتم هنگ میکردم .
من بهت گفته بودم اینا همش نقشه اس از طرف متین .
گفته بودم اون میخواد آریا رو خراب کنه پیشت چون امکان نداره اون از آریا فیلم داشته باشه .
ولی تو باور نکردی . ترجیح دادی به آریا شک کنی و زندگیتو خراب کنی تا به اون مرتیکه شک کنی .

انگار پتک خورده بود سرم . مات زل زده بودم به روبرو . چیزایی که میشنیدمو نمیتونستم باور کنم . آب دهنمو قورت دادم و گفتم : تو مطمعنی ؟
_آره به جون مامانم . با چشای خودم دیدم .
ازشون فیلم هم گرفتم . بعد گوشیشو درآورد و نشونم داد .
وقتی فیلمو دیدم ، دستام بدجور لرزید .
دیگه به چشمام هم اعتماد نداشتم .
اون آدم ته چهره اش شبیع آریا بود .
یعنی من الان گول خورده بودم ؟
داشتم دیوونه میشدم

فکر اینکه چقدر به اون بدبخت تهمت زدم ، رو مخم بود .
چشمامو بستم و سرمو گذاشتم رو میز .
حالا داشتم حال آریا رو درک میکردم .
پونه از پشت دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت : الهی بمیرم واسه دلت . ولی می‌دونم به شکستگی دل اون بدبخت نمیرسه . یه جوری از دلش دربیار . همه تلاشتو بکن .
_چجوری پونه ؟ چجوری ؟
من به اون آدم بدترین تهمتو زدم . یه حرفایی بهش زدم که وقتی یادش میفتم خودم از خودم بدم میاد .
بهش گفتم دیگه نمی‌خوام ببینمش . حرف از این بدتر ؟منی که خودم از زندگیم پرتش کردم بیرون ، حالا با چه رویی بهش بگم اشتباه کردم ؟
این دفعه هر کاری بکنه باهام حق داره . نوبت اونه که دیگه باهام بد باشه .
_همه چیو بسپر به خدا ، اگه شما قسمت هم باشین حتما به هم میرسین . هیچی نمیتونه جلوی قسمتو بگیره .
چند لحظه بعد آریا اومد تو کلاس و عین همیشه جدی بود .
تو نگاهش هیچی معلوم نبود . اصلا نمیشد هیچیو از چشاش خوند . به خصوص الان که دیگه اصلا بهم یه نگاه هم نمینداخت .

به زور کلاسو تا آخر تحمل کردم . وقتی کلاس تموم شد بلافاصله از در زدم بیرون .
سوار ماشین پونه شدم و زود حرکت کردیم . همین که حرکت کردیم پونه گفت: حالا میخوای چیکار کنی ؟
_نمیدونم پونه . مخم هنگ کرده .
اون آدم خیلی شبیه آریا بود ، اصلا همه اینا به کنار .
اون دختره چی ؟ اون که پگاه بود .
_به ظرت کسی که می‌تونه به این راحتی واسه آریا بدل پیدا کنه ، واسه پگاه نمیتونه ؟
_اون شرکت چی ؟ اتاق که واسه آریا بود .
_ای بابا ، هلما جان بیخیال میشی یا ن ؟
حالا که فهمیدی کار متینه ، میخوای تا فردا از این سوالا بکنی ؟

_دارم دیوونه میشم . یعنی متین واسه نابود کردن منو آریا حاضره دست به همچین کارایی بزنه ؟
_خیلی آدما برای نابود کردن بقیه دست به کارای خیلی بزرگتر از اینا میزنن . تازه این که چیزی نیست .
یکی از آشناهامون ، یکی مثل متین گیرش افتاده بود . حاضر شد چند سال بره زندان ولی زنشم با خودش ببره زندان چون اونم یجورایی عین متین عقده ای بود .
_حالا میگی چیکار کنم ؟
_تنها راهت اینه که بری ازش معذرت خواهی کنی و همه چیو براش توضیح بدی . این همه مدت اون خواست برات توضیح بده و تو نذاشتی . حالا نوبت توعه که بری دنبالش . حتی اگه نخواست ببینتت .
_میزاره باهاش حرف بزنم ؟
_نمیخوام امیدوارت کنم . با این کاری که تو کردی به این راحتیا قبولت نمیکنه . باید کفش آهنی بپوشی و هر روز بری پیشش .
با نا امیدی به روبرو خیره شدم و فقط از خدا خواستم تو این شرایط سخت تنهام نذاره و کمکم کنه .

وقتی پونه منو رسوند جلو شرکت از ماشین پیاده شدم و رفتم شرکت .
وقتی پامو گذاشتم تو ، با یلدا زود سلام علیک کردم و رفتم اتاقم .
کیفمو گذاشتم کنارم و خودم هم نشستم رو صندلی ، سرمو گذاشتم رو میز و بدجوری رفتم تو فکر .
یاد حرفایی که به آریا میزدم افتادم حالم بد میشد . من به اون بدبخت حتی اجازه ندادم از خودش دفاع کنه .
زود قضاوتش کردم و بهش انگ خیانت زدم . اونم آریایی که میدونستم چقدر از پگاه متنفره .
پونه راجب متین بهم گفته بود ولی من باور نکردم و فقط اون چیزایی رو که با چشم خودم دیدم قبول کردم .
لعنت بهت هلما که تو همه چی عجله داری .
باید تلاشمو میکردم . تا الان آریا تلاش کرد تا حرفشو ثابت کنه بهم ، حالا نوبت منه.
حتی اگه منو پس بزنه . نمی‌خوام با خریتم از دستش بدم .
از جام بلند شدم و رفتم سمت در .
درو باز کردم و رفتم پیش یلدا .
_مهندس هست ؟
_آره تو اتاقشه . کارش داری؟
_آره راجب حقوقم باید باهاش حرف بزنم .
_باشه برو . فقط قبلش بزار بهش بگم .
دستشو گرفتم و گفتم : نه ، اگه میشه نگو . می‌خوام یهو منو ببینه ، تو عمل انجام شده قرار بگیره .
اگه قبلش بگی ممکنه یوقت نذاره برم تو اتاقش .
_باشه فقط هرچی شد پای خودت
_اوکی .

آب دهنمو قورت دادم و آروم رفتم سمت در .
با استرس در زدم و چشمامو بستم .
با صدایی آروم گفت : بیا تو .
اگه میدونست منم عمرا اگه جواب میداد . حق هم داشت ، ده برابر بیشتر از این بلا میاورد سرم بازم حق داشت .
درو باز کردم و رفتم تو ، سرش پایین بود .
سرشو بالا آورد تا منو دید سرشو انداخت پایین .
همون طوری که سرش پایین بود گفت : کاری داشتی ؟
رفتارش خیلی سرد بود باهام .
انگشتامو تو هم قفل کردم و گفتم : آریا چرا اینجوری میکنی ؟ من حالم اصلا خوب نبود . تو وضعیت خوبی نبودم . باید بهم حق بدی .

_میدونم منم به خاطر همین بهت چند روز فرصت دادم تا آروم شی ولی مثل اینکه تو تصمیمتو از قبل گرفته بودی .

_آریا من اصلا شرایط مناسبی نداشتم . تو هم جای من بودی همونکارو میکردی .

_من حداقل به خاطر چند تا فیلم و عکس که اصلا معلوم نیس از کجا اومده الکی به کسی که دوسش دارم تهمت خیانت نمیزنم .
آریا راست می‌گفت ، حق داشت . من بدجوری باهاش تا کردم . من به خاطر فیلم و عکسای متین بهش تهمت زدم .
رفتم نزدیکش ، آروم دستمو گذاشتم رو میز و گفتم : آریا بهم نگاه کن .
بدون اینکه نگام کنه ، همون طوری که سرش پایین بود و با ورقهای رو میزش بازی میکرد گفت : اگه کار مهمی نداری برو اتاقت بزار منم به کارم برسم .

اینو که گفت حرصم در اومد . دیگه نمیتونستم تحمل کنم اینجوری خوردم کنه . نمی‌خواستم بیشتر از این غرورمو بشکونم .
_باشه آقا آریا ، من میرم ولی یادت باشه که من به اشتباهم پی بردم و معذرت خواهی کردم . اگه اتفاقی واسه رابطمون افتاد ، بدون مقصرش تو بودی نه من.
بعد هم با حرص از اتاق زدم بیرون و زود رفتم اتاقم

در اتاقمو بستم و همونجوری که به در تکیه داده بودم ، بغضم ترکید و زدم زیر گریه .
نشستم رو زمین و سرمو گذاشتم بین زانوهام .
خدا لعنتت کنه متین که منو به این حال و روز انداختی .
کاش میمردم و خورد شدنمو جلوی آریا نمیدیدم . بعد از نیم ساعت بالاخره از رو زمین بلند شدم و رفتم نشستم رو صندلی . حالم اصلا خوب نبود . بهتره بگم هیچی حالمو خوب نمی‌کرد . هیچی .
وقتی ساعت کاری تموم شد زودتر از همه از شرکت زدم بیرون .
سوار اسنپ شدم و زود رفتم خونه .
وقتی رسیدم خونه و رفتم اتاقم زود ولو شدم رو تخت .
نمیتونستم دست رو دست بزارم که با خربازیام آریا رو از دست بدم . خودم باعث این ماجرا شدم ، خودم هم باید تمومش میکردم . دیگه بیشتر از این نمی‌خواستم سرد بودن آریا رو ببینم .
از تو کیفم گوشیمو برداشتم و رفتم تو مخاطبین . همون لحظه چشمم خورد به شماره ستاره .
چرا به ذهن خودم نرسیده بود ؟ شاید ستاره میتونست کاری بکنه. به هر حال اون بیشتر از من آریا رو میشناسه .
شاید که نه ، حتما میتونست کاری بکنه .
بی اختیار دستم خورد رو شمارش و زنگ خورد .
بعد از دوتا بوق برداشت : به به خانم خانما ، چه خبر یادی از ما فقیر فقرا کردین ؟
نتونستم جلوی خودمو بگیرم . با بغض گفتم : ستاره کمکم کن
_چی شده هلما؟ چرا صدات اینطوریه؟ با آریا دعوات شده؟
_میگم بهت همه چیو ولی باید حضوری ببینمت .
_باشه . کجا بیام ؟
_بیا همون کافه نزدیک شرکت ساعت هفت و نیم .
_باشه میام . فعلا .
بعد گوشیو قطع کردم و پرت کردم اونور .
ساعت هفت حاضر شدم و زود رفتم کافه .
وقتی رسیدم ستاره هنوز نیومده بود .
بعد از ده دقیقه رسید . تا منو دید اومد سمتم .
بلند شدم و باهاش دست دادم .
بعد از اینکه نشستیم گفت : وقتی پشت گوشی اونجوری حرف زدی خیلی ترسیدم ، چی شده دختر ؟ زدین به تیپ و تاپ هم ؟
_نه قضیه خیلی بالاتر از این حرفاس .
_یعنی چی ؟ واضح بگو بفهمم .
دستمو گره کردم تو هم ، بعد هم همه ماجرا رو از اول تا آخر بهش گفتم .
وقتی حرفام تموم شد با چشایی گرد شده داشت نگام میکرد .
_یعنی تو راجب آریا همچین فکری کردی؟
_تو هم جای من بودی همین فکرو میکردی .
بعد هم گوشیو از کیفم درآوردم و فیلمو بهش نشون دادم .
فیلمو که دید گفت : حق داری منم جای تو بودم همین فکرو میکردم ، این پسره خیلی شبیه آریاس ولی بازم یکم تند رفتی . نذاشتی آریا یکم باهات حرف بزنه .
سرمو انداختم پایین ، دستمو گرفت تو دستشو با اون یکی دستش زیر چونمو گرفت و سرمو آورد بالا .
_الهی قربونت برم . می‌دونم چقد داری عذاب میکشی . غصه نخور ، من کنارتم .
مگه چند تا هلما داریم که خاطرش واسه همه عزیزه؟ مخصوصا داداشم .

بعد از یکم سکوت گفت : من هی با خودم میگم چرا آریا چند وقته رفتارش عوض شده
_منظورت چیه ؟
_این چند هفته دیر به دیر میومد خونه . شام هم نمی‌خورد ‌.زود هم میرفت می‌خوابید .
از زندایی چند بار پرسیدم ولی جواب درست و حسابی نداد بهم‌ .
جرعت نکردم از خودش بپرسم . چند بار خواستم بهت زنگ بزنم ببینم قضیه چیه ، ترسیدم دعوا کرده باشین و نخوای بهم راجبش بگی . گفتم شاید خجالت میکشی . چه قدر خوب شد بهم زنگ زدی . حالا خیالم راحت شد .
_یعنی میخوای چیکار کنی ؟
_مبرم از زیر زبون آریا میکشم بیرون همه چیو . اگه بازم نخواست چیزی بگه ، بهش میگم اگه چیزی نگه میرم به دایی و زندایی همه چیو میگم و فیلمو بهشون نشون میدم .
می‌دونم آریا چقدر از دایی می‌ترسه ، به خاطر همین کوتاه میاد .
ولی تو هم باید فرصت بدی بهم . یکم زمان میبره .
_من چیکار کنم ؟
_هیچی فقط تو این چند روزه زیاد دور و بر آریا نباش . بزار یکم اوضاع آروم بشه . بعد از اینکه خودم تو خونه باهاش حرف زدم بهت میگم کی بری پیشش بازم باهاش حرف بزنی .
با نگرانی تو چشاش زل زدم و گفتم : اگه از دستش بدم چی ؟
_امکان نداره . اون آریایی که من میشناسم حالا حالاها بیخیالت نمیشه .
راستی بهت نگفته بودم ، قبل از قضیه دعوا ، هر روز که آریا میومد خونه ، زندایی و دایی هی از آریا حال تورو میپرسیدن .
انقد که آریا پیششون تعریف تورو کرده بود .
بعضی وقتا بهم می‌گفت کاش زودتر از اینا هلما میومد تو زندگیم .
ستاره اینو که می‌گفت ، نور امیدی تو دلم روشن میشد ‌. یعنی میشد منو آریا دوباره با هم باشیم ؟

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن