رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 57

از اتاقش که اومدم بیرون زود رفتم اتاقم .
شانس آوردم یلدا نبود . گرچه اگه بود هم به حالم فرقی نمی‌کرد .کل عالم و آدم فهمیدن بین منو آریا چه خبره .
وقتی نشستم رو صندلیم زود سرمو گذاشتم رو میز و از ته دلم زار زدم .
حالم انقد خراب بود و بد که وقتی ستاره زنگ زد بدون اینکه جواب بدم گوشیو خاموش کردم .
وقتی ساعت کاری تموم شد زود تر از همه از شرکت زدم بیرون .
پامو که گذاشتم بیرون همون لحظه زنگ زدم به اسنپ تا بیاد دنبالم .
کاش با آریا رابطم خوب بود تا اون منو میبرد خونه .
دلم انقد واسش تنگ بود که به خودم و تهمت هایی که بهش زدم لعنت فرستادم .
اول از همه اون متین کثافت که اینجوری بین مارو خراب کرد . بعد هم خود خرم که راحت بهش اعتماد کردم .
وقتی اسنپ اومد زود رفتم خونه .

***

نشسته بودم تو کلاس استاد مولایی و اصلا حوصله درس نداشتم .
پونه کنارم بود و اونم عین من بی حوصله بود . اون بیچاره هم از وقتی من با آریا رابطم خراب شده بود و حالم خوب نبود ، مثل من گرفته بود .
همون لحظه صدای ویبره گوشیم اومد . از جیبم برش داشتم که دیدم ستاره اس.
_سلام هلما جون ، دیروز بهت زنگ زدم ولی گوشیو قطع کردی .
خواستم ببینم چیشد؟
زود براش نوشتم : عزیزم از کلاس که اومدم بیرون بهت زنگ میزنم الان نمیتونم پیام بدم .
_باشه منتظرم .
وقتی کلاس تموم شد، با پونه وسایلمونو جمع کردیم و از کلاس زدیم بیرون .
بعد هم زود به ستاره زنگ زدم .
بعد از دوتا بوق برداشت: سلام عزیزم خوبی ؟
_سلام گلم ،مرسی تو خوبی ؟ شرمنده سر کلاس نتونستم پیام بدم ‌.
_فدا سرت عزیزم . خوب چه خبرا از دیروز ؟
_هیچی دیروز هم مثل بقیه روزا پسم زد . همه چیو هم براش تعریف کردم ولی اون واقعا به دل گرفته و هیچ جوره هم باهام خوب نمیشه . به خاطر همین دیروز زنگ زدی جواب ندادم چون حالم خیلی بد بود و نمیتونستم باهات حرف بزنم .
_عیب نداره عزیزم . تو همه تلاشتو کردی . از اینجا به بعد دیگه نباید هیچ کاری بکنی . چون هر چقدر هم بخوای بری پیشش باز هم پست میزنه . اینجوری هم خودت داغون میشی هم اون کلافه میشه .
تو واسه آریا همه کار کردی ، حالا نوبت اونه که واسه به دست آوردن تو خودشو نشون بده .
بعد سکوت کرد . بعد از یکم مکث گفت : راستش من یه نقشه دارم . می‌دونم که نقشه ام میگیره چون آریا رو میشناسم ‌‌.
تا اون روز نباید اصلا به آریا نزدیک بشی ، هیچ کاری هم نمیکنی .
دیگه هم نمی‌خواد بری پیشش حرف بزنی .
می‌خوام یجوری شما دوتا رو بهم برسونم که خودتم کیف کنی .
_وای راست میگی ؟ چجوری ؟
_اونش که دیگه رازه . فقط تا اینجا بدون که آریا خبر نداره واسش نقشه دارم . تو هم طبیعی باید رفتار کنی تا اون روز که قراره نقشه رو اجرا کنم .
با خوشحالی گفتم : وای مرسی عشقم . حتما برات جبران میکنم . خیلی خوبی تو .
_عزیزم جبران چیه ؟ فقط قول بده وقتی با آریا خوب شدی یه شیرینی باید بهمون بدی.
_باشه عزیزم حتما . اصلا شیرینی چیه؟میبرمت رستوران .
_من دیگه برم . کاری نداری ؟
_نه عزیزم خداحافظ.
_خداحافظ .

***
چند روز از اون موقعی که ستاره بهم زنگ زده بود می‌گذشت ‌.
دیگه جدی جدی با آریا کاری نداشتم . البته همش نقشه بود تا ستاره بتونه ما رو بهم برسونه .
خیلی دوست داشتم بدونم نقشه اش چیه . ولی حیف که گفته بود سوپرایزه .

نشسته بودم رو صندلیمو داشتم حساب و کتابا رو چک میکردم .
همون لحظه پونه بهم زنگ زد .
گوشیو برداشتم .
_جانم پونه ؟
_شرکتی ؟
_آره ، میخواستی کجا باشم ؟
_هیچی کارت تموم شد بیا کافه روبروی دانشگاه .
_خبریه ؟
_نه فقط با بچه ها دورهمی گرفتیم
_باشه میام
_کاری نداری ؟
_نه فعلا
_فعلا .

نشستم پای بقیه ایمیلا و فاکتورا . وقتی تموم شدن یه کش و قوسی به بدنم دادم و سرمو گذاشتم رو میز .حالم انقد گرفته بود که شاید دورهمی میتونست حالمو بهتر کنه .
ساعت کاری که تموم شد همه کم کم داشتن میرفتن بیرون، یلدا هم رفته بود .
فقط آریا مونده بود .
یه نگاه به بیرون انداختم دیدم هیچکی نیست . زود رفتم اتاقم تا کیفمو بردارم .
بعد از اینکه کیفمو برداشتم ، تا خواستم از اتاق برم بیرون یکی از پشت دستشو گذاشت رو دهنم .
انقد شوکه شده بودم که نمیتونستم هیچ عکس‌العملی نشون بدم .
هرچقدر مقاومت کردم نشد ، یه دست مردونه بود که خیلی هم پر زور بود .
کم کم داشتم خفه میشدم ، نفسم بالا نمیومد . صورتم قرمز شده بود .
همون لحظه خودمو به زور رسوندم به در و چند تا لگد به در زدم بلکه آریا بشنوه .
مرده هم ذهنمو خوند و منو کشوند عقب .
دیگه نفس کم آورده بودم . یه فکری به سرم زد . دستشو گاز گرفتم . اونم از درد دستشو برداشت . منم از فرصت استفاده کردم و بلند داد زدم : کمک ، کمک .
سه ثانیه بعد در به شدت باز شد و قیافه آریا از پشت در معلوم شد .
با سرعت اومد تو و با پسره درگیر شد .
بعد هم دست پسره رو از دور دهنم جدا کرد و منو کشید کنار .
پسره یه جوراب زنونه مشکی انداخته بود سرش و معلوم نبود قیافش .
پسره بعد از اینکه از آریا یه کتک حسابی خورد و فهمید نتونسته بود بلایی سر من بیاره زد به چاک .
منم که انقد به نفس نفس افتاده بودم و گلوم قرمز شده بود از شدت فشار ، بی جون افتاده بودم رو صندلی و فقط سرفه میکردم .

همین که پسره رفت ، آریا چشمش خورد به من .
زود از جاش بلند شد و اومد سمتم .
یکم خم شد و گفت : تو خوبی ؟
با سر همون طوری که سرفه میکردم اشاره کردم خوبم .
دستشو آورد سمتم ولی زود خودمو کشیدم عقب .
با اینکه بهش نیاز داشتم ولی بابت رفتاراش هنوز ناراحت بودم .
یکم خودشو کشید عقب و گفت :صبر کن الان میام .
وقتی رفت سرمو گذاشتم رو میز . هنوزم سرفه میکردم . گلوم بدجوری درد میکرد .هنوز اثر انگشتاش روی گلوم بود.
یعنی کی این کارو با من کرده ؟ به جز متین کس دیگه ای تو این شرکت دشمنی باهام نداره .
شاید کار یکی از آدمای متین باشه ولی امکان نداره تو این وقت روز وسط ساعت اداری بتونه بیاد شرکت.
تو این فکرا بودم که در باز شد و آریا اومد تو . دستش یه لیوان آب بود که توش پر قند بود . اومد سمتم و لیوانو گرفت جلوم .
ازش گرفتم و یه نفس خوردم .
بعد از اینکه لیوانو ازم گرفت پرسید : توی شرکت با کسی دشمنی داری؟
تو چشاش نگاه کردم و گفتم : معلومه که نه . مگه من به جز تو اتاق کس دیگه ای هم میرم ؟
دستشو کشید به گردنش و بعد از یکم سکوت گفت : خب فکر کردم شاید کسی باهات دشمنی داره یا واست بپا گذاشتن .
میخواستم لب باز کنم و بگم به متین شک دارم ولی فکر کردم فعلا چیزی بهش نگم بهتره. چون معلوم نیست کار اون باشه یا ن .
اگه آریا اسم متینو بشنوه خون ب پا میکنه .یکاری میکنه فردا حجله متینو بزنن تو کوچه شون .
ساکت موندم و آریا فهمید نمی‌خوام چیزی بگم .
زود بحثو عوض کرد و گفت : وسایلاتو جمع کن میرسونمت .
با تحکم گفتم : خودم میرم ممنون
لحن حرف زدنمو که دید دیگه اصرار نکرد .
_هر جور راحتی ولی تو این شرکت دیگه امنیت نداریم .
مخصوصا تو . باید خیلی حواستو جمع کنی . حواست به رفت و آمدت باشه .
اینو گفت و رفت .
با اینکه از دستم ناراحت بود ولی همین که به فکرم بود خودش یه دنیا بود .
وقتی آریا رفت اتاقش زود از شرکت زدم بیرون و یه آژانس گرفتم واسه کافی شاپ

وقتی سوار اسنپ بودم واسم پیام اومد . فک کردم آریاس که نگرانم شده و میخواد حالمو بپرسه .
ولی با دیدن اسمی که رو صفحه گوشیم بود در جا هنگ کردم . متین ؟
بازم دست بردار نبود . به اندازه کافی تونسته بود منو آریا رو از هم جدا کنه .به هدفش هم رسیده بود . با استرس پیامشو باز کردم .
_این تازه اولیش بود . مراقب غافل گیری های بعدی باش ، البته این یبار رو به کمک آریا جونت از دستم در رفتی ولی دفعه های بعد یجایی میام سراغت که عقل جن هم نرسه .
به معنای واقعی شوکه شدم . یعنی …یعنی متین گفته بود تو شرکت منو خفت کنن؟
چشمامو بستم .داشتم دیوونه میشدم .
چقدر متین تو زندگیم نفوذ کرده بود که حالا آدماشو تو شرکت واسه خفه کردن من میفرسته .
خدایا من چقدر بدبختم ؟ تا کی متین میخواست اذیتم کنه ؟
یعنی اذیتاش تمومی نداره؟ به اندازه کافی که از آریا دور شدم . حالا هم میخواد منو بکشه .
تو این فکرا بودم که راننده گفت رسیدیم.
باهمون حال بد رفتم کافی شاپ و بچه ها رو دیدم .
براشون دست تکون دادم . وقتی کنارشون نشستم پونه و کامران فهمیدن حالم خوب نیست .
پونه زود گفت : چته چرا رنگت پریده ؟
شاهین هم گفت : گردنت چرا کبوده ؟
چیزی شده ؟
حرفشونو زود قطع کردم : بچه ها بزارین برسم . به خدا توضیح میدم بهتون .
بعد از اینکه یکم آب خوردم و حالم جا اومد براشون همه چیو گفتم .
پونه و کامران میدونستن من تو شرکت آریام ولی بقیه نمیدونستن .وقتی حرفام تموم شد کامران انقد عصبانی شده بود که معلوم بود رگای گردنش باد کرده .
پونه هم حالش گرفته شد .
سحر گفت : الهی بمیرم برات . خوب وقتی توی اون شرکت امنیت جانی نداری چرا استعفا نمیدی؟
کامران هم با حرص گفت : راست میگه دیگه .
مرتیکه بیشرف معلوم نیست شرکت داره یا چاله میدون ؟ من می‌دونم با اون مرتیکه …
حرفشو قطع کردم و آروم گفتم : خیلی خوب کامران . کنترل کن خودتو .چیزی نشده که حالا . فعلا که سرو مرو گنده روبه روت نشستم .
_دیگه میخواستی چی بشه ؟ داشتن خفه ات میکردن‌. اونم تو اون شرکت بی در و پیکر .
رفتارای کامرانو درک نمی‌کردم . زیادی رگ غیرتش زده بود بالا . دیگه داشتم جدی جدی فک میکردم واقعا باهاش نسبتی باهاش دارم .
آریا انقد غیرتی نشد که این شده .

با تعجب گفتم : کامران حالت خوبه تو ؟
عصبی گفت : وقتی تورو اینجوری میبینم مگه میتونم خوب باشم ؟
این حرفا ازش بعید بود . اگه آریا اینجا بود گردنشو می‌شکست ولی من به حرمت رفاقتمون چیزی بهش نگفتم .
نمی‌دونستم واسه چی داره این حرفا رو بهم میزنه . ولی مطمعن بودم حرفاش فقط بخاطر احساس برادرانه اش به منه .
وقتی از کافه در اومدیم و با بچه ها خداحافظی کردم با پونه سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه .
همین که سوار شدیم پونه گفت : خوب شد زیاد جلو بچه ها بروز ندادی . همینجوریشم کم بدبختی نکشیدی به خاطر آریا خان و شرکتش .
یه چشم غره بهش رفتم که زود گفت : ها چیه ؟ مگه دروغ میگم ؟ تا الان که یه بار بخاطر همون آریا ، پگاه تو رو دزدید و داشت تورو میکشت . امروزم که به خاطر همون آریا خان امروز داشتن میکشتنت. تا کی میخوای طرفداریشو کنی ؟
برگشتم سمتش و گفتم: چرا اینو نمیگی که هر دوبار هم آریا منو نجات داد؟
یکم سکوت کردم و گفتم : بعدش هم این سری ربطی به آریا نداشت .
گیج نگام کرد و گفت :یعنی چی ؟
_کار متین بود .
اینو که گفتم هنگ کرد . بعد از پنج دقیقه از هنگی دراومد وگفت : چرا اینو زودتر به من نگفتی ؟
_میگفتم که کامران تو دانشگاه خون راه بندازه؟ ندیدی تو کافه چیکار کرد ؟ ولش میکردم می‌رفت سر آریا رو از تنش جدا میکرد . حالا شانس آوردیم آریا استادشه ، نمیتونه غلطی میکنه .
ولی متینو چی ؟ اونو که میگفتم دیگه هیچی .
حالا خوبه جلو بچه ها سوتی نداد اسم آریا رو نیاورد وگرنه کلاهم پس معرکه بود .
_راستی کامران چرا اون حرفا رو به تو میزد ؟ انقد عصبی شده بود که ترسیدم کار بده دستمون . هیچی ازش بعید نیست .
_نمیدونم چش شده بود . نکنه واقعا …
_نکنه چی ؟
_هیچی بیخیال . من کامرانوفقط عین برادرم میدونم نه بیشتر . ولی نمی‌دونم اون تو خیالاتش راجب من چی فکر کرده .
_حالا بگو ببینم تو از کجا می‌دونی کار متینه ؟
_اس ام اس داد ‌. گفت دفعه بعدی یجایی میام که دست هیچکی بهت نرسه .
_اینا رو خودش بهت گفت ؟
_اره
🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫11 نظرها

  1. واااای من فکر میکردم مدتی نبودم این دو تا خییییلی وقت پیش ازدواج کردن تموم شود رفت پیکارش👏 هنوزم متین و•••••••••• 😯🤐😳😵

    1. آخه این چه وضعشه خدایی ،،،دوهفته است هنوز پارت ۵۸ را نزاشتید😑😑مگه قرار نبود هفته ای یه پارت بزارید؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن