رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 61

 

_یوقت کسی بیرون دانشگاه نبینه شما رو . شر میشه واستونا ، از من گفتن بود.
یه چش غره میرم و میگم : ممنون از اطلاع رسانیتون واقعا نمی‌دونستم ‌. ممنون که منو از گمراهی نجات دادی .

وقتی از دانشگاه خارج شدیم ، آریا رو دیدم که اون دست خیابون وایساده بود و منتظر من بود .
با پونه خداحافظی کردم و زود رفتم سمت ماشین آریا. درو باز کردم و نشستم .
خیلی بابت حرفاش تو کلاس ذوق داشتم و میخواستم بپرم بغلش ولی گفتم پررو میشه . من منتظر سوپرایز اصلی بودم که باید تو یه جای شلوغ جلوی کلی آدم ازم خواستگاری میکرد .

جفتمونم ساکت بودیم که آریا سکوتو شکست : خب

با تعجب نگاش کردم و گفتم : خب چی ؟

_منتظرم بگی
_چیو ؟
_تشکر بابت حرفام تو کلاس .
الان که فهمیدم منظورشو زود گفتم : اون که وظیفه ات بود.

با چشای گرد شده نگام کرد و گفت : چه رویی داری تو دختر . شیطونه می‌گفت به بچه ها بگم مجردم و هیچکیو دوست ندارم .
_آها اونوقت به چه جرعتی ؟ خیلی دلت میخواد بچه های کلاس برات تور پهن کنن ؟
دست کشید رو صورتش و گفت: خب هیچکی بدش نمیاد ، منم عین بقیه .
محکم با کیفم زدم تو بازوشو گفتم : جنابعالی غلط میکنی. جفت چشاتو درمیارم .

_باشه به خدا شکر خوردم . اینم از سوپرایزتون . راضی شدی ؟
رومو برگردوندم اونور و صاف نشستم خیلی جدی گفتم : نه این اصلا سوپرایز نبود .
_یعنی چی سوپرایز نبود ؟
_گفتم که باید تو یه جای شلوغ و کلی آدم خواستگاری کنی . نه اینکه فقط بخوای به چند تا سوال جواب بدی . در ضمن تو اصلا منو معرفی هم نکردی چه برسه به خواستگاری .

_اووووف ، تو فک کردی من واقعا همچین کاری میکنم؟ کیو دیدی جلوی کلی آدم خواستگاری کنه اونم یه جای شلوغ تو ایران ؟ زنگ میزنن پلیس میاد جمعمون می‌کنه
بیخیال شو کلا ، همون سه چهار روز دیگه که خونتون میایم بسه .
_نوچ ، گفتم که شرط من همونه . اگه جلوی کلی آدم خواستگاری نکنی من تو روز خواستگاری جواب رد میدم بهت .
_امکان نداره . محاله این کارو کنی .
پوزخندی زدم و گفتم : خواهیم دید

همون جوری که نگاهش به روبرو بود گفت : راستش می‌خوام یه چیزی بگم . نمی‌دونم قبول میکنی یا ن .

مشکوک نگاهش کردم .
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : اونجوری نگام نکن . نگفتم بریم آدم بکشیم که .

_خب حالا میگی یا نه ؟
دست کشید به گردنش و گفت : اوممم … می‌خوام وقتی رفتیم شرکت به همه معرفی کنم تورو .
با چشایی گرد شده نگاش کردم و گفتم : چی ؟
_خب دلم میخواد همه بدونن که من و تو دیگه مال همیم .
_لازم نکرده . همینم مونده تو شرکت مضحکه خاص و عام بشم . اونم جلوی کلی کارمند مرد . یلدا رو که دیگه نگو ،
از فردا یه جور دیگه نگام میکنه .
_اونجا شرکت منه . کسی حق نداره راجب کارای من نظر بده یا رو حرف من حرف بزنه .
درضمن مگه تو همینو نمی‌خواستی ؟ حالا چرا میگی نه ؟
فرض کن اینم یه نوع خواستگاریه .

_اولا خواستگاری با معرفی فرق داره . بعدشم تو بخوای جلوی بابات همچین کاری کنی من فک کنم از خجالت ذوب بشم . شاید جلوی کارمندا راحت تر باشم ولی جلوی بابات اصلا .
چون فک می‌کنه من دنبال خود نمایی ام.
بعدشم فکر نکن با یه معرفی ساده من از خیر خواستگاری میگذرم . همچین خبرایی نیست .

وقتی رسیدیم شرکت با هم دیگه پیاده شدیم .
من زود تر از آریا پیاده شدم و رفتم تو شرکت .
همون لحظه آریا هم پشت سرم اومد که زود برگشتم سمتش و گفتم : آریا به خدا اگه فکر ناجور به سرت بزنه و یهو بیای جلو همه تو شرکت که منو تو عمل انجام شده بزاری منم جلوی همه ضایعت میکنم . گفتم که نگی نگفتی .

دستشو کشید رو صورتش و گفت : کی گفته من میخواستم تورو معرفی کنم یا یه فکری به سرم بزنه ؟
میخواستم زود تر از تو برم شرکت چون یادم اومد کلی کارام مونده .

بعد هم زود رفت تو .
پسره پررو عجب رویی داشت . دلم میخواست دونه دونه گیساشو بکنم .

کنترل خودمو حفظ کردم و رفتم تو. با یلدا سلام علیک کردم و رفتم اتاقم .
نشستم رو صندلیم و رفتم سراغ حساب کتابا . وقتی کارم تموم شد یه کش و قوسی به بدنم دادم .
سرمو گذاشتم رو میز و یکم استراحت کردم .
بعد از چند دقیقه از جام بلند شدمو کیفمو برداشتم . همون لحظه در باز شد و آریا اومد تو .
با تعجب نگاش کردم .
_تو اینجا چیکار می‌کنی ؟
اومد روبروم کنار میز و گفت : فک کنم کل شرکت مال منه .
_منظورم اینه یهو بابات میاد ما رو میبینه بد میشه .
_نترس بد نمیشه . چند روز دیگه خواستگاریه ها . اونی که باید بترسه منم نه تو . بعدشم من از بابام ترسی ندارم . تو جدی جدی فک کردی بابام روحانی مسجده یا یه آدم بسیجی که از اینجور چیزا بدش بیاد ؟
برعکس خیلی روشنفکره .
_حالا واسه چی اومدی ؟
_اومدم برسونمت خونه . دیگه از این به بعد باید با خودم بری بیای .
_خب حالا تو برو اتاقت ، وقتی خواستم از شرکت برم بیرون بهت تک میزنم . الان بابات میاد ما رو میبینه ، من خیلی معذب میشم ، یهو یه فکر بدی راجب من میکنه .
آریا تا اومد یه چیز بگه در باز شد .از شانس گند بابای آریا بود .
من با ترس بهش خیره شدم و آریا خیلی ریلکس بود .
خدا لعنتت کنه آریا با این کارات که واسم آبرو نمیزاری .
با ترس گفتم : کاری داشتید با من پدر جان ؟
پدر آریا هم که معلوم بود زیاد تعجب نکرده و واسش عادی بود گفت : نه دخترم اومدم ببینم کارت تموم شده یا نه .
_بله تموم شده .
آریا هم زود گفت : من اومدم ببینم اگه خانم تهرانی تنها میخوان برن خونه ، برسونمشون .
_کار خوبی کردی پسرم . منم اتفاقا برای همین اینجا اومدم . پس کارتون تموم شد منو آریا بیرون تو ماشین منتظرتونیم .
بعد هم رفت .
همین که رفت آریا گفت : دیدی گفتم بابام خیلی بهتر از اونیه که تو فکر می‌کنی . زیاد هم سخت نمیگیره . فک کنم تو ازش یه دیو دوسر ساخته بودی .
_دور از جون

آریا چند لحظه بعد گفت : راستی تو به بابام گفتی پدر جان ؟
_خودش اون روز اومد اتاقم ازم خواست اینجوری صداش کنم .
_تو هم که بدت نیومد . گفتی از همون روز اول صمیمی بشم که تو دلش جا باز کنم .
_آریا یکاری نکن از همینجا اسنپ بگیرم برم خونه بدون اینکه به بابات بگم .
_از دست شما زنا ، یه شوخی هم نمیشه باهاتون کرد . آدمو به غلط کردن میندازی .
من میرم بیرون کنار ماشین . تو هم زود بیا معطلمون نکنی .
_باشه برو .
تا خواست بره گفتم : وایسا.
_چیشده ؟
_یلدا رفته ؟
_آره همه رفتن هیچکی نیست تو شرکت .
_صبر کن با هم میریم پس .
اینو که گفتم لبخند محوی زد .
کیفمو برداشتم و با هم از شرکت زدیم بیرون .
بابای آریا تا ما رو دید لبخندی زد . آریا ریموت ماشینو زد و سوار شدیم .

***
چند روز گذشته نشسته بودم رو مبل و کانالای تلویزیون ور میرفتم .
امروز جمعه بود و قرار بود آریا اینا امروز بیان خواستگاری .
ولی مامان تا الان بهم نگفته بود و منم خودمو بیخیال نشون میدادم .
همونجوری که داشتم کانالا رو بالا پایین میکردم حواسم بود که مامانم داشت با دستمال روی میز و عسلی ها رو تمیز میکرد .
هی هم داشت به من چشم غره میرفت که چرا بلند نمیشم کمکش کنم .
یکم که گذشت پیمان اومد از اتاق بیرون و سلام کرد .
_سلام اهالی خونه .
مامان هم تا پیمانو دید سلام کرد .
پیمان رفت آشپزخونه و بساط صبحونه رو پهن کرد .
مامان بعد از اینکه کل میزا رو تمیز کرد ، جارو برقی رو برداشت و افتاد به جون خونه .
همون طوری که داشت جاروبرقی میکشید ، برای اینکع بالاخره از مامان خرق بکشم گفتم : مامان میشه بگی اینجا چه خبره ؟
کسی مگه قراره بیاد که اینجوری افتادی به جون خونه؟
ولی مامان ساکت بود و نم پس نمی‌داد .
بالاخره پیمان از آشپز خونه گفت : مامان بهش بگو امروز چه خبره بلکه خرسو خانم یکم تکون به خودش بده بلند شه کمکت کنه .
مامان که معلوم بود از کت و کول افتاده جاروبرقی رو گذاشت سرجاش و گفت : یعنی حتما باید یه نفر بیاد این خونه که این بلند شه به من کمک کنه ؟
خبر مرگت قراره خواستگار واست امروز بیاد . حالا خیالت راحت شد ؟
خبر مرگت حالا بلند شو کمک کن این خونه رو تمیز کنیم .
لبخند مرموزی زدم و از جام بلند شدم . همون طوری که دستمالو برداشتم از رو کابینت گفتم : اگه قراره دوباره پسرای دوست بابا باشن من که از الان جوابم رده .
پیمان همون طوری که لقمه پنیر و کره رو میذاشت تو دهنش گفت : نترس ، این دفعه رفیق من قراره بیاد . آقا آریا

از قبل خودمو آماده کرده بودم ولی همین که اسم آریا اومد نمی‌دونم چرا دلم قنج زد .
لبخندمو پنهون کردم و رومو برگردوندم .
با دستمال افتادم به جون میز ها و دوباره تمیز کردم .
بعد از چند دقیقه پیمان از سر جاش بلند شد و اومد در گوشم گفت : من که می‌دونم به خاطر اون داری خونه رو میسابی وگرنه اگه پسرای دوست بابا بودن از اتاقت جم نمیخوردی .
برای منم ننه من غریبم بازی درنیار .
می‌دونم تو از اومدنشون خبر داشتی .
الانم زود خونه رو تمیز کن که رفیق عزیزم قراره شب بیاد . دلم نمی‌خواد آبرومون جلوشون بره .
دستمالو پرت کردم سمتش و گفتم : مرده شور تو و اون دوستتو ببرن .
_عع چجوری دلت میاد پشت سر شوهر آینده ات اینجوری حرف بزنی ؟
همون لحظه مامان صدامون زد : چی دارین میگین اونجا ؟
دختر به جای کل کل کردن با اون داداش خل و چلت زود خونه رو تمیز کن .
_باشه .
تا ساعت پنج عصر کل خونه رو تمیز کردیم و جارو برقی کشیدیم و کلا خونه و برق انداختیم .
دیگه نزدیکای پنج عصر بود که مامان گفت : مامان جان تو برو آماده شو واسه شب خیلی خسته شدی .
من برم میوه اینا بگیرم بیام .
تا مامان اینو گفت زود دستمالو انداختم رو میز و پریدم اتاقم .

وقتی رفتم اتاقم هول کرده بودم . انقد هول بودم و دستپاچه که نمی‌دونستم چیکار کنم . امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود .
کلی واسه امروز آرزو داشتم . خودمو آماده کردم . حالا باورم نمیشه بالاخره اون روز رسیده .
انگار دارم خواب میبینم .
گوشیو برداشتم و بلافاصله زنگ زدم به آریا تا ببینم کجان .
اول تو دلم گفتم که بیخیال شم و یهویی با دیدنش سوپرایز شم .
وای دلم آروم و قرار نداشت . اگه بهش زنگ نمیزدم آروم نمی‌شدم .
تو این موقعیت فقط اون میتونست منو آروم کنه .
بالاخره گوشیو برداشتم و زنگ زدم بهش .
بعد از چند تا بوق برداشت .
_جانم ؟
با استرس گفتم : س…سلام
آریا تا فهمید حالمو زود گفت : هلما خوبی ؟
_آ…آره خوبم . تو خوبی ؟ کجایین؟
_مطمعنی حالت خوبه ؟ چرا صدات میلرزه ؟
_هیچی از استرسه .
_چرا استرس عزیزم ؟ اینجوری کنی کلا کنسل میکنم قضیه امروزو . آروم باش به خدا هیچی نیست .
امروز هم یه روز مثل بقیه روزاست که میگذره .
_الان کجایین ؟
_هنوز راه نیوفتادیم . منتظرم عمه اینا بیان یهو با اونا بیایم .
اونا تو راهن دارن میان اینجا.
_باشه پس زود بیاین .
آروم خندید و گفت : امروز چاییو خالی نکنی رومون . من کلی آرزو دارم هنوز جوونم .
_کوفت ، اگه من امروز گذاشتم امروز سالم برسی خونتون . در ضمن بابام خیلی حساسه .
چون که زیاد با تو آشنایی نداره ، باید خودتو تو دلش جا کنی . یجوری اصلا باید دلشو ببری .
_دل شما رو که بردم ، بردن دل بابات کاری نداره برام .
_کلا گفتم که بدونی . چون تاحالا همه خواستگارام آشنای بابام بودن ، اونا رو خوب می‌شناخت .
ولی تو رو نمیشناسه . خدارو شکر رفیق پیمانی ، از این بابت خیالم راحته .
_عشقم گفتم خیالت تخت . یه کاری میکنم که هنوز از در وارد نشده بابات عاشقم بشه .
بعد هم خندید .
همون لحظه صدای مامان اومد که زود به آریا گفتم : مامانم داره صدام می‌کنه . باید برم . کاری نداری ؟
_نه عزیزم برو . فقط امروز خیلی به خودت برسیا . می‌خوام بدجور تو دل مامان بابام بری .
_نمیگفتی هم اینکارو میکردم .من برم دیگه . فعلا
_فعلا .
بعد که گوشیو قطع کردم زود در اتاقو باز کردم و گفتم : بله مامان ؟
_تو هنوز حاضر نشدی ؟
_نه میرم حموم دوش بگیرم .
_باشه فقط هرکاری می‌کنی زود بکن .
من برم خرید .
نیام ببینم حضور حاضر نشدی .
_باشه برو .
وقتی مامان رفت زود رفتم اتاقم و یه دوش آب گرم گرفتم .
از حموم که دراومدم نشستم جلو آینه و موهامو خشک کردم . بعد هم موهامو یه مدل خیلی خاص مدل نیمه باز درست کردم .
بعد هم که رفتم سر لوازم آرایشم و نزدیک نیم ساعت با خودم ور رفتم .
وقتی خودمو دیدم نشناختم . کلی عوض شده بودم .
خودم برای خودم ضعف کردم .
بعد از اینکه کار صورتم تموم شد رفتم سراغ کمدمو همه لباسا و کت و شلوارا رو امتحان کردم .
بعد از کلی ور رفتن یه کت و شلوار یاسی پیدا کردم و با یه شال سفید برداشتم و سرم کردم .
بعد هم کل شیشه عطرو رو خودم خالی کردم .
وقتی کارم تموم شد نشستم تو اتاق و منتظر شدم آریا اینا برسن .
نمیخواستم قبل از اینکه اونا بیان مامانینا منو با این تیپ ببینن و فک کنن خبریه .
نزدیکای ساعت هشت بود که بالاخره صدای آیفون اومد

زود از تختم اومدم پایین و از اتاق زدم بیرون .
از پله ها بدو بدو اومدم پایین .
رفتم پیش مامانینا و پیمان . پیمان تا منو دید یه نیشخندی زد و آروم جوری که مامان نشنوه گفت : اوف چه تیپی هم زده خانم خانما ‌. خوبه نگفتیم شاهزاده فرانسه میخواد بیاد .
یه چش غره بهش رفتم و گفتم : چیه ؟ بازم دوست داشتی عین افغانیا ظاهر بشم که تو و مامان دوباره شب بیوفتین ب جونم؟
_نه ولی انتظار این همه خوشتیپ کردن هم نداشتم .
تا اومدم یه چیز بگم در ورودی هال باز شد و اومدن تو .
از استرس داشتم پوست لبمو میجویدم .
پشت پیمان رفتم تا زیاد معلوم نباشم .
اول از همه مامان و بابای آریا اومدن تو و گرم سلام علیک کردن .
مامانش یه تیپ عالی زده بود . بوی عطرش که مستم کرده بود . منو که دید محکم بغلم کرد و گفت : خوبی عروس گلم ؟
منم بعد از سلام و احوال پرسی یه تشکر ساده کردم . بعد از اونا ستاره و مامانش اومدن تو و با اونا هم سلام علیک کردم .مامانشو برای اولین بار می‌دیدم . ستاره کپی مادرش بود . مادرش هم شبیه بابای آریا بود .
ستاره آروم در گوشم گفت : با این تیپی که زدی داداشمو امشب به کشتن ندی خوبه .
پشت چشمی براش نازک کردم . همون لحظه چشمم خورد به آریا که آخر از همه اومد تو . یا دیدنش یه لحظه نفسم بند اومد .
یه کت شلوار سرمه ای پوشیده بود که خیلی خواستنیش کرده بود . دستشم دسته گل بود .
وقتی اومد تو حواسش بهم نبود . با مامان و بابام گرم حال و احوال کرد .
مامانم دسته گلو ازش گرفت و گفت : چرا به زحمت افتادین ؟ خجالتمون دادین .
_اختیار دارین این چه حرفیه ؟
آریا تا چشمش به من افتاد چند لحظه هنگ بود ولی زود خودشو جمع کرد و با سر بهم سلام داد .
منم با تکون دادن سرم بهش جواب دادم .
بعد از چند لحظه همه نشستن .
مامان و بابای آریا با خودش رو مبل سه نفری .
ستاره و مامانش رو مبل دو نفری . بابا و پیمان رو مبل تک نفری . منو مامان هم رو دوتا صندلی جدا که از اتاق آورده بودم .
همین که نشستیم مامان به آشپزخونه اشاره کرد که فهمیدم باید برم چایی بیارم .
زود از جام بلند شدم و رفتم آشپزخونه .
هول هولکی چاییا رو ریختم . انقد عجله داشتم و استرس که یکم از آب جوش ریخت رو دستم .
یه آخ خفه ای گفتم و لبمو گاز گرفتم . نگاهم افتاد به آریا که زوم کرده بود رو من .
زیر لبی گفتم : ها چیه ؟
خنده کوتاهی کرد و سرشو انداخت پایین .
طفلی نمی‌تونست جلو بقیه باهام ور بره .
بعد از اینکه چاییا رو ریختم زود از آشپزخونه اومدم بیرون .
دلم میخواست تو چایی یه چیز بریزم ولی نمی‌خواستم اتفاق بدی بیوفته و یه کم هم دلم برای آریا میسوخت .
اول رفتم سمت مامان باباش و به اونا تعارف کردم .بعد رسیدم سمت آریا .
وقتی خواست چایی برداره یه نگاه ریزی بهم انداخت که کم مونده بود زیر نگاهش پس بیوفتم .
وقتی چاییا رو تعارف کردم و نشستم سرجام .
همون لحظه مامان آریا گفت : ماشالا چه عروسه خانمی دارم . از وقتی آریا از هلما جون پیشم تعریف کرده به دلم افتاده بود این دوتا مال همن .
سلیقه اش هم که ماشالا تکه .
من از خجالت سرمو انداختم پایین .
همون لحظه بابام بحثو باز کرد : خب آقا آریا چه خبر از کار و بار ؟
شنیدم که هم استاد دانشگاه دخترمی ، هم رییس شرکتش هم اینکه دوست قدیمی پیمانی . مگه میشه همچین چیزی ؟
از لحن حرف زدن بابا ترسیدم . رنگ از رخم پرید .
زود گفتم : بابا …
بابام با دست اشاره کرد ساکت باشم و زود گفت : دخترم شما تو مساعل بزرگترا دخالت نکن .
مجبوری دهنمو بستم .
بابام از همین اول شمشیرو از رو بسته بود

آریا بر عکس من خیلی ریلکس گفت : ببینید آقای تهرانی شاید باورتون نشه ولی خیلی اتفاقی اینجوری شد .
روز اولی که دخترتون اومدن تو شرکت من برای استخدام ،دقیقا دو روز بعدش فهمیدم که ایشون شاگرد بنده تو دانشگاه هستن .
من خودم هم واقعا شوکه شدم .
چند وقت بعد هم که اتفاقی برادر هلما خانم با من تماس گرفتن و من پیمانو بعد از سال ها پیداش کردم .
ولی تا اون روز نمیدونستم هلماخانم خواهر رفیق قدیمیمه .
بعد از اینکه فهمیدم باورش برام سخت بود ولی باور کنید همه اش اتفاقی بود .

بابام که انگار باورش نشده باشه سری تکون داد و هیچی نگفت .
جو سنگینی تو خونه حاکم بود . همه ساکت بودیم .
تا اینکه بالاخره بابای آریا سکوتو شکست : خب آقا پیمان چه خبرا ؟ کار و بار خوبه ؟ کجا کار می‌کنی ؟ یادمه اون موقع ها تو دبیرستان که با آریا همکلاس بودی خیلی اهل کار و کاسبی بودی .

پیمان هم زود گفت : بله لیسانس مدیریت بازرگانی دارم .
تو یه شرکت تجاری کار میکنم . چند نفر شریکیم که پوشاک از ترکیه و ایتالیا وارد میکنیم .
بابای آریا گفت : به سلامتی ، موفق باشی پسرم .
_ممنونم لطف دارید .
بعد از اینکه یکم حرف راجب اینور اونور و قیمت ها و بازار و اینجور چیزا زدن ،
دیگه داشت حوصلم سر می‌رفت که مامان آریا یهو گفت : خب دیگه بنظرم بریم سر اصل مطلب .
از این حرفا که بگذریم اصل کار این دو تا جوونن که همو میخوان . این دوتان که میخوان خانواده تشکیل بدن و برن زیر یه سقف .
بعد روشو کرد سمت مامان و گفت : نظرتون راجب مهریه چیه ؟
مامان هم دستپاچه گفت : والا من نظری ندارم . هر چقدر که پدر هلما بگن .
بابا هم دستی کشید به گردنشو گفت : والا راستشو بخواین چون هلما تنها دخترمه و خیلی واسم عزیزه من نمیتونم مهریه سبک یا خیلی کم در نظر بگیرم .
به هر حال آینده تنها دخترمه‌ . نمی‌تونم باهاش بازی کنم .
من برای هلما چهارصد تا سکه درنظر گرفتم .
همون لحظه با حرف یهویی آریا همه جا خوردیم : شیشصد تا هم بزارین روش .
همه با تعجب به آریا زل زده بودیم .
اصلا باور نمی‌کردم آریا بخواد همچین کاری بکنه .
آب دهنمو قورت دادم و با چشمای گرد شده زل زدم بهش .
آریا زود خودشو جمع کرد و گفت : هلما خانم خاطرشون انقدر برای من عزیزه که من حاضرم هرچی که دارم به پاشون بریزم . هزار تا سکه که چیزی نیست .
از این حرفش دلم قنج رفت .
آروم لبمو گاز گرفتم و به زمین خیره شدم

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan