رمانرمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت یک

#پارت_۱

🐝🐝 پسر خاله 🐝🐝

راننده تاکسی تا تونست کیف پول منو خالی کرد و آخرش هم به بهانه ی خرابی مسیر و تنگی کوچه ، قبل از رسیدن به عمارتی که هنوزهم نمیتونستم ببینمش ، پیاده ام کرد و نهایت لطفش این بود که صندوق رو بالا بزنه تا وسایلم رو دربیارم!
بهش گفتم راضی نیستم ولی محل نداد.
میگفت شهرداری داره آسفالتهای این محل هارو تعویض میکنه و هیجده چرخ هم نمیتونه رد بشه چه برسه به تاکسی نازنینش!
ناچار وسایل رو برداشتم و به راه افتادم.
حیاطهای خونه های این حوالی پرازدارو درخت بودن و کف کوچه فراوون از زرد و نارنجی هایی که زیر پا خش خش میکردن و آی حال میداد له و مچاله کردنشون!
این کوچه…این محل هم تو تابستون قشنگ بود، هم پاییز هم زمستون و هم بهار و …
ولی اوج قشنگیش حالا بود.
تو پاییز…
لبم خندون از این خش خش ها و چشمم پی عمارت شوهرخاله بود که چند قدم جلوتر ملچ ملوچ دوعدد آدمیزاد خوش لباس توجه ام رو جلب کرد!
بفرما…! گفته بودن تهرون یه پا هالیوود اینم نشونه اش!
ناخوداگاه ایستادم.
سنگینی وسایلو مسیری که نمیدونستم کی قراره ختم بشه به عمارت شوهرخاله، به هن هن کردن انداخته بودنم.
شایدم حس کنجکاوی و شیطنتم گل کرده بود!
درهر صورت من ایستادم و ازهمون فاصله چشم دوختم به اون دختروپسری که زیر تیر چراغ برق و رو یه عالمه برگ زرد و نارنجی ایستاده بودن و فیض میبردن ازهم.

چشمم سمت دستهای پسره رفت که هی از کمر دختر پایین میومدن و کاملا هم مشخص بود مسیر و مقصدشون باسن بزرگ دختره بود!
حدسم که درست از آب دراومد کنج لبم بالا رفت.
دختره با اون قد نه خیلی بلندش به زحمت رو نوک پاهاش خودشو نگه داشته بود تا بلکه بتونه لااقل تا سینه ی پسره بالا و بیاد و بهتر به عملیات لبخوریش ادامه بده و بماند دستهای ظریفش که عین طناب دور گردن اون پسره گره خورده بودن….
شالش روی دوشش افتاده بود تا گردنش برای مکیده شدن بیشتر در معرض باشه و تا پسره خواست همینکارو بکنه بامن چشم تو چشم شد.
و همین نگاه خیره ی از راه نه خیلی دور کافی بود تا بفهمم این آدمیزاد بلندبالایی که وسط کوچه هوس کرده دمار از روزگار باسن و لبها و گردن دختر مردم دربیاره پسرخاله ام یاسین!

فکر کنم اصلا انتظار نداشت منو این حوالی ببینه اما قطعا مادرم باید بهشون همچی رو گفته باشه البته اینکه یاسین در جریان دونستن یا ندونستن ماجرای اومدن من ذره ای برام اهمیت نداشت.
ازهمون بچگیم هیچوقت رابطه ی خوبی باهاش نداشتم.نه فازمون یکی بود و نه حس و حال و نه اخلاق و نه حتی سن و سالمون….درعوض برادر کوچیکترش یاسر عالی بود!

میگم عالی چون همسن بودیم…چون همبازی بودیم…چون از وقتی به دنیا اومدیم تا شش هفت سالگی رفیق شفیق بودیم و حتی جدایی مامان و بابای من هم، هم این رفاقت رو به هم نزد که نزد!

وسایل رو برداشتم و دوباره به راه افتادم.دختره که متوجه مکث و نگاه های یاسین به پشت سرشده بود ازش پرسید:

-چیه یاسین؟ چرا ادامه نمیدی؟

بعدهم برگشت و اوضاع رو چک کرد و چشمش که به من افتاد لب گزید و زیرلب هینی گفت:

-دیوونه چرا نگفتی یه نفر…

حرفشو کامل نزده بود که یاسین دوباره دستهاشو دور کمر باریکش حلقه کرد و گفت:

-ولش کن بابا مهم نیست…لبو بده….

احمقانه بود اگر انتظار اینو داشته باشم که اون خجالت بکشه، دختره رو ول کنه و بدو بیاد سمت من و تو بردن اون همه وسایل سنگین بهم کمک کنه!
یاسین عین پدرش بود و یاسر عین خاله!دو شخصیت کاملا متفاوت!

درهرصورت اگه اونجا ویدیوی مستهجن هم پر میکرد باز برای من اهمیت نداشت.
به راه رفتن ادامه دادم تا وقتی که چشمم به جمال عمارت روشن شد.
لبخند ملیحم جون گرفت و لپهای گل گرفته از سرمام سرخ تراز قبل شدن.
مقابل در ایستادم و وسایل رو زمین گذاشتم.
شونه هام و دستهام از سنگینی این بارها درد گرفته بودن.مشتمو هاه کردم تا یکم گرم بشن و بعد با شل و ول کردن گره شال گردن انگشت قرمز شده ام رو روی دکمه ی رنگ و رو رفته ی زنگ گذاشتم و فشارش دادم….

هیجان زیادی داشتم
و با اینکه از آخرین باری که مامان رو دیده بودم تنها یک ماه میگذشت و از آخرین تلفنمون فقط چند ساعت اما بازهم اون حس بیقراری و اضطراب و هیجان راحتم نمیزاشت و هردم همراهم بود تا زمانی که یاسر با اون لبخند گل و گشادش درو به روم باز کرد و بعداز یه “خوش آمدید”بلندبالا، کنار رفت تا مامان رفع دلتنگی بکنه وبعداز یک ماه دوباره بتونه درآغوشم بکشه!

دستهاش دور کمرم حلقه شد و سرمو رو سینه اش گذاشت:

-سوفیا عزیزم.راحت
رسیدی!؟ تو مسیر که اذیت نشدی!، آدرسو زود پیدا کردی!؟

قبل از اینکه من چیزی بگم سرو کله یاسین پیداشد درحالی که یه آبنبات گوشه دهنش بود و دستهاش هم تو جیب سویشرت مشکیش…
کلاهشو داد پایین و گفت:

-لوسش نکن خاله! رو دستت باد میکنه هاااا….

مامان گونه امو ماچ کرد و گفت:

-وای خاله دلت میاد؟

آبنباتشو از دهنش بیرون کشید و گفت:

-آره چرا دلم نیاد…اخطارای منو جدی بگیر ولی خاله…
دخترت علائم اون دخترایی رو داره که پسرای کور و کچل هم نمیخوانشون ..

و بعد لبخندی از سر تمسخر زد و رفت داخل.دندونامو روهم فشار دادم و بعد دلخور به مامان گفتم:

-نمیخوای چیزی بهش بگی!؟

صورتمو نوازش کرد وگفت:

-فکر کردم به اخلاقش عادت کردی! شوخی میکنه…خیلی جدی نگیر!یاسین دیگه! چیکارش میشه کرد؟ سریه سرهمه میزاره!

-حالا نه که خودش خیلی مالیه!

-سوفیا!، نیومده به هم پریدناتون شروع شد!؟ بزار برسی

-آخه اول اون دیلاق دراز شروع کرد…

نگران و دلسوز گفت:

-حالا تو کوتاه بیا خسته ی راهی به اعصابت فشار بیاری مریض میشی

یاسر لنگه ی درو بست وبدو خودشو به ما رسوند.کنارم ایستاد و دستشو دور گردنم انداخت وباخنده گفت:

-نگران سوفی نباش خاله! پوست کلفت شده دیگه….مگه نه سوفی!؟

با اشاره به ساکها گفتم:

-هم پوست کلفتم هم یکم خسته…نه یکم که نه…خیلی خساه!

دستشو از دور گردنم شل کرد و باخوندن نوع نگاهم گفت:

-باشه ناقلا فهمیدم چی میخوای!خودم میارمشون….

لبخند زدم.دیگه اگه یاسر منو نشناسه کی بشناسه!
دست مامان رو گرفتم و دوشادوشش راه افتادم.اون از حال و احوالم میپرسید و من به این فکر میکردم که به خاله که هنوزهم نیومده بود تو حیاط تا ازم استقبال بکنه بگم چی تو کوچه دیدم یا نه؟؟
ولی نه…این یاسین خان اولینبارش نبود که!
گمونم تا الان به اندازه تموم اون موهای سرش دوست دختر داشته لامصب! پس ساکت میموندم بهتر بود چون اونا خودشونم قطعا این بشرو میشناختن!

-شیراز همچی خوب بود!؟

سوال مامان از فکز بیرونم کشید.
نگاهی به نیمرخش انداختم.میدونم وقتی مامان میگه همچی یعنی بابا هم جز این همچی به حساب میومد!
صد حیف که زندگیشون مفت مفت ازهم پاشیده شد.
حالا اون خبر نداره که بابا چند سوایی هست هوایی شده و فکر ازدواج مجدد به سرش زده اونم با چه قناری ای!
هرچند که بعید بدونم خیلی براش اهمیت داشته باشه!
با این حال ترجیح دادم فعلا از خبرهای جدیدم رو نمایس نکنم و فقط گفتم:

-میگم حالا….

به ساختمون عمارت نزدیک که شدیم خاله با اسپند به استقبالمون اومد.
می خندید و میگفت:

-هزارماشالله به این دختر درس خونمون! مبارکت باشه عزیزم….

باسین تکیه داد به ستون بزرگ و باز زد تو برجک من:

-از کی تا حالا اونایی که رشته عکاسی قبول میشن نابغه ان!؟؟؟ جوری تحویلش میگیرین انگار مریم میرزاخانیه…..

لبخند رو لبم ماسید.
نمیدونم چرا این برج زهرمار مدام در تلاش بود تا اوفات منو واسم از زهر مارهم بدتر بکنه!
خاله نگاهی همراه با غیظ به یاسین انداخت و همزمان یه لبخند هم تحویل من داد و گفت:

-این یاسین عادتشه همچی رو به تمسخر بگیره…تو جدی نگیر خاله..عکاسی خیلیم عالیه!

بی حوصله گفتم:

-آره….شما درست میگی….

اینکه بابا خودش شخصا منو نرسونده بود تهران قطعا یه دلیل داشت اونم شوهرخاله بود نه مواجه شدن با مامان.
شوهرخاله ای که خان بود و غرور و تکبرش دقیقا از همین منصبش سرچشمه میگرفت و من…و من همیشه از اون و نگاه های سنگینش واهمه ی عجیبی داشتم درست مثل الان که با وجود بقیه بازهم من این نوع نگاه هارو به وضوح حس میکردمو بخاطرشون هم معذب بودم هم ناآروم…

من اصلا بارها باهمین جفت گوشهام شنیدم که اون با گفتن “این دختر تخم ترکه ی همون مرد ناخلف دیگه…”بیزاری و نفرتشو از منو پدرم به زبون میاورد.

-پس رشته ی عکاسی قبول شدی!؟

سوال شوهرعمه منو مجاب کرد دست از سر اون لیوان شربت بردارم.سرمو بالا گرفتمو بهش خیرا شدم.
رو صندلی سلطنتی مانند و کلاسیکش نشسته بود و با چهره ای عبوس نگاهم میکرد.شاید بعداز چهار سال ….

-بله!

ابروی پرپشتشو بالا انداخت طعنه زنان گفت:

-تهش که چی!؟ قراره چی بشی!؟ عکاس باشی!؟؟ آخه اینم شد رشته!؟؟ نون الان تو پزشکیه…دندان پزشکی…متخصص و هرچی…حالا همون شیراز این رشته ی عکاسی رو نداشت که تو هلک و هلک بلندنشی بیای اینجا تو این تهرون درندشت..؟؟؟

من و شست و رفت و چلوند و پهن کرد رو طناب و دوتا گره هم بهم زد!!! به زور نیشمو دادم پایین!
با این مرد که نمیشد روراست بود. وگرنه رک و صریح بهش میگفتم دلم آزادی بیشتر میخواست.
من از شیراز خسته شده بودم.دلم میخواست دنیای خارج از شیراز روهم تجربه کنم.اونجا حس میکردم مزاحم بابا هستم…عین خود بابا که مزاحم روابط آزاد من بود.

-دانشگاه تهران امکانات بیشتری داره مرادخان! و حتی استادای برجسته تری…تازه…صنعت عکاسی الان یه صنعت پولساز

از پوزخندی که همزمان خودش و پسرش زدن خوشم نیومد.نگاهی به مامانو
انداختم.با چشماش بهم میفهموند که اهمیت ندم و منم اطاعت امر کردم ولی چطور میشه بیخبال همچین رفتارهای سخفیفی بود وقتی تو لحظه حال آدمو میگیرن!؟؟
خاله که فکر کنم میخواست قبل از اینکه بحث مراد خان برسه به بابا یه جورایی منو که زیادی رو پدرم حساس بودن از منطقه خطر دور بکنه از جابلندشد و گفت:

-مرادخان بااجازتون من سوفیا رو راهنمایی کنم اتاقش…خسته اس.فردا هم باید بره دانشگاه….

مرادخان با تکون دستش رخصت مرخص شدن رو صادر کرد.مرد قلدر و بدجنسی که حالا میفهمم چرا اینقدر پدرم ازش بدش میاد.

همراه خاله ومامان به طبقه ی سوم همون عمارت درندشت وبزرگ رفتیم…..عمارتی خیلی قدیمی که به بزرگی یه قصر بود.
با کلی خدم و حشم ووبروبیا….اینجا درواقع اونقدر بزرگ بود و که من هیچوقت نتونستم تمام فضاهاش رو ببینم.هیچوقت…مراد خان پسر خان روستای مادریم بود.روستایی که نصف بیشتر زمینهاش به صورت موروثی به پدرمراد خان رسیده بود و حالا به خود مراد خان و من از وقتی یادم اون تقریبا خیلی از پنج شنبه جمعه ها همینجا توحیاط همین عمارت رعیتهاش رو می دید و همیشه هم که بحث سرهمه چیز بینشون وجود داشت….از زمین و درخت و جاده گرفت تا منبع آب و…
خاله با لبخند پرسید:

-از این به بعد این اتاق برای توئہ سوفیا جان.راستی …حرفهای مرادخان و گاها یاسین رو خیلی به دل نگیر…اون یکی از سر عادت همچین رفتاری داره و این یکی از سر شوخی …

لبخندی زدم و گفتم:

-نگران نباش خاله…توهنوز منو نشناختی…من اصلا به پوست کلفتی معروفم…

اومد سمتم.صورتمو بوسید و بعد گفت:

-خوش اومدی عزیزم

مامان وسایلمو یه گوشه جا داد و گفت:

-میمونی و استراحت میکنی یا با ما میای حیاط!

-نه…اونقدری خسته نیستم که هشت شب بخوابم.میام حیاط….

وسایلمو وه توی اتاق گذاشتم همراه اون دوخواهری که بجز چشمهای درشت، خیلی شباهت ظاهری زیادی بهم نداشتن اما هردو صمیمی ک دلسوز بودن ازساختمون بزرگ عمارت بیرون اومدم.اونا سراغ کارهاشون رفتن و من هم قدم زنان تو حیاط به راه افتادم…..

تو هرقسمت یه نفر مشغول به کار بود.از باغبون گرفته تا سرایدار و خدمتکارهای دیگه….
همینطور داشتم قدم میزدم که چراغی از بالای انبوه درختهای توی حیاط توجه ام رو جلب کرد.یه نور خفیف.پ بود..شبیه چشمک یه ستاره!
یعنی اونجا خونه درختی ساخته بودن!؟
رد نورو تو تاریکی هوا دنبال کردم و دوراز چشم خدمتکارا، با گذشتن از لای درختها خودمو به اون کلبه ی درختی رسوندم.
سرمو بالا گرفتمو بهش خیره شدم.عالی بود.عالی و رویایی…و جالب اینجا بود که یه جورایی تو شلوغی عمارت و پردرختی حیاط اصلا تو دید نبود و فقط یه نکته بینی مثل من میتونست کشفش کنه.
شک نداشتم از اون بالا میشد به کل عمارتسلط داشت
لبخندی زدم از تصور دیدنش.احتمالا اینجا مال یاسر بود.
به تنه ی قطور درخت نزدیک شدم و با گرفتن دو طرف پله ازش بالا رفتم اما خیلی یهویی یه نفر پامو گرفت و کشید و من با مخ اومدم پایین….

خوشبختانه خیلی پله هارو بالا نرفته بودم صعود زیادی نداشتم که از این پایین اومدن له و مچاله بشم!

اما افتادن از روی دومین پله و حتی اون ارتفاع کم هم، برای به درد آوردن تن و بدن یه ادمیزاد کافی بود.
صدای جیغم اما فقط چندتا پرنده رو فراری داد نه بیشتر!

از اونجا که بی بروبرگشت حدس میزدم اون کار ابلهانه یه شوخی بی مزه از طرف یاسرباشه، بلندشدموبا لحن تند و آتیشی ای گفتم:

-خیلی بی مزه ای یاسر کله پوک و….

کار داشت به حرفهای رکیک ترمی رسید که با یاسین چشم تو چشم شدم.
عین برج زهرمار جلوی من قدعلم کرده بود و برو بر نگاهم میکرد.
یعنی اون بود که پای منو گرفت و کشیدم پایین!؟؟
اگه اینکارو یاسر کرده بود فوقش همون یه ثانیه از دستش عصبانی میشدم اما یاسین نه….در مورد اون قضیه فرق میکرد و من اعتراف میکنم که دقیقا به اندازه ی مدرش منفور و منزجر کننده بود.
دست تهدید گرم رو پایین آوردم و گفتم:

-تو پای منو گرفتی و کشیدیم پایین!؟

حتی سعی نکرد دروغ بگه و انکارش بکنه.چون بدون یک ثانیه مکث جواب داد:

-آره…

عصبانی و خشن و با نفرت گفتم:

-آره و درد بی….

لب گزیدم و با حفظ خونسردی مسیر جمله ام رو عوض کردم :

-آخه این چه کاریه!؟ مگه من شامپازه بودم که اونجوری بی اهن و اهن پای منو گرفتی و انداختیم پایین؟ یا دزد؟؟؟ زبون نداشتی حرف بزنی!؟

با انگشت به کلبه اش اشاره کرد و گفت:

-تو داشتی کاملا بی اجازه پا توی حریم فوق خصوصی من میذاشتی…این اسمش دفاع از حریم دربرابر متجاوزگر…

به خودم اشاره کردمو ناباورانه گفتم:

-من متجاوزگرم !؟

-نیستی!؟

-معلوم که نه

-از نظر من هستی…چون میخواستی ما تو کلبه ی من بزاری!

پس کلبه مال اون بود.با این حال کوتاه نیومدم و گفتم:

-اولا اگه میدونستم اینجا واسه تویی آدم آهنی پامو نزدیکش نمیزاشتم و بدون که جون فکر کردم ممکن مال یاسر باشه اینجام دومااا…متجاوز غاصب و غارتگر هم که بوده باشم این روش احمقانه ات برای پایین آوردن من اصلا مناسب نبود!

زهرخندی تحویلم داد و گفت:

-اولا …دیگه اینورا آفتابی نشو چون خط قرمز منه دوما….رو پیشنهادت فکر میکنم….

با بیزاری براندازش کردم و بعد خاک و خول نشسته رو لباسهامو تکوندم و گفتم:

-فکر خوبی میکنی خانزاده ی شهری چون شک نکن اگه اتفاقی برام افتاده بود اصلا مراعات نسبت فامیلیمون رو نمیکردم….

بیتفاوت سمت پله ها رفت و گفت:

-این حیاط واسه کسی مثل تو زیادی بزرگ ..برو تا گم نشدی! گروه امداد و نجات این حوالی سخت پیدا میشه!

با نفرت و بیزاری نگاه آخرو بهش انداختمو قدمهایی سریع ازش فاصله گرفتم.
پسره ی پفیوز به من تیکه مینداخت!

خودمو رسوندم به حوض بزدگ توی حیاط که مربود از سیب سرخ و موز و نارنگی و هندونونه و میوه های دیگه….

مشتهامو از آب پر کردمو بعد با خیس کردن صورتم نفسی تازه کردم که بالاخره سرو کله ی یاسر پیدا شد و کنارم نشست….
یاسری که من عمیقا دوستش داشتمو زمین تا آسمون با داداش و پدرش فرق میکرد.

اون یه جورایی به مهربونی و خوش اخلاقی خاله بود.
یه آدمیزاد خواستنی نه عبوس و مغرور و خودشیفته نه کسی شبیه به پدر دیکتاتورش…..

دستمو تو آب فرو بردم و با خیس کردنش قسمتهای خاکی خولی لباسمو تمیز کردم.
حتی یه قسمتهایی از پام سوز میداد و احتمال میدادم زخمی شده باشه.
یاسر خندید و گفت:

-چرا همچین شدی تو!؟ لباسات چرا خاکیه؟ با کی کشتی گرفتی؟؟

دست خیسمو رو ساپورت سیاه کثیفم کشیدم و گفتم:

-کشی نگرفتم. یه نره غول از درخت انداختم (ایین

باز خندید و گفت:

-یه نره غول از بالای درخت انداختت پایین ؟؟تو بالای درخت آخه چیکار میکردی مگه میمون بودی!؟؟

نگاهی به پشت سر انداختم و گفتم:

-میخواستم برم تو اون خونه درختی…فکر میکردم مال توئہ….

متعجب گفت:

-نرفتی که!؟؟

نگاهی به حالت صورت هشدار دهنشده اص انداختم و گفت:

-نه چیطور مگه!؟؟

ولوم صداشو پایین آورد و گفت:

-آخه اونجا واسه یاسین! بیشتر اوفات وفتی خونه باشه میره همونجا! خیلی هم که روش حساس! کسی اصلا جرات نداره به اونجا نزدیک بشه! ببینم نکنه خودش انداختت پایین!؟

کنج لبمو یه وری کردمو گفتم:

-آره!

خندید و بعد آخ آخ کنان ازم خواست تا پروپاچه امو نگاه کنم یه وقتی زخمی زیلی نشده باشم.
شلوارمو دادم بالا و همزمان گفتم:

-ببینم این داداش خبیث و بدجنس تو دقیقا چی توی اون کلبه داره که اینقدر روش حساس ؟؟ لابد سه چهارتا دختر داف و داغ!

یاسر از سر تمسخر و مسخره بازی کمرشو صاف نگه داشت و بعد همونطور که میچ و تابش میداد گفت:

-سه چهارعد دختر سکسیویا کمرهای باریک و دهنهای گشاد جهت انجام اعمال خاکبرسری!

-با صدایی رسا واسه بهتر گفتن آه و اوخ!

و باسنهای قلمبه و ممه های شیر ده!

باهمدیگه زدیم زیر خنده.فکر کنم هردو مزخرفاتمون کمکم باورمون شده بود.
اینکه یاسین احتمال دوست دخترهاشو تو کلبه درختیش جا داده که اجازه نمیده هیچکس بهش نزدیک بشه. وسط خنده ها، یهو نگاهم به پوست کنده شده ی بدنم افتاد.
پام زخمی شده بود اما زخمها سطحی بودن…آخه من چمیدونستم اون دیوث رو همچین چیز مسخره ای تا به این شدت حساس!!!
با سوال یاسر به خودم اومدم:

-فردا روز اول دانشگاهته!؟

-آره!همرام میای!

-فکر نکنم بتونم! یه قراره مهم با دوستهام دارم.ولی یاسین هم دانشگاهیته.. حتما ازش کمک بگیر!

خود به خود صورتم درهم شد و قطعا دلیلش هم به میون اومدن اسم یاسین بود.
ترجیح میدم تنهایی کارامو انجام بدم تا از اون کمک بگیرم.
مامان که از دور اسممو صدا زد سر بلند کردمو بهش نگاه کردم.شنل قهوه ای رنگشو رو شونه هاش انداخت و گفت:

-سوفیاااا…بیا بریم داخل عزیزم….هوا سرده سرما میخوری….باید استراحت کنی!

-چشم میام!

از لبه ی حوض بلند شدم که یاسیر باخنده و شوخی بهم گفت:

-تهرون پسر دیوث زیاد داره.مواظب خودت باش ملوس خانم! خواستی هم بزنی تو فاز دوست پسر یه دونه خوبشو بگیر …هلوشو بگیر!

.چپ چپ نگاهش کردمو گفت:

-خیلی بدجنسیاااا

واسم زبون درآورد و گفت:

-امشبو نمیدونم اما فردا میبینمت…قراره با دوستام روی یه پروژه مشترک کار کنیم! تو کارگاه سرم شلوغ!تا فردا…

-باشه تا فردا!

ازهمدیگه جدا شدیم.اون رفت سمت کارگاه و من رفتم سمت مامان تا باهم بریم بالا.

یه مانتوی مشکی بلند، یه شلوار جین آبی فاق کوتاه و یه جفت کفش اسپورت طوسی ترکیبی بود که بنظر برای روز اول دانشگاه مناسب میومد.
من فقط یه ادکلن کم داشتم.آره…یه ادکلن خوب و خوش بو.از اون ادکلنها که وقتی قدم برمیداری، آدمایی که از کنارت رد میشن برمیگردن و نگاهت میکنن و بعد تو ذهنشون میگن “به به عجب چیزی کاش اسم عطرشو میدونستم …”

.ادامه ی خیال پردازی هام با صدای نگران مامان پر کشیدن:

-دیرت نشه یه وقت! چیزی جا نزاری!یوم عجله کن . ممکن دیرت بشه!

-دانشگاه که مدرسه نیست مامان….دانشجو باید دیر برسه!

-این چدندیات تو دانشگاه های بزرگ جواب نمیده! عجله کن …

لحظه آخر، موقع برداشتن کیف یه نگاه کوتاه به صورت خودم انداختم، اما وقتی دستم سمت کیف دراز شد و نگاهم به ناخن های بی رنگ و روم افتاد یادم اومد چیزی که هی باخودم میگفتم باید انجامش بدمو آخرشم یادم رفت دقیقا همین بود.لاک زدن ناخنهام.

-عجله کن…دیرت میشه….

لاک رو از روی میز برداشتم و همراه مامان از اتاق رفتم بیرون.درحالی که تند تند و شونه به شونه ام قدم برمیداشت گفت:

-سوفیا…تهران شهر درندشتیه…بزرگ…من خودمم با اینکه سالهاست اینجام اما خیلی از جاه های تهرون رو بلد نیستم….

چندتا اسکناس چپوند تو جیب مانتوم و ادامه داد:

-با تاکسی برگرد.دربست.به شب نخوریا….اصلا اگه تونستی واسه ناهار بیا که گشنه نمونی!

نگاهی بهش انداختم.چقدر دلم میخواست بگم آره…توهنوز تهرون رو بلدنیستی چون همیشه ی خدا مونده بودی تو این عمارت لعنتی منحوس!
بدبختی مامان و خاله ی من این بود که هنوز هم خودشونو رعیت های منوچهر خانی می دیدن….رعیتهایی که هرچی اون گفت باید بگن چشم!

پا که توی حیاط گذاشتم، مامان شروع کرد صدا زدن یاسینی که داشت سمت ماشینش می رفت.
با عصبانیت گفتم:

-با اون چیکار داری!؟

-اون تو همون دانشگاه درس میخونه که تو قبول شدی…میخوام بگم تورو باخودش….

نذاشتم حرفشو بزنه و گفتم:

-نه من حتی اگه بشه با پای پیاده تا دانشگاه برم محال سوار ماشین این پسره ی عوضی بشم!

لب گزید و با اخم و تشر گفت:

-هییین! عوضی! این چه طرز حرف زدنت…ناسلامتی یاسین پسرخالته هاااا….

با انزجار گفتم:

-اه اه! پسر خاله! حالم از این…

اجازه نداد اینطوری در مورد یاسین حرف بزنم چون چهارتا انگشتشو رو لبهام گذاشت و گفت:

-هیچی نمیخوام بشنوم.یعنی راجب یاسین نمیخوام چرت و پرت بشنوم…تو روز اولتو بهتره با اون بری.
میتونه خیلی بهت کمک بکنه

دستشو از رو دهنم برداشت و دوباره یاسینو صدا زد.
یاسین دستشو از رو در ماشین برداشت و دو سه قدم سمت ما اومد و گفت:

-بله خاله …

-سوفیا رو تا دانشگاهش میرسونی …نابلده….نمیخوام اتفاق بدی براش بیفته!

درحالی که احساس میکردم مامان با این حرفش رسما داره منو یه دختر لوس و مامانی و خنگ معرفی میکنه گفتم:

-مگه من بچه ام که اتفاقی برام بیفته!؟ خودم میرم ….

خواستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت و برگردوندم سرجام و با زدن یه لبخند مصنوعی به یاسین ادامه داد:

-میتونی برسونیش!؟

یاسین دستی تو موهاش کشید و بعد انگار که بخواد لطف بزرگی درحقم بکنه گفت:

-باشه خاله….بخاطر شما هم که شده باخودم میبرمش….!

چقدر این حرفش اعصابمو قلقلک داد.
انگار داشت محض رضای خدا لطف میکرد.
مامان اما خوشحال و خرسند و راضی از اینکه حالا یه آدم مطمئن میتونه دخترشو تا مقصدش برسونه، لبخند عریضی زد و گفت:

-ممنونم عزیرم!

گونه امو ماچ کرد و کنار گوشم پچ پچ وار گفت:

-روز خوبی داشته باشی سوفیا جان.مراقب خودت باش…

امان از مامان! جوری رفتار میکرد انگار میخواست منو راهی سربازی یا جنگ بکنه!!!
ولی نه…اون می ترسید اسیبی به من وارد بشه که باز از بابا حرف و تشر بشنوه.
درهرصورت کار خودشو کرد و مجبورم کرد سوار ماشین یاسین بشم.

به حدی نسبت به یاسین احساس ناخوشایندی داشتم که حاضر بودم با پای پیاده تا دانشگاه برم اما با اون نه.
ولی مامان منو رسما انداخته بود تو عمل انجام شده…
یه کاری کرد که نتونستم بگم نه.
ولی من همیشه ازش بدم میومد.همیشه…
اون درست شبیه پدرش بود.
خانزاده بود و پدرش عین خودش تربیتش کرده بود…قد و خودشیفته و خود پسند.
از اونا که فکر میکنن همیشه حق باخودشون….همسشه خودشون رئیسن و بقیه نوکرشون!
من حتی از منوچهرخان هم خوشم نمیومد و مطمئنم اگه اون نبود پدر و مادرم هیچوقت ازهم طلاق نمیگرفتن….
به محض نشستن تو ماشینش و بستن در ، محض اطلاعش گفتم:

-اگه اصرار مادرم نبود هیچوقت سوار ماشینت نمیشدم….

از گوشه چشم نگاهم کرد و بعد گفت:

-مطمئن باش منم دوست داشتم هرکسی غیر تو اینجا کنارم نشسته بود!

لبخندی طعنه آمیز زدم.بله! من خودم در جریا اینکه اون دلش میخواست کی کنارش باشه بودم و هستم.

-آره…قابل حدس که دوست داشتی کی کنارت باشه و واقعا ای کاش اون بود تا من مجبور به تحملت نباشم…

با زدن حرفهام.پوزخندی زدم و پاهامو بالا آوردم و تکیه دادم به ماشین و بعد با بیرون آوردن لاک کالباسی رنگم سرگرم ناخنهام شدم.
اینکارو با دقت انجام میدادم که لاک اطراف ناخنم پخش نشه.بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

– کمربندتو ببند!

سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-شرمنده…من از بستن کمربند متنفرم.

اینو گفتم و دوباره سرگرم لاک زدن ناخنهام شدم که یهو بی اطلاع قبلی سرعت ماشینو اونقدر زیاد کرد که هم با صورت رفتم تو شیشه و هم اینکه لاک اطراف ناخنم پخش شد.
شک نداشتم….شک نداشتم اون لعنتی اینکارو از عمد انجام داده بود.
اوضاع که نرمال شد دوباره کمرمو به صندلی تکیه دادم و بعد با غیظ سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-مگه نمیبینی دارم لاک میزنم؟؟

شونه بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت:

-خب بزن!

ولوم صدام رو بردم بالا وبا نشون دادن دستم گفتم:

-یعنی چی بزن… ؟ ببین چیکار کردی؟ تو نمیتونی آرومتر برونی؟؟

نگاهی بهم انداخت و با یه بالا دان کنج لبش از سر تمسخر و تلافی گفت:

-شرمنده! من عادت به رانندگی آروم ندارم! دست فرمون من همیشه همینجوریه….

با حرص گفتم:

-پس بفرما اینجا پیست و شما مایکل شوماخر….

-آره..دقیقا! خیابونا واسه من پیستن!

بجای ادامه دادن به این جرو بحث مزخرف با این آدم مزخرف،ترجیح دادم به همون نگاه غضب آلود بسنده کنم.پسره ی لعنتی! فقط میخواست حرص منو دربیاره!

با دستمال لاک پخش شده رو تمیز کردم و دوباره مشغول لاک زدن ناخنم شدم.
نیشخندی زد و گفت:

-بیخودی خودتو خسته نکن…تو به اندازه ی فرشته های ویکتوریا سکرت هم که به خودت برسی باز همون خودتی!

منظورش دقیقا از گفتن این حرف چی میتونست باشه!؟؟
شک نداشتم میخواست بگه من زشتم….ولی مثلا خودش خیلی خوشتیپ تشریف داشت !؟

شیشه ی لاک رو نگه داشتم تامحتویاتش نریزه یا نیفته و بعد گفتم:

-شما بهتره به همون رانندگیتون ادامه بدی جناب شوماخر….

اینو گفتم و با بی حوصلگی و حتی بیزاری رو ازش برگردوندم.
کاش یاسر بود.اون موقع دیگه مجبور نمیشدم این موجود لعنتی رو تحمل کنم.

بعداز اینکه تمام ناخنهامو لاک زدم با احتباط ودرحالی که تلاش زیادی داشتم تا ناخنم به جایی برخورد نکنه و زحماتم برباد بره ، شیشه ی لاک رو تو جیب کیفم گذاشتم وبعد با جفت کردن دستهام و تماشای ناخنهام لبخند رضایت بخشی زدم.
با اینکه اسن یاسین بدجنس از عمد ماشین رو تند میروند که من نتونم کارمو انجام بدم اما حالا میبینم که خوب شده بودن.

” سلام عزیزم….جووووون…تو راهم تو کجایی؟….”

سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.آرنج دستشو گذاشته بود رو لبه ی شیشه د گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود و لاو میترکوند و من بدون اینوه خودم بخوام حرفهاشو شنیدم:

“جوووون خوشمزه….شیرین…باشه..ملس…ترش ملس (خندید) منم نزدیکم…یه مزاحم باهم برسونم میام پیشت…چی پوشیدی حالا؟ هن ؟

چشمام از تعجب گرد شدن.منظورش از مزاحم من بودم؟؟ من! هه…دقیقا به همین خاطر بود که نمیخواستم باهاش جایی برم حتی تا سر کوچه…
ای کاش مامان بود تا بشنوه پسری که اینقدر سنگشو به سینه مسزنه چجور آدمیه و چجوری راجب دخترش حرف میزنه!

خون جلو چشمام رو گرفته بود و اگه به یه شی تیز دسترسی داشتم بس تردید و بی تعلل قلبشو سوراخ سوراخ میکردم تا دیگه هیچوقت به من نگه مزاحم و اینطوری درموردم با کسی صحبت نکنه خصوصا وقتی کنارش نشستم.
صحبتش که تموم شد و گوشیشو جلو شیشه انداخت،
یه نفس عمیق کشیدم و بعد گفتم:

-ماشینو نگه دار….

نگاه گذری ای بهم انداخت اما چیزی نگفت.و بعد
انگار که اصلا حرفی نشنیده باشه به رانندگیش ادامه داد.
عصبی گفتم:

-ماشینو نگه دار….این ماشین لعنتیتو نگه دار!

-زده به سرت !؟؟ اینجا نگه دارم!؟

داد زدم:

-بله من میخوام پیاده بشم

مقل خودم صدامو بردم بالا و گفت:

-اگه میخوای وسط خیابون پیاده بشی اصلا واسه چی سوار شدی!؟

-واسه اینکه زور و اجبار مامانم پشتم بود وگرنه من از اول هم بهش گفتم حاضرم با پای پیاده تا ناکجا اباد برم اما باتو نیام…باتوی پررویی که جلو روی خودم به دوست دختر ایکبیریت میگی یه مزاحم باهات….

انگشتشو با تهدید به طرفم گرفت و گقت:

-هی درست صحبت کن

-درست صحبت نمیکنم…اصلا بلد نیستم درست صحبت کنم این ماشین لعنتیتو نگه دار دیگه تحملتو ندارم….نگه دار….

بالاخره اونم کفری شد و داد زد:

-به درک به جهنم پیاده شووو….

به محض اینکه ماشین لعنتیشو نگه داشت کوله پشتیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
دیگه حتی یک ثانیه هم تحملش برام غیرممکن بود…حتی یک ثانیه!

کوله رو ، روی دوشم انداختم و خودم به راه افتادم.برنگشتم که پشت سرمو نگاه کنم.نمیخواستم باخودش خیالاتی بشه . فکر کنه پشیمون شدم .
از دست یاسر…اگه اون بود من مجبور نمیشدم با این لعنتی جایی برم.
به من میگفت مزاحم …به من!
پاچه خوار دختر باز لعنتی!

به سرعت اومد و از کنارم رد شد.
بره به درک.
چرخیدم و دستمو برای تاکسی های درحال عبور تکون دادم.
از اول هم باید همینکارو میکردم باید تاکسی میگرفتم نه اینکه منت این لعنتی رو بکشم.
تاکسی که توقف کرد سوار شدم و آدرس رو بهش دادم.
کار درست همین….

شاید یکم مسخره بنظر بیاد ولی من تقریبا حس و حال کسی رو داشتم که وارد دنیای جدیدی شده واین حس از وقتی شروع شد که پامو از در دانشگاه داخل گذاشتم.
همه چیز برام جدید و جالب نبود اما خب …
فضا هم خوب بود و هم یکم سنگین….میگم سنگین چون یه حس غریبی بهم دست داده بود.
آخه من هیچ دوست و آشنایی اونجا نداشتم و طبعا اونایی که با رفقاشون میان یا دوستی آشنایی کسی دانشگاه دارن بیشتر بهشون خوش میگذره ….

نگاهی به دور و اطراف انداختم و اولین آشنایی که دیدم یاسین بود که با چند تا دختر و پسر مشغول بگو بخند بود.
باهم چشم تو چشم شدیم اما من با نفرت ازش رو برگردوندم.
دارو درخت و جونور و دیوار و نیمکت و هرچی که میدیدم بهتر از اون بود….
بند کوله ام رو گرفته بودم و اطراف رو نگاه میکردم که یه نفر همزمان که از کنارم رد شد با کف دست یه ضربه هم به باسنم زد.
زودی برگشتم به عقب اما اون که اصلا نمیشناختمش با یه چشمک از کنارم رد شد و حتی با هیزی خندید.
من اما با غیظ و عصبانیت گفتم:

-عوضی آشغالی….

برگشت سمتم و گفت:

-چته خاتم چرا پاچه میگیری؟

-برای چی اونکارو کردی عوضی!؟ چرا دستاتو به بدن من زدی؟

عقب گرد کرد و با بالا آوردن دستهاش گفت:

-جوش نیار خوشگله.دستای من همراهمن!

چیزی نگفتم.حتی یکم خنده ام گرفته بود. اون راه خودشو خواست بره و منم راه خودمو که تو لحظه و خیلی ناگهانی یاسین از کنارم رد شد و با رسوندن خودش به پسره بازوش رو گرفت و برش گردوند سمت خودش و مشت محکمی به صورتش زد و گفت:

-آشغال لعنتی دستتو میشکنم….

هاج واج نگاهش کردم.دوستای یاسین دویدن دنبالش و قیل از اینکه کار بخواد به حراست بکشه به زور از پسره جداش کردن و کشیدنش یه گوشه.
از دور به صورت زخمی و خونی پسره نگاه کردم که مدام واسه یاسینی که تو دستای رفقاش بود خط و نشون میکشید.
دیدم که یکی از دوستاش رفت سمت پسره و گفت:

-دختره، دخترخاله اش بوده ..برو تا کارتو به مردن و اخراج نرسونده!

پسره با پرروی ودرحالی که مدام با زخم صورتش ور می رفت و دستمالو روش فشار میداد گفت:

-من که کاری نکردم

-حرف مفت نزن خودش دیدت

دستامو از خشم مشت کردمو دندونانو روهم سابیدم.اصلا انگار یاسین بین دندونام بود که اونجوری روهم فشارشون میدادم.
اصلا…اصلا دلم نمیخواست از این آبرو ریزی ها واسه من راه بندازه آخه اصلا ربط اون به من چی میتونه باشه وقتی خودم کاری به پسره ندارم چرا آخه باید اینجوری رفتار بکنه!

دست به سینه و عصبانی رفتم سمتش.
رفقاش با دیدن من از اطرافش پراکنده شدن.رو به روش ایستادمو با خشم بهش زل زدم….
پیرهنش رو مرتب کرد و بعد انگشتاشو تو موهاش فرو برد و جلوشون رو داد بالا….
با لحن تندی ازش پرسیدم:

-چرا اون کارو کردی؟؟ تو وکیل وصی منی؟؟

هیچی نگفت.فقط با پوزخند سرشو تکون داد.سرمو جلو بردم و گفتم:

-حالم از خودت و پوزخندهات بهم میخوره.برای چی سعی کردی از همین حالا منو تو دانشگاه انگشت نما بکنی هااان !؟؟

باز پوزخند زد و گفت:

-من انگشت نمات کردم یا خودت!؟

صورتم از قیافه اش درهم شد و گفتم:

-چی؟؟؟من؟

-بله تو….اگه یه لباس درست و حسابی میپوشیدی و داروندارتو نمیداختی بیرون اون بچه زپرتی بدنمتو نمی مالید!

انگشت اشاره ام رو با تهدید به سمتش گرفتم و گفتم:

-بمالن یا نمالن به تو ربطی نداره…این یک و دو…من مواقع حقوق نمیخوام!

باز اون نیش کوفتیشو یه وری کرد و بعد گفت:

-خیلی جوش نزن کوچولو قدت آب میره!

دستهام از خشم زیاد مشت شدن.پسره ی لعنتی.با غیظ و نفرت نگاهش کردم اما اون پوزخند زنان از کنارم رد شد و رفت سمت رفقاش…..یا بهتره بگم دوست دختر جانش!

دستهام از خشم زیاد مشت شدن.پسره ی لعنتی.با غیظ و نفرت نگاهش کردم اما اون پوزخند زنان از کنارم رد شد و رفت سمت رفقاش…..یا بهتره بگم دوست دختر جانش!

اگه تیکه اش رو بی جواب میذاشتم تا شب احساش کم آوردن ولم نمیکرد برای همین پشت سرش ایستادمو به اونی که خونسرد و ریلکش قدم برمیداشت گفتم:

-کوچولو خودتی!

چرخید سمتم و درحالی که عقب عقب قدم برمیداشت با خنده گفت:

-قد تو تا اونجای منم نمی رسه…

خندید و منو از حرص زیاد تا مرحله ی انفجار رسوند.

-خیلی خودشیفته ای…کلا از قدیم گفتن میمون ازهمه زشتر اما بازیش ازهمه قشنگتره….

دوست دخترش صداش زد.
خنده ی کوتاه عصبی سر دادم و گفتم:

-هه هه هه ..برو تا گوشتو نبریده خانزاده ی خودشیفته !

ازم رو برگردوند و رفت.هووووف!
حالا احساس سبکی میکردم.آخه اگه جواب منم منم هاشو نمیدادم شب خوابم نمیبرد.
اما الان ریلکس شده بودم….خیلی زیاد!

گوشی موبایلمو از جیب مانتوم بیرون آوردم تا برنامه درسی رو نگاه بندازم.
اسم درس رو چندبارباخودم زمزمه کردم و بعد پله های ساختمون رو بالا رفتم که یه نفر از پشت سر گفت:

-بخاطر تو با هوتن دست به یقه شد؟

از برداشتن قدم بعدی منصرف شدم و با گذاشتن دستم روی نرده ی آهنی به عقب چرخیدم.
پشت سرم یه دختره ایستاده بود و چند پله پایینتر آدمای مختلف دیگه….
ولی…تنهاکسی که داشت منو نگاه میکرد همون دختر پشت سری بود.
به خودم اشاره کردم و گفتم؛

-با منی؟

لبخند زد.یکی دو پله رو بالا اومد و بعداز اینکه خودشو بهم رسوند گفت:

-آره… من جرو بحثتون رو دیدم.حراست هردوشون رو خواست!

اینو که گفت دچاره دلهره شدم.نکنه اخراجش کنن!؟ من ازش خوشم نمیومد اما اصلا هم دلم نمیخواست بخاطر من اخراج بشه که فردا هزار جون منت بزاره و کنایه بزنه…هم خودش و هم بابای بدخلق و سلطنت خو ش!
آب دهنمو به زحمت قورت دادمو گفتم:

-جدا !؟

بدترین حواب ممکن رو بهم داد:

-بله…خودم دیدم.یکی از مسئولین حراست اومد وهردشون رو باخودش برد …هم هوتن رو وهم….راستی.چه نسبتی باهات داره!؟

چون ذهنم درگیر حراست و اینجور مسائل بود منظورش رو متوجه نشدم و پرسیدم:

-کی؟

-خب….یاسین دیگه!؟

چه جالب! نصف دخترای دانشگاه طرفو میشناختن.پله هارو بالا رفتم و گفتم:

-پسرخالمه!

شونه به شونه ام قدم برداشت و گفت:

-آهان…پسرخاله…

-اخراجشون میکنن!؟؟

-نه نگران نباش…چون اولینبارشون بوده شاید در نهایت یه تذکر بهشون بدن و یه تعهد بگیرن….

دل ناگرونیم پرکشید.اصلا بهتره که بردنش حراست.اینجوری ادب میشه.
دختری که نمیشناختمش دوباره گفت:

-نمیری پیشش!؟

با لبخند گفتم:

-اگه منظورت پسرخالمه باید بگم نه….

متعجب گفت؛

-نه!؟

رو به روی تابلوی اعلانات که اسم درس نام استاد و شماره کلاس رو اونجا میشد دید ایستادمو گفتم:

-نه…برام مهم نیست

-اما اون بخاطر تو دعوا کرد!

شونه بالا انداختم و گفتم:

-میخواست نکنه!

دیگه چیزی نگفت.ولی جالب اینجا بود که تقریبا هردو هم مسیر بودیم و حتی مقصدمون ختم شد به یه کلاس درس….
لبخند زدم و پرسیدم:

-شماهم رشته عکاسی هستید؟

-بله!

رفتیم داخل و روی دوتا صندلی کنارهم نشستیم.
دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم:

-من سوفیام

دستمو تو دستش فشرد و گفت:

-منم سوگند هستم.

-تو پسرخاله ی منو میشناسی!؟

اینو که پرسیدم یکم دستپاچه شد و بعد موهای رنگ شده ی بیرون اومده از زیر مقنعه اش رو فرستاد داخل و گفت:

-خب…خب من خیلی از بچه های دانشگاه رو میشناسم آخه دانشجوی اینجا بودم یه نصف ترم..ولی چون وسط ترم قبلی به یه سری دلیل نتونستم بیام انصراف دادم و حالا میشه ترم اولم….

صحبتهامون با اومدن استاد ناتموم موند.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫7 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan