رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 20

 

 

خواستم پله هارو بالا برم و سرکی بکشم که درست همون موقع یه نفر از پشت بهم چسبید و دستشو روی دهنم گذاشت.دیگه حتی اگه ترسیده بودم یا نه ،هم نتونستم جیغ بکشم چون هرکی که بود دست گذاشته بود روی دهنم.
قلبم‌می تپید….نه عادی بلکه تند تند….
تو ذهنم یه آدمی که نصف جن بود و نصف انسان رو تصور کردم که دست گذاشته روی دهنم و قراره همینجا دخلمو بیاره و هیچکس حتی نعشم رو هم نبینه!
منو خیلی سریع برگردوند و هلم داد سمت تنه ی درخت.
با یاسین که چشم تو چشم شدم آب دهنمو با ترس قورت دادم و بدون اینکه پلک بزنم بهش خیره شدم.
اگه جن می دیدم کمتر میترسیدم تا الان که یاسین رو رو به روی خودم دیدم….
دست به کمر چشماش رو ریز کرد و پرسید:

-حالا دیگه کارت به جایی رسیده منو دید میزنی!؟

گرچه واقعا همینکارو کرده بود اما دیوار حاشا همیشه بلند بود.اینبارهم منم پشت دیوار حاشا خودم رو پنهون کردم و گفتم:

-چون اومدم اینجا معمیش اینه که اومدم تورو دید بزنم!؟ اولا که من نمیدونستم تو اینجایی دوما من اومدم دنبال یاسر…

پوزخندی زد.از اون پوزخندها که میگفت ” آره ارواح ننه ات، تو گفتی و منم باور کردم” !!!
با طمانینه نگاهم کرد و گفت:

-که اومدی دنبال یاسر آره!.

-خب معلوم…

با خشم اما آروم گفت:

-سوفیاااا این حرفو به کسی بزن که تور نشناسه! از همون بچگی مارموز و فضول بودی!

قیافه ی طلبکارم رو حفظ کردم و گفتم:

-یاسین تو هرجور دوست داری فکر کن…اصلا اگه من از بچگی مارموز و فضول بودم تو هم یه آدم شکاک جو ساز بودی.عادت داشتی و داری چیزای کوچیک رو بزرگ جلوه بدی و پیاز داغ ماجراهارو زیاد بکنی…درست مثل الان که قدم زدن تو این قسمت از عمارت رو اسمشو گذاشتی فضولی…

ابروهاش رو کج و کوله کرد و پرسید:

-چی قدم زدن!؟ تو توی روز هم جرات نداشتی تا نزدیک اینجا بیای چه برسه به اینکه شبونه بخوای بیای قدم بزنی!

بدجنس! از خیر هیچ فرصتی برای خراب کردن شخصیت من نمیگذشت.
با نفرت صورتش رو از نظر گذروندم و گفتم:

-اهوم باشه! من ترسو تو شجاع دل! خب آقای شجاع دل بهتره بری به کارت ادامه بدی….منم قول میدم شتر دیدم ندیدم!

با یکم تعجب صورت منو که به خاطر لبخند شیطانیم حالتی از خباثت به خودش گرفته بود از نظر گذروند و قبل از اینکه برم بازوم رو گرفت و گفت:

-وایسا ببینم!

نگه ام داشت و نذاشت جلوتر برم.دستمو گرفت و با ریز کردن چشماش شکاک پرسید:

-منظورت از زدن اون حرف چی بود!؟

مطمئن بودم یه دختر آورده بالا و داره ترتیبش رو میده.اصلا برای همین تا صدای منو شنید واسه اینکه راپرت ندم اومده بود پایین که مچمو بگیره و بترسونم تا مزاحم کارش نشم.
شونه بالا انداختم و همچنان با حفظ همون لبخند گفتم:

-تو خودت خوب منظورمو میدونی…

-نه من نمیدونم تو بگو تا بدونم!

به بالا و کلبه درختیش اشاره کردم و گفتم:

-من که میدونم داشتی اون بالا چیکار میکردی پس بیخودی خودت رو نزن به اون راه…

طعنه دار و بیصدا خندید و بعد گفت:

-خب…بگو ببینم اون بالا چیکار میکردم!.

دستشو از روی دستم برداشتم و گفتم:

-برو بالا تا تنها نباشه و به بکن بکنت ادامه بده مرد مقدس پاک شلوار …!

عصبانی شد و اینبار یکم با لحن تند گفت:

-چرا داری حرف مفت میزنی آخه !؟

پورخند زدم و گفتم:

-اگه من حرف مفت میزنم پس بزار برم بالا!

با دست به عقب هلم داد و گفت:

-برو بچه جون…برو…

تلوتلو خوردم و به عقب رفتم اما کمرم خورد به درخت و نیفتادم.خصمانه نگاهش کردم .لعنتی واسه اینکه من دوست دخترشو نبییم اینجوری رفتار میکرد…

 

تلوتلو خوردم و به عقب رفتم اما کمرم خورد به درخت و نیفتادم.خصمانه نگاهش کردم .لعنتی واسه اینکه من دوست دخترشو نبنیم اینجوری رفتار میکرد.پوزخند زدم و گفتم:

-ترسو…

پوزخندی زد و دست به سینه پرسید:

-ترسو !؟ تو یا من !؟

کمرم رو با درد از تنه ی درخت جدا کردم و با نفرت زل زدم به صورتش و این دل لامصبمو لبا حرفایی بعدیم حسابی خنک کردم:

-بله تو…تو ترسویی! ترسویی چون جرات نداری بزاری من به کلبه ات نزدیک بشم…اوووم…فکر کنم اصلا بد موقع اومدم آره !؟

بیصدا یه خنده ی ریز رفت و بعد دستاشو پایین آورد و انگار که حالا متوجه شده باشه داستان چیه و من از چی حرف میزنم سرش رو آهسته بالا و پایین کرد و گفت:

-اهووووم که اینطور….پس تو فکر میکنی…

پریدم وسط حرفش و با نفرت گفتم:

-فکر نمیکنم مطمئنم…میدونی چیه یاسین…تو خیلی موجود پست و رقت انگیز پررو و زورگو و عوضی هستی….

حرفهای منو به تمسر گرفت و گفت:

-عه جدا !؟

با تحکم گفتم:

-بله!

بارم حرفهای منو به شوخی گرفت و گفت:

-مرسی از لطفت تو هم همینطور!

این رفتارش رو مخم بود.اینکه من جدی حرف میزدم و اون اونطوری همه چیز رو ساده و شوخی میگرفت و تمسخرم میکرد.
با حرص دندونهامو روی هم فشردم و گفتم:

-تو …تو …تو….

-من چی؟ بنال دیگه!؟

لبهامو روهم فشار دادم و بعد با نفرت گفتم:

-تو ….تو عوضی هستی…مدام به من گیر میدی…دست از پا خطا کنم میری میزاری کف دست همه
.. چپ میرم راست میام بهم گیر میدی بعد خودت دختر میاری اینجا لخت میکنی… انجام خرکار درست و نادرستی واسه تو ایرادی نداره اما واسه ما جرم….واقعا که!

بازم از اون لبخندهای حرص دربیار تحویلم داد و گفت:

-عه! پس من دختر آوردم اون بالا لخت کردم باشه باشه…

دستشو سمتم دراز کرد و بازوم رو گرفت.با ترس نگاهش کردم و سعی کردم بازوم رو از حصارش آزاد بکنم و گفتم:

-ولم کن….ولم کن یاسین

فار انگشتاش به دور دستم بیشتر و بیشتر شد.دنبال خودش کشیدم و گفت:

-نه بیا…بیا….بیا عزیرم بیا…

تنه درخت رو گرفتم تا بیشتر از اون نکشم.نمیخواستم همراهش برم چون میترسیدم همچین جای مخوفی باهاش تنها بشم.برای همین تند تند گفتم:

-نمیخوام….نمیام ….

بازم دنبال خودش کشیدم و بعد گفت:

-نه بیا…مگه نگفتی من اون بالا داشتم یکی رو میکردم…خب باشه بیا…هم فال هم تماشا…بیا دیگه…بیا میخوام بهت نشون بدم

من رو اونقدر کشید که از تنه درخت جدا شدم.حسابی ترسیده بودم خودمو یکم خم کردم و پاهامو با تمام توان رو زمین سفت نگه داشتم که نتونه منو دنبال خودش بکشونه و بعد گفتم:

-میگم نمیخوام بیام…یاسین ولم کن….ولم نکنی جیغ میکشم ….

ابرو بالا انداخت و با کشیدن دستم و یه زور کوچیک پرتم کرد به سمت جلو و گفت:

-برو یالا….برو بریم بالا کیسمو بهت نشون بدم زودباش…

منو تا جلوی راه پله کشوند.بازم عین کنه چسبیدم به تنه ی درخت تا نتونه بکشونم بالا و بعد گفتم :

-ولم کن یاسین بجون مامانم جیغ میزنمااااا…

خبیث و بدجنس خندید و گفت:

-جیغ کشیدنت فایده نداره …تو حلقومتم که پاره بکنی باز صدات تا اونجا نمیره…
برو بالا…

دستجو دور یه قسمت از درخت حلقه کردم و گفتم:

-نمیخوام نمیرم!

از پشت بهم چسبید و کنار گوشم پرسید:

-مگه نگفتی من اون بالا دارم ترتیب یه دخترو میدم.خب بیا بریم جلوی خودت ترتیبشو بدم…

داغی هرم نفسهاش رو پوست گردنم منو تو خودم مچاله کرد.من دوست نداشتم باهاش تنها بشم اما اونم ول کن نبود.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-به من ربطی نداره…. ربطی نداره که تو یه دختر یا ده تا دختر آوردی اون بالا و همونطور که به من ربط نداره دلم میخواد توهم حالیت بشه که اگه من با پسری در ارتباط باشم بپذیری که تو نباید دخالت بکنی….

تا اینو گفتم پشت گردنمو گرفت و باعصبانیت منو به سمت خودش برگردوند….

 

تا اینو گفتم پشت گردنمو گرفت و باعصبانیت منو به سمت خودش برگردوند.با درد و انزجار تو چشمهاش خیره شدم.
فشار انگشتاش روی گردنم دردآور بود.
با غیظ گفت:

-چی؟ تورو راحت بزارم!؟ راحتت بزارم با هر کس و ناکسی بریزی روی هم !؟

دلم میخواست بهش بگم اونی که باهاش ریختم روی هم کس و ناکس نیست رفیق صمیمی و فابریک خودت.رفیق جینگت.حیف…حیف که نمیشد و بهراد بخاطر این نسناس ازم خواسته بود همچی بین خودمون بمونه.
دستامو مشت کردم و گفتم:

 

-چرا فکر میکنی همه کس و ناکسن به جز خودت!؟؟

گویا یه بچه کوچولو رو رو به روی خودش می دید. با نفرت گفت:

-من از همجنسای خودم حرف میزنم از کسایی که بینشونم…تو چه میدونی اخه بچه…

آخ که چقدر دوست داشتم با ناخونام تمام سرو صورتشو چنگ بزنم.خصمانه گفتم:

-آخه واقعا به تو چه ربطی داره؟؟ اصلا از خودت تاحالا پرسیدی؟ پرسیدی که ربط من به تو چیه!؟

با پررویی تمام گفت:

-ربطشو صدهزار مرتبه بهت گفتم.هزار مرتبه..

کلافه گفتم:

-هر هزارمرتبه ات چرت و پرت بود

شونه بالا انداخت و گفت:

-تو اینطور فکر کن…

از خشم زیاد نفس نفس میزدم.سعی کردم دستشو از پشت گردنم جدا بکنم اما نشد.زدم تخت سینه ی ستبرش و گفتم:

-زورگو زورگو….چطور تو دوست دختر داشته باشی اونم چندتا چندتا اما من دوست پسر نداشته باشم!؟ زور میگی دیگه…زور میگی….

سرش رو تکون داد و واسه اینکه حرصمو دربیاره گفت:

 

-آره آره من زورگوام…دلم میخواد …

بانفدت گفتم:

-ازت متنفرم یاسین…

بالاخره گردنمو ول کرد اما بدون اینکه یک قدم عقب بره گفت:

-گوش کن ببین چیمیگم…قبلا صدبار بهت گفتم ولی انگار تو کله ی پوکت فرو نرف …99 و نه درصد پسرا فقط و فقط بخاطر سکس با یه دختر وارد رابطه میشن…رو قول و هیچ پسری حساب نکن و بهشون دل نبند…

چوزخند زدم و دست به سینه نگاهش کردم و گفتم:

-کی گفته من بخاطرازدواج میخوام با کسی وارد رابطه بشم هان!؟ من اصلا قصد ازدواج ندارم…

اینو که گفتم جری تر شد.نذاشت ار جلوش رد بشم.مچ دستمو گرفت و گفت:

-دخی جون…تو اومدی تهران میومدی نیویورک….

با اون یکی دست آزادم دوباره به سینه اش ضربه ای زدم و گفتم:

-کارای من به تو ربطی نداره.باهرکی دلم بخواد وارد رابطه میشم…

بدون هیچ شوخی ای جدی و قاطع گفت:

-و وای به اون لحظه ای که من تورو با اون نرخر پدرسگ ببینم…هرکی که باشه از صحنه زندگی محوش میکنم.اول اونو بعد تورو…

عصبانی شدم و گفتم:

-اه دستمو ول کن چی میخوای تو از جون من یاسین! نزار کار به جایی برسه که از اینجا برم یا به پدرت بگم مزاحمم میشی…

دوباره گلوم رو گرفت و عقب عقب بردم.کمرمو چسبوند به درخت و اونقدر بهم نزدیک شد که پخش شدن نفسهاشو روی پوست گردنم احساس میکردم.
احساس خفگی بهم دست داد.
از لای دندونای روی هم فشرده شده اش گفت:

-سوفیا من یاسر نیستم لی لی به لالات بزارم و پایه ی کارای خرکیت باشم….تورو عین امانت سپردن دست من وای به روزی که خطا بری…

با صدای ضعیف و گرفته ای گرفتم:

-داری خفه ام میکنی!

یه نفس عمیقی کشید و بعد دستشو از دور گلوم برداشت و هلم داد سمت دیگه….
کف دستمو دور گلوم کشیدم و خیره تو چشمهاش همونطور که عقب عقب میرفتم گفتم:

-اگه من حق ندارم دوست پسر داشته باشم تو هم حق نداری دوست دختر داشته باشی…این اجازه رو بهت نمیدم

دوید که به سمتم حمله ور بشه اما من که از قبل به جورایی ازش فاصله گرفته بودم بدو بدو لا به لای درختها شروع کردم به دویدن….
میخواستم هر چه زودتر از اونجا بزنم بیرون اما وقتی حین دویدن سرمو برگردوندم تا پشت سر رو نگاهی بندارم و مطمئن بشم دنبال من نمیاد ناغافل پام لای شاخ و برگها گیر کرد و با صورت افتادم روی زمین….

 

حین دویدن سرمو برگردوندم تا پشت سر رو نگاهی بندارم و مطمئن بشم دنبال من نمیاد اما ناغافل پام لای شاخ و برگها گیر کرد و با صورت افتادم روی زمین….این فرود ناگهانی چنان پخش زمینم کرد که دیگه نتونستم سر بلند بکنم.
به تمام سرو صورتم برگ چسبیده بود.
زیر لب باخودم گفتم:

” خدا الهی تورو بکشه یاسین”

خواستم بلند بشم که پاشوروی کمرم گذاشت و با یه فشار کوچیک دوباره منو به زمین چسبوند و گفت:

-خب خب…حالا دیگه بلبل زبونی میکنی و در میری!؟

سعی کردم بلند بشم ولی نتونستم.عجب گیری کرده بودما.با صدای خسته ای شروع کردم یاسر رو صدا زدن:

-یااااسر….یاسر بیا منو از دست این وحشی نجااات بده…یاسر کجایی….

پورخندی زد و با تمسخر گفت:

-یاسرو صدا میزنی!؟ بهت چیگفتم!؟ گفتم که…صدات تا اونجا نمیره…

خودمو تکون دادم و گفتم:

-پاتو بردار یاسین…پاتو بردار… شکمم درد گرفت

خبیث خندید و گفت:

-بگو غلط کردم تا بردارم

عصبانی و پر نفرت گفتم:

-عمرا!

با بدجنسی گفت:

-پس همونجا دراز بکش تا حسابی ادب بشی

وای دیگه طاقت نداشتم شکمم و صورتم که چسبیده بود به یه عالمه برگ زخمت حسابی درد گرفته بود .ناله کنان گفتم:

-بردار پاتو یاسین…بردار لعنتی…

دیگه داشتم به گریه میفتادم که بالاخره پاشو از روی کمرم برداشت و من بلافاصله چرخیدم.شکم و کمر و صورت و تقریبا همه جام درد گرفته بود.
برگهارو از روی صورتم برداشتم و گفتم:

-ازت متنفرم!

بازم پورخند زد.دلم میخواست دهنش رو جر بدم تا دیگه نتونه از این پوزخندها تحویلم بده.خشمگین کفتم:

-مرض! به چی پورخند میزنی!؟

خیلی رک گفت:

-مگه به جز تو موجود خنده دار دیگه ای هم اینجا هست!؟

نیم خیز شدم اما اینبار پاشو روی شکمم گذاشت و باز هم این اجازه رو نداد. بی نهایت عصبی از این کارش پاش رو گرفتم و گفتم:

-یاسین پاتو بردار لعنتی پاتو بردار…

ابرو بالا انداخت و گفت:

-نوووچ! اونجا گفتی چی؟ هان!؟ منو تهدید کردی چیگفتی!؟

تو همون حالت زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-همون که شنیدی…اگ من حق ندارم دوست پسر داشته باشم توهم نداری…

یه “هه” گفت و با کج کردن کنج لبش گفت:

-مثلا میخوای چه غلطی بکنی!؟

اینبار من بودم که پوزخند زدم وبعد گفتم:

-به موقعه اش متوجه میشی!

پاشو رو تنم تکون داد و گفت:

-تو دست از پا خطا کنی باخودم طرفی

-میبینیش

ازش متنفر شدم.چون بخاطر اون بهراد نمیتونست یه رابطه ی آشکار و روشن و بی دغدغه داشته باشم. دلم میخواست با خیال راحت یه کافه بریم…دست تو دست هم بریم بیرون، پارک ، بستنی فروشی ، و هزار جای دیگه….
پاشو از روی شکمم برداشت.
عقب رفت و گفت:

-سوفیا…دفعه ی بعد پنهونی و فقط پنهونی اگه سراغ کلبه ی من بیای خیلی فیزیکی باهات برخورد میکنم!

اینو گفت و از جیب شلوارش یه آبنبات بیرون آورد و گذاشت توی دهنش و بعدهم با گام های آروم و خونسرد راه افتاد…
نیم خیز شدم و نشستم روی زمین.بزگهای چسبیده به کف دستهام رو دور انداختم و گفتم:

-اه اه اه….پسره ی عوضی روانی ازت بدم میاااااااد….

همونطور که پشت به من قدم زنان راه میرفت دستی که باهاش آبنبات رو نگه داشته بود تکون داد و گفت:

-شکر زیادی نخور

از روی زمین بلند شدم.خاک و خول و برگهای چسبیده به سر و تنم رو تکون دادمو بدو بدو دویدم سمت قسمت روشن عمارت.
پام که به اون قسمت روشن رسید دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس راحت کشیدم.
چشم چشم کردم تا بالاخره یاسرو دیدم.
دویدم سمت واون وقتی متوجه ام شد سرش رو به سمتم چرخوند و گفت:

-عه تو کجا بودی سوفی…!؟ چایی ها یخ شدن ریختم دور…دوباره بریزم!؟

عصبی گفتم :

-آره بریز…

با لبخند گفت:

-ای به چشم

کنج تخت نشستم و با اخم زل زدم به رو به رو…باسین لعنتی.دلم میخواست با دستهام خفه اش بکنم…

 

کنج تخت نشستم و با اخم زل زدم به رو به رو…یاسین لعنتی.دلم میخواست با دستهام خفه اش بکنم.
یاسر برام یه لیوان چایی ریخت و یه نگاه به صورت پکرم انداخت.
خندید و من با صدای خنده هاش از فکر بیرون اومدم و نگاهش کردم و پرسیدم:

-تو توی من چیز خنده داری میبینی؟

اشاره ای به سرو وضعم انداخت و گفت:

-تو چرا همه جات برگ !؟

-من !؟

-آره…

بهم نزدیک شد و خودش برگهای خشک چسبیده به لباسهام رو از لای موهام و حتی از پشت کمرم جدا کرد و پرسید:

-رفته بودی حیاط جنگلی!؟

سرمو تکون دادم و با بلند کردن فنجون چایی جواب دادم:

-آره…فکر کردم تو اونجایی.رفتم دنبالت!

خندید و گفت :

-واقعا!؟ رفتی اونجا؟ تو که همیشه از اونجا ترس داشتی چطور شد رفتی اونجا آخه ؟ باید بهت مدال شجاعت بدن!

چپ چپ نگاهش کردم و با برداشتن یه دونه خرما گفتم:

-من که گفتم آخه…فکر کردم تو اونجایی آخه وقتی اومده بودم توی حیاط ندیدمت….کجا بودی تو اصلا!؟ یه من میگی بیام بیرون بعد خودت جیم فنگ میشی!؟

دستشو پشت گردنش کشید و با درآوردن زبونش گفت:

-عذر مارا بپذیر بانو …مامان و خاله یه وظیفه ی مهم به گردنم انداختن مجبور شدم انجامش بدم وقتی هم اومدم تورو ندیدم… ولی ببین چه چایی ای برات درست کردم من…توووپ…با غنچه ی خشک شده ی عطر دار!

یکم از چایی رو کشیدم و گفتم:

-اهوم…خوش طعم!

خودم رو کشیدم عقب.کمرم رو به تخته تکیه دادم و زانوهام رو جمع کردم که با یه نیمچه خجالت گفت:

-سوفی…من…تصمیممو گرفتم.میخوام به پیشنهاد تو عمل کنم و برای تولد دریا براش یه ساعت مچی بخرم…

از کنج چشم نگاهش کردم و پرسیدم:

-جدا !؟ چقدر خوب.برات یه رابطه ی عاشقانه ی سراسر محبت و خوشی رو آرزو میکنم!

با شرم و خجالت خندید و گفت:

-منم همینطور! برای تو همچین چیزی آرزو میکنم!

پوزخندی زدم و با لبهای کج و کوله ام که عمق ناراحتیمو می رسوند گفتم:

-تا وقتی برادر جنابعالی پاپیچ من هست عمرا آرزوی تو برای براورده بشه… بیفایده اس!

خرمارو دهنم گذاشتم و با حرص بین دندونهام جویدمش.یاسین لعنتی.هر خطایی برای اون حلال بود و هر خطابی برای ما حرام!
یاسر کنجکاو پرسید:

-باز یاسین بهت گیر داده!؟

اخمهامو توهم گره زدم و لیوان رو به سمتش گرفتم تا برام چایی بریزه و بعد جواب دادم:

-اهوم.همه اش به من گیر میده.همه اش…اعصاب منو خورد کرده….به من میگه نباید باهیچ پسری …

لبموبا حرص زیر دندون فشار دادم و حرفمو ادامه ندادم. خوب میدونم باهاش چیکار کنم.
به موقعه اش حالشو میگیرم….
یاسر با شونه اش یه تنه بهم زد و گفت:

-هی کلک…نکنه دوست پسر داری هان!؟ رفتی تو مرحله ی دل و قلوه گرفتن!؟

با خنده نگاهش کردم.من و یاسر خیلی باهم پایه بودیم و تقریبا هیچ چیز رو از هم پنهون نمیکردیم اما اینبار نمیشد.
نمیشد چون به بهراد قول داده بودم هیچی به هیچکس نگم.
برای همین انکارش کردم و گفتم:

-نه ولی خب شاید بخوام با یه نفر وارد رابطه بشم.مشکل من اینکه چرا یاسین همه اش واسه من خط و نشون بکشه و خط و مرز تعیین کنه…اون آخه چیکارس که هی حدو حدود برای من مشخص میکنه!؟ کفر منو درمیاره !

ظرف شیرینی رو به سمتم گرفت و گفت:

-فقط نگرانت…

یه دونه شیرینی برداشتم و گفتم:

-این نگرانی نیست این فضولی و دخالت…

پاهاشو روی هم انداخت و گفت:

-البته خاله هم هی قبل از اینکه تو بیای ازش میخواست مراقبت باشه…اون و مامان عادت دارن مدام این روزنامه های قتلهای فجیع رو بخونن و آخرش به خاطر همین مدل روزنامه ها و مجله ها و خوندن همین خبرها دیدشون به لهمچی بد شده!

پوزخندی زدم و گقتم:

-مگه من بچه ام!؟؟ من بزرگ شدم…بالغ شدن…دارم برا یاسین!

خندید و گفت:

-اوه اوه! خشم سوفیا ..اژدها وارد میشود!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. کاشششش شخصیت سوفیاا یکم بهتر میشود واقعان براش متاسفم خیلی اویزونه کاش یکمی میفهمید هیچ پسری ارزش ندارد که با مادرت بحث کنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن