رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 9

 

اون عکسا خیلی بد بودن و هرکس اونا رو میدید فکر میکرد من تو خانواده بدی،بزرگ شدم ولی نمیدونم چه نیرویی منو وادار کرد تا سه سال پیش به اون مهمونی لعنتی برم . هرچی که بود یه بخشی از سرنوشتم بود و نمیشد باهاش جنگید . چون گذشته و دیگه نمیشه به عقب برگشت . جواب متینو ندادم و گذاشتم تو حال خودش باشه . تو همین فکرا بودم که نفهمیدم کی خوابم برد . صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم . به ساعت که نگاه کردم چشام چهارتا شد. وای خدا ساعت هفت بود . من باید ساعت هفت و نیم کلاس بودم. لعنت به این زندگی ، لعنت بهت متین که یه خواب راحت واسم نذاشتی . بدو بدو حاضر شدم. اصلا فرصت نکردم صبحونه بخورم . یه مانتو سرمه ای ، یه مقنعه دانشجویی با یه شلوار لی . مختصر و سریع آرایش کردم و از خونه زدم بیرون . ساعت هفت و ربع بود . وای بازم قرار بود دست آریا آتو داشته باشم . بازم قراره مسخرم کنه و هی دیرکردنمو بکوبه تو سرم . همون دفعه اول برای هفت پشتم بس بود . به زور یه آژانس گرفتم و تا دم دانشگاه با آژانس رفتم . ده دقیقه هم تو ترافیک موندم .رسیدم به دانشگاه بیست دقیقه به هشت بود. نمیدونستم آریا چه برخوردی کنه . دفعه پیش که پنج دقیقه دیر کردم کم مونده بود منو تیربارون کنه . چه برسه الان که بیست دقیقه از کلاس گذشته . رفتم پشت درو با استرس و دلهره درو بازو کردم . ژست یه آدم مغرور و بیخیالو گرفتم که انگار ن انگار چیزی شده . درو که باز کردم نگاه همه برگشت سمت من .حق هم داشتن چون همیشه این قدر تاخیر بی سابقه بوده ، حداقل تو کلاس ما . آریا همین که چشمش بهم خورد اول یه پوزخند زد . فک کنم از قبل پیش خودش فکر کرده بود وقتی دیر وارد کلاس شم چه برخوردی کنه. بعد از اینکه پوزخند زد یه نگاه معنی دار کرد . منم خودمو زدم اون راه . تو همون حالت که وایساده بود اومد جلوتر و دست به سینه شد و قیافه جدی گرفت .
-میشه بپرسم این دفعه چه توجیهی واسه دیرکردنتون دارین ؟ البته اگه توجیهی داشته باشین . اینو که گفت باز این جماعت علاف زدن زیر خنده. منم که دیگه به تیکه هاش عادت کرده بودم ادای اونو درآوردم و دست به سینه شدم . بعد از اینکه کلاس ساکت شد صاف تو چشاش زل زدم و گفتم : دلم خواست . دوست داشتم . این هم جزو حوزه توجیهی شما محسوب میشه یا نه ؟ اینو ک گفتم یه لبخند زدم و به زمین خیره شدم . بچه ها که جرعت جیک زدن نداشتن . رسما لال شده بودن . حدسم درست بود . آریا قرمز شده بود و خون خونشو میخورد . از درون به مرز ترکیدن رسیده بود چون تا حالا اینقد جلوی دانشجوهاش ضایع نشده بود. ولی یکم خودشو آروم کرد و با یه لحن ملایم گفت : خیلی خوب خانم تهرانی . خودتون خواستین که از این به بعد باهاتون یه رفتار دیگه ای بشه . یکم ترسیدم ولی خودمو نباختم .
-چه جالب چون منم از اول قصد نداشتم دیر بیام ولی چون دیدم شما خیلی رو دیر اومدن من حساسین ، تصمیم میگیرم از این به بعد دیر بیام چون واکنش شما خیلی دیدن داره . منم که میمیرم واسه رفتارای هیجانی . آریا بازم خودشو کنترل کرد ولی بهش خیلی برخورده بود : باشه پس حالا که عاشق رفتارای هیجانی هستین ، از یه رفتار هیجانی بچه گونه شروع میکنیم . بازم ترسیدم چون آریا خیلی کله شق بود و هرکاری ازش برمیومد . با اون سوتی دیروز هم آتو ازم داشت . یهو دیدم آریا به ته کلاس اشاره کرد : تا آخر کلاس اونجا یه لنگه پا وایمیسین . اصلا هم حق ندارین بشینین . تا به رفتارهای هیجانی بعدی برسیم . رسما چشام از حدقه زد بیرون. کل کلاس هم عین من گیج شده بودن . این پسره واقعا دیوونه یود . به متین نگاه کردم ، دیدم یه پوزخند زده و تو چشماش برق خوشحالیه

سرمو انداختم پایین و بدون اینکه به کسی نگاه کنم رفتم ته کلاس. اگه الان کلاس خالی بود دونه دونه موهای این پسره رو میکندم ، بعدش با دستای خودم خفش میکردم. کاری میکنم همه بهت بخندن . حالا ببین .

رفتم کنار صندلیم وایسادم و یه پامو بردم بالا . راد یه نگاه انداخت که خیالش راحت بشه . بعد هم رو کرد به پونه و گفت : خانم نقوی شما حواستون به ایشون باشه که یوقت نشینن .
پونه هم یه نگاه بهم کرد و یه چشمک زد بعد رو به آریا گفت : خیالتون راحت . حواسم هست . بعد هم آریا شروع کرد درس دادن و همه حواس ها رفت پی درس . خداروشکر خیالم از بابت پونه راحت بود که چیزی نمیگه .
آریا هر پنج دقیقه یبار روی تخته یه چیز مینوشت و منم از فرصت استفاده میکردم و میشستم . همینم کم مونده بود مسخره خاص و عام شم . آخه کدوم استاد تازه به دوران رسیده ای اینجوری تنبیه میکنه ؟ خاک بر سر من که هرجا میرم این عصا قورت داده باید واسم تصمیم بگیره .
نیم ساعت از کلاس گذشته بود و پاهام خشک شده بود . چون حدود یه ربعی بود که کار آریا با تخته تموم شده بود همش با بچه ها حرف میزد .
فک کنم دستمو خونده بود که هر پنج دقیقه یبار میشینم . هر از گاهی هم یه نگاه بهم میکرد و یه پوزخند میزد و به خیال خودش تونسته بود حالمو بگیره . پنج دقیقه بعد دیگه پاهام واقعا داشت فلج میشد ، اجازه هم نداشتم به دیوار تکیه بدم .
سرمو انداختم پایین و قیافمو مظلوم کردم . تنها نقشم همین بود . آریا یکم زوم شد بهم و فهمید که پاهام درد گرفته .
قیافشو مهربون کرد و گفت : خانم تهرانی اگه پاتون درد گرفته میتونین ….. اجازه ندادم حرفش تموم شه و سریع نشستم ولی با حرف بعدیش سرجام میخکوب شدم . _خانم من نگفتم بشینین ، گفتم اگه پاتون درد گرفته میتونین به جای پای چپ پای راستتونو ببرین بالا . اینو گفت و یه لبخند زد . عوضی منو خیط میکنی ؟ بلایی به سرت بیارم همه بهت بخندن

همینجوریشم بچه ها بهم میخندیدن چه برسه به اینکه الانم سوژه خنده شده بودم . یکم گذشت و دیدم که مثل اینکه اصلا قرار نیست کلاس تعطیل شه. فک کنم از قصد کلاسو دیر تعطیل میکنه حرص منو دربیاره .
همین که آریا گفت کلاس تعطیله و میتونیم بریم اولین کسی که کیفشو برداشت تا از کلاس بره بیرون من بودم . هیچکی از کلاس نرفته بود بیرون . به در که رسیدم آریا صدام زد : خانم تهرانی فک کنم بهتون بد گذشت ، میموندین درخدمت بودیم . آخه من میخوام سوالای پایان ترمو کار کنم . حیفه شما نباشین .
منم با پررویی بهش نگاه کردم و گفتم : اصلا هم حیف نیست چون این جماعت نخبه و فعال جای منو پر کردن دیگه . درضمن من درسم خوبه نیازی به تمرین سوالا ندارم . اگه احیانا یوقت سوالی داشتم از بچه ها میپرسم .
حیفه بخوام وقت گرانبهاتونو بگیرم و مزاحم اوقات شریفتون بشم . مگه نه ؟ با اجازه . منتظر نشدم واکنش آریا رو ببینم و زود از کلاس زدم بیرون . وایسادم پشت درو فالگوش وایسادم ببینم بعد از رفتن من چیکار میکنه .
تا یه دقیقه سکوت بود . فک کنم آریا داشت حرص میخورد .
تو دلم داشتن کیلو کیلو قند آب میکردن . آخ جیگرم به پهنا خنک شد . تا تو باشی با من در نیوفتی آقا آریا . درسته تونستی تنبیهم کنی ولی نتونستی حریف زبونم بشی . بعد هم که بچه ها رفتن پیش آریا و ازش سوالای درسیو پرسیدن . باز شانس آوردم پونه درسش بهتر از من بود . تو امتحانا ازش تقلب میکردم . خیالمم از بابت امتحان ترم راحت بود . راهمو گرفتم و خواستم از در دانشگاه برم بیرون که یهو متین جلوم ظاهرشد : به به خانم خانما . چه عجب مارو هم تحویل گرفتی .
_تو اینجا چیکار میکنی ؟
_به یه بهونه زود از کلاس زدم بیرون . چیشد به حرفام فک کردی ؟
_اگه منظورت همون چرندیاته که باید بگم من همون دیشب فراموشش کردم . اگه دلت نمیخواد مثل استاد راد تورو هم بشورم بزارم کنار پس از سرراهم برو کنار

_نه دیگه به همین راحتیا هم نیست .ما یه معامله ای کردیم . یادت رفته ؟
_نه اتفاقا یادم نرفته . فک کنم این تویی که یادت رفته ما چندساله راهمونو از هم جدا کردیم .
چندسال پیش قرار شد از زندگی من بری بیرون . نمیدونم الان برای چی برگشتی؟ چی از جون زندگی من میخوای؟
_آره تو راس میگی ولی من تو این چن مدت خیلی فکر کردم .
دیدم بدون تو اصلا نمیتونم . اصلا زندگی بدون تو واسم پوچه . هیچ معنی نداره .
_اینا رو برو به کسی بگو که تو رو نشناسه .
نه من که خیلی خوب میشناسمت و دستت واسم رو شده. مگه آدم واسه کسی که دوسش داره دردسر درست میکنه ؟ مگه تهدید میکنه که عکساشو پخش میکنه ؟
مشکل اینجاس که دیگه من نمیخوامت . واسم تموم شدی
_یادت نره هنوزم کارت گیر منه . اون عکسا رو کافیه به بابای عزیزت نشون بدم تا بفهمه دختر دسته گلش چند سال پیش میون یه مشت حیوون لاشخور چه غلطی میکرده .
پس واسه من دور برندار چون منم قانونای این بازیو خوب بلدم .
_‌تو هم یادت نره منم ازت چند تا عکس دارم که هنوزم تو گوشیم هست .
منم راحت میتونم اونا رو به حراست دانشگاه یا همین استاد راد نشون بدم که بفهمه دانشجوی عزیزش چه بلایی سر دخترای مردم میاره و با بهونه های مختلف پول ازشون تلکه میکنه .
من خیلی وقته افعی شدم ، از وقتی با تو و امثال تو آشنا شدم . پس فک نکن با دو سه تا عکس میتونی راحت زیرآبمو بزنی .
اینو که گفتم بدون اینکه یه لحظه هم اونجا بمونم و قیافه متینو ببینم از دانشگاه زدم بیرون . دیگه حال و حوصله هیچکیو نداشتم .
نه خودمو نه متینو نه آریا . امروز کلا روز نحسی بود . اون از اول صبح و تنبیه آریا و خورد شدن جلو بقیه. اینم از تهدید متین . رفتم اونور خیابون و یه آژانس گرفتم برای خونه

یه ربع بعد رسیدم خونه . خواستم از ماشین پیاده شم که گوشیم زنگ خورد . پونه بود .
_ کجایی هلما ؟
_جلو در خونه . چطور؟
_پس وایسا همونجا منم بیام .

وایسادم جلو در خونه و منتظر پونه شدم . ده دقیقه بعد پونه اومد و بوق زد واسم : بپر بالا . سوار ماشین شدم و سکوت کردم .
انقد امروز عصبانی بودم که حوصله حرف زدن با هیچکیو نداشتم.
_چته چرا کشتی هات غرق شده ؟ نکنه باز بخاطر همون قضیه ….
نذاشتم حرفش تموم شه : به نظرت کی میتونه رو اعصاب من راه بره جز اون مرتیکه عصاقورت داده ؟
_تا اونجایی که من دیدم جنابعالی هم بدجور گذاشتی تو کاسش. با اون جوابی که تو دادی و سریع از کلاس در رفتی ، فک کنم دیگه نباید حق اعتراض داشته باشی .
ولی خدایی دمت گرم . هیچکی جز تو نمیتونه از پسش بر بیاد . همه بچه ها ساکت بودن و از ترسشون جیک نمیزدن .
_جدی ؟
_جون تو . وقتی تو رفتی همه داشتن راجب تو حرف میزدن .
_چیا میگفتن ؟
_میگفتن چقد این دختره زبون داره و خداروشکر یکی پیدا شد از پس این استاده بر اومد .
کلا همه جا حرف تو بود . ورد زبون همه شدی . یه جورایی بهتره بگم معروف شدی دختر .
_چه عجب بالاخره قدر ما رو دونستن . ولی فعلا این چیزا رو بیخیال . الان یه موضوع مهم تری پیش اومده .
_پس بگو چرا از اول زیاد خوشحال نشدی . حالا بگو ببینم باز کی رو اعصابت رفته جز اون کوه اعتماد به نفس؟
_متین
_متین کیه دیگه ؟
_تو نمیشناسی
_چشمم روشن . دور از چشم من چه غلطا . حالا کی هس ؟
_فکر بد نکن . اون جوریا هم نیس
_پس بگو چجوریاس. تو که منو گیج کردی
_راه بیوفت بگم
ماشینو روشن کرد و راه افتاد . پنج دقیقه بعد دیگه نتونستم ساکت بمونم . مجبور بودم به پونه دروغ بگم راجب متین . چون نمیخواستم اون گذشته نحسمو هیچکس بدونه
_متین یکی از پسرای دانشگاس . همون پسره که تو کلاسمونه و همیشه آخرین صندلی میشینه و قدش بلنده . از همون روز اول دانشگاه هی بهم نظر داشت . چند وقتی هم هی مزاحمم میشه و میگه منو دوست داره .
میگه از جرعتم خوشش اومده و میخواد باهام باشه ولی اصلا رفتارش عین حرفاش نیست . چون با همه دخترا میپلکه و با همه گرم میگیره .
الانم که از کلاس اومدم جلومو گرفت و تهدیدم کرد . گفت اگه باهاش نباشم اذیتم میکنه و دردسر درست میکنه واسم .
_پس بگوچرا وقتی از کلاس رفتی ، این پسره سریع از کلاس اومد بیرون . پس گلوش گیر کرده

 

هر شب پارت گذاری در کانالمون 
🍁🍁
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن