رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 55

 

با نگرانی به ستاره نگاه کردم و گفتم : ستاره تو کمکم میکنی؟
_مگه میشه وقتی با اون چشات اونجوری بهم زل میزنی ، من دست رد به سینه ات بزنم ؟ معلومه که کمکت میکنم . فقط …
_فقط چی ؟
_باید صبور باشی . همه چیو اول بسپر دست خدا بعد هم قسمت . اگه تو و آریا مال هم باشین ، زمین و زمان هم دست به دست هم بدن نمیتونن شما رو از هم جدا کنن .
راضی کردن آریا یکم طول می‌کشه . خودت که میشناسیش ، خیلی لجبازه . رام کردنش طول میکشه یکم . ولی حتما میتونم . تو هم نباید امیدتو از دست بدی . از این به بعد من بهت میگم چیکار کنی . منتظر باش بهت خبر میدم .
این چند روز هم زیاد دور و برش نباش . بزار یکم ذهنش آروم باشه .
_باشه عزیزم .
بعد از اینکه ستاره باهام حرف زد و کلی آروم شدم ، ازم خداحافظی کرد و رفت . منم ده دقیقه بعد از کافه دراومدم و رفتم خونه

***

نشسته بودم رو صندلیم و داشتم حساب و کتابا رو چک میکردم . داشتم فاکتورا رو نگاه میکردم که دیدم یکی از فاکتورا رو باید آریا امضا کنه ، به خشک شانس.

دقیقا موقعی که رابطم باهاش شکرآب بود باید میرفتم اتاقش . به زور از جام بلند شدم و فاکتور به دست از اتاق اومدم بیرون .
رفتم پیش یلدا و گفتم : باید این فاکتورو بدم مهندس امضا کنه .
_باشه برو عزیزم.
رفتم سمت اتاق آریا و در زدم .
از استرس مردم تا جواب بده .
بالاخره گفت : بیا تو .
آروم درو باز کردم و رفتم تو .
رو صندلیش نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد .
بهم اشاره کرد که منتظر بمونم تا حرفش تموم بشه .
همینم کم مونده بود معطلش بمونم .
با خنده به کسی که پشت تلفن بود گفت : منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم .
_…
_خدا نکنه . این روزا حتما بیا شرکت ببینمت .
با این حرفاش فقط منو میخواست حرص بده . میدونست نقطه ضعفم چیه . کارشم خوب بلد بود . دیگه حرفاش زیادی داشت طول میکشید .دیگه حوصله نداشتم بیشتر از این علاف بشم . با حرص رفتم جلو فاکتورو گذاشتم رو میز .
بعد هم با اخم گفتم : اگه میشه زود امضا کنید . من کلی کار دارم .
این رفتارمو که دید تعجب کرد . همون طوری که گوشی دستش بود برگه رو امضا کرد بعد هم پرت کرد جلوم .
اصلا اون پنج دقیقه رو هم اشتباه کردم علافش شدم .
برگه رو زود از میز برداشتم و با عصبانیت از اتاق زدم بیرون و درو محکم کوبیدم

زود رفتم اتاقم و درو بستم . پسره پررو برگه رو پرت میکنه جلوی من .
انگار من نوکرشم . شیطونه میگفت همونجا با دستای خودم خفش میکردم .
حیف که …
لعنت به این دل لامصب که هیچ وقت نمیذاره هیچ کاری کنم . اگه دلم پیشش نبود صد سال قبل از اینجا استعفا داده بودم .
با عصبانیت داشتم با ورقه های رو میزم ور میرفتم . حوصله هیچیو نداشتم . آریا که باهام اینجوری بود دیگه نمی‌خواستم هیچکسو ببینم . انگار دنیا هم باهام قهر بود .
رفتم تو فایلای کامپیوتر ، کلشونو زیر و رو کردم . بالاخره فایل عکسا رو پیدا کردم . رفتم توشون .
همون عکسایی که از آریا مونده بود تو کامپیوتر و یادش رفته بود پاک کنه .
یکی یکی عکسا رو می‌دیدم و رو همشون زوم میکردم .
چقدر دلم برای اون آریا تنگ شده بود ‌.
چشمامو بستم و از ته دل از خدا خواستم یبار دیگه همون آریا رو بهم برگردونه .
کامپیوترو خاموش کردم و سرمو گذاشتم رو میز .
رفتار آریا نشون میداد خیلی ازم ناراحته . چون اون هیچوقت برگه رو جلوم پرت نمیکرد .
وقتی ساعت کاری تموم شد وسایلامو جمع کردم و از اتاق زدم بیرون . همون لحظه هم آریا از اتاق زد بیرون .
تا منو دید زود اخم کرد و از کنارم رد شد . منم محل ندادم و رفتم سمت یلدا .
_عزیزم میشه برام یه اسنپ بگیری ؟
_باشه الان میگیرم ‌.
_پس من بیرون منتظر میمونم .

چند دقیقه هم نگذشت که اسنپ اومد . همین که اسنپیه بهم زنگ زد گفت : خانم من الان جلو شرکتم .اگه میشه تشریف بیارین
_الان میام فقط من میشه یه چیز از شما بخوام ؟ اگه میشه الان که اومدم بیرون شما از ماشینتون بیاین بیرون ، بعد بیاین سمت من با من خیلی صمیمی برخورد کنین یه جوری که انگار من همسرتونم.
_خانم یعنی چی ؟ این کارا برای چیه ؟ من آبرو دارم .
_آقای محترم خواهش میکنم ازتون . من با همسرم دعوام شده . شما فقط بیاین سمت من بگین عزیزم چرا انقد دیر کردی همین . من دوبرابر کرایه رو هم میدم بهتون . شما فقط یه لحظه با من همکاری کنید . الان هیچ کدوم از فامیلا یا آشناهاتون هم اینجا نیستن که آبروتون بره
_خانم من نمیتونم این کارو کنم .
_خیلی خوب شما نمی‌خواد کاری بکنین . من خودم یکاریش میکنم . شما فقط تو ماشین بمونین به من لبخند بزنین همین.

_باشه فقط در همین حد .

زود از ساختمون زدم بیرون . خداروشکر آریا هنوز نرفته بود چون منتظر باباش بود .
از کنارش رد شدم و از قصد برای راننده اسنپ با لبخند دست تکون دادم ‌ . میدونستم از چشم آریا دور نمیمونه . دقیقا هم همینطور شد چون صورتش از عصبانیت قرمز شد.
اینکه هیچکاری نمیتونست بکنه بیشتر عصبانیش میکرد . زود سوار اسنپ شدم . از همون دور آریا رو می‌دیدم که داره حرص میخوره و با عصبانیت دستشو می‌بره لای موهاش. همین که راننده حرکت کرد گفتم : آقا ببخشید توروخدا من با شوهرم اختلاف دارم به خاطر همین هم از شما خواستم . دیدین که چقدر عصبانی شد ، همیشه همینطوریه، زود جوش میاره . به خاطر همین هم نمی‌خوام باهاش زندگی کنم دیگه . زندگی برام نذاشته.
اینا رو که میگفتم خودم خندم میومد .

_خواهش میکنم . مسیرتون همون ولیعصره؟
_بله

***
پامو گذاشتم حیاط دانشگاه و رفتم تو . وقتی رفتم سالن از دور آریا رو دیدم که تو اتاق اساتید بود .
تا چشمش بهم خورد روشو برگردوند اونور . منم یه چش غره رفتم بهش و زود رفتم سر کلاس و مستقیم رفتم پیش پونه اینا .
باهاشون گرم سلام علیک کردم . نمی‌خواستم نبودن آریا تاثیری تو روحیه ام بزاره .
پونه تا منو دید گفت : به به عشق خودم . چه خبرا ؟
_هیچی والا چه خبری .
_امروز یکم شنگولیا .
_همش ظاهرسازیه . خودت که میبینی حالمو
اینوکه گفتم پونه نشست کنارم . دستمو گرفت و گفت: باهاش حرف زدی؟ رفتی پیشش؟
_آره ولی منو پس زد . نخواست ببینتم

_باید بازم باهاش حرف بزنی . ازش خواهش کنی. اون الان تورو مقصر می‌دونه . حق هم داره .
هرچقد هم پست بزنه بازم باید تلاشتو بکنی چون دیگه هیچکی تو زندگیت جای اونو برات پر نمیکنه .
_اره ولی به چه قیمتی ؟ له شدن غرورم ؟ دیروز رفتم براش فاکتور بردم که امضا کنه . از قصد جلو من با گوشی حرف میزنه بعد به طرف میگه عزیزم و قربونت برم و فلان .
بعد هم برگه رو جلو من پرت میکنه . باورت میشه ؟
_معلومه که نه . اون میخواد تورو امتحان کنه ببینه با این وجود بازم میخوایش یا ن . تو هم اگه میخوای ثابت کنی بهش باید دست از لجبازی برداری و حرف دلتو بزنی بهش .
_به نظرت کی ؟
_هرچی زودتر بهتر .
_راستش من با دختر عمه آریا که یه جورایی عین خواهرشه حرف زدم .
گفت خودش با آریا حرف میزنه خبرشو میده بهم .
_خوب این که خیلی خوب شد . اون رگ خواب آریا رو بیشتر بلده تا تو . بزار اون باهاش حرف بزنه ببینه آریا کی از خر شیطون قراره بیاد پایین .
تا اسم آریا اومد سرمو انداختم پایین . دلم انقد واسش تنگ بود که حد نذاشت .
پونه که فهمید چه مرگمه با دستش زیر چونمو گرفت و سرمو آورد بالا .
_میدونم الان تو دلت چ خبره . میدونم که دلت واسش پر میزنه . ولی خدا بزرگه ، اینو هیچوقت یادت نره.
با لبخند بهش نگاه کردم ‌ . همیشه با حرفاش آرومم میکرد
همون لحظه در باز شد و آریا اومد تو .
طبق معمول اخم و جذبه همیشگیو داشت . نشست پشت میزش و حضور و غیاب کرد .
امروز قرار بود درس رو ازمون به صورت شفاهی بپرسه . قانون جدیدش بود که نزدیکای امتحان پایان ترم از بچه ها شفاهی میپرسید ببینه چقدر بلدن .
خودش شروع کرد : قرار بود امروز ازتون درس رو شفاهی بپرسم . امیدوارم خونده باشید و بهونه نیارید ، چون دو هفته بهتون وقت داده بودم .

این دو هفته انقدر بابت آریا ناراحت بودم که به کل یادم رفته بود . اصلا فکرشم نمی‌کردم من تو همچین روزی با آریا قهر باشم .
سرمو گذاشتم رو میز تا یکم چشمامو ببندم .
ولی با شنیدن اسمی که گفت درجا خشکم زد : خانم تهرانی تشریف بیارین اینجا .
اصلا فکر نمی‌کردم انقد به فکر انتقام از من باشه که اینجوری بخواد جلو بقیه ضایعم کنه .حداقل فک نمی‌کردم نفر اول صدام کنه
با حرص از جام بلند شدم و رفتم رو سکو کنارش وایسادم

سرمو انداخته بودم پایین و بهش نگاه نمی‌کردم ‌. میدونستم میخواد جلوی بچه ها ضایعم کنه .
دست به سینه وایساده بودم و ساکت بودم . سکوت عجیبی تو کلاس بود .
آریا بالاخره یکی از سوالا رو انتخاب کرد و ازم پرسید .
من حتی یه کلمه هم از این درس نفهمیده بودم ، چه برسه به اینکه بخوام بخونم .
هیچی بلد نبودم و به زمین خیره شدم .
آریا هم دید هیچی نمیگم یه سوال دیگه پرسید .
هیچ کدومو بلد نبودم . از هر سوالی که رد میشد یه اخمی میکرد .
همه ساکت بودیم که یهو آریا محکم کوبید به میز . همه از ترس به آریا زل زده بودن .
با عصبانیت رو کرد سمت من و گفت : خانم تهرانی این چه وضعیه؟ اومدین اینجا مهمونی ؟ خجالت نمیکشین ؟
پدر و مادرتون این همه هزینه کردن که خیرسرتون بیاین اینجا درس بخونین، بنده خدا ها نمیدونن شما اینجا رو کردین پاتوق واسه وقت تلف کردن .
با استرس گفتم : استاد به خدا من…
_نمیخواد بهونه الکی بیارین برای من . اینطوری نمیشه . باید یه روز مادرتونو دعوت کنم دانشگاه ، از نزدیک با دسته گل دخترش آشنا بشه .
باید اساسی باهاشون صحبت کنم .
اگه لازم بشه پدرتونو هم میگم .
اسم مامانمو که آورد ترس تو وجودم افتاد . مامانم اگه بیاد اینجا ، آریا بی برو برگرد آب پاکیو می‌ریزه رو دستش .
اون موقعس که دیگه نه دانشگاه میتونم برم نه سرکار .
تا اومدم یه چیز بگم آریا زود گفت : بفرمایید بشینید . خودم بعدا تکلیفتونو روشن میکنم .
با بغضی که به گلوم بدجوری چنگ مینداخت ، رفتم نشستم جام .
با همون حال بدم زل زدم به دیوار و تا آخر کلاس جیکم در نیومد . پونه هم هی دستمو می‌گرفت و بهم دلگرمی میداد .
پسره بیشعور جلو همه ضایعم کرد .قشنگ زد به هدف .
من حداقل جلو بقیه اینجوری ضایعش نکردم .حالم انقد بد بود که نمیدونستم چیکار کنم حالم خوب شه

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن