رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 21

 

 

کنج تخت نشستم و با اخم زل زدم به رو به رو…یاسین لعنتی.دلم میخواست با دستهام خفه اش بکنم.
یاسر برام یه لیوان چایی ریخت و یه نگاه به صورت پکرم انداخت.
خندید و من با صدای خنده هاش از فکر بیرون اومدم و نگاهش کردم و پرسیدم:

-تو توی من چیز خنده داری میبینی؟

اشاره ای به سرو وضعم انداخت و گفت:

-تو چرا همه جات برگ !؟

-من !؟

-آره…

بهم نزدیک شد و خودش برگهای خشک چسبیده به لباسهام رو از لای موهام و حتی از پشت کمرم جدا کرد و پرسید:

-رفته بودی حیاط جنگلی!؟

سرمو تکون دادم و با بلند کردن فنجون چایی جواب دادم:

-آره…فکر کردم تو اونجایی.رفتم دنبالت!

خندید و گفت :

-واقعا!؟ رفتی اونجا؟ تو که همیشه از اونجا ترس داشتی چطور شد رفتی اونجا آخه ؟ باید بهت مدال شجاعت بدن!

چپ چپ نگاهش کردم و با برداشتن یه دونه خرما گفتم:

-من که گفتم آخه…فکر کردم تو اونجایی آخه وقتی اومده بودم توی حیاط ندیدمت….کجا بودی تو اصلا!؟ یه من میگی بیام بیرون بعد خودت جیم فنگ میشی!؟

دستشو پشت گردنش کشید و با درآوردن زبونش گفت:

-عذر مارا بپذیر بانو …مامان و خاله یه وظیفه ی مهم به گردنم انداختن مجبور شدم انجامش بدم وقتی هم اومدم تورو ندیدم… ولی ببین چه چایی ای برات درست کردم من…توووپ…با غنچه ی خشک شده ی عطر دار!

یکم از چایی رو کشیدم و گفتم:

-اهوم…خوش طعم!

خودم رو کشیدم عقب.کمرم رو به تخته تکیه دادم و زانوهام رو جمع کردم که با یه نیمچه خجالت گفت:

-سوفی…من…تصمیممو گرفتم.میخوام به پیشنهاد تو عمل کنم و برای تولد دریا براش یه ساعت مچی بخرم…

از کنج چشم نگاهش کردم و پرسیدم:

-جدا !؟ چقدر خوب.برات یه رابطه ی عاشقانه ی سراسر محبت و خوشی رو آرزو میکنم!

با شرم و خجالت خندید و گفت:

-منم همینطور! برای تو همچین چیزی آرزو میکنم!

پوزخندی زدم و با لبهای کج و کوله ام که عمق ناراحتیمو می رسوند گفتم:

-تا وقتی برادر جنابعالی پاپیچ من هست عمرا آرزوی تو برای براورده بشه… بیفایده اس!

خرمارو دهنم گذاشتم و با حرص بین دندونهام جویدمش.یاسین لعنتی.هر خطایی برای اون حلال بود و هر خطابی برای ما حرام!
یاسر کنجکاو پرسید:

-باز یاسین بهت گیر داده!؟

اخمهامو توهم گره زدم و لیوان رو به سمتش گرفتم تا برام چایی بریزه و بعد جواب دادم:

-اهوم.همه اش به من گیر میده.همه اش…اعصاب منو خورد کرده….به من میگه نباید باهیچ پسری …

لبموبا حرص زیر دندون فشار دادم و حرفمو ادامه ندادم. خوب میدونم باهاش چیکار کنم.
به موقعه اش حالشو میگیرم….
یاسر با شونه اش یه تنه بهم زد و گفت:

-هی کلک…نکنه دوست پسر داری هان!؟ رفتی تو مرحله ی دل و قلوه گرفتن!؟

با خنده نگاهش کردم.من و یاسر خیلی باهم پایه بودیم و تقریبا هیچ چیز رو از هم پنهون نمیکردیم اما اینبار نمیشد.
نمیشد چون به بهراد قول داده بودم هیچی به هیچکس نگم.
برای همین انکارش کردم و گفتم:

-نه ولی خب شاید بخوام با یه نفر وارد رابطه بشم.مشکل من اینکه چرا یاسین همه اش واسه من خط و نشون بکشه و خط و مرز تعیین کنه…اون آخه چیکارس که هی حدو حدود برای من مشخص میکنه!؟ کفر منو درمیاره !

ظرف شیرینی رو به سمتم گرفت و گفت:

-فقط نگرانت…

یه دونه شیرینی برداشتم و گفتم:

-این نگرانی نیست این فضولی و دخالت…

پاهاشو روی هم انداخت و گفت:

-البته خاله هم هی قبل از اینکه تو بیای ازش میخواست مراقبت باشه…اون و مامان عادت دارن مدام این روزنامه های قتلهای فجیع رو بخونن و آخرش به خاطر همین مدل روزنامه ها و مجله ها و خوندن همین خبرها دیدشون به لهمچی بد شده!

پوزخندی زدم و گقتم:

-مگه من بچه ام!؟؟ من بزرگ شدم…بالغ شدن…دارم برا یاسین!

خندید و گفت:

-اوه اوه! خشم سوفیا ..اژدها وارد میشود!

 

کتابهای توی دستم رو چسبوندم به سینه ام و کمرم رو تکیه دادم به درخت.
بند دوربین عکاسیم رو روی دوشم مرتب کردم و نگاهی خسته به دور اطراف انداختم.
امیدوار بودم بتونم بهراد رو لااقل تو دانشگاه ببینم ولو اگر شده از دور اما اصلا کلاسهامون باهم هماهنگی نداشت.
وقتهایی که من کلاس داشتم اونا نداشتن وقتایی که اونها کلاس داشتن من نداشتم.
سرم رو خم کردم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم که سوگند از رو به رو بهم نزدیک شد و گفت:

-معمولا چایی پسندی یا قهوه یا چی !؟

سگرمه هامو وا کردم و با لبخند جواب دادم:

-همه نوع پسندم!ولی الان تو این هوا چایی پسند!

خوشحال شد و با دراز کردن دستش که باهاش لیوان یه بار مصرفی رو نگه داشته بود گفت:

-پس فکر کنم خوب چیزی انتخاب کردم! بفرما چایی داغ دبش لب سوز لب دوز…

فاصله اش با من به دو قدم رسید.لیوان رو ازش گرفتم و با لبخند گفتم:

-ممنون!

رو لبه ی دیواره ی دور تا دور چمنها، رو به روی هم نشستیم و بهمدیگه نگاه کردیم.چند جرعه از چاییش رو چشید و بعد انگشتهاش رو دور داغی لیوان حلقه کرد و سوال نامفهوم و گنگی پرسید:

-تو رو هم دعوت کردن !؟

چون اصلا نمیدونستم راجع به چی داره حرف میزنه پرسیدم:

-دعوت ؟ کی؟

پاهاش رو جفت کرد و یه لبخند روی صورت خاص خودش نشوند و گفت:

-النا رو میگم…میشناسیش که ؟!

نیازی به فکر کردن نبود.النا یکی از دوست دخترهای یاسین بود که قبلا افتخار آشنایی با این علیاحضرت خوش فیس رو داشتم. سرم رو تکون دادم و گفتم:

-اگه منظورت دوست پسرخالمه آره.فکر کنم بشناسمش…خب چیزی شده!؟

سرش رو برگردوند و نگاهی به عقب انداخت.به گروه و اکیپی که دور هم حلقه زده بودن و بگو بخند میکردن.کنجکاوم کرده بود و حالا سکوت کرده بود.
پیس پیس کردم و گفتم:

-هی …بگو دیگه سوگند…داستان چیه!؟

دوباره سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-داره یکی یکی دوستاش رو دعوت میکنه خونه شون

پوزخند زنان پرسیدم:

-لابد بازم تولدشه…چقدر اینا تولد میگیرن درواقع چقدر اینا زود به زود تولد میگیرن…ماهی چند مرتبه دنیا میان!؟

ابروهاش رو بالا انداخت و دوباره یه نگاه کنجکاوانه به پشت سر انداخت و بعد گفت:

-نه تولدش نیست…اینا هرچند وقت یه بار خونه یه کدومشون پارتی میگیرن و میگن و میرقصنو میخندن و کیف میبرن حالا اینبار نوبت النا هست…. داره میگرده دوستاشو یکی یکی دعوت میکنه.الان هم احتمالا منتظره پسرخاله ی شما از کلاس بیان بیرون تا اون رو هم دعوت بکنه!

لبخندی شیطانی روی صورت نشوندم و گفتم:

-عه جداااا !؟ چه جالب…

این دقیقا همون فرصتی بود که طالبش بودم.همون فرصت طلایی که میتونستم باهاش رفتار یاسین رو تلافی بکنم تا دیگه دم پر من نچرخ و فکر نکنه چون دخترم میتونه هر رفتاری دلش بخواد باهام انجام بده .
بلند شدم و گردو خاک نشسته رو لباسمو تکوندم.سرش رو بالا گرفت و
پرسید:

-کجا میری!؟

از دور دیدم یاسین وبهراد رو که بگو و بخند کنان از پله ها پایین میومدن.
خیره به اونها با لبخندی پر شیطنت جواب دادم:

-میخوام پسرخاله ام رو یکم ادب بکنم!

با تعجب نگاهم کرد و دنبالم اومد.همونطور که جواب های، هوی و جواب اِهن اُهُن هست؛ جواب این زورگویی های یاسین و دوست پسر پروندنهاش هم….
نه! این یکی رو بهید به صورت عملی نشون میدادم.سوگند دنبالم اومد و پرسید:

-چی توی سرت سوفیا!؟

نیم نگاهی بهش انداختم و بعد از زدن یه لبخند مرموز گفتم:

-هوس کردم پسرخاله ام رو یکم ادب بکنم

خیلی از این فکر و ایده استقبال نکرد و گفت:

-فکر نکنم فکر خوبی باشه..از دستت عصبانی نشه یه وقت

شونه بالا انداختم و بیخیال گفتم:

-مهم نیست…کی گفته پسرا میتونن حال دخترارو بگیرن اما دخترا نمیتونن!؟ هیچ تضمینی در مورد اینکه همچین قانون نانوشته ای هست وجود نداره….

خودش رو بهم رسوند و گفت:

-مگه تو باهاش دشمنی داری!؟

ولوم صدام رو آوردم پایین و گفتم:

-بین خودمونبمونه ولی من خیلی با یاسین حال نمیکنم….من بیشتر با یاسر….منظورم اون یکی پسرخالمه که میشه داداش یاسین…من بیشتر با اون رفیقم…

-پس از یاسین بدت میاد!؟

خیلی سریع گفتم:

-معلوم که بدم میاد.آخه کی همچین پسری دوست داره؟پسری که همزمان با چندتا دختر ..پسری که برای همه خط قرمز تعیین میکنه اما برای خودش نه….

نفس عمیقی کشید و گفت:

-بعید بدونم اینطور آدمی باشه

-من پسرخاله ام رو بهتر میشناسم…حالا بیا و ببین چه میکنه این بازیکن!

نگران گفت:

-دردسر درست نکنی باز

خندیدم و گفتم:

-نه خیالت راحت…

 

بندهای هردو کوله ام رو روی دوشهام انداختم و دست در جیب ، لبخند زنان به سمت اون چند نفر رفتم.
یاسین و بهراد هم کنارشون ایستاده بودن و بگو بخند میکردن…
برای گرفتن حال یاسین بهتر از این موقعیت سراغ نداشتم.
سوگند همچنان نگران پشت سرم راه میومد و حتی هرازگاهی بهم تذکر میداد که اینکارو نکنم و به فکر درست کردن دردسر نباشم.
یکم که دوروبرشون خلوت شد و فقط خودشون موندن با صدای بلند گفتم:

-سلاااام!

جهت نگاه همه شون به سمت من تغییر مسیر پیده کرد.لبخندم رو زورکی عریضتر کردم و بعد نزدیکتر که شدم گفتم:

-چطورین!؟

النا پشت چشم نازک کرد و رفقق صمیمیش یه سلام زورکی تحویلم داد.بهراد اما نسبتا متفاوت نر از بقیه جوابمو داد:

-سلام سوفیا.خوبی!؟

خودمو به یاسین نزدیک کردم و دستمو در کمال تعجب همشون دور دستش حلقه کردم و با لبخند عریضی گفتم:

-مگه میشه یاسینو ببینم و خوشحال نباشم.

هاج و واج نگاهمون کردن.سرمو با لبخند بالا گرفتم و زل زدم به صورت حیرت زده اش و مثلا با عشق نگاهش کردم.
خودشم تعجب کرد از اینکه اینقدر گرم تحویلش گرفتم. نگاهم کرد و با درهم کردن ابروهاش گفت:

-تو خوبی !؟

سرمو رو باروش گذاشتم و گفتم:

-عزیزم.ما هروقت همو میبینیم حالمون خوب میشه…الانم من عالی ام!

تو اون جمع بیشتر از خود یاسین و بهراد و بقیه این النا بود که از قیافه و اخم نشسته رو صورتش کاملا مشخص بود چقدر عصبانی و کفری شده.دست به سینه درحالی که عصبی وار پای چپش رو تکون میداد نگاهی پر خشم به یاسین انداخت.
بهراد سرفه کرد و فکر کنم معنی این سرفه ها و اون نگاه های عجیب این بود که من اینقدر به یاسین نچسبم.
من اما عزمم رو جزم کرده بودم هرجور شده یه چشمه از کارامو بهش نشون بدم که بفهمه منم میتونم خطر آفرین بشم.
برام دردسر درست کرد و حالا باید براش دردسر درست میکردم.

دستشو روی شونه ام گذاشت و زور زد من و از خودش فاصله بده.
اما من دوباره بهش چسبیدم و بعداز اینکه اسمشو کشدار صدا زدم گفتم:

-یاااسین…عزیزم قرار عصرمون یادت نره!

عصبی و با لحن تندی پرسید:

-قرار؟ کدوم قراری؟

با ناز و عشوه دستمو روی باروش نوازشوار بالا و پایین کردم و گفتم:

-قراری که دیشب تو اتاق باهم گذاشتیم..قرار بود باهم یه جای خاص بریم!

النا که مشخص بود کارد میزدن خونش در نمیومد با عصبانیت و لحن تند غیر قابل انکاری گفت:

-خب یاسین…جوابشو بده.قرار داشتین اره؟؟ میخوای همین حالا برین سر قرارتون!؟

یاسین که حالا دقیقه متوجه شده بود دلیل اینکارای من چی هست و به نحوی متوجه شیطنتم شده بود چپ چپ نگاهم کرد و بعد به زور دست منو از دور بازوی خودش جدا کرد و آهسته کنار صورتم گفت:

-بزن به چاک سوفیا که امشب بد حالتو میگیرم!

لبخندی رضایت آمیز روی صورت نشستم و گرچه با حرص از خودش جدام کرده بود اما رو کردم سمت النا و گفتم:

-النا جون موهاتو بلوند کردی!؟

با انرجار و نفرت و حسادتی کاملا آشکار نگاهم کرد و گفت:

-بله با اجازه ات!

لبخندی پلید و خبیث زدم و گفتم:

-خداروشکر من کلا با رنگ کردن مو حال نمیکنم.آخه منم میخواستم موهامو بلوند بکنم اما دیشب یاس بهم گفت اصلا از بلوند خوشش نمیاد…

یاسین نفس عمیقی پر حرصی کشید و دستشو عصبی وار لای موهاش عقب و جلو کرد.
قشنگ مشخص بود به خونه ام تشنه است…. چون عین گاو وحشی ها نفس میکشید.
النا دندون قروچه ای کرد و با دستهای مشت شده رو به یاسین با لحن تندی پرسید:

-تو از بلوند بدت میاد یاسین!؟ تو از بلوند بدت میاد…؟؟؟واقعا که….

خب.مثل اینکه حسابی الی جونشو به جونش انداختم.
این فقط یه چشمه از هنر اذیت کردن من جهت خورد کردن اعصاب یاسین بود.
از قدیم گفتن جواب های ،هوی هست.تا اون باشه دیگه تو کارای من مداخله ی بیجا نکنه…

 

خب.مثل اینکه حسابی الی جونشو به جونش انداختم.
این فقط یه چشمه از هنر اذیت کردن من جهت خورد کردن اعصاب یاسین بود.
از قدیم گفتن جواب های ،هوی هست.تا اون باشه دیگه تو کارای من مداخله ی بیجا نکنه…لبخندی پیروزمندانه روی لب نشوندم و نگاهی به سوگند انداختم.مثل اینکه اونم از جرو بحث پیش اومده بین یاسین و النا حسابی خوشحال شده بود چون به وضوح مشخص بود داره جلوی خودش رو میگیره که نخنده!
یاسین سعی کرد النارو آروم کنه البته به روش خودش برای همین گفت:

-من همچین حرفی نزدم النا! پس بس کن دیگه نمیخواد قضیه رو کش بدی!

النا عصبی وار گفت:

-باشه باشه!قضیه رو کش نمیدم.من قضیه رو کش نمیدم تو هم بهتره بری به قرارت با دخترخاله ات برسی!

نگاهی طعنه دار به یاسین انداختم و بعد رفتم سمت سوگند و با گرفتن دستش گفتم:

-بیا بریم!

هنوزهم صدای بگومگوهای اون دوتا رو میشنیدم.دلم میخواست بیشتر از این اذیتش بکنم اما نمیشد.تو دانشگاه خیلی اجازه نمیدادن دختر و پسرها بهم نزدیک بشن و گاهی از این بابت گیر میدادن….
به محض اینکه دور شدیم سوگند با لبخند و هیجان گفت:

-وای دختر تو چیکار کردی!؟ حسابی میونشون رو شکراب کردی…الناهه کم مونده بود از عصبانیت منفجر بشه…

لبخند ریزی روی صورتم نقش بست.از وقتی اونجوری اذیتم کرد و تحت فشارم قرار داد به خودم قول داده بودم هرجور شده کارش رو تلافی بکنم!
ارتباط من و بهراد تحت تاثیر سخت گیری های اون شده بود ارتباط دو عاشق از کره ی جنوبی و کره ی شمالی! جرات نداشتیم چند دقیقه باهم تنها بمونیم…چرا؟ چون یاسین خان معتقد بود من نباید دوست پسر داشته باشم.
روی نیمکت که نشستیم سوگند نگاهی به عقب سر انداخت و گفت:

-هنوزم داره یه بند به پسرخاله ات گیر میده!

بیتفاوت شونه بالا انداختم وبا بیخیال ترین حالت ممکن گفتم:

-اصلا اهمیت نداره برام….

دوباره سرش رو به سمت خودم برگردوند و بعد پرسید:

-از النا بدت میاد!؟

-نه…برای من مهم نیست اون کیه چیه چیکارس…هیچ حسی هم بهش ندارم.

با حاله ای از تعجب پرسید:

-خب پس چرا اینکارو کردی!؟

برام پیامک اومد.همزمان که تو اعماق کوله پشتیم به دنبال تلفن همراهم میگشتم جواب دادم:

-من فقط میخواستم یه کوچولو پسرخاله ام رو ادب کنم تا رفتارشو با من بهتر بکنه…

اونقدر گشتم تا بالاخره گوشیم رو پیدا کردم و بیرونش آوردم.پیامک داشتم و چون فهمیدم از طرف بهراد فورا
بازش کردم و متنش رو خوندم:

“چرا اینکارو کردی؟ تو چه قراری با یاسین داری هان؟ بدای چی اونجوری خودتو بهش میمالوندی؟ ”

بالاخره حسادت بهراد گل کرده بود اما مشکل این بود که همه چیز رو به غلط متوجه شد.براش نوشتم:

“فقط میخواستم اذیتش کنم.هیچ قرار عاشقانه ای در کار نبود و نیست”

سوگند که هرچند لحظه یکبار سربرمیگردوند تا مطمئن بشه النا رفته دوباره رو کرد سمتم و پرسید:

-بنظرت یاسین میره دنبالش!؟

کاملا مطمئن و قاطع جواب دادم:

-نهههه! اصلا! بنظرت اون اینکارو میکنه؟؟ اونم یاسین! کسی که بجز النا با کسای دیگه هم هست…براش اهمیت نداره…دخترا برای یاسین مثل چرخ ماشین مبمونن که چندتا زاپاس ازشون داره…

صورت سوگند باشنیدن این حرف پکر شد.نفس عمیق آرومی کشید و بعد گفت:

-شاید یه روز یکی که خیلی خیلی یاسین رو دوست داره وارد زندگیش بشه و اونقدر بهش عشق و عاطفه بده که دیگه نخواد با کس دیگه ای در ارتباط باشه…

با گفتن این حرف که برای من حسابی خنده دار بود دوباره عقب سر رو نگاهی انداخت و بعد گفت:

-رفت.النا رفت….و جالب اینه که حدس تو درست بوده و یاسین دنبالش نرفته!

لبخند پیروزمندانه ای زدم و گفتم:

-من که بهت گفتم نمیره دنبالش…شهین و مهین و اقدس زیاد اطراف یاسین پیدا میشه…

درحالی که نگاهش همچنان به عقب بود گفت:

-امیداورم تعدادشون کمتر بشن..

متوجه منظورش نشدم چون برام پیامک بودو بازهم از طرف بهراد بود.قبل از اینکه بازش کنم اما سوگند دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-هی هی هی…داره میاد..

پرسیدم:

-کی!؟

دستپاچه و هول جواب داد:

-یاسین! داره میاد سمت ما…

تا اینو گفت به کل یادم رفت پیام رو بخونم و به پشت سر نگاهی انداختم.درست میگفت.یاسین داشت با عصبانیت سمت ما میومد…

 

تا اینو گفت به کل یادم رفت پیام بهراد رو بخونم و در عوض به پشت سر نگاهی انداختم.درست میگفت.یاسین داشت با عصبانیت سمت ما میومد…
توپش حسابی پر بود و یقینا میخواست بیاد اینجا و حق منو بزاره کف دستم.
آخه که چقدر از عصبانیتش لذت میبردم.
سوگند برخلاف که بی نهایت از اون خشم و حرص یاسین خوشحال بودم، با نگرانی گفت:

-یاسین عصبانی بشه دیگه دوست و رفیق نمیشناسه!

با اعتماد بنفس و بدون هیچ ترس و واهمه ای گفتم:

-هیچ کاری نمیتونه بکنه!

همچنان نگران گفت:

– من دیدم که میگم…پهشو معذرتخواهی کن همچی ختم به خیر بشه!

اخم کردم چون بدترین پیشنهاد ممکن رو به منی که داشتم از خشم و حرص یاسین لذت میبردم داد.چرا باید معذرتخواهی میکردم وقتی اون خودش هم داشت همینکارو باهام میکرد.
اون بین من و بهراد دیوار های کلافه کننده ای ایجاد کرده بود که نمیشد ازش رد بشیم.
حالا چرا باید بابت همچین موضوعی ازش عذرخواهی میکردم!؟ محال بود!
کم کم داشت نزدیک میشد.
آهسته گفتم:

-نترس! اون که نمیتونه تو دانشگاه منو بگیره به باد کتک! هیچ اتفاقی نمیفه!

-خیلی عصبیه…

-خب باشه به ما چه

-آخه تو عصبیش کردی!

-چون حقش بود

فرص گفت و گوی دیگه ای پیدا نکردیم.یاسین با چهره ای که برخلاف همیشه حالا عبوس و عصبی بود به ما نزدیک شد و بعد خطاب به من با تکون دست گفت:

-پاشو بیا!

سوگند نگران نگاهم کرد و زمزمه کنان گفت:

-خدا رحمتت کنه!

برخلاف اون من کاملا مطمئن بودم هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته هیچ اتفاقی! خصوصا اینکه ما تو کوچه خیابون نبودیم و توی دانشگاه بودیم.
کیفمو درست همونجایی که نشسته بودم گذاشتم و بعد بلند شدم و به سمتش رفتم.
دستمو گرفت و یه حورایی هلم داد جلو تا از سوگند دور تربشیم.
اخم کردمو پرسیدم:

-هووو چه خبرته!؟وحشی.

رو به روم ایستاد و باعصبانیت گفت:

-اون چرت و پرتها چی بود جلو بقیه به النا گفتی هان!؟

لبخندزدم تا بیشتر و بیشتر از قبل حرص و لجش رو دربیارم و بعد گفتم:

-یادم نمیاد چیگفتم!

دندوناشو روهم فشرو و گفت:

-سوفیا پا رو دم من نزار و به هوای خمده های من نرو..من یه اون روی سگ دارم که اگه بالا بیاد چنان تیکه پارت میکنه که اسمتم یادت بره!

پوزخند زدم و طعنه زنان گفتم:

-آااااخی….یاسین بیچاره…خیلی ناراحتی اره!؟ناراحتی که دیگه فردا شب تو اون مهمونی باشکوه ترتیب دوست دختر پلنگت رو ندی!؟ آخ آخ…ولی نگران نباش…فریال جونت که هست!یکی دیگه هم داری…اها…فادیا…”ف”پسندی آره!؟

من فشار دندوناشو روی هم کاملا احساس میکردم.
خوب میدونستم واسه جویدن گردن و زدن شاهگرم آماده باشه…
بعدازکلی نگاه خط و نشون دار کنترل خشم کرد و تهدید کنان گفت:

-سوفیا به موقعه اش حسابتو می رسم….

لبخندی لوند زدم و به سمتش رفتم یک قدمیش ایستادم و زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-اینقدر عاشق النایی!؟

-خفه شو!

شونه بالا انداختم و ریلکس پرسیدم:

-چرا خفه بشم…من که چیز بدی نگفتم….فقط خواستم بهت یاد بدم دخالت تو کار دیگران چه قدر عمل گُهیه…

پوزخندی زدم و تنه زنان از کنارش رد شدم…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن