رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 10

 

فورا تکیه از درخت برداشت و گفت:

-سلام…

چیزی نگفتم و کنجکاوانه منتظر موندم تا ببینم خودش قراره چیبگه و اصلا برای چی بالاخره حاضر شده تنهایی بامن صحبت نکنه هرچند که خودم یه حدسهاسی زده بودم.
ازم نخواست که بشینیم وهمین مایوس کننده بود.
دستهاشو از جیب شلوارش درآورد و گفت:

-سوفیا خانم من واقعا از بابت اون شب متاسفم.بهروز کاملا مست بود و اصلا نمیفهمید داره چیکار میکنه و چه رفتاری رو با چه کسی ازخودش نشون میده و میدونم اگه احتمالا یاسر قصد رفتن به دستشویی نمیکرد و از جلوی اتاق رد نمیشد اوضاع خیلی بدتر هم میشد و اتفاقای بدتر پیش میومد….

وسط حرفهاش مکث کرد و یه نفس عمیق کشید.
یعنی میتونست بفهمه که من بیشتر محو تماشای خودش بودم!؟
بقول اون یارو اونقدر محو صداش بودم که حرفهاشو نمیشنیدم!!!
تمام حرکات و حالتهاش برام دلنشین بود و مدام تو ذهنم با بدجنسی تمام میگفتم:

“چی میشد اگه بجای داداشش خودش مست کرده بود …چی میشد اگه اون اتفاقها واسه من باخودش میفتاد نه برادرش …”

دوباره ادامه داد:

-یاسین با من حرف نمیزنه و یه جورایی منو مقصر میدونه…

پوزخند زدی و گفتم:

-پس برای همین منو کشوندی اینجا آره!؟ دراصل بخاطر یاسین نه صدمه ی روحی ای که به من وارد شده بود.درست میگم!؟

خیلی اگه بخوام صادق باشم باید بگم هیچ صدمه ی روحی ای درکار نبود اما من عصبی بودم.عصبی بودم چون اون بخاطر یاسین اومده بود اینجا تا باهام حرف بزنه نه بیشتر…و این دقبقا همون چیزایی بود که من درموردشون حدس زده بودم
اون اما خیلی سریع گفت:

-نه نه…من…ما جدا اون شب هیچکدوم دوست نداشتیم همچین اتفاقی بیفته..بهروز قبل و بعدش هیچی یادش نمیومد.خودشم نمیدونه چیکار کرده دقیقااا…

تو دلم گفتم بهتر که چیزی یادش نمیاد.
بهتر که به تو نگفته واسه پیدا کردن خود لعنتیت دنبالت راه افتاده بودم این اتاق و اون اتاق…
دست به سینه شدم و پرسیدم:

-خب الان ازمن چی میخوای!؟ هم و غمت یاسین!؟؟ درست!؟ بله البته…من که برای شما ذره ای اهمیت ندارم…اصلا
واستون مهم نیستم….

-کی گفته مهم نیستی!؟

 

ماتم برد با این سوالش! یعنی من براش مهم بودم!؟ اصلا چرا این حرف رو زد!؟ چه منظوری داشت!؟
بعد از یه سکوت کوتاه مدت گفتم:

-اینکه من واسه شما اهمیت ندارم نیاز به فکر کردن نداره…نن باید خیلی احمق باشم اگه همجین چیری رو نفهمم…شما حتی همین حالاهم بخاطر یاسین اینجا هستین نه خود من…نه منی که اون شب برام شد جهنم….

اجازه داد من حرفهام رو بزنم و بعد شمرده شمرده گفت:

-تو…داری….اشتباه….قضاوت میکنی!!!

خدایا…هرچه بیشتر صحبت میکردیم ضربان قلب من بیشتر و بیشتر میشد.حرف کشیدن از این آدم درست عین بیرون کشیدن زیر خاکی بود.
ذره ذره باید میکندی و هربار فقط یه تیکه طلا پیدا میکردی….
سرم رو پایین انداختم که دوباره شروع به حرف زدن کرد:

-من ازتون میخوام که بهروز رو ببخشید…و با یاسین صحبت کنید چون امزوز اصلا جواب تلفنهای منو نداد

-اون از منم دلخوره….جواب تلفنهای شمارو نمیده حاضرهم نیست بامن صحبت کنه…

-آرومتر که شد باهاش صحبت کن.البته اون یکم غد…ولی تو باهاش صحبت کن!

یکم فکر کردمو گفتم:

-یعنی تو میخوای که من برم بهش بگم جواب تلفنای تورو بده!؟ باشه…اگه این جیزیه که تو میخوای…اگه با ارزشترین و با اهمیت ترین موردی که تو دوست داری بهش رسیدگی بشه فقط و فقط بخشیده شدن بردارت و سر گرفتن دوستیته…خیلی خب…من باهاش صحبت میکنم..

اینو گفتم و از کنارش رد شدم.
از اول هم حدس میردم بخواد بخاطر یاسین و برادرش باهام صحبت کنه مرتیکه ی پفیوز آشغال کله ی نفهم…
آخه چرا بعضیا اینقدر بی شعورن که نمیخوان بفهمن ما خیلی دوستشون داریم؟؟

 

عصبی و کلافه از کنارش رد شدم.آخه باید به چه زبونی بهش حالی میکردم دوستش دارم!؟
نمیدونم واقعا نمیفهمید یا خودش رو زده بود به نفهمی!!!پسره ی مسخره!

دنبالم اومد و اسممو صدا زد و گفت:

-صبر کن سوفیا….

بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:

-چیه اومدی که بازهم بگی متاسفی!؟ متاسفی که برادرت مست بود و دست به اون کارا زد!؟ متاسفی و دلت میخواد یاسین دلخوریشو کنار بزاره!؟ من که گفتم باشه…باشه…من که گفتم با یاسین صحبت میکنم…

خودشو بهم رسوند و سد راهم شد و پرسید:

-چرا اینقدز کله خرابی تو دختر!؟؟ کی گفته تنها چیزی که واسه من مهم فقط و فقط اینه که یاسین دلخوره و این دلخوری باید رفع بشه! هان !؟؟ من گفتم من ناراحتم…من واقعا ناراحتم که اون اتفاق افتاد.بهروز لعنتی مست کرده بود…. اگه میدونستم اگه باخبر میشدم…اه لعنتی تو اصلا اون بالا چیکار میکردی!!؟

اون تیکه آخر حرفش رو عاجزانه به زبون آورده بود.چقدر دلم میخواست بهش بگم دوستش دارم و ازش خوشم میاد.ولی نمیشد…نمیشد چون من نمیدونستم اون اصلا دوست دختر داره یا نه…شاید داشته باشه.. شاید اصلا کسی رو دوست داشته باشه…

دو بند کوله پشتی زرشکی رنگم رو که با کفشهام ست بودن گرفتم و آهسته گفتم:

-من اومده بودم دنبال تو!

تو سکوت به همدیگه خیره شدیم.چقدر از مقدمه چینی بیزار بودم و چقدر دلم میخواست به شدتی از آزادی برسم که هر وقت دلم خواست و حال کردم به هرکی خوشم اومد حرف دلمو بزنم بدون ترس از هر مورد مهم و غیر مهمی!

چشاشو ریز کرد و پرسید:

-اومده بودی دنبال من!؟ چرا !؟

فکر بعدش رو نکردم.فکر بعداز پرسیدن این سوال…لبهامو روهم فشردم و این پا و اون پا کردم.
گیر کرده بودم و مغزم قفل کرده بود و نمیدونست چیبگه برای همین صرفا واسه در رفتن از اون موقعیت گفتم:

-من با یاسین صحبت میکنم .اگه واقعا بخاطر من دلخور شده باشه شک نکنید چند ساعته فراموشش میکنه چون من چندان هم برای یاسین مهم نیستم….

 

خیره تو چشمهام گفت:

-مهمی!

چون میدونستم راجب چی داره حرف میزنه سریعا گفتم:

-نه نیستم!

پلکهاشو باز و بسته کرد:

-مهمی من دلیل دارم!

قاطعانه گفتم:

-مهم نیستم دلیل دارم!

انگار باهم کل انداخته بودیم.به هرحال اون از روی اون سوال پرش کرد و پرسید:

-خب نگفتی…اونشب اومده بودی دنبال من …چرا!؟

از کنارش روشدم و همزمان گفتم:

-ببخشید من باید برم

جرخید سمتم.صداشو از پشت سرشنیدم:

-سوفیا جواب بده…

جواب واضح بود.ولی ظاهرا فقط واسه من .اما وقتی میخواست مستقیم از زیر زبون من حرف بکشه پس من کاری رو نمیکردم که اون میخواست…واسه همین،لبخند تصنعی و دندون نمایی زدم و خیلی سریع از کنارش رد شدم و به راه افتادم…
مقصد مهم نیود.تنها چیزی که تو اون لحظات اهمیت داشت این بود که من از بهراد دورتر و دورتر بشم!

و من چقدر حرصم میگرفت از مخ لامصبم که درست مواقعی که بهش احتیاج داشتم قفلی میزد!

دوتا از خدمتکارها بدون هیچ استراحتی و بی وقفه درحال مرتب کردن دوتا از بزرگترین اتاقهای عمارت بودن…هنوزم نمیدونستم این شدت از تمیز کاری و رسیدگی به اتاقها به چه خاطرهست.
انگشتمو لای صفحات کتابم گذاشتم تا رشته مطلب از دساپتم در نره و بعد سرکی به اون بالا ها کشیدم.
میتونم بگم به بهترین قسمت عمارت مخوف منوچهرخان!
جایی که معمولا کسی اونجا رفت و آمد نداشت اما حالا داشتن حسابی بهش رسیدگی میکردن….
خواستم برم بالا که منیره سطل به دست سد راهم شد و گفت:

-شرمنده! ورود به بالا اکیدا ممنوع هست!

قیافه ی عبوسی به خودم گرفتم و طعنه زنان پرسیدم:

-مکه آی سیو هست که ورود بهش اکیدا ممندع!؟

پشت چشمی نازک کرد و انگار که رئیس عمارت باشه با غرور و ادعا گفت:

-شما هرچی دوست داری فکر کن ولی نمیتونین برید بالا.چون وسایل پخش و پلاهستن و چیزی گم بشه بعدا مارو بازخواست میکنن!

نموندم که با منیره بگو مگو کنم.سه چهارتا پله ای که بالا رفته بودمو پایین اومدم و بعد با عجله رفتم پایین.
تو اون خونه درندشت اینقدر اونطرف و اینطرف رفتم تا بالاخره مهمان و خاله رو پبدا کردم.
جدیدا زیاد جیک تو جیک شده بودن و هربار من می دیدمشون ناخواسته حس میکردم خاله داره مامان رو مجاب و راضی به دیدن یه نفر میکنه یعنی من اینطور برداشت کردم.حضور منو که حس کردن هردوساکت شدن.
پرسیدم:

-خبری هست!؟

خاله پرسید:

-چطور مگه عزیزم!؟

-آخه دارن بالا رو تمیز میکنن!

-آره عزیزم…خواهرهای منوچهر قراره از سفر برگردن…اونا اون قسمت از عمارت که الان خدمتکارها دارن تمیزش میکنن زندگی میکنن….

به نشانه ی فهم حرفهاش سری تکون دادم و رفتم توی حیاط …حیاط که چه عرض کنم.جنگل واژه ی بهتری بود!
کتابو چسبوندم به سینه ام و رفتم سمت یاسین که چشمام تو شلوغی شکارش کرده بود .
داشت طناب میزد.من همیشه می دیدم که تو اوقات بیکاریش به تنها چیزی که اهمیت میده ورزش!
منو دید اما بهم محل نذاشت و همچنان به کارش اهمیت داد.
اما وقتش بود که من راجب به بهراد باهاش صحبت کنم.
یکم بافاصله ایستادم و بهش خیره شدم.
نمیدونستم سر صحبت رو چجوری باز کنم برای همین از به جمله ی الکی بحث رو شروع کردموگفتم:

-طناب رو دقیقا واسه چه خاصیتیش استفاده میکنی!؟

حین بالا و پایین پریدن جواب داد:

-به تو چه !

-میگن حلقه بهتره

-به من چه!

این به من چه به توچه هاش رفته بود رومخم اما حیف که به خاطر بهراد نمیتونستم به این آسونیا به حال خودش ولش کنم.
واسه همین رفتم سر اصل مطلب:

-میشه باهم حرف بزنیم

رک و صریح گفت:

-نه حوصله ات رو ندارم

ابرومو دادم بالا و گفتم:

-تاحالا کسی بهت گفته خیلی گوشت تلخی!؟

بازم به بدقلقی جواب داد:

-به توچه!

نفسمو با حرص ییرون فرستادمو گفتم:

-میشه اینقدر بالا و پایین نپری وچند لحظه به حرفهام گوش بدی!

نفس زنان گفت:

-من که گفتم حوصله تو ندارم…برو رد کارت….

لعنتی! داشت تلافی میکرد.بااخم بهش نگاه کردم که بالاخره طنابش رو گذاشت کنار و با برداشتن حوله اش مشغول پاک کردن عرق نشسته روی پیشونیش شد.
توهمون حین چشمم به بطری آب معدنیش افتاد.
در لحظه فکر خبیثی به سرم زد و یه جورایی یافتمو
فهمیدم چجوری میتونم مجبورش کنم به حرفهام گوش بده…

دویدم سمت وسایلش و با برداشتن بطری آمدنی خبیث و شیطون چند قدم ازش فاصله گرفتمو گفتم:

-درصورتی اب رو بهت میدم که به حرفهام گوش بدی یاسین خان!

دویدم سمت وسایلش و با برداشتن بطری آی معدنی خبیث و شیطون چند قدم ازش عاصله گرفتمو گفتم:

-درصورتی آب رو بهت میدم که به حرفهام گوش بدی یاسین خان!

دست به کمر و بی حوصله بهم نگاه کرد.نیمچه لبخحدی زد و گفت:

-من اصولا با دو روش از آدما میخوان کاری رو انجام بدن که به نفع خودشون…اولی زبون خوش دومی زبون کتک! حالا تو کدومو میپسندی!؟

تو صورت و لحشن نشونی از شوخی ندیدم برای همین یکم نگران شدم که نکنه واقعا اینکارو بکنه واسه همین محض اطمینان چند قدم عقب رفتم و فاصله گرفتم تا اگر بخواد حمله کنه فرصت فرار داشته باشم و بعد گفتم؛

-آخه چرا اینقدر اخلاقت گُهه!؟ مگه من چی میخوام جز اینکه چند دقیقه باهم حرف بزنیم هان!؟

پرسید:

-چی میخوای بگی!؟

این سوال واسه من به این معنا بود که قراره بهم فرصت حرف زدن بده واسه همین نذاشتم این فرصت حیف بشه و بسوزه برای همین گفتم:

-ازت میخوام….ازت میخوام اون شب رو فراموش کنی…نه من میخواستم اون اتفاق بیفته و نه حتی بهروز…اابته من اصلا ازش خوشم میاد و احساس میکنم از این به بعد تا وقتی توی تهران هستم دلم نمیخواد حتی یه بار دیگه ببینمش…. ولی…ولی من دارم سعی میکنم اون شبو فراموش کنم و از تو هم میخوام اینکارو بکنی!

گوشه های چشماش چین خورد چون تنگشون کرده بود.کنج لبش بالا رفت و پلکهاش تکون خوردن:

-اونوقت چرا میخوای اینکارو بکنم !؟

حس کردم دیگه قرار نیست بهم حمله کنه یاحتی فکرش به سرش خطور کنه و چون اوضاع رو امنو امان دیدم دو سه قدم رفتم جلو گفتم:

-من نمیخوام ارتباط بین تو و بهراد به خاطر من بهم بخوره
..واقعا اینو نمیخوام.

پاشو روی سنگ کوچیکی عقب و جلو کرد و گفت:

-کی گفته ارتباط بین من و بهراد بهم خورده!؟؟

اصلا نمیخواستم اون بدونه با بهراد حرف زدم.من بهرادو میخواستم .هرجور شده میخواستمش با هر روش و ترفندی اما این خواستن نباید ریتم بعضی چیزارو بهم بریزه مثل دوستی اسن دوتا.

شونه هامو بالا انداختم و جواب دادم:

-کسی چیزی نگفته! خودم حس کردم آخه دیگه ندیدم تو دانشگاه یا خیابون و اینورو اونور باهم باشین!

-مگه قراره ماهمه اش باهم باشیم

-حالا هرچی!

گام به گام به سمتش رفتم و بعد درست توی یه قدمیش ایستادم.زل زدم تو چشماش و یه لبخند لوند زدم…من وقتی بهش نگاهومیکردم اون سکوت میکرد.بارها امتحان کردم:

-پسرخاله…

پلکهاش رو آهسته بازو بسته کردو این بخاطر برخورد هرم نفسهای من بود.

-میشه منو خوشحال کمی؟؟ لطفاااااا…..

“لطفا “رو لوس و لوند و با ناز و کشدار به زبون آوردم تا رام بشه…اون که از فولاد نیست! میدونستم برای بهراد خیلی بااهمیت برای همین میخواستم ارتباطشون دوباره قوی بشه تا بهراد خودش رو مدیونم بدونه و بهم نزدیک بشه …

چون اون سکوت کرده بود و فقط منو نگاه میکرد دوباره خودم بودم که گفتم:

-من احساس عذاب وجدان دارم…اگه نمیخوای این احساس منو اذیت کنه این دوری و دوستی رو تمومش کن….

سر بطری رو باز کردم و خیره تو چشمهاش یکم از اون آب رو نوشیدم و بعد لبخند زدم و بطری آب معدنی که جای رژلب سرخ رنگم دورتادور شمشخص بود به سمتش گرفتم.
البته…همراه با یک لبخند!

بطری رو ازم گرفت و بعد نگاهی به رژلب اطرافش انداخت.
زبونمو دور لبهای ترم چرخوندم و گفتم:

-مزاحم ورزش کردنت نمیشم…کاری داشتی میتونی روی دخترخاله ات حساب کنی پسرخاله جان!

بطری رو بین لبهاش گذاشت و بدون اینکه چیزی بگه باقی مونده ی آب رو لاجرعه سر کشید!

رو پاشنه ی پا چرخیدم و پشت بهش رفتم سمت ساختمون!

بیصبرانه منتطر یودم بهراد رو ببینم و بهش بگم این من بودم که باعث شدم یاسین دوباره دلش نرم بشه…

 

حالا احساس خیلی رضایت بخشی نسبت به خودم داشتم.
من یاسین رو راضی کردم کدورت های پیش اومده رو فراموش کنه و دوباره با بهراد حرف بزنه و حالا دلم میخواست این خبرو بهش بدم.
پریدم رو تخت و بعد گوشیمو روبا دوتا دستم گرفتم و برای بهراد پیام فرستادم:

” سلام.کجایی!؟ ”

طولی نکشید که جواب داد.مشتاق و هیجان زده پیامش رو باز کردم و خوندم:

“سلام سوفیا خانم.نزدیکای خونه”

دندونامو روهم فشردم و تودلم فحش بارونش کردم.سوفیااا خانم!! خب بگو مگه سوفی چشه که باید بگی سوفیا خانم!؟ هان!؟

“همونجا تو کوچه بمون باید چیزی رو بهت بگم”

“مشکلی پیش اومده !؟”

“نه ولی یه چیزی هست که من باید بهت بگم”

“باشه جلو خونه منتظرت میمونم”

فورا از روی تخت اومدم پایین.نباید این فرصت طلایی، این خلوت فوق العاده رو از دست میدادم.
من میدونستم بهراد چقدر یاسین رو دوست داره پس برای هیچ خبری بهتراز نیست که یاسین قراره این دلخوری رو کنار بزاره !

دویدم سمت کمد لباسهام.پیدهنپ تنپ رو درآوردمو پرت کردم تو کمد و بجاش یه نیم تنه قرمز پوشیدم.من این پوشش سکسی و تحریک کننده رو از قبل تصور کرده بودم برای خودم.
یه مامتو بدون دکمه ی آستین کوتاه مشکی روش پوشیدم و یه شال نازک سیاهی هم روی سرم انداختم.
خوشبختانه هنوز هوا سرد نشده بود و من با این پوشش میتونستم تو این هوا دووم بیارم.
رژلب سرخی از روی میز برداشتمو رو لبهام کشیدمو بعدبهم مالیدمشون…دستپاچه نگاهی به وسایل روی میز انداختم.
شیشه ی کوچیک ادکلن رو بردعشم و به مچ دستها و گردنم چند پیس زدم و بعد نگاهی به ساعت مچیم انداختم.
نباید زودتر منتظرش میذاشتم…یه طرف از شالمو روی شونه ام انداختم و بعد باعجله از اتاق زدم بیرون …

همونطور که داشتم از پله ها پایین پی رقتم با یاسر رو به رو شدم.
چون با سریعترین حالت ممکن درحال پایین رفتن بودم
تند تند پرسید:

-کجا میری این موقع سوفی!؟

-پیش یکی از دوستام!

-اگه میترسی همراهت بیام!؟

-نه نزدیک خونه اس.درضمن تاریکی که ترس نداره…

با سرعت از خونه زدم بیرون.خوشبختانه یاسین نبود که بخواد بازم بهم گیر بده و خبر بهتر اینکه حتی مامان هم نبود چون همراه خاله رفته بود بیرون….بقیه هم که هرکدوم سرشون تو کار خودشون بود.

خیلی زود از حیاط زدم بیرون.خونه ی ویلایی پدر بهراد یکم بالاتراز عمارت منوچهرخان بود.درست کنار یه تقاطع که یکیشون یه کوچه مترکه ی باریک و خلوت بود.
واسه دیدن بهراد دل تو دلم نبود.
من مشتاق بودم زودتر از اینها باهم وارد رابطه بشیم.حالم بد میشد از این دست دست کردنها….از این لفت دادن واسه نشون دادن چراغ سبز….

یکم که جلوتر رفتم بالاخره دیدمش…دستاشو تو جیب شلوارش فرو برده بود و جلوی در قدم رو می رفت.

متوجه ام که شد دستاشو از توی جیبهای شلوارش بیرون آورد و اومد سمتم :

-سلام…اتفاقی افتاده!؟

نفس زنون رو به روش ایستادم غافل از اینکه به خاطر دویدن شالم از روی سرم افتاده بود و موهام روی صورتم پراکنده….راستش اونقدر دیدنش منو از خود بیخود میکرد و به وجدم میاورد که کلا یادم چیزی رو جز اون حس نمیکردم.
لبخند زدم و گفتم:

-آره..ولی یه اتفاق خوب…

کنجکاو گفت:

-چی !؟

نگاهی به دور و اطرافم انداختم و بعد لبمو زیر دندون فشار دادم و گفتم:

-بریم تو کوچه باریک!؟نمیخواس کسی اینجا مارو باهم ببینه!

نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

-باشه بریم!

من جلوتر راه افنادم و اون پشت سرم اومد توی کوچه…
کوچه ای که تاریک بود و باریک و خلوت و فکر کنم ختم میشد به یه دشت.آخه این محله ها کلا از شهر دور بود و منطقه ی کم ترددی به حساب میومد.

اون کنار دیوار ایستاد و من روبه روش.
یکم نگاهش کردمو بعد گفتم:

-من با یاسین صحبت کردم!

کنجکاو و انگار که به شدت مشتاق شنیدن حرفهام باشه گفت:

-خب ….!؟

-من باهاش صحبت کردم.فکر کنم از فردا قراره دوباره مثل روزای قبل از اون اتفاق باهم خوش بگذرونین….

-واقعا!؟

-آره ..

خونسرد گفت:

-خب ما امروز صبح هم باهم بودیم…

شوکه بهش نگاه کردم.یعنی چی که باهم بودن!؟ منو مسخره کردن!؟؟

-باهم بودین!؟؟

-آره…هستیم…ماهمیشه تحت هر شرایطی باهمیم منتها بخاطر اون قضیه یکم سرسنگین بود!

-آهان خب از این به بعد سرسنگین نیست! حالا نمیخوای ازم تشکر کنی!؟

اینو گفتم و لبخند لوندی زدم.
باد آرومی وزید و دوطرف روپوشم ازهم فاصله گرفت…
نیم تنه ام بالا تر رفت و قسمتهای لخت بدنم نمایان شد….

 

باد آرومی وزید و دوطرف روپوشم از هم فاصله گرفت
نیم تنه ام بالا تر رفت و قسمتهای لخت بدنم نمایان شد.
نگاهش خیلی زود سمت تن سفیدم رفت اما به همون سرعت و انگار که نخواد وسوسه بشه جهت نگاهش رو تغییر داد.
من خنگ رو بگو که سر هیچی حساب باز کرده بودم. به خیالم با قوی کردن ارتباط این دونفر قراره بشم دختر خوبه ی قصه ،نگو اینا معمولا قهر نمیکنن بلکه از حالتی به حالت دیگر تغییر میکنن!

اه! لعنت به تو سوفیای احمق که با این ریخت و قیافه این موقع از شب اومدی بیرون واسه یه بی بخار!

حالاهم مثل احمقها درتلاش بودم تا آخرین فرصتمو امتحان کنم!

نگاهی به اطراف انداخت.نمیدونم از چی می ترسید.از اینکه ممکن شاید کسی مارو کنارهم ببینه!؟ مسخره بود.مگه زن و بچه داشت که میترسید کسی مارو باهم ببینه.
بعداز چند لحظه گفت:

-الان جای مناسبی برای انجام درخواستت نیست.تو زمان مناسب تری لطفتو جبران میکنم

پوزخند محوی زدم.لطف!!!
هه! مرتیکه الاغ! چرا رام نمیشد!؟
و من احمق بودم اگه به این باور نمی رسیدم این ناملایمتی ها دلیلش اینه که اون نمیخواد با من باشه حالا به هردلیلی!
با بی حوصلگی گفتم:

-خب…فکر کنم من بیخودی خودم رو خسته کردم و اومدم اینجا! خداحافظ..

خواستم برم که بالاخره اسممو صدا زد البته البته البته با اسم کوچیک یابهتره بگم با خلاصه ای از اسم کوچیک :

-سوفی…

چقدر آوای صداش به دل نشین بود.چقدر خوب اسممو صدا میزد.چرخیدم و با نگاه کردن به چشماش گفتم:

-بله!؟

یکم من من کرد وبعد گفت:

-مرسی!

بی حوله ودرحالی که واقعا اعصاب شنیدن در وری و ناله نداشتم گفتم:

-بابت!؟

-بابت اینکه سعی کردی همچی رو رو به راه بکنی!

پوزخند زدم و گفتم:

-بیخیال…آپلو هوا نکردم که بابتش همچین چیزی بگی! خوش باشی…فقط…فقط میدونی چیه….

توهمون تاریکی به صورتش نگاه کردم.پوزخندی زدم و با طعنه گفتم:

-از نظر من…اگه یه مرد معلول باشه هیچ ایرادی نداره…اگه کور باشه هیچ ایرادی نداره….کر یا لال باشه بازم ایرادی نداره…اما…اما اگه ترسو باشه پشیزی ارزش نداره!
مرد بزدل یه قرونم نمی ارزه

با عصبانیت به راه افتادم اما یهو دستم از پشت کشیده شد و نگه ام داشت.
باعصبانیت زل زد تو چشمام و گفت:

-منظورت از مرد بزدل من بودم درست!؟

صدردصد منظورم خودش بود.صدبار بهش چراغ قرمز نشونش دادم هربار از ترس یاسین و بهم خوردن رفاقتش جرات نکرد یه چشمک هم بزنه!
با این حال انکارش کردم و گفتم:

-نه.من به طور کلی گفتم.یه حرف پرت کردم رو زمین.مجبور نیستی خم بشی و از روی زمین برداری

بدون اینوه دستمو رها کنه گفت:

-ولی من حس میکنم تو با من بودی! من بزدل نیستم سوفیا….

-هه! کاملا مشخص

شمرده شمرده و عصبی گفت:

-من….بزدل….نیستم…

-مطمئنی!؟؟ آخه توهمین حالاش هم کلی بابت اینکه با من تو کوچه ایستادی نگرانی….همه ش میترسی نکنه کسی سر برسه…نکنه کسی مارو باهم ببینه. نظر تورو نمیدونم اما این از نظر من اسمش ترس….

سکوت کرد.
من واسه اینکه بدونه ازش خوشم میاد دیگه فقط کم مونده بود جلوش خودمو لخت مادرزاد کنم اونوقت اون دریغ از یه همراهی!

خب اگه دوست دختر داشت چرا بهم نمیگفت؟
واگه نداره چرا جرات نمیکرد بهم نزدیک بشه!؟

انگشتاش خیلی آروم از دور دستام شل شدن….
نگاه از صورتش برداشتم و با دلخوری ازش فاصله گرفتم اما هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم که بازهم دستمو گرفت و اینبار کشیدم تو آغوش خودش و با گذاشتن لبهاش روی لبهام شروع به بوسیدن و خوردنشون کرد….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. همیشه همین مدلی هستید!!پارتای اولو زود ب زود میزارید بعداز اینکه خواننده رو ترغیب کردید ک دنبالش کنه دیر ب دیر میزارید !!! واقعا چراااااا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن