رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 60

 

از ماشین پیاده شدم و برای آریا دست تکون دادم .
رفتم شرکت و به یلدا سلام کردم. بعد هم زود رفتم اتاقم .
نشستم سر جام و رفتم سراغ حسابا . این چند وقته کلی از کارام عقب افتاده بودم چون همش درگیر بحثم با آریا بودم ،اصلا دل و دماغ کار کردن نداشتم .
نشستم پای حسابا و هر چند دقیقه یبار گوشیمو نگاه میکردم که آریا زنگ میزنه یا ن .
مشغول کارام بودم که یکی در زد . حدس زدم یلداس .
_بیا تو .
در که باز شد و قامت بابای آریا رو دیدم زود از جام بلند شدم .
با دستش اشاره کرد بشینم .
شالمو مرتب کردم و گفتم : توروخدا ببخشید فک کردم خانم محمدیه .

نشست رو صندلی و گفت : مهم نیست دخترم ، بشین .
بعد که نشستم زود گفت : راستش اومدم ازت بپرسم از آریا خبر نداری؟ آخه امروز نیومد شرکت گفتم شاید تو بدونی کجاست .
با حالت دستپاچه گفتم : نه والا من نمی‌دونم . آخرین بار تو دانشگاه دیدمشون ، تا الان دیگه باید میومدن شرکت.
_خودم زنگ میزنم بهش ببینم کجاست .
برای یه چیز دیگه مزاحمت شده بودم .
_خواهش میکنم مزاحمت چیه ؟ در خدمتم.

پاشو انداخت رو پاش و گفت : مثل اینکه آریا با داداشت حرف زده و قول خواستگاری رو گرفته ازش .
امروز هم من قراره به پدرت زنگ بزنم و روز خواستگاریو تعیین کنیم . تا اینجاش که همه چی اوکیه . یعنی هیچ مشکلی نیست .
یکم سکوت کرد و گفت : فقط میمونه یه چیز .
گنگ نگاهش کردم . خودش ادامه داد : ببین دخترم همه اینا رو که بزاریم کنار ، تو می مونی . اصل کار تویی که باید جواب نهایی رو بدی .
_آقای راد من …
_لطف کن از این به بعد پدر جان صدام کن . اینجوری راحت ترم دخترم .
_چشم پدرجان . منظورتون از این حرفا چیه ؟ من نفهمیدم .
_میخوام بدونم تو واقعا دلت با این قضیه هست یا نه ؟ منظورم اینه تو واقعا آریا رو دوست داری ؟ راضی به این وصلت هستی؟
نمی‌خوام اصلا از سر زور و اجبار به این قضیه تن بدی یا اینکه فکر کنی اگه جواب رد بدی آریا از شرکت اخراجت میکنه .
مطمعن باش من نمی‌ذارم اتفاقی بیوفته . به هرحال تو هم حق انتخاب داری .
صدامو صاف کردم و گفتم : پدرجان مطمعن باشید اگه سر زور و اجبار بود من همون موقعی که آریا ازم خواستگاری کرد از شرکت میرفتم .
همون حسی که آریا بهم داره رو منم همون قدر بهش دارم . بدون اینکه ذره ای شک داشته باشم .
اینا رو که گفتم لبخندی زد و گفت : خوشحالم که اینو می‌شنوم . تو بهترین انتخابی واسه آریا .
پسرم هم عین خودم خوش سلیقه اس .
_لطف دارین شما . ممنونم .
_به هرحال منم عین پدرت بدون . هرچیزی که اذیتت کرد یا خواستی باهام درمیون بزاری من هستم ، همیشه هم رو کمک من حساب کن . هرکم و کسری هم داشتی یا هرکاری که از دستم برمیومد بهم بگو .
یه دونه عروس بیشتر ندارم که . تو هم عین ستاره میمونی برام .
لبخندی زدم و گفتم : واقعا ممنونم . همین که هستین کافیه برام .
بعد هم از جاش بلند شد و گفت : من دیگه برم . به آریا زنگ میزنم ببینم کجا مونده .
منم از جام بلند شدم و منتظر شدم بره .
همین که رفت یه نفس راحت کشیدم . فک کنم همین چند دقیقه از استرس یه کیلو کم کردم .
کلا پیش بابای آریا معذب بودم ولی فک کنم از اون پدراییه که کلا همه جوره بچشونو ساپورت میکنن و روشنفکرن.
خوشبحال آریا ، چه مامان بابایی داشت .
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد .
آریا بود . زود بر داشتم .
_سلام خوبی ؟
_مرسی تو خوبی ؟ رسیدی ؟
_نزدیک خونه ام . دارم میپیچم تو کوچمون .
_بابات الان اینجا بود . سراغتو گرفت .
_چی گفتی بهش ؟
_هیچی گفتم خبر ندارم . فک کنم الاناس که بهت زنگ بزنه .
_آره خود حلال زادشه . پشت خطه ، قطع کن من خودم زنگ میزنم بهت.

_باشه .

گوشیو قطع کردم و گذاشتم رو میز .
بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زد .
زود برداشتم : چیشد چی گفتی بهش ؟
_هیچی نگفتم ، فقط گفتم امروز یه مشکلی پیش اومد نتونستم بیام .
گفتم بیاد خونه بفهمه بهتره .
_اره این بهتره .
_ببین من الان از ماشین پیاده شدم می‌خوام زنگ خونه رو بزنم .
دیگه ساکت میشم تا آخرش خودت گوش کن . از طرف من خداحافظ .
_باشه خداحافظ.
گوشیو فک کنم گذاشت تو جیبش . زنگو که زد و مامانش درو باز کرد ، بعد از چند دقیقه صدای در اومد که بسته شد و رفت بالا .
بعد از اون به مکالمه شون گوش دادم .
_الهی بمیرم ، این چه وضعشه آریا ؟ چیکار کردی با خودت ؟
_مامان هیچی نیست الکی شلوغش نکن . بزار بیام تو توضیح میدم .
بعد در خونه بسته شد ، فک کنم آپارتمان بود .
مامانش گفت : آریا دستت چرا اینطوریه ؟ چه بلایی سر خودت آوردی ؟
_هیچی بابا . تو راه یکی خفتم کرد ، بعد هم با چاقو حمله کرد بهم . منم اومدم مقاومت کنم چاقو رفت دستم .
_وای خدا مرگم بده . حالا کی بست برات دستتو؟
_اومممم ، چیزه دیگه ، رفتم دکتر .
_دروغ نگو به من . تو بمیری هم پاتو دکتر نمیزاری.
اینا رو که می‌گفت ریز میخندیدم .

_دکتر نرفتم ، رفتم درمونگاه .
_خدا نگذره ازشون، ایشالا دستش بشکنه که این بلا رو سرت آورد .
حالا چیزی که نبردن از ماشین ؟
_ نه بابا جرعت نکرد ، یه گوشمالی درست و حسابی بهش دادم . اونم زد به چاک .
اینو که گفت نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده .
آریا هم مثل اینکه فهمید چون جای گوشیو عوض کرد .
صدای مامانش اومد : الهی بمیرم برات مامان درد داری ؟
_خدا نکنه مامان این چه حرفیه ، آره درد دارم ولی بهتر شده .
_حالا چرا بخیه نزد برات ؟ کلا باندت خونی شده .
_ اونجوری جر نخورده که . فقط در حد یه خراشه . دکتره گفت بخیه لازم نیست .
اینو که گفت بازم خندم اومد . بدبخت هی داشت دروغ میگفت بخاطر من .
_حالا بیا آشپزخونه برات گاز استریل ببندم .از روش هم یه باند جدید بزارم این باندت هم دربیار بنداز بره . خیلی خونی شده .
من تا میرم آشپزخونه تو اون باندتو دربیار .
_باشه .
چند لحظه بعد آریا گوشیو برداشت و گفت : عشقم من دیگه باید قطع کنم . میبوسمت ، فعلا .
_باشه خداحافظ .
بعد که گوشیو قطع کردم یه دل سیر خندیدم . معلوم بود از مامان باباش خیلی حساب میبره . دروغاش هم خیلی تابلو بود .
وقتی ساعت کاری تموم شد وسایلامو جمع کردم و از اتاقم اومدم بیرون . دیدم زشته بدون خداحافظی از بابای آریا برم بیرون .
چون دیگه کم کم داشتیم با هم فامیل میشدیم ، به هرحال اون پدرشوهرم محسوب میشد ‌. باید باهاش خداحافظی میکردم .
رفتم سمت در اتاقش و در زدم .
_بیا تو .
درو باز کردم و رفتم تو .
تا منو دید گفت : کاری داشتی دخترم ؟
_نه من دیگه کارم تموم شد . اومدم بگم اگه کاری با من ندارید من رفع زحمت میکنم . خسته نباشید .
_نه دخترم ، کاری ندارم .تو هم خسته نباشی . برو به سلامت .
_خدانگهدار .
_خداحافظ
از اتاقش اومدم بیرون و زود یه اسنپ گرفتم واسه خونه .وقتی سوار ماشین شدم و حرکت کرد بعد از پنج دقیقه به آریا پیام دادم : امروز بابات زنگ میزنه خونمون ؟
بعد از سه دقیقه جواب داد : آره امروز قراره زنگ بزنه بهتون . خودتو آماده کن عروس خانم .
_چشم آقا دوماد . راستی دستت بهتر شد ؟ خیلی نگران بودم .
_از خنده های پشت گوشیت معلوم بود .
_آخه دروغات خیلی خنده دار بود . یهویی خندم اومد ، ببخشید .
_فدا سرت عشقم . من خوبم ، دستمم دیگه درد نمیکنه . دیگه هم بیخودی نگران من نباش . تو فعلا برو خودتو آماده کن چند روز دیگه قراره بیایم خونتون . کلی به خودت برس ‌. می‌خوام دل مامان بابامو به دست بیاری .
_امر دیگه ای باشه ؟
_نه دیگه امری نیست .
_خیلی پررو شدیا . یکاری نکن اون روز کل سینی چایو خالی کنم روت .
_غلط کردم . به خدا منو به کشتن میدی‌ اصلا هرکاری دوست داری بکن .
_من دیگه دارم میرسم خونه .
_باشه فعلا . بوس بوس
براش یه دونه قلب فرستادم و گوشیو گذاشتم کیفم .
وقتی رسیدم خونه مامان اینا خونه بودن.
بلند داد زدم : سر بر اهالی خانه ‌‌. عشقتون اومد .
مامان از آشپزخونه گفت : سلام ، خوبی ؟
_مرسی
_چه خبره چرا انقد شاد و شنگولی امروز ؟
صدای پیمان اومد : مامان این دیوونه رو نمیشناسی ؟ معلوم نیست چشه .
شالمو پرت کردم سرش و گفتم : لیاقت روی خوش نداری به خدا .
_تو داری بسه .
بعد هم زود رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم .
تا آخر شب نشستم رو تخت و منتظر صدای زنگ تلفن بودم . هی یواشکی گوشمو تیز میکردم تا اگه صدای تلفن خونه اومد بشنوم .
نزدیکای ساعت ده بود ‌.
رو تختم دراز کشیده بودم که بالاخره صدای زنگ اومد .
با ذوق از تخت اومدم پایین و رفتم کنار در گوش وایسادم

خدا خدا میکردم پیمان برنداره .
تا صدای مامانو شنیدم یه نفس راحت کشیدم .
_بله
_….
_سلام خیلی ممنون شما ؟
_….
_حال شما خوبه ، خوب هستین ؟ شرمنده به جا نیاوردم . خانواده خوب هستن ؟
_…
_ممنون همه خوبن . سلام دارن خدمتتون .
_….
_هلما ؟ اونم خوبه ، سلام داره خدمتتون . تو اتاقشه .
_…

_منزل ما ؟ برای چه امری ؟
_…

_ امر خیر ؟ منظورتون خواستگاری هلماس؟
_…

_خواهش میکنم . بفرمایید ، در خدمتیم .
_…
_بله همین جمعه خوبه . پدرش و پیمان هم خونه هستن . تشریف بیارید ‌.
_…

_خواهش میکنم چه مزاحمتی ؟ اختیار دارید .
_…

_شما هم سلام برسونید . خدانگهدار .

بعد که گوشیو قطع کرد منتظر موندم تا ببینم مامانم چیکار می‌کنه .
همون لحظه صدای پیمان اومد : کی بود مامان ؟
_مادر رفیقت بود . مادر آقا آریا .
_چی می‌گفت ؟
_زنگ زد قرار خواستگاری بزاره برای جمعه .
_خواستگاری کی ؟ هلما؟
_نه من . این سوالا چیه ؟ خب هلما دیگه .
_خب این که یه ماه پیش اومد پیشم . چرا پس الان زنگ زده ؟

اینو که گفت نفس تو سینم حبس شد . دعا دعا کردم پیمان سوتی نده .
مامان گفت : تو چیزی می‌دونستی؟
_راستش آریا یه ماه پیش بهم گفته بود از هلما خوشش اومده و اونو ازم خواستگاری کرد .
منم خواستم به شما بگم ولی زنگ زد گفت فعلا هیچی نگم راجب خواستگاری .خودم هم نفهمیدم چرا اینجوری گفت . تعجب کردم انقد دیر زنگ زد .
_شاید یه مشکلی پیش اومده بود واسشون یا یکی از فامیلاشون فوت کرده بود . شاید هم آمادگیشو نداشتن .
حالا فعلا که جمعه قرار گذاشتن .
_به بابا گفتی؟
_نه میرم الان بهش میگم .به هلما هم هیچی نگو فعلا .
_باشه من میرم بخوابم . فعلا .

بعد هم رفت اتاقش . مامان هم رفت اتاق بابا که بهش بگه .
واقعا این رفتار مامانمو درک نمی‌کردم که چرا دوست نداره من بدونم واسم خواستگار میخواد بیاد .
فک میکنه پررو میشم یا جنبشو ندارم . شاید هم دلش نمیاد من از این خونه برم .
رفتم نشستم رو تختم . خیلی ذوق داشتم . باورم نمیشد بالاخره قرار خواستگاریو گذاشتن .
دراز کشیدم رو تخت و گوشیمو برداشتم .
شماره آریا رو گرفتم . بعد از سه تا بوق برداشت : جانم عزیزم .
_سلام . خوبی ؟
_سلام عشقم .خوبم تو چطوری ؟
_من هم خوبم . الان مامانت زنگ زد خونمون ، من هم تو اتاقم بودم شنیدم حرفاشونو . واسه جمعه قرار گذاشتن .
وای آریا خیلی خوشحالم ، خیلی .
_من بیشتر از تو . بالاخره قراره مال خودم بشی .
_اوهوم . راستی دستت بهتره ؟ باز کردی باندو یا تا جمعه دستت هست ؟
_نگران نباش . یکی دو روز بمونه دستم بعد درمیارم . تا جمعه هم دستم خوب خوب میشه .
_خب خیلی خوبه .
یکم سکوت کردم و گفتم : آریا ؟
_جان
_یه چیزی میخواستم بهت بگم .
_بگو میشنوم .
_نمیدونم چطوری بگم .
_یعنی چی؟ بگو ببینم چی میخوای بگی ؟

میخواستم یکم اذیتش کنم .
سکوت کردم و بعد از چند ثانیه گفتم : دوستت دارم .
اینو که گفتم اول ساکت شد . بعد خندید و گفت : دختر داشتی سکته ام میدادی . منم دوست دارم دیوونه .
دیگه از اینجور شوخیا نکن .
_باشه . الان کجایی ؟
_تو اتاق ، رو تختم . تو چی ؟
_منم رو تختم .
_اریا یه چیز یادم اومد . پیمان کم مونده بود سوتی بده . خوبه از دهنش نپرید که من قبلاً بهت بله رو دادم وگرنه کلاهم پس معرکه بود .
_آره خوبه چیزی نگفت . مامان من هم داشت سوتی میداد . پشت تلفن حال تو رو پرسید .
_اره منم شنیدم ، خیلی صمیمی پرسید . مامانم هنگ کرده بود . البته من به این سادگی ها بهت بله رو نمیدم . من از بچگی دوست داشتم خواستگاریم رویایی باشه . یعنی یجوری سوپرایزم کنی که من نفسم بند بیاد.
_داری شوخی میکنی دیگه ؟
_شوخیم کجا بود ؟ از بچگی آرزوم بود که کسی که دوسم داره یجای خیلی شلوغ یا تو یه موقعیت حساس غافلگیرم کنه و من حسابی سوپرایز بشم .
_هلما حالت خوبه ؟ بیخیال شو توروخدا . من جای شلوغ و موقعیت حساس از کجا گیر بیارم ؟
_اونش دیگه مشکل من نیست . باید این کارو بکنی .
_اونوقت اگه گیر نیارم ؟
_منم بهت بله رو نمیدم .
_عجب گیری افتادیما . فک کنم تو الان ذوق زده ای . کلا شوکه شدی ، نمیدونی داری چی میگی . برو بخواب فردا حرف می‌زنیم تو دانشگاه .
_باشه هر طور راحتی ولی من از حرفم کوتاه نمیام . شب بخیر
خندید و گفت : شبت بخیر خانومم .
بعد هم از پشت گوشی چند تا بوس فرستاد و گوشیو قطع کرد .
گوشیو که گذاشتم رو میز کنار تخت ، آروم سرمو گذاشتم رو بالشت .
قصدم اذیت آریا نبود ولی دوست داشتم بدونم واسه خاطر من چیکار میکنه .
یعنی حاضره به خاطر من تو یه جای خیلی شلوغ و موقعیت حساس ازم خواستگار کنه ؟
خودمم دوست داشتم یکم امتحانش کنم و یکاری کنم خواستگاری رویایی از من کنه .
یکم بعد چشام گرم شد و خوابم برد.

صبح وقتی بیدار شدم به ساعت که نگاه کردم دیدم ساعت هفت و نیمه . اوه اوه داشت دیرم میشد .
زود بلند شدم از جام و حاضر شدم .
یه صبحونه سرسری خوردم .
زود از خونه زدم بیرون و یه آژانس گرفتم برای دانشگاه.
وقتی رسیدم دانشگاه ، بدو بدو از پله ها رفتم بالا و زود رفتم کلاس .
وقتی دیدم آریا نیومده یه نفس راحت کشیدم و زود رفتم پیش پونه .
پونه تا منو دید گفت : هوف ، یه نفس بگیر . سلام
_سلام ، ترسیدم آریا اومده باشه .
_اون اگه اومده بود هم به تو هیچی نمی گفت . حالا چه خبر از دعوای دیروز ؟ دستش بهتر شده ؟
_اره دستش بهتره . براش باند پیچیدم . شانس آوردم اونجوری جر نخورده بود وگرنه بخیه لازم میشد .
_خب خدارو شکر .
با ذوق گفتم : یه خبر خوش .
چشاش برق زد و گفت : چه خبری ؟
_جمعه میخواد بیاد خواستگاری
با خوشحالی گفت : راست میگی ؟ زنگ زد خونتون ؟
_اوهوم .
بغلم کرد و گفت : خیلی خوشحالم برات خواهری .
_منم خیلی .
همون لحظه آریا اومد تو و پونه نشست سرجاش .
نشست پشت میزش و حضور غیاب کرد . بعد از اینکه اسما رو خوند ، رو کرد سمت بچه ها و گفت : چند روز دیگه امتحان پایان ترمتونه .
منم که کل درسو براتون توضیح دادم . فک نمیکنم مبحثی جا مونده باشه . اگه سوالی دارید بپرسین .
همون لحظه یکی از پسرا گفت : استاد میشه بحث آزاد باشه ؟
آریا اول مخالفت کرد . ولی انقد بچه های های کلاس اصرار کردن که بالاخره قبول کرد .
ولی شرط گذاشت و گفت : به شرطی که سوالاتون خیلی شخصی نباشه .
همه هم قبول کردن .
همون لحظه همون پسره دستشو بلند کرد و گفت :ببخشید استاد شما ازدواج کردید؟
آریا اول خواست از زیر جواب در بره ولی بچه ها انقد اصرار و سر و صداکردن که جواب داد .
_خیلی خب میگم فقط شلوغش نکنید .
با ذوق به آریا خیره شدم . بهترین فرصت بود که خودشو بهم ثابت کنه .
میدونستم انقد مرد هست که پای حرفش وایسه .
بهش خیره شدم و منتظر شدم جواب بده .
آریا اول سرش پایین بود ، بعد از چند دقیقه سرشو بالا آورد . بدون اینکه به دخترا مخصوصا من نگاهی بندازه گفت : من مجردم .
اینو که گفت به معنای واقعی وا رفتم ، انگار یه سطل آب یخ روم خالی کرده باشن . بدون اینکه بخوام نگاه کنم حدس زدم نصف دخترای کلاس ذوق مرگ شدن و برای آریا تور پهن کردن .
ولی آریا نذاشت خوشیشون ادامه پیدا کنه و زود گفت : ولی این به این معنی نیست که کسیو دوست نداشته باشم . حدود چند وقتیه که یکی تو زندگیمه و عاشقانه همدیگرو دوست داریم ولی هنوز ازدواج نکردیم . به خاطر همین هم حلقه تو دستم نیست .
ولی به زودی قراره ازدواج کنیم .

تو دلم کیلو کیلو داشتن قند آب میکردن ، از شدت ذوق نمی‌دونستم چیکار کنم . آریا با این حرفش بیشتر تو دلم نشست . بیشتر از هر لحظه ی دیگه ای عشقش بهم ثابت شد .
کنف شدن دخترا رو به وضوح حس میکردم . میدونستم دارن می‌سوزن و از حسادت میترکن

سرمو انداختم پایین تا بیشتر از این سوتی ندم .
بچه ها تا آخر کلاس کلی از آریا سوال پرسیدن ، راجب کار و زندگیش .
به بیشترشون جواب نمی‌داد چون خیلی خصوصی بودن .
بعد از اینکه سوالا تموم شد همون پسره که اول از آریا سوال پرسید دستشو بلند کرد و گفت : استاد نمیگید اون کسی که عاشقشید کیه ؟ ما می‌شناسیمش ؟

از استرس قلبم داشت میزد . نکنه آریا بخواد منو معرفی کنه به اینا ؟
همینجوریشم پشت سرم حرف زیاده .
آریا سرشو بالا آورد و زل زد به اون پسره .
چشمامو بستم و آب دهنمو قورت دادم .بعد از چند لحظه چشمامو باز کردم و با التماس نگاهش کردم .
بدون اینکه نگاهی بهم بندازه به پسره گفت : فقط اینو بدون اون دختر با همتون فرق داره ‌. اون یه فرشته اس . مثل اونو هیچ جا نمیتونید پیدا کنید .

بعد هم گوشیش زنگ خورد . از همه معذرت خواهی کرد و رفت بیرون .
با شنیدن این حرف از زبون آریا داشتم از خوشحالی پس میوفتادم . مطمعن بودم اگه این همه آدم اینجا نبودن میپریدم بغلش میکردم .

صدای پچ پچ دانشجوها کل کلاسو برداشته بود ‌. میدونستم دارن راجب عشق آریا حرف میزنن و همه نقشه هاشون نقش بر آب شده .
وقتی کلاس تموم میشه همه وسایلو جمع میکنن و میرن بیرون .
پونه یه پشت چشمی برام نازک می‌کنه و میگه : نترکی یوقت .
با تعجب نگاه میکنم که میگه : از ذوق یوقت پس نیوفتی کف دانشگاه .
فهمیدیم این آقا آریا کلا برای شماس.
_اقا آریا نه ، استاد راد .

_خب حالا هنوز نه به باره نه به داره . هروقت بله رو گفتی اونوقت حسابه .
اینو میگه و دونفری از کلاس میایم بیرون .

_چه اون موقع چه الان مهم اینه که جلو من اسم کوچیکشو دیگه نگو .
_اوه باشه بابا ، نخواستیم .
بعد هم بلند می‌خندیم .
داشتیم می‌رفتیم پایین که آریا بهم زنگ زد .
گوشیو برداشتم . جلو پونه نمی‌تونستم زیاد صمیمی حرف بزنم .
_بله ؟
_اخی پونه پیشته نمیتونی راحت حرف بزنی ؟
_آره
_منتظرتم تو ماشین .
باشه ای میگم و قطع میکنم .
پونه ریز می‌خنده و میگه : آقاتون منتظر خانومشون هستن احیانا؟
محکم میزنم پهلوش و میگم : خفه شو توروخدا .
🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan